-
بیحالی کارکنان
سهشنبه 10 فروردین 1395 13:04
بابام زنگ زده به گوشی سال. سال گفت با تو کار داره. منگ و هنوز در طلب خواب روی مبل گفتم نه.. با تو کار داره شهرزاد...بیا حرف بزن.. سر تکون میدم: نه. خودش حرف میزنه..بابام حال خواهرم رو میپرسه که قراره بیاد. خوب به خودش زنگ بزنه اگه اینقدر مهمه براش...کمی خارجیطور فکر میکنم اگه الان سیگار داشتم چقدر خوب بود..اما...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 04:17
رو تخت سمت باغچهام. قرار بود فردا بریم جایی اما حسش نیست. شاید خواهرم اینا بیان که اونم حسش نیست. خوب دیدمشون همین اواخر چی داریم مثلا بگیم به هم هی؟ امروز زن ِ ف به خونه زنگ زد: بیو سمت باغچه یه دقه کارت داروم رفتم. چیکاروم داشت؟ موقع بیرون رفتن سال گفت: پول نداریم..ماشین رو نمیدم..غذا نمیگیریم..چیزی قرض...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:57
و إمّا بعد.... فأنَّ الدنی إبنَ الدنی رکزَ بَینَ الاثنین + نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391 ساعت 20:16 شماره پست: 238 حمام بودم که نانا گوشی به دس اومد پشت در حموم و گف ماما گوشیت. قطع شده بود. شماره ناشناس بود. ..ناشناس بود اما نمیدونم چرا وقتی زنگ خورد باز برداشتم. بابام بود. شماره بابامو ندارم. هیچ وخ بهاش زنگ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:56
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ساعت 2:14 شماره پست: 244 مسخ شده و تنها نشستهام روی تخت. دستهایم روی زانوهایم دایرههایی رسم میکند که تو در تو و بیانتهایند به مرکز که میرسند باز بزرگ میشوند. کدام یک از این دایرهها زندگی منند،غلام؟ تصویرم توی آینهی روبرویی افتاده است بلند به اش میگویم ازت خسته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:56
عنوان ندارد] + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ساعت 0:5 شماره پست: 247 قدیمها یک سریال ساعی برای امر شریف خندهآفرینی بود به اسمی که یادم نیست اما یک کسی تویش بود که میگفت دچار"حالت ِعصب" شده. فکر میکنم کاووسی بود فامیلش یا طاووسی. یک ناهیدخاله زنش بود و اینها. من الان دچار حالت ِ نوشتن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:55
میبینم که + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ساعت 3:11 شماره پست: 251 نه حوصله خوندن کتاب دارم نه دیدن فیلم و نه حتی برنامهریزیای تخمی تخیلییی بینتیجه. سال بم گفت منو ببوس عزیزم که بخوابم. این بوسهی من بر گونهی او یعنی حکم فینیشینگ داره. به این معنیه که یالا بای بای کن دیگه. یه مگسی داره جون میکنه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:52
شاید هیچ وقت دیگر + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ساعت 15:8 شماره پست: 261 اولین گل یاس را بوییدم. قبلا انگار بیشتر عطر یاس دوست داشتم. عدسها سبز شدند. ک.ک گفته بود: خوشبهحالت شهرزاد خودت سبزهات را سبز کردی.من سبزه را خریدم بعدش که بوی گند گرفت انداختمش بیرون. مادرم میگفت شگون نداره سبزه را قبل از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:51
بیتفاوتی ریشهها + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ساعت 0:39 شماره پست: 264 ریشههای بیتفاوت شالم در باد رقصیدند. بعدازظهر توی اتوبوس بودم. دست به میله گرفته بودم و خم و راست میشدم...ساختمانها بلند رد میشدند..من متعلق به هیچکدام از این خیابانهایی که نمیشناسم نیستم. دختری دست به میله برده بود. توی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:45
عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ساعت 1:7 شماره پست: 379 نانا دارد گریه میکند خودش و بن باز دعوا. دیروز طوطی خریدم براشان. تیتی اسم دخترهاس و زرده. تُتی اسم پسرهاس و خاکستریه. نانا خیلی لوس شده. قبلش کلی دعواشان شده بود سر اسم. من گفتم اسم یکیشان بشود غلام یا رودیگه. هیج کس تحویل نگرفت....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:43
