-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردین 1395 16:22
یه تابلویی هست اسمش بوسه بود فکر کنم..این من رو یاد اون تابلو انداخ..کف پای آشنا همچنان..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردین 1395 16:17
مولود پیامبر و ملایهای که داره طلع الفجر علینا میخونه و زنهای دف زن..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردین 1395 16:14
چه موهاش شبیه نانائه.. کف پاهای حنا بسته..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردین 1395 16:11
الراقصات الغجریات الجمیلات الواتی امتلکن الحریة فی الرقص والتعبیر عن مفاتنهن بواسطة الرقص والمجتمع یحبهن لکن لا یرحمهن من الذم فهم مثلما یقول العراقیون ... مثل السمجة مأکول مذموم رقصندههای کولی زیبا. آزاد بودند که برقصند و زیبایی خودشان را آزادنه نشان دهند..اجتماع دوستشان داشت اما بهاشان رحم نمیکرد. بدگوییاشان...
-
اتصورچ هیچی
یکشنبه 15 فروردین 1395 15:08
خوانندهی عراقی به من وسماء الآغا رو معرفی کرد. از دیشب نقاشیاش رو نگاه میکنم. برام نوشته بود * اتصورچ هیچی ... کأنه لوحات وسماءالآغا . رفتم دیدمشون.. *اینطوری تصورت میکنم..مثل تابلوهای وسماء الآغا.. چقدر شبیه زندگیِ منند این نقاشیا. عجیبه که تو کشوری که زندگی میکنی هیچ نقاشی که اهل کشور خودت باشه زندگیات رو به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردین 1395 14:47
اون جرما آهک و املاحه که آب اینجا داره..هر چقدرم بشوری با وایتکس و بسابی اثرش رو ظرف میمونه وقتی خشک میشه...لبهی فنجون و اون ظرف استیله که اولش قرار بود سینی یه نفرهام بشه و بعد شد جاسیگاری وقتای تنهاییم. اینم شبیه یکی از همون قصههاس: از هیام سامرائی هست این نقاشی.که روی شیسه حریر نقاشی میکنه..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردین 1395 14:17
یه لیوان رو تو رودخونه پیدا کردم. آهکی که اطرافش نشسته بود نشون میداد چندروزه آوارهاس. فکر کردم این هدیهی آب به منه. بچه که بودم بیبیام یه قصه میگفت. قصههاش شبیه هزار و یک شب بود خیلی. شاید برای همین اسمم رو گذاش شَهرَزاد. برای همین خوندن رو دوس داشتم. که وقتی دوم دبستان بودم و برمیگشتم خونه زن همسایهامون رو...
-
مَسنی
یکشنبه 15 فروردین 1395 01:29
بعدازظهر وقتی مادرم خوابید من و نانا رفتیم تو باغچه. نشستیم زیر درخت صفصاف روی زمین. من رو زمین اون رو پام. بعد دراز کشید رو پام و هر چند دیقه یه بار گفت وای چه هوایی. بعد بلند شدیم و چندتا علف هرز کندیم..اون نشست روی یکی از چوبا و پشتش درد گرفت. .بعد در مورد یه شقایق صورتی با هم حرف زدیم که خیلی اتفاقی تو باغچهامون...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردین 1395 00:58
تماشای نقاشیهایی که از مردم کوچه و بازار..از زندگی مردم عادی کشیده شده رو دوس دارم. تماشاشون حالم رو خوب میکنه. چطور شده که آدمی که ندیدم و باش جز در چندتا جیمیل مختصر و مفید حرفی نزدم این رو حس کرده؟ اینطوریه که از داشتن وبلاگ خوشحال میشم...از اینکه با آدمایی در ارتباط میشم که به من نقاشای خوب معرفی میکنن....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردین 1395 00:27
کلیپی که به من داده کلیپ جالبیه. باعث شد این لینک رو برم و به خودش معرفیاش کنم ازش ممنون.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردین 1395 00:23
خیلی وقته که رمان عربی نخوندم. آخریش النخله و الجیران بود..خوب بود. دوست دارم باز بخونم. چندتا خوبش رو. بعدشم چی؟ آها.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 فروردین 1395 23:33
خوداحافض
-
آنی ذیچی
شنبه 14 فروردین 1395 23:28
مادرم و برادرم رفتن و ایستادم به ظرف شستن. شام رو قیمه پخته بودم. خوب خوردن. خوشحال شدم. یه حبه برنج و یه قاشق خورش نموند. قیمه رو عربی پختم که سال و نانا و مامانم دوس دارن. بن کلا هر چیزی که گوشت داشته باشه دوس نداره پس به حالش فرقی نمیکنه. سیب زمینی میخوره و قرمهسبزی باشه لوبیا.. در آبغوره رو میبندم میذارم تو...
