فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

بی‌حالی کارکنان

بابام زنگ زده به گوشی سال. سال گفت با تو کار داره. منگ و هنوز در طلب خواب روی مبل گفتم نه..
با تو کار داره شهرزاد...بیا حرف بزن..
سر تکون می‌دم: نه.
خودش حرف می‌زنه..بابام حال خواهرم رو می‌پرسه که قراره بیاد. خوب به خودش زنگ بزنه اگه این‌قدر مهمه براش...کمی خارجی‌طور فکر می‌کنم اگه الان سیگار داشتم چقدر خوب بود..اما ندارم..یعنی حالا وحی و واجب و نازل نیست که سیگار بکشم..اعتیاد ندارم بش اما خوش می‌گذره به من با کشیدنش..و حالا نیست پس خوش نمی‌گذره به من با نکشیدنش.
سال گوشی رو می‌ذاره رو گوشم..الوی خسته‌ای می‌گم و بابام می‌گه مامانم مرغ شکم پر درست کرده دیروز..پریروز خارو شوی..امروز خورش سبزی..چیزی ندارم. بگم از سیاست تحریک شکموگری‌ام استفاده می‌کنه که بلند شم برم اون‌جا.
- خوب نامردید دیگه
می‌خنده
- من بیام یه چیکه پنیر و نون می‌ذارید جلوم
سال تصحیح می‌کنه پنیر چیکه نیس تیکه‌اس.
انگشت وسط بلند می‌کنم و اون میاد که بام برخورد قاطع کنه و بابام اینا رو نمی‌بینه و نمی‌شنوه پس می‌گه مرغ رو بیار کیشمشش با ما.
- دیگه خودت هم نامردی نکن..جلوت خیلی وقتا از اینا و بهترش رو گذاشتیم..
- اما مرغ شکم پر خیلی نذاشتین...
بعد می‌شینم دیگه...و می‌بینم حوصله ندارم ناهار بپزم امروز...
خواهرم داره میاد اما خوب مگه املت یا نیمرو چشه.
حالا لازم نیست در رستوران شهرزاد همیشه باز باشه لنگاش..گاهی هم به علت بیحالی کارکناش درش بسته می‌شه:
- به علت بی‌حالی کارکنان این مکان تعطیل است.

رو تخت سمت باغچه‌ام. قرار بود فردا بریم جایی اما حسش نیست. شاید خواهرم اینا بیان که اونم حسش نیست. خوب دیدمشون همین اواخر چی داریم مثلا بگیم به هم هی؟

امروز زن ِ ف به خونه زنگ زد: بیو سمت باغچه یه دقه کارت داروم

رفتم.

چی‌کاروم داشت؟
موقع بیرون رفتن سال گفت:
پول نداریم..ماشین رو نمی‌دم..غذا نمی‌‍گیریم..چیزی قرض نمی‌دی..
رفتم تا فنس بین باغچه...
پیرن سبز گلداری تنش بود.
همیشه یاد زن شوهر آهو خانوم می‌افته:
سیده دلش به سبزه.

گور باباش.

- یه دامن دُوری به مو بدی؟ سی جشن؟

برام بافت که دامنش رو برده خونه‌ی برادرش فراموش کرده و زن برادرش زنگ زده که بگوید: دامنت موند برا من دیگه.

می‌بافت.

دامن داشتم. یه دورچین ساتن که هیچ وقت نمی‌پوشم اما نمی‌دم به کسی هم..یه دم دستی از این گیپور ریونا..با نگینای سیاه..هیچ وقت از این چیزا نمی‌خریدم...حالا خریدم..
رفتم اوردمش.

سال گفت: چی؟ نشون دادم؟

- خو چی؟

- دامن می‌خواد...
چیزی گفت در مایه‌های این‌که این دامن دهاتیه و بالاخره خیلی هم مهم نیست...بردمش و زن گفت جمعه می‌آوردش...گفت اگر نگین‌ها طلایی بودن بهتر قشنگ‌تر می‌شد..
اظهار تاسف کردم از طلایی نبودن‌شان و گفت دیگه چرا تی‌اشون نمی‌رُم و دیگه ...و سی چه موآم رو سی عید رنگ نکردوم؟ نه خوبه دم عید و ..
چی رو موهام برق می‌زنه..روغن مو رو نشون دادم...از پشت فنس بوییدش گف بوش چی بویِ عربله..فکر کردم ماادری بعد والا..عربل لو کس امچ..هاذه العندی...اتریدین کیفچ مااتریدین هم لا عرف عربل و لاهم یحزنون..فُکینی بابا..
او هم فکرم رو خوند یا نه..که گفت باید فردا برای ناهار بیام که فکر کردم برو عامو..توچ اتگولین عربل..
که این روزا فکرم وسط حرف زدن پرواز می‌کنه...به خروس زل زدم که داشت گل‌ها رو نوک می‌زد و نمی‌دونم کی و چه وقت اومده بودم تو...
یعنی گفتم خداحافظ اصلا؟ داشت حرف می‌زدم که اومدم تو؟
والا ماادری.

و إمّا بعد.... فأنَّ الدنی إبنَ الدنی رکزَ بَینَ الاثنین

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391 ساعت 20:16 شماره پست: 238

حمام بودم که نانا گوشی به دس اومد پشت در حموم و گف ماما گوشیت. قطع شده بود. شماره ناشناس بود. ..ناشناس بود اما نمی‌دونم چرا وقتی زنگ خورد باز برداشتم.
بابام بود.
شماره بابامو ندارم. هیچ وخ به‌اش زنگ نمی‌زنم. هیچ وخ بم زنگ نمی‌زنه.چششو که عمل کرد سال زنگ زد حالشو پرسید.
تعجب کردم. گف بابا صدامو داری؟ گفتم بله. گف خوبی؟ بچه‌ها خوبن؟ گفتم ممنون. گف مزاحمت نیسم کاری داری؟ نکنه آشپزی می‌کردی؟ گفتم نه. لباسامو گوشی به دس باز پوشیدم و رفتم تو اتاق...در مورد برادرم بود. گف می‌دونی داره میاد طرفت؟ گفتم بله. گف باش حرف بزن..براش نگرانم.
چیزی نگفتم.
گفت من مگه چقد گناه کردم تو زندگی که باید این‌طور تقاص بدم؟ این یکی که این‌طوره اون‌یکی هم تو خیابونا وله یه روز پای سیگاره یه روز پای گدو..
گفتم باش حرف می‌زنم. ولی فکر نمی‌کنم اثری بکنه.
گفت می‌ترسم خودشو بکشه.
نمی‌دونستم چی بگم.
گفتم براش دعا کن...و به این حرفم اعتقاد نداشتم. شاید خیلی بی‌اعتقادی تو حرفام شنید که گریه کرد.
گفت من سگ کی باشم دعا کنم.
گفتم نمی‌دونم اما باباشی. براش دعا کن.
باز گریه کرد.
گفت من با تو بد بودم. خیلی با تو بد بودم..خیلی زدمت... و اون‌قد گریه کرد که مونده بودم چیکار کنم..گفتم باش حرف می‌زنم.
گفت منو ببخش بابا...گفتم باش حرف می‌زنم.
گفت کی میاید؟ دلم برای بچه‌ها تنگ شده.
گفتم میایم.
گفت انشالا خبرای خوب بشنوم ازت.
گفتم سلام برسون به مامانم.
گفت سلامت باشی بابا..قطع کردم.
نشستم رو تخت. نفس کشیدن برام سخت بود.
هیچ وقت این‌قدر بیچاره ندیده بودمش.
باز گوشی زنگ خورد همون شماره بود.
بابا شهرزاد..زندگی خوبی داری..از همه بهتر شده زندگیت..خوشحالم..خدا خیلی ازت راضیه.
چیزی نگفتم.
گفت برام عزیزی بابا..دست خودم نبود..من دیونه بودم..روانی بودم..و زد زیر گریه باز..دیگه تحملشو نداشتم و مثل همیشه حتی نتونسم یه کلمه بگم.
چه موقعی که زیر دس و پاش له می‌شدم و سرم به در و دیوار کوبیده می‌شد و چه  همین الان نتونسته بودم و نتونستم حتی بگم نزن یا...نگو.
اون موقع‌ها دسامو می‌گرفتم جلوی صورتم..رو سرم ..بعدش با گریه می‌اومد کبودیا رو بررسی می‌کرد و می‌گف تو دستاتو جلوی سر و صورتت گرفته بودی و من می‌زدم...تو ضعیف و اسیر و تسلیم بودی..دستاتو برده بودی بالا که نزنم و من می‌زدم...
من خودمو می‌زدم به خواب ... الان باید چیکار می‌کردم؟ خودمو بزنم به خواب؟
گفت صدامو داری؟
گفتم باش حرف می‌زنم.
گفت خداحافظ.
گفتم خداحافظ.

عنوان قسمتی از مقتل امام حسین:

و اما بعد ....آن پست، پسر ِ پست بین هر دو زانو زد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ساعت 2:14 شماره پست: 244

مسخ شده و تنها نشسته‌ام روی تخت. دست‌هایم روی زانوهایم دایره‌هایی رسم می‌کند که تو در تو و بی‌انتهایند به مرکز که می‌رسند باز بزرگ می‌شوند. کدام یک از این دایره‌ها زندگی منند،غلام؟
تصویرم توی آینه‌ی روبرویی افتاده است بلند به ‌اش می‌گویم ازت خسته شده‌ام..خسته شده‌ام...خسته شده‌ام.
همیشه روی تخت می‌نشینم وقتی ندانم چه بکنم. وقتی نتوانم کاری بکنم.

رفته بودم گل بگیرم. مرد با دسته گلی مملو از مریم ازم پرسید حالا که من زنم و به قول او خانم به نظرم می‌شود لابه‌لای مریم‌ها میخک سفید هم بگذارد؟
گفتم از نظر من فقط مریم بگذارد. مرد تشکر کرد و خواست پول شاخه مریمم را هم حساب کند.
من تشکر کردم و پول شاخه مریمم را خودم دادم.
من به سویی رفتم و مرد هم به سوی دیگر.
بله.
پست‌ها را این‌طور هم می‌توان نوشت،غلام.خیال‌ها را این‌طور هم می‌توان نبافت و رشته کرد.رشته‌ها را پنبه کرد و گفت جهنم. خودم هستم

عنوان ندارد]
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ساعت 0:5 شماره پست: 247

قدیم‌ها یک سریال ساعی برای امر شریف خنده‌آفرینی بود به اسمی که یادم نیست اما یک کسی تویش بود که می‌گفت دچار"حالت‌ ِعصب" شده. فکر می‌کنم کاووسی بود فامیلش یا طاووسی. یک ناهیدخاله زنش بود و این‌ها.
من الان دچار حالت ِ نوشتن شده‌ام. حالت ِ نوشتن شبیه آلت ِ دست وبلاگ شدن است به نحوی.
تو می‌خواهی بنویسی اما نه یک چیز به دردبخور. و نه یک خاطره‌ی روزمره که درش بگویی امروز چه ساعتی بیدار شدی چه  پختی کون که را گاز گرفتی و این‌ها. بل‌که چیزی که می‌نویسی حداکثر یک پست پلشت است و لاغیر.
بله من بایستی بنویسم. پدرم همیشه از "بایستی" استفاده می‌کرد. من و خواهرهایم یواشکی می‌خندیدیم به آن‌همه بایستی‌های پدرم.
بایستی بروی
بایستی درس بخوانی
بایستی برینی
از این دست اقاویل.
گرسنه‌ام؛و دیشب رفتیم ماهی گرفتیم. من برای ماهی خرج می‌کنم. بی‌عذاب‌وجدان.چشم‌هایم را مرتب کردم و یک شال زرشکی دارم که دورش سکه است آن را هم سرم کردم. رفتیم فلکه از دوست‌های عرب‌مان ماهی بگیریم.
به مرد که سلام کردم دهانش یکی دو ثانیه باز ماند. من از این وضعیت راضی‌ام. از وضعیت باز ماندن دهان و کون انسانی که با من مواجه می‌شود.
-سلام خویه. این "خویه" هم خوب است. وقتی به تو می‌گویند خویه یعنی تو را خواهرشان جا آورده‌اند. وقتی تو به یکی‌اشان می‌گویی" خویه" یعنی برادر جاشان آورده‌ای. خیلی خوب است و احترام‌آفرین. با وجود باز ماندن یکی دو ثانیه‌ای دهان حتی.

وسط نوشت: این یک ترانه‌ی مغربی است. مراکشی. در مورد پرنده‌ی عشق است. با لهجه‌ی مراکشی خوانده شده که همه چیزش از ته حلق ادا شده و به قول دایی جواد زخم گلو آفرین است. من هم دوستش دارم. اصراری ندارم کسی دوستش داشته باشد و تنها برای رضایت خاطر حس دوست داشتنم است که درجش کردم.
یکی‌شان سیگار می‌کشید نشسته بود و  حالم ازش به هم خورده بود. چشم برنمی‌داشت ازم. دوست ندارم این نگاه‌ها را. طالب نگاه مرد کفش پاره بودم. کفشش پاره بود. این کفش را مطمئنم پای ماشین پایش می‌کند. از بار اول که دیدمش از مهر نگاه و مبحت توی چشم‌هایش از موجی که توی چشم‌هایش می‌افتد موقع خندیدن، خوشم آمد.
دیشب برای خاطر دیدنش بود که شال زرشکی را سرم کردم با سکه‌های دورش و چشم‌هایم مرتب شد. ..چند لحظه‌ای نگاهش مکث کرد توی چشمم: سلام خویه و بعد سرش را انداخت پایین.
بله من این‌جور نگاه‌ها را دوست دارم و به این مردها و کفش‌های پاره‌اشان سلام می‌دهم.درود می‌فرستم.
-اتفضلی خویه
-امر بفرما خواهر. این خواهر این‌جا آوا و نوای دلنشینی دارد که هیچ شبیه خواهر برخاسته از تعلیمات حوزه نیست.
این یک چیزی است که ربطی به خون دارد نه دین. انسانی است نه خدایی.
من اشاره کردم به گوشه‌ی سر به سال که یعنی همراه اویم. بعد دیگه حرف‌ها با سال شد...هیچ نگاه دیگری نبود و من از دیشب سرمست آن چند لحظه‌ی شیرین دیرآشنایم.
مرد مشتری‌ها را رد کرد و رفت از ته ماشینش سفارشی‌ترین ماهی‌های صبور و زبون و شوریده و درشت‌ترین میگوها را سوا کرد.
حساب کرد. حسابش اشتباه بود. سال به‌اش گوشزد کرد ۱۷ بیست تومان به نفع سال اشتباه کرده. سال گفت البته به نفع خودش بود اگر نمی‌گفت پیرمرد دشداشه‌پوشی به سیگارش پک زد: امروز به نفعت می‌شد جوون فردا به ضررت.
دلم سیگار خواست و عمو یا دایی یا پدربزرگ یا هر کس که مثل این  پیرمرد به سال می‌گفت دخترت را بگذار زمین بذار زمین. لوسش نکن. سال گذاشتش زمین و ژاکتش را درآورد انداخت دور شانه٫های لخت نانا که کوتاه‌ترین دامن ممکن و لختی‌ترین تاپ را تنش کرده بود و نق می‌زد سردش شده. 
بله. الان راضی‌ام برای این‌که روی کره زمین کره‌خری زندگی می‌کنم که هنوز هم از این لحظات کم‌یاب دارد.

سال شب گفت خوشکل شده بودی. ..من گفتم می‌دانم و پشت کردم ژان فلان را خواند. اسمش را هم که در پست‌های پایین اشتباه نوشته بودم. پس به ژان فلانش اکتفا می‌کنم غلام.

