اتفاق خوبی که برام افتاد دیشب اینه که متوجه شدم میتونم داستانای موراکامی رو به عربی بخونم. مثلا اونی که تو ایران ترجمه نشده یا بد ترجمه شده حتی.
شادی خوبی سراغم آمد که هماکنون با شما به قول خدیجه جان کیانای فعلی شیلش کردم
share
حسابی گریه که میکنم و ضجه میزنم تازه آماده میشم که گریه نکنم و ضجه نزنم. کیفیت حالِ بعدش بالا میره. سیگارش رو خاموش کرده بود..میخواست خاموش کنه تو جاسیگاری سنگی و با دست لرزان خاموش کرده بود روی دستهی چوبی مبل: شهرزاد دیونهام نکن.
زندگی قشنگه. کسی که به تو گفته شهرزاد دیونهام نکن و سیگارش رو روی دستهی مبل خاموش کرده باشه نه توی جاسیگاری سنگی حالا اسمت رو یادش نمیاد. اسم زنی که وقتیسر گذاشته بود روی سینهاش.. صداش و تنش لرزیده بود و ازش خواسته بود دیونهاش نکنه.
مثلا رفته بودم تیمار بشم. موهام رو باز کرده بودم. ذوق کرده بود که موهات چه رنگیه مگه؟
نمیدونست زمینه ی مو رنگ داره و لابهلای رنگ مش و هایلایت..آخه اون همه روشنی به تیرهگی پوست صورتم میاومد که موهای خودم باشه؟ سادگیاش رو دوس داشتم...یه جور سادگی و دهاتی بودن آدما رو خوشم میاد...اونجا بود که دیونه شدم. خیلی آروم و تو خودم دیونه شدم. فکر کردم با خودم که این آدم رو میخوام..آدمی که سرش رو یه وری بگیره بگه: ئه! موهات چه رنگیه مگه؟
که ندونه رنگ خورده و روشن شده...
گریه کرده بودم..حسابی هم..کبودی بغل گوشم..روی گردنم درد میکرد..سرم رفته بود روی سینهاش..گریه کرده بودم...حالم خوب شد..یادم افتاد که این سینهی اونه..و سر من با موهای نرم و مجعد رنگ شده روشه..یادم افتاد که الان داره بو نمیکنه موهام رو که دیونهتر نشه..که الان داره سیگار میکشه بالای سرم..که الان داره میگه گریه نکن..
و یادم افتاد که چقدر ممکنه این صحنه کمتر پیش بیاد تو زندگی و تکرار بشه..انگار چسبیدم بش و نکندم ازش...چنگ انداختم به سینه و چنگ انداختم به زمانی که یقین داشتم کمتر پیش میاد و کمتر ..چقدر کمتر ممکنه تکرار شه و صورتم و سرم و نوک بینیام دورانی چرخید..میچرخیدم..خودم میچرخیدم..توی دایرههایی که زندگیام رو تشکیل میدادن و فرار ازشون ممکن نبود..که بناگوش و گردنم از زد و خورد به دیوارههاشون کبود شده بود...
چرخیدم و چرخیدم و اون گف دیونهام نکن شهرزاد و دیگه دیونه شدن من به نکن گفتنش جواب نمیداد...سرم بود که میچرخید ..دورم کرد..از سرشونه.. که انگار بهتر نگام کنه...کمی عصبانی: تو چرا اینقدر مثل گربههایی...گربهها رو دوس ندارم...سگ خوبه..سگ وفاداره..
از بین دو خط باریک چشمم دیدمش...چشمها ورم داشت از گریه و باز نمیشد از خواستن..خواستن او و از دیونگی...
- چشمات رو باز کن ببینم
باز کردم
- چه رنگیه چشمات؟
نمیدونستم خودم..بش دقت نمیکردم..فکر نمیکردم کسی دقت کنه ..براش مهم باشه..
- قرمز
- خفاشی پس
چقدر حرف میزد..چقدر حرف میزد..چقدر حرف میزد..
