مثل السمجة مأکول مذموم
رقصندههای کولی زیبا. آزاد بودند که برقصند و زیبایی خودشان را آزادنه نشان دهند..اجتماع دوستشان داشت اما بهاشان رحم نمیکرد. بدگوییاشان را میکرد.
آنها آنطور بودند که *عراقیها میگفتند: عین ماهی خورده میشه و بعدش بدش رو میگن.
* ما هم میگیم بهخاطر بوش و زفریایی که بعدش برجا میمونه اما موقع خوردنش لذیذ و خوشمزهاس.

اون جرما آهک و املاحه که آب اینجا داره..هر چقدرم بشوری با وایتکس و بسابی اثرش رو ظرف میمونه وقتی خشک میشه...لبهی فنجون و اون ظرف استیله که اولش قرار بود سینی یه نفرهام بشه و بعد شد جاسیگاری وقتای تنهاییم.
اینم شبیه یکی از همون قصههاس:

از هیام سامرائی هست این نقاشی.که روی شیسه حریر نقاشی میکنه..

خیلی وقته که رمان عربی نخوندم. آخریش النخله و الجیران بود..خوب بود.
دوست دارم باز بخونم.
چندتا خوبش رو.
بعدشم چی؟
آها.
هنو چشم به راه دامنم هستم.
مادرم میگه میخوای برم خودم بگم بش؟ میرم میگم. صداش رو نازک میکنه و به فارسی میگه:
خانَم میبخشی دوختَرم دامنش میخاد. خودش دامن نداره. میبخشی ها..خسته نباشی.
میگم خسته نباشی دیگه چیه؟
میگه چه میدونم به بیگ پور که روبرومونه هر وقت گفتم خسته نباشی گفته فرمانده نباشی.
میگم درمانده مو فرمانده..درمانده نباشی.
میگه وین ادری؟ آنه لریه؟!
یعنی گوش به زنگ!
چند سال گذشته از وبلاگ نوشتنم و هنو این عادت رو ترک نکردین؟!...
روم نمیشه بذارم لینکش رو بذارم..به خدا.
از این ترانههای فولکه که تو عروسیا میخونن..خیلی یاروه.
ملت روش میرقصن فقط..پیچ و تاب میخورن.
نه خوبه برای وقار این وبلاگ بذارمش.
شرمندهیوم.
جناوه خیلی جرمه...آبادان نه خوبه..خیلی چسیفه...میخنده اُ میخنده شلهاش رو که سفت و عربی بسته باز و بسته میکه..میذارتش رو چشماش نم چشماش رو میگیره: والااااا...عیزیات عله الساس...هسه احنه امودین وراکم؟
- والا...صلوات به ساساتون...حالا ما دنبالتون فرستادیم؟
میخنده..نگاش میکنم..یعنی من هم تو چشم دیگران اینهمه الکی خوش و خوشخنده میام؟!
یبووووووی. خو خیلی زشته که.
به مادرم میگم بابام میگه زن بایستی سنگین باشه.
- خل ایگول...حیات بشته...کله حچی..وکت الحزه و اللزه..ایکتلون روحهم عله الیهاص.
راس میگه.
- بذار بگه...اروای عبای رو دوشش...همهاش حرفه اینا...به وقتش خودشون رو برای شوخی و لودگی میکشن.
چه میدونم. نشستم میگم میخنده.میگه میخندم.
این کارمونه.
لا والا..وجدانن شهرزاد...های الیبال ما ایگدرون ایشیلونهن؟ خو بتراکتَر..اب لاری..ایخیمن علی الگلب.
نه والا..جدی بیشوخی ..وجدانن شهرزاد این کوها رو نمیتونن بلندشون کنن؟ خو با تراکتور..با لاری( یه ماشینِ که نمیدونم چی میگن بقیه..فکر کنم خاور)..خیمه میندازن رو قلب.
در جوابش گفتم یوما..گلبی...یوما گلبی اش بی گلبی..
غش کرد از خنده...گفت نمیای پیشمون؟
گفتم نه زکیهی عزیز مرا با شما کاری نیست و شما را با من نیز هم.
مامانم اومده بود روبرو خونهامون پیشم. الانم هس. ظهر اومده..خالهام که بیس دیقه شایدم نیم ساعت فاصله داره با اینجا شهرش مریضه. احتمالا بمیره. من دوتا خاله دارم که تقریبا هیچ وقت نداشتمشون. یه عمه. یه عمو. یه دختر عمه. یه پسرعمو.
تموم.
بابام تا تونسته جبران کرده.
الان روبروی خونهامون بندریه. قبلش یه ملا عربی از دور میخوند. مادرم گریه. ..میدونستم بعدش چی میگه..خوب گریه کرد و کرد و گفت هاذه الگواد و لایغرا حلو...خشبه ابعزه قاصدنی.
خجالت هم نمیکشه.
ترجمه:
این جاکش چقدر خوب روضه میخونه..چوب تو پشتش قصد جونم رو کرده.
به قول مادرم یا الهی و یا سیدی و یا مولای ما عندی احد غیرک..یا الله هم استحی اشویه.
والا.
ترجمهاش کنم میگن کفر گفته. پس دیگه هر کی اُ وژدانش ..هر کی هر چی دلش خواس ورگه ورگه.
روز جمهوری اسلامی یادتونه؟
یه مرده توش بود رو به دوربین زل زده خیلی سفت و سخت میگه ما جومهوری اسلامی میخوایم..هر کی هم هر چی دلش خواس ورگه ورگه.
والا.
ورگه.
نَورگه چه بکنه.
سال می رفت.دلم خواستش.از تخت بلند شدم سرم رفت روی سینهاش.
-برگرد بخواب عزیزم...لباس بپوش سرما نخوری.
فقط ایستادم پیشش.سرم تکیه داده بش.
دستش رو بوسیدم که زبر شده ...فکر کردم بش کرم بزنم ..امشب .
فردا.
نگاش کردم.
من اگه در بستر سالم و آرومی بزرگ میشدم بی حرفترین آرام ترین آدمی بودم که میشد پیدا کرد
شاید سالی یه دفعه یه حرف نمیزدم ...دیگه بد و بیراه که ..
با من بد تا شده.
خیلی بد
خیلی بدتر از بد.
حالا سال هست و بچه ها..
دوست دارم قلبم رو ببرم زیر دوش.
چسبیدم به سال و نخواستم بیام بیرون.
دلم.می خواست نره بمونه دست زبرش رو بگیرم تا خوابم ببره
تمام دستم بره دور انگشتش...
گفت خدافظ چوکولو ..
بعد نگاش کردم دس تکون دادم ...برگشتم لباس پوشیدم .
به سکوت گوش دادم.
شکر برای این آرامش .
بیدار شدم...دوش گرفتم مسواک زیر دوش...
جی میلهایی که رسیده رو خوندم.
فکر کردم چرا بنویسم؟
دوباره خوابیدم.
نانا ناهار نمیخوره. بن صداش میزنه هواخور بیا تقویتی بخور. بن که حسابی خورده حرصیه از دست نانا. بش میگم گیر نده اینقدر بهاش..نانا قهر کرده تو اتاق من..با نانا دخترم..گلم بیا بابایی هم نمیاد..با تنبیه میشی ها..اونم نمیاد..سرانجام با بیا با هم اسپانجباب ببینیم میاد.
یه کلهی فر زنبیلی رو زمین سمت من کشیده میشه..اول کله میاد و بعد بدن به دنبالش کشیده میشه.