شهرزاد و حوضش + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ساعت 13:36 شماره پست: 385 سراغ باغچه رفتم. روبروی گلهای مینا و لادن و سبزیهای آقای ت که خانه نیست نشستم و گریه کردم.نگهبان هی آمد و رفت سال زیر سپستان نشسته بود و نگاهم میکرد. هیچ وقت به چی شدههای او جوابی ندارم بدهم. صورتم را گذاشتم توی شالی که مادرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:42
برج بابل + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 ساعت 15:41 شماره پست: 397 برادرم کارتنهای کوچک را آورد و گفت اینها برای کتاب مناسبترند. از زیررختخوابی که قسمت زیرش را کتابهای بچهها و کتابهای کمتر مورد لطف خودم گذاشتهام شروع میکنم. مجلهها. نافه..گلستانه و چندتایی سینمایی..از ابراهیم گلستان چند عکس مرتب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:41
[عنوان ندارد] + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392 ساعت 13:14 شماره پست: 412 وقتی رفتم دیدم خلوت است بنابر انتظارم و این خوب بود.سال به شوخی به ر گفت که پس منقل و سیخ و اینهایت کو؟زیرا که ر گفته بود ایام تعطیلات خیلی سرش خلوت است طوریکه مینشیند وسط کتابها جوجه کباب میکند. این هم یک شوخی است دیگر. سال همچنان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:38
هیچ انسان سالمی دلش نمیخواد با یه نهال خشک نارنج بخوابه. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ساعت 0:37 شماره پست: 449 دارم برگ لیمو میخورم. دیدمش که یک شاخهی بزرگ بود بریده شده و افتاده توی کوچه. کی شاخهی به این قشنگی رو بریده؟! این فکر رو کردم و بلندش کردم کشیدمش طرف خونه دوتا از تیغاشم رف تو انگشتم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:34
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ساعت 17:18 شماره پست: 475 بتون بگم که من نمیدونم چرا شادم. شما تفسیر کنید به شیدایی یا دوقطبی بودن. اما شادم. دیشب شاد نبودم. اولش شاد بودم اما نشستم بغل درخت سپسون و صدای روضه بلند بود و نمیدونم چرا اشکم دراومد. من هیچ وخ با صدای روضه گریه نمیکنم اما این اشکم رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:32
[عنوان ندارد] + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ساعت 17:0 شماره پست: 486 انسان غمهای بزرگی دارد که نمیداند دلیلشان چیست. دلیلشان چیست؟ چرا وقتی به آینه روبرو نگاه کردم و صورتم را دیدم و پوستر لک لکها که پشت سرم بود و غروبش را و نیزارها را و کلبهها و برف نشسته بر کلبهها را نتوانستم تحمل کنم و سرم را...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:25
سم عقرب + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ساعت 6:17 شماره پست: 1403 نشسته درست وسط زمین گاراژ. سیگار را طوری گرفتم کمتر زودتر تمام شود. حیف نشود اما باد گرم وزید و هی زود آتش گرفت. از خودم خندهام گرفت که بلد نبودم سیگار از پاکت بیرون بکشم. یعنی با هر کس از قبل بودم خودش به من تعارف کرده. برادرمهایم ممد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:20
لگدمال + نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392 ساعت 22:59 شماره پست: 1540 در واقع نشسته بودم روبروی این سیستم و دپرس بودم. گرسنه بودم و نمیدانم چرا حالم گرفته شده بود. هر چه فکر میکردم دلیلی نمیدیدم برای اینهمه حال گرفتگی. بههرحال با بیدلیلیام برای حال گرفتهام نشسته بودم و سال آمد. گفت برویم شام. خوشحال شدم چون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 03:13
بله شهرزاد. تو رسیدی به جایی که نخوای همه چیو بگی. بنویسی. تعریف کنی. رسیدی به اون احساس عدم نیاز.
