-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 05:09
برادرم به من زنگ زده الان..و میخنده. فقط میخنده...اصلا متوجه نمیشدم چی میگه..یعنی میخواد بگه مسته؟...نمیدونم . مداد رو گذاشتم لای کتاب و کتاب رو بستم.. و گفتم خاموش میکنم الان که بخوابم..فردا هم زنگ نزن. خواستم اضافه کنم دیوث اما دوس نداشتم اینقدر صمیمی بشم باش. الانم زنگ خندههای روانیاش تو گوشمه..بعد سرفه و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 04:01
توی طالعبینی عربیام نوشته از مردهای اردیبهشت و تیرماهی حذر کن. هله یا بابا. کاش قبلا میخوندیمش غلام. امرأة القوس ابتعدی عن الثور والسرطان انت امرأة طیبة عملیة تحبین الانطلاق فی الحیاة ولا تحبین الأسر مرحة ونشیطة تحبین مشارکة الرجل فی عالمه تصلحین للمشارکة مع ابراج کثیرة بسبب طیبتک وانفتاحک على الحیاة مع رجل الثور...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 03:15
شماعیزاده آقامون نیست. همینطوری برای بامزگی نوشته شد. ما آقا نداریم. بامزه هم نبود الان که نگاش میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 03:13
هنوز وقتی میخوانم در دنیای قشنگ نو: اگر خوری تو یک گرم چاره شود دو صد غم به خودم میگویم: ایه ایه ایه. دارم میدوم توش که تموم شود. گرچه دویی با دقت و قدمهایی سریع اما به روشنی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 02:57
یک اصطلاحی دارد این دنیای قشنگ نو: درست از دهان مبارک بوی گند میدهد ای اصطلاح.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 فروردین 1395 22:52
موسیقی از من آقامون شماعی زاده .فکر نمی کردم جوونم. دوسم دارن انگار. مثل زامبی نیستم اصلا.
-
یکی اشون خیلی خوبه
جمعه 6 فروردین 1395 22:50
زن و مرد تو دشت می رقصن رفتم باشون قاتی. سال فردا طلاقم میده. قسم خورده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 فروردین 1395 22:01
پروانهای که روی دست زنی که شوهرش چیزی میشنید منفجر شد. + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ساعت 0:36 شماره پست: 377 بچهها عقب ماشین خواب بودند. من از زیر عینک آفتابی شیشه درشتم به اطراف که از سبزی به زردی گراییده بود نگاه میکردم و سال چیزی میشنید. بعد بارش پروانهها شروع شد. از سمت چپ جاده به سمت راست...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 فروردین 1395 21:57
یَقولُ أُناسٌ عَلَّ مَجنونَ عامِرٍ ... + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 ساعت 22:23 شماره پست: 375 همینطوری دارم نان میخورم. نانهایی که مادر هاشم کارگر سال برایم پخته. باهاش که روبوسی کردم صورتم را میان دو دستش گرفت و چیک و چیک هر دو گونهام را چندبار بوسید. مادربزرگم تمام پسرهای فامیل را اینطور میبوسید....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 فروردین 1395 21:28
اما اسمش این باشد که نتواند. + نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392 ساعت 14:23 شماره پست: 314 دستهایم بوی کرم مای آبیرنگ میدهد. تیوپیاش را. چای میخورم و هر دو دقیقه یکبار بویشان میکنم و به این فکر میکنم که چقدر خوب است که پولیان برای تعطیلات آمد اینجا. اتفاق خاصی نیفتاد با آمدنش اما دیدنش در این روزهای پر از...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 فروردین 1395 18:26
کباب کوبیده درست کردم و نشد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 فروردین 1395 16:08
