-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 17:58
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 17:04
منتظرم تمرین بعدی استاد بزرگ برسه. تو این دوره از زندگی این یکی از سرگرمیا و دلخوشیای جدی منه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 15:52
پیرزن نشسته بود و من داشتم به الهام میگفتم که سال طلای سفید دوس نداره میگه نقرهاس انگار...طلای سفید زرد دوس داره..خودم همه طلای زرد و میخندیدیم با الهام که بس که دهاتی هستیم و اینا... بعد مادر سال با همون حالتی که دقیقنش رو در وجود سال دیدم..گفت اگه طلای سفید دوس نداری پس این گوشوارهها چیه... عربا به این آدما...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 15:43
رفته بودیم خونهی پدر سال. الهام عکسا رو دید. ذوق کرد که قشنگن و لباسات و فلان...مادر سال هم بود. با نگاه از گوشهی دماغ همیگشی و حالت مچگیرانه. وقتی ب تبریک گفت با لحنی گفت که خوبه بارون نشد که انگار متاسف بود که بارون نشده...انگار هیجانی که منتظر بود با خراب شدن عروسی تو جونش بیفته منقض شده بود. یا منقص؟ یادم نیست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 15:34
هر چند دیر: اما این اسمش فضولیه...نه اهمیت داشتن برای طرف. فضول.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 14:55
عکس بچگیای سال تو گوشیمه..هر وقت میبینمش میبوسمش...انگار بچهامه...کاش مادر سال بودم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 14:52
هر وقت به سال زنگ میزنم میگم رب گوجه بیار...یا فلان چیز..بعد میپرسم دوسم داری؟ میگه آره..صداش تو دماغی و رسمیه..میگم چی آره...ساکت میشه..یعنی کسی پیششه...اصرار میکنم خو چی آره...صداش تو دماغی و رسمیه همچنان : نمیشه. - خوب چقدر؟ -خیلی. - خدافظ معتاد. کمی از رسمی بودن صداش کم میشه..یه کم خنده توشه: چی؟! تو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 14:45
بعد کیفچی اوردن و که الان میگن ارگ لابد...و خواننده خوند: اسمر والعیون چتاله... الذهب بزنوده الفرگ یحلاله... بیرون بودم یه لحظه...سال من رو ندیده بود...صداش کردم اومد پشت بوتهها گفتم بیا ببینم تا پاک نشده.. روبنده رو زدم بالا ببینتم...زورکی اومد...خواننده سمت مردا داشت میخوند.. انگار حالا چیکار داریم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 14:28
بعد براش ادای زن ف رو دراوردم وقتی میگه: هم یه بار زدوم با چوب...هم یه بار زدوم با میله آنتن..هم یه بار زدوم با لولهگیر و زری اونجاس که بگه: مو بودم..مو بودوم.. بابام غش کرده بود که نگا کن چطور سرش رو یه وری میگیره و یه وری نگاه میکنه...ولک این خو بیگپوره. بیگپور یا اونطوری که مادرم صداش میزنه: بیتپور...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 14:25
بابام و برادرام نرفته بودن. بابام نخواست عکس خواهرم رو ببینه. یعنی من اصراری نکردم نشونش بدم. خجالت میکشه...یه همچین تعصباتی داره. خوشش نمیاد عکس دخترش رو نشون بدن که مثلا آرایشش کردن و لباسش بازه و از این برنامهها...پسرا هم ندیدن...جز برادرِ نرماخلاقم که پروفایلش اینه که آدم مرد نباشه اما نامرد هم نباشه...و کسی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 14:22
عروس چرخون هم داشتن...دو قدم یه بار میایستادن و سال عصبانی بود...بیاحتیاط میروندن و قوانین راهنمایی رانندگی رو مراعات نمیکردن...من هم دوس نداشتم خوب...اما حوصلهی غر و نق سال رو نداشتم...گفتم ببرم خونهی بابام..حوصلهی گشتن ندارم.. مژهها رو کندم..موهای اضافه رو تو ماشین دراوردم...پد آرایش کشیدم رو لبام و چشمام و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 14:20
