فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

اتفاق خوبی که برام افتاد دیشب اینه که متوجه شدم می‌تونم داستانای موراکامی رو به عربی بخونم. مثلا اونی که تو ایران ترجمه نشده یا بد ترجمه شده حتی.

شادی خوبی سراغم آمد که هم‌اکنون با شما به قول خدیجه جان کیانای فعلی شیلش  کردم

share

یه بار سرم رو سینه‌اش بود. پیرن سفید پوشیده بود تنگ. تنگ. سرم رو سینه‌اش بود و حسابی گریه کرده بودم. گفت شهرزاد دیونه‌‌ام نکن. نمی‌تونستم و نمی‌شد. خودم دیونه شده بودم. گفت شهرزاد دیونه‌ام نکن.

حسابی گریه که می‌کنم و ضجه می‌زنم تازه آماده می‌شم که گریه نکنم و ضجه نزنم. کیفیت حالِ بعدش بالا می‌ره. سیگارش رو خاموش کرده بود..می‌خواست خاموش کنه تو جاسیگاری سنگی و با دست لرزان خاموش کرده بود روی دسته‌ی چوبی مبل: شهرزاد دیونه‌ام نکن.
زندگی قشنگه. کسی که به تو گفته شهرزاد دیونه‌ام نکن و سیگارش رو روی دسته‌ی مبل خاموش کرده باشه نه توی جاسیگاری سنگی حالا اسمت رو یادش نمیاد. اسم زنی که وقتیسر گذاشته بود روی سینه‌اش.. صداش و تنش لرزیده بود و  ازش خواسته بود دیونه‎‌اش نکنه.

مثلا رفته بودم تیمار بشم. موهام رو باز کرده بودم. ذوق کرده بود که موهات چه رنگیه مگه؟

نمی‌دونست زمینه ‌ی مو رنگ داره و لابه‌لای رنگ مش و های‌لایت..آخه اون همه روشنی به تیره‌گی پوست صورتم می‌اومد که موهای خودم باشه؟ سادگی‌اش رو دوس داشتم...یه جور سادگی و دهاتی بودن آدما رو خوشم میاد...اون‌جا بود که دیونه شدم. خیلی آروم و تو خودم دیونه شدم. فکر کردم با خودم که این آدم رو می‌خوام..آدمی که سرش رو یه وری بگیره بگه: ئه! موهات چه رنگیه مگه؟

که ندونه رنگ خورده و روشن شده...
گریه کرده بودم..حسابی هم..کبودی بغل گوشم..روی گردنم درد می‌کرد..سرم رفته بود روی سینه‌اش..گریه کرده بودم...حالم خوب شد..یادم افتاد که این سینه‌ی اونه..و سر من با موهای نرم و مجعد رنگ شده روشه..یادم افتاد که الان داره بو نمی‌کنه موهام رو که دیونه‌تر نشه..که الان داره سیگار می‌کشه بالای سرم..که الان داره می‌گه گریه نکن..
و یادم افتاد که چقدر ممکنه این صحنه کم‌تر پیش بیاد تو زندگی و تکرار بشه..انگار چسبیدم بش و نکندم ازش...چنگ انداختم به سینه و ‌ چنگ انداختم به زمانی که یقین داشتم کم‌تر پیش میاد و کم‌تر ..چقدر کم‌تر ممکنه تکرار شه و صورتم و سرم و نوک بینی‌ام دورانی چرخید..می‌چرخیدم..خودم می‌چرخیدم..توی دایره‌هایی که زندگی‌ام رو تشکیل می‌دادن و فرار ازشون ممکن نبود..که بناگوش و گردنم از زد و خورد به دیواره‌هاشون کبود شده بود...

چرخیدم و چرخیدم و اون گف دیونه‌ام نکن شهرزاد و دیگه دیونه شدن من به نکن گفتنش جواب نمی‌داد...سرم بود که می‌چرخید ..دورم کرد..از سرشونه.. که انگار بهتر نگام کنه...کمی عصبانی: تو چرا این‌قدر مثل گربه‌هایی...گربه‌ها رو دوس ندارم...سگ خوبه..سگ وفاداره..
از بین دو خط باریک چشمم دیدمش...چشم‌ها ورم داشت از گریه و باز نمی‌شد از خواستن..خواستن او و از دیونگی...
- چشمات رو باز کن ببینم

باز کردم

- چه رنگیه چشمات؟

نمی‌دونستم خودم..بش دقت نمی‌کردم..فکر نمی‌کردم کسی دقت کنه ..براش مهم باشه..
- قرمز

- خفاشی پس

چقدر حرف می‌زد..چقدر حرف می‌زد..چقدر حرف می‌زد..
با دیونه‌ها خیلی حرف نزنید...بحث نکنید..سینه‌اتون رو بدید و بذارید برا خودشون دایره بکشن با نوک دماغشون..رذالت‌ها بورزن و خباثت‌ها پیشه کنن..هی بحث..هی حرف..هی نق و نوق...
لباس پوشیدم..موها رو بستم بالا که برم..نشسته بود..دیگه لرزش نداش..یه مو از موهای خودم روسینه‌اش بود برداشتم..
می‌رفتم که گف نرو..
رفتم تا در..
- نرو...دیونه‌ام نکن شهرزاد..بری دیونه می‌شم..
اون‌جا بود که به اهمیت دیونگی پی بردم در زندگی بشر..و به این‌که آدما تکلیفشون با خودشون روشن نیس...می‌خوان و نمی‌خوان دیونه بشن.
- نرو..
نباید می‌‎موندم..اگه دیونه نبودم اما دیونه بودم و دیونه موندم.

موندم.


روی تختم. با درد تو پهلوم دس و پنجه نرم می‌کنم..با کمردرد. به نانا گفته‌ام بذرهای گل رو جمع کنه. درد توی پام هم پیچیده..نانا ترانه‌ای زمزمه می‌کنه و بذرها رو جمع می‌کنه. بیشتر وقتا شعر ترانه‌ها و آهنگشون از خودشه...چیزهای کمی می‌شنوم: توت...ماما..تاتاچی..تاتاچی..باریکی و دندوناش من رو یاد لیلا حاتمی می‌اندازه و بیشتر از اون یاد هنرپیشه‌ای به اسم منی زکی..دماغش مخصوصا.
به خودم تلقین می‌کنم درد ندارم. با بچه‌ها حرف می‌زنم و می‌خندم نمی‌تونم فراموش کنم که چقدر درد دارم و چقدر بی‌حالم.
الان دارم فکر می‌کنم زرد رنگ پرکاربردیه در طبیعت. یک..دو...سه..چهار...پنج...شیش..الان  اینا روبروی منن. شش نوع از زرد. در گل‌ها و گیاها.
نانا پوست تخم گنجیشک پیدا کرده.

می‌گه: پوست تخم چیه؟
- گنجیشک یا مارمولک

جیغ می‌زنه و پرتش می‌کنه. بی‌حال صورتم رو کج و کوله می‌کنم یعنی می‌خندم. سال معتقده من وقت مردن ممکنه با بدجنسی بمیرم. یعنی بگم می‌خوام یه چرتی بزنم و بعد بمیرم و اینا رو سرکار بذارم..یا از این حرفا.

من اتفاقا خیلی  دلم نرمه و نازکه. بدجنس نیستم.

کلا خوبم.

چند روز پیش گسی بم گفت: خودتعریف کن.

خوب چی‌کار کنم. حالم خوب نیست دیگه.

سیکون لطیفا ان اذوق الشای بنکهه نورالضحی..

قشنگ است اگر چای را با طعم نور بعدِ از صبح بچشم..

ضحی: وقتی از روز که از صبح‌دم گذشته اما هنوز به ظهر نرسیده.. هنوز خنکای لطیف صبح‌دم هست و گرما نتاخته.. اگر صبح صبحانه‌ات را  به موقع خورده باشی دلت می‌خواهد در آن زمان..فنجانی قهوه..استکانِ چایی‌ای دم شده با هل و برگ گل و مثلا نون و پنیر و سبزی بخوری..یا این‌طور برنامه‌هایی.
عرب‌ها قبلا، زمان بچگی من، میان‌وعده‌‌ای بین صبحانه و ناهار می‌خوردند معمولا..اسمش اریوگ الضحی بود در خوزستان. صبحانه‌ی ضحی. موسیقی از رادیو می‌شنیدند و..اکثرا قصه می‌گفتند و می‌شنیدند.
این چیزی بود که من یاد دارم. حالا همه‌ی این‌ها در شلوغی زندگی‌های امروزی و روی صفحه‌های گوشی و...گم شده. هست هنوز البته اگر آدم‌ها بخواهند و دوست داشته باشند.
من که دارم.

خدایا اولین جمله رو که می‌خونم می‌خوام غش کنم. می‌خوام که یعنی" نزدیکه" غش کنم:

الفراشه البیضاء ومضت فوق السور النباتی کعادتها کل صباح و کعادتی اسفت لفقدانی ذلک الشعور اللطیف بانها هی نفس الفراشه التی تزور حدیقتی کل یوم

پروانه‌ی سفید به عادت روزانه‌اش بالای فنس گیاهیِ درخشید و من به عادت روزانه‌ام برای از دست دادن آن احساس قشنگ که این همان پروانه‌ای است که هر روز به دیدن باغچه‌ام می‌آید، متاسف شدم..

نشستم روی تخت بیرون و به گل‌هام نگاه می‌کنم. هوا دم داره. گل‌های زرد. گل‌بهی..نارنجی و سرخابی..هوا بوی لادن می‌ده...دارم به باغچه آب می‌دم.
پاهام خونیه..می‌رم تو حوض می‌شورم..خوب نیستم..بیماری‌ام برگشته..انگار همه‌ی گل‌ها به من نگاه می‌کنن. بوی غذای همسایه پیچیده..ناهار نپختم..بچه‌ها عدس پلوی چند روز مونده رو گرم کردن خوردن..باید شماره‌ی یه غذای بیرون بر رو بردارم برای این جور وقتا...
بیشتر سوراخ سمبه‌های بین خودمون و خونه‌ی ف بسته شده و این‌طوری بهتره..
دلم می‌خواد پرستیده بشم.

