مداد رو گذاشتم لای کتاب و کتاب رو بستم.. و گفتم خاموش میکنم الان که بخوابم..فردا هم زنگ نزن. خواستم اضافه کنم دیوث اما دوس نداشتم اینقدر صمیمی بشم باش.
الانم زنگ خندههای روانیاش تو گوشمه..بعد سرفه و باز خنده.
- شهرزاد خوبی؟...نوکرتم من شهرزاد...هیچ کس رو جز تو ندارم شهرزاد..
بیا برو بابا. هیچ کس رو جز تو ندارم. غلط کردی تو اندازهی هیکلت...خیلیا رو داری. خیلیها رو. هیچ نمیتونه ادعا کنه کسی رو ندازم جز تو شهرزاد. حتی بچههام.
بعد خنده باز. چیزی نمیگم.
خوب ثم ماذا به قول شیخ حسن؟ ثم ماذا؟
این ساعت زنگ زدی بم بگی چی؟ اگه خواب بودم و رو بیصدا نبود چی؟
دست به لبم میزنم که خونیه..میمکم شوره..انگشتمم.
خوب باشه.
بخند.
شاد باشی همیشه.
و همواره خوشحال.
برای مدت نامعلومی بلاکی.
توی طالعبینی عربیام نوشته از مردهای اردیبهشت و تیرماهی حذر کن.
هله یا بابا.
کاش قبلا میخوندیمش غلام.
ادامه مطلب ...
شماعیزاده آقامون نیست.
همینطوری برای بامزگی نوشته شد. ما آقا نداریم.
بامزه هم نبود الان که نگاش میکنم.
اگر خوری تو یک گرم چاره شود دو صد غم
به خودم میگویم: ایه ایه ایه.
دارم میدوم توش که تموم شود. گرچه دویی با دقت و قدمهایی سریع اما به روشنی.
یَقولُ أُناسٌ عَلَّ مَجنونَ عامِرٍ ...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 ساعت 22:23 شماره پست: 375
مادرش زن زیبایی است و هاشم ام اس دارد. به غیر از اماس دوتا دختر هم دارد. فکر کنم قبل از اینکه اماس دار شود دختردار شده. خیلی چیز زیادی در مورد اماس نمیدانم. اما در مورد دختردار شدن خیلی چیزها میدانم من ام اس ندارم، اما دختر دارم.
رفته بودیم شلنگ بگیریم از هاشم. خانهاش در یکی از همین روستاهای عربنشین اطراف است. من ماندم توی ماشین به نخل نگاه میکردم که سعفهایش از دیوار آجری خانه بالاتر بود و زده بود بیرون و سعی کردم حدس بزنم این نخل چه نوع خرمایی میدهد. فکر کردم چرا عربها اینقدر اصرار دارند توی خانهاشان نخل داشته باشند؟ پدرم یک برحی دارد توی حیاط و یک سعمران توی باغچهی دم در. پدر سال یک برحی توی حیاط و یک اسودانی توی باغچهی دم در ...من هم دلم میخواهد نخل داشته باشم چون همهمهی سعفهایش را توی باد دوست دارم اما تا بیاید قد بکشد و صدای همهمهی سعفهایش توی باد بپیچد احتمالا از خانهای که هنوز تویش نرفتهام، رفته باشم.
دوتا مارمولک روی آجرها بودند..از این به بعد مارمولکها همه جا هستند...صدای هاشم آمد که با سال بلند بلند عربی حرف زدند و من از سال پرسیدم بهاش سلام کنم؟ سال شانه بالا انداخت میل خودته من هم سلام کردم و فکر کردم چقدر سالم به نظر می رسد و سال گفته بود برای ساختن این خانه کارگر نگرفته. خودش و عموزادههایش آجر آجر بنایش کردند. با همان ام اسش.
بعد سال شلنگ دایره شده را لوله کرد گذاشت توی صندوق و صدای مادر هاشم را شنیدم که به هاشم میگفت:
گل الهوم لایرحون..وکت مغرب..: بشون بگو نرن، غروبه.
بعد هاشم در جواب مادرش گفت: لا یوما هذا الریال یستحی...: نه مادر این آقا خجالتیه.
من فکر کردم ریال اگر یستحی، انا مااستحی و از ماشین پیاده شدم به مادر هاشم سلام کرد. لابد فکر میکرد فارسم. گفت: سلام عینی: سلام عزیزم-چشمم-
و جلو رفتم باهاش روبوسی کردم و با لهجهی عربی مردم این منطقه که فارسیشان را با لهجهی لری حرف میزنند گفت ما عربیم ..نمیذاریم مهمون موقع غروب شام نخورده بره..این رسم مایه..قبلا مضیف بود..هر مهمونی می رسید اسبش رو میبستن و شام نخورده نمیذاشتن بره..نمیذارم برید.
گفتم: انشالا مره ثانیه.
که چشمانش برق زد و به عربی گفت برم برات تخممرغ محلی بیارم..رفت و یک کیسهی بزرگ تخم مرغ قهوهای رنگ آورد..و یک کیسهی بزرگتر کُنار و چند قرص نان گرد..گفتم دستش درد نکنه و بعد پرسید عرب کجام و گفتم و گفت خودش اصالتا اهل خرمشهره..هاشم با خنده گفت مادرم مغازهداره ها ..هر زنها بخوان میفروشه..قسطی اونم..