بعد مینا پیله کرده بود به مادرم که چیه انگار اومدی حوزه..چرا اینهمه شله رو سفت بستی...چرا عبا روسرته... عباش رو کشید...مادرم خوب خجالتیه...روش نمیشه عباش رو برداره..من کاریش ندارم..هر طوری میگرده بگرده...مینا برداشت عباش رو....مامانم انگار برهنهاش کرده باشن..دس گذاشت رو سرشونههاش...میدونم مادرم منتظر بود بگم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 14:16
زن ممد هم اومده بود. من کاریش نداشتم..با سر سلام کردم بش و رد شدم..زیبا کشتمون که شهرزاد فلان کن بهمان کن ببینتت...خود زن ممد چسبیده بود به مادرم....انگار پناهش باشه..گناه داش...بلد نیس لباس بپوشه یا به خودش برسه..ولش کنید دیگه..ممد رو بُرد نوش جونش..یه بوسم روش... حالا چه خسران عظیمیه که برای جبرانش یا تشفی ازش _دل...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 13:59
یه سید جد تو کمر نزده هم بود دم در...شبیه این نقاشیا که میگن امام علی و حضرت عباس اونطوری بودن...همونطوری ریشو و چشم و ابرو درست...دشداشه سفید چفیه سبز دورِ شونه...زیبا کشفش کرد..برقعها رو انداختیم...زیبا تو گوشم گفت الف صلوات عله روح جدک سید.. هزار صلوات به روح جدت برقعها رو از دم ماشین انداخته بودیم رو صورتمون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 13:55
خواهر دوماد هم طاووس چاقی بود که از رو کونش دم طاووس سبز رنگی آویزون بود...عروس میگفت که ازت خوشش اومده. یعنی از مدل خودشی. گفتم ربطی به هم نداریم. اون طاووسه. من ماهی. - زیبا گفت یوما عینی...اشلون حچی حلو. چشمک زدم بش و اوکی داد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 13:36
بهام گفتن هم سمیره توفیق. خوشحال شدم چون دوسش دارم از بچگی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 13:35
مینا نمیدونم چش شده بود. میگف داغتر از آش نشید. زیاد نرقص...خودت رو هلاک نکن... مگه ما بهخاطر خونوادهی دوماد میرقصیدیم یا حتی چون عروس خواهرمونه؟ اصلا. بهخاطر دلِ خودم. خودم دلم میخواس شاد باشیم و خوش بگذرونیم...نق میزد که چرا بلد نیستیم برقصیم..چرا بابام نمیذاش بریم عروسی...چرا ...خونوادهی شوهرش رقاصن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 13:24
اون شب برای عروسی چقدر رقصیدیم..رقصیدم در واقع..دوپینگ کرده بودم. آمپول مسکن و هر چی داشتم خوردم و سرپا مثلا رفتم..ملایه اورده بودن و دخترایی که دف میزدن...پارچهی سبز رو سر عروس گرفتن و در مدح و زیباییش شعر خوندن...هر جا اسم عروس اومد کل زدیم و هرجا اسم طایفهی پدریام اومد که یعنی باشرف و اصل و نسب و فلانن شاباش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 13:20
چرا ایندفعه دردم مثل هر دفعه نیست و کوتابیا نیست و تموم نمیشه؟ اونقدر طول کشید و شدت پیدا کرد و توی پام و پهلوم و زیر دلم و و شکمم و کمرم و تمام تنم پخش شده؟ مسکن میخورم هر هشت ساعت و آخرشم دس به دیوار راه میرم.. خم شده..دست زیر دل گرفته..دست به پهلو...تو آینه به زیباییام نگاه میکنم که از صورتم پاک شده...اثری...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 13:13
در جوابِ عشق غیرافلاطونی و سوادِ من و اینا:
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 10:32