انیمه نگام میکنه و لبخند زده..کمی دور میزنم آدمای پشت سرم لبخند زدن و مرد رکابی پوش بشکن میزنه..بن ساکت ایستاده..نانا میخنده و میرقصه..آروم تکون میدم خودم رو..سال سمتم میاد..عصبانی و اخمآلو..میخندم..نمیرقصم دیگه..میرسه بم..شال رو میذارم رو سرم باز.. نمیشنوم صداش رو. داره غر میزنه اما..برمیگردم سمت مرده...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 فروردین 1395 16:03
سیخا رو میبرم سر سفره. -هنو نرسیده دوست پیدا کردی؟ سال این رو میگه. - دوست نیستیم..غذا دادم..غذا دادن. - خوب دیگه..این اسمش دوستیه. یه تیکه مرغ میخورم..بد نیست. شوره اما خوبه..گوشت هم تازهاس..دوست دارم..یه قلپ دلستر میخورم. - استامبولی به این خوشمزگی رو نمیخوری..اینا رو میخوری که معلوم نیست چطور شستن و .. -...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 فروردین 1395 15:53
زنی با پیرن قرقری اومده گوجه بشوره تو آب..بش سلام میکنم.. - سلام عزیزوم.. خوشم میاد..پیرنش سرمهائیه..فرق وسط با موی سیاه..قشنگ نیست..زشت هم نیست..از ماشینشون صدایی بلنده. ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر میشیُ خبر نداری دارن چیزی کباب میکنن..بوی گوشت و مرغ قاتیه. برمیگردم سر سفره..یه پیش دستی برمیدارم. چندتا...
-
هو هو
جمعه 6 فروردین 1395 14:42
نشسته بودیم بغل آب و گذر عمر میدیدیم کاین حکایت ز جهان ما را بس. ماشین بغلی اسپورت بود. تو ذهنم هست اسمش اسپورتایج باشه اما مطمئن نیستم..زنی قد بلند..خیلی قد بلند ازش بیرون اومد. شاید صد و هشتاد و سه..لاغر هم. تو مایههای لیلا حاتمی و نیکول کیدمن اینا. از اینا که شنلای گل و گشاد بشون آویزونه و باد که میوزه گوشهی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 فروردین 1395 14:14
تو حیاط صدای کسی رو میشنوم که بلند از تو کوچه میخونه..بگو بگو..بگو بگو از تموم دنیا ناامیدم.. در رو باز میکنم میخوام بگم صبر کن ...صبر کن واسا ببینمت...با هم بگیم شاید. تا برسم رفته.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 فروردین 1395 13:43
خواهرم ابروهای مامانم رو دکلره کرده بعد رنگ زده. مامانم خودش رو دیده تو عکس بوسیده و گفته قربونت برم. به فارسی وقتی این رو میگه یعنی خیلی قرتیه الان از نظر خودش.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 فروردین 1395 14:17
[عنوان ندارد] + نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:52 شماره پست: 408 اون روز فک کرده بودم رابطهی دخترم با خداش چقد اوکیه الان متوجه شدم میونهاشون شکرآب شده ظاهرا. [عنوان ندارد] + نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392 ساعت 1:50 شماره پست: 407 چن روز پیش نانا به من گف ماما من به یکی از آرزوام رسیدم. دواَم سریعتر شده....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 فروردین 1395 03:27
نوشتن الآن اونم با گوشی بیخوده. ولی...یعنی آدم فکر میکنه خوب چرا یه وقت بهتر ننوشتم...پیش میاد دیگه. خوبیش اینه که آدم بغل دستی رو بیدار نمیکنی با تق و توقع دکمه ی لپ تاپ.. اون خروپف میکنه تو می نویسی. گوشاتم که با گوش بند بستی. یه چیزهایی هست مثل انتظار وقتی خیلی طول بکشه کرختت میکنه. این الان ربطی به چیزی نداشت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 فروردین 1395 17:05
هوا خودش رو به تن و صورت آدم میمالونه. از زیر بینی آدم، دور و بر بازو، لای موها، دور سینهها.. زیرگوشها..روی گردن.. رد میشه..میچرخه...آروم..خوب..لوند..شیطون..بازیگوش..برای سال بوس میفرستم..سال انگار لبخند بزنه..لنگ میماله به صندوق عقب ماشین. آدم یاد خودش میافته وقتی هوا اینطوری پوستبوسه. سال میاد. براش چای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 11:15