نکته‌ای که در 1984 تاکید زیادی روش شده بود عدم خلوت کردن فرد با خودشه.در دنیای قشنگ نو هم وضع همین‌طوره. با این‌که در هزار دو نهصد و هشتاد و چهار با دنیای وسیع و بی‌رحمی از خشونت و شکنجه و کثیفی و فقر مواجیهم و در دنیای قشنگ نو با امواجی خوشبو و عطرآگین و کرم و پودر و ماتیک و.. تنبیه و برخورد فیزیکی نگهبان‌ها و مامورین با گناه‌کاران با ابری از آرامبخشه..نتیجه یکیه: دشمنی شدید با خلوت‌گزینی.جایی برای فکر.
آدم‌ها نباید فکر کنند که خوشبخت باشند. خوشبختی‌ای که دیگران تصمیم می‌گیرند چطور و کجا و همراه چه کسانی باشد. در صفحه‌ی دویست و سه بازرس وقتی دست‌نوشته‌ی برنارد رو رد می‌کنه - مقاله‌ای که علیرغم نبوغ و و تازگی بدعت‌گذارنه و گمراه‌کننده قلمداد می‌شه و از نشر ممنوع_ با خودش فکر می‌کنه:
آدم اگه مجبور نبود به خوشبختی فکر کنه چقدر جالب می‌شد

کما این‌که خود بازرش تحت‌تاثیر مقاله قرار گرفته بود اما صلاح جامعه مقدمِ بر احساس او بود. پس ضمن موافقت و همدلی‌اش با مطالب ردش کرد.
این مسئله و خود شخص بازرس شبیه شکنجه‌گر وینستون هزار و نهصد و هشتاد و چهار هست.آدمی که ته دل با وینستون موافقِ کاملا اما حساب موافقت شخصی رو از هدف حزب جدا می‌کنه.
اینم اسمش سیاسته...و معمولا همه می‌گن پدرمادر نداره و در عین حال از آدم می‌خوان داشته باشدش.
چون وقتی پای منافع پیش میاد ما که از سیاست به طور عام ابراز نفرت می‌کنیم و کوچولوش رو تو زندگی و میون خودمون اجرا می‌کنیم از خود سیاست و سیاستمدارا بی پدر و مادرتر می‌شیم و یه اسمی براش پیدا می‌کنیم دیگه.
سیاست، زرنگی، درایت...
هدف این‌که خوشبخت‌تر باشیم اون مدل خوشبختی‌ای که یاد گرفتیم و بیشتر وقتا حسش هم نمی‌کنیم اما یاد گرفتیم اون رو معیار قرار بدیم..حتی ممکنه از حمل بار ثقیل خوشبختی خسته شیم و به گوز گوز بیفتیم اما وقتی دس زده شد برامون..وقتی به به  لبخند و فلان شنیدیم و دیدیم..خشوبختی مذکور بیشتر حس می‌شه.
خوشبختی‌هامون عین ظاهرمون کپی پیست از همه..روشنفکرامون یه جور..مدهبیا..شبیه همیم اکثرا..حتی سعی در خلاق بودن و آفرینش..
نه اون شباهت قشنگ دهشت‌آور...شباهتی که از سر تقلید هم نه..از سر سعی مشترک با مصالح مشترک برای رسدن به‌اشه..یادگرفته شده..دیکته شده..اصلا حسی هست که تلنگر بزنه: واقعا خوشبختی یا اداش رو درمیاری؟

نه خوب...وقتی نبوده در موردش فکر کنیم. همه سعی داریم خوشبخت باشیم و دنبالش بدوییم.

و اون وسط مسطا به آدمی که حس می‌کنیم حس می‌کنه برای خودش خوشی یا خوشبختیایی داره بگیم: شانس داره..یا کس‌خل و الکی خوشه..یا خیلی بش عزت بدیم بگیم چی داره مگه؟ خودش نمی‌دونه و نمی‌بینه چی نداره..ندیده‌اس به عبارتی.

قرار نبود دعوا بکنم تو این پست. کردم گویا.



آمدیم نبودید


چقدر شده که رفقایی داشتم که کون‌شان سوخته بود از این و آن طرد شده یا ..یک مرگ‌شان بود که جورش را من کشیدم. ..جاخورده که چی شده بودآخه؟ زیاد نبودند البته اما بودند.
همه چیز ظاهرا عادی در جریان بوده و بعد یک‌هو خیز برداشته باشند سمتم..
حالا تا بیایند خیز بردارند من در را بسته‌ام و رویش هم نوشته‌ام بیایید نابودید.

با شماس شهرزاد جان..

یکی از فواید رفیق این است که..جور تلافی‌هایی که می‌خواهیم اما نمی‌توانیم سر دشمنانمان درآوریم بکشد.

دنیای قشنگ نو-صفح‌205

فقط از زخم ادبیات متولد می‌شود

من الجرح وحده یولد الأدب. أحلام مستغانمی:  أدیبة وروائیة جزائریة
أحلام مستغانمی
أدیبة وروائیة جزائریة

لو رحت گلی اشلون

سویلی چاره

و الگلب تدری علیک ما تطفی  ناره.

چای هلو خوردن مثل ِ...من دیگه بلد نیستم بنویسم.

می‌تونم فقط بگم مثل یه چیزِ خوبه.

چونان که به نتیجه نرسی

سال رفته تهران زید مهندسش رو دیده بعد من اینجا  دل خوشم به این مهمل که وفا پیشه کردم و عفاف ورزیدم.

هه.

خو یعنی بردارم نگاه فاضل کنم یا هاشم؟

ها راسی رفتم کافی نت سرعت خونه خیلی پایین بود مردی روی میز شماره گذاشت.

پاره نکردم

رفتم خونه 

زنگ زدم 

لر بود.

از همون الوی اول از اون وقتهای به خودکشی رسیده ی بی اسم بود که می خوای حال بدت رو بدتر کنی و بالا بیاری تو روحت که زودتر بگندی و بمیری ..یعنی هر چی به نظرت حالت رو ممکنه بدتر کنه می ری سراغش..

از تلفن شرکت زدم که شماره ام نیفته

پرسیدم لری؟

گفت ها بِدت میاد؟

زیر ب کسره داره.گفتم ها .گفت چرا؟ گفتم حرفاشونه نی فَموم.

گفت مو خوم لر نیسوم شیراز یُ م ...لرا زبونشون نه خوبه.

گفتم خاک تو سرت پس.. خواستم امتحانت کنم  خودم لرم و بعد قطع کردم و به بعضی از شیوه های خودکشی فکر کردم 

و چون ب نتیجه نرسیدم آنقدر گریستم که حد ندارد.


امروز یه خورده ماشین رو روندم بعد خسته شدم ....خمیازه کنان ب سال گفتم بیا یارو رد کن ...و پام رو برداشتم و ماشین با زلزله ایستاد.

سال گفت چیزی رو که نخوای یاد بگیری محاله یاد بگیری کافیه حالا تقلید صدا یا دراوردن ادای مردم بود.

خوب من بدم.

واقعا بدم چرا اون نمی ره سراغ یه خوبش و بذاره برای دل خودم بد باشم و بمونم

تو طالع بینی ام نوشتن قراره یه عشق جدید تجربه کنم.

هی ب آدما نگاه میکنم یعنی اینه؟ اینه ؟ اینه ؟ 

تازه مشاورم برداشته میگه خوشحاله من مریضشم

یعنی من مریض شخص اونم؟ هلاکشم؟

یا منظورش اینه خوشحاله ک بش مراجعه کردم؟

من دیگه حوصله ندارم چرا بندری اینهمه طول کشید؟

من حالا منتظرم نانا امتحان زبان بده. توی ماشین.  پوست کف پام رو میکنم ...غروبه صدای اذان آروم بلند شده ...یه ماشین رد شده و ترانه پخش کرده . از اون قوم منقرضی هستم من ک اینجور وقتا موقع اذان صدای ترانه رو می بندن بی که مذهبی باشن.خلاصه شیشه رو دادم بالا صدای ترانه رو نشنوم 

پشه ای روی گوشم کوبیدم ...

گرسنه هستم 

شاید بندری خوردم با شیشه نوشابه خنک ...یه چونی روبرومه. فقط چون موهاش بلنده در موردش گفتم چونی . 

تقصیر خودم نیس ..شرطی شده اینجای ذهنم

دیدن موی بلند دم اسبی بسته ی  مرد و قضاوت من:چونی.

البته همیشه نه . اما این یکی واقعا این رو دوس دارم در موردش بگم چون بی دلیل خاصی ازش نفرت دارم 

هیچ بدی ای بم نکرده جز اینکه ازش بدم میاد.

موقت

به من گفته بودی دیگه ننویسم.
اما می‌دونی شایدم ندونی که چقدر سخته برای من ننوشتن. ننوشتن از خیلی چیزا..خیلی خیلی چیزا. شاید باید به برنامه‌ای که دادی عمل کنم. بش فکر کنم...ببینم چقدر حق داری و چی‌کار می‌تونم براش بکنم اما ..
من می‌ترسم. از دعوا شدن از آدمایی مثل تو می‌ترسم. آدمای سخت‌گیری که هی دوس دارن گوش آدم رو بکشن که مگه بت نگفتم فلان کن بهمان کن..چرا عمل نمی‌کنی..تازه جریان رو که برات تعریف کردم بم راه‌حل رو دادی و حالا من دارم بش عمل نمی‌کنم.
از اینا بگذریم.
من شاگرد خوبی می‌شم برات این قول. این رو داشته باش تا بعد.

