-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردین 1395 16:47
اتفاق خوبی که برام افتاد دیشب اینه که متوجه شدم میتونم داستانای موراکامی رو به عربی بخونم. مثلا اونی که تو ایران ترجمه نشده یا بد ترجمه شده حتی. شادی خوبی سراغم آمد که هماکنون با شما به قول خدیجه جان کیانای فعلی شیلش کردم share
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردین 1395 15:56
یه بار سرم رو سینهاش بود. پیرن سفید پوشیده بود تنگ. تنگ. سرم رو سینهاش بود و حسابی گریه کرده بودم. گفت شهرزاد دیونهام نکن. نمیتونستم و نمیشد. خودم دیونه شده بودم. گفت شهرزاد دیونهام نکن. حسابی گریه که میکنم و ضجه میزنم تازه آماده میشم که گریه نکنم و ضجه نزنم. کیفیت حالِ بعدش بالا میره. سیگارش رو خاموش کرده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردین 1395 15:27
روی تختم. با درد تو پهلوم دس و پنجه نرم میکنم..با کمردرد. به نانا گفتهام بذرهای گل رو جمع کنه. درد توی پام هم پیچیده..نانا ترانهای زمزمه میکنه و بذرها رو جمع میکنه. بیشتر وقتا شعر ترانهها و آهنگشون از خودشه...چیزهای کمی میشنوم: توت...ماما..تاتاچی..تاتاچی..باریکی و دندوناش من رو یاد لیلا حاتمی میاندازه و بیشتر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردین 1395 02:34
سیکون لطیفا ان اذوق الشای بنکهه نورالضحی.. قشنگ است اگر چای را با طعم نور بعدِ از صبح بچشم.. ضحی: وقتی از روز که از صبحدم گذشته اما هنوز به ظهر نرسیده.. هنوز خنکای لطیف صبحدم هست و گرما نتاخته.. اگر صبح صبحانهات را به موقع خورده باشی دلت میخواهد در آن زمان..فنجانی قهوه..استکانِ چاییای دم شده با هل و برگ گل و مثلا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردین 1395 02:27
خدایا اولین جمله رو که میخونم میخوام غش کنم. میخوام که یعنی" نزدیکه" غش کنم: الفراشه البیضاء ومضت فوق السور النباتی کعادتها کل صباح و کعادتی اسفت لفقدانی ذلک الشعور اللطیف بانها هی نفس الفراشه التی تزور حدیقتی کل یوم پروانهی سفید به عادت روزانهاش بالای فنس گیاهیِ درخشید و من به عادت روزانهام برای از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 فروردین 1395 14:16
نشستم روی تخت بیرون و به گلهام نگاه میکنم. هوا دم داره. گلهای زرد. گلبهی..نارنجی و سرخابی..هوا بوی لادن میده...دارم به باغچه آب میدم. پاهام خونیه..میرم تو حوض میشورم..خوب نیستم..بیماریام برگشته..انگار همهی گلها به من نگاه میکنن. بوی غذای همسایه پیچیده..ناهار نپختم..بچهها عدس پلوی چند روز مونده رو گرم کردن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 فروردین 1395 04:21
نکتهای که در 1984 تاکید زیادی روش شده بود عدم خلوت کردن فرد با خودشه.در دنیای قشنگ نو هم وضع همینطوره. با اینکه در هزار دو نهصد و هشتاد و چهار با دنیای وسیع و بیرحمی از خشونت و شکنجه و کثیفی و فقر مواجیهم و در دنیای قشنگ نو با امواجی خوشبو و عطرآگین و کرم و پودر و ماتیک و.. تنبیه و برخورد فیزیکی نگهبانها و...
-
آمدیم نبودید
دوشنبه 23 فروردین 1395 03:56
چقدر شده که رفقایی داشتم که کونشان سوخته بود از این و آن طرد شده یا ..یک مرگشان بود که جورش را من کشیدم. ..جاخورده که چی شده بودآخه؟ زیاد نبودند البته اما بودند. همه چیز ظاهرا عادی در جریان بوده و بعد یکهو خیز برداشته باشند سمتم.. حالا تا بیایند خیز بردارند من در را بستهام و رویش هم نوشتهام بیایید نابودید.
-
با شماس شهرزاد جان..