تو تختم. کی حوصله داره بیاد بیرون. چرا هر روز باید بیای بیرون از تخت؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 02:14
عکسهای سفرهها میرسد. یکایک. ترون با رنگ نارنجی که از در و دیوار و کابینتهایش میبارد و سفرهاش. این بهاینخاطر است که توی طالعبینی شوهرش نوشته که رنگ نارنجی را دوست دارد. پس او(شوهرِ ترون) احساس میکند باید رنگ نارنجی را دوست بدارد. از دستهی عینک پسر گرفته نانجی است تا ...عالیه با گلهای مصنوعی. گل مصنوعی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 02:06
یک سبد ماش کاشتم. کسی دوستش نداشت. گفتند قدکوتاه است. رفتند ماش خریدند دیروز. امروز گندید. ماش من را آوردند تو. برای چاپلوسی گفتند: آخه دست تو بش خورده ماما.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 01:59
صبح آنجا دعوا شده بود. سر ماهی. پدرم کبابی خواسته مادرم سرخکردنی. بحث هم بوده سر سفره انداختن که حکمش چیست..یکی از برادرهایم که آخوند شده نظرات خاصی در این مورد دارد..آن یکی برادرم فرستاده بود که عید عجمها فلان...شوخی البته...من تمام این جریانات و حرفها و دغدغههای نژاد و تحریم و تحلیل و نمیدانم کجایی بودن را در...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 01:51
نمیفهمم چرا خواهرزادهی ده سالهام باید با رژ سرخابی سر سفرهی عید نشسته باشه..پیش مادر و پدرم و... یاد روز عقدم میافتم که یک نیمچه رژ صورتی دخترانه مالیده بودم به لبم با نوک انگشت: - حتما همه باید بدونن داری میری بدی؟ این جمله قشنگترین چیزی است که یک دختر ممکن است روز عقدش بشنود. مثل دعای خیر میماند از پدر و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 01:40
نامهی نانا به باباش..یکِ فروردین تولد الکی پلکیه ساله. هیچکس نمیدونه چه ماهی دنیا اومده واقعا..از اونا که یک فروردین نوشتن تو شناسنامهاشون. خودش هیچ وق قبول نمیکنه براش کاری کنیم. هر سال ناز میخرم کیک میپزم و چیز میز میخرم..و توی نق و غر کارایی میکنم...چرا و نمیخوام و فلان. بش پول دادم از خودم و بچهها گوشی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 01:28
یه دمپایی خریده بودم چند ماه پیش از مردِ کرد. گفتید عکسش رو بذار. نمیدونم چرا اما بههرحال اینه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 01:20
برای عروسی پرسیدم میشه دمپایی پوشید زیر پیرن؟ عکسشم گذاشتم. یه روفرشی پاشنهدار. همه بیستا آیکن خنده گذاشتن. خوب یعنی اینقدر عجیبه؟..خیلی احساس پرتی بم دست داد. واقعا نمیشه؟ نو هم هست خو.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 00:44
مادر سال هر وقت میآید و رازقی را میبیند که جان گرفته و گل داده یک چیزی دارد که همیشه ارائهاش میکند. وقتی میگویم همیشه منظورم این است که محال است و این محال یکی از محالترین محالهاست که تکرارش نکند. افراد این خانواده تکرارحسکن نیستند. اعتقادی به خلاقیت حتی سرسوزنی هم ندارند. پیرو پر و پا قرص سنت و قانونند. همان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 00:14
رفته بودیم پیش ر و کتابهاش. وقتی از پلهها بالا میرفتیم بت خودم فکر میکردم برسیم سال شوخیای را خواهد کرد که دقیقا از سال نود به بعد هر سال بالااستثناء چه بعد و چه قبل از سال نو برویم دیدن ر میگویدش: آقا ما روزای اول میایم برای جوجهکباب. منظورش این است که در روزهای اول یا آخر سال آنقدر کتابفروشی خلوت است که...