اما حالا باید بنویسم که امشب ترون زنگ زد به من خودش و خونواده‌اش نمی‌دونن سال نیست و اصلا این مهم نیست. از الهام گفت. گفت که به مادرِ ترون زبون می‌ده. گفت که بی‌ادبی می‌کنه به پدر سال و به شوهرش و پسرش رو بد بار اورده. پسر به هر کی رسیده می‌گه کونت..می‌گه کونت رو پاره می‌کنم مادر جنده و این برای پسر یه معلم خوب نیست..گفت که خونواده‌ام الهام رو برای قیافه‌اش گرفتن..من بشون گفتم این سیکل هم نداره  و برادرم فوق‌لیسانس داره و شاید زمانی دکتراشم بگیره..این چه بچه‌هایی می‌خواد بزرگ کنه...تازه خونواده‌ی خوبی هم نداره.. اما کسی به حرفام گوش نداد. همه گفتن به تو چه. همه گفتن می‌خوایم برای پسرمون زنی بگیریم که وقتی آب می‌خوره از تو گلوش رد شدن آب رو ببینیم.
تو بندر که بودیم یه سری مارمولک شفاف بود. یعنی پوستشون عین پلاستیک شفاف بود و دل و روده و هر چی‌اشون دیده می‌شد حتی مگسا و پشه‌های توی معده‌اشون. از بچگی وقتی می‌شنیدم زن‌ها بین هم می‌گن می‌خوان برای پسراشون زن‌هایی بگیرن که رد شدن آب از گلوشون دیده شه از شدت سفیدی و شفافی یاد اون مارمولکا می‌افتادم بین خودم و خودم. خوب من همین‌طوری‌اش هم متهمم به حسادت و عقده‌ای بودن.
حتی همین خواهر کوچیکه وقتی به شوهره اس ام اس داده بود لابه‌لای اس‌ام‌اساش این نکته بود که به سن من حسوده..به ظاهر من..عقده‌ی خوشکلی و عکسای من رو داره.
هر وقت عکس می‌گیرم" یه جوری می‌شه" " یه طوری " می‌شه.
برای همین خیلی صلاح نمی‌دیدم به این فکرم اشاره‌ای کنم..بین خودم و خودم می‌خندیدم و کیف می‌کردم..مثلا دوماد رو تصور می‌کردم که بغل یه دونه از اون مارمولکای آرایش کرده با گلبهار و پیرن تور توری ایستاده و ملت نقل می‌پاشن.
می‌خندیدم..دسم رو دهنم ریز ریزو می‌خندیدم تو بچگی.
حالا ترون زنگ زده بود که بگه الهام به پدر سال زبون می‌ده بی‌تربیته و پدر سال که زمانی اعتقاد داش این عروس سبکه و نباید بذارن تنها زندگی کنه چون آبروشونو می‌بره..گفته که فقط بره..هر کاری می‌کنه بکنه اما برن.
مدل راه رفتن مادر سال عوض شده. این رو ترون می‌گه:
- باورت می‌شه شهرزاد؟ باورت می‌شه مادرم حالت خم شده پیدا کرده در برابر الهام؟ بس که سرش داد می‌زنه...
شوهر الهام هر چند وقت یک‌بار پدر زنش رو می‌بره کمپ ترک اعتیاد تا ترکش بده.
ذهن عجیبه.
به محض شنیدن این یاد روزی افتادم که بن چند روزش بود و پدر سال ایستاده بود که بگه: بهترین خانواده‌‌ی عروس برای ما خانواده‌ی صادقی‌ان خانواده‌ی همین پدر الهام که برادر حیات عروس بزرگه هم هست.
این رو جلوی من با صدای بلند می‌گفت که یعنی خانوده‌ات بدن و ندارن و فلان.
ذهن عجیبه.
زود روزی یادم اومد که مادرم با خجالت چندتا بسکوئیت ویفر اورد و دادشون دس خواهر کوچیکه اول دوم دبستان بود و بم گفت تو زائویی بخور..توت فرنگی بودن..بسکوئیت توت فرنگی...اولین بار بود بسکوئیت توت فرنگی می‌خوردم و خجالت کشیده بودم..از مادرم که نبینه قایمشون می‌کنم خجالت کشیدم و از مادر سال که نبینه مادرم برام بسکوئیت اورده برای تغذیه و قوی کردنم...
پدر الهام سه سال تمام به عالیه زنگ می‌زده..عالیه مزاحمی داشته که شب و روز بش فحشای ناموسی می‌داده. بالاخره شکایتای مستمر مسعود جواب می‌ده و گیرش می‌ندازن: پدر الهام.
بهترین خانواده‌ی عروس پدر سال.
زندانیش می‌کنن و داماد که شوهر الهام وساطت می‌کنه و بعد از چند ماه زندانی شدن آزادش می‌کنن.
الهام جری‌تر می‌شه..ریخت و پاش داره..سر عید سه‌تا مانتو خریده بود هر کدوم دویست سیصد و شوهرش معلمه و تاکسی تلفنی هم یا اون‌طور که شما می‌گید آژانس کار می‌کنه..یه ماشینم از این شارژیا گرفته شبا می‌ره پارک بچه‌ها رو سوار می‌کنه.
ترون می‌گه بخدا نزدیک بود بمیرم دیدم برادرم تو پارک بچه‌ام رو جلوی خانواده‌ی شوهرم سوار کرد و بش کرایه‌اش رو دادیم..پسرای دکترای معروف شهر و نماینده‌ها و گوزوها و نمی‌دونم کیا شاگردای همین شوهر الهام هستن..جلسه بوده. الهام پسرش رو گرمکن سوراخ و دمپایی پلاستکی پاش کرده و فرستادتش همراه شوهرش جلسه. ترون دیده بودش و گفته بود خاک تو سرت عباس که این شد ریخت بچه‌ات...
اینا رو می‌شنیدم و گریه‌های ترون رو هم.
وقتی الهام عروسی کرد اتاقی رو بش دادن که زمانی اتاق من بود. یه راهرو بود. البته برای الهام دراش رو بستن..کولر دو تیکه گذاشتن و سرویس خواب و بزرگش کردن و...من اتاقم رو همیشه جمع و جور می‌کردم و تند و تند مرتب..که گیر ندن بم..خوبیش این بود که یاد گرفتم تند تند کار کنم...
الهام چرک و لکه از در دیوار رمالین شده می‌بارید..ترسی از چیزی و کسی نداره و  شوهرش به مادرش گفته گیر ندین بش خونوادگی این‌طوری‌ان..یاد نگرفته تمیز و مرتب باشه.
یاد روزایی می‌افتادم که من و سال لکه‌گیری می‌کردیم دیوارا رو که بشه اتاق‌مون..دلمون می‌خواست رنگش کنن و نکردن....برادرش..شوهر حیات اومده بود به زنش تشر زده بود که جارو نزن اتاقشون رو...بذار خودش جارو کنه..
حالا روانی شده برادره و پدرش رو تو راه دیده رفته چوب اورده می‌خواد بزندش...خنده‌ام می‌گیره..ترون این رو با تاثر می‌گه و من تو دلم قهقهه می‌زنم و ساکتم..روبروی مسجد می‌ایسته و صدای سخنرانی‌هایی از شیوخ ضد ن.ظام علیه دولت می‌ذاره و صدا رو تا آخرین حد بلند...زمانی تو اوج تشنگی و خستگی و پا به ماه بودنم...آب یخ درست می‌کردم..می‌اومد پوزه‌اش رو می‌کرد تو پارچ و عمدا می‌خورد جلوی من که نخورم ازش...وقتی می‌دید سال جلوم تیکه ماهی چیزی گذاشته بلند جلوی باباش می‌گفت مگه برعکسه؟ باید زن به شوهر برسه یا شوهر به زن؟ حیات نمونه‌ی بارز زنیه که خونواده‌ی سال دوس دارن داشته باشن یه کلفت و سجده‌کننده‌ی تمام عیار که الانم البته ازش راضی نیستن چون می‌گن کثیفه..دهاتیه..سلیقه نداره..بچه‌هاش رو بلد نیس خوب بزرگ کنه..حمامشون تمیز نیس..و نمی‌دونن با این کلفت بازی و آقا آقا کردن چطور آقای روانی رو انگشت کوچیکه می‌چرخونه.که البته این افتخار نیست و مطلوب هم نیس ...اما به عنوان چماقی برای توی کون اون خاندان چرا..کاربردش عالی.
..با ترس به سال می‌گفتم نذار جلوم..که دعوا نشه...حالا شوهر حیات روی زمین می‌شینه روبروی در اتاق مدیرش تو سازمانی که شاغله رو زمین خاکی و قرآن می‌خونه...که یارو هدایت شه و چندبار تا مرز اخراج رفته و..دستگیری حتی.
کلا کاف مشنگی تا مغز کونش می‌جوشه.
بر خلاف تصور ترون من کسی رو نفرین نکردم و این پست نه آیه‌ی حکمته و نه آینه‌ی عبرت.  من به خودم گفتم صبر می‌کنیم شهرزاد. من حتی به نفرین اعتقاد ندارم. یعنی معتقد نیستم آهم بگیره و فلان. خیلی خودم رو آدم آه‌مندی حس نمی‌کنم...که بگم اه کلا کسایی که بم بدی کردن دود شن برن هوا..خوب بدم نمیاد کسایی که اذیتم کردن حالشون گرفته شه..یه جور دل‌خنکی توش هست...اما از جایی به بعد اینم خوشحالم نمی‌کنه...یه جور" خوب که چی" یا" به من چه" یا چی به من می‌رسه یا این کجای حالم رو خوب می‌کنه یا چه نفعی به حال من داره سراغم اومده.
تاوان‌هایی که دادم  هم در برابر جرم‌های کرده و ناکرده خیلی سنگین بود و  از همین هم از همه چیز و همه کس خسته‌ام.
و البته هیچ کس رو نمی‌بخشم و فراموش نمی‌کنم...حتی اگر روحم به سبکی پری رقصان باشه...وقتی که دیگران برمی‌گردن می‌گن دوستت داریم تو خوبی تو فلانی..چراغای تو سرم زود روشن خاموش می‌شه.
ذهن چیز عجیبیه.
ممکنه برای ادامه‌ی زندگی و هزار و یه دلیل دیگه حرفی از گذشته نزنم پیش آدمی که داره ادعا می‌کنه محبت داره بم و فلان اما فقط حرف نمی‌زنم و اگه حرف نزنم به این معنی نیس که فراموش کردم.
..وقتی باشون بودم سه تا در داشت اتاقه. یه در به پذیرایی راه داشت که حق نداشتم ببندمش چون یه کولر روشن می‌کردن و پنکه می‌ذاشتن دم در اتاقم. پنکه‌ی رومیزی وظیفه‌ی انتقال سرما رو از پذیرایی به اتاق من و از اتاق من به اتاق آخری که یه در دیگه توش بود رو داش که اونم مادر سال توش می‌خوابید. یه در هم به حیاط که جلوش کمد و بوفه و زیررختخوابی بود و نمی‌تونستم ازش استفاده کنم.
من حامله بودم. گرمم می‌شد. خیلی گرمم می‌شد. شبا از گرما گریه می‌کردم. روزا هم. پدر سال اسم سال رو گذاشته بود زنِ زائو...تحقیرش می‌کرد..اسمش رو گذاشته بود مهندسِ تخم و سوراخ کون...خیلی چیزها..چون ساکت بود و جواب نمی‌داد و هیچ وقت حتی برای یک لحظه و یک کلمه بد من رو نگفت جلوی خانواده‌اش.
 یک شب پنکه رو طرف خودم چرخوندم و روبروش خوابیدم. فرداش با داد و بیداد بیدار شدم. مادر سال رو می‌شنیدم. صداش رو .
پچ پچ می‌کرد که بله شهرزاد پنکه رو طرف خودش چرخوند که خنکش بشه و باد زیادی خورد به صورت عماد و سرما خورد.
- اینقدددددددر سرفه می‌کرد که نگو.
من گوشام تیزه مثل گوشای مادرم و هر روز صبح پچ پچ مادر سال رو  از اتاق آخری می‌شنیدم که پدر سال رو علیه من و سال پر می‌کرد. هر روز بدون استثنا.
 صدای پدر سال رو شنیدم:
خدا لعنتشون کنه...خوبه یه ذره گوشت رو تنشون نیست..انگار بچه‌ی کوهن..خوبه اون عن سگ سال و زنش عین چوبن..دیگه شما گه می‌خورید حرف گرما رو بزنید.
به سال نگاه کردم.
ساکت بود. دیسک گرفته بود. زخم بستر گرفته بود. من دستم رو شکمم بود. اشک از زیر عینک سال سر خورد تا بالای لبش. جای اشکای رو بوسیدم.
- غصه نخور.
حالا باشه بش می‌گم خون گریه کن جهنم. خونواده‌ی خودتن. جمع‌شون کن.
خودم می‌بردمش حموم..می‌خوابید رو شکم می‌شستمش..می‌خوابید رو کمر می‌شستمش..حامله بودم و بیشتر وقتا نفس کم می‌اوردم..تکونش می‌دادم که زخم نشه...چهار ماه نمی‌تونست تکون بخوره. نمی‌تونست بشینه و گاهی دعوامون می‌شد..عصبانی می‌شد می‌زد تو گوشم....عین خرا یه‌هو قاتی می‌کرد و فکر بارداریم رو نمی‌کرد...عصبانی می‌شدم موهاش رو می‌کشیدم و فرار می‌کردم..اما شبا باید پیشش می‌خوابیدم که آروم..باید قایم می‌شدم تو بوش که اون موقع جوون و خوب بود. گرم و مهربون بود.
پسری که سرفه می‌کرد شوهر میناس.
وقتی مینا رو گرفتن مادر سال حتی کونش رو شست. نمی‌دونم چرا اما خوب این پسرش رو دوس داشت انگار و زنش رو هم..نمی‌دونم واقعا و برام مهم نیست اما یک شب برادر دختره صورت شوهرِ خواهرش رو از گوشه‌ی لب تا نزدیک گوشش جر داد. و روی گردنش..و سینه‌اش و نزدیک رگ گردن..
برادر دختره رو انداختن زندان و دختره براشون شیر شد.
هنوز رد تیزبر روی صورت برادره هست و زنش طلبکاره که اینا من رو دوست ندارن و مادرم رو دوست ندارن و...
این بساطا.
شبی که رفتیم اون خونه پسرم یکی دوماه از یک سالیش گذشته بود. کولر نداشت خونه و شیشه. باد گرم می‌وزید.. چراغ نداشت. یه خونه‌ی خیلی بزرگ. من و ترون و سال رو بردن. فرداش برادری کوچولوم..برام سمباده می‌کشیدن و یکی‌اشون خون دماغ شد..سمباده می‌کشیدن که رنگ کنیم میله‌ها رو..خونواده‌ی سال تا فهمیدن برادرم هستن اومدن صبح زود ..خیلی زود..برادرشون اومد پلی ایستیشن رو برد.
و یک بار ندادن بن باش بازی کنه..همیشه دس بچه‌های عالیه و اینا بود..بن با صدای کوچول به مادر سال می‌گف می‌شه اجازه بدید منم گاهی باش بازی کنم؟ می‌گف دست من نیست.
اون شب از ترس مار و عقرب و همه چی می‌لرزیدم..سه تا نخل بزرگ داشت و کفش خاکی..موش‌ها رو می‌دیدیم که از نخل بالا می‌رن..من و ترون و سال روی خاک خوابیدیم..تیرماه بود و شب هوا جهنمی دم کرده بود...فکر کردیم حیاط از توی خونه امنتره..سوراخ سمبه‌هاش دیدنی‌تر بود..تا صبح از ترس و گرما نخوابیدیم..سه تا بچه‌سال و یه بچه..
فرداش مادر سال خوشحال اومد که دیشب چون در اتاق‌تون رو بستیم خونه خننننننننک شد..کیف کردیم از سرما.
همه می‌گفتن حالا خونه خونه شد.
سال چیزی نمی‌گفت.
من می‌ترسیدم.
می‌ترسیدم دعوا شه و سال بگه برو خونه‌ی بابات و اون‌جا بابام منتظر بود فقط جیکم دربیاد که بگه خودت خواستی..حقته. مادرم هم بیشتر از بابام.
اتاق من سه در داشت.
اتاقی یه متر و نیم در به زور دو متر بود..وقتی می‌خوابیدیم بیشتر وقتا کف پاهامون می‌خورد به دیوار روبرویی. توش کولر خرابشون رو گذاشته بودن. چرخ خیاطی زنگ زده‌ی پیرزن و من و سالِ زخم بستر گرفته.
من حامله بودم..و همه از بالا سرمون رد می‌شدن.
پدرش..برادرش...حتی مهموناشون. عموشون...پسرعموشون..وقتی خواب بودیم از رو سرمون رد می‌شدن...یه شب لخت خوابیدم. بدون لباس. قشنگ دم در.
خنک شدم و خوابم برد. نمی‌دونم کی از بالا سرم رد شده  بود و رو ملافه کشیده بود.
یه شب من و سال لخت خوابیدیم..با وضعیتی بسیار احساسی و همه که رد می‌شدن دیگه نشدن. ایده‌های من کمک می‌کرد هم کمی.
گاهی صبح‌ها مادرش می‌گفت از اتاق‌تون آه و ناله شنیدم..دیسک داره ها پسره. از گوشه چشم می‌گفتم آه ناله مال من بود نه پسرت و نفرت از چشماش وق می‌زد.
من کلا جیش می‌کنم زود به زود.
وقتی باردارم تکون نمی‌تونم بخورم بس که جیش دارم. هر شب وقتی می‌خواستم رد شم برم دشویی باید از تو پذیرایی رد می‌شدم. از روی شش‌تا پسر بزرگ و باباشون و خواهرشون. برادر شوهر بزرگه خوابیده دم در و تکون نمی‌خورد...اون پا این پا می‌شدم دم در و گریه‌ام می‌گرفت..برمی‌گشتم..روم نمی‌شد بگم برو کنار می‌خوام برم دشویی.
