- اگه گوشوارههای خواهرته چطور تو توی ماشین یادت رفته؟
شمرده انگار با یه کودن حرف بزنم گفتم:
گوشوارههای خواهرمه کردم تو گوشم و بعد تو ماشین دراوردم..برای اینکه گم نشه وقتی میاومدیم سمتتون باز گوشم کردم
ناراضی بود...الهام هی میخندید ...و به بچهاش که سه ماهشه میگف زن عمو بده...زبون درازی یادت میده..باش نگردیا./
بعد لباسای دانیال رو دادم و پدر سال گف بابا ببین زن عمو دوستت داره
مادر سال هیچی نمیگف..یه هو گرمش شد رف حموم.
به قول الهام شاشید تو خودش لابد.
رفته بودیم خونهی پدر سال. الهام عکسا رو دید. ذوق کرد که قشنگن و لباسات و فلان...مادر سال هم بود.
با نگاه از گوشهی دماغ همیگشی و حالت مچگیرانه. وقتی ب تبریک گفت با لحنی گفت که خوبه بارون نشد که انگار متاسف بود که بارون نشده...انگار هیجانی که منتظر بود با خراب شدن عروسی تو جونش بیفته منقض شده بود.
یا منقص؟
یادم نیست چی بود.بههرحال اصرار که عکسا رو نشونم بده. همهی دخترا رو دید و چیزی نگفت. خواهرم رو دید و پرسید این زنِ عجمهاس؟
تموم دخترا بودن...هیچ نظری در مورد هیچ کدوم نداد اما آماده بود که در مورد خواهرم که زن فارس شده بود برینه: این همون زنِ عجمهاس؟
گفتم اسمش فلانیه.
الهام مرده بود از خنده که واااای چه محکم و خرفهم گفتی این رو...پیرزن جا خورد. توقع نداشت جلوی الهام با لحن بیشعور و احمق و خرفهم باش حرف بزنم...
بعد بلند شد یه تیکه پارچه از اون قدیم ندیما مونده بود پیشش براش پارچه گرفتم...گفت برام از اینا بگیر خنکه..
یعنی حالا شهری که توشن قحطی پارچه اومده...گدا خو یه بار تو برام یه چیزی بگیر...
پارچه گرفتم و گذاشتم تو کیفم...
بعد الهام داشت ادای بن درمیاورد جلوی پدر سال بش گفتم الان میگیرم اینجا کبودت میکنم....جای سالم نمیذارم تو بدنت....فقط ادای پسرم رو دربیار..یا ادای حرف زدن من رو..کل تیر و طایفهاتون رو بگردی..کسی رو پیدا نمیکنی مثل من و پسرم بلد باشه حرف بزنه
که پدر سال گفت این زنیه که دوس دارم.
مادر سال و الهام چیزی نگفتن..
بعد دلم برای الهام سوخت و تو اتاق خوابش بش گفتم خوشکل شدی..ریز ریز خندید...و بوسیدم.
بیگپور یا اونطوری که مادرم صداش میزنه: بیتپور همسایهی لرشونه..
میگفت واقعا پس آدمای یه فرهنگ و نژاد و قوم و قبیله مدل حرف زدن و حرکات و نگا کردنشونم عین همه...اون وسط هم مورتون هلاک بود از خنده..
آخر شب پیام داد بم که بیا بیرون هوا خوبه..گفتم میخوام بخوابم نوشت در مورد خودمه درددل و مشورت...گفتم خوابم میاد
دلم خیلی براش سوخت. اما واجبه رو ندم.
بابام و برادرام نرفته بودن.
بابام نخواست عکس خواهرم رو ببینه. یعنی من اصراری نکردم نشونش بدم. خجالت میکشه...یه همچین تعصباتی داره. خوشش نمیاد عکس دخترش رو نشون بدن که مثلا آرایشش کردن و لباسش بازه و از این برنامهها...پسرا هم ندیدن...جز برادرِ نرماخلاقم که پروفایلش اینه که آدم مرد نباشه اما نامرد هم نباشه...و کسی البته ازش توقع نداره زیاد مرد باشه..خیلی دلم میخواد بش بگم خودت رو خیلی اذیت نکن از این بابت...من یکی که در این زمینه حسابی باز نمیکنم روت..شایدم گفتم یه روز.