با دیونهها خیلی حرف نزنید...بحث نکنید..سینهاتون رو بدید و بذارید برا خودشون دایره بکشن با نوک دماغشون..رذالتها بورزن و خباثتها پیشه کنن..هی بحث..هی حرف..هی نق و نوق...
لباس پوشیدم..موها رو بستم بالا که برم..نشسته بود..دیگه لرزش نداش..یه مو از موهای خودم روسینهاش بود برداشتم..
میرفتم که گف نرو..
رفتم تا در..
- نرو...دیونهام نکن شهرزاد..بری دیونه میشم..
اونجا بود که به اهمیت دیونگی پی بردم در زندگی بشر..و به اینکه آدما تکلیفشون با خودشون روشن نیس...میخوان و نمیخوان دیونه بشن.
- نرو..
نباید میموندم..اگه دیونه نبودم اما دیونه بودم و دیونه موندم.
موندم.
روی تختم. با درد تو پهلوم دس و پنجه نرم میکنم..با کمردرد. به نانا گفتهام بذرهای گل رو جمع کنه. درد توی پام هم پیچیده..نانا ترانهای زمزمه میکنه و بذرها رو جمع میکنه. بیشتر وقتا شعر ترانهها و آهنگشون از خودشه...چیزهای کمی میشنوم: توت...ماما..تاتاچی..تاتاچی..باریکی و دندوناش من رو یاد لیلا حاتمی میاندازه و بیشتر از اون یاد هنرپیشهای به اسم منی زکی..دماغش مخصوصا.
به خودم تلقین میکنم درد ندارم. با بچهها حرف میزنم و میخندم نمیتونم فراموش کنم که چقدر درد دارم و چقدر بیحالم.
الان دارم فکر میکنم زرد رنگ پرکاربردیه در طبیعت. یک..دو...سه..چهار...پنج...شیش..الان اینا روبروی منن. شش نوع از زرد. در گلها و گیاها.
نانا پوست تخم گنجیشک پیدا کرده.
میگه: پوست تخم چیه؟
- گنجیشک یا مارمولک
جیغ میزنه و پرتش میکنه. بیحال صورتم رو کج و کوله میکنم یعنی میخندم. سال معتقده من وقت مردن ممکنه با بدجنسی بمیرم. یعنی بگم میخوام یه چرتی بزنم و بعد بمیرم و اینا رو سرکار بذارم..یا از این حرفا.
من اتفاقا خیلی دلم نرمه و نازکه. بدجنس نیستم.
کلا خوبم.
چند روز پیش گسی بم گفت: خودتعریف کن.
خوب چیکار کنم. حالم خوب نیست دیگه.
قشنگ است اگر چای را با طعم نور بعدِ از صبح بچشم..
ضحی: وقتی از روز که از صبحدم گذشته اما هنوز به ظهر نرسیده.. هنوز خنکای لطیف صبحدم هست و گرما نتاخته.. اگر صبح صبحانهات را به موقع خورده باشی دلت میخواهد در آن زمان..فنجانی قهوه..استکانِ چاییای دم شده با هل و برگ گل و مثلا نون و پنیر و سبزی بخوری..یا اینطور برنامههایی.
عربها قبلا، زمان بچگی من، میانوعدهای بین صبحانه و ناهار میخوردند معمولا..اسمش اریوگ الضحی بود در خوزستان. صبحانهی ضحی. موسیقی از رادیو میشنیدند و..اکثرا قصه میگفتند و میشنیدند.
این چیزی بود که من یاد دارم. حالا همهی اینها در شلوغی زندگیهای امروزی و روی صفحههای گوشی و...گم شده. هست هنوز البته اگر آدمها بخواهند و دوست داشته باشند.
من که دارم.
خدایا اولین جمله رو که میخونم میخوام غش کنم. میخوام که یعنی" نزدیکه" غش کنم:
الفراشه البیضاء ومضت فوق السور النباتی کعادتها کل صباح و کعادتی اسفت لفقدانی ذلک الشعور اللطیف بانها هی نفس الفراشه التی تزور حدیقتی کل یوم
پروانهی سفید به عادت روزانهاش بالای فنس گیاهیِ درخشید و من به عادت روزانهام برای از دست دادن آن احساس قشنگ که این همان پروانهای است که هر روز به دیدن باغچهام میآید، متاسف شدم..