آخه من سواد اینطور عشقا رو ندارم..به شدت غیرافلاطونیام خودم. چه کنم..به قول بچهها گفتنی اینکارمونه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 10:31
از اون افلاطونیا مثلا:)
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 00:53
گیریم هم یکی دوتا یا کمی بیشتر از یکی دوتا پیام بیاد که هر چی برای یارو میفرستی میرسه دستِ ما..هر چی عکس میدی به ما نشون میده... باشه. زیارت قبول. خوش بگذره. اگه راست باشه . اگه دروغ باشه هم اجرتون با سید الشهداء..خودش میدونه چطوری حالی بتون بده لابد. به قول بچگیای بن: مففق باشید.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 00:49
یکی از چیزایی که مریضم میکنه ننوشتنه. ..ترس از نوشتنه. ترس از قضاوت شدن و خونده شدنه. ترس از آدمیه که میگه دوستمه و همیشه حالت ناظر و قانونگذار داره تو زندگیم. من هم که از نظارت شدن و قانونمند بودن عین مارمولک میترسم. به همون اندازه که از مارمولک میترسم از این دو میترسم و به همون نسبت و شایدم بیشتر چندشم میشه....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 23:07
به یاد رنی افتادم، وقتی که بچه بودیم، رنی بود که هر وقت جایی از بدنمان را میبریدیم یا زخمی میکردیم، روی زخم دوا میگذاشت و باندپیچیاش میکرد . مادرمان یا استراحت میکرد یا بهکار مهمتری مشغول بود. اما رنی هر وقت لازمش داشتیم آنجا بود. بغلمان میکرد و روی میز سفید آشپزخانه، کنار خمیر پای سیبی که آمادهاش میکرد،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 22:34
زنان فال میگرفتند و پیشگویی میکردند، پیشهای که در طول قرنها گشترش یافته بود و بر این اصل استوار بود که همهی آدمها به دنبال چیزی مشترک هستند: عشق و تایید. عشق در زمستان آغاز میشود/ آمد و شدِ غریبهها/ صفحهی 123
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 22:33
پدرش یکبار با لهجهی کولی خود به او گفته بود:" این مملکت جز باران و ترانه هیچ چیز ندارد." - حالا این که میگویید خوب است یا بد؟ "اوه، معرکه است، والتر! چون هر ترانه برای خاطرهی همراهش حکم یک سایه را دارد ... عشق در زمستان آغاز میشود/ آمد و شدِ غریبهها/ صفحهی 119
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 21:37
دیروز توی مسیر وقتی برمیگشتیم وقتی حالم اینهمه بد نشده بود رفته بودم پایین..شوخی میکردم با سال که من مثل مروان حکم سرانجام جیشم باعث مرگم میشه...ذهبت الدوله ببوله.. میگن مروان حکم رفته بود جایی بشاشه عقربی ماری چیزی نیشش میزنه و میمیره و دولتش به شاشی نابود میشه...حالا این اتفاق برای من هم بیفته دولت و حکومتی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 21:26
توی مدت گذشته با بوسی دوست شده بودم...نمیگم دوستش داشتم اما باهاش زندگی میکردم...دیدن سینههاش که موقع شیرخوردن بچههاش که میشه پر میشه و نوک تیزشون میزنه بیرون..دیدن خستگیاش وقتی دراز کشیده و بچهها شیر میخورن که تو قلبم..تو دلم وقتی نگاشون میکنم میگم قربونتون برم که چقدر خوشکل و نازید...اما زندگی و طبیعت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 21:13
بچههای بوسی رو بیرون کردن. گذاشتنشون تو پارک روبرویی..من روی مبل دراز کشیده بودم و دیدم بوسی اومد..یعنی شنیدم که میوی تیزی کرد...میدونستم اومده دنبال بچههاش...بچهها نبودن...رفتم تو حیاط..و دیدمش..روی کابینت خالیایی که همیشه بچههاش توش قایم میشدن..رو به اون با گردنی بالا گرفته بچهها رو صدا میکرد و صدا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 15:17