-
چه میدونم؟ من لرم؟
شنبه 14 فروردین 1395 21:09
هنو چشم به راه دامنم هستم. مادرم میگه میخوای برم خودم بگم بش؟ میرم میگم. صداش رو نازک میکنه و به فارسی میگه: خانَم میبخشی دوختَرم دامنش میخاد. خودش دامن نداره. میبخشی ها..خسته نباشی. میگم خسته نباشی دیگه چیه؟ میگه چه میدونم به بیگ پور که روبرومونه هر وقت گفتم خسته نباشی گفته فرمانده نباشی. میگم درمانده مو...
-
نه نمیذارم
شنبه 14 فروردین 1395 21:00
یعنی گوش به زنگ! چند سال گذشته از وبلاگ نوشتنم و هنو این عادت رو ترک نکردین؟!... روم نمیشه بذارم لینکش رو بذارم..به خدا. از این ترانههای فولکه که تو عروسیا میخونن..خیلی یاروه. ملت روش میرقصن فقط..پیچ و تاب میخورن. نه خوبه برای وقار این وبلاگ بذارمش. شرمندهیوم.
-
خیلی چسیفه
شنبه 14 فروردین 1395 20:51
یاد خونه ضیغم افتاده و غش کرده از خنده: جناوه خیلی جرمه...آبادان نه خوبه..خیلی چسیفه...میخنده اُ میخنده شلهاش رو که سفت و عربی بسته باز و بسته میکه..میذارتش رو چشماش نم چشماش رو میگیره: والااااا...عیزیات عله الساس...هسه احنه امودین وراکم؟ - والا...صلوات به ساساتون...حالا ما دنبالتون فرستادیم؟ میخنده..نگاش...
-
خو بتراکتَر
شنبه 14 فروردین 1395 20:42
بعد برای بار هزارم ازم پرسید: لا والا..وجدانن شهرزاد...های الیبال ما ایگدرون ایشیلونهن؟ خو بتراکتَر..اب لاری..ایخیمن علی الگلب. نه والا..جدی بیشوخی ..وجدانن شهرزاد این کوها رو نمیتونن بلندشون کنن؟ خو با تراکتور..با لاری( یه ماشینِ که نمیدونم چی میگن بقیه..فکر کنم خاور)..خیمه میندازن رو قلب. در جوابش گفتم...
-
هاذه الگواد
شنبه 14 فروردین 1395 20:39
مامانم اومده بود روبرو خونهامون پیشم. الانم هس. ظهر اومده..خالهام که بیس دیقه شایدم نیم ساعت فاصله داره با اینجا شهرش مریضه. احتمالا بمیره. من دوتا خاله دارم که تقریبا هیچ وقت نداشتمشون. یه عمه. یه عمو. یه دختر عمه. یه پسرعمو. تموم. بابام تا تونسته جبران کرده. الان روبروی خونهامون بندریه. قبلش یه ملا عربی از دور...
-
* مثلم نیست.
شنبه 14 فروردین 1395 20:36
اینقدر زن خوبی شدم. *ماکو تَکم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 فروردین 1395 20:34
به قول مادرم یا الهی و یا سیدی و یا مولای ما عندی احد غیرک..یا الله هم استحی اشویه. والا. ترجمهاش کنم میگن کفر گفته. پس دیگه هر کی اُ وژدانش ..هر کی هر چی دلش خواس ورگه ورگه. روز جمهوری اسلامی یادتونه؟ یه مرده توش بود رو به دوربین زل زده خیلی سفت و سخت میگه ما جومهوری اسلامی میخوایم..هر کی هم هر چی دلش خواس ورگه...