نکتهای که در 1984 تاکید زیادی روش شده بود عدم خلوت کردن فرد با خودشه.در دنیای قشنگ نو هم وضع همینطوره. با اینکه در هزار دو نهصد و هشتاد و چهار با دنیای وسیع و بیرحمی از خشونت و شکنجه و کثیفی و فقر مواجیهم و در دنیای قشنگ نو با امواجی خوشبو و عطرآگین و کرم و پودر و ماتیک و.. تنبیه و برخورد فیزیکی نگهبانها و مامورین با گناهکاران با ابری از آرامبخشه..نتیجه یکیه: دشمنی شدید با خلوتگزینی.جایی برای فکر.
آدمها نباید فکر کنند که خوشبخت باشند. خوشبختیای که دیگران تصمیم میگیرند چطور و کجا و همراه چه کسانی باشد. در صفحهی دویست و سه بازرس وقتی دستنوشتهی برنارد رو رد میکنه - مقالهای که علیرغم نبوغ و و تازگی بدعتگذارنه و گمراهکننده قلمداد میشه و از نشر ممنوع_ با خودش فکر میکنه:
آدم اگه مجبور نبود به خوشبختی فکر کنه چقدر جالب میشد
کما اینکه خود بازرش تحتتاثیر مقاله قرار گرفته بود اما صلاح جامعه مقدمِ بر احساس او بود. پس ضمن موافقت و همدلیاش با مطالب ردش کرد.
این مسئله و خود شخص بازرس شبیه شکنجهگر وینستون هزار و نهصد و هشتاد و چهار هست.آدمی که ته دل با وینستون موافقِ کاملا اما حساب موافقت شخصی رو از هدف حزب جدا میکنه.
اینم اسمش سیاسته...و معمولا همه میگن پدرمادر نداره و در عین حال از آدم میخوان داشته باشدش.
چون وقتی پای منافع پیش میاد ما که از سیاست به طور عام ابراز نفرت میکنیم و کوچولوش رو تو زندگی و میون خودمون اجرا میکنیم از خود سیاست و سیاستمدارا بی پدر و مادرتر میشیم و یه اسمی براش پیدا میکنیم دیگه.
سیاست، زرنگی، درایت...
هدف اینکه خوشبختتر باشیم اون مدل خوشبختیای که یاد گرفتیم و بیشتر وقتا حسش هم نمیکنیم اما یاد گرفتیم اون رو معیار قرار بدیم..حتی ممکنه از حمل بار ثقیل خوشبختی خسته شیم و به گوز گوز بیفتیم اما وقتی دس زده شد برامون..وقتی به به لبخند و فلان شنیدیم و دیدیم..خشوبختی مذکور بیشتر حس میشه.
خوشبختیهامون عین ظاهرمون کپی پیست از همه..روشنفکرامون یه جور..مدهبیا..شبیه همیم اکثرا..حتی سعی در خلاق بودن و آفرینش..
نه اون شباهت قشنگ دهشتآور...شباهتی که از سر تقلید هم نه..از سر سعی مشترک با مصالح مشترک برای رسدن بهاشه..یادگرفته شده..دیکته شده..اصلا حسی هست که تلنگر بزنه: واقعا خوشبختی یا اداش رو درمیاری؟
نه خوب...وقتی نبوده در موردش فکر کنیم. همه سعی داریم خوشبخت باشیم و دنبالش بدوییم.
و اون وسط مسطا به آدمی که حس میکنیم حس میکنه برای خودش خوشی یا خوشبختیایی داره بگیم: شانس داره..یا کسخل و الکی خوشه..یا خیلی بش عزت بدیم بگیم چی داره مگه؟ خودش نمیدونه و نمیبینه چی نداره..ندیدهاس به عبارتی.
قرار نبود دعوا بکنم تو این پست. کردم گویا.
چقدر شده که رفقایی داشتم که کونشان سوخته بود از این و آن طرد شده یا ..یک مرگشان بود که جورش را من کشیدم. ..جاخورده که چی شده بودآخه؟ زیاد نبودند البته اما بودند.
