صدای ترومبولین روبروی خونهامون بلنده. رپه..بلند. دعوایی. بعد صدای یه دخترهاس. یارو دعوا میکنه که تو بد و خراب و خائن و جنده بودی..این دختره از خودش رد اتهام میکنه. این ترانه داره پخش میشه..در حیاط رو باز میکنم. به قول شیرازیا مُوری فِر نَمیکِرد.
هیشکس نبود. همه رفته بودن سینزه.
وقتی خیلی بچه بودم دلم میخواس بریم سینزه. یه شعر درست کرده بودم و همراش میرقصیدم.
رو بالکن خونهامون.
خونهای که با عموزادههای وحشی و کثیف بابام زندگی میکردیم ایام جنگ. لونهی جنگزدگیامون.
پشتم رو خم میکردم و عقب عقب میرفتم.. حالت استارت و هندلی..انگار موتوری رو بخوای زورکی راه بندازی: آآآن آآآن..بعد میخوندم رید انروح سینزه بدر.بعدش هم ما چنّه انروح.
بابام نمیبردمون.
بعدش شوهرم نمیبردمون.
بابام یه بار هیجده بدر بردهمون با پسرعموش اینا..با وانت عمو مجتبی . بردمون نخلا..کباب گرفت و لابهلای نخلها خوردیم..زیاد دوس نداشتم..چراش رو یادم نمیاد..اما فکر کنم خجالت میکشیدم از ریخت و پیختمون..از وانت عمو مجتبی که بارمون میکردن توش میبردنمون...ممد هم بودش..لب شط خیالبافی میکردم..
عمو مجتبی چند سال پیش در اثر مصرف بیش از حد عرق سگی کور شد و بعدش مرد.
مرد بدی بود.
اول زنش رو کشت. خفه کرد. بش شک کرد. تو مستی خفهاش کرد. نمیدونم چطور نجاتش دادن. فکر کنم قتل ناموسی جا زدنش و اینا..بعد یه زنه گرفت سبزه بود..سید هم بود..ازش دختر اورد و پسر زیاد..اسم زن اولش رو روی اولین دخترش از زن دومش گذاشت..زن اولش دخترعموش بود و زورکی داده بودنش. عموش که عموی پدرم هم هست دخترش رو زورکی داده بود برادرزادهاش که همین عمو مجتبی بود..زن کتک خورد و خورد و خورد تا بالاخره مرد.
شب عروسی دخترش. یعنی فردای عروسی دخترش در واقع. سم گوجه خورد.
بعضیا میگفتن سم گوجه خورد و مرد، بعضیا میگفتن خود مجتبی خفهاش کرده و همه میگفتن چون خیانت کرده بود.
"خوب کرده بود...هر کاری کرده بود خوب کرده بود...دمش گرم و روحش شاد" این رو تو همون سند و سال بش فکر میکردم من.
بعد مجتبی چیکار کرد؟ برداشت اون زن سیاهه رو طلاقش داد..یا زن ازش طلاق گرفت؟ نمیدونم..اما زن پس از طلاقش از مجتبی باز ازدواج کرد..با کلی بچه..بعد مجتبی یه زن دیگه گرفت..چشاش چپ بود. کونش بزرگ و گنده بود...کمی پوست روشن.
از اینم کلی بچه اورد.
بعد مجتبی مرد.
عموی مجتبی که عموی پدرمه و تخصصش این بود که هی کیر بزنه به مجتبی و زمانی زنبابای مجتبی رو یعنی زنِ برادرش رو پس از مرگ برادرش به زنی گرفته بود و اونم مرده بود بعد از مرگ مجتبی، با زنٍِ مجتبی همون کون گندهی چشم لوچ ازدواج کرد. صیغهاش کرد یعنی..عموم هم صیغهاش کرد.
زنه چشم لوچ هی صیغهی عموم و عموش میشه. عموی من و عموی بابام.
از هر دوشون متنفرم.
عموی بابام یک زمانی مادرش رو سر نماز خفه کرده بوده گویا. زن سر نماز سکته مغزی میکنه و جانبهجان آفرین..یادم نمیاد چرا..اما وقتی زنه مرد دیدن زیر گلوش جای انگشتر عقیق هست.
عموی بابام یه بار گیسام رو گرفت گفت میبرمشون که سر لختی نگردی دیگه. براش شیشیکی اومدم و فرار کردم.
