-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 12:56
این مدلای لباس امضا شده توسط ایلی صعب رو میخوام ببرم عصر برای سعاد و شریفه...با دلمههام.. عشق دنیا رو بکنن. هم غذا هم باکلاسی. بعد بگید بدم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 12:55
به سال زنگ زدم کلی عمری و حیاتی و گلبی و روحی خرج کردم تا گفت سیگارلوم رو کجا قایم کرده.. سگ بیابو...سیگاری نیابو.
-
پشتِ بعضی نواحی چشم داشتن
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 12:18
هاشم به سریال گُزل معتاد شده...فکر کنم زنهای توش خوشکلن..یه چی فمیدم...هاشم هر وقت میاد طرفم که بم مثلا گیاه بده یا چی سعاد از پشت سرم اشاره میکنه که نه..نده. خیلی هم خوب...حالا من مردهَم که ازتون چس خر بگیرم...فکر میکنه من نمیبینم..بابام قبلا همیشه میگفت من پسِ کونم هم چشم داره..یعنی پس گردنم یا پشت سرم...هر...
-
به هم هم
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 12:03
چن روز پیشا عروسی دختر گلنسا بود. آیات اینا سمندون صداش میکنن. این جریان مال قبل از مردنِ پدرِ ف هس. دادنش به یه پسر عربی دخترشون رو...آیات میخندید که دختر گلنسا صبر کرد اُ کرد و بعد رسید به چیزی که میخواد..والا دختر گلنسا سنی نداره آیات.رو هم رفته دو سال صبر نکرده...هیجده سالشه بدبخ...دردت خودته آیات...ایشالا تو...
-
از شمام قبول باشه
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 11:54
دیروز رانندهی بن رو زدم. دیروز صبح نانا رو بردم جشن الفبا..قبلش منتظرم رانندهی بن بیاد کلاس فوقالعاده داره. بش گفتهَم عقب بشین. اینم عقب نشست..یارو اشاره میکنه بیا جلو.. خو چرا؟ همینطوری...که حس راننده بودن بش دس نده.. دیگه بن رو کشیدم از جلو و کولیبازی...یارو رو از یقه چسبیدم و تف دنیا رو ریختم رو سرش...گازش و...
-
بسبوسه..و چیزایی در همون خصوص
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 11:52
تو کانالا عربی عضو شدم. خیلی خوبن بعضیاش. یکیاش هس مخصوص خیاطی. آخر مودیلات الخیاطه به مودیلات خیاطی نگاه میکنم. خوب برای شریفه و زن هاشم خوبن. خیلی ساده و مخصوص زندگی و تجملی. عربا نمیدونم چرا فقیر هم باشن چرا تجملی دوس دارن تزیینا واویلا. پولک و نگین ازشون میباره..چین...روبان...گیپور..صاحب کانال رو توی یه خونهی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 11:29
نِم کی داره برام شارژ میفرسته.. خو چرا؟
-
وقتی در مورد چیزی حرف نمیزنم از چه چیزی حرف نمیزنم
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 11:13
برادرم ویدیو لحظهی ورود جبهه النصر رو به حلب نشون میده..چند وقت پیش تو آتش بس وارد شدن...صدام میزد بیا ببین. خوب حسش رو نداشتم. دلش رو هم. میگفت بیا ببین. گفتم نه..گف تو دیگه بریدی. آدما فکر میکنن وقتی از چیزی نمیگم نمیدونمش یا دنبالش نمیکنم..من به اندازهی کافی و در حد خودم از حال و روز دنیا باخبرم...از اگه...
-
دواعش
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 11:10
بعد من و مینا و سال رفتیم پیش همین مرده. دوزادهتا مانتو پرو کردم برای اولینبار. هیچکدوم اندازه نبود. بسته میشدن اما مینا میگفت تنگن. منم شریفه رو دارم خیاطم. حوصله ندارم تنگ و زشت بپوشم...انگار آدمی که دوس نداری سفت بغلت کنه تو گرما.. خودم پارچههای نخی خنک براش میبرم چیز میز برام میدوزه..عوضش با مینا خیلی...