همه چیز ظاهرا عادی در جریان بوده و بعد یکهو خیز برداشته باشند سمتم..
حالا تا بیایند خیز بردارند من در را بستهام و رویش هم نوشتهام بیایید نابودید.
یکی از فواید رفیق این است که..جور تلافیهایی که میخواهیم اما نمیتوانیم سر دشمنانمان درآوریم بکشد.
دنیای قشنگ نو-صفح205
سال رفته تهران زید مهندسش رو دیده بعد من اینجا دل خوشم به این مهمل که وفا پیشه کردم و عفاف ورزیدم.
هه.
خو یعنی بردارم نگاه فاضل کنم یا هاشم؟
ها راسی رفتم کافی نت سرعت خونه خیلی پایین بود مردی روی میز شماره گذاشت.
پاره نکردم
رفتم خونه
زنگ زدم
لر بود.
از همون الوی اول از اون وقتهای به خودکشی رسیده ی بی اسم بود که می خوای حال بدت رو بدتر کنی و بالا بیاری تو روحت که زودتر بگندی و بمیری ..یعنی هر چی به نظرت حالت رو ممکنه بدتر کنه می ری سراغش..
از تلفن شرکت زدم که شماره ام نیفته
پرسیدم لری؟
گفت ها بِدت میاد؟
زیر ب کسره داره.گفتم ها .گفت چرا؟ گفتم حرفاشونه نی فَموم.
گفت مو خوم لر نیسوم شیراز یُ م ...لرا زبونشون نه خوبه.
گفتم خاک تو سرت پس.. خواستم امتحانت کنم خودم لرم و بعد قطع کردم و به بعضی از شیوه های خودکشی فکر کردم
و چون ب نتیجه نرسیدم آنقدر گریستم که حد ندارد.
امروز یه خورده ماشین رو روندم بعد خسته شدم ....خمیازه کنان ب سال گفتم بیا یارو رد کن ...و پام رو برداشتم و ماشین با زلزله ایستاد.
سال گفت چیزی رو که نخوای یاد بگیری محاله یاد بگیری کافیه حالا تقلید صدا یا دراوردن ادای مردم بود.
خوب من بدم.
واقعا بدم چرا اون نمی ره سراغ یه خوبش و بذاره برای دل خودم بد باشم و بمونم
تو طالع بینی ام نوشتن قراره یه عشق جدید تجربه کنم.
هی ب آدما نگاه میکنم یعنی اینه؟ اینه ؟ اینه ؟
تازه مشاورم برداشته میگه خوشحاله من مریضشم
یعنی من مریض شخص اونم؟ هلاکشم؟
یا منظورش اینه خوشحاله ک بش مراجعه کردم؟
من دیگه حوصله ندارم چرا بندری اینهمه طول کشید؟
من حالا منتظرم نانا امتحان زبان بده. توی ماشین. پوست کف پام رو میکنم ...غروبه صدای اذان آروم بلند شده ...یه ماشین رد شده و ترانه پخش کرده . از اون قوم منقرضی هستم من ک اینجور وقتا موقع اذان صدای ترانه رو می بندن بی که مذهبی باشن.خلاصه شیشه رو دادم بالا صدای ترانه رو نشنوم
پشه ای روی گوشم کوبیدم ...
گرسنه هستم
شاید بندری خوردم با شیشه نوشابه خنک ...یه چونی روبرومه. فقط چون موهاش بلنده در موردش گفتم چونی .
تقصیر خودم نیس ..شرطی شده اینجای ذهنم
دیدن موی بلند دم اسبی بسته ی مرد و قضاوت من:چونی.
البته همیشه نه . اما این یکی واقعا این رو دوس دارم در موردش بگم چون بی دلیل خاصی ازش نفرت دارم
هیچ بدی ای بم نکرده جز اینکه ازش بدم میاد.