گوشیم عادت کرده ب اسمت تایپ می کنم : خواهش میکنم اسمت رو پیشنهاد میده. منتظره تایپ کنم خواهش میکنم فلانی ... خیلی ازت خواهش،کردم تاحالا لابد ک گوشیم حفظ کرده از کی خواهش،کنه . تایپ میکنم شهرزاد ...اسمت میاد لابد از قبل تایپ کردم شهرزاد و فلانی تایپ میکنم دوسست دارم اسمت رو در دامه پیشنهاد میده حفظ کرده چی بنویسه... می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 15:10
ب صورت پرستار نگاه نمیکنم ....جواب نمیدم بش ک چی شدی ؟ دردت چیه؟ از چیه؟ امروز چندمه؟ آخرای فروردینه ....دیشب کی برگشتیم؟ چ اهمیتی داره پرستار بم نگاه میکنه ...که تایپ میکنم منتظره حرف بزنم و علاقه ای،ب این کار ندارم از زنده بودن خسته ام از نداشتن تو.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 15:03
چ دردی بود درد دیشب تو این سه سال دردی نبوده که جواب نده ب مسکن ... بالا می آوردم هر بار و درد و.درد و درد. دردی ک ساکن نشه در د خیلی طول کشید ...سم بود....سمی تلخ ...عین زهر ....منتشر شد تو همه ی بدنم چنگ مینداخت مچاله میکرد منتظرم بگن برو خونه ...سرم توی دست ... کاش دوسم میداشتی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 02:39
لپ تاپ را از اتاق خواب براشتم جایم را عوض کردم بنویسم...دست زیر چانه زده به اطرافم نگاه کردم..همه را توی ذهنم نوشتم و بعدش برداشتم این یکی دو خط را نوشتم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 فروردین 1395 23:23
دلم میخواد بنویسم. یعنی فکر میکردم زیاد بنویسم. حالا یا خستهام یا دیگه پیر شدم و چیز جدید و جالب و بانمک از قلم و ذهنم درنمیاد یا واقعا چیز بانمک و باحالی وجود نداره یا چی...بههرحال نشد که بنویسم. شاید دلیلش هم این باشه که قدیم هر وقت حس نوشتن میاومد مینوشتم. جدیدا محافظهکار شدم. نه بعدا..نه با ویرایش..نه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 فروردین 1395 23:08
رو تخت لم دادم. کاری که میخوام بش فکر کنم شروع فصل جدیده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 فروردین 1395 13:29
همه چی یه جوریه که از جنس آدم نیس انگار ....احساس غربت میکنم اما نگاه میکنم از دور.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 فروردین 1395 13:16
به سال زنگ زدم گفتم ناهار بیاره ...پ بمیرم از گشنگی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 فروردین 1395 13:15
همه چی آرایشگاهها ی طرف موسیقی های ناله اش،یه طرف. آخه چرا بد شدی با من و قلب من ....جونم؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 فروردین 1395 12:41
روبروی آینه نشسته ام...منتظرم شروع کنن،خوشکل کردنم ...آخی. اینجا آرایشگاهه کیانا جان خدیجه ی سابق هم آرایشگاه داره تو عمرم این دفتر دستک و اینهمه اینه ندیدم پس اینطوریه که ملت جیگر میشن. من فکر میکردم همه چیه خدا داده بشون. اینهمه مو و لی و دماغ و ناخن اویزونه ب در دیوار این اینه روبرویی خوبه اما خیلی چاق نشون میدتم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 فروردین 1395 14:07
مادرم تلفناش تمومی نداره. - شهرزاد یه طبق برگ رازقی بیار و یه طبق برگ گل محمدی...شوباش کنیم رو سر عروس دوماد..کل بزن و با اون لباس قشنگهات وقتی میان بریز رو سرشون. - گلهام کمن...زیاد ندارم.. فکر میکنم این همون زنیه، مادریه که شب عروسی من انگشتا رو بالا کرد برام و گفت برو برو..برو سوارت شن..گل رازقی و محمدی ازش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 فروردین 1395 13:12