قبلا فیلم ترسناک دیده بودم یه سری با سال..فیلم در مورد بچهای بود که جنه شیطانه چیه تو بدنش نفوذ میکنه و همهی شب تپ تپ تپ عین موش صدای پاهاش شنیده میشه و کلهاش رو زمین کشیده..
اون شبا من خودم رو در اختیار امراض سال قرار میدادم و مینشستم سمت باغچه تو تاریکی فیلم ترسناک میدیدم باش...فیلما زرد بود درست اما خواه ناخواه اثرش رو میذاشت...مخصوصا اگر همون شب بلند شم برم دشویی و نانا با سری که انگار زنبیلی از موی فر روش باشه تصمیم گرفته باشه قهر کنه و ببینم دم در اتاقم..همون سر سمتم میاد
نانا از تاریکی نمیترسه..تخسه تو این چیزا..از حیونات هم..بن حتی مثلا از موش و مارمولک میترسه..سوسک..نانا کمتره ترسش..بن کمی از تاریکی ممکنه بترسه..نانا اصلا.
اون شب یخ کرده بودم و نشسته بودم رو تخت. حالا سمتم اومد و اومد و بن بش گفت آکلهالهواء.
یعنی هواخور.
نگام کرد: اجازه دارم بزنمش؟
شونه بالا انداختم چون بن حقش بود.
حساب بن رو میرسه و میشینیم ملحلهی یک رو رد کنیم با هم. بازی اسپانجباب. به خاطر من آسونترین لِول رو انتخاب کرده...خوش هم میگذره.
برای اولینبار موفق میشم ملحلهی یک رو یه بازی رو فتح کنم خیلی زود. در عرض چند دیقه فقط.
به کمک نانا البته.
خواست ببردم ملحلهی دو موافقت نکردم.
تصمیم گرفتم در اوج خداحافظی کنم.

خانمها بوسی (سمت راست) و لوسی(چپ) از نزدیکان و بستگان بچههای من.
..الان.وقتی که بن رو دیدند.
گزارش مفصلتری بعدا در مورد حال و روزشون میدم.
سینزهاتون مبارک.
پست پایین رو برای روز مادر نوشتم.
دیروز روز مادر بود. من برای پدرم کفش خریدم. دادم دست خواهرم براش بفرسته. به مادرم زنگ نزدم. به پدرم هم.
عوضش در این وبلاگِ وزین و محترم ازش یاد کردم.
مادر؟ گاهی ازم میترسیدی..حقت بود. خوبت میکردم.
اما ببخشید.
مادرم نشسته بود و ازم میترسید. میترسید بام حرف بزنه و بش بپرم یا تحقیرش کنم احتمالا...این رو هم از خودش یاد گرفته بودم.
شایدم نمیترسید اما پسزمینهی خاطره همراه شده با کلی بچه و من ِ اول دبیرستان، حیاط خونه که دیواری نازک و کمارتفاع از حیاط خونهی همسایه جداش میکرد..خونهها کارگری شرکت..و همسایهها که احتمالا صدام رو میشنیدن..یعنی خوش داشتم بشنون..احتمالا محمدعلیاشون که الان استرالیاس و اسم پسرش رو گذاشته جوزف...اون موقع ازش متنفر بودم و دلم میخواست بدونه به نظرم هیتلر آدم خوبی بوده.
و مادرم هم بود که با خندهی محتاطانه گفت:
خوب نظر تو در مورد هیتلر مگه چقدر مهمه؟ با حالتی که کمتر در مادرم سراغ داشتم..حالتی نیمهجدی و برملاکنندهی واقعیت این رو گفت. حالتش طوری بود که انگار میگفت چه فرقی میکنه تو در مورد هیتلر چطور فکر کنی...مخصوصا اگه فکر کنی خوبه علیرغم اینکه میدونی نیست و اصرار داری بگیاش.شاید به نظر خودت الان کون دنیا رو پاره کرده باشی با این صدا کلفت کردن..اما در واقع گلوت رو فقط داری زخم میکنی ..هیتلر خوب بوده یا بد به تو مربوط نیست...شما زحمت بکش ماستت رو بخور. اونچه باید در مورد هیتلر ثابت بشه در زمینهی خوبی و بدیاش ثابت شده از قبل و نظریات کاربردیتری در این زمینه به بحث و گفتگو گذاشته شده. ..بعدشم محمدعلی دخترجان موهات رو دیده درست اما بهتره نخوای صدات رو به گوشش برسونی. زهرا رو میخواد. چشماش هم سبزه اون.
یادم نمیاد چی گفتم. شاید گفته باشم..یعنی احتمال زیاد میدم گفتم: خواستم بگمش ...
احتمالا ادامه داده باشم تو دلم خو. خواستم بگمش خوووو.
بعد به حرف مادرم فکر کردم.
بله، بله.
گوز گوزی کردنهای بیحاصل حاصل عدمِ بلوغ فکری..و در آن زمان جسمی. واقعا اعلام نظرت در مورد هیتلر یا ابراز تنفر از درجهی گرمی یا سردی آب توسط زنی که در ابتدای رمانِ جاودانگی ِ کندرا بود چقدر مهمه؟ جز اینکه بخواهی به دیگران بگویی: من دارم حرف مهمی میزنم توجه کنید.
و نشون بدی که چون خودت رو جدی گرفتی دیگران هم موظفند بگیرند.
نه عِزیز مِنی..نمیگیرن. بگیرن هم زودی ول میکنن. از ما گفتن.
البته بعدش هم توبه که نکردم که. "خیلی خوب و بد هست و بودهای" زندگیام رو ارائه دادم همچنان. نه در جای مناسب خودش و نه در زمان مناسب خودش و نه حتی برای حضارِ مناسب... فرقش این بود که طرفم دیگه مادرم نبود که محتاطانه بخنده و نگران باشه که الان بش بپرم بکوبمش..یا دلش نیاد خیلی بزنه تو ذوقم حالا که تو ماستت آب بریزه کمه..همه رو خالی نخور خانم نظریهپرداز...یا در جوابش چنان بش زبون بدم که خشکش بزنه و ندونه چیکار کنه جز اینکه بخواد بزنتم یا بابام رو به جونم بندازه.
طرفم مادر نبود دیگه. وقتایی هم بود که تو جوابم گفته شده نه بابا! جدی؟ نگوووو...هیتلر؟!
یا مختصر و مفید: آها؛ خو باشه به تخمم.
چَن سال پیش اگه بود و این پیغام اگه دستم میرسید خوب عکسالعملم طور دیگهای بود. احتمالا طعنهای کنایهای تو حرفام بود...فحشی، بد و بیراهی، عصبانیتی، شاید هم شوخی و هجو و هزلی ...
حالا در برابر اون همه حرفی که زده شده..در برابر اینکه نوشته شده که جیمیلهام و عکسایی که دادم به او سند شده به تو..فقط یک چیز دارم بگم:
من دیگه سر کسی با کس دیگهای دعوا ندارم.
مالِ شما.
در واقع هیچوقت نداشتم. زمانی دلم میخواست سهم دیگران از آن من شود یا به عبارتی من سهمِ دیگری شوم دیدم همهی اینها ..
متعلق به..
حتی حوصلهی ادامهی این را هم ندارم.
ممنون.
خوش باشید.