سالک خواهرم بش گفته یارو...چی بش گفته؟ آها بش گفته که حتی اگه شوهرت بد باشه تو خودت رو بد نکن. خوب این جمله و اینا که احتیاج به سالک شدن و بودن نداره..این رو زن ف هم بم میگه(دامنم رو نیورد..امروز دامنش میکنم)..عارفِه یا سالک یا پیرِ مغان یا چی..
به خواهرم در بهبود روح و زندگیاش کمک میکنه...شعرهایی میگه که درش آواز پر طاووس هست..یا جبرئیل بود اون؟ آواز پر جبرئیل...هیچ وخ این چیزام خوب نبود..
فقط یه آرایه بود اسمش رد العجز علی الصدر بود...عجز یه جور معنیِ پشت رو میده. باسن...تو عربی ِ قدیم.
تو بعضی رمانا دیدم مثلا النخله و الجیران وقتی از عجیزهی مدورهی فروشنده تعریف میکرد نویسنده..این یادم مونده. البته نیمدونم در کجا به کار برد میشه و جیریان داعوا چیه جناب سروآن...اما یادم میاد که به ترون میگفتم یعنی پشتش میاد رو سینهاش..جلوش..و میخندیدم و اون تمرین میکرد..
یه تحقیق ادبی هم کردم..مولانا سعدی..فلان..قشنگ بود..جلدش سبز...یعنی فکر کردم مولانا سبز دوس داره...حتی تو اون تحقیق هم بود که فهمیدم مولانا چقدر شیطون بوده..چون یکی از دیواناش رو باز کردم..یادم نمیاد مثنوی معنوی بود یا اونی که برا شمس گفته...باز کردم و دیدم نوشته تو شهیدی دیدهای ...یر خر؟...
من ندیده بودم اما بش فکر کردم. قبلش فکر نمیکردم آدم مهما بدونن اسم ..یر چیه..یعنی فکر میکردم مال فحش دادنه و اوقات عصبانیته..بعد مولانا آدمی که تو کتابای درسیمون بود و همیشه نقاشیاش طوری بود که رو به شمس پری گرفته..یا در حال پرواز دادن کفتر رو به ابراس..و اینا بدونه ..یر چیه..وژدانا دیگه شعر نبود..شیر تو شیر بود..
خیلی تعجب کردم به ترون هم نشون دادم گف غلط تایپیه..اما چند جا دیگه هم دیدم..تازه سعدی هم داش..
بعدش احساس کردم اجازهی انحراف دارم...
وقتی فروغ رو یادمون نمیدادن چون بدآموزی داش...سهراب گفته بود زیر بارون با زن بخواب..
یه ویدیو بود مال اکبرادود فکر کنم که داره یارو میبینه...رابین هود...بعد میگه اینا با هم عروسی میکردن؟ ما اینایه نمیدونسیم..
یا کل ِ نمیدونم کی برگمن سانسور شده..سیاه شده با مربع..میگه دلم خوشه دارم فیلم میبینم تو دوهزار و شص...برش دار عمو همهاشه سیاه کنه راحتمون کن..
حالا اون موقع خیلی مولانا و سعدی ِ بِرا ما سیاه کرده بودن...نه بابا..میدونستن ..یر چیه..حتی خودشونم داشتن احتمالا..و به کار میبردنش..
اما والا ما نمیدونسیم.
خوشم میاد که برام آرام و منطقی می نویسه .وقتی براش ماجرایی رو می نویسم.
جوابش دقت و توازن داره.
دوست دارم حرفها ش رو گوش بدم چون انگار براش ارزشمندم پربهام.
دوس دارم یه حرف هاش فکر کنم
کمتر حرف بزنم
بیشتر ببینم و بشنوم
دوس دارم
باور کنم...بیشتر. باور کنم که باورم داره.
هربار میگه کمتر باش
من کمکت میکنم
دلگرم میشه
انگار کسی از دور بگه دینگ دینگ
حرف گوش بده
موفق میشی.
میگه ...تکرار این حرف همیشگیشه که تلگرام بنویس اینستا
یا آدرسی ناشناس
یا کلا ننویس که جایی که باید بنویسی ...