مادر هاشم خندید و آرام گفت: شورتات..کرستات..آرام بهاش گفتم باشه چیزی لازم داشتم مییآیم ازش میخرم..گفت یه پسر داره سربازیه و این هاشم هم هس که زن و بچه داره و نمیاد پیشش زیاد و شوهرشم...بعد شلهاش را گذاشت رو چشمهاش و ..هاشم گفت: بس یوما بس الله إیرحما: بس کن مادر خدا رحمتش کنه.
من گفتم الله ایرحما و زن را نگاه کردم. زن قشنگی باید میبود..چشمهای درشت بادامی مشکی و پوست روشن و قد بلند و علیرغم سن از زنانگی سرشار..شوهرش رو یادم آمد سال گفته بود پارسال فوت شده و سال رفته بود خاکستون از دس این هاشم حرص خورده بود که از مراسم خاکسپاری آقاش داشت فیلم میگرفت..و وقتی پرسیدم مادرش؟ گفته بود یادم رفته مگر؟..عربا زن نمی برن خاکسون...و وقتی پرسیده بودم چرا گفته بود زنها تو قبرستون یقهاشونو جر میدن و شلهاشون می افته عباشونو میندازن و خودشونو تو خاک میمالونن موقع خاکسپاری و چشم مردای طایفههای عرب دیگه به ناموس آدم متوفی میافته و این خوب نیست..تازه مانع خاکسپاری میشن هی جسد رو میگیرن و اینا..
اون روز من چیزی نگفته بودم..فقط یاد بی بیم افتادم که رو دستها که بود کوچولو بود و بچه بودم دیدم کاشیها چطور چیده شد رو نعش یا جسد..یه وری خوابونده بودنش...
بعد آهی کشیدم و زن پرسید چندتا بچه دارم که لبخند زد و گفت خوبه جو و گندمت جوره..فکر کردم این لابد یه اصطلاح لری که قاتی حرفهای مردم اینجا اینو به همان فارسی ِ لری گفت آخه..گفتم بله...سومی دیگه تیغ و خار می شه..زود سرشو به علامت نفی تکون داد و گف نه نه..خدا میرسونه..بازم بیار..مردو بچه میبنده به زندگی..
گفتم باشه و هاشم دست انداخت دور شونههای تپل مادرش و گف این مادر منو می بینین؟ از وقتی آقام فوت کرد اینقد شکسته شد..زمان شاه با بلوز آسین کوتا و دامن تا بالا زانو و موهای براق بغل آقام با پازلفی و شلوار دمپا رو پل خرمشهر یه عکسایی گرفتن..دلتونه آب می کنه مادرش شله اش باز گذاش رو چشماش ایندفه برای خنده و هاشم ادامه داد اینجا به من می گن: إبن الخارجیه! که من و سال خندیدیم و به هاشم گفتم میام با مادرت دوس می شم آقا هاشم..گف اتفاقا همیشه هم تنهاس..
بعد مادر هاشم گف صبر کنم و رف چنتا خروس و مرغ درشت اورد گف میخوای دوتاشونو بردار جوجه بیارن الجنی حلو. گفتم نه جا ندارم..باغچه اونقد بزرگ نیس که بشه توش مرغ نگه داش بو می گیره و دردسر داره..گف اگه کوچیکه هیچی..بعد موقع رفتن گف از کدوم طایفه ام؟ گفتم و گف والنعم که یعنی زنده باد و از این حرفا و بعد که رفتم تو ماشین سال گف یعنی بعضی وقتا باعث می شی سنگ هم شاخ دربیاره گاهی دلم می خواد به طرف نگا کنی و نمی کنی و گاهی می ری چنان گرم می گیری با طرف که انگار عمه ات باشه..یا خاله ات..
ازش پرسیدم راسی طایفه ات چیه تو سال؟ شونه بالا انداخ و گف نمی دونم..گفتم من می دونم. تو از بنی تمیم هستی. آقات بم گفت.
گفت تو چی؟ فکر نمی کردم یادش نمونده باشه در این رابطه من خیلی لاف زده ام پیشش. گفتم بنیعامر. از طایفهی قیس ابن الملوح العامری،مجنون ِ لیلی.
عنوان مصرعی از اشعار قیس عامری: گروهی از مردم میگویند شاید قیس ِ عامری ...
دستهایم بوی کرم مای آبیرنگ میدهد. تیوپیاش را. چای میخورم و هر دو دقیقه یکبار بویشان میکنم و به این فکر میکنم که چقدر خوب است که پولیان برای تعطیلات آمد اینجا. اتفاق خاصی نیفتاد با آمدنش اما دیدنش در این روزهای پر از خستگی جان تازهای بود که در تن خسته و روح فرسودهی من دمیده شد، غلام.
اینجا بس که کوچک است میتوانی آدمهایش را چندبار در روز ببینی. رفته بودم با خواهرم خرت و پرتهای زنانه بخریم. دستبند چوبی و گل روزنامهای و گردبند سنگی رنگارنگ، سنجاق سینهایی شکل یک دست.
همه به این خرت و پرتها میگویند: اسباب جادوگری شهرزاد.
که دیدمش. ایستاده بود به مردم نگاه میکرد، منتظر بود من را ببیند یعنی؟ گمان نکنم. بههرحال ذوقزده بهاش اشاره کردم و به خواهرم گفتم: پولیان! خواهرم پرسید: کی؟! و پولیان شاید در جواب خواهرم گفت:سلام شهرزاد.