توی ماشین سال نشستم و سال ماشین را راند..امنیت بود. وجودش امنیت داشت. موسیقیِ شهرام ناظریاش...شیرین شیرین شهرام ناظریاش..آسمان وسیع شد..دشتها پهناورتر..آسمان بهتر...بهتر شدم..بله همین.
این امنیت دو سه نفرهی خوب..
همین روتین.
همین خوب است.
شکل ابرها را نشان داد. او مردی است که شکل ابرها را نشانم میدهد.
- صورتیاند یا من فکر میکنم؟
این را پرسید.
- عینکت رو بردار.
برداشت.
- ئه! واقعا صورتی بنفشند...رنگِ توه این.
همین خوب است.
آمدنی با ماشین خواهرم آمده بودیم. شوهرش سریع میراند..میپیچاند..موسیقی صدای زنهایی بود..دخترهایی بود که میخواستند..طلب میکردند..تمنا داشتند دوست داشته شوند..
خواهرم دور از چشم شوهرش انگشت شست و وسط بلند میکرد..که یعنی شوهرش لابد دوست دارد یکی از اینها دوست دخترش باشد...
نفس تنگ بود..نگاه تنگ بود...موسیقیها تنگ بود..سامی بیگی و دلت با من هماهنگه تنگینفسآور بود...
موسیقیها بیربط به کلام..ناله..شاد..هر چی.
حالا سال میراند..
- بایستم؟
ایستاد.
بغل مزرعهی گندم.
خنک بود..غروبی قرمز رنگ بود..عکس گرفتیم..و گرفتیم..و گرفتیم..
سرد شد....حرفی نبود.
- یادته قبلا کم حرف میزدم شاکی میشدی شهرزاد؟ الان کم حرف میزنی دلم میخواد شاکی شم اما میترسم اعتراض کنی که بله..تو هم قبلا کمحرف بودی و من تحمل میکردم
- نه اعتراض نمیکنم..ممنون که کمحرف بودی و هستی.
- تو نباش خووووب.
لوس شده.
- بریم؟ سردم شده.
- نمیخوای بری پیش عبیر لباسات رو بگیری؟
- اینم خوبه.
لباسها را گرفتم. تنمند.
زندگی خوشیهای کمی دارد. اما شاکرم که ناخوشی کم دارد.
زندگی من خوش و ناخوشیاش باب دلم است.
همین هم به آرامش نزدیک است..شاید هم دلزدکی یا هر چی.
هر چی هست به دردم خورده تا حالا.
خوب بوده.
وقتی برگشتیم زن ف صدام زد.
عروسک آبی پوشی رو گرفت سمتم: بیو بگیرش...هم سی روز زن هم سی عیدیت.
همینطوری.
رو نوک پا ایستادم گرفتمش..یه عروسی پلاستیکی بود..براش لباس درست کرده بودن...قشنگ بود..گفتم دستش درد نکنه
چرا اینکارا رو میکنه برام؟
نمیدونم
خواهرم گف آخی
شوهر م گف آخی
بچه هام گفتن آخی
شوهر خواهرم گف آخی
عباس شریفی گفت آخی
من اومدم اینجا سردم شد
سیگار کشیدم تو سرما و نم نم بارون
به سال که می گف دروغگوام ک گفت با خواهرم می خوام بکشم گفتم بره سر ش رو به یه آخور دیگه ببنده...من هیجده ساله نیستم...گیر نده به من جزئیات زندگیم رو بررسی نکنه...دقت نکنه روم..دس از سرم برداره..قهر کرد
دم نوش خوردم
به صدای سعف نخل گوش دام
به به نر خاکستری تپل مپل و تخس بداخلاق گفتم چطوری؟
خودش رو تکوند و نرم نرمک دور شد
سیگار سوم رو کشیدم و سعی کردم رو کتابی که دسمه کار کنم...باید بخوابم..فردا یکی دیگه میاد و ناهار میخوان
یه مرضی گرفتم
مرضه اسمش ست از خود پرسیدن این سئواله؟
دیگران از کرای که می کنن لذت می برن؟
مثلا مردا وقتی تو بیابون فوتبال بازی می کنن؟
مدت خلی طولانیه که حس میکنم کل دنیا روی محور کس خلی می چرخه...
امشب بچه ها سه تا گل اوردن قرمز و صورتی و مریم..برای روز مادر که نمی دوتسم هس
مریم رو دادم نانا داد خواهرم: خاله روزت مبارک
ساعت گرفته بودن برام.
میگ من غرغرو و ناراضی ام همیشه..نق میزنم
راستش فکر کردم ساعت برای چیمه؟
همیشه منتظر یه هجمه ی وسیعی از خوشی هستم موقع باز کردن کادوها...منتظرم خوشم بیاد..میاد..ولی مثل قبل نیس..یعنی خودم رو تصور میکنم این ساعت رو بستم و دارم تو ماشین به بیرون نکاه مکنم یا وقتی عکس گرفتم تو عکسافتاده و سالعا بعد با خودم فکر میکنم روزایی بود که درشون قدر لحظات خوش رو نمی دونستم..حیف جوانی دود شد رفت و اینا
فک کنم قلبم پیر شده دیگه.
خواهرم به اسم ِ خانمِ عباس شریفی با تلخی نگا میکنه و وقتی شوهرش داره توضیجح میده که همکار مجردشه و قلیه میخواد یاد بگیره و...
نیشگونم میگیره..
حوصله ای برای این برنامه ها ندارم..هوا سرد بود..نم داشت..رنگ مزارع گندم از سبزی سمت زردی و طلایی گراییده بود..با خودم فکر میکردم اینجا دریا بوده...زیر آب بوده..همه چی کامل و بی نقصه..شکل سنگا...رنگ آسمون و بوی توی هوا و...کُنارای ریخته زیر درختای سدر...همه چی بی نقص و طبیعی بود..کپه کپه آشغال هم بود..جا به جا کسی هم ریده بود..خانمِ عباس شریفی دستور قلیه هم می پرسید...ازم عکس هم گرفتند...فیلم هم گرفتیم..
نانا و خواهرزاده ام بازی کردن...بن برای خودش سرش رو کرد تو سوراخای دیواری گلی مخروبه برجای مونده از خونه های قدیمی..قدیم..اینجا تیرچراغ برق نبوده..زمین یک دست و صاف و سیاه..
سردم شد...چای و میوه و شیرینی و چیزهای دیگه خوردیم..
چرا وقتی من حرفی ندارم دیگران هم ندارن؟
چرا نمی تونن خودشون برای خودشون خوش باشن و هی من باید خوشی درست کنم؟ چرا وقتی ساکتم دیگران بغ میکنن و خوشی نمی کنن
دیگران که میگم اطرافیان..بیخوده این سئوالا
چون فامیل منن. نزدیکان منن. دوستم دارن..به من وابسته ان و این سئوالا شبیه لوس کردن خوده.
طبیعیه که ناراحت شن وقتی ناراحتم و وقتی خوشم خوش باشن..گیریم یه جور رهبری می افته دستم همیشه..رهبری پدیده ی خوش گذراندن به اطرافیان
تصمیم می گیرم کجا بریم...کوم سمت..چقددر بمونیم..چی بخوریم..چقدر بشینیم...
اینا رو جدیدا بش فکر میکنم..می بینم نباشم فلج میشه انگار همیشه...انگار به خودم میام که ببینم...
خونواده ی خواهرم..خودمون و مهمونی رو که قراره بیاد رو من باید پیش ببرم ..تا حالا پیش می بردم...