دوشنبه 23 فروردین 1395 03:55
یکی از فواید رفیق این است که..جور تلافیهایی که میخواهیم اما نمیتوانیم سر دشمنانمان درآوریم بکشد. دنیای قشنگ نو-صفح205
-
قلبِ سفید
دوشنبه 23 فروردین 1395 03:38
-
فقط از زخم ادبیات متولد میشود
دوشنبه 23 فروردین 1395 00:13
من الجرح وحده یولد الأدب. أحلام مستغانمی أدیبة وروائیة جزائریة
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 فروردین 1395 23:53
لو رحت گلی اشلون سویلی چاره و الگلب تدری علیک ما تطفی ناره.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 فروردین 1395 23:41
-
به قول بن: در افق گربه
یکشنبه 22 فروردین 1395 23:23
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 فروردین 1395 23:21
چای هلو خوردن مثل ِ...من دیگه بلد نیستم بنویسم. میتونم فقط بگم مثل یه چیزِ خوبه.
-
چونان که به نتیجه نرسی
یکشنبه 22 فروردین 1395 20:07
سال رفته تهران زید مهندسش رو دیده بعد من اینجا دل خوشم به این مهمل که وفا پیشه کردم و عفاف ورزیدم. هه. خو یعنی بردارم نگاه فاضل کنم یا هاشم؟ ها راسی رفتم کافی نت سرعت خونه خیلی پایین بود مردی روی میز شماره گذاشت. پاره نکردم رفتم خونه زنگ زدم لر بود. از همون الوی اول از اون وقتهای به خودکشی رسیده ی بی اسم بود که می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 فروردین 1395 20:00
امروز یه خورده ماشین رو روندم بعد خسته شدم ....خمیازه کنان ب سال گفتم بیا یارو رد کن ...و پام رو برداشتم و ماشین با زلزله ایستاد. سال گفت چیزی رو که نخوای یاد بگیری محاله یاد بگیری کافیه حالا تقلید صدا یا دراوردن ادای مردم بود. خوب من بدم. واقعا بدم چرا اون نمی ره سراغ یه خوبش و بذاره برای دل خودم بد باشم و بمونم تو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 فروردین 1395 19:54
من حالا منتظرم نانا امتحان زبان بده. توی ماشین. پوست کف پام رو میکنم ...غروبه صدای اذان آروم بلند شده ...یه ماشین رد شده و ترانه پخش کرده . از اون قوم منقرضی هستم من ک اینجور وقتا موقع اذان صدای ترانه رو می بندن بی که مذهبی باشن.خلاصه شیشه رو دادم بالا صدای ترانه رو نشنوم پشه ای روی گوشم کوبیدم ... گرسنه هستم شاید...
-
موقت
چهارشنبه 18 فروردین 1395 04:32
به من گفته بودی دیگه ننویسم. اما میدونی شایدم ندونی که چقدر سخته برای من ننوشتن. ننوشتن از خیلی چیزا..خیلی خیلی چیزا. شاید باید به برنامهای که دادی عمل کنم. بش فکر کنم...ببینم چقدر حق داری و چیکار میتونم براش بکنم اما .. من میترسم. از دعوا شدن از آدمایی مثل تو میترسم. آدمای سختگیری که هی دوس دارن گوش آدم رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 20:58
گوشی به دست به بوسی نگاه میکردم. من حرف میزدم یا آدم آن طرف خط؟ نمیدانم..کسی حرف میزد و دیگری گوش میداد. بچهی سیاه و سفید بوسی آمد بیرون..بوسی سرش را کرد بیرون نگاهش کرد..خودش هم آمد بیرون..بچه لای پای مادرش رفت..چند چنگ بیجان بازیگوشانه زد به صورت مادر..بوسی صاف ایستاده بود و نگاه بیتفاوتی داشت..بچه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 16:37
بم نمیچسبه تنهایی برم جایی. عادت دارم به سالِ بز که غر بزنه سرم نخر و این بده و فلان. مثلا میتونستم برم پارچهفروشی الان مانتو کودری بردارم برا تابستون. اما چون از فروشنده خوشش نمیاد دوس ندارم حالا که نیس برم. گرچه وقتی هس میکشدم بس که سالِ بزیه. امسال هم که میمون شده همچنان بزبازیاش ادامه داره.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 15:38
ما بریم خواب و خوشی... تا بعد. استاد میام خدمتت و نویسنده میشم قول. عبصانی نشو.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 15:38