-
آه ای رویای دور
یکشنبه 1 فروردین 1395 23:53
دراز کشیدهام روی تخت و مصاحبهی موراکامی را میخوانم. نوشته که همیشه روی کارش تمرکز میکرده. وقتی کاری میکرده فقط همان کار را میکرده. سال میآید. جا میشود زیر روتختی کنار من. - چی میخونی؟ نشان میدهم. - خوشت اومد از انگشتر؟ - بله..مرسی. - حس کردم خوشت نیومد - چرا؟ خیلی خوشم اومد اتفاقا..قشنگ بود. - آخه خیلی تشکر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 فروردین 1395 23:36
بازار را دور میزنیم. یک دور نه. دو دور نه. تخممرغ میخواهیم. که بچهها، نانا دقیقا، رنگ کند..سوپری هست..نمیخریم. .دور و دور و دور...تا بالاخره جای پارک پیدا شود و سال برود از مغازهی حسنوند تخممرغ بخرد. این یک قانون غیرقابلعدول است. چیزی ندارم بگویم. مرد خوبی است. امروز من و نانا را با جفتی گوشواره و یک انگشتر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 فروردین 1395 23:15
ایستاده بودم ظرفها را میشستم. وایتکس ریخته بودم توی آب و مایعظرفشویی..چیزی میخواندم..با صدایی خفه..سال رد شد..حس کردم ایستاده پشت سرم..ظرفها زیاد بود..اجاق گاز را هم باید تمیز میکردم..کف آشپزخانه را جارو کنم..کل خانه یک جارو میخواست و بدتر اتاقم..باید لباس تا کنم و بعضیها را اوتو. - همیشه فکر میکنی صدات...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 فروردین 1395 18:14
ناهار این نوروز باستانی. بن تموم باقالیهاش رو خورد. نانا فقط برنجش رو خورد. بشقاب بن خالی از باقالی و بشقاب نانا خالی از برنج بود. بن لب به ماهی نزد...ترشی خورد. نانا لب به ترشی نزد. ماهی خورد. من همه چی خوردم. سال از همه چی کم خورد. و بدینسان ما ناهار این نوروز باستانی را خوردیم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 فروردین 1395 17:13
نمیدونم چندتا چیز و سینش کمه..اما نانا میگفت ماما ما آدمای ژنگلی هستیم مگه که رو برگ میچینیم؟ گفتم مگه نیستیم؟ یه جیغی زد از این ور اتاق تا اون ورش رو مثلا رو شاخ و برگ درختا بالا پایین شد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 فروردین 1395 16:17
از آماده کردنای نانا..و شکستن تخممرغ و گریه و قهر و اینا...اما سرانجامش خوب بود. این من و اونیم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 فروردین 1395 15:46
ب قول جناب خان : ادلع یا حبیبی احنه وش ورانه والا وش ورانه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 فروردین 1395 00:33
از آماده شدنهای نانا:
-
boosi and her children
شنبه 29 اسفند 1394 14:46
بوسی و فرزندانش. میبینید که مای چیلدرن براش قالیچهی راهرویی هم پهن کردن تا دم در انبار...پلاستیک هم گذاشتن برای پیپی بچههاش...ظرف شیر و آب و فلان.. مراقبت ویژه. والا کاش کسی نصف این رو بمون میرسید وقتی زاییدیم..بچه رو زدیم به پهلو روز دوم بعد از زایمان تو نمایشگاه کتابی که تو بیمارستان برگزار شده داریم برا پسرمون...
-
از اینا
شنبه 29 اسفند 1394 14:38
-
من دیگه حرفی ندارم.