فقط حواسم نبوده و دقت نمیکردم
الانم بوی رازقی پیچیده..دوروبرتون رازقی بود بندازید تو فلاسک یکی دوتاش رو..با چندتا برگ گل محمدی..دم شد همراه چای...چای کمرنگ..
بخورید.
بگید : چایِ شهرزاد.
روی تخت سمت باغچه ام. خواهرم اومد. حس نمیکنم خوش گذشته باشه. هر دو خسته اییم. زید شوهرش از شوهرش پرسیده چطور قلیه بپزه...زیذ اسمش سیو شده عباس شریفی
خوشبختانه چیزی به اسم مدارا و تعارف تو وجود به حداقل خودش رسیده
البته اینا فایده ای نداره و مهم نیس چون بالاخره میمیرم
ازشان خوشم میآید
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 22:58 شماره پست: 25
غروب بود یا نزدیک به غروب که راه افتادیم. چراغهای تیرهای بتونی اطراف خیابانها را توی پس زمینهای آبی رو به نارنجی روشن کرده بودند...طوری که دل آدم میگرفت. خوب داشتم مقاومت میکردم گریه نکنم...رفتیم دنبال نانا اولش که دل نکنده بود از خالهاش که همچنان با پسر خاله بازی کند که 5 ماهی از نانا بزرگتر است و فکر میکند هزار سال بزرگتر است و پدرش بر خلاف سال اصلا مقرراتی نیست و اصلا هم آرام نمیراند و سرعت مجاز را رعایت نمیکند و دیشب مارپیچی میراند و بچهها که توی ماشین آنها بودند خوششان آمده بود و من توی ماشینمان نگران شده بودم و فکر کرده بودم چقدر خودم شبیه سال شدهام و خبر ندارم.. پسر خاله فکر میکند یک عالمه بزرگتر است از نانا..یک عالمه یعنی خیلی بیشتر از تعداد انگشت دستهایش...فکر میکند که سبیل دارد حالا که پشت لبش کمی کبود شده چون خورده به گوشهی طاقچه..بعد با مداد، مادرش یک سبیلکی برایش گذاشت و بچه کیف کرد. تمام ترس مادرش از این است که از این مردهای کم مو شود حالا که اینقدر خودش را کشته برای یک ذره موی دست و صورت و دوست دارد عین عمو سال یا بابایش شود..حتی پیشنهاد داده به ما که برویم گوشت بخوریم و استخوان گوشت را بیندازیم برای سگ که مودار شویم ترجیحا هم موقع پرتاب استخوان برای آن سگ روی کوه ایستاده باشیم. توی کار جادو جنبل است بچه گمانم. نانا با وعده و وعیدهایی مثل این که قرار است آنها بیایند خانهامان سوار میشود گریه میکند و خوابش میبرد روی پایم...ظهر مامانم برایم خورشت بادمجان میپزد که عاشقشم و نمیپزم چون کسی نمیخورد نمیپزم...توی جاده توی دود بودیم. کامیونها توی زمین خشک دو طرف جاده عین اسباببازی بچههای من و خواهرم بودند. یا انگار یکی از ماشینهای ورن پسر خانم ترون است که عاشق ماشین است و صدتایی از اینهای کوچک فلزی قشنگ و خوشرنگ دارد که هی میچیندشان روی زمین و باهاشان نمایشگاه راه میاندازد..آنقدر که زانوی شلوارهای بیشمار گرانش در میآید از بس میکشدشان روی زمین و من همیشه فکر میکنم دوست دارم برای بچههایم از این سرهمیهایش بخرم یک وقتی...کامیونها چیده شده دو طرف جاده گم شده در مه و دود ..هوا سنگین بود اما دوستش داشتم..دودی غلیظ بلعید ما را و من پرت شدم توی فیلمهایی که دیدم یا توی وهمهای ساعتیِ گذرایم...مثل وقتهایی که زمین انگار قرمز رنگ یا جگری میشود و فکر میکنم اینجا صحرایی است ناشناخته...یا سایهی ابری را وسط یک زمین لخت میبینم..بوی نمک میداد هوا و گوگرد و کسی علفهای اطراف لولههای گاز و نفت را سوزانده بود و ماشینها بیخیال رد میشدند...نانا روی پایم عرق کرده بود..انتهای جاده و اطرافش را دود غلیظ بلعیده بود و من فکر میکردم خوب همین است دیگر... از این چیزها خوشم میآید..
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 21:51 شماره پست: 22
مادرم امروز موهایم را دید بالاخره! گفت که خیلی زشت شده و حیف موهای به آن قشنگی نبوده آخر؟! شیرین گفت اشکال ندارد بلند میشود و مادرم تقریبا داد زد که کی بلند میشود دیگر...و اینکه چطور توانستهام همچین کاری با قیافهام بکنم آخر...و چرا؟!!..چرا آدم نمیشوم و اینها...و یک وقت مادر شوهرم نبیند..شیرین گفت خوب تنوعی هم شد مادرم نمیدانم چه گفت که ساکتش کرد و فکر کنم سیمین هم گفت که بلند میشود بابا...مادرم این حرفها توی کتش نرفت و گفت اگر جای سال بوده پوستم را میکنده یا اصلا سال چطور راضی شده. گفتم سال اصلا راضی نشده و او از کجا میداند که سال پوستم را نکنده اصلا؟!! گفت اروای عمهام. بعد گفت کدام آرایشگر خاک بر سری این طور فلان کرده توی سرم. گفتم کوتلاس. کوتلاس هم که برادرم است. با چشمهای گرد شده طوری نگاهمان کرد مادرم، که یعنی خاک توی سر تو و کوتلاس و لابد سال که نمیگیرد آدمت کند..البته وقتی گفتم اصلا تقصیر سال بود و آزارهایی که به من وارد کرد که من اینطوری شدم قبول نکرد. گفت نه سال خوب است. مهربان است. چه اذیتی دارد که به من برساند..عوضش من دیوانهام...من هی خندیدم. به برادرم نگاه کردم و خندیدم...مادرهی طوافم کرد و موهای خودش را که بلند و فر است را بالای سرش جمع کرد و گفت حیف..و گفت که این لکهی زرد وسط سرم که دیگر افتضاح و حال به هم زن است...حالا کوتاه کردم که کردم دیگر این کاکل زرد دل آشوب کن چیست کاشتهام وسط کلهام..؟! گفتم فشنه مامان..مامانم فکر کنم یک بد وبیراهی به فشن داد و گفت نانا نترسید؟ گفتم نه. عوضش بن کلی حسودی میکند که شبیه کریستیان رونالدو شده موهایم و بی ژل هم سیخ میایستد..مادرم روی کرسی روضههایی که توی پذیرایی گذاشتهاند برای ایام عزاداری و آمدنش مساوی شد با نرفتنش نشست و گفت موهای خودت و نانا یک اندازه شده..من تمام مدت چیزهای مسخره گفتم و وقتی سوار ماشین میشدم به مادرم گفتم مامان خوشت اومد از موهام حالا یا نه؟ گفتم اووووغغغ واقعا با این کارم دیگر ثابت کردم که دیوانهای .هستم که هیچ وقت قرار نیست خوب شود..و او جای سال بود میکشتم..کلا خیلیها که خودشان را میگذارند جای سال دلشان میخواهد بکشندم. شیرین هم گفت جای سال بود طلاقم میداد..من به مامانم گفتم که سال من را زده و کوتلاس هم کمکش کرده..مادرم گفت آره کوتلاس برای درآوردن خط گردنت کمک کرده به سال..سال هم خندید. فکر کنم چون چارهی دیگری نداشت. بعد موقع رفتن دست تکان دادند همه. من ادای پاک کردن اشکهایم را با نوک انگشت شست و اطرافم را درآوردم و بقیه بیشتر خندیدند و من دغدغهی جینگولک بازیام ارضا شد کمی.