اگه سال قلیونم رو نمیداد به هاشم که دهن زشتش رو روی نی خوشکلم بذاره..که چقدر لوند و مارپیچی تابیده میشد دوردستم..حالا بعد از خوردن دمپخت آسمانیام..با لباس راحتی زیر بادپنکه روی تختم با خانمِ تپل قلیونم که خیلی تن زنانه و خوشکلی داش خلوت کرده بودم..تازه انگورسیاه هم داشتم..نعنا هم داشتم...تازه وقتی ام کلثوم میخونه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 15:18
رو به آینهی روشویی حیاط وضو میگرفتم..بیرون آهنگ عربی پخش میکردن از ماشینی.....دستام رو بردم بالا سرم..مثل قبلا که کفتر میشدن یعنی..آب سر خورد تا از مچ دس تا آرنج و ساعد و بازو.....آروم..قطرهای رو صیقلِ پوست..خنکم شد.. با همون دستا پرواز کنان سمت خدا شتافتم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 15:06
سالک خواهرم بش گفته یارو...چی بش گفته؟ آها بش گفته که حتی اگه شوهرت بد باشه تو خودت رو بد نکن. خوب این جمله و اینا که احتیاج به سالک شدن و بودن نداره..این رو زن ف هم بم میگه(دامنم رو نیورد..امروز دامنش میکنم)..عارفِه یا سالک یا پیرِ مغان یا چی.. به خواهرم در بهبود روح و زندگیاش کمک میکنه...شعرهایی میگه که درش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 14:52
باشه استاد بزرگ بم نگو فرکانس روحی یعنی چی. خودم سرچ میکنم یاد میگیرم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 14:44
میدونم دعوا میشم و بم نق و غر زده میشه که بالاخره پای این وبلاگ میمیرم و کسی جدیام نمیگیره و آدمایی با ربع استعداد من نویسنده شدن و فلان.. میدونم قول دیشب رو زیر پا گذاشتم من اگه هر روز ننویسم خیلی زودتر از مردنِ بیحاصلم خواهم مرد...چیزی که وصلم میکنه به زندگی همین نخِ هر روز نوشتنه..شایدم زمانی فردا یا یک یا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 04:57
خوشم میاد که برام آرام و منطقی می نویسه .وقتی براش ماجرایی رو می نویسم. جوابش دقت و توازن داره. دوست دارم حرفها ش رو گوش بدم چون انگار براش ارزشمندم پربهام. دوس دارم یه حرف هاش فکر کنم کمتر حرف بزنم بیشتر ببینم و بشنوم دوس دارم باور کنم...بیشتر. باور کنم که باورم داره. هربار میگه کمتر باش من کمکت میکنم دلگرم میشه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 04:32
یک چیزی میخوام بنویسم و میدونم یعنی یقین دارم که بهتره که ننویسم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 03:52
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 03:50
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 03:39
اولین رازقی گل شمارهای ..گلهای جعفری و آهار که تا حالا نگاشته بودم..جشن گلهای محمدی..وقتی راه میرم تو باغچه..بوی گلاب میاد..بوی رازقی میاد و عطر برگای لیمو..چه خوب کردم که به حرف سال گوش ندادم و گل جعفری و آهار و همیشه بهار هم کاشتم..اون بفنشا گل شمارهای ها هم خودش سبز شده.. قاتی بذرا بوده..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 03:27
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 03:20
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 03:17
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 02:57
دلتون میخواد بخوریدش؟ روش دراز بکشید و برید سفر؟ بچشیدش؟ سرتون رو بکنید توش؟ روش غلت بزنید..پاهاتون رو بزنید بش و ذره ذره ازش بپاشه رو هوا؟ دلتون میخواد بذاریدش تو قلبتون تا قلبتون خنک شه؟ دلتون میخواد چی؟ دلتون میخواد بش بگید ابر پلنگ صورتی هستی؟ میخوای بباری رو سر من و پیچکام فقط؟ دلتون میخواد بذاریدش تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 02:54
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 02:50
بیرون نشسته بودیم با نانا..توت برام چید..رد خونش موند رو دسم..مکیدمش. قبلا هر وقت دسمون زخمی میشد میمکیدیمش..میگفتیم باید برگرده به بدنمون..چرتای من و ممد. سرخپوست بودیم یعنی.