نمیدونم جایی ک باید کجاس
اما تاکیدش اینه که من میگم بت کجا و چطور
تسلیم
اولین رازقی
گل شمارهای
..گلهای جعفری و آهار که تا حالا نگاشته بودم..جشن گلهای محمدی..وقتی راه میرم تو باغچه..بوی گلاب میاد..بوی رازقی میاد و عطر برگای لیمو..چه خوب کردم که به حرف سال گوش ندادم و گل جعفری و آهار و همیشه بهار هم کاشتم..اون بفنشا گل شمارهای ها هم خودش سبز شده..
قاتی بذرا بوده..

دلتون میخواد بخوریدش؟ روش دراز بکشید و برید سفر؟ بچشیدش؟ سرتون رو بکنید توش؟ روش غلت بزنید..پاهاتون رو بزنید بش و ذره ذره ازش بپاشه رو هوا؟ دلتون میخواد بذاریدش تو قلبتون تا قلبتون خنک شه؟ دلتون میخواد چی؟
دلتون میخواد بش بگید ابر پلنگ صورتی هستی؟ میخوای بباری رو سر من و پیچکام فقط؟
دلتون میخواد بذاریدش تو وبلاگتون؟
بیرون نشسته بودیم با نانا..توت برام چید..رد خونش موند رو دسم..مکیدمش.
قبلا هر وقت دسمون زخمی میشد میمکیدیمش..میگفتیم باید برگرده به بدنمون..چرتای من و ممد.
سرخپوست بودیم یعنی.
رفته بودم پیش عبیر، عصر.
مرغ و جوجه دارن..خروس..دوتا مرغ دارن..هر کدوم رو تو یه اتاق گذاشتن...هر دوی مرغا روی پنجتا تخم خوابیده بودن و تقریبا با هم بچهدار شدن..جوجهدار یعنی. به دلایلی که فقط خود طبیعت میدونه چیه و شایدم ندونه یکی از مرغا چهارتا جوجهی اون یکی مرغ رو میکشه و میخوره..مادر عبیر گریه میکرد..این رو زورکی نجات داد. صحنهی قتل رو نرفتم ببینم..اما مادر عبیر دلش میخواست اون یکی مرغ شرور رو بکشه..بعد دلش به حال جوجههاش سوخت..
این رو عکس از دس مادر عبیر گرفتم..بعد تازه موقع گذاشتنش تو وبلاگ دقت کردم انگشت کوچیکش قطع شده..شایدم نداشته از اولش.
دیوار کاهگلی رو آبپاشی کردیم و بوییدیم..خیلی خوووب..من بوییدم..نگام میکردن و خندههای نخودی ریز داشتن بین خودشون که این زنه چشه لابد..البته عبیر گف آره واقعا بوش خوبه..خوبیش اینه که خشونت معقول و خوبی دوروبرشون هست که باعث میشه نخوان بپوکن از غصه وقتی کارایی سرزده از انسان و حیوان ببینن مشابه آنچه مراغ سیاه مرتکب شده بود..از لای میلههای اتاق که به مرغ سیاه نگاه کردم هیچ بش نمیاومد قاتل باشه..جوجههاش زیر پر و بالش بود و با نوکش پراشون رو ناز میکرد گاهی..هووش بوده یعنی؟
مادر عبیر فقط غمهاش میکرد: انشالا اتموتین الچلبه بت الچلب.
انشالا بمیری..سگِ پدر سگ...
خو خدا راضیه فحشش بدی؟!..این حیوونه إی هیچی نَوَفَهمَه..خدا نه راضیه. فووش نده. طرف خودت برمیگرده خاله.

این دندونای خرگوشی شایدم سنجابیِ شیطون...که موقع خواب اینطوری زل میزنه به آدم...همیشه دهنش یه خورده بازه انگار..

کاش یه خورده خلاقیت داشتی زن.
همین.
مردم از دستت..نمیتونم سکوت کنم دیگه..یه وقت دیدی همه چی رو بت گفتم و نفس راحت کشیدم.