-
از شما به ما
سهشنبه 10 فروردین 1395 02:59
عطاری ... رفتی دیگه اون اصلیه پیرمرده چند تا مغازه اون طرف ترش پسرش هم یه شعبه دیگه داره مغازه پیرمرده سبک انبارهای قدیمیه دیوار آجری داره داخلش مغازه پسرش دو دهنه ست شیشه ایه چیتان پیتانه بوی اون دو تا مغازه با هم فرق داره انگار از بیرون مغازه ی پسره می تونی تمام داخلشو ببینی اما مغازه ی پیرمرده محصوره وقتی بری داخل...
-
از شما به ما
سهشنبه 10 فروردین 1395 02:56
من گاهی صدای نفس کشیدن جمله ها رو می شنوم یا بوشون رو می فهمم این نوشته هات ... سنگین نفس می کشن خیلی سنگین قبلا نوشته هات بوی نعنا و پونه می دادن تند و تیز الان بوی بابونه می دن یه بوی ملایم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 02:43
مادرم به گوشی سال زنگ زد . به سال گفته بود بدهد به من و سال داد و من دیگر خجالت کشیدم یعنی دلم سوخت که با خجالت و ترس و احتیاط حالمان را پرسید..گفت کسی نمیخنداندم شهرزاد..نمیای ..؟ خیلی میخندم وقتی هستی..حالم خوب میشه . - مگه من دلقکم؟ مگه تو و شوهرت نمیگفتید فقط نیشم بازه و سرخوشم؟ - کی گفتیم؟ داشتید بین هم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 02:24
ترون رفت. در واقع بیرونش کردیم. بیرونش کردم. نه با دعوا. خلاصه رفت. مثلا دلداری میداد به پسره که داشت گریه میکرد بماند بیشتر...خود زن هم دوست نداشت برود. به پسرش میگفت به دایی بگو این اومدنه حساب نمیشه..دو هفته دیگه میایم..تیک جلوش رو برداره دایی...این اومدن ما اومدن نبود ها. این تعارف را ما باید با او میکردیم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 01:27
عنوان ندارد] + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ساعت 3:14 شماره پست: 668 تهناییهای من + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ساعت 16:0 شماره پست: 100 تهنایی شاید زنی باشد که کم سردش میشود. تهنایی چیزی شبیه انتظار آمدن آدمی باشد که آمدنش فقط دلگرفتهگیات را بیشتر میکند..یا شاید ساق پاهای لخت دردناک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 01:27
ارشیا و آقای رز و شونزه و نیم بن + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ساعت 14:36 شماره پست: 93 تا برسم پیش خانم خیاط خیس شده بودم از بارون. لباسمو پرو کردم و تموم وقت استرس نگاه پشت پردهی شوهرشو داشتم. که از اتاق بغلی اخبار میشنید و پای سخنرانی عزاداریا بود..دلم میخواس برم شوهره رو قایمش کنم تو حموم درشو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 01:26
[عنوان ندارد] + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ساعت 18:29 شماره پست103 باد و باران بود. بچهها دیوانهی گنجشکی شده بودند که از این سر آشپزخانه تا آن سر هال را پرواز میکرد و هر چه در آشپزخانه را باز کردم نتوانست راه فرار را پیدا کند. بهاشان گفتم خیلی دنبالش ندوید خسته میشود میمیرد ها..بن گفت جدی؟..نشست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 فروردین 1395 01:13
شب کوری استاد ما + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ساعت 0:58 شماره پست: 83 اول دبیرستان طرح کاد داشتیم. یعنی چهارشنبهها میبردنمان یک مدرسهی دیگر. که باید سوار اتوبوس میشدیم تا بش برسیم. تو مدرسه انتخاب میکردیم بافتنی یا خیاطی یا گلدوزی یاد بگیریم. خوب بود. من بافتنی یاد گرفتم.کمی هم خیاطی.چیزهای گاگولی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 فروردین 1395 02:25
