فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

یه تابلویی هست اسمش بوسه بود فکر کنم..این من رو یاد اون تابلو انداخ..کف پای آشنا همچنان..


مولود پیامبر و ملایه‌ای که داره  طلع الفجر علینا می‌خونه و زن‌های دف زن..


چه موهاش شبیه نانائه..


 کف پاهای حنا بسته..



الراقصات الغجریات الجمیلات الواتی امتلکن الحریة فی الرقص والتعبیر عن مفاتنهن بواسطة الرقص والمجتمع یحبهن لکن لا یرحمهن من الذم فهم مثلما یقول العراقیون ... 

مثل السمجة مأکول مذموم

رقصنده‌‌های کولی زیبا. آزاد بودند که برقصند و زیبایی خودشان را آزادنه نشان دهند..اجتماع دوست‌شان داشت اما به‌اشان رحم نمی‌کرد. بدگویی‌اشان را می‌کرد.
آن‌ها آن‌طور بودند که *عراقی‌ها می‌گفتند: عین ماهی خورده می‌شه و بعدش بدش رو می‌گن.

* ما هم می‌گیم به‌خاطر بوش و زفری‌ایی که بعدش برجا می‌مونه اما موقع خوردنش لذیذ و خوشمزه‌اس.

اتصورچ هیچی

خواننده‌ی عراقی به من وسماء الآغا رو معرفی کرد. از دیشب نقاشیاش رو نگاه می‌کنم. برام نوشته بود * اتصورچ هیچی ... کأنه لوحات وسماءالآغا.
رفتم دیدمشون..
 *این‌طوری تصورت می‌کنم..مثل تابلوهای وسماء الآغا..
چقدر شبیه زندگیِ منند این نقاشیا.
عجیبه که تو کشوری که زندگی می‌کنی هیچ نقاشی که اهل کشور خودت باشه زندگی‌ات رو به این روشنی نکشیده باشه.. شاید هم بوده، باشه و من ندیدم..عوضش آدمی از کشور همسایه برداره لحظات زندگی زنانه‌ات رو این‌قدر رنگین و روشن بکشه...شاید اصل شباهت فرهنگه نه بعد و قرب جغرافیایی..
وقتی نگاشون می‌کردم می‌دیدم چقدر شبیه‌اند به همه چی من و اطرافم.


این..زنی که داره می‌ره بیرون ..شب..و همه چکش می‌کنن



زنی با صورتی گندم‌گون زیر درختی پر از طلسم



این..زنی که نظربند دستشه



این..با اندامی شبیه اندام‌های خودمون..شبیه واقعیت..لباس‌های خودمون..طلاهای خودمون..چای شکری و قلیون و موی قرمز..و آرایش..
از این زن‌ها زیاد هس اطرافم..خلوت کرده با خود...در حال شنیدن موسیقی طربناک از جایی..


اون جرما آهک و املاحه که آب این‌جا داره..هر چقدرم بشوری با وایتکس و بسابی اثرش رو ظرف می‌مونه وقتی خشک می‌شه...لبه‌ی فنجون و اون ظرف استیله که اولش قرار بود سینی یه نفره‌ام بشه و بعد شد جاسیگاری وقتای تنهاییم.

اینم شبیه یکی از همون قصه‌هاس:


از هیام سامرائی هست این نقاشی.که روی شیسه حریر نقاشی می‌کنه..

یه لیوان رو تو رودخونه پیدا کردم. آهکی که اطرافش نشسته بود نشون می‌داد چندروزه آواره‌اس. فکر کردم این هدیه‌ی آب به منه. بچه که بودم بی‌بی‌ام یه قصه می‌گفت. قصه‌هاش شبیه هزار و یک شب بود خیلی. شاید برای همین اسمم رو گذاش شَه‌رَزاد. برای همین خوندن رو دوس داشتم. که وقتی دوم دبستان بودم و برمی‌گشتم خونه زن همسایه‌امون رو دیدم و گفتم سرم درد می‌کنه..برسم خونه یه کتاب بخونم خوب می‌شم.
خوندن خوب‌حالم می‌کرد.
قصه خوندن گفتن..برای همین خواهربرادرهای کوچیکم رو جمع می‌کردم و قصه می‌گفتم براشون..اولاش قصه‌های بی‌بی‌
بت الترنج و الناری...علی‌بابا و الاربعین حرامی...بوابه‌الحرامیه: افتح یا سمسم...حمده و الراعی...
بعد قصه‌های خودم..
بعدترش نوشتم..
تو دفتر و...
قصه‌ی بی‌بی‌ام در مورد غلام آبی بود که عاشق زنی که میاد ساق و پاش رو بشوره تو شط ..بی‌بی‌ام می‌گفت ساقا پر و گندمی بود..برق آب می‌افتاد روشون و عین آینه می‌تابید تو آب...غلام آب می‌گفت که آینه گرفته تو آب..می‌اومد...
بی‌بی‌ام خیلی برام اسم داشت. ملیحه.
دختری که نباید به نمک دس می‌زد وگرنه می‌مرد و...
خیلی تو آب دویدم دنبال فنجون که گرفتمش..نزدیک بود خفه شم..شنا که بلد نیستم و ..تا سینه رفتم تو آب تا بالاخره گرفتمش...سال داد می‌زد دیونه و حق داش..حرص می‌خورد...حق داش...مخصوصا وقتی پات می‌ره تو چاله‌ی پر آبی که نمی‌دونی هس و زیر پات خالی می‌شه...
یه زنه هس طالع می‌بینه...پول نمی‌گیره...همین دوروبراس..با زن هاشم رفتیم ...تو روستاس و همه بش اعتقاد دارن..پسری که گم شده بود رو گفته بود برمی‌گرده و ظهر برگشته بود...راس و دروغش رو نمی‌دونم...اما چیزی که بم گف این بود که یه خطری همیشه دوروبرت هست.....یه ترسی دوروبرت تا آخر عمر دنبالته..احتیاط نداری..نمی‌ترسی..
وقتی قلپ قلپ آب گس و تلخ رف تو گلوم و فکر کردم الانه که برم زیر و آب و بیرون نیام...وقتی می‌خواستم داد بزنم سال کمکم کن و نتونستم و بچه‌ها و سال نگام می‌کردن..یاد حرف زن افتادم..چطور اون موقع بلند خندیده بودم و گفته بودم برو بابا...زن هاشم بم گفته بود ولچ علویه‌اس..این‌طوری نگو..
فنجون رو گرفتم..برگشتم..نگفتم نزدیک بود غرق شم..گفتم خوب بود..سال گفت ببینمش..دیدش و گف برای این ...؟ شهرزاد تو به‌خاطر چیزایی که فقط خودت فکر می‌کنی هستن خودت رو به کشتن می‌دی یه روز..از من گفتن و اگه برای این چیزا بمیری نمی‌بخشمت...
حق داش.
اما الان که فنجون رو با وایتکس شستم و توش چای می‌خورم فکر می‌کنم حالا که نمردم..زنده‌ام و دارم باش چای می‌خورم و وقت خوشی می‌گذرونم..
عین فرهاد که سرش رو آخر فیلم بلند کرد به گلی گف تو می‌ارزیدی..می‌بوسمش ..تنش داغه: تو می‌ارزیدی.
هدیه‌ی رودخونه‌اس به من..دو نقطه‌ دی هست حالت صورتم..خوشحال و خوش..سیگار می‌کشم و قلپ قلپ چای یاسمن می‌خورم ازش.

مَسنی

بعدازظهر وقتی مادرم خوابید من و نانا رفتیم تو باغچه. نشستیم زیر درخت صفصاف روی زمین. من رو زمین اون رو پام. بعد دراز کشید رو پام و هر چند دیقه یه بار گفت وای چه هوایی.
بعد بلند شدیم و چندتا علف هرز کندیم..اون نشست روی یکی از چوبا و پشتش درد گرفت. .بعد در مورد یه شقایق صورتی با هم حرف زدیم که خیلی اتفاقی تو باغچه‌امون سبز شده. در مورد زنبورا. این‌که کجا خونه دارن..و چرا با این‌که زنبورا شبیه مگسن یکی‌اشون روی گل می‌شینه و اون یکی روی پی‌پی و یکی‌اشون عسل درست می‌کنه و اون یکی مریضی. من تخم گشنیز خوردم و اون برام شعری گفت در مورد مامانی که از هیچی نمی‌ترسه و تخم گشنیز می‌خوره نشُسته...زنبورا دوروبرمون وز وز کردن. کلی گل آبی ریز ریزو بود اطرافمون. بش گفتم وقتی بچه بودیم من و خواهرام می‌رفتیم از اینا می‌چیدیم بشون می‌گفتیم گِل اوبی. یعنی گل آبی.
بم گفت خواهر داشتن خوبه؟ گفتم بعضی وقتا خوبه بعضی وقتا الکیه..بعضی وقتا بده...گفت من خواهر اون می‌شم؟ گفتم می‌شه بشم..بعد تصمیم گرفتیم دوتا از کرتا رو برای اون بکاریم. یکی گل یکی سبزی. دورش رو سنگ بچینیم و سنگا رو رنگ کنیم. اولاش وقتی تازه اومده بودیم تو این خونه نانا به من می‌گفت که سارقه هستم. یعنی خانم‌دزده. چون چندتا سنگ رنگی که از روی تپه‌ی روبروی خونه سر خورده بودن گذاشته بودم تو چادرم و اورده بودم برای باغچه چون رنگ شده بودن. ..الان خودش می‌گفت خوب بیرون سنگ هست..گفتم نه خودمون می‌ریم سنگ جمع می‌کنیم و رنگشون می‌کنیم..توت چید یه توت ترش بم داد..و گفت بریم قدم بزنیم..
چادر قهوه‌ای رو برداشتم دمپایی صورتی پام بود و رفتیم..خیلی نمی‌شد دور شم. از دمپایی و چادرم خجالت می‌کشیدم به خورده..ولی اون دوس داشت بریم..رفتیم در مورد ابرا حرف زد که بعضی وقتا فکر می‌کنه بره‌ان و بعضی وقتا پشمک . بعضی وقتا پنبه و بعضی وقتا فکر می‌کنه فقط آب بخار شده هستن از روی آب...در مورد الهه گفت که ازش بدمش میاد و دوس نداره بیاد...حق داش. منم از الهه بدم میاد دیدمش. از پدر مادرش هم.
گوزو و نچسبه.
بعد نشستیم روی یه نیمکت و اون رف آب رو دید..پر از قورباغه بود..بچه قورباغه. گفت باید می‌‌نوشتن این آب پر از قورباغه است..بعد عجیب بود براش که چطور یه قورباغه‌ی بالغ از یه بچه قورباغه بزرگ‌تره؟..وقتی باد می‌وزید می‌گفت واااای چقدر هوا خوبه ماما..گف که یه دختره هس اگه عرب نیس چرا می‌زنه رو صورتش و می‌گه یبووووی..فامیلش رو پرسیدم و گفت. گفتم عربه...دوس نداره بگه یا باشه ..
- چرا ؟!
- نمی‌دونم..دوس نداره دیگه
- من برام فرق نمی‌کنه..اولش فکر می‌کردم فارسی سخت باشه بعد دیدم آسونه..مونظرم آسونه..فقط دوس دارم دندونام زرد نباشه و بو ندم
- آره نظر خوبیه
مونظرم( به نظرم)، ژست(زشت)، عبصانی،اژازه..ژایزه..هنوز حرف زدن بچگی‌اش رو حفظ کرده.
بعد گفت یه دختره رژ بیست و چارساعته زده
- ماما رژ بیس چارساعته چیه؟
- نمی‌دونم..فکر کنم بیس چارساعت بمونه
- تو نداری؟
- نه
- چرا؟
- نمی‌خوام بیس چارساعت بمونه
-ماما بمون می‌گفت توته..فکر کن
- بس فکر نکن..به تو چه..
- - آره..برام مهم نبود اما دخرتا گفتن به خانوم باید بگیم..
- گوزو و خبرچین و عنن
می‌خنده..می‌چسبه بم.
- دوس دارم..بیشتر از همه شکمت رو..
مردی رد می‌شه و می‌بیندش زیر چادرم وول می‌خوره.
- بیا بیرون..بریم خونه دیگه.
- ماما دخترا می‌گن ممی‌هامون یه روزی گنده می‌شه
- آره
- می‌گن ممی داشتن زشته
- زر زدن..زشت نیست..خوب هم نیست..بد هم نیس..بدنه دیگه..آدم بزرگ می‌شه بدنش شکلش عوض می‌شه همین..بعد بزرگ که شد بش فکر می‌کنه که زشته خوبه یا بده یا فلان..تصمیم در موردش می‌گیره..تا نشده بهتره بش فکر نکنه..چیزای بهتری هست..
- مثلا؟
-بستنی روکش دار آلبالو
 زبون می‌چرخونه دور دهن...می‌گم منم..بش پول می‌دم. برو دوتا بخر..
-اسهالی؟
مردی که هست شنیده. خجالت می‌کشم.
اسم اسهالی رو من رو بسنی گذاشتم. هر وقت سه‌تا می‌خوریم هر کدوم‌مون بعدش دلمون می‌پیچه و قاروقور نوید بخش اسهال میاد سراغمون...اسم بدیه برای یه بسنی...اما همیشه به عبث به رازداری نانا اعتماد دارم.
دو رو نشونش می‌دم.
یعنی که دوتا..بعضی وقتا شیشتا می‌خریم. سه‌تا اون. سه‌تا من. خفه می‌کنیم از بسنی..
می‌خره و می‌ریم خونه..تا برسیم برام در مورد این حرف زده که دلش می‌خواد خونه‌دار بشه..بچه بیاره..یه شوهر داشته باشه مثل باباش..با من زندگی کنه که من می‌گم اصلا..می‌گه من مثل بوسی‌ام پس که تا لوسی بزرگ شد بیرونش کرد..
می‌گم کار خوبی می‌کنه..آدم بزرگ که می‌شه می‌ه پی زندگی‌اش..بچسبه به پشت مامان باباش که چی
می‌خنده.
- ماما دوسم داری؟
- تو هدیه‌ی زندگی منی
می‌پره تو هوا.
- کاغذ کادوم این بود؟
می‌زنه رو شکمم.
- آره..
-تو یه کیک گنده‌ای ماما
- باشه داد نزن..مرده کثیفه داره نگاه می‌کنه
- چرا کثیفه؟
- چون زل زده به بسنیامون
 می‌چسبه بم..دخترا می‌گن پسرا دخترایی رو دوس دارن که آرایش کنن.
- گه زیادی
می‌خنده
- خودم یادت می‌دم بعدا پسرا چی دوس دارن..اما نباید برات مهم باشه پسرا چی دوس دارن..باید بدونی فقط..خوبه بدونی اما این‌که هی بخوای کاری کنی پسرا خوششون بیاد نه..
- باشه.
بسنیا تموم شده.
رسیدیم خونه.