اون اصرار کرد عکس خواهرم رو ببینه و دید و گفت تغییر کرده و ...یه سری صبحتا هم کرد که از زنها و دخترا شنیدم تا مردا...بعد مادرم رو بردن خونه عروس بمونه...
بابام با لحن سنگینی چایش رو هم زد و پرسید که چی شد تو عروسی...و اینا..براش تعریف کردم که ملایه چی خوند و ما چه کردیم..که پول دادیم مدح طایفه رو بگن...خیلی خندید و اشکاش رو پاک کرد.
مینا گیر داده بود چرا موهات رو باز گذاشتی...چرا رژ کمرنگ زدی...چرا قرمز نزدی...چرا تغییر نکردی و آرایشت ملایمه...چرا مژه نچسبوندی دوتا...یا پرپشت...وقتی دیدمت هیچ عوض نشده بودی...
من خودم از آرایشگر خواسته بودم ملایم درست کنه..تازه از ابروهای حاشیهدار مربعی خوشم نمیاد..ابروی خودم رو دوس دارم..کمونی مگه چشه..دمدهاس از نظر مینا..خودم مژه رو کنده بودم..گفته بودم لابهلای مژهها کم بذاره..دوتا مژه رو هم..؟! چه خبره؟ مگه دوتا چشم رو هم دارم؟
کشتمون.
عن بچهاش تو دسش تو باشگاه ایستاده و مونده چه کنه....حتما باید بره دخترش رو بشوره..کشتمون یعنی...بعد کفشش بیس سانت...عین عمود ایستاده..عین عود صحرای کربلا ایستاده وسطمون..گیر به من که چرا کفش پاشنه بلند پات نکردی...لباست حریر و آزاده پس باید خیلی پاشنه بلند بشه کفشت..مگه میخوام بسکتبال بازی کنم..نمیدونم این قوانین تخمی تخیلی رو کی وضع میکنه برای آدما..این " بایدها" و "حتما" و..
زیبا گفت پول نداری به ملایه بدیم بگیم در مدح طایفه شعر بگه کون سیدها بسوزه...گفتم نه..مینا عصبانی شد که ینی چی...دیونهایید مگه...این عرببازیا چیه..خوب زیبا هم حالت لافزن و خودنشونبده داره درست...اما حالا قتل نکرده اونم..دلش خواسته..
این کارا یعنی چی.
از تو سوتینم ده تومن دراوردم دادم زیبا...
- برو خوش باش.
زیبا گذاشتش گف دس ملایه جمیله و ملایه شروع کرد رجز خوندن و زیبا کل زد که به درد عمهاش نمیخورد..نه معلوم بود جیغ سرخپوست یا کلِ زنه..
خندهام میگرفت بش..مادرم میکشیدم وسط که برو این رو بیار بیرون...خودش رو کشت..نه کلش کله..نه رقصش رقص..
- اتگول بسمار سحر اتطفر بلوسطا
- عین میخِ جادوگری وسط میپره..
به زیبا گفتم زیبا به اندازهی کافی زحمت کشیدی..بیا بیرون خواهر..
نگام کرد و گفت میای مجلس رو بگیریم دستمون؟..گفتم باشه...یعنی نکاش نخوه داشت. نخوه یه جور عربغیرت کردنه..هندونه زیر بغل گذاشتن...که یعنی خَیلِ مردی...خَیلِ.
بعد دیگه باید یکی میاومد من و زیبا رو جمع میکرد..
اما زیبا میخی بود که میپرید..نمیدونم دقیقا چرا باید بپره وقتی بلد نیست بپره تو هوا و هر بار هم اسم طایفه میاومد با صدای جیغ جیغوی معلمیاش میگفت هله هله..کفوا..کفوا..و من دیگه تحمل نکردم..از شینیون زرد مسخرهاش کشیدمش بیرون و گفتم صدات دربیاد همینجا با کفش مینا میافتم به جونت.