چرت و پرت شنیدم. اینکه الهام چوب در کون پدر و مادر سال گذاشته و اونا چارهای جز تحمّل و سکوت ندارن. اینکه خودشون این رو خواستن و حالا چیزی نمیگن که شماتت اطرافیان ( از جمله من)فراهم نشه..اینکه انتخاب ترون- که منم - هی گفته میشه که از همه بهتره.. در دلم به تخممگویان به حرفای ترون گوش میدم. اگه هم الهام بگادشون...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 23:52
ترون و شوهرش عضو گروه سرود فرهنگیا هستن. الان نشستن مرد دس دور شونههای زن و تمرین سرود میکنن. تو گروه کُر هستن. احساس سال شصت و هشت دارم. دلم تنگ شد . خوشبهحالشون به هم میان. هر دو کسخلن اما چون هردوشون کسخلن از این کسخلی از عذاب نیستن. و حتی متوجه نیستن. و این مهمه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 20:03
بارون میاد حیف این هوا که با یه مشت چسوی از بارون بترس حرومش کنی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 12:46
مامان من مثل یه فرشته چاقو رو از دست برادرم گرفتم و نجاتش دادم. نانا داره این رو میگه. تقلیدی یواشکی از پسر ترون...پسر بزرگه اش. اداش رو درمیاره و غش کرده از خنده.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 10:09
یعنی زود میگذره؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 10:09
این حال ناخوبم برا اینه که ترون میخواد بیاد؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 03:23
دوازده سال پیش بود؟ آره؟ اون روز یادمه. نباید اون کار رو میکردم.
-
ارسال پیغام به مدیر
یکشنبه 8 فروردین 1395 03:21
برام پیام گذاشته اون روز که خودکار از جیبم برداشتی با بیحوصلگی انگار بخوای یه چیزی رو فیصله بدی و برای یارو نوشتی برو گمشو گذاشتی رو میز جلوی همه یادته؟ چطور پیدام کرده؟! نوشته هنوز هم جذابی و نمیدونی. چطور پیدام کردی با این همه اسم مستعار؟! الان دوس دارم بپرسم: واقعا؟! هنوزم جذابم و نمیدونم؟! روم نمیشه اما.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 02:06
غصه بعضی وقتها یک جنون آرام اما شدید است. بعضی همزمانیها بزرگتر از آن هستند که بتوانیم انکارشان کنیم. شاید اگر میدانستم قرار است در پارک ببینمش به پارک نمیرفتم.. عشق در زمستان آغاز میشود/ سایمون ون بوی/ ترجمهی عرفان مجیب/ صفحهی 64
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 02:01
هیچ وقت نفهمیدم در یک تماس تلفنی کی باید تلفن را قطع کنم. همیشه سعی میکنم آخر هر تماس حتی اگر طرف قطع کرده باشد، حتما یک "خداحافظ" بگویم. عشق در زمستان آغاز میشود/ سایمون ون بوی/ ترجمهی عرفان مجیب/ صفحهی 62
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 01:06
شایدم بیحسی بد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 01:05
حالا حالم خوب نیست اما دلیلی هم ندارم که بد باشه. بیحسی خوبی دارم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 01:05
لباسا رو تا میزنم. جمع میکنم از رو طناب که باز پهن کنم. برادرم به مادرم گفته زنش بهترین زن دنیاست. گفته ...و گفته. مادرم میگفت زنداییم که مادر زن برادرمه سحر و جادو کرده برای برادرم..حوصله نداشتم بشنوم. گفتم که شوهرش در هر صورت طرف پسر آخوندشه..و زنشه. زن بوشیه میزنه و پسرِ مادرم رو میکنه فقط چون بوشیه بسته و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردین 1395 00:29