تماشای نقاشی‌هایی که از مردم کوچه و بازار..از زندگی مردم عادی کشیده شده رو دوس دارم. تماشاشون حالم رو خوب می‌کنه. چطور شده که آدمی که ندیدم و باش جز در چندتا جی‌‌میل مختصر و مفید حرفی نزدم این رو حس کرده؟ این‌طوریه که از داشتن وبلاگ خوشحال می‌شم...از این‌که با آدمایی در ارتباط می‌شم که به من نقاشای خوب معرفی می‌کنن. می‌دونن تابلوهایی که رنگای قاتی داره در عین حالی که هنره اما مال من نیست. نگاش می‌کنم..خوشم میاد..حس می‌کنم پشتش دیونگیه....خوشم میاد از قر و قاتی شدناش..از این‌که چارچوب و هندسه‌ی اشیاء شکسته شده..قانون رفته زیرپا..اما حال اساسی رو زمانی می‌برم.که این تابلوها رو می‌بینم..این‌طور کارایی رو..
تو ایرانیا کسی رو نمی‌شناسم به اسم...چشمم خورده به بعضی تابلوها اما نمی‌دونم کارا کیه..یکی‌اش رو داریم که دوتا دخترن دارن فال حافظ می‌گیرن رو پشت‌بوم یا یه دختره‌اس روی زمین نشسته خودکار به دست و..
نقاشای عرب رو کم و بیش اسماشون رو شنیدم. ..قبلا که ابوبکر بغدادی تو کار بریدن سینه و سر و انتقام برای آبروی امهات مومنین و این برنامه‌ها نبود..تلویزیون‌های کشورای اطراف وقت بیشتری برای نشون دادن نمایشگاها و اینا داشتن..
حالا ماهاست تلویزیون نمی‌بینم...اگه نخوام سریال ترکی دنبال کنم کار دیگه‌ای باش ندارم..روتاناها هم موسیقی به درد بخوری پخش نمی‌کنه چندان..
قبلا سریال‌هایی پخش می‌کردن که از روی رمانای معروف ساخته شده بودن..فیلم هم..موسیقی هم..نمایشگاه نقاشی هم..مستند هم..
از اون آدما نیستم که بگم بله قبلا همیه بهتر و فعلا بده و بدتره..شرایط و فلان فرق می‌کرد یا چی..اینا رو نمی‌دونم..
می‌دونم وقتی دیدم کسی از دور حس کرده چی ممکنه خوشم بیاد خودم هم حس کردم بیشتر زنده‌ام..و دوس دارم زندگی کنم...
دوس دارم کارهایی هم بکنم توی زندگی.
حتی اگه شده نوشتن این وبلاگ.

کلیپی که به من داده کلیپ جالبیه. باعث شد این لینک   رو برم و به خودش معرفی‌اش کنم

ازش ممنون.

خیلی وقته که رمان عربی نخوندم. آخریش النخله و الجیران بود..خوب بود.

دوست دارم باز بخونم.
چندتا خوبش رو.

بعدشم چی؟

آها.

خوداحافض

آنی ذیچی

مادرم و برادرم رفتن و ایستادم به ظرف شستن. شام رو قیمه پخته بودم. خوب خوردن. خوشحال شدم. یه حبه برنج و یه قاشق خورش نموند. قیمه رو عربی پختم که سال و نانا و مامانم دوس دارن. بن کلا هر چیزی که گوشت داشته باشه دوس نداره پس به حالش فرقی نمی‌کنه. سیب زمینی می‌خوره و قرمه‌سبزی باشه لوبیا..
در آبغوره رو می‌بندم می‌ذارم تو کابینت .. مادرم پرسیده بود ترشی‌اش از چیه اذیت نمی‌کنه..گفتم از آب‌غوره..کم بریز..یه قاشق کم‌تر..برای چهار پنج نفر کافیه.
تو خورش سبزی چی می‌ریزی؟ گفتم آبلیمو.
سیب‌زمینی‌های سرخ شده تو زردچوبه رو ریختم تو خورش و خوب که قل‌قل کرد لعاب انداخت و روغن سیب‌زمینیا رو برداشتم برای برنج. بدون زعفرون یه حبه در میون زرد شد و ته‌دیگش طلایی. هل و دارچین رو گذاشتم تو توری فلزی‌ای که آویزون می‌کنم لبه‌ی قابلمه و میم مهربان برام از اصفهان فرستاد. زودی درش میارم. طعمش می‌ره تو غذا بی‌که زیاد بشه تو غذا.
مادرم خیلی دوست داشت..خورد و دوتا قرص ضد قند و چربی پشت بندش.
 ایستادم به ظرف شستن.
از صبح چندبار ظرف شستم؟ ظرفای صبونه..ناهار..عصرونه..ظرفای دیشب شام..ظرفای پخت و پز شام..ظرفای شام..دلم می‌خواست برسم به کاری که دارم انجام می‌دم و نشد. سال گفت امروز آفمه..کاری نکرد. خودش و بن تو حیاط فیلم اکشن دیدن..نانا کارتون دید و من اومدم به لینکی که یکی از خواننده‌های عراقی که داره فارسی یاد می‌گیره و من رو از سرچ اسم ترانه‌های قدیم عراقی پیدا کرده رفتم...حالم بهتر شد.
- آنی اتصورچ هیچی.
من تو رو این‌طوری تصور می‌کنم. خندیدم..
- لا یابه آنی مو هیچی..آنی ذیچی!
این رو فکر می‌کنم با خودم و نمی‌نویسم و خیلی فرق نمی‌کنه چون میاد این‌جا زورکی می‌خوندش لابد.

من خسته می‌شم و وقتی برای خودم می‌خوام.

چه می‌دونم؟ من لرم؟


هنو چشم به راه دامنم هستم.

مادرم می‌گه می‌خوای برم خودم بگم بش؟ می‌رم می‌گم. صداش رو نازک می‌کنه و به فارسی می‌گه:
خانَم می‌بخشی دوختَرم دامنش میخاد. خودش دامن نداره. می‌بخشی‌ ها..خسته نباشی.

می‌گم خسته نباشی دیگه چیه؟

می‌گه چه می‌دونم به بیگ پور که روبرومونه هر وقت گفتم خسته نباشی گفته فرمانده نباشی.
می‌گم درمانده مو فرمانده..درمانده نباشی.

می‌گه وین ادری؟ آنه لریه؟!

نه نمی‌ذارم

یعنی گوش به زنگ!

چند سال گذشته از وبلاگ نوشتنم و هنو این عادت رو ترک نکردین؟!...
روم نمی‌شه بذارم لینکش رو بذارم..به خدا.

از این ترانه‌های فولکه که تو عروسیا می‌خونن..خیلی یاروه.
ملت روش می‌رقصن فقط..پیچ و تاب می‌خورن.

نه خوبه برای وقار این وبلاگ بذارمش.

شرمنده‌یوم.

خیلی چسیفه

یاد خونه ضیغم افتاده و غش کرده از خنده:

جناوه خیلی جرمه...آبادان نه خوبه..خیلی چسیفه...می‌خنده اُ می‌خنده شله‌اش رو که سفت و عربی بسته باز و بسته می‌که..می‌ذارتش رو چشماش نم چشماش رو می‌گیره: والااااا...عیزیات عله الساس...هسه احنه امودین وراکم؟

- والا...صلوات به ساساتون...حالا ما دنبالتون فرستادیم؟

می‌خنده..نگاش می‌کنم..یعنی من هم تو چشم دیگران این‌همه الکی خوش و خوش‌خنده میام؟!
یبووووووی. خو خیلی زشته که.
به مادرم می‌گم بابام می‌گه زن بایستی سنگین باشه.

- خل ایگول...حیات بشته...کله حچی..وکت الحزه و اللزه..ایکتلون روحهم عله الیهاص.

راس می‌گه.
- بذار بگه...اروای عبای رو دوشش...همه‌اش حرفه اینا...به وقتش خودشون رو برای شوخی و لودگی می‌کشن.
چه می‌دونم. نشستم می‌گم می‌خنده.می‌گه می‌خندم.

این کارمونه.

خو بتراکتَر

بعد برای بار هزارم ازم پرسید:

لا والا..وجدانن شهرزاد...های الیبال ما ایگدرون ایشیلونهن؟ خو بتراکتَر..اب لاری..ایخیمن علی الگلب.

نه والا..جدی بی‌شوخی ..وجدانن شهرزاد این کوها رو نمی‌تونن بلندشون کنن؟ خو با تراکتور..با لاری( یه ماشینِ که نمی‌دونم چی می‌گن بقیه..فکر کنم خاور)..خیمه می‌ندازن رو قلب.

 در جوابش گفتم یوما..گلبی...یوما گلبی اش بی گلبی..

غش کرد از خنده...گفت نمیای پیشمون؟

گفتم نه زکیه‌ی عزیز مرا با شما کاری نیست و شما را با من نیز هم.


هاذه الگواد


مامانم اومده بود روبرو خونه‌امون پیشم. الانم هس. ظهر اومده..خاله‌‌ام که بیس دیقه شایدم نیم ساعت فاصله داره با این‌جا شهرش مریضه. احتمالا بمیره. من دوتا خاله دارم که تقریبا هیچ وقت نداشتم‌شون. یه عمه. یه عمو. یه دختر عمه. یه پسرعمو.

تموم.
بابام تا تونسته جبران کرده.
الان روبروی خونه‌امون بندریه. قبلش یه ملا عربی از دور می‌خوند. مادرم گریه. ..می‌دونستم بعدش چی می‌گه..خوب گریه کرد و کرد و گفت هاذه الگواد و لایغرا حلو...خشبه ابعزه قاصدنی.

خجالت هم نمی‌کشه.
ترجمه:

این جاکش چقدر خوب روضه می‌خونه..چوب تو پشتش قصد جونم رو کرده.

* مثلم نیست.

اینقدر زن خوبی شدم.

*ماکو تَکم.


به قول مادرم یا الهی و یا سیدی و یا مولای ما عندی احد غیرک..یا الله هم استحی اشویه.

والا.
ترجمه‌اش کنم می‌گن کفر گفته. پس دیگه هر کی اُ وژدانش ..هر کی هر چی دلش خواس ورگه ورگه.

روز جمهوری اسلامی یادتونه؟

یه مرده توش بود رو به دوربین زل زده خیلی سفت و سخت می‌گه ما جومهوری اسلامی می‌خوایم..هر کی هم هر چی دلش خواس ورگه ورگه.
والا.

ورگه.
نَورگه چه بکنه.

ولک یا جذب یا بطیخ

از رو دستش نگاه کردم دیدم سرچ کرده راه‌های جذب مردان و نگه‌داشتن‌شان.
فکر کردم من در ادامه‌ی سرچش باید تایپ کنم:  و نریدن ِ گاه و بی‌گاه به هیکل‌شان.

سال می رفت.دلم خواستش.از تخت بلند شدم سرم رفت روی سینه‌اش.

-برگرد بخواب عزیزم...لباس بپوش سرما نخوری.

فقط ایستادم پیشش.سرم تکیه داده بش.

دستش رو بوسیدم که زبر شده ...فکر کردم بش کرم بزنم ..امشب .

فردا.

نگاش کردم.

من اگه در بستر سالم و آرومی بزرگ می‌شدم بی حرف‌ترین آرا‌م ترین آدمی بودم که می‌شد پیدا کرد

شاید سالی یه دفعه یه حرف نمی‌زدم  ...دیگه بد و بیراه که ..

با من بد تا شده.

خیلی بد

خیلی بدتر از بد.

حالا سال هست و بچه ها..

دوست دارم قلبم رو ببرم زیر دوش.

چسبیدم به سال و نخواستم بیام بیرون.

دلم.می خواست نره بمونه دست زبرش رو بگیرم تا خوابم ببره

تمام دستم بره دور انگشتش...

گفت خدافظ چوکولو ..

بعد نگاش کردم دس تکون دادم ...برگشتم لباس پوشیدم .

به سکوت گوش دادم.

شکر برای این آرامش .


بیدار شدم...دوش گرفتم مسواک زیر دوش...

جی میلهایی که رسیده رو خوندم.

فکر کردم چرا بنویسم؟

دوباره خوابیدم.

با بچه‌ها و سال روی تخت بیرون در دنیای تو ساعت چند است رو دیدیم. یک جاهایی می‌خندیدم. بن پرسید چی شده مامان؟ تخصصشه که وقتی بخندی ازت بپرسه برای چی می‌خندی مامان؟ یا برای چی می‌خندی بابا؟ سال اداش رو درمیاره. ادای بن رو که با صدایی تو گلویی و خنده‌ای ذوق‌مند برای خنده‌ی تو(پدر یا مادرش) داره می‌پرسه چرا می‌خندی بابا؟ ها بابا؟ از وقتی بچه بود این رو می‌پرسیده.
من می‌خندیدم چون فکر می‌کردم اگه من و سال فیلمی بازی کنیم چی می‌شه. مثلا نقش لیلا حاتمی رو سال ایفا کنه چون دراز و لاغره. نقش علی مصفا رو هم بد نیس...
بد نیس بدن به من؟
حس نمی‌کنم خیلی ربطی به هم داشته باشیم جز این‌که خیلی قبلا سعی می‌کردم بایستم رو کله‌ام و نمی‌شد..سال البته چند جا سقلمه زد از دست حرف زدن و کارای مصفا که به رو خودم نیوردم. یعنی چی هر وقت کسی به نظر می‌رسه یه چیزی‌اش می‌شه سال برداشته بم لبخند خوشحال زده؟
برای وقتای شوخی و مهربون بودن با هم و اینا خوبه این. اما موقع دعوا وقتی داری داد می‌زنی مگه دیونه‌ام من؟!...اون لبخند خوشحال تبدیل می‌شه به لبخندی مکار و موذی...که سرچشمه و آغازش این‌جور صحه و تایید گذاشتن رو همین سقلمه‌هاس.
برای همین چندباری حتی خودم گفتم خُله این.
که سال باز برگشت نگام کرد.
خوب عاقلانه‌تر اینه که نزنمش اما نمی‌تونم. گازش گرفتم و گفت آخ ببین تو آسمون سبزقبا هست...دیدم و نبود و شوخی دستی‌ مبتذلش رو با من انجام داد.
ناچار باز گازش گرفتم و گفت آخ و باز گفت ببین تو آسمون و این‌بار تو جوابش گفتم اگه کون بال‌دار هم باشه نگاه نمی‌کنم.
بچه‌ها خندیدند.
زن ف صدام زد.
دامنم رو نیورد.
یعنی برمی‌گرده دامنم؟ بیایید منتظر باشیم.