حالا بود روش می‌شاشیدم. روی همه.
اون موقع خجالت می‌کشیدم. برگشتم اتاقم. دامنی قدیمی داشتم. گذاشتمش لای پام و جیش کردم. از ترس دامن رو ننداختم دور..گذاشتم ته کشویی که هنوزم رگه‌های سیاه رو که می‌بینم توش می‌دونم اون دامن سیاه شاشی به وجودشون اورده توش
شاشی که رگه‌های سیاه رو نه فقط تو کشو که تو زندگیم و سرم و روحم کاشت.
برادر شوهر بزرگه هر جمعه زنش رو که عقد بود می‌اورد. سال رفته بود تهران. چون ما زود نتونستیم عین زن و مردا دخل هم رو دربیاریم ..اینا برای برادر بزرگ ترسیدن. می‌گفتن ما خیلی جلوی سال و زنش رو گرفتیم...سال با من مدارا می‌کرد چون من ناشی و ترسو و خجالتی و هزار و یه درد بی‌درمون داشتم...هر وقت سال از تهران می‌اومد و می‌خواست دست زنش رو بگیره می‌رفتیم پیششون..هیچ وخت خلوت نداشتن....واقعا نمی‌شد هم رو ببوسیم اون‌جا حتی...البته گه زیادی خورده بودن چون من با تموم سختگیریا از اون پسر جوون عینکی خطکش مانند کام‌های زن‌افکنی می‌گرفتم که نوش جونم باد..برای من عشقبازی چیزی نبود که اینا فکرش رو می‌کردن...خیلی روی ابرپرواز کننده‌تر بودیم با سال...یک اختراعات عجیب شیرینی داشتم که حالا سال یادآوری می‌کنه چشم سفید بی‌حیا..
رنگ عوض می‌کنم: من؟ تون موقع؟
می‌گه ها تو...همی‌ تو..ه نه تربیت داری و نه خونوادگی و از وحشت اومدی و نت عاشقتم..
القصه که می‌ترسیدن کیر برادربزرگه خیلی نتونه به رسالتش عمل کنه این شد که اینا رو تنها می‌ذاشتن و هر جمعه همه برای خوردن دوتا صبور گدایی شده از این و اون جمع می‌شدن دور هم جماعت عن تو کون خشکیده. زن‌ها می‌اومدن تو تااقم...و اتاق آخری در اختیار برادر بزرگه و زنش بود...زن کمکی نمی‌کرد..من با شکم جلو اومده..ظرف ناهار بشور...صبونه بذار...آشغال بیرون ببر...شورت پسرای مجرد رو با دس بشور چون لباسشویی نبود..شلوارک و تنبون پیرزنه رو بشور..و عروس می‌اومد کون و پسون می‌داد و می‌رف...بعدش ازم می‌پرسید آدم زایمان کنه اون‌جاش پاره می‌شه؟ من وازلین می‌مالیدم به دسام که خشک شده بود از کار و جارو با جارو دستی و شستن موکت و ...و به‌اش که دو سه سالی ازم بزرگ‌تر بود می‌گفتم از مادرت بپرس عینی.
برادر شوهر بزرگه وقتی با زنش ارضا می‌شد لای شلوارش رو آب می‌کشید و شلوارش رو روی ..اون شلوار خونگی یا کردی یا هرچی رو، روی  رختخوابمون می‌نداخ..آب از روی لای شلوار چکه می‌کرد رو قالی‌ای که روش می‌خوابیدم. اون موقع نماز هم می‌خوندم مرتب که بیا و ببین.
هر جمعه پارچه‌ی زیر در که درز در رو می‌گرفت حشره نره تو شسته می‌شد و چلونده می‌شد و پهن می‌شد رو طناب.
برادر بزرگه می‌خواد زنش رو طلاق بده این روزا گویا. زن روانیه( می‌گن) و به نفس کشیدن شوهر شکه و سه ساله به شوهر نداده و شوهر  اومده پیش مادر و پدرش خون گریسته و کیرخارونده که بله همه زندگی و زن دارن و من ندارم.
همه به ترون گیر داده بود سر انتخابش برای سال. سال‌ها حق حرف زدن نداش و نفس کشیدن. همیشه توی خونه تو سرش زده می‌شد..حالا بش گفتن چرا برای برادر بزرگه زن انتخاب نکردی از تربیت معلم؟ ...گناه داره اینم زنه؟ بمون نگفت عینکیه که بود..خسیسه و تا حالا شوهر فیش حقوقی رو ندیده..سینه‌هاش تا نافش ولن و سوتین نمی‌بینده و تو مدرسه بچه‌ها و بقیه‌ی معلما اسمش رو گذاشتن پسون کشی.
زن می‌نازید که برادر بزرگه بش گفته تو از همه لحظا از من و خانواده‌ام سرتری...و ازم می‌پرسید یعنی تو و سال اونقدر که من و فلانی هم رو دوس درایم هم رو دوس دارید؟
من و سال نشون نمی‌دادیم هم رو دوس داریم یا نداریم. پاره‌تر از این حرفا بودیم. دلمون به لحظاتی ساتنی و نرم خوش بود.
اینا رو ترون می‌گه و من می‌شنوم.
وقتی بن چند ماهش بود دعوت شدیم با خونواده‌ی سال خونه‌ی این عروس بزرگه. نمی‌دونم حس رقابتش با من چی بود چون من اصلا خودم رو تو دایره‌ی رقابت با کسی وارد نمی‌دیدم اون خونه داشت و مبل و اتاق و بهترین و مارک‌ترین وسیله‌ها..من توی مدرسه توی تهران بچه‌داری می‌کردم....و قبلش یه جایی راننده پیج می‌کردم..و بعدش تو زیرزمین..یادم نمیاد حتی خودم رو تو دایره‌ی رقابت یا تلاشی برای وارد شدن به برنامه‌ی حسادت‌برانگیزی حس کرده باشم با کسی.
خلاصه گفت وقتی می‌خوای سبزی بذاری دسات رو ضدعفونی کن چون یعنی وسواس داره و من بچه دارم..و خونواده‌ی من تمیز نیستن و اون مادرش معروفه که تمیزه.
خونه قشنگ بود و من با دهن باز نگاه می‌کردم. پدر مادرم بشون کادوی قشنگی داده بودن. کاسه‌هایی که مادر عروس بزرگه اورده بود برای عروسی من از سر خیابون گرفته بود...قیمت کردم حتی هزار تومن نبودن.
پدرم کاری به این چیزا نداره. قسطی براشون یه سرویس چینی دور سرمه‌ای گرفته بود که وقتی دیدمش مردم...باورم نشد این رو بابام داده باشه به اون..آخه چرا؟!...
این‌که بگن حاجی دس و دلباز و کریمه لابد...و روشون رو کم کنه.
من با سادگی و شایدم خنگی به عروس بزرگه گفتم قالیاتون قشنگن. نوان. اگه زمانی قالی خریدم مثل اینا می‌خرم.
برداشته بود به شوهرش گفته بود  که اینا وضعشون خوبه می‌خوان قالی بخرن. دیگه بشون کمک نکن.
مادر سال تهدید کنان سراغم اومد: اگه از خریداشون تعریف کردی دیگه پسر بزرگم یه قرون کمکتون نمی‌کنه.
کسی به کمکای برادر بزرگه نیازی نداش. حلقه‌ام رو فروختم برای بچه لباس زمستونی خریدم والسلام.
برادر بزرگه سرمایه‌داره. زنش هم.
نمی‌دونم چقدر زمین و خونه‌های منطقه مال خودشونه. برادر بزرگه لحظه‌ای از بدگویی پشت زنش ساکت نمی‌شه. اینکه خسیسه.سرده..باش نمی‌خوابه..تا حالا در عرض این شونزه سال چهاربار حتی غذا نپخته براش..عین نوکر باش برخورد می‌کنه و..
می‌خواد طلاقش بده و پدر مادر سال شاش و نه خون گریه می‌کنن که ترون فقط انتخاب تو انتخاب خوبی بود و من؟
اینا رو از ترون می‌شنوم.
برای الهام و نمی‌دونم کی عروسی‌های خوبی گرفتن. پدر سال گفت من پول نمی‌دم برای عروسی‌اتون حتی پنجاه تومن. یه قالی کهنه داش داد بمون.
همیشه ساعت دو می‌شد من می‌ترسیدم...می‌اومد از سرکار..بوق که می‌زد قلبم وامی‌ساد..الان میا دعوا می‌کنه..توقع داش جورابش رو هر روز بشورم که نمی‌شستم و ازم کینه داش. توقع داش دسش رو ببوسم و نمی‌بوسیدم...
توقع داش براش چاپلوسی کنم و نمی‌کردم و دوسم نداش...لاغربودم و پسرش می‌گف: بابام می‌گه لاغره...چه خریه..نمی‌دونم در عین لاغری جاهایی که باید..
این تعریف بود. اما تعریف نبود. شوهرم داش به من می‌گف که پدرش بدنم رو نپسندیده و این نپسندیدن رو با کشف و اینا خودش می‌برد زیر سئوال..این خاک بر سری بود اما من سال رو دوس داشتم و دلم نمی‌اومد بگم کس مادر خودت و بابات و حرفایی که می‌زنید.
وقتی معلم دبیرستانم من رو درست کرد شب عروسی و پیرنی که بم داده بود رو پوشیدم..موهام رو با کش شلوار بست و برای خودم خوشکل هم شدم..نشستم رو زمین. صندلی نبود. با اون لباس عروس.
ده نفر آدم دس زدن و شام خوش قیمه و برنج بود و فیلمبردار کرمای کون پسرش رو تو اتاقم با دسمال و ادکلن من درمی‌اورد
ادکلن عروس مثلا. بعدش اسمش رو گذاشتم ادکلن کرم کون و سال دوس نداش ازش بزنم.
سال دوسم داش.
الانم داره
امشب برام نوشت: بدون تو موجود بی‌معنی‌ایی هستم
و من از ترون می‌شنیدم که شهرزاد تو کسی رو نفرین نکردی اینا چه می‌خواستی چه نمی‌خواستی آهت
تو دلم گفتم گه خوردی..
برام مهم نیس خودت رو دوستم بدونی..
خودشم شب عروسی‌اش دعوتم نکرد. می‌ترسید آبروش رو با تیپم ببرم.
حالا نگاشون می‌کنم..
به خونواده‌ی پدرم.
به لیوانای آب یخ ساعت چهار صبح برای نماز صبح تو صورتم پرت شونده
به شلنگ...به کمربند...به چوب..به مادرم..به فحش‌ها..تهمت‌ها..به ترس از شنیدن صدای موتور بابام..به سردی و بی‌مهری مادرم..
به ..پریروز وقتی سال بن رو با کمربند زد و من قلبم ایستاد
واقعا سمت چپ سینه‌ام تیر کشید و هنوز جای مشتم روی در هست که داد می‌زدم نزنش...بسه..بسه...صدای بن و گریه‌هاش: جون مادرت.
من دنیا رو نمی‌بخشم
وقتی نفس بن از ترس بند اومد من دیونه شدم..چوب در تو رفته از مشتام...
چطور اون زن که اسمش مادرمه می‌دید..می‌‎دید من دخترم..می‌دید ضعیفم..بی‌پناهم و نمی‌گفت نزن..که خودش سوسه می‌اومد..چطور مادرم دلش نمی‌سوخت..من مردم و زنده شدم برای بن و پشت پنجره در اتاقی که بن توش زندانی بود ایستادم و چسبیدم به توری
- گریه نکن ..برای من..من بی‌شعورم..من احمقم
دیدم روی مچ دستش نوشته: من احمقم..من بی‌شعورم
صدای کمربند سال روی قلبم بود.
سال تلخ و قد و سنگدله.
بن عاصیه...وقتی سرش باردار بودم آروم نبودم..شیر آرومی بش ندادم..از من هم به ارث برده..تو روی باباش ایستاده بود که ذاتم اینه..
نماز نمی‌خونه..
و
خودش رو دختر جا زده برای پسری توی چت و سال دیده...
سال دیونه شده بود...
من خیلی تلاش کردم بن رو خوب بزرگ کنم...اما نمی‌تونم سال رو عوض کنم..
سال اینه.
می‌دونم محکم نزد...جایی روی بدنش نموند..اما ترسیده بود..
من یاد خودم افتادم..آدمب که خودش کتک خورده از کتک خوردن دیگران می‌ترسه..درد می‌کشه. چطور مادرم حتی یک بار نگفت نزن
حتی یک بار نتونستم سمتش بدوم و بگم کمک؟
من نمی‌تونم ببخشم.
من دنیا رو نمی‌بخشم. آدما رو
این آدما باعث شدن من به دام کسی بیفتم که حالا زن‌هاش بیان برام بنویسن که هر چی براش می‌فرستم براشون سند کرده.
راست دروغ..
هرچی.
که اون با نامردی و زذالت تمام جای زخما و ضعفام رو بشناسه..خودش رو بکنه و برداره بگه:
عقده‎‌ی بغل داری
بگه خوب عکسات رو نشون دادی..گورت رو گم کن
بگه ریدم تو خاطرات و احساساتت
بگه مادرت می‌ذاره سینه‌هاش رو بخورم؟
دوست دارم خواهرت رو بکنم و ..
بله.
این زندگی و این آدما بود که باعث شد من برای جلب نظر و توجه ور ضایتش نشون بدم که خودم اهل این انحرافم و لذت هم می‎برم که بیشتر بمونه و راضی باشه.
امروز که صدای اون آدم با من حرف زد چیز جدیدی نگفت البته..من خیلی بهتر از اون می‌دونستم چی شده و چه کردم...اما وقتی گفت اون بهتر از هر کس می‌دونه که با تو چه کرده..دقیق و آگاهه..خودش رو نجات داده و بدش نمیاد کسی جلوی بقیه‌ی زن‌ها براش بمیره
حس کردم چه غریبه..
و من برای یه غریبه می‌گفتم یا عیون شهرزاد؟
کی ارزش داره چشمای من باشه؟
هیشکی.
من؟
نمی‌بخشم و دوس ندارم.
امروز صبح پدرم زنگ زد.
صداش گرم بود. اون من رو زده...و ...اما وقتی خودش به من زنگ می‌زنه و برای کفش می‌گه ممنون..چه نرمه جنسش...چه...فلان..چه..
وقتی مادرم رو می‌بینم که داره جهیزیه‌ی خواهر کوچیکه رو می‌پیچه که حتی رو میز تلوزون ال سی دی یا ال وی دی..یا چی هم روبان چسبوندن..فکر می‌کنم چرا می‌تونم بابام رو بیشتر از مادرم ببخشم؟
نمی‌دونم
گاهی چشمم می‌افته به ردیف ردیف کفش‌های خواهر کوچیکه..یاد کفشی می‌افتم که پدرم لج کرد نخره برای سر عقد...و اونا نخریدن..خواهرم رفت از دوستش کفش قرض کرد پله‌های محضر رو با کفش قرضی بالا می‌رفتم...و سمت زندگی قرضی‌ام می‌رفتم..بله زندگیم مال من نبود..سال خوب وبد و دوسم داش اما واقعا آدم من نبود و نیست...من مال اون زندگی نبودم..و مال این زندگی هم نیستم...اما اون موقع توی اون زندگی ..توی خونه‌ی پدره حتی می‌تونستم خوشی کنم گاهی..یواشکی..به ترک دیواری بخندم...حالا هم نمی‌گم مرده‌ام از غصه..می‌تونم خوش باشم و بمونم..
گاهی فکر می‌کنم بابا خوب کفشتون مال خودتونه حداقل..گاهی فکر می‌کنم حداقل جایی برای شاشیدن دارید..به خودتون نمی‌شاشید و دامنتون از ترس نمی‌گندید ته کشو..
پدر سال هر روز سیگار سر سفره روشن می‌کرد و هر ناهار بالا می‌اوردم..تهوع داشتم..نمی‌کرد بره بیرون و حق نداشتیم جدا بخوریم..
حالا الهام حمومش کپک زده. طعنه و کنایه نیس...کپک زده و واقعا جلبک زده..و پدر سال با صدایی خفه به ترون گفته اگه بذاره خودمون می‌شوریم...فقط بوش خونه رو برداشته..حموم تو اتاقش رو..
گاهی فکر می‌کنم به فردای شبِ شاش که با شکم جلو اومده زیر رختخوابی سنگین و چیزای روش رو هل دادم که در باز شه کمی و بتونم برم بیرون دشویی...که بعدش شکمم گیر می‌کرد..
که سال دیگه تو ااون اتاق نبود..تو همون اتاق..
که عاشق سال بودم و دیونه‌اش بودم..
سال با بن حرف نمی‌زنه...بن قول داده بهتر شه..دوسش دارم..اما از کاراش راضی نیستم..از سال هم راضی نیستم..به هر دوشون حق می‌دم. ..و نمی‌دم...دلم برای سال سوخت...فکر کردم حالاس که چیزی اش بشه..برای بن هم..من دس گداشتم رو قلبم و گفتم آخ مادر قلبم...واقعا داغ شد و گره خورد...فکر کردم بی بی ام عموم زود سکته کردن..کاش منم بکنم..موندم تو این دنیا که چی؟
زندگی چی بم داده و در ازاش چی گرفته..؟
شکر بچه ها و باباشون
محبت سال
خوبی بچه‌ها
و حتی همین تک و توک مردم غریبه‌ای که دلشون می‌خواد کمکت کنن
اینام خوبه
دلخوشیم نانائه...بنه..سال..
دلخوشیم لذتمه از خوندن
فهمیدن درک کردن بی که کسی چیزی یادم داشته باشه یا حتی تلاش زیادی براش کرده باشم
اینا ..فکر کردن..لذتبخشه برام..دیدن
و چشیدن و لمس کردن
و نگاه و تماشا
دلخوشیم صبر هم هس
صبر می‌کنیم شهرزاد