-
ولک یا جذب یا بطیخ
شنبه 14 فروردین 1395 20:30
از رو دستش نگاه کردم دیدم سرچ کرده راههای جذب مردان و نگهداشتنشان. فکر کردم من در ادامهی سرچش باید تایپ کنم: و نریدن ِ گاه و بیگاه به هیکلشان.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 فروردین 1395 07:26
سال می رفت.دلم خواستش.از تخت بلند شدم سرم رفت روی سینهاش. -برگرد بخواب عزیزم...لباس بپوش سرما نخوری. فقط ایستادم پیشش.سرم تکیه داده بش. دستش رو بوسیدم که زبر شده ...فکر کردم بش کرم بزنم ..امشب . فردا. نگاش کردم. من اگه در بستر سالم و آرومی بزرگ میشدم بی حرفترین آرام ترین آدمی بودم که میشد پیدا کرد شاید سالی یه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 فروردین 1395 06:44
بیدار شدم...دوش گرفتم مسواک زیر دوش... جی میلهایی که رسیده رو خوندم. فکر کردم چرا بنویسم؟ دوباره خوابیدم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 فروردین 1395 22:23
با بچهها و سال روی تخت بیرون در دنیای تو ساعت چند است رو دیدیم. یک جاهایی میخندیدم. بن پرسید چی شده مامان؟ تخصصشه که وقتی بخندی ازت بپرسه برای چی میخندی مامان؟ یا برای چی میخندی بابا؟ سال اداش رو درمیاره. ادای بن رو که با صدایی تو گلویی و خندهای ذوقمند برای خندهی تو(پدر یا مادرش) داره میپرسه چرا میخندی بابا؟...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 فروردین 1395 19:46
نانا ناهار نمیخوره. بن صداش میزنه هواخور بیا تقویتی بخور. بن که حسابی خورده حرصیه از دست نانا. بش میگم گیر نده اینقدر بهاش..نانا قهر کرده تو اتاق من..با نانا دخترم..گلم بیا بابایی هم نمیاد..با تنبیه میشی ها..اونم نمیاد..سرانجام با بیا با هم اسپانجباب ببینیم میاد. یه کلهی فر زنبیلی رو زمین سمت من کشیده...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 فروردین 1395 19:38
نانا ناهار نخورد. یعنی اونقدر کم خورد که نخورد. بن خیلی خورد. اونقدر زیاد خورد که سال بش گفت: دیوونه. حتی سویاهای افتاده روی پارچهی زیر سفره رو جمع کرد خورد. نانا ماکارونی دوست نداره. بش حق میدم. چیز دوستداشتنیای نیست اما خوب آدم همیشه چیزای دوسداشتنیاش گیرش نمیاد که. مثلا من. همین خودم. خیلی چیزا دوست دارم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 فروردین 1395 17:54
خانمها بوسی (سمت راست) و لوسی(چپ) از نزدیکان و بستگان بچههای من. ..الان.وقتی که بن رو دیدند. گزارش مفصلتری بعدا در مورد حال و روزشون میدم. سینزهاتون مبارک.
-
به گندمزار بیا به گندمزار بزرگ
جمعه 13 فروردین 1395 17:22
-
دل بیقرار دارم من
جمعه 13 فروردین 1395 14:41
ناهار ماکارونی پختم..کلی چیز میز ریختم توش خوب بشه. حین پختن ماکارونی مواظب بود ته سیگار نریزه تو ماهیتابه..بعدش یه چیزی میخوندم: دل ِبیقرار دارم من..چشم انتظار دارم من.وتو سرزمین خوبان یه یادگار دارمن آخ ..قول و قرار دارم..وای عشقِ خدا دارم من. کی این رو خونده بود قدیم ندیما؟ یادم نمیاد. دوتا فلفل یه از وسط نصف...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 فروردین 1395 14:01
صدای ترومبولین روبروی خونهامون بلنده. رپه..بلند. دعوایی. بعد صدای یه دخترهاس. یارو دعوا میکنه که تو بد و خراب و خائن و جنده بودی..این دختره از خودش رد اتهام میکنه. این ترانه داره پخش میشه..در حیاط رو باز میکنم. به قول شیرازیا مُوری فِر نَمیکِرد. هیشکس نبود. همه رفته بودن سینزه. وقتی خیلی بچه بودم دلم میخواس...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 فروردین 1395 12:17
یادداشت جدید.
-
چیزی برام نگیریا
جمعه 13 فروردین 1395 00:09
اونقدر به مادرم زنگ نزده بودم که امشب همین چند دیقه پیش وقتی گوشیم زنگ خورد و اسمِ صفا اومد رو صفحه فکر کردم کیه. کی سیوش کرده بودم صفا؟! تو گزارشات تماس از چند وقت پیش، یه دونه تماس از این اسم نداشتم..با این شماره جدیده منظورم هست..وقتی مینویسم یعنی قبلا نوشتهام، بهام زنگ زد منظورم اینه که به گوشی سال، بن، یا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 فروردین 1395 23:05
پست پایین رو برای روز مادر نوشتم. دیروز روز مادر بود. من برای پدرم کفش خریدم. دادم دست خواهرم براش بفرسته. به مادرم زنگ نزدم. به پدرم هم. عوضش در این وبلاگِ وزین و محترم ازش یاد کردم. مادر؟ گاهی ازم میترسیدی..حقت بود. خوبت میکردم. اما ببخشید.