نانا ناهار نمی‌خوره. بن صداش می‌زنه هواخور بیا تقویتی بخور. بن که حسابی خورده حرصیه از دست نانا. بش می‌گم گیر نده این‌قدر به‌اش..نانا قهر کرده تو اتاق من..با نانا دخترم..گلم بیا بابایی هم نمیاد..با تنبیه می‌شی ها..اونم نمیاد..سرانجام با بیا با هم اسپانج‌باب ببینیم میاد.

یه کله‌ی فر زنبیلی رو زمین سمت من کشیده می‌شه..اول کله میاد و بعد بدن به دنبالش کشیده می‌شه.

قبلا فیلم ترسناک دیده بودم یه سری با سال..فیلم در مورد بچه‌ای بود که جنه شیطانه چیه تو بدنش نفوذ می‌کنه و همه‌ی شب تپ تپ تپ عین موش صدای پاهاش شنیده می‌شه و کله‌اش رو زمین کشیده..
اون شبا من خودم رو در اختیار امراض سال قرار می‌دادم و می‌نشستم سمت باغچه تو تاریکی فیلم ترسناک می‌دیدم باش...فیلما زرد بود درست اما خواه ناخواه اثرش رو می‌ذاشت...مخصوصا اگر همون شب بلند شم برم دشویی و نانا با سری که انگار زنبیلی از موی فر روش باشه تصمیم گرفته باشه قهر کنه و ببینم دم در اتاقم..همون سر سمتم میاد

نانا از تاریکی نمی‌ترسه..تخسه تو این چیزا..از حیونات هم..بن حتی مثلا از موش و مارمولک می‌ترسه..سوسک..نانا کم‌تره ترسش..بن کمی از تاریکی ممکنه بترسه..نانا اصلا.

اون شب یخ کرده بودم و نشسته بودم رو تخت. حالا سمتم اومد و اومد و بن بش گفت آکله‌الهواء.
یعنی هواخور.

نگام کرد: اجازه دارم بزنمش؟

 شونه بالا انداختم چون بن حقش بود.
حساب بن رو می‌رسه و می‌شینیم ملحله‌ی یک رو رد کنیم با هم. بازی اسپانج‌باب. به خاطر من آسون‌ترین لِول رو انتخاب کرده...خوش هم می‌گذره.
برای اولین‌بار موفق می‌شم ملحله‌ی یک رو یه بازی رو فتح کنم خیلی زود. در عرض چند دیقه فقط.
به کمک نانا البته.
خواست ببردم ملحله‌ی دو موافقت نکردم.
تصمیم گرفتم در اوج خداحافظی کنم.


نانا ناهار نخورد. یعنی اون‌قدر کم خورد که نخورد. بن خیلی خورد. اون‌قدر زیاد خورد که سال بش گفت: دیوونه. حتی سویاهای افتاده روی پارچه‌ی زیر سفره رو جمع کرد خورد.
نانا ماکارونی دوست نداره. بش حق می‌دم. چیز دوست‌داشتنی‌ای نیست اما خوب آدم همیشه چیزای دوس‌داشتنی‎اش گیرش نمیاد که. مثلا من. همین خودم. خیلی چیزا دوست دارم بخورم اما گیرم نمیاد. یعنی همیشه و هر روز گیرم نمیاد.
نمی‌گم چی چون یه‌کم زشته. زشت نیستا اما من روم نمی‌شه که بگم دوس دارم هر روز یا یه روز در میون گوشت بره کباب کنم بخورم..با چربی.
 یه‌خورده چربی. خیلی کم چربی.
الان نشستم به ابرای بنفش صورتی و گلبهی خاکستری نگا می‌کنم. سال می‌خواد برام نخل مردابام رو بکاره بغل حوض. من هی می‌گم اون‌ور حوض اون این ور حوض رو می‌کنه. خوب چرا وقتی من دارم می‌گم اون ور حوض اون این ور حوض رو می‌کنه؟  یه حالت لج‌بازی داره که نمی‌خوام بش دامن بزنم. رو نظرم اصرار نمی‌ورزم و اون بلند شد الان نخل مردابم رو اون‌ور حوض کاشت.
ظهر ظرفا رو شست من سالاد درست کردم.
- سالاد سنتی درست کن ساده.
خیار خرد می‌کنم.
- چرا ساده؟
دیسا رو می‌ذاره تو آب‌چکون.
- چون سنتیِ و ساده‌اس.
- خوب ریختن فلفل سیاه و پودر لیموعمانی و نعنا و جعفری که فانتزی‎‌اش نمی‌کنه.
- اما از شکل سنتی میاردش بیرون
- چرا نیاد؟
- چون من دوس دارم سالاد رو سنتی بخورم
- بمیر
- باشه..ممنون که این رو بم می‌گی...دارم ظرف می‌شورم و روز زن برات گل هم خریدم...و ساعت.
- روز عید هم یه انگشتر دادی
- آره..یادم رفته بود..ممنون بابت یادآوری
- منم ممنونم بابت خریدات..
- سالاد رو سنتی درست کن وگرنه نمی‌خورم
- بمیر
- خودم درست می‌کنم
- بمیر
- بمیرم شهرزاد؟
- نه دور از جونت
بازوش رو می‌بوسم.
- سالاد سس هم درست کن
خرد می‌کنم..خیار قارچ داریم فقط..نخود فرنگی.
- کو گوجه‌اش؟
- از گوجه تو سالاد بدم میاد..سالاد سسی.
- خوب تو نخور برای منه
- ئه؟! سالاد سنتی مال توه..بعد سالاد غیرسنتی هم مال تو باشه
- گوجه بریز
- نمی‌ریزم
- ازم اطاعت کن
- چشم ..آویشن کو؟
- تو سس آویشن نریزیا..بدم میاد.
- من خوشم میاد...آویشن رو کجا قایم کردی؟
- تو کمد دیواری.
هر دو پشت دادیم به هم. اون ظرف می‌شوره من دنبال آویشنم. روغن زیتون می‌ریزم رو سس. ماست موسیر..آبلسیمو..فلفل سیاه..کمی کنجد..کمی فلفل قرمز..آبلیمو..نمک..پودر موسیر...کمی پودر سیر..
بوش می‌کنم و می‌چشمش. عالی.
دستام رو غنچه می‌کنم نوکشونو می‌بوسم: اوریگانو..سالیانو.
- شلوغش نکن پدرخوانده
- مادرخوانده باید بگی
- مزه زیاد اختراع نکنیا
-بچش ازش.
کف دستش با نوک قاشق می‌زنم.
زبون می‌زنه. خوشش میاد اما نمی‌گه.
- خوب شده؟
- بد نیس.
- عالیه شتر..شتر حرف بزن شمایی؟
- کار دسته؟
این رو در تقلید از پاشا می‌گه که بس که دیدمش تو کارتون کوسکو تونم حفظش شده.
- عیال بافتَه.
اینم جواب کوسکوه به پاشا.
یواشکی گوجه خرد کرده می‌ریزه تو سالاد سسی.
وا می‌رم.
- ازت متنفرم.
می‌خنده. مثل کوسکو می‌گمش وقتی دارن از کوه می‌افتن خودش و پاشا.
- سالاد باید گوجه داشته باشه
- قانون سالاد اینه باید گوجه داشته باشه
- از قانونات متنفرم
می‌خنده.
سالاد رو می‎‌برم سر سفره.
- بیا ناهار.
- الان میام.
بن میاد
نانا میاد
سال میاد. سالاد می‌خوره و خوشحاله. نگاهش پیروزمندانه و رقت‌انگیزه.
- عجب چیزیه شهرزاد
جواب نمی‌دم.
- بله بله خودم به تنهایی راه کرمانشاه رو پیدا می‌کنم.
خنده‌ام می‌گیره.
ایششش جه الکی نیشم باز می‌شه زود.




خانم‌ها بوسی (سمت راست) و لوسی(چپ) از نزدیکان و بستگان بچه‌های من.

..الان.وقتی که بن رو دیدند.
گزارش مفصل‌تری بعدا در مورد حال و روزشون می‌دم.
سینزه‌اتون مبارک.

دل بی‌قرار دارم من

ناهار ماکارونی پختم..کلی چیز میز ریختم توش خوب بشه. حین پختن ماکارونی مواظب بود ته سیگار نریزه تو ماهی‌تابه..بعدش یه چیزی می‌خوندم:
دل ِبی‌قرار دارم من..چشم انتظار دارم من.وتو سرزمین خوبان یه یادگار دارمن آخ ..قول و قرار دارم..وای عشقِ خدا دارم من.
کی این رو خونده بود قدیم ندیما؟
یادم نمیاد.
دوتا فلفل یه از وسط نصف کردم. یه سبز و یه قرمز..موقع قل قل آب یکی رو ریختم تو آب..اون یکی رو دقایقی تفت دادم..فلفل‌ها رو عبیر داده دختری که می‌خواستم برای برادرم بگیرم و همه گفتن سبزه‌اس و شبیه منه برای همین خوشم اومده ازش و از این داستانا..حالا فلفل می‌ده به من..برام لباس می‌دوزه و ازم می‌خواد براش کتابای تاریخی و روانشناسی ببرم..
فلفل سبزا گردلی‌ان..تندن..قرمزا متوسطن..وقتی سرخ می‌شن روغن جیغ می‌زنه..میارمشون بیرون زود..یه تندی مطبوع غیرآزاردهنده می‌ده  به غذا...سال تو تخت گندیده و با من قهره چون گفتم ظرفا رو نمی‌شورم. برم کمی چاپلوسی اینا..غذا آشتی‌اش می‌ده.
پر از چیزائیه که دوس داره...یامی.
منم دوس دارم البته.
در کل ماکارونی دوس ندارم اما خوب می‌شه خوردش.