گوشی به دست به بوسی نگاه می‌کردم. من حرف می‌زدم یا آدم آن طرف خط؟ نمی‌دانم..کسی حرف می‌زد و دیگری گوش می‌داد. بچه‌ی سیاه و سفید بوسی آمد بیرون..بوسی سرش را کرد بیرون نگاهش کرد..خودش هم آمد بیرون..بچه لای پای مادرش رفت..چند چنگ بی‌جان بازیگوشانه زد به صورت مادر..بوسی صاف ایستاده بود و نگاه بی‌تفاوتی داشت..بچه چنگال‌هایش را روی سیمان کشید. روی آجر کشید..روی در. کوچولو بود..دم مادر را شکار فرض کرد و چندبار رویش کوبید..
کاکتوس‌ها پشت ساق پایم را خراشیدند..جایم را عوض کردم..
من گفتم صدا شنید. صدا گفت من شنیدم.
صدا گفت تو آدمِ سطحی‌ای نیستی که بخواهی زندگی‌ات فقط بگذرد..
هر چه گفتم صدا گفت: دقیقا. یعنی که خوب می‌فهمد چه می‌گویم..صدا می‌گفت و من می‌شنیدم.
من چیزهای کوچکی گفتم و صدا بلند می‌خندید.
من سعی می‌کردم  مثل صدا به حرف‌های خودم بخندم و ادای خندیدن را درآوردم.
- تو برای ظرفت بزرگی.
***