می‌‌بینم که
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ساعت 3:11 شماره پست: 251

نه حوصله خوندن کتاب دارم نه دیدن فیلم و نه حتی برنامه‌ریزیای تخمی تخیلی‌یی بی‌نتیجه. سال بم گفت منو ببوس عزیزم که بخوابم. این بوسه‌ی من بر گونه‌ی او یعنی حکم فینیشینگ داره. به این معنیه که یالا بای بای کن دیگه.
یه مگسی داره جون می‌کنه همین اطراف صدای ویزویزش میاد.
بعدش بوسیدمش و خوابید.
الان هم منزجر و بی‌حوصله‌ام. کاش الان آدم یه خر به دردبخوری داش یه زیدی دوستی تخم‌سگی هر کی. باهاش دو کلمه حرف بزنه.
چه می‌دونم. اصلا هم اگه بود چی می‌خواس بگه آدم.سرم لای زانوامه. حرص‌دار سیگارو  می‌کشم و فک می‌کنم خو مثلا یکی هم باشه.
بش از چی بگم. می‌بینم هیچ. نه حرفی دارم بزنم و نه حوصله دارم بشنوم. شاید فقط دلم بخواد کسی  در مورد خودم برام بگه.
بررسیم کنه به قول مسلم.
-بررسی‌ت می‌خوام بکنم شهرزاد.
خوشم نمی‌اومد من. هی الکی همه چی بم برمی‌خورد. به مجرد کوچک‌ترین شوخی‌یی که بام می‌گرد احساس می‌کردم به زن بودنم توهین شده. رکیک شده جو. شوخیا بو دار شده و فاصله می‌گرفتم.
هی الکی خوددار بودم از همه. خو که چی؟ چرا خوش نبودم؟ چرا از سر چی؟ که چی؟ هی ناراحت می‌شدم هی بم برمی‌خورد..هی فاصله گرفتم...خو که چی؟
خوب گیریم پسره گفته بود می‌خوام تنتو بررسی کنم اندامتو یا هرچی وقتی نوشته یا پرونده‌ام دستش بود..خواسته اینو برسونه..من زود جمع‌ و جور می‌کردم خودمو ..دور می‌شدم و موجود به اون نازنینی رو می‌دادم دست دوستام که اصلا براشون مهم نبود که کجاشون بررسی بشه یا نشه و خودشون هم بررسی می‌کردن و زنده بودن.
چقد خوب بود مسلم. چقد خوشکل بود. چقد خوشتیپ و مهربون و پدرسگ بود. چقد من خر بودم. فک می‌کردم چون دارم برای سال نامه می‌نویسم نباید بذارم دسمو بگیره. ببوسدم یا هرچی. چقد قشنگ بود.
کاش از نمایشگاه نقاشی تا ایستگاه خط‌واحد ...چقد گذشته از اون روزا. الان مسلم چن سالشه؟ هم‌سن منه. با موهای سفید لابد. شاید زن گرفته باشه.
با یکی بحث کرده بود..طرف دستشو گاز گفته بود. هنو یادمه. قسمت هنرای تجسمی ایستاده بودیم.من ساندویچ فلافل با پیاز جعفری و نوشابه زرد شیشه‌ای خوردم. یادمه.  بعدش نشستم رو پله‌ها ریزه‌های نون باگت ریختم برا مورچه‌ها. به مورچه‌ها نیگاه می‌کردم. یه پسر بچه‌‍ای بود اسمش سیاوش بود. اونم بود.
مسلم نشسته بود پیشم. گف بچه دوست داری؟ گفتم نه. به سیاوش گفت این خانومه می‌گه دوستت نداره...
بعد یه دوستی هم داشتم. هر وخ خودش سرما می‌خورد مسلمم هم می‌خورد هر وخ تب‌خال می‌زد مسلمم می‌زد..خو من تحمل این چیزارو نداشتم. قاتی می‌کردم ببینم مردی که می‌خوام یا هرچی..هی تب‌خال مشترک بزنه با دوستم سرمای مشترک بخوره..کیم مشترک بخوره و گه مشترک.
نمی‌تونسم. این می‌شد که نتونسم لذت داشتن یه دوست پسر حسابی رو بچشم...منظورم اینه که این اذیتم می‌کرد که طرف با من بگه بخنده..با دوستمم حال کنه بعد نه من به روش بیارم نه دوستم نه هر کثافت دیگه‌ای. این‌قد روشنفکر نبودم دیگه.
دوس داشتم حال کردناشو ندونم با کی می‌کنه.
چه می‌دونم به‌هرحال دوستم رف مشهد یه چیزی خوند مربوط به همون هنرای تجسمی و زن یه یارو شد که تب‌خالاشو با اون بزنه و سرماهاش و چیزای دیگه‌اشو هم با همون بخوره و مسلم بعد از عقدم منو کتابخونه دید گف می‌بینم که میختو محکم کوبیدی..گفتم بله گف می‌بینم که حلقه دستت نیست..گفتم حلقه‌‌هه این‌جاس ..اشاره کردم به گردنم...بعد گف بچه‌ها دیدنت با یه پسر لاغر عینکی ...گفتم بله صاب‌حلقه‌هه‌اس...بعد گف پریدیا..گفتم بله زیرپوشتم قشنگه.. و همیشه  بوی صابون گلنار و تمیزی می‌دی. گف می‌بینم که حرفای تازه می‌زنی.
پشت کردم رفتم.
این مونده بود تو دلم بگمش برای چن سال بش و گفته بودمش.
یه مدت افتاد زندان و بعد رف گم شد...
یکی از قشنگ‌ترین آدمایی بود که دیده بودم.

شاید هیچ وقت دیگر

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ساعت 15:8 شماره پست: 261

اولین گل یاس را بوییدم. قبلا انگار بیشتر عطر یاس دوست داشتم. عدس‌ها سبز شدند.
ک.ک گفته بود:
خوش‌به‌حالت شهرزاد خودت سبزه‌ات را سبز کردی.من سبزه را خریدم بعدش که بوی گند گرفت انداختمش بیرون. مادرم می‌گفت شگون نداره سبزه را قبل از سینزه بندازی دور.
این‌ها را پای تلفن می‌گفت یا خانه‌اش بودم؟ چرا این‌ها که به یادم می‌آید تصویر مبهمی از او هم به یادم می‌آید که به تقلید از مادرش دست به گونه زده و سرش را یک‌وری کرده عین زن‌ها؟
یادم نیست. شاید اصلا دوجا بود که این اتفاق افتاد. یک‌بار پای تلفن گفته بود خوش‌بحالت شهرزاد و یک‌بار وقتی خانه‌اش رفتم برای عیددیدنی.
برای عیددیدنی نبود. برای خودش بود.با شال سرمه‌ای با مانتوی سرمه‌ای. از توی پنجره سیگار به دست رفتنم را می‌دید.
بعد گفت سرمه‌ای بیشتر به تو می‌آید. از آن قهوه‌ای بیشتر. من سبک‌بال و سرخوش کوچه‌اش را رد کردم..
گفت پدرم گفته بود این خانمه که بود؟ او گفته بود آمده  بود عیددیدنی بابا.همین. رفته بودم عیددیدنی.همین؟
 بیست و هشت سالش بود و از پدرش می‌ترسید. دلم برایش می‌سوخت. مرد بدبخت و ترس‌زده‌ای بود.خیلی ترس‌زده. دلایل نکبت خودش را داشت، عین من. ما دوست بودیم چون دردهایمان شبیه هم بود هم را می‌دانستیم اما نمی‌شد و نمی‌توانستیم و از همه مهم‌تر من بلد نبودم. سنم کم بود و برای این‌جور روابط بزرگ نشده بودم.
سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و من هنوز زخم دارم. زخم عمیقی که من به او زده‌ام انگار آینه داشته باشد روحش، سمت من برگشته. دوست دارم یک وقت ببینمش. باهاش دست بدهم بگویم کمی بیا از حرف‌های خودمان بزنیم. از مرگ‌هایی که دیدیم.از محبت‌هایی که ندیدیم  و از" نیارزیدن همه چیز به تعباتش ".شعار همیشگی من.
گفت دیدی وقتی زن‌ها حامله‌اند شوهرها سرشان را می‌گذارند روی شکم زن‌ها؟! قاه‌قاه می‌خندید.
از این شوخی‌ها دوست داشت. این‌ها را مهربانانه دوست داشت...به تمام دوستانش اطرافیانش گفته بود"یک عاشقیتی" هم داریم و من چقدر دیر فهمیدم. خیلی هم فرق نمی‌کرد اگر زود می‌فهمیدم.
این را الان دیگر می‌دانم.
چرا آدم‌ها زمانی به تو می‌گویند "عاشقیّت" کسی هستی که ترتیب روح طرف را داده باشی؟ چرا خودت نباید بفهمی؟ چرا او نباید می‌گفت؟ چرا خودم، من نمی‌توانستم بفهمم، متوجه شوم، درک کنم که او دوستم دارد اما نه آن‌طور که من می‌خواستم و فکر می‌کردم که باید.
دیر می‌شود همه چیز.
زنگ زد تشکر کرد:
متشکرم.
من چیزی نگفتم. می‌دانستم چرا.چون ترسش را به رویش نمی‌آوردم.اضطراب بودنم در خانه‌اش را در اتاقش را وقتی پدرش هم خانه بود.ساکت می‌نشستم به ویدیویی که از کسی برایم پخش می‌کرد نگاه می‌کردم.
وقت رفتنم که می‌شد دست می‌گذاشتم توی دستش: خداحافظ. تند تند پله‌ها را می‌رفتم پایین. ازم تشکر می‌کرد که ملامتش نمی‌کردم اگر غریزه‌مدارانه مثل یک مرد رفتار نکرده بود. نبوسیده بود من را. یا بغلم نکرده بود یا حتی دستم را نگرفته بود بس که نگران قضاوت و ملامت‌های پدرش بود.
این‌ها را نمی‌گفت. می‌دانستم چرا دارد می‌گوید متشکرم.یک‌بار خواست توضیح دهد: ازت ممنونم که... گفتم خواهش می‌کنم.
گفت برای همین هم ازت ممنونم که نگذاشتی و نخواستی ادامه بدهم.
آخ خدا.
وقتی پدر و مادرش دیر کردند. فردا صبح زود زنگ زدم پرسیدم رسیدند؟ گفت تو توی فکر من بودی؟ به فکرمن بودی؟ گفتم بله نگران شدم. گفت ... همیشه گریه می‌کرد. پرشور و پراحساس و نمی‌توانست کنترل کند خودش را. گریه می‌کرد. رودر رو ندیدمش گریه کند. می‌شنیدم صدای گریه‌اش را فکر هم نمی‌کردم دروغ یا تظاهر باشد. حالا هم فکر نمی‌کنم.
گفت عین یک دوست خالص یک دوست صادق نگران حال من بودی شهرزاد..روزهایم خوب بود باهاش. نمی‌دانم چرا زخمی‌اش کردم. نمی‌دانم چرا. شاید پنهانی ازش عصبانی یا متنفر بودم. نمی‌دانم.
می‌گذارمش هنوز هم به حساب بی‌تجربه‌گی.
دوست دارم ببینمش. همان روزها هم پیر شده بود. سال قبل نه، سال قبلش بود که زنگ زدم به گوشی‌اش.
برنداشت و بعد خودش زنگ زد پرسید که کاری داشته‌ام با او؟ من را می‌شناسد؟
صدایم را سعی کردم عوض کنم و گفتم اشتباه شده. شماره را اشتباه گرفتم. خیلی خشک و جدی. صدای خسته‌ی همیشگی خودش بود. صدای همیشگی من اما نبود.
بعد به خودم گفتم پس زنده است.خوب شاید ...شاید وقتی دیگر.

بی‌تفاوتی ریشه‌ها
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ساعت 0:39 شماره پست: 264
ریشه‌های بی‌تفاوت شالم در باد رقصیدند. بعدازظهر توی اتوبوس بودم. دست به میله گرفته بودم و خم و راست می‌شدم...ساختمان‌ها بلند رد می‌شدند..من متعلق به هیچکدام از این خیابان‌هایی که نمی‌شناسم نیستم.  دختری دست به میله برده بود. توی دستش انگشتری نگین دار بود. نگین انگشتر مربعی بود. مشکی و مربعی. دستش سفید و زیبا بود. کسی دوستش دارد؟ او کسی را دوست دارد؟ دستش را بوسیده آن که دوستش دارد؟ این انگشتر را چه؟ به دست‌های بی‌انگشترم نگاه کردم. ریشه‌های شالم بی‌تفاوت پرواز کردند. دیدم واقعا حالم دارد به هم می‌خورد. هر آن ممکن بود بالا بیاورم. از آن‌همه تنهایی و دلتنگی که نمی‌دانستم از سر چه و برای کیست.
دیدم هیچ کس را ندارم. هیچ کس واقعا منتظرم نیست که همه منتظر خدماتم هستند. کوله‌ام را از سر شانه برداشتم. کوله‌ام عین یک کفش آدیداس است. من هنوز هم پارچه‌ای‌یَم. هنوز هم کیف‌هایم پارچه‌ای‌یَند. کفش‌هایم.
توی کوله‌ام یک سی‌دی است. باید بشنومش. دلم فشرده می‌شود و حس انزوا دارد می‌کشدم. آن‌قدر که قاتی شدن اضطراب‌آفرین است تنهایی هم دلتنگی‌آور است. این تنهایی با آن تنهایی جستجو شده حوالی هند و تبت فرق می‌کند غلام.
این تنهایی نیست. تنها رها شدن است و تو دقیقا می‌دانی از چه دارم حرف می‌زنم. کمی شبیه جشن تولد ماندانا است اگر یادت مانده باشد.
بله یادم مانده خیلی هم خوب.
رفتن به جشن تولد برای مقابله به مثل گرفته شده‌ی ناهید داغ نرفتن آن  یکی را کم نکرد. این‌جا آمدم در این شهر شلوغ. شلوغ.
تنها.
توی ایستگاه پیاده شدم. دیدم دارد دیر می‎شود و جایی ندارم بروم.کمی به آدم‌ها نگاه کردم به کارهایی که دوست داشتم بکنم و نکردم.
و قرار نیست هم بکنم.
نه غلام. اصلا به مرگ فکر نمی‌کردم.
فقط برگشتم کتاب‌ها را توی کوله‌ام مرتب کردم. دی‌وی‌دی‌ها. کول دیسک را گذاشتم توی جیب کوله گم نشود که مال مردم است. گوشی را روشن کردم. لپ‌تاپی که چند خطی رویش بود را چک کردم جایش سالم است. کمی پاهایم را تکان دادم.

از من گذشته است.
از من گذشته است بی آن‌که تمام شده باشم.

یک کدئین خوردم با چای لیوان یک بار مصرفی سرایستگاه.
فکر کردم اگر سرم را بزنم به سنگ این جدول حق دارم.
نزدم. فقط ماشین گرفتم و گفتم ترمینال.

حالا تکیه داده به تخت با گوشی‌هایی در گوش به مار فکر می‌کنم. مار در معبد. صدای سوت‌های کوتاه نماز سال را  هم علیرغم گوشی‌های در گوش می‌شنوم. هر چه را نمی‌خواهم بشنوم کر هم اگر شده باشم می‌شنوم.
خسته برگشتم که پرسید واقعا این‌قدر خسته‌ای یا این‌طور نشان می‌دهی؟
این‌طور نشان نمی‌دادم. واقعا خسته بودم و کفشم را کندم یک چای ریختم آمدم توی این اتاق و به این صفحه نگاه کردم و نوشتم.
بن گفت ماما انسان‌های دست چپ به‌طور میانگین 9 سال بیشتر عمر می‌کنند .... شاید هم گفت کم‌تر. به‌هرحال من توی دلم گفتم به درک.
سال گفت سریال شروع شده. گفتم نمی‌بینم. گفت چرا؟ گفتم سریال خانوادگی دوست ندارم. گفت ولی سیمپسون می‌بینی. گفتم سیمپسون فقط یک سریال خانوادگی نیست. گفت آها یادم آمد تو باید با ما فرق کنی.
توی دلم گفتم به درک.
نگاهش کردم که منتظر بود. بلند شدم در را بستم و از تو قفل کردم.

عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ساعت 1:7 شماره پست: 379
نانا دارد گریه می‌کند خودش و بن باز دعوا.
دیروز طوطی خریدم براشان. تی‌تی اسم دختره‎اس و زرده. تُتی اسم پسره‌اس و خاکستریه. نانا خیلی لوس شده. قبلش کلی دعواشان شده بود سر اسم. من گفتم اسم یکی‌شان بشود غلام یا رودیگه. هیج کس تحویل نگرفت. مادرم گفت بگذارید کارلوس یا فرانس. نمی‌دانم از کجا این اسم‌ها را بلد است یا به ذهنش می‌رسد.
سه ماه دیگر مثلا قرار است تخم بگذارند و این‌ها. حرف هم یاد می‌گیرند یعنی، که از نظر من زرشک.
از دیدنشان توی قفس‌ غصه‌ام می‌شود.سیاوش هم که خوانده پرنده‌های قفسی عادت دارن به بی‌کسی اما من عادت ندارم به قفسی بودن‌شان. فکر کنم یک روز ویرم بگیرد در قفس را بگذارم باز، پرواز کنند و بگویم نمی‌دانم که این کار را کرده، غلام.  به‌هرحال پی‌پی‌شان توی خانه نمی‌ریزد و سال نگذاشت توله سگ گرگی بخرم. با این‌که به نظر خیلی ناز و وحشی می‌رسید.
برای مادر سال یک یاس رازقی و برای پدر سال پیچ امین الدوله گرفتم و برای بابام یک بوته گل محمدی.
کاش یارویم نمیرد. خشک نشود.شاه‌پسندم. مادرم به شاه‌پسند می‌گوید هزار‌ گل اسم اختراع می‌کند.
روز به روز اخلاقم به مادرم شبیه‌تر می‌شود و نانا از همین الان شبیه مادرم شده. امروز مادرم گفت این‌که منم. به پیراهن آن خواهرزاده‌ام -عین زنی که جنس یک پارچه را بین انگشت شست و اشاره تست می‌کند- دست زد و گفت این زبر نیست؟ همین نانای چهارساله. او هم عین و من و مادرم کودری و نخی‌پوش خواهد شذ. در واقع هست. هیچ کشی را به دور شکم و بازو تحمل نمی‌کند هیچ شورت تنگی و هیچ پارچه‌ی گرم یا زبری...خواهرهایم با دهان باز نگاهش کردند که می‌خواست بندینک کشی پیراهنش را قیچی کند. من در خانه به قیچی کردن زلم زیمبوهای توی لباس و کیف و کفش معروفم. از هر چیز براق نقره‌ای و طلایی متنفرم و همیشه منگوله‌ها و سگکک‌ها و غیره را بریده‌ام و خواهرهایم زده‌اند توی سرم که پیرزن.
حالا خانم اجازه نمی‌دهد موهایش را کمی حتی سفت ببندم. پیراهن‌های گشاد و شلوارهای گشادتر بچه‌گی‌های بن را می‎پوشد و من می‌مانم چه بگویم. دلم می‌خواست کمی شبیه آن، جینگل بلانی شود اما دریغ از یک ذره حتی تبرج.آن کلاس اول است و پاشنه‌ی کفشش بلوری و نوک تیز است و نانا به دمپایی یا کفش‌های کف تخت ...وای خدا اعصاب خرد کن است یعنی قرار است چقدر شبیه من شود آخر؟ من خیلی سعی کردم به‌اش بگویم پیراهن‌های زبرو قشنگ‌تر و دخترانه‌ترند و بد نیست کمی تحمل زبری‌‎‌شان را بکند به هوای عروسک به نظر رسیدن اما خانم اسپایدر من چهارسالگی بن و گرمکن‌هایی که برای پسر بن کوچک شده‌اند و ترون دلش نیامده دور بیندازد و آورده چون نو خوب مانده‌اند را با دنیا عوض نمی‌کند. حالا امده می‌گوید ماما دهن من بو نمی‌دهد توی تختت بخوابم.مسواک هم زده‌ام.
شباهت‌های دیگری هم دارد که ترجیح می‌دهم به‌اشان فکر نکنم.

شهرزاد و حوضش
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ساعت 13:36 شماره پست: 385

سراغ باغچه رفتم.  روبروی گل‌های مینا و لادن و سبزی‌های آقای ت که خانه نیست نشستم و گریه کردم.نگهبان هی آمد و رفت سال زیر سپستان نشسته بود و نگاهم می‌کرد.
هیچ وقت به چی شده‌های او جوابی ندارم بدهم. صورتم را گذاشتم توی شالی که مادرم می‌گوید این‌ها میناری‌اند. مادرم از طرف مادرش یک رگ بندری دارد. شروه‌های غم‌انگیز جگرسوزی می‌خواند که تویشان از های دل های دل پر است.
حتی این آهنگ پایانی سریال پایتخت را هم بلده. آنجا که می‌گوید کجا منزلته و اینا. پریشب نشسته بودم باهاش روبروی باغچه‌ی خانه‌ی بابام. خیلی با من حرف زد بعد گفت همه را دوست دارد.زورش می‌آید، خجالت می‌کشد بگوید تو را دوست دارم. گفت تو یک ماکسی آبی رنگ داشتی. که رویش طاووس داشت. ..پدرت سوزاندش...
نخواستم بیشتر بشنوم گفتم مهم نیست من فراموش کرده‌ام و اصلا نکرده بودم.
آن شب بیشتر نشنیدم اما زخم دلم سرباز کرد. امروز نشسته بودم روبروی باغچه‌ی ت که فنسی بی‌حصار از باغچه‌ی ما جدایش می‌کرد و شروع کرده بودم گریه کردن. بی‌صدا توی همان شال میناری که مادرم می‌گفت مادرش یکی‌اش را داشته.
سال نشسته بود توی حوض کوچک آجری سیمانی‌یی که داده بود بنا برایم بسازد و هیچ شبیه حوضی که دوست داشتم درنیامده بود. من نیم‌دایره خواسته بودم با آجرهایی افقی رو به بیرون. و بنا حوضی درست کرده بود نیم‌دایره با لبه‌ای سیمانی.
مهم نیست حوضم اگر لبه آجری هم بود می‌نشستم روبروی گل‌های ت گریه می‌کردم. لابد.

برج بابل

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 ساعت 15:41 شماره پست: 397

برادرم کارتن‌های کوچک را آورد و گفت این‌ها برای کتاب مناسب‌ترند. از زیررختخوابی که قسمت زیرش را کتاب‌های بچه‌ها و کتاب‌های کم‌تر مورد لطف خودم گذاشته‌ام شروع می‌کنم. مجله‌ها. نافه..گلستانه و چندتایی سینمایی..از ابراهیم گلستان چند عکس مرتب خوش‌تیپ و بسیار تمیز می‌بینم. چیزی در مورد خشت و آینه‌اش می‌خوانم و یادم می‌آید زن به مرد گفته بود کون این بچه از صورت تو تمیزتره..یادم می‌آید زن به مرد گفته بود دوستم بدار..مرد گفته بود دوستت می‌دارم..یادم می‌آید با خودم فکر کرده بودم گلستان، این فیلم را در چه زمانی ساخت ..
آهی می‌کشم و با خودم فکر می‌کنم یک روز باید از این‌ها چشم بپوشم و ببخش‌مشان به کتابخانه‌ای جایی.
مجله‌ها را می‌چینم..عصر پنج‌شنبه‌ها را می‌بینم. فکرمی‌کنم آخی...و یکروز که زنگ زده بودم و زن گفته بود دیگر منتشر نمی‌شود..رفته..سردبیرش رفته...
چقدر از آن روزها حالا گذشته..فرهنگ و هنر دانشگاه تهران..سال ۷۹..سال برایم می‌آورد..دوستش می‌فرستاد برایم..چقدر خواندنشان خوب بود...هنوز اینتر‌نت‌زده نشده بودم و با تمرکز می‌خواندم.. می‌گذارم‌شان روی باقی مجله‌ها.
کتاب‌های کم‌تر مورد لطف سه کارتن می‌شوند و برادرم می‌برد می‌چیندشان بغل یخچال. براشان جا باز کرده. همه چیزش مرتب است.برخلاف من.
توی قسمت کتاب‌های بچه‌ها باز سرم گرم می‌شود برادرم می‌گوید نباید می‌دادم تو کتاب‌ها را جمع کنی..تا فردا یک کارتن نمی‌چینی.یک برگه ۱۶ مربوط به آذر ۹۱ پیدا می‌کنم. بن قایمش کرده..می‌گذارمش کنار..چندتایی مجله می‌دهم دست نانا و می‌گویم بعد برایش می‌خوانم و او نق می‌زند که خودش باید انتخاب کند چه برایش بخوانم..می‌گویم برود بابا...بن می‌آید با انگشت پا شروع می‌کند کشیدن برگه‌ی ۱۶ دار سمت خودش. مثلا نمی‌بینمش.
برگه را برمی‌دارد.
هفت‌تا کارتن کوچک است و هنوز به نصف کتاب‌ها نرسیده‌ام. به خودم می‌گویم این‌همه جمع کردی دور خودت که چه؟ کین وجودم می‌گوید دوست‌شان دارم. ..به‌اش می‌گویم یک روز اگر درمیان‌شان نسوختی. بدهشان بروند بابا.

باشه.به‌اش فکر می‌کنم.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392 ساعت 13:14 شماره پست: 412

وقتی رفتم دیدم خلوت است بنابر انتظارم و این خوب بود.سال به شوخی به ر گفت که پس منقل و سیخ و این‌هایت کو؟زیرا که ر گفته بود ایام تعطیلات خیلی سرش خلوت است طوری‌که می‌نشیند وسط کتاب‌ها جوجه کباب می‌کند. این هم یک شوخی است دیگر.
سال هم‌چنان در پی کش دادن این شوخی بود و مرتب می‌پرسید پس کو جوجه که دوتا از آن‌هایی که ر گفته بود خوبند را برداشتم گذاشتم روی زانوهای سال و گفتم این هم جوجه که ر خندید و بحث جوجه و جوجه‌کشی و این‌ها تمام شد.
می‌دانستم زن گرفته و خ گفت چاق نشده، ر؟!  که سال گفت همون روزی که فکر ازدواج شروع کرده بود توی سر ر لولیدن چاق شدنش هم شروع شده و من دیگر فاصله گرفتم و دیدم دلم نمی‌خواهد هیچ کدام از این‌ها که گفته را بردارم که مردی هم آمد و چیزی دستش گرفت که پرسیدم آیا خوانده این را؟ گفت بله اما این بهترین کار این نویسنده نیست بل‌که اثری که نوبل گرفته این یکی است.."این یکی" کتابی بود که مال خودش بود. اضافه کرد که " این یکی" هم که مال خودم است و نمی‌دم به کسی. علاقه‌ای به خندیدن نداشتم و چیزهای دیگری هم گفت که اگر پروست را خوانده باشی و دوست داشته باشی این را هم دوست خواهی داشت. پروست را کمی خوانده بودم و دوست نداشته بودم. خیلی کتاب من نبوده هیچ‌وقت و بعد ر آمد. در حضور مرد ازش پرسیدم این اثری که این آقا می‌گوید نوبل گرفته را دارید؟ ر برآشفت که مگه اثر نوبل می‌گیره؟ این نویسنده‌اس که...به یارو هم گفت که شما خودت مثلا فروشده‌ی کتابی و ..بحثی شد تقریبا تند و مرد که رفت ر گفت مردم ایران سال به سال احمق‌تر می‌شن.
که گفتم صله‌وات بفرست منم هم نمی‌دونستم اینو ر جان. باورش نمی‌شد که نمی‌دونستم یعنی به‌اش دقت نکرده بودم. گفتم نه باور کند من نمی‌دونستم و البته ممنونم که باعث شد بدونم و ر آهی کشید و گفت اینو خوندی؟ نگاش کردم دیدم بله خوندم و در موردش کلی با ر هم حرف زده بودیم و اینا و ر باز داش ازم می‌پرسید.
خودش بود. چرا بش تبریک نمی‌گفتم که زن گرفته. دخترها و زن‌ها جمع شده بودند دروش و تبریک می‌گفتند.من واقعا روم نمی‌شد. فقط پرسیدم رفتی تو خونه‌ات با خانوم؟ که گفت بله و من گفتم موفق باشید. واقعا داشتم می‌گفتم موفق باشند.براشون آروزی موفقیت می‌کردم. فقط روم نمی‌شد کشش بدم یا چیز دیگه‌ای بگم.
بعدنش سال گفت طوری بش گفتی موفق باشی که انگار داشتی بش می‌گفتی خاک تو سرت. فک کردم نه خاک تو سر من احتمالا...که به سن خرفتی رسیدم و هنوز نمی‌تونم یه تعارف درست درمون با مردم، حتی مردمی که دوستمن بکنم.

هیچ انسان سالمی دلش نمی‌خواد با یه نهال خشک نارنج بخوابه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ساعت 0:37 شماره پست: 449

دارم برگ لیمو می‌خورم. دیدمش که یک شاخه‌ی بزرگ بود بریده شده و افتاده توی کوچه. کی شاخه‌ی به این قشنگی رو بریده؟! این فکر رو کردم و بلندش کردم  کشیدمش طرف خونه دوتا از تیغاشم رف تو انگشتم و(راسی سال شورت خرید..اون شورتایی که تو عصبانیتم از بین بردم جاشون شورتای نو شیر و لنگر نشان اومد، رنگا هم‌چنان مزخرفه: توسی،آبی، کرم و یک رنگی که براش اسمی پیدا نمی‌کنم: سبزی آمیخته با خاکستری.)
به سال گفتم اینو می‌شه اینو کاشت گفت نه. دوتا از برگای درشتشو کندم و الان دارم می‌جومشون. تندن. خوشبوان. نهال لیموی خودم شکوفه داده. یا چیزهایی شبیه شکوفه. سفید.
نارنجم مُرده. خشک شده. البته مرد همدانی گفت احتمالا خوابیده به نظرم چرت می‌گه. درختا زمستون می‌خوابن.این مرده. البته نمی‌کَنمش می‌ذارم بمونه شاید زنده شد. روی کاف فتحه داره. من فحشو و بی‌ادبم اما مریض نیستم.
هیچ انسان سالمی دلش نمی‌خواد با یه نهال خشک نارنج بخوابه. حداقل من که این‌طورم. بقیه رو نمی‌دونم.
اگه مرده‌ها به دست عیسی زنده می‌شدن دلیلی نداره نارنج‌های خشک به دست من زنده نشن. مگه من از عیسی کم‌ترم؟ یا چون اون پسر خداس و من دختر حاجی؟
چه ربطی داره. به‌هرحال درون هر دوی ما روح خداوند جاریست.
اینو من نمی‌گم.
خدا و عیسی و دیگران که علیه‌اشان سلام باد گفتن.

یامی کیک چاکلت.