صدای ترومبولین روبروی خونه‌امون بلنده. رپه..بلند. دعوایی. بعد صدای یه دختره‌اس. یارو دعوا می‌کنه که تو بد و خراب و خائن و جنده بودی..این دختره از خودش رد اتهام می‌کنه. این ترانه داره پخش می‌شه..در حیاط رو باز می‌کنم. به قول شیرازیا مُوری فِر نَمی‌کِرد.
هیشکس نبود. همه رفته بودن سینزه.
وقتی خیلی بچه بودم دلم می‌خواس بریم سینزه. یه شعر درست کرده بودم و همراش می‌رقصیدم.
رو بالکن خونه‌امون.
خونه‌ای که با عموزاده‌های وحشی و کثیف بابام زندگی می‌کردیم ایام جنگ. لونه‌ی جنگ‌زدگی‌امون.
پشتم رو خم می‌کردم و عقب عقب می‌رفتم.. حالت استارت و هندلی..انگار موتوری رو بخوای زورکی راه بندازی: آآآن آآآن..بعد می‌خوندم رید انروح سینزه بدر.بعدش هم ما چنّه انروح.
بابام نمی‌بردمون.
بعدش شوهرم نمی‌بردمون.
بابام یه بار هیجده بدر برده‌مون با پسرعموش اینا..با وانت عمو مجتبی . بردمون نخلا..کباب گرفت و لابه‌لای نخل‌ها خوردیم..زیاد دوس نداشتم..چراش رو یادم نمیاد..اما فکر کنم خجالت می‌کشیدم از ریخت و پیختمون..از وانت عمو مجتبی که بارمون می‌کردن توش می‌بردنمون...ممد هم بودش..لب شط خیالبافی می‌کردم..
عمو مجتبی چند سال پیش در اثر مصرف بیش از حد عرق سگی کور شد و بعدش مرد.
مرد بدی بود.
اول زنش رو کشت. خفه کرد. بش شک کرد. تو مستی خفه‌اش کرد. نمی‌دونم چطور نجاتش دادن. فکر کنم قتل ناموسی جا زدنش و اینا..بعد یه زنه گرفت سبزه بود..سید هم بود..ازش دختر اورد و پسر زیاد..اسم زن اولش رو روی اولین دخترش از زن دومش گذاشت..زن اولش دخترعموش بود و زورکی داده بودنش. عموش که عموی پدرم هم هست دخترش رو زورکی داده بود برادرزاده‌اش که همین عمو  مجتبی بود..زن کتک خورد و خورد و خورد تا بالاخره مرد.
شب عروسی دخترش. یعنی فردای عروسی دخترش در واقع. سم گوجه خورد.
بعضیا می‌گفتن سم گوجه خورد و مرد، بعضیا می‌گفتن خود مجتبی خفه‌اش کرده و همه می‌گفتن چون خیانت کرده بود.
"خوب کرده بود...هر کاری کرده بود خوب کرده بود...دمش گرم و روحش شاد" این رو تو همون سند و سال بش فکر می‌کردم من.
بعد مجتبی چی‌کار کرد؟ برداشت اون زن سیاهه رو طلاقش داد..یا زن ازش طلاق گرفت؟ نمی‌دونم..اما زن پس از طلاقش از مجتبی باز ازدواج کرد..با کلی بچه..بعد مجتبی یه زن دیگه گرفت..چشاش چپ بود. کونش بزرگ و گنده بود...کمی پوست روشن.
از اینم کلی بچه اورد.
بعد مجتبی مرد.
عموی مجتبی که عموی پدرمه و تخصصش این بود که هی کیر بزنه به مجتبی و زمانی زن‌بابای مجتبی رو یعنی زنِ برادرش رو پس از مرگ برادرش به زنی گرفته بود و اونم مرده بود بعد از مرگ مجتبی، با زنٍِ مجتبی همون کون گنده‌ی چشم لوچ ازدواج کرد. صیغه‌اش کرد یعنی..عموم هم صیغه‌اش کرد.
زنه چشم لوچ هی صیغه‌ی عموم و عموش می‌شه. عموی من و عموی بابام.
از هر دوشون متنفرم.
عموی بابام یک زمانی مادرش رو سر نماز خفه کرده بوده گویا. زن سر نماز سکته مغزی می‌کنه و جان‌به‌جان آفرین..یادم نمیاد چرا..اما وقتی زنه مرد دیدن زیر گلوش جای انگشتر عقیق هست.
عموی بابام یه بار گیسام رو گرفت گفت می‌برمشون که سر لختی نگردی دیگه. براش شیشیکی اومدم و فرار کردم.
بعدش به بابام گفت. بابام خندید و گفت این کار خوبی نیست.
عموی بابام خیلی مرد قشنگی بود. مطمئن نیستم قاتل باشه. یعنی حتما مادرش ددر اثر خفگی او مرده باشه. اما مطمئنم مادرش رو زیاد می‌زد.
البته ممد هم مادرش رو زیاد می‌زد و خفه کرده بود چندبار.
دلم برای مادرِ ممد نسوخت. اما مادرِ عموی بابام رو دوس داشتم . از زن‌های بَدو بود. خیلی گنده بود و اینا..به قول پیرمردا هیکل.
یه بار تو روضه در حین دَچه کردن انگشت پام رو له کرد و من شلوارش رو کشیدم..پاچه‌اش رو. مادربزرگم، بی‌بی‌ام یعنی عموی بابام رو شیر داده بود و عموی بابام به بی‌بی‌ام می‌گفت یوما. بی‌بی‌ام رو دوست داشت اما مادرش رو زیاد نه. نمی‌دونم چرا.
زیبا خیلی عموی بابام رو دوس داشت چون خوشکل بود.
من فقط یه عموم رو دوس داشتم که خیلی زود مرد. بچه‌اش نشد.
باهاش بامیه می‌فروختیم و مهربون بود.
اون هم از هر دوی اینا متنفر بود. یه بار عموش رو زد. برادرشم...وقتی عموم مرد دشمناش خیلی خوشحال شدن.
از بچگی فکر می‌کردم اون مرد بود فقط بینشون..دس رو بچه بلند نمی‌کرد و تحمل زور و کار اشتباه رو نداشت..نمی‌ترسید و حرفش رو می‌زد و خواهر مادر ظالم رو جلوی چشمش می‌اورد..از آخوندا بدش می‌اومد و معتقد  بود ریششون رو با فاب می‌شورن. بر خلاف بابام و عموش که دوست بودن این یکی یه نماز گاه گاهی می‌خوند و با پاهاش الکلنگ می‌شد برام..رو سرش یه برجستگی داشت. موهاشم سیاه بود و سرش بوی خیلی خوبی می‌داد. هر وقت هم زنش رو می‌دید چشماش برق می‌زد.
با اینکه زنش بچه‌دار نمی‌شد زن نگرفت تا وقتی مُرد ..یه روز خرداد تو اوج گرما ..بادمجون کباب می‌کرد ..ساعت دوی ظهر بود...دوشنبه..یه‌هو افتاد..همیشه فکر می‌کنم چرا روز قبلش یه دل سیر ندیدمش...چون عصرش اومده بود پیش بابام و من براش یه بای بای شل شلکی کرده بودم...و حالا زنش زن مردیه که ده تا بچه داره و باز بچه‌دار نشده. بیس دیقه با این‌جا فاصله داره و من نرفتم دیدنش تا حالا. بیس سال بیشتره شاید.
وقتی یاد اون عموم می‌افتم که زودی مرد همیشه یه جمله دارم که تکرار کنم با خودم: راحوا الطیبین.
خوبا رفتن.بی‌بی‌ام بعد از مردن این عموم زود مرد. دو سه ماه بعدش مرد. اونم سکته کرد..وضو گرفته بود از پله بالا می‌اومد که یه‌هو نشست و مرد.
دیشب اتفاقا یاد این افتاده بودم که وقتی بی‌بی‎ام می‌ایستاد به نماز من پاهاش رو می‌بوسیدم..دستاش رو..دستش کمی بزرگ بود..جا می‌شد رو سرم..رو موهام.
گریه‌ام گرفت..نخواستم گریه کنم برای این چیزا. خجالت می‌کشم. فکر می‌کنم دیگه زشته برای بی‌بی‌ام گریه کنم. آخه خودم کم‌کم بی‌بی دارم می‌شم.
مامانم می‌گه بن رو زن بده. دختر پسرعموی بابام که همسنِ بنه ازدواج کرده. بن که از خداشه.
مامانم می‌گه زنش بده بهترته. خرج دانشگا و دبیرستان خودش  و زنش رو بده و عروست رو بیار پیش خودت..تو با عروست خوب می‌شی...خودم هم فکر می‌کنم اگه عروسم آدم باشه و نخواد زن‌بازی دربیاره باهاش به‌ام خوش بگذره.
از وقتی این حرفا رو مامانم بم زده هی نگاهِ دخترای نوجوون می‌کنم..کدومشون به درد این می‌خوره که عروسم بشه. کمی روی بهار دختر هاشم تمرکز کردم. دختر خوبیه..خوب می‌رقصه..مهربونه..کار خونه بلده..درس‌خوون هم هست..از بن خجالت می‌کشه..دریده هم نیست. تازه پریود شده هم بهمن‌ماه و خیلی خوشحاله که قاتی زن‌ها شده. مادرش ازش خواست به‌ام نواربهداشتی بده و اون دل تو دلش نبود که به من بفهمونه خودشم پریود شده..زنِ هاشم می‌گه وقتی هاشم فهمیده دخترش پریود شده گریه کرده و گفته باید شوهرش بده پس.
بهار خیلی خوبه اما ما مادر و باباش علّه هستن. عله یعنی علّه.
یعنی درد بی‌درمون.
کمی به دخترای لر دقت کردم..بعضیاشون خوب بودن..اما مادر و پدراشون نه به گمونم بامون بسازن..یعنی یه عربو بگن جفت پا رفتم کونشون و در رو باز می‌کنم مثل پارسال که به خاله‌ی لر و شوهرش و دخترشون گفتن هی‌گَل خوش اومدین..در رو باز می‌کنم و می‌گم عِزیز منی اما حوصله‌اته نداروم..پارسال خاله‌ام برای اولین‌بار اومد خونه‌ام..یه خاله‌ی لر دارم..نمی‌دونم لره یا بندریه..خلاصه فارسه..لری صحبت می‌کنه با شوهرش و دخترش..دخترش گف عربل نه خوبن..تو خونه‌ی من..
گفتم خو نه خوبن؟!..پس الباب یوسع جمل...در به اندازه‌ی یه شتر بازه..بفرما بیرون..حوصله‌ی خین و خین‌ریزی با این جماعت رو ندارم.
چندتا دختر دیدم تو زبانکده همسن بن. با هم لاک تبادل کردیم و گیر سر و تل و فلان و ترانه و... اما فکر نکنم بدنشون حالا حالاها.
ولی بن واقعا می‌گه زن می‌خواد. مرتب این رو تکرار می‌کنه که زن می‌خواد و زن‌داری‌اش حتما از باباش بهتر می‌شه...باباش همیشه می‌گه بیخود..اون می‌گه خواهیم دید: تو این زن رو حروم کردی. من رو می‌گه. ..با هم بحثشون می‌شه..
سه‌تا پسر می‌خواد: نوح، هادی، احمد.
بعدا صداش می‌زنیم: ابو نوح...نوح یه جوریه. عجیبه به نظرم اما بن خیلی این رو دوس داره.
نوه‌ام اسمش نوح می‌شه. عاشقشم اما کتابام رو پاره نکنه و خیلی گریه نکنه پیشم..هی هر روز هم نیان خونه‌ام. عروسم هم تنبل نباشه که زیرش رو جارو کنم. لطفا کمی شبیه‌ام بشه خلاف بچه‌هام که حکم فرغون و انتقال ژن خانوادگی‌اشون رو داشتم.
با بقیه‌اش کاری ندارم.
راستی عروسم لباس لختکی هم زیاد پیشم نپوشه. هر کرم می‌ریزی تو خونه‌اش بریزه. مردِ پیر داریم تو خونه: سال..هوایی می‌شه منم حوصله ندارم هوایی شدنش رو تحمل کنم دیگه. سنی ازم گذشته.
البته نمی‌دونم چه کنم. مادرم گفت اگه بخوای دخترِ دایی‌های خودش هستن. دیدمشون. قشنگ بودن. اما بی‌سواد. بن باهوش و کتاب‌خونه..یه دختری باید زنش بشه که بفهمدش نه فقط باش بخوابه...اگه می‌شد یه جوری دوست دختر براش جور کرد که نیازهای عاطفی‌اش رو برآورده کنه..
آخه بدبختی بن نیاز عاطفی نداره بچه‌ام. نیاز غیرعاطفی‌اش شدیده و به دوست دختر راضی نیست: زن می‌خوام.
پُر باشه هم.
خوب چی بگم. بچه به صراحت حرفش رو زده.
واقعا نوه‌ی حاج مصطفی چیرتیز و پسرانه. حامل اون ژنِ پرگهره.
حالا اینایه ولش کن.
آره سیزده بدر چش بود؟ چی می‌گفتیم در موردش؟
هیچی امروز نرفتیمش خلاصه.
پست نوشتیم براتون. دختر دارید یا می‌شناسید معرفی کنید گفتن من وفق بین راسین بلحلال وجبت له الجنه...هر کی بین دو سر به حلال وفاق ایجاد کنه بهشت براش واجب می‌شه.
نمی‌دونم کی گفته اما احتمالش هست که گفته شده.
خدافظ.

یادداشت جدید.

چیزی برام نگیریا


اون‌قدر به مادرم زنگ نزده بودم که امشب همین چند دیقه پیش وقتی گوشیم زنگ خورد و اسمِ صفا اومد رو صفحه فکر کردم کیه. کی سیوش کرده بودم صفا؟!  تو گزارشات تماس از چند وقت پیش، یه دونه تماس از این اسم نداشتم..با این شماره جدیده منظورم هست..وقتی می‌نویسم  یعنی قبلا نوشته‌ام، به‌ام زنگ زد منظورم اینه که به گوشی سال، بن، یا نانا زنگ زده..گوشیاشون اکثرا پیشِ منه.
مادرم زنگ زده بود که بخنده. گفت روزت مبارک.
تبریک رو  به سبک خودش می‌گم به‌اش: وإنتی کذلک.
تو هم همین‌طور.
بعد سکوت.
- بابات گفت شهرزاد کفش رو روز مادر برام فرستاده؟ مردیم از خنده.
- آها...اندازه‌اش بود؟
- دستت درد نکنه. چیزی برام نگیریا..همه چی دارم.
می‌خندم تو دلم. ذوق داره هنوز می‌دونم..دوس داره براش چیزی بگیرم.
- نه نمی‌خرم...خوبه که همه چی داری.
- کفش بابات قشنگ بود...سلیقه‌ات خوبه ماشالا.
می‌خندم این‌بار. کمی بلند.
- لباس خواب می‌خوای؟
بلند می‌خنده.خیلی بلند.خوشش اومده.
- وای نگوووو این رو بابات بشنوه دیونه می‌شه..فکر کنم چشمش بیفته به گوشه‌ی لباس خواب زمین‌گیر شه...
قاه قاه می‌خنده...نفسش می‌گیره از خنده. سال می‌شنوه. پشت  گردنم رو فشار می‌ده که یعنی خودتم این‌طوری می‌خندی.
نفس نفس می‌زنه تا حالش جا بیاد.
- همین الان بالا سرمه.. از مسجد اومده...چفیه عمامه‌ای بسته و عباش رو دوششه ...خشکش زده اسم لباس خواب شنیده..
صدای سرفه‌ی بابام میاد. وقتی می‌خنده می‌افته به سرفه.
من نمی‌خندم.
- چه رنگی می‌خوای؟
- صورتی...می‌دونی صورتی دوس دارم..حالا که خواهرت داره عروسی می‌کنه می‌ره پی کارش...برادرتم هم سربازی می‌ره ...اون دوتا هم سرکار می‌رن..زکیه می‌مونه اُ حوضش..نه حوضش نه..زکیه و پیرمردش...
و می‌خنده..بلند..بلند..بلند..
- بعد لباس خوابم رو می‌پوشم و از اتاقی به اتاق دیگه لی‌لی می‌رم برا خودم...بابات هم پشت سرم...یادته تعریف می‌کردی یه زنه اومده بوده بندر همسن و سالای ما بود...شوهرش داشت می‌مرد براش لباس خواب بخره اُ زنه می‌گفت ولم کن بابا..اینا اندازه‌امَن؟!
یادم میاد. شلوار هیچ‌کدوم اندازه رون و باسن زن نبودن..گنده بود زنه و شوهرش اصرار داشت شلوار و تاپ بخره..خودش انتخاب می‌‎کرد از روی کاتالوگ که دخترای نی قلیونی کره‌ای روش ژست گرفته بودن..زن خسته و بی‌حوصله می‌گفت: حَجی مو گدی. حاجی اندازه‌ام نیس..و حَجی می‌گفت لا شوفی بعد..نه هنوزم هس..اونارَم ببین.
- ها یادمه..
- من و باباتیم...
- پسرا خونه نیستن این‌قدر راحتی؟!
- هستن چرا ..کون لقشون..برن زن بگیرن..کرماشونو برا زناشون بریزن..
- خو باشه..سلام برسون به بابام..
- شهرزاد بابات داره می‌گه لباس خواب رو بگیری دعات می‌کنم دخترم
می‌دونم الکی گفته...همین‌طوری رفته از خنده.
- برا خودتم بگیر دختر..صورتی بگیر...زرد..سفید..سیاه..ساتن..همه چی بگیر..
- باشه..
سال پیشمه..گوشش رو چسبونده به گوشی.
- حرف مادرت رو گوش بده..
نوک سینه‌اش رو عین آچار می‌چلونم..مثل دَم‌‍باریک...می‌گه آآآآآآیییی..وحشی.
می‌ماله جای نیشگون رو
می‌گم: خداحافظ..برات می‌گیرم..
شارژ تموم می‌شه.
سال می‌گه: خوش به حال من و بابات..
که یعنی خوش‌خنده و فلان..اون یکی سینه‌اش رو می‌چلونم ..نیشگونی تیز با نوک ناخون..: آخخخخ. می‌خواد حمله کنه بم.
نانا می‌دوه وسط و پرت می‌شه.
بم می‌گه یه جادو بلده. اسمش هست ای ارواح سیاه...باید چشمام رو ببندم.
چشمام رو می‌بندم. نانا سحر و جادو می‌کنه سال مقابله به مثل می‌خواد بکنه..جادوهای مثلنیِ رعد و برقی با نانا طرفش می‌ندازیم..مثلنی فلج می‌شه.
بن از دم در نگاه می‌کنه: باز اینا لوس شدن برای بابا.

پست پایین رو برای روز مادر نوشتم.

دیروز روز مادر بود. من برای پدرم کفش خریدم. دادم دست خواهرم براش بفرسته. به مادرم زنگ نزدم. به پدرم هم.
عوضش در این وبلاگِ وزین و محترم ازش یاد کردم.
مادر؟ گاهی ازم می‌ترسیدی..حقت بود. خوبت می‌کردم.
اما ببخشید.

هیتلر و نون و ماست

وقتی اول دبیرستان بودم یک روز که بعدازظهرش داشتیم با خواهر و برادرهام نون و ماست می‌خوردیم توی حیاط، احتمالا نمک و پیاز هم بغلش بود و یادم نمیاد این شام بود یا ناهار یا چی اما یادم میاد که من گفتم به نظرم هیتلر آدم خیلی خوبی بوده.
صدام کمی کلفت و با صلابت شده بود. انگار نظریه‌‌ای قاطع ارائه می‌دادم به جمع حاضر که خیلی هم برای اثباتش زحمت کشیده باشم...و الان هم که دارم می‌گمش بسیار به حقانیتش ایمان دارم. بزرگسالانه حرفی می‌زدم که مطمئن بودم اطراف باش مخالفه. مادرِ کم‌سواد و یه مشت بچه که بزرگ‌ترینشون بعد از من دوم سوم راهنمایی بود.