غبار و خاک رو از روی میز تلویزیون و گل میزها تکوندم..از روی باکسهای روی دیوار..از روی طاقچه کولر..لکههای روی دیوار رو با شیشه پاک کن و پارچه پاک کردم..میز تلویزیون و خرگوشای چوبی روش..سطل آشغال بغل کاناپهی روبروی میز تلویزیون رو خالی کردم..کیسهی کوچولو توش گذاشتم..جارو زدم..ظرفا رو شستم..بوی بد ظرفشویی رو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 21:51
بله، حتی در سفید هم سفید خوشسلیقه و سفید خالی از لطف هست، طیفهایی که میشود سفید به حسابشان نیاورد. سرزمین عجایب بیرحم و ته دنیا/هاروکی موراکامی/مهدی غبرایی/ صفحهی 35
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 21:47
گربهها اغلب این طرف و آن طرف دنبال چیزهایی میگشتند که وجود خارجی نداشت. من هم در بیست و دو سالِ گذشته دقیقا همین کار را میکردم. عشق در زمستان آغاز میشود/ سایمون ون بوی/ ترجمهی عرفان مجیب/ صفحهی 49
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 21:45
خانم ریکار دوست دارد با هر دو دستش قهوه بنوشد. سالهاست با هم معاشقه نکردهاند( او و آقای ریکار)، اما هنوز وقتی میخوابند دست هم را میگیرند. عشق در زمستان آغاز میشود/ سایمون ون بوی/ ترجمهی عرفان مجیب/ صفحهی 48
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 21:44
همهی خواهر و برادرها با هم یک زندگی مخفی دور از چشم والدینشان دارند. پدر و مادرها بچههایشان را دوست دارند، اما بچهها هم گاهی نیاز دارند با هم راجع به جنگل غریبی که خود را میانش حس میکنند، تبادل نظر کنند. عشق در زمستان آغاز میشود/ سایمون ون بوی/ ترجمهی عرفان مجیب/ صفحهی 42
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 21:41
اندوه سرزمینی است که در آن باران میبارد و میبارد، اما در خاکش هیچ نمیروید. مردهها یکجای دیگر زندگی میکنند و لباسهایی میپوشند که با آنها به خاطر میآوریمشان. عشق در زمستان آغاز میشود/ سایمون ون بوی/ ترجمهی عرفان مجیب/ صفحهی 40
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 21:39
حالا فردا ترون میآید. مهم نیست. برای خودم خوشیهای سادهی خوشمزه کردم اما از تمرین استاد بزرگ عقب میافتم. دعا میکنم یک روز بماند و یک شب. دو روز نماند و سه شب. بعدش شاید دخترها بیایند. خوبم اما فیلم کم دیدم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 21:34
مدت گذشته نه جایی رفتم و نه کسی آمد. خواستند بیایند گفتم نه. با سال و بچهها موسیقی شنیدیم توی ماشین. من پرتقال و سیب پوست گرفتم دادم بهاشان. لقمههای نون باگتی برای سال..تخمه برای نانا..چای برای خودم..گاهی پیاده شدیم من از کنارها عکس گرفتم..اینها. یکی از بهترین تعطیلات نوروزیام را خیلی علکی پلکی گذراندم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 16:05
میره و میاد. باز میایسته. از کباب تابهای راضی نیست زیاد. بوش خونه رو برداشته. بوی پیاز چرخ شده توش که گذاشتم تو یخچال بیست و چهار ساعت بمونه و نعناعها و هر چی که لازم بود از بابام بپرسم و پرسیدم. نسخهی اختصاصی خودم رو هم اضافه کردم... وقتی صباح میرسه به من بلبعد رایده..بلقرب رایده..که یعنی وقتی دوره میخوامش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 15:39
کباب تابهای درست میکنم و پای اجاق گاز با آهنگ زی العسل با کفگیر میرقصم عربی...مثلا کفگیر چوب رقصه...سال دم در آشپزخونه ایستاده..نگام میکنه.. عنیکش رو جابه جا میکنم..سر تکون میده..به سقف نگا میکنه و میره. این یعنی گیر چه رقاص چشم سفید بی حیایی افتادیم لابد مافیش فایده سال مافیش فایده. اینه:...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردین 1395 15:35
زی العسل علی ئلبی هواک.