چی می‌گفتم؟ دیروز آقای ت تو یه صندوق چوبی کلی سبزی چید داد به من، من نشستمشون و الان پلاسیدن. خانمش هم گفت اهل ورزشم؟ چرت‌هایی بافتم. گفت اگه رفتم اون‌جا با هم بریم شنا و پیاده‌روی و یه چیز دیگه هم. ها ایروبیک.
گفتم باشه. من هیج‌وقت پایه نداشتم برای همین نرفتم. اما ته دلم رفتن به استخرو دوست دارم. همیشه عاشق دید زدن اندام زن‌هام. ممه کپل و باسن و رون و شکم و اینا. دلم می‌خواد تموم زن‌های منطقه رو با مایو ببینم چه شکلی می‌شن. .. فقط کمی ممکنه دپیرس شم اگه خیلی مانکن باشن.
فک نمی‌کنم البته.
تا این شکم خیره‌ی زن‌ها هس که به نانی نمی‌سازه اونا خیلی از من مانکن‌تر نیسن. باشن هم فرقی به حالم نمی‌کنه زیاد. من به‌هرحال دیدشون می‌زنم و احتمالا بیام همه چی رو برای سال در موردشون تعریف کنم. مثلا در مورد زن رئیسش و دختر هم‌کارش..می‌خواسن منو تو استخر راه ندن. این‌طوری هم دل سال آب می‌شه و زن یا دختر رئیس ایناشو تصور می‌کنه هم من می‌تونم متهمش کنم به فساد اگه دیدمش در حین تعریفام خیره شد به نقطه‌ای یا خیلی ببخشید بولشو جابه‌جا کرد.
به‌اش خواهم گفت به قول بن: بول هیر.
بن همیشه اینو به دوستاش می‌گه.
پسرم برای من بدآموزی داشته.
 چقد الکی ازش تعریف می‌کنم جلوش. از خانم ِ آقای ت. می‌گم از وقتی اونو دیدم احساس می‌کنم یه فامیل دارم این‌جا نمی‌دونم این کاف شعرا چطو بر روح و روان من نازل و وحی می‌شه یه‌هویی.
به‌هرحال فکر کنم مردم از این چیزا خوششون بیاد و این به نفع منه.
امروز بی‌حوصله بودم نسبت به باغچه. آقای ت گفت خانم آقای سال قرار نیس صندوق چوبی فرار کنه بدش به من..موقع گرفتن صندوق از دست من خانمش چون عقابی تیز چشم در صحنه حاضر بود. هیچ دلش نمی‌خواس دست آقای ت به غیر از صندوق جاهای دیگری رو لمس کنه که صد در صد حق داش. درود بر روح پرفتوح و بیدارش؛غلام.
صندوق سبزی رو من خرکی گرفته بودمش به پهلو و با خانم آقای ت حرف می‌زدم. می‌گف بعد از جنگ عروسی کرده به نظرم هم‌سنه مادرمه اما دلش نمی‌خواد رو کنه. درکش می‌کنم.
این شد که گفتم شما جای خواهر بزرگ‌تر منی یه لحظه خواستم بگم مادر و پشیمون شدم.
شرط می‌بندم با عروساش خوب نیس. نوه هم داره.
وقتی بش گفتم برادر زاده‌ی آقای ت این‌جا میاد پیشتون چون دانشجوئه از تنهایی میاردتتون بیرون یه جور ناراحتی گف" تقریبا " که حدس زدم دختره غیر از سر کلاس رفتن کارای دیگه‌ای هم بکنه.

فک کردم این حرفو پیش بکشم زنه بخواد پشت سر برادرزاده‌ی آقای ت -که خود آقای ت گفته بوده میاد پیششون به‌خاطر کلاساش که این‌جان- حرفی بزنه اما زنه باهوش بود. به یه تقریبن ِ صورت کجکی اکتفا کرد.
مثل همه‌ی اصفهانیا"وا" می‌ذاره ته حرفاش و من دوس دارم.چادرشو سفت و سخت می‌گیره و می‌گه فقط اتفاقی میاد تو باغچه زیرا که ممکنه دس و ایناش بیاد بیرون از زیر چادر و درسته که دیگه خیلی جوون نیس اما مردم این دوره زمونه به جوون و پیر رحم نمی‌کنن.
من گفتم اختیار داره ایشون هنوز سرآمد زیبایی و جوانی هستن در این منطقه و ایشون گفت بفرمایم شام حتی...من گفتم نه برای خاطر رجیم شام نمی‌خورم که صد در صد کذب محض بود. من شام چیزهایی شبیه  و در حجم کورکودیل می‌خورم و از خوردن خویش دلشادم.
برای این‌‍که برای بعدن‌ها سوء تفاوت پیش نیاد من گفتم من حجاب سفت و سختی ندارم اما بسیار نجیبم. یعنی اینو بش فهموندم اونم گفت کاملا مشخصه.
خدارو شکر.
خدایا صد هزار مرتبه شورکت.رمگه یه زن خوب از زندگی چی می‌خواد؟ غیر از این‌که همساده‌اش به نجابتش اذعان کنه و اونو برای شام هم دعوت کنه؟
یادمه یه بار کسی جایی به من که دختر دبیرستانی‌یی بیش نبودم گفت مگه آرزوی یه دختر جوان چیزی به غیر از دعا برای یافتن شوهر خوب و نجیب چیز دیگه‌ای باید باشه؟
اون موقع‌ها من فکر می‌کردم زرشک! یارو رو...فحش می‌دادم. درسته. الان فکر می‌کنم حقیقت محض رو گفته. خودم به وضوح لمسش کردم شدتشو یعنی .در اطرافیانی که روشون حسابای دیگه‌ای باز کرده بودم. حسابایی به غیر از شوهرخواهی و دعا برای به دست اوردن نوع خوب و باکیفیتشو ..آدم اگه قراره دعا کنه خیلی فرق نمی‌کنه برای به دست اوردن چی باشه دعاش. مهم حفظ ارتباطه غلام.
خدایا عاقبت مارو ختم به خیر کن: الهی آمین.
 مثلا این الان یه دعائه. من می‌تونسم جاش بگم خدا کاری کن ۴۷کیلو شم. چه فرقی می‌کرد...یا دعاهای سیاسی حتی.
دعا خوبه. بکنینش. رو کاف اصلا فتحه نداره این‌جا.
خانم آقای ت تتوی ابروی ضایع و  رنگ موی خوبی داره. من خیلی خودمو خوش‌ذات معصوم و ساده و خوردنی نشون دادم. مثلا گفتم من هیچ وخ متوجه نمی‌شم چطو خانوما متوجه می‌شن فلان خانوم، خانوم موردداریه..خانم آقای ت گفتن برای اینه که من خودم خوبم  و سرم تو زندگیمه...
به هر حال انسان ترجیح می‌د‌ه سرش تو زندگیش باشه تا تو کون دیگران..اینو نگفتم فقط گفتم لطف داره به من.
حقیقت اما تلخه. . عاشق اینم بدونم کدوم خانوم، شاغله دور و برم. دقیقا عاشق اینم بدونم کدوم زن فعالیت‌های ستاره‌دار داره و چرا و با چه کسانی؛ غلام.
حتی خیلی وقتا عاشق اینم فیلمای لو رفته ببینم از این خانوما که کم پیش میاد یه بار یه فیلم از زهرا چیز ابراحیمی نشون دادن به من. من به آباژور بالای تختش دقت کردم و به سال گفتم یه دونشو می‌خوام بعدناش به بقیه هم گفتم خودشه بابا..و فیلمو تا حد آباژور دیدم. چون زهرا چیز ابراحیمی که همساده‌ام نبود.
به‌هرحال اون الان جایی مجریه.

من عاشق نانا هم هستم.
یه بار شنیدم رفسنجانی در مورد عاقا گف اینو: من عاشق ایشونم.

طوطیا یه عالمه کثیف می‌کنن و حرف نمی‌زنن و دمشون پی‌پیو می‌شه از پی‌پیاشون..چیزی که رو اعصابمه اینه که پی‌پیای خشکشونو می‌خورن کثافتا

... امروز برای اولین‌بار به بابام زنگ زدم راستی. بالاخره من و بابام حرفی پیدا کردیم بزنیمش.
ازش حال گل محمدیشو پرسیدم اونم گف گل داده و من گزارش کوچیکی از باغچه‌ام دادم و بعدش زنگ زدم به مادر سال اون گزارش مفصلی از حال هووش به من داد و من صبورانه گوش دادم و بعد گف هر وخ رازقی رو می‌بینه دعام می‌کنه که بی‌نیازم به دعاش...الان نانا پاهاشو دراز کرده و با خنده‌ی بدجنسانه و در عین حال عجیبی داره می‌گه اگه اینا(روناش) بزرگ شدن عین من می‌شه و وقتی عین من شد موهاش زرد و قهوه‌ای می‌شه ..بعد موهامو از جلوی چشمم کنار زد و گف ماما بگو مرسی. گفتم مرسی.
بعدازظهر رفتم پیش مرد همدانی گف انگور و نارنج جمعه یا شنبه و پیش مرد گرون‌فروش هم رفتم گف چون من خیلی گیاه دوستم و خوش‌اخلاق(خوش‌اخلاقش الکیه اما دوس داشتم بگه و نگف و هیچ وخ هیچ کس قرار نیس بم بگه) برام آکنمومو که جنازه‌ای بیش ازش نمونده و با چشم اشکبار کیفیت به این روز افتادنشون تعریف کردم .. احیا می‌کنه. گفت بیارش یه ده روز پیش خودم رستمش می‌کنم برات...و الان دارم بوسه باران می‌شم و نمی‌دونم چرا از طرف بن و نانا..
خدا عاقبتمونو به خیر کنه با این دوتا.هم‌چنان.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ساعت 17:18 شماره پست: 475

بتون بگم که من نمی‌دونم چرا شادم. شما تفسیر کنید به شیدایی یا دوقطبی بودن. اما شادم. دیشب شاد نبودم. اولش شاد بودم اما نشستم بغل درخت سپسون و صدای روضه بلند بود و نمی‌دونم چرا اشکم دراومد. من هیچ وخ با صدای روضه گریه نمی‌کنم اما این اشکم رو دراورد.

نانا پرسید ماما چرا ناراحتی و روم افتادم. من زدمش و گفتم خو بشین پدرسگ نمی‌ذاری یه دیقه باخودمون خلوت کنیم. البته نزدمش یه خرده هلش دادم بعد اون نشست همون‌جا و گف زندگیشو خراب کردم.
دقیقا همین‌طوری: حطمتی حیاتی ماما.
معنیش: زندگیمو تباه کردی ماما.
چیکا کنم نخندم؟ با اشکی سرازیر و مفی تقریبا آویزون خندیدم و گفتم بیا..اومد تو بغلم. گفتم خوبی؟ گف آره الان قلبم صورتی شده.
عجیبه این دختر. بعضی وقتا از این حرفا جلوی بقیه می زنه خجالت می‌کشم. حق می‌دم الان به مامان و بابام وقتی من از این چرتا می‌بافتم..و اونا می‌زدن تو سرم که چرا یه جوری حرف می‌زنی که انگار یه چیزیت می‌شه..
خلاصه نانا گف قلبم صورتی شده و پروانه‌های سفید دورش هس و اشعه‌هایی بنفش رنگ ازش میاد بیرون.
کمردرد گرفت الان منو.

دوستتون دارم و می نویسم که شما بخونید. دوستم داشته باشید.

آخی نمردم و خودمو لوس کردم.غلام.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ساعت 17:0 شماره پست: 486

انسان غم‌های بزرگی دارد که نمی‌داند دلیل‌شان چیست. دلیل‌شان چیست؟ چرا وقتی به آینه روبرو نگاه کردم و صورتم را دیدم و پوستر لک لک‌ها که پشت سرم بود و غروبش را و نیزارها را و کلبه‌ها و برف نشسته بر کلبه‌ها را نتوانستم تحمل کنم و سرم را گذاشتم روی آرنجم و آرنجم زیر صورتم خیس شد..حس کردم دست زبر مادرم دارد من را دنبال خودش می‌کشد...من سعی می‌کنم پا به پایش بدوم اما سکندری می‌خورم..حس کردم من دست نانا را گرفته‌ام سعی می‌کند پا به پایم بدود اما سکندری می‌خورد و گریه کردم...
کسی چیزی نمی‌داند.
من در چارچوب در خانه‌ی پدرم ایستاده بودم و او دست بن را گرفته بود و هر دو داشتند دور می‌شدند. بن سعی می‌کرد به او برسد..کوچولو بود و نمی‌رسید و سکندری می‌خورد و او بن را پشت سر خودش می‌کشید قلبم من در دست او بود که داشت دنبالش کشیده می‌شد و می‌افتاد و بلند می‌شد و سعی می‌کرد به او برسد و نمی‌توانست و سکندری می‌خورد ... دیدم او و بن یک نقطه‌ی کوچک شدند...به صورت گرد بن فکر کردم به چاله‌های گونه‌اش و سکندری‌هایی که خورده بود.
آدم‌ها هیچ وقت برنمی‌گردند.
اگر رفتند برنمی‌گردند.
برنمی‌گردند. پشیمان نمی‌شوند برایم. هیچ کدام‌شان نمی‌گوید کاش برمی‌گشتم. کاش نگه‌اش داشته بودم. آماده‌اند از دستم بدهند.منبرای کسی نصرفیده‌ام.
آدم‌ها آن‌قدر برایت دلتنگی و تنهایی درست می‌کنند که خودت بروی بن را پس بگیری و بگویی باشه..
من هیچ وفت نمی‌بخشم‌شان. من بزرگ نیستم و بخشش از من نیست. من کوچکم. هنوز کوچکم و موسیقی‌هایم را که می‌شنوم تصویر پیراهن پوش مادرم پیش چشمم می‌آید..در جایی که یادم نیست...با جلیقه و شالی بافتنی..یک جای سرد بود و من به دنبالش کشیده می‌شدم..گالیشه‌هایم از پایم درمی‌آمد.
رنج..این رنج بزرگ من است. رنج دردهایی که زمان و مکان‌شان را نمی‌دانم اما در جان منند.
راست می‌گویند..عماد گفت نگاه پسر را دیدی؟ پسر چشم‌های درشت درشت درشت مشکی داشت و مادر و مادربزرگش بالای جسد مثله شده‌ی پدرش مویه می‌کردند خواهرش اشک‌هایش را پاک می‌کرد بی‌که متوجه شود چه اتفاقی افتاده..برای گریه‌ی مادر و مادربزرگش گریه می‌کرد و پسر با نگاه شکسته‌ای به دوربین خیره شده بود..عماد گفت درد تو به درشتی چشم‌های پسر است.
او هنر بلد است و شعر را بلد است و خوب حرف می‌زند. من وقتی او این حرف را زد دیگر نتوانستم. لپ‌تاپ را نبستم اما نتوانستم چیزی بگویم.
به ظهر فکر کردم. به وقتی گوشی زنگ خورده بود و من برداشته بودم و وقتی او گفته هنوز از دیشبم ناراحت است و گفته بود من چرا به خودم نمی‌آیم و در دایره‌های جهل مرکب خویش سرگردانم و چرا سعی نمی‌کنم نقطه اتکایی معنوی پیدا کنم و  من بی‌که یک کلمه حرف بزنم سیم تلفن را کشیده بودم.
بعد دستانم را گذاشته بودم پشت سرم و به چرخش پره‌های پنکه نگاه کرده بودم و دیدم رنج من این است که درد را حس می‌کنم.
درد را جذب می‌کنم بی که زبان و توانایی و قدرت بیانش را داشته باشم. مثلا بتوانم مجسمه‌اش کنم یا تابلو یا بنویسم‌ش یا بخوانمش یا بنوازمش.
عوضش نگاهش می‌کنم. خالص و تبلور یافته‌اش را. بعد می‌لغزد روی صورتم.سر می‌خورد توی گردن و گوش و تمام تنم.
مزرعه‌ی گندم را نشانم داد. جایی که او نشسته بود جای قشنگی بود..توی دستش نی داشت. نی بلد است. به من گفت ببین این‌طرف مسیحی‌ها هستند. پدر و عموهایم. این‌طرف مسلمان‌ها. مادرم و دایی و خاله‌ها..گفت ببین من وسطم..درست وسط بود و خیلی قشنگ خندیده بود.
من هم خندیدم.
به نظرم بامزه و بانمک آمد و چیزی نگفتم دیگر تا وقتی خودش پرسید: عم تبکی عشتار؟
لپ‌تاپ را بستم و آرنجم خیس شد.