پرسیدم کی آمدی؟ گفت یکی دو روز است و نتوانستم نپرسم پیش کی آمدی؟ و توی دلم نگویم به تو چه که گفت فامیلشان و بعد من نمیدانستم چه بگویم دیگر و از چی تعریف کنم اما ذوقم را از دیدنش را نتوانستم پنهان کنم و این شد که گفت برات عیدی هم آوردم .. به "هم" فکر کردم که یعنی غیر از آمدن خودش که فکر کرده لابد به نحوی عیدی من است یک عیدی واقعی هم آورده و از دست خودم حرص خوردم که به آدمها اجازه میدهم اینقدر خودشان را برایم عیدی فرض کنند و بدتر نمیتوانستم ذوق کردنه را رو نکنم ..این شد که پرسیدم راستی تو از کجا میدانستی من را میبینی..چرا زنگ نزدی پس؟ شاید گله داشتم میکردم که چرا آمدی و آمدنت را خبر ندادی و اینطوری نشان دادی خوشتیپی و حتمی بودن دیدن من زیاد هم مهم نبوده برایت و او گفت شمارهات را نداشتم..بعد یادم آمد خط دائمیام قطع است. راست میگوید. اما فکر کردم چه بد...که آدمها مطمئنند بالاخره من همیشگیام و میتوانند بیکه با من هماهنگ کنند یا برای این دیدنه تلاشی بکنند ببینندم و فکر کردم چه بد که دوستت شهری باشد که تو باشی و نشود که بهات بگوید که هست..یا در واقع نخواهد اما اسمش این باشد که نتواند.. اما چقدر خوب است یکهو ببینیاش و خوشحال شوی و بهات بگوید عیدیات را "هم" آورده.
گفتم عیدی نمیخواهم اما خوشحالم که هست بیکه بدانم با این بودنش چه میتوانستم بکنم جز اینکه اگر رفتم بیرون و دیدمش بهاش سلام کنم و بگویم از هستههای آلوچه چه خبر؟!
قصهی تکراری هستهها در ادامه،غلام.
بوی پول پولیان آید همی..یاد یار خوشزبان آید همی
ای داد و ای بیداد بر من.
...پولیان مهم نیست که سانتافه و بنز و بی ام و داشتن برای شما شبیه داشتن اسباب بازی باشد برای ما...فکر میکنم به اینکه تو از پشت آنهمه پولت من را کمی فهمیدی.
متشکرم.
پولدارها خیلی من را ندیدند تا حالا.در واقع دیدند اما نفهمیدند.
تو من را دیدی علیرغم وقتهایی که مودبانه به ساندویچ فلافل پیاز جعفریدارم گاز میزدی و من برایت میگفتم...فقط برای تو و نه دیگران،که وقتی دوم راهنمایی بودم یک روز که از کلاس اخراج شده بودم نشستم برادر من، بله نشستم و تمام هستههای آلوچههایی که یک گوشه افتاده بود را شکاندم. با دندان. هستههایی که دیگران مکیده بودند..این را نگفتم که توجهات جلب شود من بابت شکاندن آن هستهها به کسی ندارم توضیح میدهم و نه قرار است کسی دلش بسوزد یا کسی به من مدیون یا مقروض نیست.
اما پولیان تو گفتی: واقعا؟ خوشمزه بود؟..گفتم نه طعم خاک و تف میداد..تو گفتی این کارت ربطی به پول نداشتنت برای خرید آلوچه نداشته...تو داشتی از خودت انتقام میگرفتی..من گفتم وای پولیان عزیز تحلیلم نکن.
تو خندیدی و من یاد شورت قرمزت افتادم..ببخشید زمام افکار و لجام هوی و هوسهای پلید نفسانیام از دستم گریخت...زیرا تو به من خندیدی و نمیدانستی که من سیب را...خفه شهرزاد جان است الان جو میدانم؛ تو به من خندیدی و گفتی الکی بود. تو دلت آلوچه میخواست.
گفتم همین بود بخدا. دلم آلوچه میخواست.
و ریاضیام ضعیف بود.
تو گفتی حق داشتی آلوچه خوشمزه است. من یک آلوچه از کیفم درآوردم مثل همیشه شکل پیچش مدفوعی دادم به مدل خارج کردنش از کیسهاش و خوردم تو گفتی یک خرده به من میدهی؟ من گفتم هستههایم را بخور.
تو هستههایم را نشُسته نخوردی..جلوی چشمم آبشان کشیدی چون خیلی تفی بودند و خوردی.
پولیان خر عوضی چرا رفتی تهران ..تو خوش لهجه و باکلاس و سفید بودی..من امروز کشف کردم به هوای تو میرفتم جلسه.
ببین چند روز است دیگر نرفتهام. چه دارم میان آدمهایی که وقتی آلوچه میخورم میگویند دور دهنت کثیف است بگویم؟
برچسب: من توی دهان پولیان میزنم.
-هنو نرسیده دوست پیدا کردی؟
سال این رو میگه.
- دوست نیستیم..غذا دادم..غذا دادن.
- خوب دیگه..این اسمش دوستیه.
یه تیکه مرغ میخورم..بد نیست. شوره اما خوبه..گوشت هم تازهاس..دوست دارم..یه قلپ دلستر میخورم.
- استامبولی به این خوشمزگی رو نمیخوری..اینا رو میخوری که معلوم نیست چطور شستن و ..