نانا و بن هر کدوم یه سمت سوت میزنه. خرو پف نانا شبیه سوتای کوتاهه اما بن. قطارِ ابدی...بن ازم درازتره و هی لگد میخورم ازش..نانا خراب شده رو شکمم..آب بن ول شده روی شونه و سرم..تکونش میدم بیدار میشه لیس میزنه دور دهنش رو ..با کف دس آب دهنش رو پاک میکنه..لوزهی سوم داره..میرم دس و صورتم رو میشورم و بش میگم دراز خان برو رو تختت..جوییده چیزی میگه و خروپفش میخوابه کمی..نانا دندون قروچه میکنه...دندونای پایین باید ارتدونسی شه..فکش مثل فک سال و عالیه کوچیکه و جا برای دندونا نداره..یاسمین دختر عالیه رو هم ارتدونسی کردن دندوناش رو..از تصور درد براش ناراحت میشم..میچسبونمش به خودم و موهاش رو میبوسم..عصر بم گفته بود اگه من رو بکاره تو باغچه گلهای چاق و نرم میدم.
بش گفته بودم ولم کن دختر بس که روم سرسره بازی میکرد بازوم سابیده شده بود به قالی و د بیا التهاب..پماد هم زدم..
سال قراره برام به قول نانا کادون بیاره.
چی میاره یعنی؟
کتاب اورد خفهاش میکنم..حوصلهی کتاب ندارم..
عطر میخوام...شال..لباس زیر یا خواب..کیف..دیگه چی؟....لباس ..اما نه تنگ...همیشه فکر میکنه سایزم اسماله...بابا اسمال کدومه...من برا خودم یه نصرالهی شدم سال...هنو میری سایز اسمال رو میگیری برا من؟...وقتی زنت شدم آره ..حالا دیگه عاموتم..
آها ام پی تری پلیر هم خوبه.
بن رو تکون بدم دودکشش بخوابه. سر نموند برام.
یادت به خیر سال خروپفت در حد نجوا بود.
ازش میپرسم شام چی خوردی تو هواپیما؟ نمیری شام بخوری تو هتل؟
مینویسه: یه مثلا ساندویچ کالباس با دو ورق کالباس و دو ارزن کاهو. فکر میکنم باید بگه یعنی بنویسه دو برگ کاهو..آیکن خوشمزه میذارم.
- دیونه غذای خونگی پیش خودت داری و دلت برای کالباس و کاهو آب شده؟
- خومزه..اومدی برام کالباس و کاهو بگیر.
نمینویسه باشه.
به خودم میآیم که انگار آویزونم..جواباش خسته و کوتاهه. کمی سرد.
شببهخیر. جلوی شببهخیر آیکن گل میذارم. فکر میکنم اینطوری به نظر نمیرسه رنجیدهام.
خاموش میکنم.
نه دیگه..به مادرم هم نگم خودم میدونم دیگر تمام شد.
دو جو اراده میخواد و یه ارزن غیرت.
الان خَیلِ غیرتیَم...خَیلِ
سال نیست خونه. ماموریته.
دلم نمیخوا کارایی که وقتی خونه بود نمیذاش انجام بدم رو انجام بدم حالا که نیس و میتونم انجام بدم.
وسماء الاغا رو بشناسیم:
در سال 1954 در بغداد دنیا اومد... هنر اسلامی و معاصر رو تدریس میکرد..در این رشته دکترا داش..به عاشقِ شادیِ عراقی و عاشق رنگ معروف شده بود..بسیاری از کتابهای هنریش رو در دانشکدههای هنرهای زیبا در عراق و بعضی کشورهای عربی تدریس میکنن..
در سال 96 میلادی در رشتهی فلسفه و تاریخ هنر دکتراش رو به رتبهی ممتاز کسب میکنه..مدارک دیگهای هم در تاریخ هنر اسلامی داره..سال 2015 در عمان پایتخت اردن فوت میکنه..
موضوع نقاشیاش زن هست و از رنگای زیادی در تابلوهاش استفاده میکنه..یکی از تابلوهاش تابلوی تهجیر هست...که موضوعش هجرت اجباری بعضی از عراقیها زمان صدام هست..
تابلوی مرد و زن و کودک هم یکی دیگه از تابلوهاشه
![]()