آدم ِ خر آن وقتها
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390 ساعت 23:33 شماره پست: 20
ببین یک
چیزهایی هست که نمیدانم بگویم یا نه...توی زندگی یک دستهایی هست مثلا. گره خورده
روی میز. یا انگشت شست هر دو دست را چرخان دور هم. یا مشبک و گره خورده در هم...
یا که روی هم قرار گرفته..یا روی میز ضرب گرفته..بعد یک دستهایی هست که درست
روبروی این دستها قرار میگیرد. آن دستهای معمولا آرامند. دستهای روبروی دستهای
اول قصه. توی یکی از این قالبها میروند و آرام میگیرند. خیره خیره نگاهت میکنند...اگر
روی مچشان سر آستین مشکی داشته باشند و احیانا تسبیح قرمزی شل دور مچ که دیگر
واویلا....آدم اولش...سالها قبل یعنی، کمی خر است. خل. امیدوار است. فکر میکند یک
عمر پیش رویش است...یک جادهی دراز بیانتها. فکر میکند وقت دارد. هی الکی لذتهای حالش
را که میتواند یا در واقع میتوانست کسب کند به تعویق میاندازد..فکر
میکند زمان همین است که هست. قرار نیست چیزی تغییر کند. قرار نیست ترسی بیاید
سراغ آدم بعدها. احتیاطی. قرار نیست چیزی از پشت کتف آدم بریده شود..کنده
شود..فکر میکند به وقتش...به موقعش.. غافل از اینکه آن وقت نمیآید بعدا و
اگر بیاید دیگر کیفیت و ماهیت اشیاء و رویدادها تغییر کرده..گیریم همان دستها
بیایند اما دیگر دستهای خود آدم فلج شدهاند...
آدم ِ خر آن وقتها نمیگیرد آن دستها را یک کارهایی باهاشان بکند.
مثلا دو دستی بچسبدشان گونهاش را بگذارد رویشان.نمیکند کمی خم بشود به جلو
پیشانیاش را بگذارد رویشان و چشمهایش را ببندد و بگذارد ثانیهها بگذرد..دقیقهها...نمیگیرد
صورتش را قایم کند تویشان..بویشان کند..کف گودشان را آرام ببوسد..بند بند انگشتشان
را با انگشت اشاره مارپیچی رد کند یا حتی مورچهی کوچکی را با حرکت
انگشتشان از رویشان رد کند...
آدم نگاهشان میکند و میخواهدشان و به روی خودش نمیآورد..دستهای خود آدم تب میکنند
از خواهش و مریض میشوند و آدم میگوید: بروم قرص بخورم..سرم درد گرفته..و توی
دلش جای سرم بگوید: دستهام.
بوی خوش تشریبه
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 ساعت 19:57 شماره پست: 17
ممد
استکانشو می ذاره تو نعلبکی گل گلی مامانم اینا. من دارم تشریبه می خورم. تشریبه
رو همه ی عربای خوزستان می شناسن. ماه رمضونی بوش تو کوچه ها وله.نصف بیشتر حضار
روزه ان...مامانم برا افطاری تشریبه پخته. دوس دارم. مال من همه اش دیزی می شه.
مال مامانم اصل تشریبه اس...آقام اخم کرده تسبیح می چرخونه. از دسم کفریه مطمئنم.
اینکه دارم تشریبه می خورم برا ناهار و لاک هم زدم. اونم چه رنگی...سرخابی
جیغ..لاک دخترمه در اصل. اخماش اصله اخمه. همون اخم همیشگی خشن
ترسناکش...الان هم ترسناکه و من شالم کمی شله جلو ممد. رد نگای آقام رو می گیرم.
عدل رو موهامه. مرتبشون می کنم و کاسه رو می دم بالا..آخی: بعد عینی هل تشریبه..(
قربون تشریبه برم مثلا)-به قول برادرم-..این طعم لیمو عمانی ته اش...آقام می گه:
از شوهرت خبری نشد؟
- هستش...فک کنم زن صیغه کرده باشه تا حالا...
ممد لب می گزه یعنی خفه شو شهرزاد..
مامانم کمی می خنده. ممد تسبیح می چرخونه.
آقام با صدای تند و تلخی به ممد می گه:
پاشو برو خونه اتون پسر...این که بی شوهرش میاد اینجا تو نیا..خوب
نیس...معصیت داره ..شوهرش اگه ندونه و تو باشی ...
کلی چیز می گه.
ممد چند باری صحیح صحیحی می کنه. حرفای آقامو تایید می کنه...و بعد می گه:
بریم مسجد حاجی؟
آقام بلند می شه. موقع بلند شدن کف دساشو می زنه زمین.
دخترم می دوه می گه:
-أدو وین اتروح؟( بابا بزرگ کجا می ری؟)
آقام دس می کشه رو موهاش.
- للمسجد باباتی (مسجد بابایی)
دخترم مسجد رو درست تلفظ نمی تونه بکنه. می گه:مس زد
موقع بیرون رفتن آقام می گه:
این دختره رو اینطوری لباس تنش نکن عادت می کنه ها.
یه نخ از شالم می کنم گوشتای لای دندونمو سعی می کنم در بیارم خواهرم دم در ادای
استفراغ کردنو در میاره..یعنی حالمونو به هم زدی. ..در اوردن گوشت خیالی رو بی
خیال می شم ...وقتی می رم درو پشت سرشون ببندم می گم التماس دعا و دعاشو دوو آ می گم.
آقام خودشو زده به نشنیدن احتمالا. ممد دور از چشم آقام باز لبشو می گزه. حوصله
امو سر برده این اداش.
من دور از چشم آقام انگشت شستمو نشونش می دم.
ممد دور از چشم آقام سری از سر تاسف تکون می ده و ادای تو پیشونی زدن رو در میاره
احتمالا سعی می کنه با این اداش بگه: اسلیمه اتصکنی آنه الی گاعد أحذرچ( خاک تو سر
من که تو رو دارم برحذرت می دارم)
درو می بندم و فکر می کنم یه کاسه دیگه تشریبه سر بکشم.
چه فکر کردی؟ مردها هیچ وقت به آن دلیلی که تو فکر میکنی به تو فندک هدیه نمیدهند.
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 ساعت 0:50 شماره پست: 16
با تبی
معقول و دردآور نشستهام دم در خانهی خواهرم. بدیهی است که جای دیگری نداشتم.
زیاد رابطهام باهاش درخشان نیست یعنی اگر بخواهید برایتان تعریفش کنم میتوانم
دستم را روی قرآن بگذارم که رابطهام با خواهرم: بد نیست. در این مورد چیزهای
زیادی دارم برای گفتن. اما الان این جا نیامدهام با این تب و بدن دردمندم
رابطهام را با خواهرم تشریح کنم.
نتوانستم نکنم. پس میکنم:
اسکلی است. از این رابطههای خواهرانهی اسکلی. خوبیهایی دارد. هنرهایی که من
ندارم. من هم چیزهایی دارم. مثل اینکه این اجازه را به خودم میدهم که
اکثرا بیخیال باشم. بعضی وقتها که خوب بود نبودم یا نباشم. فعلش را نمیدانم
کدام درستتر میشود.