- هیچجوری نشستن..همینطوری کشتن کباب کردن..وحشی..برا من خوبه..به تیپم میخوره این چیزا
جلوش مرغ میذارم..برمیگردونه.
بچهها نمیخورن هم.
خودم میخورم با نون..و سبزی...خوشم میاد..چای میذارم ..ظرفها رو جمع میکنم..سال و بن تو آبن..عین خروسای همشکلی به هم میپرن..سر هم رو سعی میکنن بکنن زیر آب..نانا میخنده بشون..سمتش آب میپاشن و جیغ میزنه...اونجا که رفتن آب عمیقه..برم سخته بیرون اومدنم..یه بار خیس شدم و لباسای بن رو پوشیدم دیگه لباس نیوردم..
انیمه هنوز هست..از خودش عکس میگیره..
گوشیم تو جیبمه..منم از خودم عکس میگیرم.
از بچگی خیلی تقلید میکردم. وحشتناک.
مرد رکابی پوش..لنگی که باش ماشین رو میشوره رو تو آب میشوره و فشارش میده رو خودش...بعد سر خوش خودش رو میتکونه..
خدایا. این یعنی اغواگری مردانه حالا؟
باشه. قِبولت داریم.
زن و مرد پیشش پرتقال پوست میکنن و یکی از مردا بش پرتقال پرت میکنه..میگیرتش تو هوا و نگام میکنه..من نمیبینمش یعنی. اصلا نگاش نمیکنم..
دیگه خیلی چیزا فایده نداره..نداره..نداره..
بلند میشم کمی روی آهنگ رو به سال میرقصم..شال دو گردنم رو میبندم دور کمرم..رو آهنگی که تو گوشمه میرقصم..آدما پشت سرم رو نگا نمیکنم..چشمای سال اگه تیر داشت بم شلیک میکرد و میکشتَم.
- سلام عزیزوم..
خوشم میاد..پیرنش سرمهائیه..فرق وسط با موی سیاه..قشنگ نیست..زشت هم نیست..از ماشینشون صدایی بلنده.
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشیُ خبر نداری
دارن چیزی کباب میکنن..بوی گوشت و مرغ قاتیه.
برمیگردم سر سفره..یه پیش دستی برمیدارم. چندتا کتلت و تربچه و خیارشور و گوجه..تو بشقاب بزرگتری هم استامبولی میکشم..کمی نعنا بغلش..میرم سمت زن..میگیرمش طرفش..به زبان و لهجهی خودش تشکر میکنه..
میشینم رو چهارپایهی محکمم تو آب..دستم رو میزیر تو زلالی..پاهام رو..خوب و خنکه..سرد نیست...سال نگاش سمت انیمه هنوز نگرانه...کمی با آب بازی میکنم..تازه مردی رو میبینم که داره ماشین میشوره..ماشینی که صدای همین خوانندهی بالا ازش بلنده..نگام میکنه داره..
مرد معمولیه..سیبلوئه..پیرنش بازه...رکابی زیرش هست..نگاش نمیکنم..نگاش رو روم حس میکنم...با همین زنیه که گوجه شسته...دوتا خونوادهان ..دوتا ماشینن..
میخونم ای دل دیگه بال و پر نداری..داری پیر میشیُ و خبر نداری..آروم..به سال و بچهها نگاه میکنم که دارن میخورن..صورتم رو آب میزنم..خنکه..اگه الان دراز بکشم و آب از رو تنم رد شه چی میشه؟ سال میکشه خودش رو..
دعوا میشه بیخیال.
پشت ماشین اگه بودیم دراز میکشیدم..اینجا دیده میشم..این کار رو میکنم همین روزا..زن صدام میزنه:
- خانم؟!..مامانِ کی..
مامان کی یعنی نمیدونن اسم بچهات چیه و دارن صدات میکنن مامانفلانی..عربا میگم اُم الولید..مامانِ پسرک.
دوتا سیخ گرفته تو دستش..یکیاش مرغه..اون یکی چربی و گوشته..میگیرمشون ازش..بوشون خوبه..
میرم تا سفره..چهارپایه یادم میره برمیگردم ببرمش..مرده پیرنش رو درمیاره..خندهام رو قورت میدم..کمی چاقه..شکمش از رکابی قلمبه زده بیرون تو سن و سال خودم..یه خورده تیپ خرکی..
ها دیگه مام طرفدارای خودمون رو داریم سال.
در رو باز میکنم میخوام بگم صبر کن ...صبر کن واسا ببینمت...با هم بگیم شاید.
تا برسم رفته.
خواهرم ابروهای مامانم رو دکلره کرده بعد رنگ زده.
مامانم خودش رو دیده تو عکس بوسیده و گفته قربونت برم. به فارسی وقتی این رو میگه یعنی خیلی قرتیه الان از نظر خودش.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:52 شماره پست: 408
اون روز فک کرده بودم رابطهی دخترم با خداش چقد اوکیه الان متوجه شدم میونهاشون شکرآب شده ظاهرا.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:50 شماره پست: 407
چن روز پیش نانا به من گف ماما من به یکی از آرزوام رسیدم. دواَم سریعتر شده. شروع کرده بود پریدن: خدای خوب متشکرم.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:47 شماره پست: 406
نانا و بن میدون. بن زودتر میرسه به تخت. نانا قهر کرده خودش رو روی تختش میندازه و باناامیدی میگه: خدایا تو که دوی من رو سریعتر کرده بودی.