مادرم نشسته بود و ازم می‌ترسید. می‌ترسید بام حرف بزنه و بش بپرم یا تحقیرش کنم احتمالا...این رو هم از خودش یاد گرفته بودم.
شایدم نمی‌ترسید اما پس‌زمینه‌ی خاطره همراه شده با کلی بچه و من ِ اول دبیرستان، حیاط خونه که دیواری نازک و کم‌ارتفاع از حیاط خونه‌ی همسایه جداش می‌کرد..خونه‌ها کارگری شرکت..و همسایه‌ها که احتمالا صدام رو می‌شنیدن..یعنی خوش داشتم بشنون..احتمالا محمدعلی‌اشون که الان استرالیاس و اسم پسرش رو گذاشته جوزف...اون موقع ازش متنفر بودم و دلم می‌خواست بدونه به نظرم هیتلر آدم خوبی بوده.
و مادرم هم بود که با خنده‌ی محتاطانه گفت:
خوب نظر تو در مورد هیتلر مگه چقدر مهمه؟ با حالتی که کم‌تر در مادرم سراغ داشتم..حالتی نیمه‌جدی و برملاکننده‌ی واقعیت این رو گفت.   حالتش طوری بود که انگار می‌گفت چه فرقی می‌کنه تو در مورد هیتلر چطور فکر کنی...مخصوصا اگه فکر کنی خوبه علیرغم این‌که می‌دونی نیست و اصرار داری بگی‌اش.شاید به نظر خودت الان کون دنیا رو پاره کرده باشی با این صدا کلفت کردن..اما در واقع گلوت رو فقط داری زخم می‌کنی ..هیتلر خوب بوده یا بد به تو مربوط نیست...شما زحمت بکش ماستت رو بخور.  اون‌چه باید در مورد هیتلر ثابت بشه در زمینه‌ی خوبی و بدی‌اش ثابت شده از قبل و نظریات کاربردی‌تری در این زمینه به بحث و گفتگو گذاشته شده. ..بعدشم محمدعلی دخترجان موهات رو دیده درست اما بهتره نخوای صدات رو به گوشش برسونی. زهرا رو می‌خواد. چشماش هم سبزه اون.
یادم نمیاد چی گفتم. شاید گفته باشم..یعنی احتمال زیاد می‌دم گفتم: خواستم بگمش ...
احتمالا ادامه داده باشم تو دلم خو. خواستم بگمش خوووو.
بعد به حرف مادرم فکر کردم.
بله، بله.
گوز گوزی کردن‌های بی‌حاصل حاصل عدمِ بلوغ فکری..و در آن زمان جسمی.  واقعا اعلام نظرت در مورد هیتلر یا ابراز تنفر از درجه‌ی گرمی یا سردی آب توسط زنی که در ابتدای رمانِ جاودانگی ِ کندرا بود چقدر مهمه؟ جز این‌که بخواهی به دیگران بگویی: من دارم حرف مهمی می‌زنم توجه کنید.
و نشون بدی که چون خودت رو جدی گرفتی دیگران هم موظفند بگیرند.
نه عِزیز مِنی..نمی‌گیرن. بگیرن هم زودی ول می‌کنن. از ما گفتن.
البته بعدش هم توبه که نکردم که.  "خیلی خوب و بد هست و بودهای" زندگی‌ام رو ارائه دادم همچنان. نه در جای مناسب خودش و نه در زمان مناسب خودش و نه حتی برای حضارِ مناسب... فرقش این بود که طرفم دیگه مادرم نبود که محتاطانه بخنده و نگران باشه که الان بش بپرم بکوبمش..یا دلش نیاد خیلی بزنه تو ذوقم حالا که تو ماستت آب بریزه کمه..همه رو خالی نخور خانم نظریه‌پرداز...یا  در جوابش چنان بش زبون بدم که خشکش بزنه و ندونه چی‌کار کنه جز این‌که بخواد بزنتم یا بابام رو به جونم بندازه.
طرفم مادر نبود دیگه. وقتایی هم بود که تو جوابم گفته شده  نه بابا! جدی؟ نگوووو...هیتلر؟!
یا مختصر و مفید: آها؛ خو باشه به تخمم.

با این‌که بهترین و عاقلانه‌ترین کار می‌دونم اینه که جوابی برای اون پیغام ننویسم با این وجود فقط خواستم یکی دوتا نکته رو یاآوری کنم:

چَن سال پیش اگه بود و این پیغام اگه دستم می‌رسید خوب عکس‌العملم طور دیگه‌ای بود. احتمالا طعنه‌ای کنایه‌ای تو حرفام بود...فحشی، بد و بیراهی، عصبانیتی، شاید هم شوخی و هجو و هزلی ...

حالا در برابر اون  همه حرفی  که زده شده..در برابر این‌که نوشته شده که جی‌میل‌هام و عکسایی که دادم به او سند شده به تو..فقط یک چیز دارم بگم:
من دیگه سر کسی با کس دیگه‌ای دعوا ندارم.
مالِ شما.
در واقع هیچ‌وقت نداشتم. زمانی دلم می‌خواست سهم دیگران از آن من شود یا به عبارتی من سهمِ دیگری شوم دیدم همه‌ی این‌ها ..
متعلق به..
حتی حوصله‌ی ادامه‌ی این را هم ندارم.
ممنون.

خوش باشید.


توی ماشین سال نشستم و سال ماشین را راند..امنیت بود. وجودش امنیت داشت. موسیقیِ شهرام ناظری‌اش...شیرین شیرین شهرام ناظری‌اش..آسمان وسیع شد..دشت‌ها پهناورتر..آسمان بهتر...بهتر شدم..بله همین.
این امنیت دو سه نفره‌ی خوب..

همین روتین.
همین خوب است.
شکل ابرها را نشان داد. او مردی است که شکل ابرها را نشانم می‌دهد.
- صورتی‌اند یا من فکر می‌کنم؟

این را پرسید.

- عینکت رو بردار.

برداشت.

- ئه! واقعا صورتی بنفشند...رنگِ توه این.

همین خوب است.
آمدنی با ماشین خواهرم آمده بودیم. شوهرش سریع می‌راند..می‌پیچاند..موسیقی صدای زن‌هایی بود..دخترهایی بود که می‌خواستند..طلب می‌کردند..تمنا داشتند دوست داشته شوند..
خواهرم دور از چشم شوهرش انگشت شست و وسط بلند می‌کرد..که یعنی شوهرش لابد دوست دارد یکی از این‌ها دوست دخترش باشد...
نفس تنگ بود..نگاه تنگ بود...موسیقی‌ها تنگ بود..سامی بیگی و دلت با من هماهنگه تنگی‌نفس‌آور بود...
موسیقی‌ها بی‌ربط به کلام..ناله..شاد..هر چی.
حالا سال می‌راند..
- بایستم؟

ایستاد.

بغل مزرعه‌ی گندم.

خنک بود..غروبی قرمز رنگ بود..عکس گرفتیم..و گرفتیم..و گرفتیم..
سرد شد....حرفی نبود.

- یادته قبلا کم حرف می‌زدم شاکی می‌شدی شهرزاد؟ الان کم حرف می‌زنی دلم می‌خواد شاکی شم اما می‌ترسم اعتراض کنی که بله..تو هم قبلا کم‌حرف بودی و من تحمل می‌کردم

- نه اعتراض نمی‌کنم..ممنون که کم‌حرف بودی و هستی.

- تو نباش خووووب.

لوس شده.
- بریم؟ سردم شده.

- نمی‌خوای بری پیش عبیر لباسات رو بگیری؟

- اینم خوبه.

لباس‌ها را گرفتم. تنمند.
زندگی خوشی‌های کمی دارد. اما شاکرم که ناخوشی کم دارد.
زندگی من خوش و ناخوشی‌اش باب دلم است.
همین هم به آرامش نزدیک است..شاید هم دلزدکی یا هر چی.

هر چی هست به دردم خورده تا حالا.

خوب بوده.

روزمان را به شب رساندیم.
با ناهار..بخور بخور بخور..با حرص زدن‌های پسرِ خواهرم برای خوردن...ریخت و پاش بچه‌ی دوم...و سر و صداهای دخترِ خواهرم. من بچه‌ها را زیاد دوست ندارم. خوب چرا. بچه‌های خواهرم را تا همین یک ماه پیش...آره تا وقتی این تغییر  عجیب و انگار یه‌هویی اما حتما نه یه‌هویی درونم اتفاق نیفتاده بود..تا روحم خودش را بالا نیاورده بود و نکنده بود از همه چیز...می‌توانستم دوست داشته باشم بچه‌ها را...
حالا نه.
خسته‌ام.
از تحمل آدم‌ها خسته‌ام..از این‌که بیایند و خانه‌ام بریزد به هم..کسی کمکم نکند و بخورند و بروند..خسته‌ام..مشکلات شخصی زندگی آدم‌ها اگر خواهر و مادر و برادرم باشند هم، هیچ ربطی به من ندارد...
دیگر حتی ظاهرسازی هم نمی‌توانم بکنم.
نمی‌دانم چه‌ام شد که دیگر نتوانستم دوست داشته باشم.
بغل آب نشستیم. مگس بود. شیرینی خشک خوردیم..میوه..چایی..توی آب رفتیم..عکس گرفتیم..فیلم گرفتیم..حرف زدیم..آفتاب زد توی سرم...بلند شدم و دور شدم..شلوغی برای من زیاد بود..از آستانه‌ی تحمل من خارج بود...دور شدم...نشستم جایی..بویی می‌آمد و وزو وز مگس بلند بود. کسی ریده بود..گه را دیدم..رویه‌ای خشک با درونی حتما تر. خیلی از تولیدش نگذشته بود...جلوتر رفتم..ماشینی توشمال می‌زد..پسربچه‌هایی می‌رقصیدند..مرد من را دید و رقصید..برگشتم..
خواهرم از دوستش گفته بود. که مردی که دوست داشت را ترک کرده بود یا مرد ترکش کرده بود و دیوانه شده بود چون با مرد خیلی خاطره داشت..یک شبانه‌روز رفته بودند جایی چادر زده بودند...مرد رفته بود شکار..زن با تاپ و شلوارک انتظارش را کشیده بود..شب با هم خوابیده و مالیده بودند...کباب کرده بودند..چای خورده بودند..آتش...بچه هم نداشتند مزاحم شود...عاشق هم بودند و ...
خوش بودند..مرد رفته بود سراغ زن و بچه‌اش..زن دیوانه شده بود..بستری شده بود...
تصمیم گرفته بود با هیچ مرد زن‌داری رابطه نداشته باشد..گفته بود روابط فقط آسیب است.
بی‌حسی داشتم موقع شنیدن این‌ها اما نشد که ثقل‌شان ننشیند روی روحم.
به من چه.
گور بابای آدم‌ها و روابط‌شان و عشق‌های بی‌فرجام و کس‌کام‌شان..به من چه. چه اهمیتی دارد برای من که چه گهی می‌خورد فلانی و چه گهی نمی‌خورد بهمانی.
سنگ پرت کردم توی آب. ..آدم‌هایی آشغال ریختند..سوار ماشین شدم.
می‌خواستم دور شوم.
یک چیزی دل‌زده‌ام می‌کرد..فراری‌ام می‌داد.

وقتی برگشتیم زن ف صدام زد.

عروسک آبی پوشی رو گرفت سمتم: بیو بگیرش...هم سی روز زن هم سی عیدیت.

همینطوری.

رو نوک پا ایستادم گرفتمش..یه عروسی پلاستیکی بود..براش لباس درست کرده بودن...قشنگ بود..گفتم دستش درد نکنه

چرا اینکارا رو میکنه برام؟

نمیدونم

خواهرم گف آخی

شوهر م گف آخی

بچه هام گفتن آخی

شوهر خواهرم گف آخی

عباس شریفی گفت آخی

من اومدم اینجا سردم شد

سیگار کشیدم تو سرما و نم نم بارون

به سال که می گف دروغگوام ک گفت با خواهرم می خوام بکشم گفتم بره سر ش رو به یه آخور دیگه ببنده...من هیجده ساله نیستم...گیر نده به من جزئیات زندگیم رو بررسی نکنه...دقت نکنه روم..دس از سرم برداره..قهر کرد

دم نوش خوردم

به صدای سعف نخل گوش دام

به به نر خاکستری تپل مپل و تخس بداخلاق گفتم چطوری؟

خودش رو تکوند و نرم نرمک دور شد

سیگار سوم رو کشیدم و سعی کردم رو کتابی که دسمه کار کنم...باید بخوابم..فردا یکی دیگه میاد و ناهار میخوان

یه مرضی گرفتم

مرضه اسمش ست از خود پرسیدن این سئواله؟

دیگران از کرای که می کنن لذت می برن؟

مثلا مردا وقتی تو بیابون فوتبال بازی می کنن؟

مدت خلی طولانیه که حس میکنم کل دنیا روی محور کس خلی می چرخه...

امشب بچه ها سه تا گل اوردن قرمز و صورتی و مریم..برای روز مادر که نمی دوتسم هس

مریم رو دادم نانا داد خواهرم: خاله روزت مبارک

ساعت گرفته بودن برام.

میگ من غرغرو و ناراضی ام همیشه..نق میزنم

راستش فکر کردم ساعت برای چیمه؟

همیشه منتظر یه هجمه ی وسیعی از خوشی هستم موقع باز کردن کادوها...منتظرم خوشم بیاد..میاد..ولی مثل قبل نیس..یعنی خودم رو تصور میکنم این ساعت رو بستم و دارم تو ماشین به بیرون نکاه مکنم یا وقتی عکس گرفتم تو عکسافتاده و سالعا بعد با خودم فکر میکنم روزایی بود که درشون قدر لحظات خوش رو نمی دونستم..حیف جوانی دود شد رفت و اینا

فک کنم قلبم پیر شده دیگه.

خواهرم به اسم ِ خانمِ عباس شریفی با تلخی نگا میکنه و وقتی شوهرش داره توضیجح میده که همکار مجردشه و قلیه میخواد یاد بگیره و...
نیشگونم می‌گیره..
حوصله ای برای این برنامه ها ندارم..هوا سرد بود..نم داشت..رنگ مزارع گندم از سبزی سمت زردی و طلایی گراییده بود..با خودم فکر میکردم اینجا دریا بوده...زیر آب بوده..همه چی کامل و بی نقصه..شکل سنگا...رنگ آسمون و بوی توی هوا و...کُنارای ریخته زیر درختای سدر...همه چی بی نقص و طبیعی بود..کپه کپه آشغال هم بود..جا به جا کسی هم ریده بود..خانمِ عباس شریفی دستور قلیه هم می پرسید...ازم عکس هم گرفتند...فیلم هم گرفتیم..