شنبه 29 اسفند 1394 14:33
-
قهوهی قرتی
شنبه 29 اسفند 1394 14:31
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 14:17
نانا داره قر میده اُ میخونه دلم باهات هماهنگه.. آه میکشم...کی دلش با مو هماهنگه غلام؟!..دیدید بعضی وقتا یه جمله رو میگی تهاش و سرش رو یکی دیگه میگه..همون لحظه.. به این میگن دلِ هماهنگ. ما نداریمش غلام. هیچ وقت نداشتیمش. اشکال نداره. زندگی کوتاهه ای کوتاه پسند. آها توضی هم بدم در مورد عکس پایین. این رازیانهاس...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 14:08
کُنار..از سدر همساده..امروز تکونش دادن اُ من سبد برداشتم و نشستم زیرش..یکی تو سبد سهتا تو دهن...آیات و مادرش کرکرها کردند با من و هرهرها.. چادرم هم نو...سال گفت عین زنهای عجم شهرای بالا شدی. خو باشه گلیلیلیلیلییشششش...چه افتخاری. اما چادرم نوه و قشنگه..آیات و مادرش گفتن مثلِ دخترشیرازی شدی تو کلیپ افشین.. وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 13:57
ترشی ِ لبو...مللللس..نه ترشه زیاد نه شیرینه...خیلی باحاله. حالا دیگه فصلش گذش. سال بعد اگه خدا خواس اُ زنده موندیم یه دبه درست میکنم نفری یه شیشه براتون میفرستم...بخورید اُ دعا کنید.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 13:14
الان بن اومد پیشم. گفتم مخ بابات رو بزن سر سفرهی عید بم کادو بده...یواش انگار من نگفته باشم. استکان چای رو برد از پیشم و یک قدم برنداشته گفت: بابا مامان میگه.. تف مونه ریم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 13:12
میم. دال برام چای ریخت. تقریبا به تکدیگری پرداختم در این مورد. هی میریختن چای میخوردن اُ ما رو اصلا حسابی نمیکردن به هیچجایی. گفتم چای میخوام. سرم میترکید از درد. یه غلیظش رو ریختن بگو تو چه لیوانی. ماگ به تعبیری بهتر و گویاتر. توش نگا کردم از این سینکا بود عملهها توش دس و رو و ظرف و پا و کون میشستن احیانا....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 12:59
رفته بودیم با سال پیش ر و کتاباش. لاغر شده بود کلی. فکر کردم زنش خیلی بش زجر میده. ته دلم خوشحال میشم این جور وقتا. که مثلا کسی با من همدست و همدله در مورد زجرهای زناشویی. اما نبود. خودش و زنش با هم رژیم گرفتن. ایششششش. مردم بیکارنآ. داشت کتابا رو میچید و ازم پرسید چه خبر؟ گفتم خستگی. کتابا رو .. چرا الان که به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 12:53
برادرم پیپی خر ماده رو که لرا بش میگن عنبرنساء رو میسوزون تو خونه. طب سنتی بش گفته این برای سینوزیتش خوبه. یعنی بخوری راه انداخته تو خونه...مادرم فحش عالم و آدم رو میده بش که کشتمون با این قمبر نصّار...بقیه دماغشونو میگیرن و میترسن چیزی بش بگن..من فقط دلم میخواست برگردم به خونهی بو عودیم. و برگشتم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 12:51
اتفاق خوب این روزای من خرید چند کتاب خوب از ر بود. نخوندمشون اما تماشاشون حالم رو خوب میکنه. یه مجله توشون هست که مصاحبهی مفصلی با جانمون موراکامی کرده. شاید خوندمش. بن داره میگه از احساسات بدش میاد از دادن بوس و گرفتنش نیز هم. سعی میکنم این گوزگوز رو نشنوم. نانا لباسش رو ست کرده با من. زرد توپ توپی. خیاط یه هفت...