بعد رو به سقف زبون درمیاره.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:46 شماره پست: 405
طبق برنامه امشب بن برای نانا مسواک میزنه. این برنامهاییه که گمونم بن به نانا تحمیل کرده.چون نانا زیاد شیرینی میخوره و بن نگران دندوناش میشه و این میشه که برای نانا مسواک میزنه و ما آخر شب جیغ و نق و بگو آآآآ خاک تو سر رو دسم تف کردی...و وای درد گرف و لبم زخم شد...
بن موذیگری میکنه و موقع شستن دس نانا خیسش میکنه...نانا روش آب میریزه...و بن میگه چرا خیسم میکردی...نانا میگه حموم که جز بدنت نیس...من حموم رو خیس کردم...
صداشون میزنم تو راه بن به نانا میگه اگه ماما بم حرف بد زد تقصیر توئه.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:41 شماره پست: 404
نانا گف ماما تو رو متوسط دوس دارم. تو من رو زیاد دوس درای؟ گفتم بله.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:40 شماره پست: 403
نانا اومد گفتش ماما بابا رو از تو بیشتر دوس دارم..تو منو مثل قبلا دوس داری گفتم بله.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:38 شماره پست: 402
نانا به باباش گف: بابا تو رو بیشتر از ماما دوس دارم چون تو عبصانی نمیشی.
موقع گفتن این حرفا نگاش سمت من بود.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:37 شماره پست: 401
بن شروع کرد زدنش. هر جا میرف بش میگف: سلام دختری که باباشو از مامانش بیشتر دوس داره. تو دیگه ماما نداری.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:36 شماره پست: 400
نانا امروز گف: مامان بابا رو بیشتر از تو دوس دارم.
حشرهی میمونخوار
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:34 شماره پست: 399
نانا به بن گف : تو اون حشرهای هستی که میمون مرده رو خورده.
بعد شروع کرد پریدن: هههه دارم لهات میکنم.
استلک میمونی
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:33 شماره پست: 398
بافتنی میکردم. بن به نانا گف: صورتت مثل میمونیه که حشرات خوردنش.
نانا به فکر رف.
از بن پرسید: یعنی چطوری؟
بن گف: خوب میمون مرده بعد حشرات خوردنش و از اون یه اسکلت مونده.
نانا گف یعنی من شبیه استلک شدم؟
بن گف آره. یه استلک میمونی.
نانا که تازه فهمیده بود چقد ممکنه زشت شده باشه شروع کرد لگد کردن بن.
نوشتن الآن اونم با گوشی بیخوده.
ولی...یعنی آدم فکر میکنه خوب چرا یه وقت بهتر ننوشتم...پیش میاد دیگه.
خوبیش اینه که آدم بغل دستی رو بیدار نمیکنی با تق و توقع دکمه ی لپ تاپ..
اون خروپف میکنه تو می نویسی. گوشاتم که با گوش بند بستی.
یه چیزهایی هست مثل انتظار وقتی خیلی طول بکشه کرختت میکنه.
این الان ربطی به چیزی نداشت البته.
سعی کردم حرفی بزنم فقط.
صورت آدم بغل دستم بوی افترشیو میوه ای میده.آماده برای بوییدن.بوسیدن و از این ...
اما
آها .
دیروز قرار بود ترون بیاید.زنگ زدم گفتم نیاید.
فردا قرار بود خواهرها با هم بیایند زنگ زدم گفتم نیایند.
روزهایم با سال و بچه ها و طعام و شراب میگذرد.
فقط توی خانه ام هستم و اطراف خانه ام را مثل بوسی نشانه گذاری میکنم که کسی مرز را رد نکند.
یک نر خاکستری پشمالو هست دوستش دارم.
تخس و عجیب است.
امشب زدمش برگشت گله مند نگاهم میشود کرد. انگار بگوید خیلی نامردی.
خندیدم برایش ...بدم نمی آید ازش..یک جورهایی دوست دارم بغلش کنم فشارش بدهم ب خودم بس که یک جوری تخس است.
ماهی امان هم ماهی سیاهه که من انتخاب کرده بودم مرد.
دیشب.
نانا برایش قبر درست کرد.سنگ آگهی ترحیم.
من و نانا و بن یک لحظه زیر درخت توت سکوت کردیم به احترامش.
نانا یک گل هم گذاشت روی قبرش.
قشنگ بود حیف.
چیزهای دیگر هم هست ولی گوشی نویسی شبیه خوردن کباب با شربت پرتقال است.
نمی چسبد.
ذهنم چرا آب افتاد الان؟
دقیقا ذهنم نه دهنم.
و دهنم حالا.
خوب بعضیها اینند.
راستی میگو کباب کنید .فقط نمک. عالی نیست اما خوبه.
چقدر این فلفل های کبابی لای قطعات جوجه ی محلی کافرند.
نه تو تندی.
تو خوشمزگی.ذوب میشن تو دهن.دودی هم هستند.
حالا باید کسی را گاز گرفت.
چون یک استخوان در تخت دارم می روم سراغ ...
شاید یک قطعه اسنک مرغ و کاهو و مایونز.
دیگه تا بعدا بای.
تا های.
گرفته نانجی است تا ...عالیه با گلهای مصنوعی. گل مصنوعی نمیمیرد. پولی که پایش میدهی هدر نمیرود. این است رازش. و ساختن شیرینیهای تزیینی با خمیرِ چینی...رنگارنگ. نگاه میکنی ..خوب قشنگ است. حتما نباید بخوری که.