صدات درنیاد یعنی.
اما درمیاومد باز.
مسکن میخورم هر هشت ساعت و آخرشم دس به دیوار راه میرم.. خم شده..دست زیر دل گرفته..دست به پهلو...تو آینه به زیباییام نگاه میکنم که از صورتم پاک شده...اثری ازش نمونده..یاد یه ضربالمثل میافتم که بیربطه. زن ف میگدش:
إی دسا که زیر خاک میپیسه..دم کار میایسه..یا میلیسه..
یه همچین چیزی.
دسایی که زیر خاک میپوسه کار کردن بشون میچسبه.
تهاش اینه که زیر خاک بپیسیم دیگه. شلوغش نکنیم حالا.
گیریم هم یکی دوتا یا کمی بیشتر از یکی دوتا پیام بیاد که هر چی برای یارو میفرستی میرسه دستِ ما..هر چی عکس میدی به ما نشون میده...
باشه. زیارت قبول. خوش بگذره.
اگه راست باشه .
اگه دروغ باشه هم اجرتون با سید الشهداء..خودش میدونه چطوری حالی بتون بده لابد.
به قول بچگیای بن: مففق باشید.
یکی از چیزایی که مریضم میکنه ننوشتنه. ..ترس از نوشتنه. ترس از قضاوت شدن و خونده شدنه.
ترس از آدمیه که میگه دوستمه و همیشه حالت ناظر و قانونگذار داره تو زندگیم. من هم که از نظارت شدن و قانونمند بودن عین مارمولک میترسم. به همون اندازه که از مارمولک میترسم از این دو میترسم و به همون نسبت و شایدم بیشتر چندشم میشه.
هر وقت چیزی مینویسم نق میزنه به جونم که بله نوشتی چون میدونی میخونه...نوشتی که به گوشش برسونی..به چشمش اینه که آدم سابق نیستم...آدم رهای بیترس سابق که بعد از هر پست فحش یا غزل بود یا طنز با غم..پاک و پر و پرواز میشد.
ترسم از قضاوت اونه اتفاقا.
بم گفته که برو جایی بنویس که هیچ آشنایی نخونه. قبول. اما تکلیف خوانندهی خاموش چیه..من نمیتونم بگم برای خودم مینویس..اگه اینطور بود دفتر خاطرات بود یا وبلاگ رمزدار یا ...
بعد از اینهمه سال نوشتن و وبلاگ عوض کردن حالا به یه جور استقرار رسیدم که نمیتونم ازش دل بکنم...واقعا نمیتونم ..این احتمالا از عوارض پیریه..
آدم زورش رو نداره هی کونش رو برداره جای دیگه پهن کنه...خونده شدن توسط آدمایی که نمیشناسه و حتی ممکنه ازش متنفر باشن یا هر چی براش میشه دلخوشی.
جیمیلا و پیغامای گاه و بیگاه..محبتایی که از دور حس میکنی..تحسینا...انتقادای سازنده و خوب و هدفدار...
اینا.
اصرار ...هی اصرار که بمون..بنویس..باش...
من اینجا راحتم...اینجا رو دوس دارم و تا حالا به هیچ وبلاگ و آدرسی مثل اینجا وابسته نشده بودم...همین کولیِ عینکی خودم.
C-OO-LI
زنان فال میگرفتند و پیشگویی میکردند، پیشهای که در طول قرنها گشترش یافته بود و بر این اصل استوار بود که همهی آدمها به دنبال چیزی مشترک هستند:
عشق و تایید.
عشق در زمستان آغاز میشود/ آمد و شدِ غریبهها/ صفحهی 123
- حالا این که میگویید خوب است یا بد؟
"اوه، معرکه است، والتر! چون هر ترانه برای خاطرهی همراهش حکم یک سایه را دارد ...
عشق در زمستان آغاز میشود/ آمد و شدِ غریبهها/ صفحهی 119
گوشیم عادت کرده ب اسمت
تایپ می کنم : خواهش میکنم اسمت رو پیشنهاد میده.