روی تاب بودم، بچه‌ها رفتند کلاس زبان. فضا بنفش شده بود. گل‌های سرخ توی رنگ غروب کبود شده بودند و عطر رازقی پخش بود.
- انرژی نمی‌میرد. تغییر جهت می‌دهد.
فروید چه گفته بود در این مورد؟ لیپود؟ لیبود؟ لیبودو؟
یادم نماند. اذان بلند شد..زن ف آمد. سه‌تا دامن آورده بود و یک لباس محلی. اصرار می‌کرد که لباس محلی‌اش را ببرم برای عروسی. فکر می‌کند می‌شود لباس محلی بپوشم توی عروسی آن‌جا. دامنم را بردم و دامن طلایی را برگرداندم به خودش.
گفت بروم پیشش. دخترش رفته دلش گرفته. گریه کرده. بروم دلش باز شود.
دستم را گرفت..دنبالش راه افتادم.
باید تمام شود همه‌ی این‌ها.
***
دخترش فیلم عروسی را نشان داد. رقصیده بودند..عربی زده بودند..خوزستانی و عراقی..یکی‌اشان عربی می‌رقصید خوب..خوش‌اندام. صورتش عملی بود. یک گردبند روی فرقش داشت..زنجیر..بندری..فارسی و دسمال بازی..نگاه کردم..
گفتند که برادرشان اسمم را شنیده و بلرزان زده. پدرشان گفته با اسم زن مرد عربی شوخی می‌کنید؟ می‌آید براتان حالا..به سختی لبخند زد.
پرسیدند سال کجاست به سختی گفتم نیست.
چای خوردم..گفتند عروس‌شان باردار است. نوه دوساله نیست  هنوز. مادرشوهر گفت انشالا روزی تو و ازم خواست پیراهنم را بدهم کسی رویش دعا بنویسد که بچه‌ام شود.
خانه تمیز شده بود.
تا خود ف نیامده بلند شدم برگشتم..گفتند باید شام بمانم..دلم پیش بچه‌ها بود. سینی‌ای غذایی که زن ف داد را برنداشتم..گفتم دستش درد نکند.
باید تمام شود همه‌ی این‌ها.
***
صدا گفت همیشه..هروقت..هرروز..
من نه.
همیشه و هر وقت و هر روز..نه.
من نیازی ندارم به همیشه و هر وقت و هر روز..من به رقص و اندام خوش و موی بلند نیازی ندارم و به دانستن این‌که فروید گفته لیبدو یا لیپیدو..یا چی.
به این‌که خارش هفت ساله در کشور ما دوساله است..
به خیلی چیزها.
باید تمام شود همه‌ی این‌ها.
***
سال زنگ زد.
- جلسه شروع شد..ملت حرف هم رو نمی‌فهمن..دلم برای غذات..برای بغلت تنگ شده..
صدایش نامفهوم است. قطع می‌شود..خفه..نابود..
- تو خیلی زنده‌ای..این رو وقتی دورم ازت متوجه می‌شم..روحت رو دوست دارم دختر..
صدا نامفهوم می‌شود.
- شنیدی چی گفتم؟
- بله
نشنیده بودم.
- خوب باشه الان پیش فتاح هستم..می‌رم باش یه دوری بزنم بعد می‌رم هتل شب..ممکنه بیشتر از اونی که فکر می‌کردم دوره طول بکشه..مشکلی که نداری؟
- مشکلی ندارم.
- ناهار چی پختی؟
- دمپخت
- خوبه از اون چیزای خوشمزه نپز تا بیام..
- باشه
گفته بودند که دستپختش خوب نیست. یک بار خوب می‌شود هزاربار نه. پر از روغن و ادویه است. همه‌اش الکی تبلیغ می‌کند.
- دیشب نترسیدی؟
- از چی؟
می‌خندد.
- هیچی..ترس خوبه برات..
- خیلی هم نترس نیستم..گاهی خیلی می‌ترسم..ممکنه نگم یا حس نکنه کسی.
صدا گفته بود: بی‌پروایی..این خوبه من ادامه دادم ولی همیشه پسندیده نیست.
صدا گفته بود باید اسمی داشته باشی یا یک کد..به ذهنم رسیده بود بگویم آنا اُ اما دیدم کلیشه‌ی زردی است..گفته بودم فوج.
-به موضوع خاصی اشاره داره؟
- نه یه فوج پشه روبروی منند. متحد شدن که زنده بمونن. آدم گاهی برای زنده بودن احتیاج به کمک دیگران داره..به دستگیری دیگران.
خندیده بود.
این چیزها خنده‌دار است؟
-بعضی معتادها را می‌بندند به تخت.
فکر می‌کنم من دوست دارم بسته شوم به تخت. نه برای ترک اعتیاد.
- بعضی‌ها چسب بو می‌کنند.
خنده.
باید همه‌ی این‌ها تمام شود.
- تو خشم داری..تا حالا دماغ کسی را نشکانده‌ای؟
سال می‌آید پشت خط.
- جلسه شروع شد..ملت حرف هم رو نمی‌فهمن..دلم برای غذات..برای بغلت تنگ شده..
صدایش نامفهوم است. قطع می‌شود..خفه..نابود..
باید همه‌ی این‌ها تمام شود.