الهام و سفرهی ساتن روی کارتونها چیده شدهاش.
مینا با تعصبش برای نینداختن سفره: مگه عید ماست؟
..
..
..
یک جمله تکرار میشود این وسط برای همه: قشنگه دستت درد نکنه.
من نمیفرستم..حوصله ندارم توضیح بدهم به کسی. باب دل کسی نیست میدانم و به تخمم هم نیست که باب دل کسی باشد یا نباشد..فقط حوصلهای برای وااای و ووویی..و .. اما سال بالاخره میفرستد. همانطور که پریروز بالاخره یواشکی رب سرخ کرد و ریخت توی خوراک ماهیچه که با باقلاپلو پخته بودم. چون دوران دانشجویی خودشان توی خوراک ماهیچه رب میریختند. بالاخره کار خودش را کرد و با خیال راحت از اینکه قانونش زیر پا گذاشته نشده به خوردن پرداخت.
پیام مسعود میرسد: جالب و زنده.
خداخیرش دآهاد.
همین.
بقیه ایشششش گویان سکوت کردهاند. در سکوتی خبری به سر میبرد جو در مورد من.
راستی یک نکته دارم بگویم اینجا. کیانا را که میشناسید. خدیجه جان سابق. یک شوهرخوشکل پیدا کرده. دخترها میگویند خوشکل. من از آنطور خوشکلی خوشم نمیآید . میدانم ب کیانا جان خدیجهی سابق فرق میکند ریختش. ظاهرش.
بههرحال چند روز پیش میگفت شوهرِ خواهر شوهرش به خواهر شوهرش گفته کیانا خیلی بارش است و از شوهرش سر است. هم ظاهری هم فکری.
کیانا هفت سالی از شوهرش بزرگتر است..با آرایش تازه میشود شبیه خواهر بزرگترش.. ..نمیدانم سرتر بودن چی است دقیقا اما ..
از مسعود که حرف میزنم حس میکنم رفتهام توی نقش کیانا جان خدیجهی سابق..زنی که دوست دارد بشنود که شوهر خواهر شوهرش در موردش میگوید خیلی بارش است و از شوهرش سر است.
اگر اینطور باشد واقعا، چیز خوبی نیست. کاش نباشد.
یک سبد ماش کاشتم. کسی دوستش نداشت. گفتند قدکوتاه است. رفتند ماش خریدند دیروز. امروز گندید. ماش من را آوردند تو. برای چاپلوسی گفتند: آخه دست تو بش خورده ماما.
همینکه خودم را کشیدهام کنار..همینکه کاری کردم که فکر نمیکردم بتوانم بکنم...همینکه ..
اینها خوب است.
توانستم خودم را نجات بدهم.
بگذار لخت و عریان دراز بکشند سر سفره. به من چه.
فقط با خودم فکر میکنم یک دختربچه چه نیاز به رژ دارد. همین.

برای عروسی پرسیدم میشه دمپایی پوشید زیر پیرن؟
عکسشم گذاشتم. یه روفرشی پاشنهدار.
همه بیستا آیکن خنده گذاشتن.
خوب یعنی اینقدر عجیبه؟..خیلی احساس پرتی بم دست داد.
واقعا نمیشه؟

نو هم هست خو.
- تقصیر مسعود شوهر عالیهاس..بس که نق میزنه که چیزی سبز نمیشه چیزی خونهی عالیه سبز نمیشه..هر چی میبرم سبز نمیشه...بس که مسعود راضی نیست..وقتی راضی نباشه و غر بزنه چیزی سبز نمیشه.
این جملهها حتی با همین کلمات و گرافیک و واژهها هر بار رازقی توی باغچهام دیده میشه تکرار میشود. برایش قلمه میگیرم..گلدان میبرم..هر بار نمیگیرد.
و تقصیر مسعود شوهر عالیهاس .. بس که نق میزنه ..
.
***
وقتی چهارم دبیرستان بودم موهای خوبی داشتم. بلند و نرم و مجعد. فکر نمیکردم قشنگ باشند چون مادرم به من میگفت موهایت رنگ خاکستر است..مثل دم موش است و ..اما همکلاسیهایم و کسانی که موهایم را میدیدند میگفتند قشنگ است. چون آن روزها فیلمهای هندی مد بود و میگفتند من شبیه همانهام و فلان میگفتند موهایت مثل موهای هندیهاست و نمیدانم دم اسب و..
مادربزرگم موهایم را دوست داشت و مادرم شاید هم دوست داشت اما میگفت خاکستریرنگ است و من باور کرده بودم واقعا خاکستری رنگ است..یا که رنگِ خاک است. غبار نشسته و کدر.
حتی رنگ بلوطی خوبش هم تعبیر به کدری و ماتی میکردم. با ترون دوست شدم. روی سرش موی پرپشت زبر و وز و سیاه و کوتاه داشت. یکبار پرسید مویم چطوری است؟ رویم نشد چیزی بگویم جز اینکه دست بگذارم روی جنبهی خوبش و نیمهی پر لیوان را ببینم:
موهات خوبه. پرپشته.
مویم را دید.
موهات کمپشته.
مویم معمولی بود. موی او خیلی بیش از اندازه و تحمل یک کلهی لوبیا شکل وز و پر و زبر بود.