منتظره تایپ کنم خواهش میکنم فلانی ...
خیلی ازت خواهش،کردم تاحالا لابد ک گوشیم حفظ کرده از کی خواهش،کنه .
تایپ میکنم شهرزاد ...اسمت میاد
لابد از قبل تایپ کردم شهرزاد و فلانی
تایپ میکنم دوسست دارم اسمت رو در دامه پیشنهاد میده
حفظ کرده چی بنویسه...
می نویسم دلم برات تنگ شده ...اسمت میاد
می نویسم دلم گرفته اسمت میاد
می نویسم دلم میخواد ت
اسمت میاد
می نویسم دستات رو دوس دارم اسمت میاد
می نویسم سینه ات رو
خودش میاد ادامه ی جمله میادد
سینه ات رو برام نگه دار
می خندم
چ مسخره
چ ربطی ب من داری تو و سینه و.دستا و ....حتی اسمت
اسمت ب من چ ربطی داره
می نویسم
تو دیونه ای گوشیم پیشنهاد میده : شهرزاد.
ب صورت پرستار نگاه نمیکنم ....جواب نمیدم بش ک چی شدی ؟
دردت چیه؟ از چیه؟
امروز چندمه؟
آخرای فروردینه ....دیشب کی برگشتیم؟
چ اهمیتی داره
پرستار بم نگاه میکنه ...که تایپ میکنم منتظره حرف بزنم و علاقه ای،ب این کار ندارم
از زنده بودن خسته ام
از نداشتن تو.
چ دردی بود درد دیشب
تو این سه سال دردی نبوده که جواب نده ب مسکن ...
بالا می آوردم هر بار و درد و.درد و درد. دردی ک ساکن نشه
در د خیلی طول کشید ...سم بود....سمی تلخ ...عین زهر ....منتشر شد تو همه ی بدنم
چنگ مینداخت
مچاله میکرد
منتظرم بگن برو خونه ...سرم توی دست ...
کاش دوسم میداشتی
لپ تاپ را از اتاق خواب براشتم جایم را عوض کردم بنویسم...دست زیر چانه زده به اطرافم نگاه کردم..همه را توی ذهنم نوشتم و بعدش برداشتم این یکی دو خط را نوشتم.
روبروی آینه نشسته ام...منتظرم شروع کنن،خوشکل کردنم ...آخی.
اینجا آرایشگاهه کیانا جان خدیجه ی سابق هم آرایشگاه داره
تو عمرم این دفتر دستک و اینهمه اینه ندیدم
پس اینطوریه که ملت جیگر میشن.
من فکر میکردم همه چیه خدا داده بشون.
اینهمه مو و لی و دماغ و ناخن اویزونه ب در دیوار
این اینه روبرویی خوبه اما خیلی چاق نشون میدتم
انشا لا تعالی یک زمانی خوشکل و لاغر و.مو بلند و ابرو کمند میشم من نیز هم
شبیه دیگر آدمها که خسته در ساحل پلاسند و یک نفر دارد جان می سپارد پیششان و محل بش نمیدن و کاره خودشونه می کنن .
تازه ناهار نخوردم مرغ شکم پر مادرم رو ول مردم اومدم اینجا زیر سشوار و ر رنگ نشستم ...هم آدمم من؟
دارم ب لاغری هم فکر میکنم ...پیششششش. تناقض داره افکار م....
سال داره سکته میکنه ک قراره پول آرایشگاه بده
تو عمرش نبرده من رو همچین جایی ...وقتی دید همه خواهرها می رن گفت خو باشه ...برق نارضایتی در دیدگانش هویدا بود ....
برم اوتوم بکشن. صدام زدن.
هی خانم ...شما دو نفرید یا یه نفر؟
مادرم تلفناش تمومی نداره.
- شهرزاد یه طبق برگ رازقی بیار و یه طبق برگ گل محمدی...شوباش کنیم رو سر عروس دوماد..کل بزن و با اون لباس قشنگهات وقتی میان بریز رو سرشون.
- گلهام کمن...زیاد ندارم..