-
هیتلر و نون و ماست
پنجشنبه 12 فروردین 1395 23:04
وقتی اول دبیرستان بودم یک روز که بعدازظهرش داشتیم با خواهر و برادرهام نون و ماست میخوردیم توی حیاط، احتمالا نمک و پیاز هم بغلش بود و یادم نمیاد این شام بود یا ناهار یا چی اما یادم میاد که من گفتم به نظرم هیتلر آدم خیلی خوبی بوده. صدام کمی کلفت و با صلابت شده بود. انگار نظریهای قاطع ارائه میدادم به جمع حاضر که خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 فروردین 1395 22:04
با اینکه بهترین و عاقلانهترین کار میدونم اینه که جوابی برای اون پیغام ننویسم با این وجود فقط خواستم یکی دوتا نکته رو یاآوری کنم: چَن سال پیش اگه بود و این پیغام اگه دستم میرسید خوب عکسالعملم طور دیگهای بود. احتمالا طعنهای کنایهای تو حرفام بود...فحشی، بد و بیراهی، عصبانیتی، شاید هم شوخی و هجو و هزلی ... حالا در...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 فروردین 1395 22:56
توی ماشین سال نشستم و سال ماشین را راند..امنیت بود. وجودش امنیت داشت. موسیقیِ شهرام ناظریاش...شیرین شیرین شهرام ناظریاش..آسمان وسیع شد..دشتها پهناورتر..آسمان بهتر...بهتر شدم..بله همین. این امنیت دو سه نفرهی خوب.. همین روتین. همین خوب است. شکل ابرها را نشان داد. او مردی است که شکل ابرها را نشانم میدهد. - صورتیاند...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 فروردین 1395 22:45
روزمان را به شب رساندیم. با ناهار..بخور بخور بخور..با حرص زدنهای پسرِ خواهرم برای خوردن...ریخت و پاش بچهی دوم...و سر و صداهای دخترِ خواهرم. من بچهها را زیاد دوست ندارم. خوب چرا. بچههای خواهرم را تا همین یک ماه پیش...آره تا وقتی این تغییر عجیب و انگار یههویی اما حتما نه یههویی درونم اتفاق نیفتاده بود..تا روحم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 فروردین 1395 01:13
وقتی برگشتیم زن ف صدام زد. عروسک آبی پوشی رو گرفت سمتم: بیو بگیرش...هم سی روز زن هم سی عیدیت. همینطوری. رو نوک پا ایستادم گرفتمش..یه عروسی پلاستیکی بود..براش لباس درست کرده بودن...قشنگ بود..گفتم دستش درد نکنه چرا اینکارا رو میکنه برام؟ نمیدونم خواهرم گف آخی شوهر م گف آخی بچه هام گفتن آخی شوهر خواهرم گف آخی عباس شریفی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 فروردین 1395 01:00
خواهرم به اسم ِ خانمِ عباس شریفی با تلخی نگا میکنه و وقتی شوهرش داره توضیجح میده که همکار مجردشه و قلیه میخواد یاد بگیره و... نیشگونم میگیره.. حوصله ای برای این برنامه ها ندارم..هوا سرد بود..نم داشت..رنگ مزارع گندم از سبزی سمت زردی و طلایی گراییده بود..با خودم فکر میکردم اینجا دریا بوده...زیر آب بوده..همه چی کامل و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 فروردین 1395 00:48
روی تخت سمت باغچه ام. خواهرم اومد. حس نمیکنم خوش گذشته باشه. هر دو خسته اییم. زید شوهرش از شوهرش پرسیده چطور قلیه بپزه...زیذ اسمش سیو شده عباس شریفی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 فروردین 1395 00:18
به طور اتفاقی خیلی اتفاقی یه پاکت اِسِ سبز پیدا کردم رو کمد...میرم رو تخت حالا... همه چی خوبه..یه مهمونی داریم ..یعنی قراره بیاد که هر سال وقتی میاد مف دور و بر سنگ دشویی میچسبونه...هر سال میداد م سال با عق و استفراغ بشوره..امسال میخوام صورتش رو بسابم اطراف سنگ اگه این کار رو کرد.. خوشبختانه چیزی به اسم مدارا و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 15:37
ازشان خوشم میآید نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 22:58 شماره پست: 25 غروب بود یا نزدیک به غروب که راه افتادیم. چراغهای تیرهای بتونی اطراف خیابانها را توی پس زمینهای آبی رو به نارنجی روشن کرده بودند...طوری که دل آدم میگرفت. خوب داشتم مقاومت میکردم گریه نکنم...رفتیم دنبال نانا اولش که دل نکنده بود از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 15:36