- آره زیاد نیست مثل تو.
- کچلی پس. کچل.
دوس صمیمیام بود و دوستم داشت. مطمئنم این را از روی بدجنسی نمیگفت اما خر بود. ملکه شده بود توی ذهنش. قانون شده بود برایش. این آدم موهایش به پرپشتی موهای من نیست. پس کچل است. پس میشود به عنوان شوخی به او گفت کچل. نه یک بار. نه دوبار...نه..
بار اول و دوم و سوم گفتم نگوید.ناراحت میشوم..بار چهارم ..بار دهم چیزی بهاش گفتم که گریه کرد.
گریه.
دختری واسطه شد و باز باهاش دوست شدم.
***
ممکن است فلفل بخوری و کونت بسوزد..این اتفاقی معمولی است که بعضی انسانها تجربهاش میکنند. صورتت توی هم است. حوصله نداری فکر کنی یا دنبال بهانه باشی.
- چته؟
- کونم سوخته.
- چی؟
- کونم از فلفل سوخته
یک ساعت بعد چیزی میگویی. جوابت میشود این: کونسوخته. خنده.
کونسوخته.
کونسوخته.
اگر با افراد این خانواده در ارتباطی هر چقدر هم باهاشان احساس نردیکی و صمیمیت میکنی در هر موقعیتی شده خودت را..خود واقعیات را رو نکن.
مثلا نشان بده که ...و نشان بده که.
دوست دارند..عاشق اینند.. و اگر پایش پیش بیاید درخواست رسمیاش را میدهند به تو:
خرم کن.
***
وقتی به عکسهای خانوادگیاشان نگاه میکنم میبینمشان که قوز کردهاند. به شدت و قوس یک پرانتز عمیق. خم شدهاند انگار بار فشاری سنگین بار نحقیر..بار یک قانون سفت و سخت روی دوششان هست.
همهاشان. خم شدهاند..چیزی لهاشان کرده. رها نیستند. سر نبردهاند طرف آسمان یا حتی سقف. قدکوتاه هم نیستند..اما تا شدهاند.
دور سفره که مینشینند انگار لطفی شده و غذایی فراهم آمده..اغراقآمیز از مادر تشکر میکنند. زیاد. به همان شیوهی معمول البته.
روی پای مادر نمیخوابند. مادر را نمیبوسند..تشکر میکنند.
- خیلیممنون.
رسمی و اداری.
کمی گاهی صمیمیتر میشوند: خیلی ممنون حاج خانم..گاهی صمیمیتر: خوشمزه بود.
من گاهی تابو میشکاننم: فقط مادر سال بلده همچین امطبگی درست بکنه.
چشمانش برق میزند و با خستی که حس کرده باید کمی تغییر مسیر بدهد درش برایم باز میکشد..البته مثلا چای عصر را کم قند یا شکر میریزد..یا بستهی خرمایی که میخواست بدهد را کمتر میکند.
امروز به سال گفتم اینهمه قوز نکن.
تصورش میکنم که در دیوان خلیفه سلطان یا پادشاهی کرنش کرده..ناراحت میشوم از دستش و برایش.
بیشتر پسرها اینطورند.
ترون سیخ میایستد انگار همه باید بدانند پستان دارد. عالیه نه عقل قوز کردن دارد و نه حس سیخ شدن.
پسرها اما خم میشوند..مخصوصا بزرگترها.
انگشتر را توی دستم میچرخانم.
- دلم نمیخواهد دوستت نداشته باشم. کاش خدا کمکم کند.
***
بار آخر که مهمان داشتیم با مهمانها رفتیم بیرون و جایی نشستیم. بار بعد همانجا نشستیم..بار سوم چهارم و..
- چرا جای دیگه نشینیم؟.
- نمیدونم به ذهنم نرسید
- به ذهن من رسید...جایی دیگه بشینیم..
- بابا ذهن خلاق.
میرویم جای دیگر مینشینیم.
بهاش نگاه میکنم. ازش بدم نمیآید..با بچهها حرف میزند و میخندد. شوخی میکند.
برای بن ساعت خریده..ساعت را دستم میکنم...میچرخانمش. فکر میکنم اگر ساعتی اینطوری داشتم خوب بود؟
میبیندم:
- چیه مگه انگشتری که برات خریدم رو دوست نداری؟
نشان میدهم.
- خوشت اومد از انگشتر؟
- بله..مرسی.
- حس کردم خوشت نیومد
- چرا؟ خیلی خوشم اومد اتفاقا..قشنگ بود.
- آخه خیلی تشکر نکردی
- آها..خوب خیلی ممنونم عزیزم..دست گلت درد نکنه عشقم..مرد زحمتکشم..بابای مهربون خونه..مردی که من رو شگفتزده میکنه...مرد ..
- بسه بابا..
میخندد.
میخواهم مجله را بخوانم..میبندتش..
- بوی خوبی میدی.
تسلیمم و روی جملهی موراکامی تمرکز کردهام: هر کاری میکردم رویش متمرکز میشدم. اجازه نمیدادم حواسم پرت شود.
- باید کوچیکش کنیم. چرا دستات اینهمه چروک و خشک و تیره شده...امسال سالِ رسیدگی به پوست توئه.
- مرسی.
- ظرفا رو میشوری خودت دیگه..
- دستکش گرفتی؟
- مارک رز مریم نداشت..گفتم تا بیاره صبر میکنیم.