نانا و خواهرزاده ام بازی کردن...بن برای خودش سرش رو کرد تو سوراخای دیواری گلی مخروبه برجای مونده از خونه های قدیمی..قدیم..اینجا تیرچراغ برق نبوده..زمین یک دست و صاف و سیاه..
سردم شد...چای و میوه و شیرینی و چیزهای دیگه خوردیم..

چرا وقتی من حرفی ندارم دیگران هم ندارن؟

چرا نمی تونن خودشون برای خودشون خوش باشن و هی من باید خوشی درست کنم؟ چرا وقتی ساکتم دیگران بغ میکنن و خوشی نمی کنن

دیگران که میگم اطرافیان..بیخوده این سئوالا

چون فامیل منن. نزدیکان منن. دوستم دارن..به من وابسته ان و این سئوالا شبیه لوس کردن خوده.

طبیعیه که ناراحت شن وقتی ناراحتم و وقتی خوشم خوش باشن..گیریم یه جور رهبری می افته دستم همیشه..رهبری پدیده ی خوش گذراندن به اطرافیان

تصمیم می گیرم کجا بریم...کوم سمت..چقددر بمونیم..چی بخوریم..چقدر بشینیم...

اینا رو جدیدا بش فکر میکنم..می بینم نباشم فلج میشه انگار همیشه...انگار به خودم میام که ببینم...

خونواده ی خواهرم..خودمون و مهمونی رو که قراره بیاد رو من باید پیش ببرم ..تا حالا پیش می بردم...

فقط حواسم نبوده و دقت نمیکردم

الانم بوی رازقی پیچیده..دوروبرتون رازقی بود بندازید تو فلاسک یکی دوتاش رو..با چندتا برگ گل محمدی..دم شد همراه چای...چای کمرنگ..

بخورید.

بگید : چایِ شهرزاد.



روی تخت سمت باغچه ام.  خواهرم اومد. حس نمیکنم خوش گذشته باشه. هر دو خسته اییم.  زید شوهرش از شوهرش پرسیده چطور قلیه بپزه...زیذ اسمش سیو شده عباس شریفی

به طور اتفاقی خیلی اتفاقی یه پاکت اِسِ سبز پیدا کردم رو کمد...می‌رم رو تخت حالا...
همه چی خوبه..یه مهمونی داریم ..یعنی قراره بیاد که هر سال وقتی میاد مف دور و بر سنگ دشویی می‌چسبونه...هر سال می‌داد م سال با عق و استفراغ بشوره..امسال می‌خوام صورتش رو بسابم اطراف سنگ اگه این کار رو کرد..

خوشبختانه چیزی به اسم مدارا و تعارف تو وجود به حداقل خودش رسیده

البته اینا فایده ای نداره و مهم نیس چون بالاخره میمیرم

ازشان خوشم می‌آید

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 22:58 شماره پست: 25

غروب بود یا نزدیک به غروب که راه افتادیم. چراغ‌های تیرهای بتونی اطراف خیابان‌ها را توی پس زمینه‌ای آبی رو به نارنجی روشن کرده بودند...طوری که دل آدم می‌گرفت. خوب داشتم مقاومت می‌کردم گریه نکنم...رفتیم دنبال نانا اولش که دل نکنده بود از خاله‌اش که همچنان با پسر خاله بازی کند که 5 ماهی از نانا بزرگتر است و فکر می‌کند هزار سال بزرگتر است و پدرش بر خلاف سال اصلا مقرراتی نیست و اصلا هم آرام نمی‌راند و سرعت مجاز را رعایت نمی‌کند و دیشب مارپیچی می‌راند و بچه‌ها که توی ماشین آن‌ها بودند خوششان آمده بود و من توی ماشینمان نگران شده بودم و فکر کرده بودم چقدر خودم شبیه سال شده‌ام و خبر ندارم.. پسر خاله فکر می‌کند یک عالمه بزرگتر است از نانا..یک عالمه یعنی خیلی بیشتر از تعداد انگشت‌ دست‌هایش...فکر می‌کند که سبیل دارد حالا که پشت لبش کمی کبود شده چون خورده به گوشه‌ی طاقچه..بعد با مداد، مادرش یک سبیلکی برایش گذاشت و بچه کیف کرد. تمام ترس مادرش از این است که از این مردهای کم مو شود حالا که این‌قدر خودش را کشته برای یک ذره موی دست و صورت و دوست دارد عین عمو سال یا بابایش شود..حتی پیشنهاد داده به ما که برویم گوشت بخوریم و استخوان گوشت را بیندازیم برای سگ که مودار شویم ترجیحا هم موقع پرتاب استخوان برای آن سگ روی کوه ایستاده باشیم. توی کار جادو جنبل است بچه گمانم. نانا با وعده و وعیدهایی مثل این که قرار است آن‌ها بیایند خانه‌امان سوار می‌شود گریه می‌کند و خوابش می‌برد روی پایم...ظهر مامانم برایم خورشت بادمجان می‌پزد که عاشقشم و نمی‌پزم چون کسی نمی‌خورد نمی‌پزم...توی جاده توی دود بودیم. کامیون‌ها توی زمین خشک دو طرف جاده عین اسباب‌بازی بچه‌های من و خواهرم بودند. یا انگار یکی از ماشین‌های ورن پسر خانم ترون است که عاشق ماشین است و صدتایی از این‌های کوچک فلزی قشنگ و خوشرنگ دارد که هی می‌چیندشان روی زمین و باهاشان نمایشگاه راه می‌اندازد..آن‌قدر که زانوی شلوارهای بی‌شمار گرانش در می‌آید از بس می‌کشدشان روی زمین و من همیشه فکر می‌کنم دوست دارم برای بچه‌هایم از این سرهمی‌هایش بخرم یک وقتی...کامیون‌ها چیده شده دو طرف جاده گم شده در مه و دود ..هوا سنگین بود اما دوستش داشتم..دودی غلیظ بلعید ما را و من پرت شدم توی فیلم‌هایی که دیدم یا توی وهم‌های ساعتیِ گذرایم...مثل وقت‌هایی که زمین انگار قرمز رنگ یا جگری می‌شود و فکر می‌کنم این‌جا صحرایی است ناشناخته...یا سایه‌ی ابری را وسط یک زمین لخت می‌بینم..بوی نمک می‌داد هوا و گوگرد و کسی علف‌های اطراف لوله‌های گاز و نفت را سوزانده بود و ماشین‌ها بی‌خیال رد می‌شدند...نانا روی پایم عرق کرده بود..انتهای جاده و اطرافش را دود غلیظ بلعیده بود و من فکر می‌کردم خوب همین است دیگر... از این چیزها خوشم می‌آید..

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 21:51 شماره پست: 22

مادرم امروز موهایم را دید بالاخره! گفت که خیلی زشت شده و حیف موهای به آن قشنگی نبوده آخر؟! شیرین گفت اشکال ندارد بلند می‌شود و مادرم تقریبا داد زد که کی بلند می‌شود دیگر...و این‌که چطور توانسته‌ام همچین کاری با قیافه‌ام بکنم آخر...و چرا؟!!..چرا آدم نمی‌شوم و این‌ها...و یک وقت مادر شوهرم نبیند..شیرین گفت خوب تنوعی هم شد مادرم نمی‌دانم چه گفت که ساکتش کرد و فکر کنم سیمین هم گفت که بلند می‌شود بابا...مادرم این حرف‌ها توی کتش نرفت و گفت اگر جای سال بوده پوستم را می‌کنده یا اصلا سال چطور راضی شده. گفتم سال اصلا راضی نشده و او از کجا می‌داند که سال پوستم را نکنده اصلا؟!! گفت اروای عمه‌ام. بعد گفت کدام آرایشگر خاک بر سری این طور فلان کرده توی سرم. گفتم کوتلاس. کوتلاس هم که برادرم است. با چشم‌های گرد شده طوری نگاهمان کرد مادرم، که یعنی خاک توی سر تو و کوتلاس و لابد سال که نمی‌گیرد آدمت کند..البته وقتی گفتم اصلا تقصیر سال بود و آزارهایی که به من وارد کرد که من این‌طوری شدم قبول نکرد. گفت نه سال خوب است. مهربان است. چه اذیتی دارد که به من برساند..عوضش من دیوانه‌ام...من هی خندیدم. به برادرم نگاه کردم و خندیدم...مادرهی طوافم کرد و موهای خودش را که بلند و فر است را بالای سرش جمع کرد و گفت حیف..و گفت که این لکه‌ی زرد وسط سرم که دیگر افتضاح و حال به هم زن است...حالا کوتاه کردم که کردم دیگر این کاکل زرد دل آشوب کن چیست کاشته‌ام وسط کله‌ام..؟! گفتم فشنه مامان..مامانم فکر کنم یک بد وبیراهی به فشن داد و گفت نانا نترسید؟ گفتم نه. عوضش بن کلی حسودی می‌کند که شبیه کریستیان رونالدو شده موهایم و بی ژل هم سیخ می‌ایستد..مادرم روی کرسی روضه‌هایی که توی پذیرایی گذاشته‌اند برای ایام عزاداری و آمدنش مساوی شد با نرفتنش نشست و گفت موهای خودت و نانا یک اندازه شده..من تمام مدت چیزهای مسخره گفتم و وقتی سوار ماشین می‌شدم به مادرم گفتم مامان خوشت اومد از موهام حالا یا نه؟ گفتم اووووغغغ واقعا با این کارم دیگر ثابت کردم که دیوانه‌ای .هستم که هیچ وقت قرار نیست خوب شود..و او جای سال بود می‌کشتم..کلا خیلی‌ها که خودشان را می‌گذارند جای سال دلشان می‌خواهد بکشندم. شیرین هم گفت جای سال بود طلاقم می‌داد..من به مامانم گفتم که سال من را زده و کوتلاس هم کمکش کرده..مادرم گفت آره کوتلاس برای درآوردن خط گردنت کمک کرده به سال..سال هم خندید. فکر کنم چون چاره‌ی دیگری نداشت. بعد موقع رفتن دست تکان دادند همه. من ادای پاک کردن اشک‌هایم را با نوک انگشت شست و اطرافم را درآوردم و بقیه بیشتر خندیدند و من دغدغه‌ی جینگولک بازی‌‌ام ارضا شد کمی.

آدم ِ خر آن وقت‌ها

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390 ساعت 23:33 شماره پست: 20

ببین یک چیزهایی هست که نمی‌دانم بگویم یا نه...توی زندگی یک دست‌هایی هست مثلا. گره خورده روی میز. یا انگشت شست هر دو دست را چرخان دور هم. یا مشبک و گره خورده در هم... یا که روی هم قرار گرفته..یا روی میز ضرب گرفته..بعد یک دستهایی هست که درست روبروی این دستها قرار می‌گیرد. آن دستهای معمولا آرامند. دستهای روبروی دستهای اول قصه. توی یکی از این قالب‌ها می‌روند و آرام می‌گیرند. خیره خیره نگاهت می‌کنند...اگر روی مچشان سر آستین مشکی داشته باشند و احیانا تسبیح قرمزی شل دور مچ که دیگر واویلا....آدم اولش...سالها قبل یعنی، کمی خر است. خل. امیدوار است. فکر می‌کند یک عمر پیش رویش است...یک جاده‌ی دراز بی‌انتها. فکر می‌کند وقت دارد. هی الکی لذت‌های حالش را که می‌تواند یا در واقع می‌توانست کسب کند به تعویق می‌اندازد..فکر می‌کند زمان همین است که هست. قرار نیست چیزی تغییر کند. قرار نیست ترسی بیاید سراغ آدم بعدها. احتیاطی. قرار نیست چیزی از پشت کتف آدم بریده شود..کنده شود..فکر می‌کند به وقتش...به موقعش.. غافل از این‌که  آن وقت نمی‌آید بعدا و اگر بیاید دیگر کیفیت و ماهیت اشیاء و رویدادها تغییر کرده..گیریم همان دست‌ها بیایند اما دیگر دست‌های خود آدم فلج شده‌اند...
آدم ِ خر آن وقت‌ها نمی‌گیرد آن دست‌ها را یک کارهایی باهاشان بکند. مثلا دو دستی بچسبدشان گونه‌اش را بگذارد رویشان.نمی‌کند کمی خم بشود به جلو پیشانی‌اش را بگذارد رویشان و چشم‌هایش را ببندد و بگذارد ثانیه‌ها بگذرد..دقیقه‌ها...نمی‌گیرد صورتش را قایم کند تویشان..بویشان کند..کف گودشان را آرام ببوسد..بند بند انگشتشان را با انگشت اشاره مارپیچی رد کند یا حتی مورچه‌ی کوچکی را با حرکت انگشتشان از رویشان رد کند...
آدم نگاهشان می‌کند و می‌خواهدشان و به روی خودش نمی‌آورد..دستهای خود آدم تب می‌کنند از خواهش و مریض می‌‌شوند و آدم می‌گوید: بروم قرص بخورم..سرم درد گرفته..و توی دلش جای سرم بگوید: دست‌هام.

بوی خوش تشریبه

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 ساعت 19:57 شماره پست: 17

ممد استکانشو می ذاره تو نعلبکی گل گلی مامانم اینا. من دارم تشریبه می خورم. تشریبه رو همه ی عربای خوزستان می شناسن. ماه رمضونی بوش تو کوچه ها وله.نصف بیشتر حضار روزه ان...مامانم برا افطاری تشریبه پخته. دوس دارم. مال من همه اش دیزی می شه. مال مامانم اصل تشریبه اس...آقام اخم کرده تسبیح می چرخونه. از دسم کفریه مطمئنم. اینکه دارم تشریبه می خورم برا ناهار و لاک هم زدم. اونم چه رنگی...سرخابی جیغ..لاک دخترمه در اصل. اخماش اصله اخمه. همون اخم همیشگی خشن ترسناکش...الان هم ترسناکه و من شالم کمی شله جلو ممد. رد نگای آقام رو می گیرم. عدل رو موهامه. مرتبشون می کنم و کاسه رو می دم بالا..آخی: بعد عینی هل تشریبه..( قربون تشریبه برم مثلا)-به قول برادرم-..این طعم لیمو عمانی ته اش...آقام می گه:
از شوهرت خبری نشد؟
- هستش...فک کنم زن صیغه کرده باشه تا حالا...
ممد لب می گزه یعنی خفه شو شهرزاد..
مامانم کمی می خنده. ممد تسبیح می چرخونه.
آقام با صدای تند و تلخی به ممد می گه:
پاشو برو خونه اتون پسر...این که بی شوهرش میاد اینجا تو نیا..خوب نیس...معصیت داره ..شوهرش اگه ندونه و تو باشی ...
کلی چیز می گه.
ممد چند باری صحیح صحیحی می کنه. حرفای آقامو تایید می کنه...و بعد می گه:
بریم مسجد حاجی؟
آقام بلند می شه. موقع  بلند شدن کف دساشو می زنه زمین.
دخترم می دوه می گه:
-أدو وین اتروح؟( بابا بزرگ کجا می ری؟)
آقام دس می کشه رو موهاش.
- للمسجد باباتی (مسجد بابایی)
دخترم مسجد رو درست تلفظ نمی تونه بکنه. می گه:مس زد
موقع بیرون رفتن آقام می گه:
این دختره رو اینطوری لباس تنش نکن عادت می کنه ها.
یه نخ از شالم می کنم گوشتای لای دندونمو سعی می کنم در بیارم خواهرم دم در ادای استفراغ کردنو در میاره..یعنی حالمونو به هم زدی. ..در اوردن گوشت خیالی رو بی خیال می شم ...وقتی می رم درو پشت سرشون ببندم می گم التماس دعا و دعاشو
دوو آ می گم.
آقام خودشو زده به نشنیدن احتمالا. ممد دور از چشم آقام باز لبشو می گزه. حوصله امو سر برده این اداش.
من دور از چشم آقام انگشت شستمو نشونش می دم.
ممد دور از چشم آقام سری از سر تاسف تکون می ده و ادای تو پیشونی زدن رو در میاره احتمالا سعی می کنه با این اداش بگه: اسلیمه اتصکنی آنه الی گاعد أحذرچ( خاک تو سر من که تو رو دارم برحذرت می دارم)
درو می بندم و فکر می کنم یه کاسه دیگه تشریبه سر بکشم.