بله.
شب بود. روبروی خانهاش فنس دارد. رو فرشی انداخته بود و کسی از پشت شمشادها نمیدیدَم.
تمام بدنم درد میکرد. دست راستم مخصوصا. آرنجم زیر سرم بود و به آسمان نگاه
میکردم. شوهر خواهرم نبود. بهتر. خواهرم خیاطی میکرد. برایم پیراهن پلنگی میدوخت
که نمیدانم قرار هست کی و برای چه کسی تنم کنم. برای خودم؟ اینها کاف شعر است.
هیچ زن مردداری برای خودش چیزی به تن نمیکند. حالا هر چه خواستید شعارهای
فمنیستی بدهید.
درجه را میگذارم رو پیشانیام ۳۹ است.ممد میآید. نگاهش نمیکنم چون پشت به در
خوابیدهام. پشت کلهام به در است. از بویش که ... است میفهمم. زنش که
فامیل شوهر خواهرم است پیش خواهرم است. ممد را کسانی که چند سالی است این وب را میخوانند
میشناسند. همان که ...بله و فلان.
ممد آمد. سیگارم با لبم میرقصاندم. حوصله نداشتم بنشینم. پاهایم را به فنس و
شمشادهای روبرو تکیه دادم. توی دستش لیوان بود. صدای خوردن تکههای یخ را میشنیدم
به هم. لیموناد بود. از هنرهای خواهرم. دوست داشتم فکر کنم مشروب است. اینطور
صحنه و حسم لشتر میشود. به خودم گفتم:
آنچه در دست ممد است یک لیوان مشروب است.
و شد. یک لیوان مشروب شد.
گفت:
تو این نیمساعته یک پاکت کشیدی بسه.
میدانستم سر حرف را اینطور شروع خواهد کرد. به آسمان نگاه کردم باز و سیگار
را پرت کردم پشت فنس. دودش از پشت فنس به طرف آسمان میرفت. پیچ و تاب میخورد.
گفت:
چه حرف گوش کن.
دودی که توی دماغ و دهانم بود را دادم بیرون. نشستم. سرفهام گرفت. شالم را که زیر
سرم بود سرم کردم. من زن معتقدی هستم. ممد چه فکر کرده. حالا که کتک خوردهام
دلیلی ندارد به معیارهای کتک زنم پشت پا بزنم. گرچه او به من پشت پا زده حسابی.
دقیقا پشت پا.
میگویم:
مریضم.
میگوید:
میدانم.
میگویم:
ممد نبودی ببینی ..
چیزی نمیگوید. لیوانش خالی شده. یخهای تهاش دارد آب میشود توی گرما.
به کاشیهای کف فنس نگاه میکند بیکه نگاهم کند میگوید:
گرمه تب داری بیا تو
میگویم:
باشه.
و همچنان نشستهام. سیگاری برمیدارم از پاکت. فندک توی جیبم است. آتشش میزنم.
فندک را میاندازم طرفش.
میخندد. همان فندک کذایی ِ حرف شین انگلیسی دار ۱۰ پانزده سال پیش. گران و خوب.
هدیهی او.
فکر میکنم ممد را اگر بخواهم دوست داشته باشم برای این خاطر است که مردی است که
به من فندک هدیه داد. یعنی که با این کارش به فهماند که: شهرزاد جان. من
عقدهی سیگار کشیدن تو را ندارم. گرچه تو عقدهاش را داشته باشی.
میگوید:
چرا زدت؟
لهجهاش غلیظ و جنوبی است
میگویم:
حرف مفت زیاد زدم.
میگوید:
کی برمیگردی؟
میگویم:
همین روزا. قبل از ماه مبارک.
بهاش گفتم انسان در زندگی غمهایی دارد. غصههایی که انگار عتیق شدهاند. عتیق شدهاند بیکه کهنه شده باشند. گذشتهاند بیکه گذشته شده باشند.
غصههایی که نمیداند چرا و چه موقع به وجود آمدهاند. شکل گرفتهاند. جمع شدهاند. انباشته شدهاند.
قصه فقط قصهی گذشتهای خشن یا حالی ملالانگیز نیست. قصه قصهی ِازلی یک جدایی دردآفرین است. رنجِ فقدان. انگار انسان همواره از چیزی که نمیداند چیست دورافتاده باشد و جدا. انگار دست زبری دست دختربچهای گالیشهپوش و روسری پشمی به سر با لپهای قرمز و دماغ نوک سرخ را گرفته و توی سرما دنبال خودش کشیده باشد..دختربچه هی سکندری بخورد و هی گالیشه که برای پایش بزرگ است از پایش بیاید بیرون و جرأت نداشته باشد چیزی بگوید، چون میترسد دیر بشود و نرسد...نداند هم که چه قرار ست دیر شود...
فقط ترس باشد..
هیچوقت باورش نشود که مادربزرگش روز تولدش مرده.درست سه ماه بعد از مردن عزیزترین عمویش...عمویی که با هم بامیه عسلی فروخته بودند...و رویش نمیشد بلند داد بزند بامیه...و اگر کسی ازش میپرسید چند آرام میپرسید:میخَی؟
آدم همراه عمویش بنشیند روی جدول و به کفش مردمی که میرفتند و میآمدند نگاه کند...مردمی که از مرد خجالتی بامیه نمیخریدند..بعد که عمو بمیرد ترازو و وزنهها بسته شوند تا آخر عمر به جان آدم.
عمو جوان بود که مرد.
گفتم این است که وقتی حرف از تمام شدن یک چیز و پایان گرفتن و جدا شدن به میان میآید تمام رنجها با هم گسیل میشوند سمت روح آدم..آدم میبیند هر چه دست و پا میزند عبث است و بنبست. بالاخره واقعیت این است : تمام. این آدم را میکشد از درد.
انگار درد از دست دادن آن دختر پشت سری باشد با موهای خیلی بلندش که سوخت...آتش گرفت به موهایش و قلب پخته شد...بعد پدرش تو را که دید زار زد...
همانی که موهایش تا زانوهایش میرسید و هی توی کلاس میخواند و میرقصید و خانم ناظم گفته بود بمیری با این موهات.
مُرد با همان موها.
وقتی یک چیزی تمام شد دیگر نمیتواند شروع شود. وقتی یک چیزی مرد زنده نمیشود. هر چقدر هم خوابش تعقیبت کند...
هر چقدر هم ببینی زنده شده و دارد مو شانه میکند برایت..صد سالت هم بشود تو همان آدمی هستی که ....دردآورترش این است که بعضیها خودخواسته میمیرند...
به خودخواهانهترین شیوهی ممکن میروند که بمیرند و از تو میخواهند بپذیری که مردهاند.
غروب رد شد و سردم شد و تمام صورتم یخ کرد. گوشهایم. بینی و پیشانیام... پالتوی سرمهای رنگ تنم بود. با همان سرآستین شکافته. چند سال است شکافته؟ چرا نمیدوزمش؟
چرا یک پالتو نمیخرم؟
چند سال است این را دارم؟
آن سال آقا سید گفت سرآستینت را بدوز. من حتی نگفتم باشه و نکردم سرم را بلند کنم. گفت چته؟ چرا دیگر نمیخندی و شوخی نمیکنی و آواز نمیخوانی؟....
بعد نخ و سوزن از داشبورد ماشین درآورد و سرآستینم را همانطور که پالتو تنم بود دوخت.