سم عقرب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ساعت 6:17 شماره پست: 1403

نشسته درست وسط زمین گاراژ. سیگار را طوری گرفتم کم‌تر زودتر تمام شود. حیف نشود اما باد گرم وزید و هی زود آتش گرفت. از خودم خنده‌ام گرفت که بلد نبودم سیگار از پاکت بیرون بکشم. یعنی با هر کس از قبل بودم خودش به من تعارف کرده. برادرم‌هایم ممد بوده یا هر کس و من دو بار هم زده‌ام روی دست طرف: ممنون.
هم آن‌های یادم داده بودند و هم عباس معروفی ر تماما مخصوص تبلیغش را کرده بود. تبلیغ این‌کار. از دایی هم فله می‌گرفتم نه پاکتی. عددی. چهارتا. پنج‌تا.
این شد که وقتی پاکت وینستون لایت را باز کردم ته‌اش ضربه زدم و دوتا با هم آمد. بعد برای خودم فندک رژ مانندم را روشن کردم و روی زمین داغ گاراژ دراز کشیدم و به ماه و ستاره نگاه کردم. همه چیز داغ و آرام و خطرناک بود.
لباس‌هایم چادر خانگی‌ام که باهاش توی گاراژ روی سنگ صیقلی‌ توی طاقچه نماز خوانده بودم بوی کامفرت زرد می‌داد. ..گربه و بچه‌اش زیر ماشین بودند. سال شاهپسندم را اشتباهی از ریشه درآورده بود....چطور متوجه نشده بود ریشه‌ی به آن محکمی را؟! دارم حس می‌کنم دیگر قوی و جوان نیستم. سینه‌ام تحمل دود ندارد. زود سرفه کردم و به صورتم از آب شلنگ آب زدم. ته سیگار را انداختم بیرون از در گاراژ و این دومینش بود در امشب. بلند شدم بروم که چیزی به چادرم چسبیده بود دیدمش.. چه عقربی.تکاندمش. تالاپی افتاد. حوصله کشتنش را نداشتم. یعنی حسش را. گذاشتمش توی خاک‌انداز بردمش بیرون از گاراژ انداختمش. نگهبان با فلاسک چای و سیگارش روبروی تلمبه‌ی آب نشسته بود. به عقرب گفتم باید می‌کشتمت چون بچه دارم اما امشب حس دیگر کشی ندارم..گرچه تا خرخره در فکرهایی شبیه به مردن غرقم...بیایی باز می‌کشمت.
نگهبان لابد فکر کرد چه بیرون انداختم این ساعت؟ سحری؟ جادویی؟ طلسمی؟ سلام کردم و پرسیدم سم عقرب چه می‌شناسد؟..چشمانش را مالید و گفت ها؟!
تو رفتم و در گاراژ را از تو قفل انداختم.

لگدمال

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392 ساعت 22:59 شماره پست: 1540

در واقع نشسته بودم روبروی این سیستم و دپرس بودم. گرسنه بودم و نمی‌دانم چرا حالم گرفته شده بود. هر چه فکر می‌کردم دلیلی نمی‌دیدم برای این‌همه حال گرفتگی. به‌هرحال با بی‌دلیلی‌ام برای حال گرفته‌ام نشسته بودم و سال آمد. گفت برویم شام. خوشحال شدم چون گرسنه بودم. بچه‌ها نبودند و رفتیم.
تصمیم گرفتم دو نفره شوم باهاش. گفت چی می‌خوری گفتم هر چه او بخورد. گفت پس اوردُو نمی‌خوریم. گفتم باشه. بعد گفت جوجه...من هم احساس عروس دامادی داشتم. این شد که دستمال سفره‌ی زرشکی را روی زانوهایم پهن کردم و وقتی سال منتظر بود شام را بیاورند و به من نگاه می‌کرد گفتم اگر از در رستوران بیایی تو و زنی که منم را ببینی چه فکری خواهی کرد. دستانش را باهم برد بالا که یعنی چه می‌داند و ادامه داد این‌ها چه اهمیت دارد. دوستت دارم و دوستم داری.
من فکر کردم چه اهمیت دارد؟ خوب من همیشه فکر می‌کنم همه چیز قصه است. رمان است.
بعد گفتم درست می‌گوید و باز نمی‌دانم چرا پرسیدم زن جذاب یعنی چه جوری؟ گفت چقدر از این چیزها می‌پرسی؟ تو هر طور باشی دوستت دارم.
اوهوم.
من از او در مورد خودم نمی‌پرسیدم اما.
گفتم خوب برای من همه چیز یک جور قصه است انگار. بعد از چهارده سال عادت نکرده‌ای؟
بعد شام را آوردند. سال گفت خشک است و چون اردو نخواسته بود ماست برنداشت یا سوپ یا هرچه و با صورتی در هم رفته لقمه‌هایش را جوید. من غذایم را خوردم. همه‌اش را. بعد به سال گفتم می‌گویند وقتی کسی می‌آوردت رستوران برای نشان دادن تشکرت بهتر است تمام غذایت را بخوری پس سال متشکرم.
چیزی نگفت. گفتم اگر نمی‌تواند بخورد بدهد به من. گفت خیلی بد است جوجه کاش برگ می‌گرفتیم. من گفته بودم جوجه در واقع. او هم تایید کرده بود.
درونی عصبانی شدم که نق می‌زد چرا فقط نمی‌خورد؟ اما غذایش را خوردم و فکر می‌کردم خوب بله او دوستم دارد و من شاید هم دوستش داشته باشم یا حتی عاشقش باشم. اما ازش دورم.
از این‌همه" بد است".." خیلی بد است".." خشک است" اوردو نمی‌خوریم و غیره دورم.
بعد دوغش را هم خوردم و وقتی بلند شدیم دیدم چیزی زیر پایم افتاده. دستمال سفره را حسابی لگدمال کرده بودم.
توی راه سال داشت حساب می‌کرد جای فلان بابت سرویس مسخره‌‎اشان بهمان از ما گرفتند. کاش شام نمی‌آمدیم رستوران.

بله شهرزاد.

تو رسیدی به جایی که نخوای همه چیو بگی. بنویسی. تعریف کنی.

رسیدی به اون احساس عدم نیاز.

از شما به ما

عطاری ... رفتی دیگه

اون اصلیه

پیرمرده

چند تا مغازه اون طرف ترش

پسرش هم یه شعبه دیگه داره

مغازه پیرمرده سبک انبارهای قدیمیه

دیوار آجری داره داخلش

مغازه پسرش دو دهنه ست

شیشه ایه

چیتان پیتانه

بوی اون دو تا مغازه با هم فرق داره

انگار از بیرون مغازه ی پسره می تونی تمام داخلشو ببینی

اما مغازه ی پیرمرده محصوره

وقتی بری داخل

باز هم نمی تونی تمام سوراخ سمبه ها رو ببینی

تو قبلا پسره بودی

الان صاحب مغازه ی پیرمرده شدی

از شما به ما

من گاهی صدای نفس کشیدن جمله ها رو می شنوم

یا بوشون رو می فهمم

این نوشته هات ... سنگین نفس می کشن

خیلی سنگین

قبلا نوشته هات بوی نعنا و پونه می دادن

تند و تیز

الان بوی بابونه می دن

یه بوی ملایم

 

مادرم به گوشی سال زنگ زد. به سال گفته بود بدهد به من و سال داد و من دیگر خجالت کشیدم یعنی دلم سوخت که با خجالت و ترس و احتیاط حالمان را پرسید..گفت کسی نمی‌خنداندم شهرزاد..نمیای ..؟ خیلی می‌خندم وقتی هستی..حالم خوب می‌شه.

- مگه من دلقکم؟ مگه تو و شوهرت نمی‌گفتید فقط نیشم بازه و سرخوشم؟

- کی گفتیم؟

داشتید بین هم می‌گفتید شنیدم.

نشنیده بودم اما مطمئن بودم می‌گویند. گفته‌اند قدیم حداقل.

- خو این مال خیلی وقته..نمیای؟

- نه..

کمی حرف می‌زند..می‌زند..دلم به حال صدایش که هی کم‌جان و خسته‌تر می‌شود می‌سوزد.
کمی بی‌تربیتی می‌کنم..بی‌ادبی..ادای این و آن را درمی‌آورم و می‌خندد...زیاد..
- مثل نجوا هستی...
مادرش. عصر سال گفته بود این نانا چه فیلمی می‌گیره از مردم..کپی پیس درمیاره اداهاشونو...از گوشه چشم گفته بود معلوم نیست به کی رفته.

حوصله نداشتم لوس شوم و بمیرم از خوشی که سال دارد به یکی از ابعاد شخصیتم اشاره می‌کند و حال کنم با خودم...خودم را زدم به نشنیدن..تا نانا ادای سجاد پسر ترون را درآورد که انگشت در دماغ غمگین شده چرا بازی اسپانج‌باب را باخته..جزئیات صورتش شبیه بلاهت و غمگینی بود.

در عین حال که ابله بود و دست در دماغ داشت غمگین هم بود و نانا ادایش را چنان درمی‌آورد که بن و سال با چشم‌های گرد شده از حال رفتند از خنده.
توی ماشین پدرش نشسته بود و مثلا داشتند خداحافظی می‌کردند و پسر انگشت در دماغ می‌چرخاند و غمگین از رفتن و باختن در بازی به نانا زل زده بود..کمی یاد خواستگار آلیس در سرزمین عجایب افتادم..فلیمش..پسره‌ی گوزوی مفوی بی‌لیاقتی که می‌خواستند آلیس را بدهند به‌اش..
خیلی از بچه‌ها ..مخصوصا پسرها نانا را دوست دارند..آرام است و بدجنسی زیادی ندارد..فکر می‌کنند خیلی بی دست و پا و مظلوم است و فقط وقتی می‌روند نانا می‌آید سراغم و رو می‌کند چه چیزهایی برداشت کرده از رفتارشان.

الان دلیل خیلی زیادی  ندارم که احساس شادی یا غم داشته باشم اما صرف عدم وجود ترون در خانه با چیزهایی که به کمک آقای سوپ کلم تولید کرده می‌تواند برایم حالت شکرگزاری ایجاد کند: متشکرم خدای بزرگ..نیروی برتر که نیستند.

 

ترون رفت.

در واقع بیرونش کردیم. بیرونش کردم. نه با دعوا. خلاصه رفت.
مثلا دل‌داری می‌داد به پسره که داشت گریه می‌کرد بماند بیشتر...خود زن هم دوست نداشت برود. به پسرش می‌گفت به دایی بگو این اومدنه حساب نمی‌شه..دو هفته دیگه میایم..تیک جلوش رو برداره دایی...این اومدن ما اومدن نبود ها. این تعارف را ما باید با او می‌کردیم.

من نمی‌کردم. واقعا این اومدنه خیلی هم طول کشیده بود..خیلی هم طول کشیده بود.

ذهنشون این‌طوریه. ذهنشون..اول نوشتم دهنشون. دهنشون این‌طوریه آره. تصور کنید چطوری خودتون. ذهنشون هم اون‌طوری.
ذهنشون هم تیک‌خوره.
تیک رو بردار.

تیک رو بذار.
سال براشون ماجرایی در مورد مهران غفوریان تعریف می‌کرد و می‌خندیدند مثلا. با چشم‌های بسته و صورت در هم فشرده شده. سال احساس می‌کرد خیلی لات است..خیلی برو بینیم بابا شده..خیلی ...من جوجه کباب می‌کردم و حس می‌کردم از عشق ورزیدن به سریال‌های مهران مدیری ممکن است زمانی خسته شود؟  یک زمانی این چیزهاییش برایم جالب بوده لابد. شوهر ترون چقدر ویدیو کلیپ نشان داد به من.
موسیقی خزی بود اما نشان دادم متاثر شدم که فکر نکند باهاش هم سلیقه نیستم  و بخواهد بدون حاشیه محیط را ترک کند.

یکی‌اش دلقکی بود که می‌خنداند اما غمگین بود.
فمیدیم بابا. در زیر هر شلواری یک کون غمگینی وجود دارد. مردیم بس که با آدم‌هایی که می‌گوزند اما کون پر عنی دارند مواجه شدیم...نخندید اگر غمگینید. غمگین باشید. دلقک‌های غمگینی نباشید که تو یک آپارتمان سراغ دکتر می‌روند که دکتر بگوید برو پیش ان دلقک و دلقک بگوید دلقکه مو بودوم دکتر.
اَحسن دوکتور.سال داشت می‌خندید..حسابی..ترون مثل یک بچه حرف می‌زد: سجاد حالا می‌خوری به دیوار بعد فرشته‌ها برات غمگین می‌شن ها...سال می‌خندید..زمانی ریز می‌شدم در سکنات و وجناتش

حالا ترجیح می‌دهم گاهی باهاش بخوابم و به چیز زیادی در موردش فکر نکنم....ازش بپرسم طلا می‌خری برام؟ آتلانتا می‌ریم؟..آنتالیا؟ چی‌چی‌یا...یک خارجی می‌ریم؟

و همه‌ی اینا در دل مهم نباشن اما گفتنشون نشون می‌ده زن شاد شادی‌دوستی هستم که به شادی‌های زندگی اهمیت می‌ده  و براش جالبن..آنتالیا..طلا  و جواهر...ماشین شاسی بلند..

این‌جا صدای عروسی میاد الان.
دلم عروسی می‌خواد. اما خودم توش عروس نباشم.
پس چرا دلم عروسی می‌خواد؟ الان دقیق شدم دیدم الکی گفتم. واقعا دلم عروسی هم نمی‌خواست.
 آره الان روبروی باغچه‌ام و بسیار خوشحالم که از دست سوپِ کلمِ بی‌نمک راحت شدم و کلم‌چه‌هاش.  قوم عجیب غیرقابل‌تحمل و هضمی هستند.
به پسر کوچیکه می‌گی دست نزن پدره درمیاد که نه دست نزد. شما فکر کردی دست زد.
یک پا پستان مادرانه هست برای خودش پدره. هی می‌رود توی دهن بچه‌ها مکیده می‌شود. تهوع‌آوریش غیرقابل وصف. گفتیم مهمان قرار است بیاید بروند.
خورد هم توی ذوق‌شان اما من حتی شبیه آدم قبلی نیستم که بپزم بدهم بخورند خوش باشند و بروند. یا به فکر احساساتشان باشم.
اصلا.
وقت و حوصله ندارم و احساس نیاز نمی‌کنم به مدارا و واقعا دلیل این را نمی‌فهمم و نمی‌دانم که وقتی کسی را دوست ندارم باهاش به من خوش نمی‌گذرد چرا باید تحملش کنم...
مگر کسانی که دوستم ندارند و با من به‌اشان خوش نمی‌گذرد تحملم می‌کنند؟
نه و صدها نه.
آره ترون را دک کردیم رفت و توی خانه‌امان چای یاسمن و گل محمدی خوردیم. خورد.م. سال گفت یاسمن سمی است. نخورد و مسموم نشد. خوردم و مسموم نشدم.
عصر خواهرم زنگ زد و به من چیزی گفت و گفت نگویم ک او گفته. عصرترش آن یکی خواهرم زنگ زد و به من چیزی گفت و گفت نگویم که او به من گفته چون به آن یکی گفته که به من نگوید. او نمی‌دانست آن یکی به من گفته و من شنیدم...تعجب کردم که سکوت کرده‌ام که برایم مهم نیست که اصلا جریان به من مربوط نبود که واقعا خونسرد بودم
فکر کن چند سال پیش...خدای من.
پیشنهاد دادم با کس دیگری مشورت کند.
خدای بزرگ.
پس بزرگ شدن شبیه این است که الان حس می‌کنم؟ نمی‌دانم بدی‌هایش چیست اما خوبی‌اش این است که آرامی. کم‌تر عین گذشته قاتی می‌کنی و می‌ریزی به هم و ... و هر چه بدانی و پیش بیاید می‌توانی ...هر چه البته اغراق است. مقدار معین و قابل‌فهم و درکی از " هرچه" ..وقتی پیش بیاید می‌توانی بگویی مهم نیست..می‌شنوم..می‌بینم..اما قاتی نمی‌شوم..تماشا می‌کنم و خودم را برای این و آن قلبا و وجدانا ناراحت نمی‌کنم.

فقط قسمت غم‌انگیز داستانش آن‌جاست که فکر می‌کنی به تمام وقت‌هایی که داری حرف می‌زنی..یا داشتی حرف می‌زدی درواقع و دیگران ساکت بوده‌اند...پس داشتند توی دلشان مثل من می‌گفتند به من چه؟ یا حوصله‌اشان سر رفته بود..یا بی‌میل بودند برای کمک به من یا..
حسی نبوده به من که مهم نیست دیگر.