چه فکر کردی؟ مردها هیچ وقت به آن دلیلی که تو فکر می‌کنی به تو فندک هدیه نمی‌دهند.

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 ساعت 0:50 شماره پست: 16

با تبی معقول و دردآور نشسته‌ام دم در خانه‌ی خواهرم. بدیهی است که جای دیگری نداشتم. زیاد رابطه‌ام باهاش درخشان نیست یعنی اگر بخواهید برایتان تعریفش کنم می‌توانم دستم را روی قرآن بگذارم که رابطه‌ام با خواهرم: بد نیست. در این مورد چیزهای زیادی دارم برای گفتن. اما الان این جا نیامده‌ام با این تب و بدن دردمندم رابطه‌ام را با خواهرم تشریح کنم.
نتوانستم نکنم. پس می‌کنم:
اسکلی است. از این رابطه‌های خواهرانه‌ی اسکلی. خوبی‌هایی دارد. هنرهایی که من ندارم. من هم چیزهایی دارم. مثل این‌که این اجازه را به خودم می‌دهم که  اکثرا بی‌خیال باشم. بعضی وقت‌ها که خوب بود نبودم یا نباشم. فعلش را نمی‌دانم کدام درست‌تر می‌شود.
بله.
شب بود. روبروی خانه‌اش فنس دارد. رو فرشی انداخته بود و کسی از پشت شمشادها نمی‌دیدَم. تمام بدنم درد می‌کرد. دست راستم مخصوصا. آرنجم زیر سرم بود و به آسمان نگاه می‌کردم. شوهر خواهرم نبود. بهتر. خواهرم خیاطی می‌کرد. برایم پیراهن پلنگی می‌دوخت که نمی‌دانم قرار هست کی و برای چه کسی تنم کنم. برای خودم؟ این‌ها کاف شعر است. هیچ زن مردداری برای خودش چیزی  به تن نمی‌کند. حالا هر چه خواستید شعارهای فمنیستی بدهید.

درجه را می‌گذارم رو پیشانی‌ام ۳۹ است.ممد می‌آید. نگاهش نمی‌کنم چون پشت به در خوابیده‌ام. پشت کله‌ام به در است. از بویش که ... است می‌فهمم.  زنش که فامیل شوهر خواهرم است پیش خواهرم است. ممد را کسانی که چند سالی است این وب را می‌خوانند می‌شناسند. همان که ...بله و فلان.
ممد آمد. سیگارم با لبم می‌رقصاندم. حوصله نداشتم بنشینم. پاهایم را به فنس و شمشادهای روبرو تکیه دادم. توی دستش لیوان بود. صدای خوردن  تکه‌های یخ را می‌شنیدم به هم. لیموناد بود. از هنرهای خواهرم. دوست داشتم فکر کنم مشروب است. این‌طور صحنه و حسم لش‌تر می‌شود. به خودم گفتم:
آنچه در دست ممد است یک لیوان مشروب است.
و شد. یک لیوان مشروب شد.
گفت:
تو این نیم‌ساعته یک پاکت کشیدی بسه.
می‎دانستم سر حرف را این‌طور شروع خواهد کرد. به آسمان نگاه کردم باز و سیگار را پرت کردم پشت فنس. دودش از پشت فنس به طرف آسمان می‌رفت. پیچ و تاب می‌خورد.
گفت:
چه حرف گوش کن.
دودی که توی دماغ و دهانم بود را دادم بیرون. نشستم. سرفه‌ام گرفت. شالم را که زیر سرم بود سرم کردم. من زن معتقدی هستم. ممد چه فکر کرده. حالا که کتک خورده‌ام دلیلی ندارد به معیارهای کتک زنم پشت پا بزنم. گرچه او به من پشت پا زده حسابی. دقیقا پشت پا.
می‌گویم:
مریضم.
می‌گوید:
می‌دانم.
می‌گویم:
ممد نبودی ببینی ..
چیزی نمی‌گوید. لیوانش خالی شده. یخ‌های ته‌اش دارد آب می‌شود توی گرما.
به کاشی‌های کف فنس نگاه می‌کند بی‌که نگاهم کند می‌گوید:
گرمه تب داری بیا تو
می‌گویم:
باشه.
و همچنان نشسته‌ام. سیگاری برمی‌دارم از پاکت. فندک توی جیبم است. آتشش می‌زنم. فندک را می‌اندازم طرفش.
می‌خندد. همان فندک کذایی ِ حرف شین انگلیسی دار ۱۰ پانزده سال پیش. گران و خوب. هدیه‌ی او.
فکر می‌کنم ممد را اگر بخواهم دوست داشته باشم برای این خاطر است که مردی است که به من فندک هدیه داد. یعنی که با این کارش به فهماند که: شهرزاد جان. من عقده‌ی سیگار کشیدن تو را ندارم. گرچه تو عقده‌اش را داشته باشی.
می‌گوید:
چرا زدت؟
لهجه‌اش غلیظ و جنوبی است
می‌گویم:
حرف مفت زیاد زدم.
می‌گوید:
کی برمی‌گردی؟
می‌گویم:
همین روزا. قبل از ماه مبارک.

ماه مبارکش را با ادا می‌گویم...به لحن او.
می‌گویم:
تو چرا نرگس رو می‌زنی؟
آب یخی که آب شده را سر می‌کشد.
می‌گوید:
در مورد من حرف نمی‌زنیم.
می‌گویم:
باشه.
تب دارم. درد دارم. دوست دارم خانه‌ی خودم بودم و خانم دلوی می‌خواندم.
- ممد با کی هستی الان؟
- کی یعنی کی؟
- زن...با کی هستی جز نرگس؟
سرش پایین است.
-فعلا هیچ کس..خسته‌ام. از زن‌ها خسته‌ام...همه‌اشون از بیرون با هم فرق می‌کنن از درون یکی‌ان
دوپهلو حرف زدنش را دوست ندارم اما می‌دانم از سر چه این‌طور حرف می‌زند. صداقت دارد توی حرف‌های دریده‌اش.
می‌گویم:
اما مردها فقط از بیرون با هم فرق ندارند...توی خیلی چیزها با هم فرق می‌کنند...
سیگارم ته کشیده.
خاموشش می‌کنم روی موازئیک.
به ممد نگاه می‌کنم. میخم است. از نگاهش خوشم می‌آید. تویش کینه هست. عصبانیت. خشونت و خودداری...
- می‌دونی شهرزاد...از زنهایی که سیگار می‌کشن همیشه بدم اومده..دهنشون عین جاسیگاری بو می‌ده..این فندکو که اون سالا بت دادم برا خاطر عقده‌ات بود...ادای زنای سیگاری رو دراوردن کشته بودت..هیچ وخ فک نمی‌کردم واقعا بکشی..
- آره واقعا  می‌کشم. اگه کتک بخورم می‌کشم. از فیلما یاد گرفتم. خیلی خوبه.
- دیگه نکش. جلوم حداقل.
- باشه. ..من اما بوی مردای سیگاری رو دوست دارم. البته اگر بوی سیگارشون با عطر گرون قیمتی قاتی شده باشه..مثل همین بوی عطرت مثلا.
بلند می‌شود. می‌گوید بیا تو شهرزاد.
می‌گویم:

باشه

ممنون،دیگر خوبم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 ساعت 0:49 شماره پست: 87

به‌اش گفتم انسان در زندگی غم‌هایی دارد. غصه‌هایی که انگار عتیق شده‌اند. عتیق شده‌اند بی‌که کهنه شده باشند. گذشته‌اند بی‌که گذشته شده باشند.
غصه‌هایی که نمی‌داند چرا و چه موقع به وجود آمده‌اند. شکل گرفته‌اند. جمع شده‌اند. انباشته شده‌اند.
قصه‌ فقط قصه‌ی گذشته‌ای خشن یا حالی ملال‌انگیز نیست. قصه قصه‌ی ِازلی یک جدایی دردآفرین است. رنجِ فقدان. انگار انسان همواره از چیزی که نمی‌داند چیست دورافتاده باشد و جدا. انگار دست زبری دست دختربچه‌ای گالیشه‌پوش و روسری پشمی به سر با لپ‌های قرمز و دماغ نوک سرخ را گرفته و توی سرما دنبال خودش کشیده باشد..دختربچه هی سکندری بخورد و هی گالیشه که برای پایش بزرگ است از پایش بیاید بیرون و جرأت نداشته باشد چیزی بگوید، چون می‌ترسد دیر بشود و نرسد...نداند هم که چه قرار ست دیر شود...
فقط ترس باشد..
هیچ‌وقت باورش نشود که مادربزرگش روز تولدش مرده.درست سه ماه بعد از مردن عزیزترین عمویش...عمویی که با هم بامیه عسلی فروخته بودند...و رویش نمی‌شد بلند داد بزند بامیه...و اگر کسی ازش می‌پرسید چند آرام می‌پرسید:می‌خَی؟
آدم همراه عمویش بنشیند روی جدول و به کفش مردمی که می‌رفتند و می‌آمدند نگاه کند...مردمی که از مرد خجالتی بامیه نمی‌خریدند..بعد که عمو بمیرد ترازو و وزنه‌ها بسته شوند تا آخر عمر به جان آدم.
عمو جوان بود که مرد.
گفتم این است که وقتی حرف از تمام شدن یک چیز و پایان گرفتن و جدا شدن به میان می‌آید تمام رنج‌ها با هم گسیل می‌شوند سمت روح آدم..آدم می‌بیند هر چه دست و پا می‌زند عبث است و بن‌بست. بالاخره واقعیت این است : تمام. این آدم را می‌کشد از درد.
انگار درد از دست دادن آن دختر پشت سری باشد با موهای خیلی بلندش که سوخت...آتش گرفت به موهایش و قلب پخته شد...بعد پدرش تو را که دید زار زد...
همانی که موهایش تا زانوهایش می‌رسید و هی توی کلاس می‌خواند و می‌رقصید و خانم ناظم گفته بود بمیری با این موهات.
مُرد با همان موها.
وقتی یک چیزی تمام شد دیگر نمی‌تواند شروع شود. وقتی یک چیزی مرد زنده نمی‌شود. هر چقدر هم خوابش تعقیبت کند...
هر چقدر هم ببینی زنده شده و دارد مو شانه می‌کند برایت..صد سالت هم بشود تو همان آدمی هستی که ....دردآورترش این است که بعضی‌ها خودخواسته می‌میرند...
به خودخواهانه‌ترین شیوه‌ی ممکن می‌روند که بمیرند و از تو می‌خواهند بپذیری که مرده‌اند.
غروب رد شد و سردم شد و تمام صورتم یخ کرد. گوش‌هایم. بینی و پیشانی‌ام... پالتوی سرمه‌ای رنگ تنم بود. با همان سرآستین شکافته. چند سال است شکافته؟ چرا نمی‌دوزمش؟
چرا یک پالتو نمی‌خرم؟
چند سال است این را دارم؟
آن سال آقا سید گفت سرآستینت را بدوز. من حتی نگفتم باشه و نکردم سرم را بلند کنم. گفت چته؟ چرا دیگر نمی‌خندی و شوخی نمی‌کنی و آواز نمی‌خوانی؟....
بعد نخ و سوزن از داشبورد ماشین درآورد و سرآستینم را همان‌طور که پالتو تنم بود دوخت.
حالا باز شکافته شده بود. می‌دیدم پالتو همان پالتوست. من همان آدم.
همان آدم؟
آن روز نشسته بودم توی ماشینی که دیگر پیکان نبود. پراید  شده بود و گفته بودم هیچی...او سرآستین را دوخته و  نخ را با دندان پاره کرد و گفت: یاد بگیر مرتب باشی.
هیچی. هیچی‌م شده بود آن روزها.
چقدر هیچی درد دارد.
هیچی شبیه تنها کسی است که دوستش داشتی و پناهت بوده و جلوی چشمت خاک شده  و دیده‌ای که رویش آجر و کاشی چیده‌اند . آن‌طوری هیچی  شروع می‌کند شکل گرفتن.