بعدش به بابام گفت. بابام خندید و گفت این کار خوبی نیست.
عموی بابام خیلی مرد قشنگی بود. مطمئن نیستم قاتل باشه. یعنی حتما مادرش ددر اثر خفگی او مرده باشه. اما مطمئنم مادرش رو زیاد میزد.
البته ممد هم مادرش رو زیاد میزد و خفه کرده بود چندبار.
دلم برای مادرِ ممد نسوخت. اما مادرِ عموی بابام رو دوس داشتم . از زنهای بَدو بود. خیلی گنده بود و اینا..به قول پیرمردا هیکل.
یه بار تو روضه در حین دَچه کردن انگشت پام رو له کرد و من شلوارش رو کشیدم..پاچهاش رو. مادربزرگم، بیبیام یعنی عموی بابام رو شیر داده بود و عموی بابام به بیبیام میگفت یوما. بیبیام رو دوست داشت اما مادرش رو زیاد نه. نمیدونم چرا.
زیبا خیلی عموی بابام رو دوس داشت چون خوشکل بود.
من فقط یه عموم رو دوس داشتم که خیلی زود مرد. بچهاش نشد.
باهاش بامیه میفروختیم و مهربون بود.
اون هم از هر دوی اینا متنفر بود. یه بار عموش رو زد. برادرشم...وقتی عموم مرد دشمناش خیلی خوشحال شدن.
از بچگی فکر میکردم اون مرد بود فقط بینشون..دس رو بچه بلند نمیکرد و تحمل زور و کار اشتباه رو نداشت..نمیترسید و حرفش رو میزد و خواهر مادر ظالم رو جلوی چشمش میاورد..از آخوندا بدش میاومد و معتقد بود ریششون رو با فاب میشورن. بر خلاف بابام و عموش که دوست بودن این یکی یه نماز گاه گاهی میخوند و با پاهاش الکلنگ میشد برام..رو سرش یه برجستگی داشت. موهاشم سیاه بود و سرش بوی خیلی خوبی میداد. هر وقت هم زنش رو میدید چشماش برق میزد.
با اینکه زنش بچهدار نمیشد زن نگرفت تا وقتی مُرد ..یه روز خرداد تو اوج گرما ..بادمجون کباب میکرد ..ساعت دوی ظهر بود...دوشنبه..یههو افتاد..همیشه فکر میکنم چرا روز قبلش یه دل سیر ندیدمش...چون عصرش اومده بود پیش بابام و من براش یه بای بای شل شلکی کرده بودم...و حالا زنش زن مردیه که ده تا بچه داره و باز بچهدار نشده. بیس دیقه با اینجا فاصله داره و من نرفتم دیدنش تا حالا. بیس سال بیشتره شاید.
وقتی یاد اون عموم میافتم که زودی مرد همیشه یه جمله دارم که تکرار کنم با خودم: راحوا الطیبین.
خوبا رفتن.بیبیام بعد از مردن این عموم زود مرد. دو سه ماه بعدش مرد. اونم سکته کرد..وضو گرفته بود از پله بالا میاومد که یههو نشست و مرد.
دیشب اتفاقا یاد این افتاده بودم که وقتی بیبیام میایستاد به نماز من پاهاش رو میبوسیدم..دستاش رو..دستش کمی بزرگ بود..جا میشد رو سرم..رو موهام.
گریهام گرفت..نخواستم گریه کنم برای این چیزا. خجالت میکشم. فکر میکنم دیگه زشته برای بیبیام گریه کنم. آخه خودم کمکم بیبی دارم میشم.
مامانم میگه بن رو زن بده. دختر پسرعموی بابام که همسنِ بنه ازدواج کرده. بن که از خداشه.
مامانم میگه زنش بده بهترته. خرج دانشگا و دبیرستان خودش و زنش رو بده و عروست رو بیار پیش خودت..تو با عروست خوب میشی...خودم هم فکر میکنم اگه عروسم آدم باشه و نخواد زنبازی دربیاره باهاش بهام خوش بگذره.