عنوان ندارد]
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ساعت 3:14 شماره پست: 668
تهنایی‌های من
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ساعت 16:0 شماره پست: 100

تهنایی شاید زنی باشد که کم سردش می‌شود. تهنایی چیزی شبیه انتظار آمدن آدمی باشد که آمدنش فقط دل‌گرفته‌گی‌ات را بیشتر می‌کند..یا شاید ساق پاهای لخت دردناک تو باشد یا کف پاهای یخ کرده‌ات..یا بازوهای بی‌مو صیقلی و گندمی و به درد هیچ نخورده‌ات..گره از کار باز ناکننده‌ات...تهنایی شاید کرم‌هایی که می‌خری و نمی‌زنی باشد یا غسل‌هایی که می‌کنی که بعدش نماز نخوانی..یا فرار از تخت باشد..فرار از آدم توی تخت باشد...یا نوک بینی کوچولو و گربه‌ای نانا باشد سرد و قرمز و شیطان..نمی‌دانم. شاید هم بوسیدن این نوک بینی باشد..یا رفتن با بن و نانا زیر لحاف و خوابیدن باشد..در حالی‌که باران می‌بارد و توی شونزه آذر نزدیک پارک لاله جایی باشد که کسی که به خاطرش همه چیز را از دست دادی با دختر باریک و لاغر ساندویچ دارد می‌خورد کم‌چرب..کم‌چرب برای دخترک پرچرب برای خودش..چرا دونفری‌های کوچک را همه‌گانی می‌کنی آخر؟!
درست برعکس من و سال..من هم زمان‌های خیلی کمی با سال دو نفره بودم..اما با او هیچ وقت..هیچ وقت..حتی همان زمان‌های کم را دونفر ه نبودم با او...آدمی که زمستان‌ها می‌رود جای سردسیر و تابستان‌ها جای گرم‌سیر...
من یک جای روحم نم دارد. اصلا هم خشک نمی‌شود هر چه بگیرمش روبروی آفتاب.

ارشیا و آقای رز و شونزه و نیم بن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ساعت 14:36 شماره پست: 93

تا برسم پیش خانم خیاط خیس شده بودم از بارون. لباسمو پرو کردم و تموم وقت استرس نگاه پشت پرده‌ی شوهرشو داشتم. که از اتاق بغلی اخبار می‌شنید و پای سخنرانی عزاداریا بود..دلم می‌خواس برم شوهره رو قایمش کنم تو حموم درشو ببندم روش و بعد لباسمو دربیارم. هر چی که بود لباس دور پهلو و شکم تنگ بود...ماهی شده بودم توش...گفتم بازترش کنه اینو نمی‌تونم جلوی بابام بپوشم گیر می‌ده که تنگه مناسب لباس عزا نیس..گف باشه..
می‌‎گه ساعت ده نمی‌یای روضه‌ی خانم غلامی؟ هر سال همین برنامه‌ی بهانه‌تراشیمه. می‌گم شاید امشب اومدم. می‌دونم نمی‌رم. مشکلی با روضه و عزا ندارم. مشکلم با خودمه: حوصله‌ام سر می‌ره و می‌افتم به خمیازه وسط زن‌هایی که یا واقعا دارن گریه می‌کنن یا ادای گریه کردنو درمیارن و چش چنتاشون به من می‌افته و هی باید خمیازه‌امو بخورم..یا منم ادای گریه کردنو دربیارم و شمارش معکوس کنم تو دلم برای تموم شدن مراسم و بلند شدن و رفتن...
کتوتیفنی که دیشب خورده بودم باعث شده بود گیج باشم و وقتی زدم بیرون بارون خیلی شدید شده بود ارشیا رو دیدم پسر همسایه رو که زیر سایه‌بون خونه‌اشون به بارون نگاه می‌کرد. پرسیدم حال رز چطوره؟ اسم سگشه. سگشو خیلی دوس دارم. اصن نمی‌دونم چرا این روزا این‌قد دلم می‌خواد سگ یا همستر داشته باشم. ..می‌دونم حرفشو بزنم مهندز پرونده‌ی همسر بودنمو می‌زنه زیر بغلم و تقدیمم می‌کنه با امتنان فراوان خدمت بابام که دختر سگ بازتو بیا تحویل بگیر حاجی.
سگ؟ نجاست؟
دوس دارم خوب. سگ ارشیا خیلی قشنگه. ارشیا از بن کوچیکتره. هیشکی بازیش نمی‌ده. پسرای محله براش خط کشیدن تا سر کوچه‌امون از اون خط حق نداره بیشتر رد شه. می‌گن یه جوریه. چون خیلی حیوون داره و با هیشکدومشون دوس نیس.بن باهاش خوبه منم باهاش خوبم.
گف رز خوبه..پیرتر شده اما بزرگ‌تر نشده. نژادش این‌طوره.
گفتم یه بار بیارش ببینمش گف چشم..بعد سرشو انداخ پایین بولنده و خیلی روشن. اراذل و اوباش کوچه اسمشو گذاشتن "فرشته" دوس دارم به مادرش برم بگم مواظبش باشه. مادرش پرستاره. عصبیه و افسرده‌اس. ۲۴ ساعته سر بچه‌های کوچه داد می‌زنه ساکت باشن که بتونه بخوابه. شب‌کاره و روزا باید بخوابه. پدرش هم نمی‌دونم کجاس. یعنی اصن ندیدم پدرشو تا حالا. یه خواهر داره که شبیه خودشه. یه بار تو گوش خواهره زدم. اون موقع ارشیا سه سالش بود. بن رو زده بود و خواهره ازش طرف‌‎داری می‌کرد. حالا خواهر خیلی قد کشیده و با هم خوبیم. یعنی فک کنم زیاد براش مهم نباشه که زده باشم تو گوشش اون قدیما. می‌گه حیوناتشونو از کجا می‌خرن. یه طوطی دارن اسمش کاسکوئه. حرف می‌زنه. ۳ تومن خریدنش و بن داره عقلشو از دس می‌ده.
به ارشیا می‌گم سگت مگه مرد نیس؟ می‌گه آره نره. می‌گم خوب اسمشو بذا جک رز اسم زنه. می‌پرسه واقعا؟ می‌گم آره کی اسمشو انتخاب کرده؟ می‌گه خواهرش. می‌گم نه اگه سگ توئه. اسمشو بذا جک می‌گه حالا دیگه عادت کرده..وقتی صداش می‌زنن رز دم تکون می‌ده..بعد دیگه الان خیس خیسم..تموم لباسام بم چسبیده و با ارشیا حرف می‌زنیم چن‌تایی از اهل محل رد می‌شن و بر و بر نگامون می‌کنن. عجیبه براشون که زنی به سن من از پسری به سن ارشیا چی می‌خواد. خیلی دلم می‌خواد بش بگم برو رزو بیار ..اما می‌ترسم از مامانش. همه‌اش فک می‌کنم مامانش مسته یا خماره. بن گفته بود ارشیا بش گفته مامانش با الکلایی که از بیمارستان کش می‌ره مشروب درس می‌کنه و هی می‌خوره..کاش دوس شم باش. یادم بده.
به‌هرحال..چنتا در هی باز و بسته می‌شه..کوبیده می‌شه به هم..زن‌ها با نگاه‌هایی پرسنده و جستجوگرانه نیگامون می‌کنن و درارو می‌کوبن به هم. مردی رد می‌شه با پلاستیکی رو سر..باز برمی‌گرده نگامون می‌کنه و چشش که تو چشم می‌افته زیر لب چیری می‌گه که نمی‌شنوم. ارشیا می‌گه خیس خیس شدین..بعد تنم یه هو می‌لرزه. عین گنجشک خیسی که یه هو بال‌هاشو بتکونه خودم تکون می‌دم و می‌دوم سمت خونه...می‌گم مواظب خودت و آقای رز باشه. می‌خنده. دس تکون می‌ده.
...
تا کلید بندازم..نامه‌ی بن رو می‌بینم که چسبیده به در آشپزخونه: مامان من دیکته شدم ۱۶و نیم..ببخشید.
خیلی دلم می‌گیره. چرا این‌قد درس‌‌نخون شده؟

به سگی فک می‌کنم که مرده و اسم زن روشه.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ساعت 18:29 شماره پست103
باد و باران بود. بچه‌ها دیوانه‌ی گنجشکی شده بودند که از این سر آشپزخانه تا آن سر هال را پرواز می‌کرد و هر چه در آشپزخانه را باز کردم نتوانست راه فرار را پیدا کند. به‌اشان گفتم خیلی دنبالش ندوید خسته می‌شود می‌میرد ها..بن گفت جدی؟..نشست روی در گنجشکه. بن گفت: دهانش باز است حتما خیلی خسته شده..و گفت مامان تو دلت برایش می‌سوزد؟ فکر کردم دلم برایم می‌سوزد و گفتم بله..چشم‌های سامورایی مشکی و تیز بن برق زد که مادری دارد که جک و جانورها را دوست دارد. نانا مثلا خیلی اذیت شده باشد گفت: مامان گنجشک چرا می‌آید آخر توی اتاق؟! ..صورتش مثلا کلافه و اذیت بود اما داشت از ذوق‌زده‌گی غش می‌کرد. گفتم برای این‌که خنگوله و رفتم دم درایستادم. باد بود و باران. زیر چادرم دامن بنفش پایم بود و بلوز سفید که دور یقه‌اش گیپور مشکی دارد. قبلن‌ها مال مینا بود بعد که گل و گشاد برای مینا دادش به من. من و خواهرهایم لباس خیلی عوض می‌کنیم. خانه‌ی روبرویی پرچم یاحسین زده بود تمام کوچه خیس بود . یادم روزی افتادم که با سال آمدیم این خانه را نشانم دهد. آن سال هم محرم بود و عجب بارانی بود. آن روزها همه چیز برایم غریبه و ناآشنا بود. بوی گاز تند لوله‌های گاز و آب دم در خانه‌ها جوی‌های آب توی کوچه که پر از ته سیگار خیس و آشغال بود...پسر همسایه از شرکت برگشت. کفش ایمنی و لباس کار تنش بود. روزهای اولی که آمده بودیم این‌جا سرباز بود خیلی ازش بدم می‌آمد. حالا هم می‌آید. نگاهم نمی‌کند البته سلام هم نمی‌کند اما بیشتر ازش نفرت عجیبی دارم چون شبیه اسرائیلی‌ها است به نظرم. نظامی‌های اسرائیلی. موهایش را از ته می‌تراشید و چشم‌های تیز روباهی داشت که ازش مشمئزم می‌کرد. چشم‌های روباه توی صورت روباه فقط قشنگند. برادرش هم که قبلا دبیرستانی بود و حالا هم‌کار برادرش است آمد. این یکی قابل تحمل‌تر است. موهایش صاف و بلند است اما من از این یکی هم خوشم نمی‌آید. از کوچه‌ی بغلی زن‌ها ظرف نذری به دست می‌آمدند بیرون. خودم را تصور کردم چادر به سر دو ظرف نذری به دست سمت خانه می‌آیم. پیردختر خشکیده‌ی قرآن خوان و مداح خانه‌خرابه‌ی روبرویی مادرش را راه می‌برد. برادر دختره دیوانه است. همیشه دامن پایش می‌کند و رکابی مردانه و دم در فحش‌های بلند بلند می‌دهد. مادر و دختر هر دو پیر و چادری و خسته به نظر می‌رسیدند. پدرشان هم همین تابستان مرد. هیچ‌کس نرفت خانه‌اشان. خودشان یک پارچه‌ی کوچک زدند. برادری دارند اصفهان که تا حالا یک‌بار زنش را نیاورده. همه می‌گویند حق دارد با این فامیل. پدرش که مرد گفته‌اند آمده قبرستان پای کوه خاکش کرده و برگشته. دختر توی یک دست ظرف غذا را گرفته بود و با دست دیگر مادرش را راه می‌برد..فکر کردم مادرش همین‌روزها می‌میرد خودش می‌ماند و برادر دیوانه‌اش. ..فکر کردم چه کسی ممکن است بگیردش؟..هیچ‌کس. از ته کوچه‌ی نذری‌بده زنی می‌آمد. توی دستش پوشه داشت نمی‌دانم چرا فکر کردم خوش‌به‌حالش لابد حوصله‌اش سر نمی‌رود..بعد نزدیک‌تر شد. شناختمش دختر همسایه‌ی ته کوچه است. پدرش برایش همین نزدیکی‌ها خانه خریده بود. یک‌بار که تازه نانا ..خیلی وقت پیش.. ازم پرسید حوصله‌ات تنهایی سر نمی‌رود این‌جا؟..همه‌ی زن‌ها داشتند به النگوهای پهن و درشتش نگاه می‌کردند. من فقط دلم می‌خواست پدرش پدرم باشد...و برایم خانه‌ای نزدیک خودشان می‌گرفت... وضع پدرش وضع پدرم...ول کن شهرزاد. نزدیک شد و برای این‌که مشکوک و دیوانه به نظر نرسم که توی هم‌چین هوایی دم در ایستاده‌ام هی خودم را نگران نشان دادم و ته کوچه را منتظر نگاه کردم. الکی. منتظر هیچ‌کس نبودم. نزدیک شد و دیدمش که از دانشگاه برمی‌گردد. حسودی‌ام نمی‌شود به‌اش من هم اگر بخواهم یکی از دانشگا‌ه‌های این‌جا را می‌روم اما من چیزی دارم که او ندارد: من بی‌حوصله‌ام و او نیست. به من سلام کرد. جواب دادم... و رفت. همان‌طور مصمم سر بلند کرده ..بچه‌اش تپلی است ... زنی که در کوچه لباس و این‌ها می‌فروشد به من گفته بود مادرش خیلی قشنگ است و مردها همه‌اشان مادر این دختر را می‌خواهند..بعد مادرش که قرار بود از پدرش طلاق بگیرد نگرفت و برگشت سر خانه زندگی‌اش و من دیدمش که قدکوتاه است و چاق و سفید و باسن خیلی بزرگی دارد. نمی‌دانم چرا باید همچین زنی را خواست اما به‌هرحال هرچه هست زن مهربان است. خیلی مهربان. ماشین‌ها آمدند و من منتظر یک سمند سفید بودم. ..مردهایی که توی ماشین سمت گاراژهایشان می‌رفتند به من نگاه می‌کردند و من نصف صورتم را با چادر نمازم پوشانده بودم که مثلا خیلی سردم است و منتظر کسی هستم..بعد به کوچه‌ی بغلی نگاه کردم باز..چرا کسی برای من نذری نمی‌آورد؟! گنجشک‌ها از روی پلیت سقف خانه‌های شرکتی رفتند زیرش و کز کردند. یکی‌شان خنگ بود. به گنجشک آشپزخانه فکر کردم. چه خری بود این گنجشک..نصف خانه را آب برد که بتواند باز برود بیرون و او هم‌چنان خبر مرگش خودش را به در و دیوار می‌کوبید و دل من را کباب می‌کرد..به خودم دلداری دادم هر وقت باران ببارد کسی می‌میرد. صاعقه می‌زند به کسی. کسی را برق می‌گیرد..اولین باران این‌جا که بارید مادرم به من زنگ زد و گفت دختر فامیلش را برق گرفته. دختر نوزده سالش بود و یک دختر یک‌ساله داشت. دختر نبود البته. باید می‌نوشتم زن...بعد من چیزی نگفتم..و وقتی رفتم مادرم را دیدم مادرم گفت دختر توی غسالخانه موهای بلند داشته و پهلویش را کابل برق سوراخ کرده..گفت مردهشور گفته چه موهایی چه اندامی حیف این دختر که برود زیر خاک..من فکر کردم همیشه وقتی زن جوان یا دختری می‌میرد نقل می‌شود این چیزها از زبان مرده‌شور..هیچ وقت نشنیدم مره‌شوری بگوید چه مرد رشیدی چه هیکلی..حیف این سبیل‌ها نیست که برود زیر خاک..یا حیف این قد و بالا یا هر چی که در مورد مرد می‌گویند که زیبایش می‌کند..من فکر می‌کنم این حرف‌ها را مادر دختر یا خواهرانش یا هر کس دیگر درست می‌کند که بگویند چه دختر دسته‌گلی از دست داده‌اند. خوب گنجشک هم ممکن است توی باران بمیرد. گوشی‌ام زنگ خورد. مورتون بود. هیچ به محبت خواهر برادرانه‌ی از سر بیکاری‌اش نیاز نداشتم. جواب ندادم...بعد به سال زنگ زدم. تا جواب داد بله؟ سمندش را دیدم. ناخواسته لبخند زدم و او من را که دید دم در سر تکان داد. مثل این‌که بخواهد بگوید چرا دم در ایستادی آخر..هی ماشین را آورد و برد و بالاخره پارکش کرد و توی این فاصله ده بار سرش را تکان داد که یعنی چرا دم در ایستادی..بعد با سر اشاره کرد برو تو..من شانه بالا انداختم که یعنی نه نمی‌روم..بعد سر تکان داد که یعنی از دست تو..من خندیدم که آره دیگه ماییم..بعد پیاده شد و گفت بیرونی چرا؟ گفتم منتظرت بودم. بعد حس کردم دروغ گفتم اما خیلی هم دروغ نگفتم.