استفادهی ابزاری میکنن از آدم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 فروردین 1395 13:11
زیبا برای خر کردنم میگه دردت تو سرم شهرزاد...دردت تو جونم...دردت تو قلبم بخوره شهرزاد..درد و بلات تو چشمام بخوره انشالا.... بیا دیگه. میدونه چی بگه. بش میگم حموم نرفتم.. - خودم میبرمت حموم...از خدامه...ماهی به این چاق و چلهای رو بنداز تو تشت و بیفتی به جونش با شلنگ و کیسه.. - بمیر..درد دارم میگم.. - شهرزاد تموم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 فروردین 1395 13:06
مادرم هزارب ار...دخترها ده هزار بار زنگ زدن بیا. فردا عروسی خواهر کوچیکهاس..مادرم همین الان زنگ زده بود که بیا...ما زنی جز تو نداریم...کی کل بزنه...کی برقصه...میگم حالم خوب نیست..نای نشستن ندارم.. - خوب برو آمپول بزن..بیا خواهرات رو تو حساب باز کردن...کیو نشون بدیم به خونوادهی سید پس؟ دردم رو میخورم و میگم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 فروردین 1395 12:56
ممد همیشه عاشق بود. همیشه در حالتی تمام عاشق یا نیمه عاشق به سر میبرد...حسودیم میشد به زنهایی که دوستشون داشت و غبطه میخوردم به حالش..میتونست زود به زود عاشق بشه هر بار با تمام وجود انگار دل میداد و همیشه هم ترک میشد و آدم عوض میکرد... من فکر میکنم این یه مرضِ یه بیماریه که توی خون افراد خانوادهی پدری ِ من...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 فروردین 1395 12:30
حالم خوب نمیشه انگار. درد ولم نمیکنه. حواسمپرته و تمرکز ندارم. جواب جیمیل مردم رو با پست میدم. چیزی رو که باید اینجا یادداشت کنم میبینم تو جیمیل دارم مینویسم...پاکش میکنم و بعد از خودم میپرسم کجا باید مینوشتمش؟درد تمرکزم رو گرفته. لم میدم درد هست..میشینم راه میرم..خستهام میدونم فقط....اگه وقتی به او...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردین 1395 22:50
یه دسبند کاغذی با چسب نواری سر و ته هم اومده الان به دس دارم و نانا داره پیشنهاد میده که حتی شب عروسی میتونی دستت کنی نه ماما؟ بن تموم کلمسهای مخصوص سر لولههای گاز رو جمع میکرد: ماما برات جواهر اوردم...حداقل موقع مهمونی میتونی انگشتت کنی، نه ماما؟ مثل انگشتر میمونه خوب.حالا با دسبند کاغذیم نشستم و فکر میکنم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردین 1395 22:44
توی اتاق بچهها نشستهام. پنجرهها باز. صدای شر شر بارون. نانا هر ربع ساعت یه بار برام کاردستیای ...امممممم... اوهو..اوهو...خوب...میشه گفت جالب...تقریبا جالب...درست میکنه. موقع درست کردنش آهنگی زمزمه میکنه....یک دایره چسبیده ته مداد..یک کرم چسب خورده که با دیدنش از ذوق باید بمیرم..یک لیوان پفیلا که تبدیل به ماشین...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردین 1395 17:05
زن هاشم به هاشم گفته که درختچهی رازقی جن رو جمع میکنه. هر چی هاشم گفته بخریم این گفته نه جنجمعکنه. جن میاره تو خونه. داشتم به رازقیا آب میدادم و علف هرز میچیدم..زورکی و با خستگی. سال نشسته بود رو تخت. - کس مادر هاشم و کس مادر زن هاشم. این بود جوابم. سال تسبیح رو چرخوند دور دستش خندید و گفت: احسنت. فقط چون...
-
زندگی آی زندگی
سهشنبه 24 فروردین 1395 16:55
چندتا از برگای کم رنگ و ترد لیمو رو میشورم میندازم تو قوری...بوش خوبه...دم میاد...سال رد میشه... بوهای خوب اختراع میکنی..چای رو مزه مزه میکنم..حالم جا میاد.