از وقتی این حرفا رو مامانم بم زده هی نگاهِ دخترای نوجوون میکنم..کدومشون به درد این میخوره که عروسم بشه. کمی روی بهار دختر هاشم تمرکز کردم. دختر خوبیه..خوب میرقصه..مهربونه..کار خونه بلده..درسخوون هم هست..از بن خجالت میکشه..دریده هم نیست. تازه پریود شده هم بهمنماه و خیلی خوشحاله که قاتی زنها شده. مادرش ازش خواست بهام نواربهداشتی بده و اون دل تو دلش نبود که به من بفهمونه خودشم پریود شده..زنِ هاشم میگه وقتی هاشم فهمیده دخترش پریود شده گریه کرده و گفته باید شوهرش بده پس.
بهار خیلی خوبه اما ما مادر و باباش علّه هستن. عله یعنی علّه.
یعنی درد بیدرمون.
کمی به دخترای لر دقت کردم..بعضیاشون خوب بودن..اما مادر و پدراشون نه به گمونم بامون بسازن..یعنی یه عربو بگن جفت پا رفتم کونشون و در رو باز میکنم مثل پارسال که به خالهی لر و شوهرش و دخترشون گفتن هیگَل خوش اومدین..در رو باز میکنم و میگم عِزیز منی اما حوصلهاته نداروم..پارسال خالهام برای اولینبار اومد خونهام..یه خالهی لر دارم..نمیدونم لره یا بندریه..خلاصه فارسه..لری صحبت میکنه با شوهرش و دخترش..دخترش گف عربل نه خوبن..تو خونهی من..
گفتم خو نه خوبن؟!..پس الباب یوسع جمل...در به اندازهی یه شتر بازه..بفرما بیرون..حوصلهی خین و خینریزی با این جماعت رو ندارم.
چندتا دختر دیدم تو زبانکده همسن بن. با هم لاک تبادل کردیم و گیر سر و تل و فلان و ترانه و... اما فکر نکنم بدنشون حالا حالاها.
ولی بن واقعا میگه زن میخواد. مرتب این رو تکرار میکنه که زن میخواد و زنداریاش حتما از باباش بهتر میشه...باباش همیشه میگه بیخود..اون میگه خواهیم دید: تو این زن رو حروم کردی. من رو میگه. ..با هم بحثشون میشه..
سهتا پسر میخواد: نوح، هادی، احمد.
بعدا صداش میزنیم: ابو نوح...نوح یه جوریه. عجیبه به نظرم اما بن خیلی این رو دوس داره.
نوهام اسمش نوح میشه. عاشقشم اما کتابام رو پاره نکنه و خیلی گریه نکنه پیشم..هی هر روز هم نیان خونهام. عروسم هم تنبل نباشه که زیرش رو جارو کنم. لطفا کمی شبیهام بشه خلاف بچههام که حکم فرغون و انتقال ژن خانوادگیاشون رو داشتم.
با بقیهاش کاری ندارم.
راستی عروسم لباس لختکی هم زیاد پیشم نپوشه. هر کرم میریزی تو خونهاش بریزه. مردِ پیر داریم تو خونه: سال..هوایی میشه منم حوصله ندارم هوایی شدنش رو تحمل کنم دیگه. سنی ازم گذشته.
البته نمیدونم چه کنم. مادرم گفت اگه بخوای دخترِ داییهای خودش هستن. دیدمشون. قشنگ بودن. اما بیسواد. بن باهوش و کتابخونه..یه دختری باید زنش بشه که بفهمدش نه فقط باش بخوابه...اگه میشد یه جوری دوست دختر براش جور کرد که نیازهای عاطفیاش رو برآورده کنه..
آخه بدبختی بن نیاز عاطفی نداره بچهام. نیاز غیرعاطفیاش شدیده و به دوست دختر راضی نیست: زن میخوام.
پُر باشه هم.
خوب چی بگم. بچه به صراحت حرفش رو زده.
واقعا نوهی حاج مصطفی چیرتیز و پسرانه. حامل اون ژنِ پرگهره.
حالا اینایه ولش کن.
آره سیزده بدر چش بود؟ چی میگفتیم در موردش؟
هیچی امروز نرفتیمش خلاصه.
پست نوشتیم براتون. دختر دارید یا میشناسید معرفی کنید گفتن من وفق بین راسین بلحلال وجبت له الجنه...هر کی بین دو سر به حلال وفاق ایجاد کنه بهشت براش واجب میشه.
نمیدونم کی گفته اما احتمالش هست که گفته شده.
خدافظ.