-
مرغ سیاه بسوز نیا
سهشنبه 17 فروردین 1395 02:36
رفته بودم پیش عبیر، عصر. مرغ و جوجه دارن..خروس..دوتا مرغ دارن..هر کدوم رو تو یه اتاق گذاشتن...هر دوی مرغا روی پنجتا تخم خوابیده بودن و تقریبا با هم بچهدار شدن..جوجهدار یعنی. به دلایلی که فقط خود طبیعت میدونه چیه و شایدم ندونه یکی از مرغا چهارتا جوجهی اون یکی مرغ رو میکشه و میخوره..مادر عبیر گریه میکرد..این رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 02:30
این دندونای خرگوشی شایدم سنجابیِ شیطون...که موقع خواب اینطوری زل میزنه به آدم...همیشه دهنش یه خورده بازه انگار..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 02:24
کاش یه خورده خلاقیت داشتی زن. همین. مردم از دستت..نمیتونم سکوت کنم دیگه..یه وقت دیدی همه چی رو بت گفتم و نفس راحت کشیدم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 02:04
چقدر آشناست...انگار کسی از ما..جوانیِ مادری...زنعمویی...زندایی...حتی خودمون..گاهی حالای خودمون عکس گرفته.. عماد الطایی کشیده.به اینجا برید و بقیه رو ببینید.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 01:34
این تابلوها رو حیدر الحسناوی کشیده. نقاشی عراقی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 01:32
با این سیبیلش...حس میکنم نوادهی چنگیز رو در تخت دارم...آب دهنش هم بالشم رو آبیاری کرد...نمیدونم چرا همیشه میاد تو لحاف و روبالیشم خودش رو میماله..بش میگم پسر من دوس ندارم..بو میگیرن..میشورمشون یه روز در میون...حداقل پنج روز یه بار.. هر بار هم میگه خوبه خوبه خوبه..بوی ریگو ریگو میده.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 01:29
نانا و بن هر کدوم یه سمت سوت میزنه. خرو پف نانا شبیه سوتای کوتاهه اما بن. قطارِ ابدی...بن ازم درازتره و هی لگد میخورم ازش..نانا خراب شده رو شکمم..آب بن ول شده روی شونه و سرم..تکونش میدم بیدار میشه لیس میزنه دور دهنش رو ..با کف دس آب دهنش رو پاک میکنه..لوزهی سوم داره..میرم دس و صورتم رو میشورم و بش میگم دراز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 00:55
فلفلهای قرمز رو کوبیدم تو هاون چوبی..نکوبیدم تا له شه..برای توی باقله سیاه..برای توی سالادی که با ماهی میخورن....برای توی حشوها.. خود اضافهی کوبیده نشدهی فلفلا رو گذاشتم تو قوطیِ فلزی چای... مادرم گفته بود شهرزاد چرا ادویههات رو تو شیشهمربا نگه میداری؟ - پس تو چی نگه دارم؟ - .. مثل بقیهی زنها..تو جاادویه.. -...
-
و دو ارزن
سهشنبه 17 فروردین 1395 00:00
ازش میپرسم شام چی خوردی تو هواپیما؟ نمیری شام بخوری تو هتل؟ مینویسه: یه مثلا ساندویچ کالباس با دو ورق کالباس و دو ارزن کاهو. فکر میکنم باید بگه یعنی بنویسه دو برگ کاهو..آیکن خوشمزه میذارم. - دیونه غذای خونگی پیش خودت داری و دلت برای کالباس و کاهو آب شده؟ - خومزه..اومدی برام کالباس و کاهو بگیر. نمینویسه باشه. به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 فروردین 1395 23:56
سال نیست خونه. ماموریته. دلم نمیخوا کارایی که وقتی خونه بود نمیذاش انجام بدم رو انجام بدم حالا که نیس و میتونم انجام بدم.
-
یه مثلا ساندویچ کالباس با دو ورق کالباس و دو ارزن کاهو
دوشنبه 16 فروردین 1395 22:54
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 فروردین 1395 16:33
وسماء الاغا رو بشناسیم: در سال 1954 در بغداد دنیا اومد... هنر اسلامی و معاصر رو تدریس میکرد..در این رشته دکترا داش..به عاشقِ شادیِ عراقی و عاشق رنگ معروف شده بود..بسیاری از کتابهای هنریش رو در دانشکدههای هنرهای زیبا در عراق و بعضی کشورهای عربی تدریس میکنن.. در سال 96 میلادی در رشتهی فلسفه و تاریخ هنر دکتراش رو...