- آها..خوب یه چیزی میگرفتی چند وقته دستکش ندارم
- میگیرم..بذار مارکی که همیشه میگیریم رو بیاره.
- باشه...ممنون قشنگه..توقعش رو نداشتم..سوپرایزم کردی.
- یواشکی خریدم..از نوشتهی روش خوشت اومد..واقعا نفهمیدی؟ متوجه نشدی؟
عاشق این است که شگفتزده شوم...ندیده بودمش.
- نه اصلا..
- مبارک باشه
..
ناهار این نوروز باستانی.
بن تموم باقالیهاش رو خورد.
نانا فقط برنجش رو خورد.
بشقاب بن خالی از باقالی و بشقاب نانا خالی از برنج بود.
بن لب به ماهی نزد...ترشی خورد.
نانا لب به ترشی نزد. ماهی خورد.
من همه چی خوردم.
سال از همه چی کم خورد.
و بدینسان ما ناهار این نوروز باستانی را خوردیم.


یه جیغی زد از این ور اتاق تا اون ورش رو مثلا رو شاخ و برگ درختا بالا پایین شد.

بوسی و فرزندانش.
میبینید که مای چیلدرن براش قالیچهی راهرویی هم پهن کردن تا دم در انبار...پلاستیک هم گذاشتن برای پیپی بچههاش...ظرف شیر و آب و فلان..
مراقبت ویژه.
والا کاش کسی نصف این رو بمون میرسید وقتی زاییدیم..بچه رو زدیم به پهلو روز دوم بعد از زایمان تو نمایشگاه کتابی که تو بیمارستان برگزار شده داریم برا پسرمون کتاب انتخاب میکنیم و مدادرنگی..
کسی مجبورمون نکرده بود البته.
خودمون دوس داشتیم..اما خو هم نرسیدن بمون.
ولشون کن کون لقشون.. ما خدانه داشتیم.

آه میکشم...کی دلش با مو هماهنگه غلام؟!..دیدید بعضی وقتا یه جمله رو میگی تهاش و سرش رو یکی دیگه میگه..همون لحظه..
به این میگن دلِ هماهنگ.
ما نداریمش غلام. هیچ وقت نداشتیمش.
اشکال نداره.
زندگی کوتاهه ای کوتاه پسند.
آها توضی هم بدم در مورد عکس پایین.
این رازیانهاس نه شویت..همون شوید. این شبیه شویده اما نیست....یه مشت رازیانه پاشیدم و اومد بالا و یه عطر باحالی هم داد..الانم خو روش یه کفشدوزک نشسته.
هیچی دیگه خواستم بگم رازیانه دیدید فکر نکنید شویده..حالا فکر هم بکنید اتفاق مهمی نمیافته..در حد اینکه ازالهی بکارت..بوآخشی عزیزوم.. ازالهی شُبهه ..ها در همون حد ازاله بشه از فکرتون، کافیه.

فقط یادم اومد یه زیدی داشتم از افشین بهخاطر موی زیربغلش بدش میاومد...نور به قبرت بباره آگوستین.


آره چی بود؟
یارو کردیم...آها..چای خوردیم...بعد سال به ر گفت میخوایم بیایم اینجا زندگی کنیم. ر گفت باعث خوشحالیه. سرد و مختصر.
سال گفت آره خود پیداست از زانوی تو..
که مثلا چرا ر از خوشحالی سجده نکرده سمت سال و از شدت شعف عقب عقب نرفت و در حالیکه داد میزد عشق منی مهندس...روح منی مهندس..عمر منی مهندس..ولک بتشکنی مهندس..کونش رو نمیکوبید به دیوار..همونطوری که سجده کرده و عقب عقب رفته تا رسیده به دیوار.
به کمک ر رفتم گفتم بابا این مال پنج شش سال پیش بود که ذوق میکرد وقتی میشنید میخوایم بیایم اینجا حالا همهامون پیر و خسته شدیم و دیگه به زور زندهاییم چه برسه به اینکه ..
ر گفت شما بیا یه قلیه ماهی بد به ما...
سال گفت اتفاقا روز به روزش کیفیتش بالاتر میره..مخصوصا چند شب پیش که..
ر گفت: خوب مهندس همه آشپز اختصاصی ندارن مراعات کن هم رژیمم هم آشپزی توی خانهامان مهجور شده.
سال خندید. نیمرخش مثل سنجاب کثیف و خبیثی شده بود که یک عمر فندق و گردو خورده و حالا رسیده به سنجابهایی که با فلافل عمو قاسم سر کردن.
رفته بودیم با سال پیش ر و کتاباش. لاغر شده بود کلی. فکر کردم زنش خیلی بش زجر میده. ته دلم خوشحال میشم این جور وقتا. که مثلا کسی با من همدست و همدله در مورد زجرهای زناشویی. اما نبود. خودش و زنش با هم رژیم گرفتن.
ایششششش. مردم بیکارنآ.
برادرم پیپی خر ماده رو که لرا بش میگن عنبرنساء رو میسوزون تو خونه. طب سنتی بش گفته این برای سینوزیتش خوبه. یعنی بخوری راه انداخته تو خونه...مادرم فحش عالم و آدم رو میده بش که کشتمون با این قمبر نصّار...بقیه دماغشونو میگیرن و میترسن چیزی بش بگن..من فقط دلم میخواست برگردم به خونهی بو عودیم.
و برگشتم.