من توی آن شهر تنها بودم. بلند شدم آمدم این شهر.
من توی این شهر تنها هستم. بلند شوم بروم کدام شهر؟
 من توی این شهر، کمی دورتر از این شهر...سمت کشتارگاهم رفتم و روی صخره‌ای نشستم. و منتظر مرگم شدم. روی یکی از این صخره‌هایی که کم‌شیب است.
سردم شد...سنگ سفت و سرد بود. هوا سرد بود. روحم سرد بود. همه چیز سرد بود.
ازش پرسیدم:
یعنی ممکن بود؟ واقعیت داشت که همه‌ی این‌ها به‌خاطر من بوده یا از سر دوست داشتن من؟ برای نفعم؟ حفظ زندگی‌ام؟ 
پرسید چرا نمی‌‌گویی چی شده..چرا تعریف نمی‌کنی؟
نمی‌خواستم چیزی تعریف کنم. بسم بود بس که هزار بار برای آنان که نباید، بی‌خود و بی‌جهت تعریف کرده بودم.
اشتباه کرده بودم.
چه را می‌گفتم؟
چرا می‌گفتم؟ چه چیزش گفتنی بود؟ همه‌اش ناگفتنی بود و درد داشت...برای من درد و رنج و عذاب داشت...و برای همه‎ی همه‌، غیرقابل درک و فهم و حتی عجیب هم بود و از نظرشان  پر از حماقت و خامی و سادگی و ساده‌لوحی و البته همیشه هم حق با همه است.
 خسته بودم و توان حرف زدن نداشتم.
فقط گفتم عقلم چیزی به من می‌گوید که قلبم می‌بردش زیر سئوال. قلبم چیزی به من می‌گوید که عقلم نفی‌اش می‌کند...
بعد آهی کشید و دست‌هایش را گذاشت توی جیب شلوارش و گفت تو خیلی زجر کشیده‌ای پس...این همه دعوا و جنگ بوده توی سرت... و همین شد که من گریه کردم. حس این‌که کسی کمی، فقط کمی بفهمد درد کشیدن من ممکن است چطوری بوده باشد...نه برای این موضوع که برای همه چیز...برای تمام سال‌هایی که گذشت و می‌گذرد...برای چیزهایی که هرگز نگفته و نخواهم گفت...
برای وقتی که به مادرم زل می‌‌زدم و دلم می‌خواست بروم توی بغلش...که بعدها نزدیک پارک دانشجو به من بگویند: عقده‌ی بغل داری...
برای وقتی که دلم می‌خواست دست بگذارم روی دست پدرم...یا یک‌بار به مادرم لبخند بزنم...برای تمام آن سال‌های بی‌مهر، سال‌های یخ‌زده و تهی...سال‌های بعدش...برای وقتی پدرم عین گرگی درنده و بی‌رحم سمت ما خیز برمی‌داشت...برای لحظات بی‌پناهی..برای تمام گذشته‌ای که برای همه گذشته، برای من هم گذشته اما گذشته‌ای زنده است.
برای تمام عیب‌جویی‌های مادرم...از رفتارم، ظاهرم، وجودم، بودنم...
حالا ببخشم‌شان هم اگر؛ می‌توانم برگردم به عقب و بشوم انسانی که به قول گلیا توی میکسر همش نزده باشند؟
می‌توانم اعتماد به نفس داشته باشم؟ خودم را دوست داشته باشم؟ به خودم ایمان بیاورم و به کسی نیاز نداشته باشم؟ می‌توانم دست و پاچلفتی و خجالتی به نظر نرسم؟ هی وسایلم را جا نگذارم توی تاکسی، روی پیشخوان، توی مغازه، هی نبارد لوازمم از کیفم، هی وسایل مردم را اشتباهی بلند نکنم..چمدانشان...پارچه‌اشان..را.
ها؟
می‌توانستم نخواهم بخندم که غصه‌دارترین دلقک دنیا که توی روحم خانه دارد، این‌همه غمگین نباشد؟ می‌توانستم درگیر رابطه‌هایی نشوم که درش به من بگویند پس عقده‌ی بغل داری. آها.
برای تمام تلفن‌های بی‌پاسخ و پیام‌های بی‌جواب و لحن‌های سرد و خودخواه و طعنه‌زن و دادها و بیدادها و رفتارهای توهین‌آمیز و بی‌محبتی‌ها و موقعیت‌هایی که حس لجن‌آلودی در انسان بیافرینند...و برای لحن‌های سرد ...لحن‌های سرد...لحن‌های سرد و مرده...عین همین سنگ..که یادآور سال‌های دور و سیاه است...برای انتظار ..انتظار شنیدن واژه‌ای تسلی‌بخش ...برای تلخیِ انتظاری بی‌فرجام..انتظار پیش آمدن چیزی که  هرگز پیش نمی‌آمد. اتفاقی که هرگز قرار نبود بیفتد.
زیرا که:
تو سهم دیگری هستی.
و خود همین دیگری عین فانوسی دریایی شق و رق و خونسرد و بی‌تفاوت دور خودش می‌چرخید و راه را برای ورود دیگر دیگران، به جزیره‌ای که ظاهرا پر رمز و راز و جذاب و باطنا خیلی تنها بود باز کرده بود. از نظر خودش او یک فانوس بود که وظیفه داشت بتابد نه که مراقب جزیره باشد.
همه مسئول کار خودشانند. ما انتخاب می‌کنیم چطور جزیره‌ای باشیم.
 شماتت می‌کرد که چرا جزیره بکر و دست‌نخورده باقی نمانده...هیچ‌وقت، هیچ‌وقت ندید ..کشتی‌ها و آدم‌های تویشان، راهزن‌ها، دزدان دریایی، چطور با طمع خیره به جزیره چشم می‌دوزند و تقصیر را گردن بی‌عرضه‌گی جزیره می‌انداخت یا خنگی‌اش یا نیازش به تبرج..و هر وقت دل‌خور می‌شد چراغش را خاموش می‌کرد و جزیره را در تاریکی و تنهایی هر چه بیشتر فرو می‌برد.
جزیره تنها و تاریک می‌شد و دلش می‌خواست غرق شود اصلا برود زیر آب گم و گور شود...

گریه کردم.
چنان گریه کردم که مدت‌ها بود نکرده بودم. گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم ... هر وقت یاد این می‌افتادم که موقع گریه به من گفته می‌شد پس قطع کنم حالا که تو حرفی جز گریه نداری...بلندتر و صدادار می‌شد...بی‌توجه به خلوت و سکوت اطراف....هی زار زدم و شاید جا خورد از آن همه زیاد بودنش که گفت بسه دیگه...بسه...بس کن خانم جان...
خانم جان. مثل حمید می‌گفتش.
حمید...دکتر...آقا سید..ک.ک...سال..حتی همین سال...این همه ... خاطراتی که به نقلِ طعنه‌زن دیگران جاودان است. دیگرانی که خودشان را دیگران می‌نامند.
-خوب تو حالت بد است چرا به دیگرن توهین می‌کنی؟

دیگران.
دیگران که دیگری بودند. خارج از وجود آدم‌ند و آدم یاد نگرفته خودش را خارج از دیگری ببیند.

نمی‌توانستم بس کنم...هر چقدر می‌گفت بس کن، گریه‌ام شدیدتر و عذابم بیشتر می‌شد...به خودم آمدم و دیدم دارم ضجه می‌زنم دیگر و او درمانده و وحشت‌زده و معذب صورتش را یک وری گذاشته توی کف دستش... و نشسته روبرویم. همان‌جا بود که دلم برایش سوخت برای درمانده‌گی‌اش... و توی آن حال و همان لحظه به خودم هشدار دادم حواست باشد..دلت سوخت...دلت دارد می‌سوزد و بعد همه چیز خراب می‌شود روی سرت....فقط چون دلت دارد بی‌پایه و اساس، برای کسی می‌سوزد که دارد نشان می‌دهد دلش برایت سوخته.
نمی‌دانم چقدر گریه کردم ...دستمال کاغذی‌های توی جیبم تمام شده بودند و او یکی از دستمال کاغذی‌های توی جیب شلوار قهوه‌ای‌اش را داد.
بعد چیزی نگفتم.
سرم را انداختم پایین پاهایم را بازی دادم و به چکمه‌ام نگاه کردم...فکر کردم این رنگ دارچینی است یا شکلاتی؟
بطری آب را آورد گفت صورتت را بشور. صورتم را شستم و دیدم دیگر اشک ندارم. دلم گریه می‌خواست باز اما اشک نداشتم.
می‌توانستم تصور کنم صورتم چقدر ورم دارد. چشم‌هایم می‌سوخت. دستمال کاغذی‌هایی از جیبش درآورد خیس کرد گفت بگذار روی چشم‌هایت ...
گذاشتم.
بعد سوار شدم. عقب سوار شدم. عقب ماشین و دستمال کاغذی‌های خیس روی چشمم بودند. سرم می‌کوبید و چیزی پخش می‌شد که شنیدنش داشت حالم را خوب می‌کرد ....
 وقتی یک‌هو ایستاد نشستم. که یعنی چی شد؟
برگشت گفت نمی‌فهمد، واقعا نمی‌فهمد چرا این‌طوری شده و این مهم نیست ..نمی‌خواهد بگوید چقدر در حقم نامردی شده و چقدر به من ضربه وارد شده و چقدر فلان...نمی‌خواهد بگوید هیچ کس لیاقت ندارد ...این‌که قدر خودم را بدانم که گفتن این‌ها بی‌فایده است.....توی صدایش کینه و خشم بود...گفت نمی‌خواهد به کسی بد و بیراه بگوید..به مسبب و باعث و بانی‌اش..گفت برای تو عصبانی‌ام...این‌که ببینم آدمی این‌طور پیش رویم از بین برود و ندانم چرا و نتوانم کاری بکنم اذیتم می‌کند...گفت نمی‌خواهم برایم چیزی بگویی...اما می‌خواهم به من بگویی چطور می‌توانم حالت را خوب کنم...چون من فقط همین را می‌خوهم.

من گفتم ممنون. دیگر خوبم.

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392 ساعت 18:32 شماره پست: 16

زیر دوش داشتم شعر ذیل را می‌خواندم. با چه تحریری آن هم، بگو مژگان شجریان. چند بار آواز خواندمش..بعد تصنیف شد. آن هم با لحن کوچه بازاری. وقتی هم می‌رسید به رویم نرین عزیزم چقدر عشوه تویش بود. بخدا می‌رفتم گوگوز آکادمی همه را می‌بردم. در حمام باز بود و سال توی اتاق بغلی ایستاده بود به نماز. چشمم افتاد به‌اش  ناز و عشوه‌ای رفتم با صدا زیر دوش در بیت رویم نرین عزیزم که دستانش را که برده بود اقامه ببندد را گذاشت روی چشمانش و خندید..آن‌قدر که چشمانش را مالید و بن بلند شد در حمام را بست و پشت در حمام شروع کرد نق زدن که چی می‌خونی مامان آخه؟
چی بهتر از این‌که از معشوقت درخواستی به این صمیمانه‌گی طلب کنی. خیلی ساده است:
رویم نرین عزیزم.
نمی‌گوید وفادار باش یا خیانت مکن یا مهربان باش و سخن نیک بگو.
خواسته‌اش غایت انسانیت است و وجدان:
رویم نرین عزیزم.
این را هم به خاطر خود معشوق ازش درخواست دارد، توجه کنید:
این کار خیلی زشت است.
در این‌جا حفظ آبروی معشوق از حفظ بهداشت عاشق حتی واجب‌تر و أخص‌بلمعروف‌تر است.
عاشق نگران است در حفظ شخصیت و وقار معشوق خللی وارد شود.
که از قدیم هم گفته شده است.
گفت عاشق به معشوق ای همه  عقل و شعور
گر برینی بر سرم هم
 جان تو
از ماتحت من کردی عبور

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392 ساعت 18:2 شماره پست: 15
محبوس راه دردم
بی‌معرفت یه چایی.

 

گوهر مکانیان را
بس قدرت است و مالی.

رویم نرین عزیزم
این کار خیلی زشت است

در مکتب مریدان
زشت و پلشت است.

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392 ساعت 16:46 شماره پست: 14

یک کتاب خوانده بودم قدیم می‌گفتند درش لذتی که در دفع هست در خوردن نیست.
روانشناسی بود نمی‌دانم از که.

دیروز بود فقط که دادم ترون برنج رو پخت. نتیجه این شد که سر ناهار معجونی به هم چسبیده و یه تیکه‌ای تو بشقاب کشیدم که امید می‌رفت اسمش پلو باشه. زن یه لحظه ساکت نمی‌شد:
- محمدبهداد بیا بلوز باب اسفنجی رو تنت کنم..باب اسفنجی...باب اسفنجی..باب اسفنجی..باب اسفنجی...باب اسفنجی...باب اسفنجی.
دقیقا اکووار و تکرار شونده که سال که خودش جز این جرگه‌ی کس‌خل‌های تکرارکننده هست به خودش اومد که ترون حواست هست چقدر تکرار می‌کنی؟
- باب اسفنجی...باب اسفنجی..باب اسفنجی
و خودش و شوهر ترون خندیدن.

مهم نبود برنج به چه فجاعتی چون مهمونا خودشون بودن و همین هم از سرشون زیادی. یادم نمیاد مثلا رفته باشم اون‌‌جا و گوسفندی برام کباب کرده باشن یا چهارتا پیاله قرمه‌سبزی پر  و پیمون...یا جوجه..یا..بیشتر وقتا از مادرشوهرش چیزایی که گرفته رو گرم می‌کنه.

وقتی کشیدم و بعدش سال گفت برنج عجیب بود امروز...همیشگی نبود..وقتی گفتم ترون پخته و اون دیگه چیزی نگفت فکر کردم چی بلدید پس؟
دوتا پیمونه برنج نمی‌تونی بپزی..چی‌کار می‌کنی تو زندگی دقیقا؟ خرید؟! تموم لباسایی که دیروز اورده بود رو تو خونه‌امون مارکشون رو قیچی کرد. برای اولین‌بار می‌پوشیدن.
گل‌های مانتوش رو با شالش ست کرده بود و شوهرش زرد سیاه پوشیده بود. سال گفت خوب می‌پوشن. گفتم خوب هم می‌خرن. چیزای گرون می‌خرن و زیاد...به بچه‌ها به عنوان کالای زینتی نگا می‌کنن. پزشون رو می‌دن به اطرافیان.
- بچه‌ها ما از همه تمیزتر و خوش‌پوش‌ترن.
و خودمون البته.

ما معلم‌های تمیزی هستیم که نگاه غالب اجتماع رو در مورد معلم‌ها قراره تغییر بدیم.

باشه چوب تو کونتون.

سال می‌خندید که حرف زدنش رو..شهرزاد وقتی لحنت سرده چطور می‌تونی این‌همه بدشون رو بگی...می‌خندید که اینا با هم به ذهنت می‌رسه؟
جوابی نداشتم.


- دا؟

- تلیفونت زَن ای‌خَره..بیو دیه..

زن ف میاد تو باغچه گوشیش رو برمی‌داره
- الووووو
دخترش از اصفهان اومده و دامادش... دختره رو از لابه‌‍لای فنسا می‌بینم..لبا خیلی پف شده..دماغ هم..این دماغی که چهار بار عمل شده رو دوس دارم ببینم..خیلی در تبلیغ زیبایی‌اش سخن‌ها شنیدم..موها روشن این رو می‌بینم..از آیات لاغرتره..خروس رو بغل کرده..تو آپارتمان می‌گن مرغ و خروس داره...تو خود هال و اتاقا...این رو با خنده می‌گن..که یعنی دخترِ کله‌خراب و باحالی دارن..
دیروز آیات می‌گفترفتن عروسی و آرایشگاه آرایش صورت اکرم رو خراب کرده: صندلیه آرایشگایه شوکوند...از شدت عصبانیت یعنی.
فکر می‌کنم چه بیییییید...
زیاد شبیه صندلی نیستم و ترسی از شسکته شدن ندارم اما ترجیحم اینه بش سلام نکنم.