فکر میکنم این همون زنیه، مادریه که شب عروسی من انگشتا رو بالا کرد برام و گفت برو برو..برو سوارت شن..گل رازقی و محمدی ازش نخواسته بودم یا حتی بوسه و بغل. فقط اگه یه گوشه میایستاد با چیزی شبیه لبخند نگام میکردم هم راضی بودم. ..دلم میخواد خوب باشم و بیکینه ..هستم ها..قلبم کینه نداره..اما یادم نمیره..نمیشه که بره. یعنی به قصد و با تصمیم قبلی اینا رو یادآوری میکنم و کاری میکنم فراموشم نشه که جو نگیردم و خیلی احساس همخونی و همکونی با کسی واقعیت رو تحریف نکنه.
از من که جواب نمیگیره زنگ میزنه به سال..سال بیخبر میره تموم رازقیا و محمدیا رو پر پر میکنه.
- چرا؟
- شهرزاد تو که اینهمه دلسیاه نبودی که..شهرزاد تو که دلت سفید و پاک بود...روحت عین پرنده بود...بیکینه بودی.
فکر میکنم احمق بودم..بچهدل...بچهطور و بچهطبع..
خودش رو برای مادرم لوس میکنه..وقتی جلوش میگه گلهای سال رو دور نمیریزم...فکر میکنه پشت سرشم اینطوریه باهاش...نمیدونه اول عروسیمون گفته بود هر وقت دس تو دس سال میذارم چندشم میشه.
یعنی که سال از طایفهی پایینتره..کاست هندیا...
سال اینا طایفهی مرغوبی ندارن و این برای مادرم چندش آور بود که دس بذاره تو دسش..
حالا بش زنگ میزنن گل ببره. نمیخوام و نمیتونم به سال بگم مادرم چطوری در موردش فکر میکرد..شایدم بکنه الانم ..
میدونم حالا سال رو دوس داره..میگه خوبه...فلان...اما نمیتونم فراموش کنم
حالا میخوان به تن و کارام افتخار کنن
دو سه ما پیش وقتی عبیر رو برای برادرم پسندیدم..گفته بودن نه سیاهه..نه فلانه..پدره و مادره جلوم: چون شبیه شهرزاده خوشش اومده...انگار وجود ندارم از اصل..وقتی برای بیرون و غریبههاس خواستنی و خوب و محل تبلیغ میشم...
مادرم زنگ زده به سال که بیارش...کل میزنه اونجا...شوخی کرده باش که اینا " زن" دوس دارن...خوششون میاد..بیارش برقصه..و تنش این و تنش اون..
بعد سال تازه یادش اومده زنش خواستنی و مرغوبه...باید از بیرون تبلیغ بشه برام که به چشمش بیام..
مگه این تن نبود که زیبا در موردش گفته بود بهاره رهنما؟ وقتی میخوره حواسش به هیچ جا نیس؟ مگه این تن نبود که زیبا در موردش گفته بود خوبه بوفالویی هستی...مگه این تن نبود که گوشتی و آویزون و دمده و توباغ نیست و شیک نیست و پیرمرد پسند و لرپسند و عرب پسند و...
باشه..
من نه تنم و نه صدام برای دعوا و کل کل و بگو مگو آفریده نشده..اما میتونم بیدعوا هم بگم و میگم..
دیگه نمیتونم بگم برام مهم نیست..مهم نیستا...اما خودم رو مجبور میکنم بگم که زمانی ..که همین چند هفته بعد اگه حالم بد بود ...بد شد..و مادرم زنگ نزد که بگه زندهای یا مرده به خودم نگم باز خرت کردن؟ وقتی بت نیاز داشتن یادت افتادن؟
- بمیر..درد دارم میگم..
- شهرزاد تموم دردات وسط سرم رفتم مرغ رو گذاشتم..باشه پوپولو؟ باشه چاقالو؟
نگاش کن...متقلب..
مادرم هزارب ار...دخترها ده هزار بار زنگ زدن بیا.