شب کوری استاد ما
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ساعت 0:58 شماره پست: 83

اول دبیرستان طرح کاد داشتیم. یعنی چهارشنبه‌ها می‌بردنمان یک مدرسه‌ی دیگر. که باید سوار اتوبوس می‌شدیم تا بش برسیم. تو مدرسه انتخاب می‌کردیم بافتنی یا خیاطی یا گلدوزی یاد بگیریم. خوب بود. من بافتنی یاد گرفتم.کمی هم خیاطی.چیزهای گاگولی هم بافتم. یک دامن به دردنخور. با یک بلوز که شبیه پولیور شیرو بود.شیرو را می‌شناسید. نقش سلطان و شبان سریالی به همین اسم که آهنگ قشنگی داشت: دری ریری ری ریری. تشکر نکنید می‌دانم کاملا آهنگ رو حس کردید. من بدیعم. اصلا.
بعد آن روزها اتوبوس‌ها خیلی افتضاح بودند. شلوغ و کولرندار و قسمت زنانه مردانه یکی. وسط مردها پیرزنی ولو بود و وسط زن‌ها مردی بغل زنش نشسته بود. کاری به این مسائل تبعیض‌ناگرایانه‌ی جنسیتی ندارم.منظورم این است که خیلی کسی در پی تفکیک و انفکاک نبود چون همه‌امان منفک فی‌ سبیل اله بودیم. اما خوب از این حرف‌ها زده می‌شد:

دختری داد می‌زد آقا در عقبو باز کن. که مجبور نشود برود از در جلو بلیط بدهد و انگولک شود اما راننده‌ها مثلا همین ممد قوطی خودمان که نمی‌دانم زنده است یا مرده حالا، لج می‌کردند. حق داشتند. دخترها لاشی بودند و بلیط نداده پا به فرار می‌گذاشتند. یکی‌اش خودم. قسمت بیشتر دوران دانش‌آموزی‌ام در حال فرار از بلیط دادن گذشت.
استدلالم این بود: پول بلیط که مستقیم به جیب راننده نمی‌رود. خلاصه هر چه بود وقتی رسید که اگر دختری زنی می‌گفت آقا در عقبو باز کن پسرها یا مردهایی بودند که بگویند: آقا خانم می‌گه در عقبتو باز کن. این‌طور شد که من نسبت به نگاه مردها به زن‌ها دچار سوء‌هاضمه شدم.
من چه می‌گفتم؟ در مورد طرح کاد بود. از زن‌هایی بگویم که توی اتوبوس مثلا بلیط‌شان توی کرست‌شان بود. سوتین فعلی.و بلیط را چروک و خیس عرق دست راننده می‌دادند و راننده: از کجات درش اوردی خواهر من؟
خوب یک‌بار من گیر کردم لای در.در واقع در رویم بسته شد. من جیغ زدم. خیلی جیغ زدم تا از لای در درم اوردند. از شدت نحیفی مثل یک نشان‌گر ناطق کتاب بودم. همان که باباهایمان با روزنامه به شکل یک فلاش درمی‌آوردندش. پرس شدم. حالا بودم در رویم بسته می‌شد؟ غلط می‌کرد اتوبوس پنچر می‌شد..
می‌گویند چاقی بد است. هه.
یک‌بار موج جمعیت مونث من را راند ته اتوبوس. از من چیزی نمانده بود جز ته خودکارم. از شدت فشار و له شدن و این‌ها مجبور شدم به گرفتن سینه‌های زنی عظیم‌الجثه و سیاه که چادرش را لای دندان گرفته بود..سینه‌ها عین کش‌هایی پهن در دستم کشیده شدند و زن داد زد تخم سگ کندیشون...دنبالم هم بود تا ته مسیر که گیر بیاورد بکوبتم لابد، من قایم شدم پشت سر بچه‌ها...یک‌بار هم رفتم و پرت شدم توی بغل زنی که نشسته بود. خیلی زشت بود زنه. از شدت زشتی‌اش لپم را کشیدم. یعنی دیدید جنوبی‌ها وقتی می‌ترسند یا خجالت می‌کشند یا ذوق می‌کنند دست می‌کشند رو لپ‌شان این‌جوری و می‌گویند:وووووی؟ تهرانی‌اش می‌شود اِ وا. خلاصه من ووووی گویان لپم را به حالت چنگ کشیدم چون وقتی چشم باز کردم دیدم یک دندان و یک چشم به من زل زده. زن به عربی گفت: شو های گامت اتیر بخدهه؟!!من دیگر طاقت نیاوردم و گفتم سامحینی خاله لعد اتریدین ایر ابفردت عزچ و پیاده شدم. فحش‌های زن بدرقه کننده‌ی راهم بود بت الچلبش را خودم شنیدم. بچه‌ها گفتند به مادرم هم فحش داده. حالا هیولا حتما مرده.
خلاصه در این رفت و آمدها بود که غلام‌رضا که سال قبلش باهاش دوست بودم و برای این دوستی پدرم در راه اسلام کاملَنم را سرویس کرده بود آمد و گفت: بت گوفتوم برا تولدوم عطر نه‌یار عطر جدایی می‌یاره.
پارسالش من یک اسپری دویست تومنی بو گندو به او داده بودم و او می‌گفت یعنی اعتقاد داشت اگر به دوست دختر یا پسرت به اصطلاح خودش عطر هدیه دهی در اسرع وقت جدا خواهی شد ازش...اما در اصل آمده بود تیپ سیاه یک دست مو پشت بلند شلوار ساسون‌دار فکلی‌اش را به رخم بکشد. با کفش قیصری و کمربند سفید. دقیقا داشت با من اختلاط می‌کرد که خانم فاطمی من را دید. من مجبور شدم فرده‌ی عز خانم فاطمی را ببوسم که به پدرم نگوید. من را از طرح کاد مدتی اخراج کردند. این شد که به خواندن رمان‌ها فهیمه رحیمی روی آوردم و الان هم در خدمت دوستان هستم. می‌خواهم بگویم چقدر گذراندن دوره‌ی طرح کاد در زندگی کمکم کرد. اسم اولین رمانی که از خانم یا آقای فهیمه رحیمی خواندم تاوان عشق بود. خیلی متأثرم کرد. یک دختر داشت ارمنی. می‌بردندش اسرائیل یک استاد هم بود دختر می‌رفت خانه‌اش کار بکند و او نمی‌کردش.آخر کتاب توی بغل استاد سر می‌‌خورد و مسلمان می‌شود. موهایش صاف بود و بلند و خوشکل بود. من که گمان می‌بردم خیلی زشت هستم با حسرت به بغل استاد فکر می‌کردم. استاد کونان یا یک همچین چیزی بود اسمش. این شد که بعدها فکر کنم به کش تنبون ح جیمی آویختم. حتی بعدها گفت بیضه‌اش را در این آویختن‌ها معیوب کرده‌ام. بیچاره استاد من شامس نداشت. دختر زیبا عاشق استادش شد و استاد یک حوری گرفت، استاد ما دست بر بیضه‌ی معیوب برد و شب‌کوری گرفت.

چرت و پرت شنیدم.

این‌که الهام چوب در کون پدر و مادر سال گذاشته و اونا چاره‌ای جز تحمّل و سکوت ندارن. این‌که خودشون این رو خواستن و  حالا چیزی نمی‌گن که شماتت اطرافیان ( از جمله من)فراهم نشه..این‌که انتخاب ترون- که منم - هی گفته می‌شه که از همه بهتره..

در دلم به تخمم‌گویان به حرفای ترون گوش می‌دم. اگه هم الهام بگادشون خوشحالم نمی‌کنه و اگه روی من پیش‌شون از قلب‌شون سیاه‌تر بشه یا شده بود ناراحتی ندارم ..چیزی که واضح و روشن می‌خوامش اینه که زود بشه فردا و اینا با بچه‌هاشون و جو معلمی فرهنگی‌اشون بزنن به چاک و تا سال بعد و بعدش پیداشون نشه...
می‌تونم در دل بچه‌هام رو دوس داشته باشم..و نخوام هی این رو بگم به سال..می‌تونم بشنوم که سال بگه عزیزم تربیت خوبی کردی بچه‌هات رو و چقدر غلط می‌کردم که می‌گفتم براشون مادر نبودی و تو دلم بگم آره غلط می‌کردی و الانم داری غلط می‌کنی که می‌گی غلط می‌کردی..گیریم یه عزیزم بندازی اولش که بخوام بابت تموم اون مادرنیستی‌هایی که حالا داری اعتراف می‌کنی بی‌جهت و دلیل بوده  گفتن‌شون به من بگذرم ازت..باز سال کسی رو دیده که بچّه‌های عنی داره و یادش افتاده که من گل بودم و بچه‌هام بلبل.

اینا رو می‌شنوم و ملال و ... فقط ملال هم نه. یا شاید به‌طور واضح ملال نه..مثلا بی‌حوصلگی..که البته اونم نوعی ملاله..اینا رو می‌شنوم و می‌رم دشویی...رو به آینه فرق یه وریم رو چک می‌کنم که سفیدِ سفیده...صدای گوز تیز همسایه می‌رسه بم...صداش چون نیزه‌ای سکوت شب رو می‌شکافه...صدا رو می‌شنوم و بی‌عکس‌العمل؛ هنوزدارم فرقم رو چک می‌کنم..فرق سفید یه وری‌ام رو...متاسف می‌شم که خنده‌ام نگرفته و همچنان دارم فرق یه وری سفیدم رو چک می‌کنم.
حس می‌کنم این صدایی که هم‌چون نیزه‌ای سکوت شب رو شکافته مناسب‌ترین چیزِ برای بسته شدن به  کل این جو و حرفا.
چاپلوسیا نوچه..لزجه..بدگوئیا هم ..اصالتی نمی‌بینم ..حتی تو همین دروغا....دروغ‌گویی...کمی خوب بود تو دروغ‌گویی‌ها اصالت وجود داشت..شایدم اینا حرف بی‌معنیه....و من؟ صد البته هستم تو این جریان...شاید حتی پیشی گرفته باشم از تو بعضی‌ها در بعضی چیزا...که اینم مهم نیس.
شاید خیلی بااصالت نباشم..حتما خیلی هم بااصالت نیستم.

گوشه‌ی ناخونام رو می‌چینم، کرم دست می‌زنم..قرص آهن می‌خورم و به این فکر می‌کنم که این روزا چقدر دارم به چیزی، یه حالتی شبیه صبر فکر می‌کنم...یا دارم تمرینش می‌کنم؟ صبر.
سال و صبر.
من و صبر.

سالِ صبر.

سال‌های صبر

من و صبر..

صبر.

صبر.
چیز خوبیه؟
صبر تو عربی اسم گیاهیه که خیلی تلخه..وقتی بخوان بچه‌ای رو از شیر بگیرن کمی، یه ذره‌اش رو می‌مالن به سینه‌ی مادر و اون‌قدر تلخ می‌شه که بچه دیگه سراغش نمی‌ره..با یه بار چشیدن تلخیش می‌مونه تو حلقش و از شیر شیرین مادر می‌کَنه..بعد بزرگ می‌شه..آدم می‌شه..آدمی می‌شه عین بقیه با مجموعه گل و گه بودنا..صبر چشیده و تلخی خورده و از خوشی‌ای که دیگه زمان کندن ازش رسیده، جدا افتاده.

صبوری؟ زیاد ندارمش و اون‌قدارم که به نظر می‌رسم(شاید) باوقار نیستم. اما گاهی بش فکر می‌کنم به صبوری. وقتی می‌بینمش، وقتی حسش می‌کنم در خودم،حس می‌کنم شبیه چیزی شدم که دوس دارم باشم.

ترون و شوهرش عضو گروه سرود فرهنگیا هستن. الان نشستن مرد دس دور شونه‌های زن و تمرین سرود می‌کنن.

تو گروه کُر هستن. احساس سال شصت و هشت دارم.

دلم تنگ شد .

خوش‌به‌حالشون به هم میان.

هر دو کس‌خلن اما چون هردوشون کس‌خلن از این کس‌خلی از عذاب نیستن. و حتی متوجه نیستن.

و این مهمه.


بارون میاد 

حیف این هوا که با یه مشت چسوی از بارون بترس  حرومش کنی.

مامان من مثل یه فرشته چاقو رو از دست برادرم گرفتم و نجاتش دادم.

نانا داره این رو میگه.

تقلیدی یواشکی از پسر ترون...پسر بزرگه اش.

اداش رو درمیاره و غش کرده از خنده.

یعنی زود میگذره؟

این حال ناخوبم برا  اینه که ترون میخواد بیاد؟


دوازده سال پیش بود؟
آره؟

اون روز یادمه.

نباید اون کار رو می‌کردم.


ارسال پیغام به مدیر

برام پیام گذاشته اون روز که خودکار از جیبم برداشتی با بی‌حوصلگی انگار بخوای یه چیزی رو فیصله بدی و برای یارو نوشتی برو گمشو گذاشتی رو میز جلوی همه یادته؟
چطور پیدام کرده؟!
نوشته هنوز هم جذابی و نمی‌دونی.
چطور پیدام کردی با این همه اسم مستعار؟!

الان دوس دارم بپرسم: واقعا؟! هنوزم جذابم و نمی‌دونم؟!

روم نمی‌شه اما.

غصه بعضی وقت‌ها یک جنون آرام اما شدید است.
بعضی همزمانی‌ها بزرگ‌تر از آن هستند که بتوانیم انکارشان کنیم.
شاید اگر می‌دانستم قرار است در پارک ببینمش به پارک نمی‌رفتم..
عشق در زمستان آغاز می‌شود/ سایمون ون بوی/ ترجمه‌ی عرفان مجیب/ صفحه‌ی 64

هیچ وقت نفهمیدم در یک تماس تلفنی کی باید تلفن را قطع کنم. همیشه سعی می‌کنم آخر هر تماس حتی اگر طرف قطع کرده باشد، حتما یک "خداحافظ" بگویم.

عشق در زمستان آغاز می‌شود/ سایمون ون بوی/ ترجمه‌ی عرفان مجیب/ صفحه‌ی 62


شایدم بی‌حسی بد.


حالا حالم خوب نیست اما دلیلی هم ندارم که بد باشه.

بی‌حسی خوبی دارم.

لباسا رو تا می‌زنم.

جمع می‌کنم از رو طناب که باز پهن کنم.

برادرم به مادرم گفته زنش بهترین زن دنیاست. گفته ...و گفته.

مادرم می‌گفت زن‌داییم که مادر زن برادرمه سحر و جادو کرده برای برادرم..حوصله نداشتم بشنوم.