بم نمی‌چسبه تنهایی برم جایی. عادت دارم به سالِ بز که غر بزنه سرم نخر و این بده و فلان. مثلا می‌تونستم برم پارچه‌فروشی الان مانتو کودری بردارم برا تابستون.
اما چون از فروشنده خوشش نمیاد دوس ندارم حالا که نیس برم. گرچه وقتی هس می‌کشدم بس که سالِ بزیه. امسال هم که میمون شده همچنان بز‌بازی‌اش ادامه داره.

ما بریم خواب و خوشی...

تا بعد.

استاد میام خدمتت و نویسنده می‌شم قول.

عبصانی نشو.

اگه سال قلیونم رو نمی‌داد به هاشم که دهن زشتش رو روی نی خوشکلم بذاره..که چقدر لوند و مارپیچی تابیده می‌شد دوردستم..حالا بعد از خوردن دمپخت آسمانی‌ام..با لباس راحتی زیر بادپنکه روی تختم با خانمِ تپل قلیونم که خیلی تن زنانه و خوشکلی داش خلوت کرده بودم..تازه انگورسیاه هم داشتم..نعنا هم داشتم...تازه وقتی ام کلثوم می‌خونه انت یا قبله روحی و انطلاقی و شجونی..چشام سنگین می‌شه رو هم و دوس دارم زمان بایسته..خستگی کار خونه می‌ره از تنم و دلم عشق و عشق‌بازی می‌خواد..
نه هم‌خوابی..اونم بد نیس..اما دلم اون رو نمی‌خواد این‌جور وقتا..دلم سکر می‌خواد..
حالا تو اتاق نیمه‌تاریک خنک..با لباسی که دیروز از عبیر گرفتم...به اس ام اس‌های سال جواب نمی‌دم که چرا این‌همه رسمی شدی با من..سیگار نعنایی می‌کشم..و برام مهم نیس که شراب هس یا نیس و حلاله یا حرام چون بدون اون هم سرخوشی و مستی مثل ابری خنک و خوب بغلم می‌کنه و به قول سال " دواطلب شدنم برای انحرافِ شیرین" تا مغز استخونم می‌جوشه...کاش بودش بُز...کمی می‌زدم تو سر دماغش..گرچه بی‌ظرفیته و هیچ وقت خوبی رو نمی‌شه باش کش داد...
از قبل ترانه رو گذاشتم..گفتید لینکش خرابه
http://s2.3lbh.com/s/90Sy47P8.mp3
اینه لینکش..
تو لینک پایین ترجمه‌اش هست
این پست

رو به آینه‌ی روشویی حیاط وضو می‌گرفتم..بیرون آهنگ عربی پخش می‌کردن از ماشینی.....دستام رو بردم بالا سرم..مثل قبلا که کفتر می‌شدن یعنی..آب سر خورد تا از مچ دس تا آرنج و ساعد و بازو.....آروم..قطره‌ای رو صیقلِ پوست..خنکم شد.. با همون دستا پرواز کنان سمت خدا شتافتم


سالک خواهرم بش گفته یارو...چی بش گفته؟ آها بش گفته که حتی اگه شوهرت بد باشه تو خودت رو بد نکن. خوب این جمله و اینا که احتیاج به سالک شدن و بودن نداره..این رو زن ف هم بم می‌گه(دامنم رو نیورد..امروز دامنش می‌کنم)..عارفِه یا سالک یا پیرِ مغان یا چی..
به خواهرم در بهبود روح و زندگی‌اش کمک می‌کنه...شعرهایی می‌گه که درش آواز پر طاووس هست..یا جبرئیل بود اون؟ آواز پر جبرئیل...هیچ وخ این چیزام خوب نبود..
فقط یه آرایه بود اسمش رد العجز علی الصدر بود...عجز یه جور معنیِ پشت رو می‌ده. باسن...تو عربی ِ قدیم.
تو بعضی رمانا دیدم مثلا النخله و الجیران وقتی از عجیزه‌ی مدوره‌ی فروشنده‌ تعریف می‌کرد نویسنده..این یادم مونده. البته نیم‌دونم در کجا به کار برد می‌شه و جیریان داعوا چیه جناب سروآن...اما یادم میاد که به ترون می‌گفتم یعنی پشتش میاد رو سینه‌اش..جلوش..و می‌خندیدم و اون تمرین می‌کرد..
یه تحقیق ادبی هم کردم..مولانا سعدی..فلان..قشنگ بود..جلدش سبز...یعنی فکر کردم مولانا سبز دوس داره...حتی تو اون تحقیق هم بود که فهمیدم مولانا چقدر شیطون بوده..چون یکی از دیواناش رو باز کردم..یادم نمیاد مثنوی معنوی بود یا اونی که برا شمس گفته...باز کردم و دیدم نوشته تو شهیدی دیده‌ای ...یر خر؟...
من ندیده بودم اما بش فکر کردم. قبلش فکر نمی‌کردم آدم مهما بدونن اسم ..یر چیه..یعنی فکر می‌کردم مال فحش دادنه و اوقات عصبانیته..بعد مولانا آدمی که تو کتابای درسیمون بود و همیشه نقاشیاش طوری بود که رو به شمس پری گرفته..یا در حال پرواز دادن کفتر رو به ابراس..و اینا بدونه ..یر چیه..وژدانا دیگه شعر نبود..شیر تو شیر بود..
خیلی تعجب کردم به ترون هم نشون دادم گف غلط تایپیه..اما چند جا دیگه هم دیدم..تازه سعدی هم داش..
بعدش احساس کردم اجازه‌ی انحراف دارم...
وقتی فروغ رو یادمون نمی‌دادن چون بدآموزی داش...سهراب گفته بود زیر بارون با زن بخواب..

یه ویدیو بود مال اکبرادود فکر کنم که داره یارو می‌بینه...رابین هود...بعد می‌گه اینا با هم عروسی می‌کردن؟ ما اینایه نمی‌دونسیم..

یا کل ِ نمی‌دونم کی برگمن سانسور شده..سیاه شده با مربع..می‌گه دلم خوشه دارم فیلم می‌بینم تو دوهزار و شص...برش دار عمو همه‌اشه سیاه کنه راحتمون کن..
حالا اون موقع خیلی مولانا و سعدی ِ بِرا ما سیاه کرده بودن...نه بابا..می‌دونستن ..یر چیه..حتی خودشونم داشتن احتمالا..و به کار می‌بردنش..
اما والا ما نمی‌دونسیم.

باشه استاد بزرگ

بم نگو فرکانس روحی یعنی چی.

خودم سرچ می‌کنم یاد می‌گیرم.

می‌دونم دعوا می‌شم و بم نق و غر زده می‌شه که بالاخره پای این وبلاگ می‌میرم و کسی جدی‌ام نمی‌گیره و آدمایی با ربع استعداد من نویسنده شدن و فلان..
می‌دونم قول دیشب رو زیر پا گذاشتم من اگه هر روز ننویسم خیلی زودتر از مردنِ بی‌حاصلم خواهم مرد...چیزی که وصلم می‌کنه به زندگی همین نخِ هر روز نوشتنه..شایدم زمانی فردا یا یک یا دوس ال دیگه این‌جا ننویسم تا اون موقع می‌نویسم که هستم الان...دمپخت درست کردم...ام‌کلثوم می‌شنوم و سیگار می‌کشم و خوبم..
و دوتا کاری که دستمه رو امروز باید به سر و سامون برسونم..دردم لباسای تا نشده و اجاق گاز کثیفه...
امروز قراره زنگ بزنم به مشاور..صداش از شکلش بهتر بود.. ژست دست چپ حلقه‌ی ازدواج به دست زده شده زیر چانه‌ی پروفایلش...گفت پنج به بعد و حالا دارم فکر می‌کنم چی بش بگم؟
چرا وقتی می‌رسم به کسی که می‌خوام باش حرف بزنم تموم واژه‌ها و حروف رو گم می‌کنم؟
نمی‌دونم..اما می‌خوام اگه شده بنویسمشون...یعنی از رو برگه بگم..
هیچی دیگه.
اینا.
چندتا جی‌میل اومده بود از عربای خوزستان که لینک بعضی ترانه‌های ام کلثوم معیوبه تو وبلاگ..
خواستید اصلاحش کنید.

خوشم میاد که برام آرام و منطقی  می نویسه .وقتی براش ماجرایی رو می نویسم.

جوابش  دقت و توازن داره.

دوست دارم حرفها ش رو گوش بدم چون انگار براش ارزشمندم پربهام.

دوس دارم یه حرف هاش فکر کنم

کمتر حرف بزنم 

بیشتر ببینم و بشنوم

دوس دارم 

باور کنم...بیشتر. باور کنم که باورم داره.

هربار میگه کمتر باش 

من کمکت میکنم 

دلگرم میشه

انگار کسی از دور بگه دینگ دینگ 

حرف گوش بده 

موفق میشی.

میگه ...تکرار این حرف همیشگیشه که تلگرام بنویس اینستا

یا آدرسی ناشناس

یا کلا ننویس که جایی که باید بنویسی ...

نمیدونم جایی ک باید کجاس 

اما تاکیدش اینه که من میگم بت کجا و چطور

تسلیم

یک چیزی می‌خوام بنویسم و می‌دونم یعنی یقین دارم که بهتره که ننویسم.

اولین رازقی

گل شماره‌ای

..گل‌های جعفری و آهار که تا حالا نگاشته بودم..جشن گل‌های محمدی..وقتی راه می‌رم تو باغچه..بوی گلاب میاد..بوی رازقی میاد و عطر برگای لیمو..چه خوب کردم که به حرف سال گوش ندادم و گل جعفری و آهار و همیشه بهار هم کاشتم..اون بفنشا گل شماره‌ای ها هم خودش سبز شده..
قاتی بذرا بوده..





دلتون می‌خواد بخوریدش؟ روش دراز بکشید و برید سفر؟ بچشیدش؟ سرتون رو بکنید توش؟ روش غلت بزنید..پاهاتون رو بزنید بش و ذره ذره ازش بپاشه رو هوا؟ دلتون می‌خواد بذاریدش تو قلبتون تا قلبتون خنک شه؟ دلتون می‌خواد چی؟

دلتون می‌خواد بش بگید ابر پلنگ صورتی هستی؟ می‌خوای بباری رو سر من و پیچکام فقط؟

دلتون می‌خواد بذاریدش تو وبلاگ‌تون؟


بیرون نشسته بودیم با نانا..توت برام چید..رد خونش موند رو دسم..مکیدمش.

قبلا هر وقت دسمون زخمی می‌شد می‌مکیدیمش..می‌گفتیم باید برگرده به بدن‌مون..چرتای من و ممد.
سرخپوست بودیم یعنی.


مرغ سیاه بسوز نیا

رفته بودم پیش عبیر، عصر.

 مرغ و جوجه دارن..خروس..دوتا مرغ دارن..هر کدوم رو تو یه اتاق گذاشتن...هر دوی مرغا روی پنج‌تا تخم خوابیده بودن و تقریبا با هم بچه‌دار شدن..جوجه‌دار یعنی. به دلایلی که فقط خود طبیعت می‌دونه چیه و شایدم ندونه یکی از مرغا ‌چهارتا جوجه‌ی اون یکی مرغ رو می‌کشه و می‌خوره..مادر عبیر گریه می‌کرد..این رو زورکی نجات داد. صحنه‌ی قتل رو نرفتم ببینم..اما مادر عبیر دلش می‌خواست اون یکی مرغ شرور رو بکشه..بعد دلش به حال جوجه‌هاش سوخت..
این رو عکس از دس مادر عبیر گرفتم..بعد تازه موقع گذاشتنش تو وبلاگ دقت کردم انگشت کوچیکش قطع شده..شایدم نداشته از اولش.
دیوار کاهگلی رو آب‌پاشی کردیم و بوییدیم..خیلی خوووب..من بوییدم..نگام می‌کردن و خنده‌های نخودی ریز داشتن بین خودشون که این زنه چشه لابد..البته عبیر گف آره واقعا بوش خوبه..خوبیش اینه که خشونت معقول و خوبی دوروبرشون هست که باعث می‌شه نخوان بپوکن از غصه وقتی کارایی سرزده از انسان و حیوان ببینن مشابه آن‌چه مراغ سیاه مرتکب شده بود..از لای میله‌های اتاق که به مرغ سیاه نگاه کردم هیچ بش نمی‌اومد قاتل باشه..جوجه‌هاش زیر پر و بالش بود و با نوکش پراشون رو ناز می‌کرد گاهی..هووش بوده یعنی؟
مادر عبیر فقط غمه‌اش می‌کرد: انشالا اتموتین الچلبه بت الچلب.