فردا عروسی خواهر کوچیکهاس..مادرم همین الان زنگ زده بود که بیا...ما زنی جز تو نداریم...کی کل بزنه...کی برقصه...میگم حالم خوب نیست..نای نشستن ندارم..
- خوب برو آمپول بزن..بیا خواهرات رو تو حساب باز کردن...کیو نشون بدیم به خونوادهی سید پس؟
دردم رو میخورم و میگم نمیتونم..
- بیا میخوایم جلوی اینا به رونات افتخار کنیم...کی قر بده و بخرامه جلوشون؟
زیبا دویده سرکتاب برام باز کرده.
- شهرزاد اسفند دود کن و صدقه بده..افتاده که تو چشم میافتی...افتاده که لباست چشم همه رو میگیره و آرایشت..شهرزاد زنه گفت بش بگو از همین حالا بش بگو که با اسفند و صدقه بیاد..شهرزاد
دلم میخواد بخندم اما درد نمیذاره..
دیونهاس اینم..هیچ وقت درست نمیشه..خرافات تا عمق وجودش میجوشه...اگه حالم خوب بود بش میگفتم ولچ یا سرکتاب..؟!
میبینه جواب نمیگیره..میگه مرغ شکم پر درست کردم..مادرم هم خورش سبزی...بیا..رفتم که بذارمش تو فر.
نذاشتن نرم.
حالم خوب نمیشه انگار. درد ولم نمیکنه.
حواسمپرته و تمرکز ندارم. جواب جیمیل مردم رو با پست میدم. چیزی رو که باید اینجا یادداشت کنم میبینم تو جیمیل دارم مینویسم...پاکش میکنم و بعد از خودم میپرسم کجا باید مینوشتمش؟درد تمرکزم رو گرفته. لم میدم درد هست..میشینم راه میرم..خستهام میدونم فقط....اگه
وقتی به او فکر میکنم دردم بیشتر میشه. اگه کمی، ذرهای احساس عشق کنم یا چیزهایی که همراه عشق میاد دردم بیشتر میشه اگه کمی هورمونا ترشحشون غلیظتر شه حالم بدتر میشه..دردم شدیدتر میشه...درد کشنده میشه و غیرقابل تحمل..حالت تهوع زیاد میشه...انگار درد زایمان بیاد..انگار چیزی که به صلب زن بودن کاری داشته باشه..
درد عین رگ توی پاهام میدوه..نمیتونم چیزی بخورم و حتی صدای پنکه هم آزاردهنده میشه..صدای عطسهی آدما...صدای گربهها..صدای..
اگه خوب بودم میرفتم بیرون..میرفتم ...درد با چنگالای گوشههای تنم رو مچاله میکنه..با ناخناش چنگ میندازه..
با درد فکر میکنم قدیم یه ترانه بود از کی ؟ داریوش؟ ابی؟
میخوند عشق مثل ...پرندهاس...عشق چشمه آبی اما کشندهاست..یه تیکهاش بود که میخوند من میمیرم از این آب مسموم..یا درد مسموم..یادم نمیاد..قدیما وقتی ملت عاشق میشدن میرفتن گوشش میدادن...ممد..پسرعموهای بابام..فقط مردا میتونستن بگن عاشقن..جارش بزنن و براش غمگین باشن...
من هر وقت عاشق شدم همه فهمیدن...از دردهام..از نگفتنم فهمیدن..از جار نزدنم..
از آب مسمومی که ازش میمردم و میمیرم..از نخوردن و خوردنش میمیرم..
یه دسبند کاغذی با چسب نواری سر و ته هم اومده الان به دس دارم و نانا داره پیشنهاد میده که حتی شب عروسی میتونی دستت کنی نه ماما؟
بن تموم کلمسهای مخصوص سر لولههای گاز رو جمع میکرد: ماما برات جواهر اوردم...حداقل موقع مهمونی میتونی انگشتت کنی، نه ماما؟ مثل انگشتر میمونه خوب.حالا با دسبند کاغذیم نشستم و فکر میکنم اگر برم عروسی اینطوری جواب مینا رو چی دارم بدم؟
فکر کنم از مژههام آویزونم کنه.