گفتم که شوهرش در هر صورت طرف پسر آخوندشه..و زنشه. زن بوشیه می‌زنه و پسرِ مادرم رو می‌کنه فقط چون بوشیه بسته و حجابش رو رعایت کرده می‌تونه هر چوبی بخواد تو کون پسرِ مادرم بچرخونه. شوهر ِ مادرم هم که پدرمه در هر صورت طرفدار برادرم و زنشه..پس برادرم ترسی از زدن حرفی نداره. مادرم جرات اعتراض نداره.
و این‌طوریه که اون زن به نظر می‌رسه که سحر و جادو کرده باشه برای برادرم. سحر و جادویی وجود نداره. برادرم شخصیت ضعیفی داره. تخم نداره. مرد نیست. فقط دوست داره زنش حجاب رعایت کنه. ساده و احمقه. زنش حجاب رعایت می‌کنه و عین انگشتر تو انگشتش می‌چرخونتش.
تموم شد.
و اینا به من ربطی نداره و مهم نیست. فقط نمی‌خوام برای عید بیان این‌جا لطفا.
تحمل این رو ندارم که زن نیاد سرسفره چون سال نشسته و بوشیه انداخته که کسی روی ماهش رو نبینه. و با عرض کونش کل اتاق رو بگیره  و من هی برای سال از زیر در غذا رد کنم که چشمش به هیکل زیر چادر ذخیره شده‌ی  حضرت خانم نیفته.
واقعا تحملش رو ندارم و ازم برنمیاد.
مادرم گفت می‌خوان بیان.
گفتم نه.
- خوب چی بگم دختر؟

- بگو شهرزاد گفته نیان...اگه ناراحتن نفرینش کنن یا براش از این چیزا درست کنن که زیاد درست می‌کنن...دعای نمی‌دونم ازاله‌ی تخم و اینا.
- خودت نمی‌گی؟

- نه.

- چرا؟

- نمی‌خوام با کسی حرف بزنم.

- صله‌ی رحم خوبه شهرزاد

- برو بیبنیم بابا.

ناراحت شده. این تکیه کلام خودشه همیشه به من. فارسی می‌گدش این‌طور وقتا.

تو آینه خودم رو می‎بینم. گردنم بالا گرفته شده‎‌اس و اخم دارم.

- باید برم ..مواظب خودت باش..زیاد کار نکن..قرصات رو بخور...
- کسی کمکم نمی‌کنه شهرزاد

- کمک بخواه..ازشون بخواه

می‌دونم بساط بدگویی پشت سرم پهنه بعد از قطع تلفن.

- بابات می‌گه چرا برا عید نیومدن؟

- بابام این رو نگفته..دروغه..بابام سرش به آخوندش گرمه و نوه‌ی پسری‌اش...و عروس کون گنده‌اش...باید برم فردا مهمون میاد

- کی؟

- خواهر سال

-طرف اونا شدی؟

- طرف هیچ گهی نیستم

- چرا رفتی خونه‌اشون..مگه نگفتم خونه روستایی نرو..تو اون خونه انداخته بودنت و وقتی دزد زد انداختنش گردنت..حالا ساختنش و با عروسش توشون..یادته برای بن یه راه سیمانی نزدن .تا دشویی برسونه خودش رو..من بودم نمی‌رفتم

- الکی می‌گی..دروغه اینا..برای من شیری...بودی می‌رفتی خوب هم می‌رفتی..برای من فقط زبون داری و شیری..شوهرت می‌بردت..خوبم می‌بردت..نمی‌رفتی هم رو گردنت راه می‌رفت..بعدشم نشستی الان داری پرم می‌کنی؟!..برای چی برای موضوع به این مسخره‌ای دعوا درست کنم با سال؟ جلوی بچه‌ها؟ گناه دارن بچه‌ها حالشون گرفته می‌شه..به اندازه‌ی کافی خریت کردم قبلا و حرفتونو گوش دادم و الکی حال خودم و بچه‌ها و باباشون رو گرفتم..
-من نمی‌رفتم

- باشه تو خوبی..تو قوی هستی.

- من و بابات راضی هستیم ازت بخدا..

- هر کی بابام ازش راضی باشه یعنی آدم غلطیه..زمانی احساس موفقیت می‌کنم و خوشبختی که بابام تاییدم نکنه..یعنی مسیر درست رو انتخاب کردم اون وقت

- تو این‎طوری نبودی.

- استراحت..قرص..خواب..خداحافظ.


غبار و خاک رو از روی میز تلویزیون و گل میزها تکوندم..از روی باکس‌های روی دیوار..از روی طاقچه کولر..لکه‌های روی دیوار رو با شیشه پاک کن و پارچه پاک کردم..میز تلویزیون و خرگوشای چوبی روش..سطل آشغال بغل کاناپه‌ی روبروی میز تلویزیون رو خالی کردم..کیسه‌ی کوچولو توش گذاشتم..جارو زدم..ظرفا رو شستم..بوی بد ظرفشویی رو سابیدم...لباسا رو انداختم لباسشویی..کف آشپزخونه رو جارو زدم..
فکر کردم.
به مادرم که عصر به من زنگ زده بود..گفته بود دیگه دوستش ندارم..گفته بود مگه اون چی‌کار کرده با من..گفته بود اون که به بدی مادرای دیگه نبوده..نگفته بود که به خوبی مادرای دیگه نزدیک نبوده حتی... گل‌های خشک رو ریخته بود تو کیسه زباله..آب گلدونا رو با بوی بدش خالی کرده بودم تو ظرفشویی..ماهی‌های مرده رو داده بودم بن و نانا دفن کنن..سبزه‌های خشک رو ریخته بودم دور..عود روشن کرده بودم..دستمال کشیده بودم روی اجاق گاز...به ناهار فردای ترون اینا فکر کرده بودم..
به حرف بچه‌ها گوش داده بودم که بن به نانا می‌گف: نانا دوست دارم که دوستت داشته باشم
- خوب داشته باش
- نه..دوست دارم اما نمی‌تونم
- خوب نداشته باش
-آخه دوس دارم دوستت داشته باشم
- خوب داشته باش
..
بقیه رو نشنیده بودم و فکر کرده بودم به عصر که مادرم نق زده بود به جونم که چرا این‌همه فاصله گرفتم ازشون...از اون..که دیسکش درد می‌کنه...که زده به پاش..که کسی کمکش نمی‌کنه..
چرا خسته شده بودم..ساکت نشده بودم مثل هر بار؟ چرا با اون صدای مرده و بی‌حال و خیلی سرد گفته بودم حالا چی‌کار کنم؟
چرا گریه کرده بودبعد از شنیدن صدام؟
چرا...
چرا گفته بودم باز مریض شدی که بیای پیشم..؟
چرا..
چرا من این‌همه..
فکر کردم..بی‌ربط..بی‌ربط به ماه فکر کردم. که دوره..و قشنگه...اما اگه برم روش..اگه برم روش قشنگه؟ نه.
ماه از دور قشنگه.
به این‌که چی‌کار کنم اگه شوهرم به بدی شوهرای خواهرم نیست؟ که آدما خوب می‌بیننش و واقعا هم خوب هست. چی‌کار کنم که به اندازه‌ی دیگران بدبخت نیستم یا دیگران فکر می‌کنند نیستم یا من حس می‌کنم نیستم....یا...
چی‌کار کنم که شوهرم زیدبازی دوست نداره زیاد..چی‌کار کنم اگر دیگران می‌بیننش که دوستم داره..
چی‌کار کنم اگه علیرغم همه‌ی اینا بشکن نمی‌زنم از خوشی...نمی‌میرم از حس خوشبختی و سعادت.
چی‌کار کنم که دیگران شاید خوش نداشته باشن بدبختیای زندگی‌ام رو ببینن..بش فکر کنن..خوبیای زندگی‌ام خیلی بزرگ‌تر از حجم واقعی‌اش به چشم میاد و بدیاش دیده نمی‌شه. نادیده گرفته می‌شه از اصل.
شکر می‌کنم.
شکر خدای بزرگ که سالمم..که بچه‌ها خوبن..که باباشون هست  و خوبه..شکر که نونی هست..آبی هست..سرپناهی هست..محبتی هست..شکر که فکری هست..
شکر.
اما معلق نمی‌زنم و شادی‌های اغراق شده نمی‌پراکنم به محیط...چی‌کار کنم اگر به چشم دیگران زنی همه‌چیزدار و بسیار خوشبختم که "معلوم نیست چشه" و  چرا  "یه‌جوریه".
که شوهر خواهرم زن‌بازه و اون یکی خانواده‌ی خودش رو به دنیا ترجیح می‌ده و اون یکی‌تر نمی‌دونم چی و اون یکی هم زنش رو طلاق داد و با زن پولداری ازدواج کرد..
که من یه لنگم تو نهر شیر و اون یکی تو شط عسل و خودم خبر ندارم و دارم هی غر می‌زنم و نق می‌زنم و راضی نیستم و سعی می‌کنم سیاه‌نمایی کنم شخصیت شوهرم رو که محق به نظر برسم برای چیزهایی که همین مادرم اسمش رو گذاشته بود" از خدا بی‌خبری".
‌دستمال کشیدم به یخچال...میوه‌های پلاسیده رو گذاشتم کنار..غذاهای بو گرفته رو خالی کردم..شیر فاسد رو ریختم دور با پاکت..
روی در یخچال نوشتم شیر یه پاکت بخرن نه سه‌تا که فاسد نشه..کسی ماستی که می‌ندازم رو نمی‌خوره که با اضافه‌اش ماست بندازم
بعد نشستم رو تخت.
رو زانوهام دایره‌ کشیدم..پیچ در پیچ..تو در تو...گم‌کننده..محو‌کننده..گیجی‌آور..
خودم رو تو آینه دیدم.
اخمو.
دندونا رو هم.
لباسا رو تا زدم.
نه. دیگه ازم ساخته نیست. نمی‌تونم.


بله، حتی در سفید هم سفید خوش‌سلیقه و سفید خالی از لطف هست، طیف‌هایی که می‌شود سفید به حسابشان نیاورد.


سرزمین عجایب بی‌رحم و ته دنیا/هاروکی موراکامی/مهدی غبرایی/ صفحه‌ی 35


گربه‌ها اغلب این طرف و آن طرف دنبال چیزهایی می‌گشتند که وجود خارجی نداشت. من هم در بیست و دو سالِ گذشته دقیقا همین کار را می‌کردم.

عشق در زمستان آغاز می‌شود/ سایمون ون بوی/ ترجمه‌ی عرفان مجیب/ صفحه‌ی 49


خانم ریکار دوست دارد با هر دو دستش قهوه بنوشد. سال‌هاست با هم معاشقه نکرده‎‌اند( او و آقای ریکار)، اما هنوز وقتی می‌خوابند دست هم را می‌گیرند.
عشق در زمستان آغاز می‌شود/ سایمون ون بوی/ ترجمه‌ی عرفان مجیب/ صفحه‌ی 48

همه‌ی خواهر و برادرها با هم یک زندگی مخفی دور از چشم والدین‌شان دارند. پدر و مادرها بچه‌هایشان را دوست دارند، اما بچه‌ها هم گاهی نیاز دارند با هم راجع به جنگل غریبی که خود را میانش حس می‌کنند، تبادل نظر کنند.
عشق در زمستان آغاز می‌شود/ سایمون ون بوی/ ترجمه‌ی عرفان مجیب/ صفحه‌ی 42

اندوه سرزمینی است که در آن باران می‌بارد و می‌بارد، اما در خاکش هیچ نمی‌روید. مرده‌ها یک‌جای دیگر زندگی می‌کنند و لباس‌هایی می‌پوشند که با آن‌ها به خاطر می‌آوریم‌شان.


عشق در زمستان آغاز می‌شود/ سایمون ون بوی/ ترجمه‌ی عرفان مجیب/ صفحه‌ی 40


حالا فردا ترون می‌آید. مهم نیست. برای خودم خوشی‌های ساده‌ی خوشمزه کردم اما از تمرین استاد بزرگ عقب می‌افتم. دعا می‌کنم یک روز بماند و یک شب.
دو روز نماند و سه شب.
بعدش شاید دخترها بیایند.
خوبم اما فیلم کم دیدم.


مدت گذشته نه جایی رفتم و نه کسی آمد. خواستند بیایند گفتم نه. با سال و بچه‌ها موسیقی شنیدیم توی ماشین. من پرتقال و سیب پوست گرفتم دادم به‌اشان. لقمه‌های نون باگتی برای سال..تخمه برای نانا..چای برای خودم..گاهی پیاده شدیم من از کنارها عکس گرفتم..این‌ها.
یکی از بهترین تعطیلات نوروزی‌ام را خیلی علکی پلکی گذراندم.

می‌ره و میاد. باز می‌ایسته.
از کباب تابه‌ای راضی نیست زیاد. بوش خونه رو برداشته. بوی پیاز چرخ شده توش که گذاشتم تو یخچال بیست و چهار ساعت بمونه و نعناع‌ها و هر چی که لازم بود از بابام  بپرسم و پرسیدم. نسخه‌ی اختصاصی خودم رو هم اضافه کردم...
وقتی صباح می‌رسه به من بلبعد رایده..بلقرب رایده..که یعنی وقتی دوره می‌خوامش وقتی نزدیکه هم می‌خوامش..به سال اشاره می‌کنم با نوک انگشت..این یعنی قُرب و نزدیکی...دوری هم دورش می‌کنم مثلا عین مگس...
- خیلی فیلمی شهرزاد...خیلی...با کی گشتی این‌قدر "حرکات شنیع" تو وجودت هست؟
 می‌خندم از شنیدن حرکات شنیعش.
نمی‌دونم حتی وقتی برای خودش فیلمی و ادایی عشوه می‌ریزم و لوند می‌شم تحملش رو نداره چرا..نمی‌دونم چرا. یعنی می‌دونه بازیه اما تحمل نَم‌کنه. زورش میاد.انگار زورش نرسه..واقعا دلیلش رو نمی‌فهمم اما انگار جوش بیاره و عصبانی شه. خوشم میاد این‌طور وقتا..با چشمای خمار و نوک انگشتی بوس می‌دم و فوت می‌کنم سمتش و  اینا..
- بیا! می‌گه از هیفاء وهبی خوشم نمیاد...خودت که بدتری ازش تو لوس‌بازی و عشوه‌های خرکی اومدن..حالت بد نمی‌شه از خودت؟
با صدای تو دماغی و لوس و مثلا هاتِ هیفا می‌خونم: انا هیفا انا..بس هنه مین؟!
- باشه بابا..غذات نسوزه..آره تو هیفایی ...جون خودت..
می‌خندم..
-( ...) تو خونته..
- بی‌ادب.
- نمی‌تونی آروم بشینی؟..
- اسم الله عینی... دیگه آروم‌تر از این؟
- آرم دیدم دیروز چقدر آروم بودی تو دشت و دمن..
- ماشالا ابلیه حسد.. وووووی بدت اومد؟ یادم رف چقدر قرتی هستی...ببخشید چی می‌گن؟ غیرتی..ها چقدر غیرتی هستی..
- عین مادرتی شهرزاد..بی‌چاره بابات..بدجنسی
- بی‌چاره من و بی‌چاره قلبم....سال آه قلبم ....آه قلبم..یوما گلبی اش بی گلبی..
دستم رو سینه‌ی چپه...دارم از حال می‌رم یعنی.
- باشه..دیگه حق نداری اسم ممد رو بیاری جلوم فهمیدی؟!
چه ربطی داره الان ممد ؟ می‌لرزونم..
- فهمیدی؟
- ها خو دارم از ترس می‌لرزم این  لرزش از رقص نیست...از تَی‌سه..
- احمق
میبوسمش تو هوا.
صباح می‌خونه زی العسل علی قلبی هواک.


کباب تابه‌ای درست می‌کنم و پای اجاق گاز با آهنگ زی العسل با کف‌گیر می‌رقصم عربی...مثلا کف‎‌گیر چوب رقصه...سال دم در آشپزخونه ایستاده..نگام می‌کنه..
عنیکش رو جابه جا می‌کنم..سر تکون می‌ده..به سقف نگا می‌کنه و می‌ره.
این یعنی گیر چه رقاص چشم سفید بی حیایی افتادیم لابد

مافیش فایده سال مافیش فایده.

اینه:

http://s1.3lbh.com/22UM20q3.mp3

زی العسل علی ئلبی هواک.