حالا باز شکافته شده بود. میدیدم پالتو همان پالتوست. من همان آدم.
همان آدم؟
آن روز نشسته بودم توی ماشینی که دیگر پیکان نبود. پراید شده بود و گفته بودم هیچی...او سرآستین را دوخته و نخ را با دندان پاره کرد و گفت: یاد بگیر مرتب باشی.
هیچی. هیچیم شده بود آن روزها.
چقدر هیچی درد دارد.
هیچی شبیه تنها کسی است که دوستش داشتی و پناهت بوده و جلوی چشمت خاک شده و دیدهای که رویش آجر و کاشی چیدهاند . آنطوری هیچی شروع میکند شکل گرفتن.
من توی آن شهر تنها بودم. بلند شدم آمدم این شهر.
من توی این شهر تنها هستم. بلند شوم بروم کدام شهر؟
من توی این شهر، کمی دورتر از این شهر...سمت کشتارگاهم رفتم و روی صخرهای نشستم. و منتظر مرگم شدم. روی یکی از این صخرههایی که کمشیب است.
سردم شد...سنگ سفت و سرد بود. هوا سرد بود. روحم سرد بود. همه چیز سرد بود.
ازش پرسیدم:
یعنی ممکن بود؟ واقعیت داشت که همهی اینها بهخاطر من بوده یا از سر دوست داشتن من؟ برای نفعم؟ حفظ زندگیام؟
پرسید چرا نمیگویی چی شده..چرا تعریف نمیکنی؟
نمیخواستم چیزی تعریف کنم. بسم بود بس که هزار بار برای آنان که نباید، بیخود و بیجهت تعریف کرده بودم.
اشتباه کرده بودم.
چه را میگفتم؟
چرا میگفتم؟ چه چیزش گفتنی بود؟ همهاش ناگفتنی بود و درد داشت...برای من درد و رنج و عذاب داشت...و برای همهی همه، غیرقابل درک و فهم و حتی عجیب هم بود و از نظرشان پر از حماقت و خامی و سادگی و سادهلوحی و البته همیشه هم حق با همه است.
خسته بودم و توان حرف زدن نداشتم.
فقط گفتم عقلم چیزی به من میگوید که قلبم میبردش زیر سئوال. قلبم چیزی به من میگوید که عقلم نفیاش میکند...
بعد آهی کشید و دستهایش را گذاشت توی جیب شلوارش و گفت تو خیلی زجر کشیدهای پس...این همه دعوا و جنگ بوده توی سرت... و همین شد که من گریه کردم. حس اینکه کسی کمی، فقط کمی بفهمد درد کشیدن من ممکن است چطوری بوده باشد...نه برای این موضوع که برای همه چیز...برای تمام سالهایی که گذشت و میگذرد...برای چیزهایی که هرگز نگفته و نخواهم گفت...
برای وقتی که به مادرم زل میزدم و دلم میخواست بروم توی بغلش...که بعدها نزدیک پارک دانشجو به من بگویند: عقدهی بغل داری...
برای وقتی که دلم میخواست دست بگذارم روی دست پدرم...یا یکبار به مادرم لبخند بزنم...برای تمام آن سالهای بیمهر، سالهای یخزده و تهی...سالهای بعدش...برای وقتی پدرم عین گرگی درنده و بیرحم سمت ما خیز برمیداشت...برای لحظات بیپناهی..برای تمام گذشتهای که برای همه گذشته، برای من هم گذشته اما گذشتهای زنده است.
برای تمام عیبجوییهای مادرم...از رفتارم، ظاهرم، وجودم، بودنم...
حالا ببخشمشان هم اگر؛ میتوانم برگردم به عقب و بشوم انسانی که به قول گلیا توی میکسر همش نزده باشند؟
میتوانم اعتماد به نفس داشته باشم؟ خودم را دوست داشته باشم؟ به خودم ایمان بیاورم و به کسی نیاز نداشته باشم؟ میتوانم دست و پاچلفتی و خجالتی به نظر نرسم؟ هی وسایلم را جا نگذارم توی تاکسی، روی پیشخوان، توی مغازه، هی نبارد لوازمم از کیفم، هی وسایل مردم را اشتباهی بلند نکنم..چمدانشان...پارچهاشان..را.
ها؟
میتوانستم نخواهم بخندم که غصهدارترین دلقک دنیا که توی روحم خانه دارد، اینهمه غمگین نباشد؟ میتوانستم درگیر رابطههایی نشوم که درش به من بگویند پس عقدهی بغل داری. آها.
برای تمام تلفنهای بیپاسخ و پیامهای بیجواب و لحنهای سرد و خودخواه و طعنهزن و دادها و بیدادها و رفتارهای توهینآمیز و بیمحبتیها و موقعیتهایی که حس لجنآلودی در انسان بیافرینند...و برای لحنهای سرد ...لحنهای سرد...لحنهای سرد و مرده...عین همین سنگ..که یادآور سالهای دور و سیاه است...برای انتظار ..انتظار شنیدن واژهای تسلیبخش ...برای تلخیِ انتظاری بیفرجام..انتظار پیش آمدن چیزی که هرگز پیش نمیآمد. اتفاقی که هرگز قرار نبود بیفتد.
زیرا که:
تو سهم دیگری هستی.
و خود همین دیگری عین فانوسی دریایی شق و رق و خونسرد و بیتفاوت دور خودش میچرخید و راه را برای ورود دیگر دیگران، به جزیرهای که ظاهرا پر رمز و راز و جذاب و باطنا خیلی تنها بود باز کرده بود. از نظر خودش او یک فانوس بود که وظیفه داشت بتابد نه که مراقب جزیره باشد.
همه مسئول کار خودشانند. ما انتخاب میکنیم چطور جزیرهای باشیم.
شماتت میکرد که چرا جزیره بکر و دستنخورده باقی نمانده...هیچوقت، هیچوقت ندید ..کشتیها و آدمهای تویشان، راهزنها، دزدان دریایی، چطور با طمع خیره به جزیره چشم میدوزند و تقصیر را گردن بیعرضهگی جزیره میانداخت یا خنگیاش یا نیازش به تبرج..و هر وقت دلخور میشد چراغش را خاموش میکرد و جزیره را در تاریکی و تنهایی هر چه بیشتر فرو میبرد.
جزیره تنها و تاریک میشد و دلش میخواست غرق شود اصلا برود زیر آب گم و گور شود...
گریه کردم.
چنان گریه کردم که مدتها بود نکرده بودم. گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم ... هر وقت یاد این میافتادم که موقع گریه به من گفته میشد پس قطع کنم حالا که تو حرفی جز گریه نداری...بلندتر و صدادار میشد...بیتوجه به خلوت و سکوت اطراف....هی زار زدم و شاید جا خورد از آن همه زیاد بودنش که گفت بسه دیگه...بسه...بس کن خانم جان...
خانم جان. مثل حمید میگفتش.
حمید...دکتر...آقا سید..ک.ک...سال..حتی همین سال...این همه ... خاطراتی که به نقلِ طعنهزن دیگران جاودان است. دیگرانی که خودشان را دیگران مینامند.
-خوب تو حالت بد است چرا به دیگرن توهین میکنی؟
دیگران.
دیگران که دیگری بودند. خارج از وجود آدمند و آدم یاد نگرفته خودش را خارج از دیگری ببیند.