انشالا بمیری..سگِ پدر سگ...
خو خدا راضیه فحشش بدی؟!..این حیوونه  إی هیچی نَو‌َفَهمَه..خدا نه راضیه. فووش نده. طرف خودت برمی‌گرده خاله.


این دندونای خرگوشی شایدم سنجابیِ شیطون...که موقع خواب این‌طوری زل می‌زنه به آدم...همیشه دهنش یه خورده بازه انگار..


کاش یه خورده خلاقیت داشتی زن.

همین.

مردم از دستت..نمی‌تونم سکوت کنم دیگه..یه وقت دیدی همه چی رو بت گفتم و نفس راحت کشیدم.



چقدر آشناست...انگار کسی از ما..جوانیِ مادری...زن‌عمویی...زن‌دایی...حتی خودمون..گاهی حالای خودمون عکس گرفته..
عماد الطایی کشیده.به این‌جا برید و بقیه رو ببینید.

این تابلوها رو حیدر الحسناوی کشیده.

نقاشی عراقی.





با این سیبیلش...حس می‌کنم نواده‌ی چنگیز رو در تخت دارم...آب دهنش هم بالشم رو آبیاری کرد...نمی‌دونم چرا همیشه میاد تو لحاف و روبالیشم خودش رو می‌ماله..بش می‌گم پسر من دوس ندارم..بو می‌گیرن..می‌شورمشون یه روز در میون...حداقل پنج روز یه بار..
هر بار هم می‌گه خوبه خوبه خوبه..بوی ریگو ریگو می‌ده.

نانا و بن هر کدوم یه سمت سوت می‌زنه. خرو پف نانا شبیه سوتای کوتاهه اما بن. قطارِ ابدی...بن ازم درازتره و هی لگد می‌خورم ازش..نانا خراب شده رو شکمم..آب بن ول شده روی شونه و سرم..تکونش می‌دم بیدار می‌شه لیس می‌زنه دور دهنش رو ..با کف دس آب دهنش رو پاک می‌کنه..لوزه‌ی سوم داره..می‌رم دس و صورتم رو می‌شورم و بش می‌گم دراز خان برو رو تختت..جوییده چیزی می‌گه و خروپفش می‌خوابه کمی..نانا دندون قروچه می‌کنه...دندونای پایین باید ارتدونسی شه..فکش مثل فک سال و عالیه کوچیکه و جا برای دندونا نداره..یاسمین دختر عالیه رو هم ارتدونسی کردن دندوناش رو..از تصور درد براش ناراحت می‌شم..می‌چسبونمش به خودم و موهاش رو می‌بوسم..عصر بم گفته بود اگه من رو بکاره تو باغچه گل‌های چاق و نرم می‌دم.

بش گفته بودم ولم کن دختر بس که روم سرسره بازی می‌کرد بازوم سابیده شده بود به قالی و د بیا التهاب..پماد هم زدم..
سال قراره برام به قول نانا کادون بیاره.

چی میاره یعنی؟

کتاب اورد خفه‌اش می‌کنم..حوصله‌ی کتاب ندارم..
عطر می‌خوام...شال..لباس زیر یا خواب..کیف..دیگه چی؟....لباس ..اما نه تنگ...همیشه فکر می‌کنه سایزم اسماله...بابا اسمال کدومه...من برا خودم یه نصرالهی شدم سال...هنو می‌ری سایز اسمال رو می‌گیری برا من؟...وقتی زنت شدم آره ..حالا دیگه عاموتم..
آها ام پی تری پلیر هم خوبه.

بن رو تکون بدم دودکشش بخوابه. سر نموند برام.
یادت به خیر سال خروپفت در حد نجوا بود.


فلفل‌های قرمز رو کوبیدم تو هاون چوبی..نکوبیدم تا له شه..برای توی باقله سیاه..برای توی سالادی که با ماهی می‌خورن....برای توی حشوها.. خود اضافه‌ی کوبیده نشده‌ی فلفلا رو گذاشتم تو قوطیِ فلزی چای...
مادرم گفته بود شهرزاد چرا ادویه‌هات رو تو شیشه‌مربا نگه می‌داری؟
- پس تو چی نگه دارم؟
- .. مثل  بقیه‌ی زن‌ها..تو جاادویه..
- چرا؟
جواب نداد..
دلم نمیاد جوابی نداشته باشه برام..بش گفتم تو جاادویه هم نگه می‌دارم..شیشه مربا دوس دارم. نگفتم که قبلنا برام یکی از مواردی که داشتنش تو خیالبافیام باعث می‌شد فکر کنم خوشبخت می‌شم داشتن شیشه مرباهای تمیز و خوب برای ادویه‌هامه..وقتی همسن نانا بودم..وقتی اون گل می‌چید و ما تو شیشه مربا بالا نگه می‌داشتیم تو طاقچه و بابام آبادان مونده بود برا جنگ...
- فقط تو می‌دونی یه خونه چی لازم داره شهرزاد.
این رو گفت...چه می‌دونم چرا. شاید فقط دلش خواسته چیز خوبی در موردم بگه..
یه شیشه‌ی کوچیک فلفل قرمز نیمه‌کوبیده دادم بش.
- نکوبش بیشتر..خیلی تنده..وقتی باقلا درست می‌کنی بریز..
به شیشه نگاه کردم..خیلی وقته دارمش..از وقتی سال سرباز بود.
می‌دونستم می‌ندازنش دور..
- آوووووه..شهرزاد هم با این دیونه‌بازیاش...شیشه شیشه‌اس دیگه..آشغال دوروبر خودش جمع می‌کنه..
فلفل رو ریختمش تو نایلکس و بش دادم.
اونا نمی‌دونن با این شیشه‌ی خالی چه اختلاطاتی که نداشتم..می‌دونن کی اوقاتش تلخ می‌شه و دلش می‌خواد خالی بشه بره ته کابینت؟ یا گاهی هوس دارچین پودری می‌کنه؟ گاهی دلش می‌خواد زنجبیل و دارچین بغل کنه..گاهی هم جوز هند فقط...رنده شده..
گاهی هم دلش اکسیر مردونه می‌خواد..چشمک زنان و لوده می‌شه و من ایش و اوش کنان بش می‌گم باشه بابا فمیدیم چه معجون زورسازی درونت حمل می‌کنی ..نمیر حالا این‌همه می‌خندی از خوشی...
یه وقتایی هم رازیانه و زیره داره..تا  در کابینت رو باز می‌کنم یه ریز نق می‌زنه یه قاشق با تخم گشنیز..یه قاشق با تخم گشنیز..برای هر زنی لازمه...
تند تند..انگار بگه فیلم عشقی  ده‌تا هزار..زیر لب جوییده و خفه..وقتی هم بگه عشقی منظورش اصلا اون نباشه.
تند تند تبلیغ می‌کنه برای خودش.
تا بالاخره حالیش می‌کنم رازیانه برام خوب نیس چون مریضیم از چیزیه که رازیانه می‌خواد تولید کنه ..غلیظ و بیش از اندازه‌اش در بدن من وجود داره و همین هم از پا انداخته من رو..و رو به موتم می‌کنه هر چند صباح..
اما دلم نمیاد روش رو زمین بزنم..گشنیز و رازیانه و زیر و نبات پودر شده رو می‌ذارم دهنم و می‌جوَم..می‌بینمش..دست زیر چانه زده نگام می‌کنه:
- دوسم داری شهرزاد؟

و دو ارزن

ازش می‌پرسم شام چی خوردی تو هواپیما؟ نمی‌ری شام بخوری تو هتل؟

می‌نویسه: یه مثلا ساندویچ کالباس با دو ورق کالباس و دو ارزن کاهو. فکر می‌کنم باید بگه یعنی بنویسه دو برگ کاهو..آیکن خوشمزه می‌ذارم.
- دیونه غذای خونگی پیش خودت داری و دلت برای کالباس و کاهو آب شده؟

- خومزه..اومدی برام کالباس و کاهو بگیر.

نمی‌نویسه باشه.

به خودم می‌آیم که انگار آویزونم..جواباش خسته و کوتاهه. کمی سرد.

شب‌به‌خیر. جلوی شب‌به‌خیر آیکن گل می‌ذارم. فکر می‌کنم این‌طوری به نظر نمی‌رسه رنجیده‌ام.

خاموش می‌کنم.

نه دیگه..به مادرم هم نگم خودم می‌دونم دیگر تمام شد.
دو جو اراده می‌خواد و یه ارزن غیرت.
الان خَیلِ غیرتی‌َم...خَ‌ی‌لِ



سال نیست خونه. ماموریته.

دلم نمی‌خوا کارایی که وقتی خونه بود نمی‌ذاش انجام بدم رو انجام بدم حالا که نیس و می‌تونم انجام بدم.

وسماء الاغا رو بشناسیم:

در سال 1954 در بغداد دنیا اومد... هنر اسلامی و معاصر رو تدریس می‌کرد..در این رشته دکترا داش..به عاشقِ شادیِ عراقی و عاشق رنگ معروف شده بود..بسیاری از کتاب‌های هنریش رو در دانشکده‌های هنرهای زیبا در عراق و بعضی کشورهای عربی تدریس می‌کنن..

در سال 96 میلادی در رشته‌ی فلسفه‌ و تاریخ هنر دکتراش رو به رتبه‌ی ممتاز کسب می‌کنه..مدارک دیگه‌ای هم در تاریخ هنر اسلامی داره..سال 2015 در عمان پایتخت اردن فوت می‌کنه..
موضوع نقاشیاش زن هست و از رنگای زیادی در تابلوهاش استفاده می‌کنه..یکی از تابلوهاش تابلوی تهجیر هست...که موضوعش هجرت اجباری بعضی از عراقی‌ها زمان صدام هست..

تابلوی مرد و زن و کودک هم یکی دیگه از تابلوهاشه

ملف:Wasmaa Alaga 06.jpg