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 21:51 شماره پست: 22 مادرم امروز موهایم را دید بالاخره! گفت که خیلی زشت شده و حیف موهای به آن قشنگی نبوده آخر؟! شیرین گفت اشکال ندارد بلند میشود و مادرم تقریبا داد زد که کی بلند میشود دیگر...و اینکه چطور توانستهام همچین کاری با قیافهام بکنم آخر...و چرا؟!!..چرا آدم نمیشوم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 15:34
آدم ِ خر آن وقتها نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390 ساعت 23:33 شماره پست: 20 ببین یک چیزهایی هست که نمیدانم بگویم یا نه...توی زندگی یک دستهایی هست مثلا. گره خورده روی میز. یا انگشت شست هر دو دست را چرخان دور هم. یا مشبک و گره خورده در هم... یا که روی هم قرار گرفته..یا روی میز ضرب گرفته..بعد یک دستهایی هست که درست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 15:33
بوی خوش تشریبه نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 ساعت 19:57 شماره پست: 17 ممد استکانشو می ذاره تو نعلبکی گل گلی مامانم اینا. من دارم تشریبه می خورم. تشریبه رو همه ی عربای خوزستان می شناسن. ماه رمضونی بوش تو کوچه ها وله.نصف بیشتر حضار روزه ان...مامانم برا افطاری تشریبه پخته. دوس دارم. مال من همه اش دیزی می شه. مال...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 15:32
چه فکر کردی؟ مردها هیچ وقت به آن دلیلی که تو فکر میکنی به تو فندک هدیه نمیدهند. نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 ساعت 0:50 شماره پست: 16 با تبی معقول و دردآور نشستهام دم در خانهی خواهرم. بدیهی است که جای دیگری نداشتم. زیاد رابطهام باهاش درخشان نیست یعنی اگر بخواهید برایتان تعریفش کنم میتوانم دستم را روی قرآن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 15:22
ممنون،دیگر خوبم. + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 ساعت 0:49 شماره پست: 87 بهاش گفتم انسان در زندگی غمهایی دارد. غصههایی که انگار عتیق شدهاند. عتیق شدهاند بیکه کهنه شده باشند. گذشتهاند بیکه گذشته شده باشند. غصههایی که نمیداند چرا و چه موقع به وجود آمدهاند. شکل گرفتهاند. جمع شدهاند. انباشته شدهاند....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 15:15
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392 ساعت 18:32 شماره پست: 16 زیر دوش داشتم شعر ذیل را میخواندم. با چه تحریری آن هم، بگو مژگان شجریان. چند بار آواز خواندمش..بعد تصنیف شد. آن هم با لحن کوچه بازاری. وقتی هم میرسید به رویم نرین عزیزم چقدر عشوه تویش بود. بخدا میرفتم گوگوز آکادمی همه را میبردم. در حمام باز بود و سال توی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 14:17
دیروز بود فقط که دادم ترون برنج رو پخت. نتیجه این شد که سر ناهار معجونی به هم چسبیده و یه تیکهای تو بشقاب کشیدم که امید میرفت اسمش پلو باشه. زن یه لحظه ساکت نمیشد: - محمدبهداد بیا بلوز باب اسفنجی رو تنت کنم..باب اسفنجی...باب اسفنجی..باب اسفنجی..باب اسفنجی...باب اسفنجی...باب اسفنجی. دقیقا اکووار و تکرار شونده که سال...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 13:13
- دا؟ - تلیفونت زَن ایخَره..بیو دیه.. زن ف میاد تو باغچه گوشیش رو برمیداره - الووووو دخترش از اصفهان اومده و دامادش... دختره رو از لابهلای فنسا میبینم..لبا خیلی پف شده..دماغ هم..این دماغی که چهار بار عمل شده رو دوس دارم ببینم..خیلی در تبلیغ زیباییاش سخنها شنیدم..موها روشن این رو میبینم..از آیات لاغرتره..خروس...