نمیتوانستم بس کنم...هر چقدر میگفت بس کن، گریهام شدیدتر و عذابم بیشتر میشد...به خودم آمدم و دیدم دارم ضجه میزنم دیگر و او درمانده و وحشتزده و معذب صورتش را یک وری گذاشته توی کف دستش... و نشسته روبرویم. همانجا بود که دلم برایش سوخت برای درماندهگیاش... و توی آن حال و همان لحظه به خودم هشدار دادم حواست باشد..دلت سوخت...دلت دارد میسوزد و بعد همه چیز خراب میشود روی سرت....فقط چون دلت دارد بیپایه و اساس، برای کسی میسوزد که دارد نشان میدهد دلش برایت سوخته.
نمیدانم چقدر گریه کردم ...دستمال کاغذیهای توی جیبم تمام شده بودند و او یکی از دستمال کاغذیهای توی جیب شلوار قهوهایاش را داد.
بعد چیزی نگفتم.
سرم را انداختم پایین پاهایم را بازی دادم و به چکمهام نگاه کردم...فکر کردم این رنگ دارچینی است یا شکلاتی؟
بطری آب را آورد گفت صورتت را بشور. صورتم را شستم و دیدم دیگر اشک ندارم. دلم گریه میخواست باز اما اشک نداشتم.
میتوانستم تصور کنم صورتم چقدر ورم دارد. چشمهایم میسوخت. دستمال کاغذیهایی از جیبش درآورد خیس کرد گفت بگذار روی چشمهایت ...
گذاشتم.
بعد سوار شدم. عقب سوار شدم. عقب ماشین و دستمال کاغذیهای خیس روی چشمم بودند. سرم میکوبید و چیزی پخش میشد که شنیدنش داشت حالم را خوب میکرد ....
وقتی یکهو ایستاد نشستم. که یعنی چی شد؟
برگشت گفت نمیفهمد، واقعا نمیفهمد چرا اینطوری شده و این مهم نیست ..نمیخواهد بگوید چقدر در حقم نامردی شده و چقدر به من ضربه وارد شده و چقدر فلان...نمیخواهد بگوید هیچ کس لیاقت ندارد ...اینکه قدر خودم را بدانم که گفتن اینها بیفایده است.....توی صدایش کینه و خشم بود...گفت نمیخواهد به کسی بد و بیراه بگوید..به مسبب و باعث و بانیاش..گفت برای تو عصبانیام...اینکه ببینم آدمی اینطور پیش رویم از بین برود و ندانم چرا و نتوانم کاری بکنم اذیتم میکند...گفت نمیخواهم برایم چیزی بگویی...اما میخواهم به من بگویی چطور میتوانم حالت را خوب کنم...چون من فقط همین را میخوهم.
من گفتم ممنون. دیگر خوبم.
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392 ساعت 18:32 شماره پست: 16
زیر دوش داشتم شعر ذیل را میخواندم. با چه تحریری آن هم، بگو مژگان شجریان. چند بار آواز خواندمش..بعد تصنیف شد. آن هم با لحن کوچه بازاری. وقتی هم میرسید به رویم نرین عزیزم چقدر عشوه تویش بود. بخدا میرفتم گوگوز آکادمی همه را میبردم. در حمام باز بود و سال توی اتاق بغلی ایستاده بود به نماز. چشمم افتاد بهاش ناز و عشوهای رفتم با صدا زیر دوش در بیت رویم نرین عزیزم که دستانش را که برده بود اقامه ببندد را گذاشت روی چشمانش و خندید..آنقدر که چشمانش را مالید و بن بلند شد در حمام را بست و پشت در حمام شروع کرد نق زدن که چی میخونی مامان آخه؟
چی بهتر از اینکه از معشوقت درخواستی به این صمیمانهگی طلب کنی. خیلی ساده است:
رویم نرین عزیزم.
نمیگوید وفادار باش یا خیانت مکن یا مهربان باش و سخن نیک بگو.
خواستهاش غایت انسانیت است و وجدان:
رویم نرین عزیزم.
این را هم به خاطر خود معشوق ازش درخواست دارد، توجه کنید:
این کار خیلی زشت است.
در اینجا حفظ آبروی معشوق از حفظ بهداشت عاشق حتی واجبتر و أخصبلمعروفتر است.
عاشق نگران است در حفظ شخصیت و وقار معشوق خللی وارد شود.
که از قدیم هم گفته شده است.
گفت عاشق به معشوق ای همه عقل و شعور
گر برینی بر سرم هم
جان تو
از ماتحت من کردی عبور
گوهر مکانیان را
بس قدرت است و مالی.
رویم نرین عزیزم
این کار خیلی زشت است
در مکتب مریدان
زشت و پلشت است.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392 ساعت 16:46 شماره پست: 14
یک کتاب خوانده بودم قدیم میگفتند درش لذتی که در دفع هست در خوردن نیست.
مهم نبود برنج به چه فجاعتی چون مهمونا خودشون بودن و همین هم از سرشون زیادی. یادم نمیاد مثلا رفته باشم اونجا و گوسفندی برام کباب کرده باشن یا چهارتا پیاله قرمهسبزی پر و پیمون...یا جوجه..یا..بیشتر وقتا از مادرشوهرش چیزایی که گرفته رو گرم میکنه.
وقتی کشیدم و بعدش سال گفت برنج عجیب بود امروز...همیشگی نبود..وقتی گفتم ترون پخته و اون دیگه چیزی نگفت فکر کردم چی بلدید پس؟
دوتا پیمونه برنج نمیتونی بپزی..چیکار میکنی تو زندگی دقیقا؟ خرید؟! تموم لباسایی که دیروز اورده بود رو تو خونهامون مارکشون رو قیچی کرد. برای اولینبار میپوشیدن.
گلهای مانتوش رو با شالش ست کرده بود و شوهرش زرد سیاه پوشیده بود. سال گفت خوب میپوشن. گفتم خوب هم میخرن. چیزای گرون میخرن و زیاد...به بچهها به عنوان کالای زینتی نگا میکنن. پزشون رو میدن به اطرافیان.
- بچهها ما از همه تمیزتر و خوشپوشترن.
و خودمون البته.
ما معلمهای تمیزی هستیم که نگاه غالب اجتماع رو در مورد معلمها قراره تغییر بدیم.
باشه چوب تو کونتون.
سال میخندید که حرف زدنش رو..شهرزاد وقتی لحنت سرده چطور میتونی اینهمه بدشون رو بگی...میخندید که اینا با هم به ذهنت میرسه؟
جوابی نداشتم.
- دا؟
- تلیفونت زَن ایخَره..بیو دیه..
زن ف میاد تو باغچه گوشیش رو برمیداره
- الووووو
دخترش از اصفهان اومده و دامادش... دختره رو از لابهلای فنسا میبینم..لبا خیلی پف شده..دماغ هم..این دماغی که چهار بار عمل شده رو دوس دارم ببینم..خیلی در تبلیغ زیباییاش سخنها شنیدم..موها روشن این رو میبینم..از آیات لاغرتره..خروس رو بغل کرده..تو آپارتمان میگن مرغ و خروس داره...تو خود هال و اتاقا...این رو با خنده میگن..که یعنی دخترِ کلهخراب و باحالی دارن..
دیروز آیات میگفترفتن عروسی و آرایشگاه آرایش صورت اکرم رو خراب کرده: صندلیه آرایشگایه شوکوند...از شدت عصبانیت یعنی.
فکر میکنم چه بیییییید...
زیاد شبیه صندلی نیستم و ترسی از شسکته شدن ندارم اما ترجیحم اینه بش سلام نکنم.