-
آخیر مودیل
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 10:58
یه مردِ کرد عراقی هس که عربی رو با لهجهی عراقی صحبت میکنه : - إهوایه جمیل هاذه المانتو...آخیر مودیل . وقتی میخواد مانتو بفروشه اینطوری حرف میزنه. این رو ترون ِ کثیف معرفیش کرد بم. چرا کثیف؟ نمیدونم. کلا دوستش ندارم دیگه. صبح رفته بودیم پیششون اون سری. مرتیکه کلم انگار نه انگار آدم پیشش نشسته. دلم به حال سال...
-
البقیه ابحیاتکم
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 10:12
خونهی ف فکر کنم از عزا دراومده باشن کمکم. دیروز بعد از مدتها فحشهاشون به هم شنیده شد باز. - پدرسگِ خر. بعد خنده. شب هم زنِ ف اومد فلفل سیاه برد. آسیاب نشده. میگه برا ترشی.. دیده پیشم دیگه. نمیتونه نیاد ببره. ولک تازه از عزا اومدی بیرون. یه خورده به اون دنیا فک کن. ول کن إی دنیایه.
-
عزیزم و درد عمهام.
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 10:09
سال گفت اگه قرار شد بریم خونهی عالیه دیگه تو رو نمیبرم. و من خوشحال شدم. یکی از شکنجههای روحی تحمل وجود مسعود بود. وقتی اون شب عالیه ماکارونی پخته بود و گفته بودم خوشمزهاس گفته بود جوسازی نکن شهرزاد. اسم کوچیکم رو به زبون میاره نکبت. وقتی اسمم رو زبونش جاری میشه احساس میکنم اسمم رو مزه مزه میکنه. انگار لذت ببره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 19:18
فقط داد هست در اطرافم. - چیکار میکنه این داوره؟...ایشششششششش... - چرا گولش نکرد؟...چرا پاسش نکرد..انگا ترسید... - سگ بشاشه تو شانس تیمای خوزستان... اوففففففففففففففف دوروم شَلوغه ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 14:59
دیشب رفتم کمی قدم بزنم. یه مرده با ماشین گنده دور محوطه دور زد..فکر نمیکردم برای من باشه..بس که خسته و داغون بودم. گفت: جذابیتت مال خودته یا از جایی خریدی؟ نگاش کردم. نسبت به مردای اینجا خوشتیپ و اینا بود..لهجهی مردم اینجا رو هم نداشت. بلد بود چی بگه.. به قول بعضی کودکان نامعصوم که ترجیح میدم توضیح ندم کیان:...
-
تو نه مالِ جَمِ زِنایی
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 14:20
با مورتون رفتم موتور سواری. سال هزار بار زنگ زد که کجایی. تند نره برادرت و فلان...مورتون گفت محکم زین رو بچسب...سرشونههاش رو چسبیدم و رفت....خیلی دورم زدم...ترسم ریخت و هوا خوب بود...رفتیم تا لب شط و اسکله پیش ماهیگیرا..گفت بشین تا بیام...ایستاد رو پل و خودش رو پرت کرد پایین...شنا کرد و عین غلام آب سیاه و عضلانی و...
-
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 14:09
زیبا با مهربانی و با ظاهری خیرخواهانه و مادرانه خواهرانه تکه مرغایی رو جمع کرد تو ظرف گذاش جلوی مینا سر سفره. - اینا رو بعدا جدا کباب کن یا تفتشون بده. این یعنی نپختن. ..به این راه و روش داشت بش میگفت خوب کباب نشده مرغا. آخ زنها..آی زنها..که بر سفره نشسته شاد و خندانید . . .بقیهاش میگه که مرغا اگرم نپخته باشند...
-
بیث!
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 14:01
سیمین با دامادا در مورد قیمت ماشین و بنگاها و نمیدونم چی بحث میکرد...زیبا و شیرین شیره درست میکردن..مینا مرتب میکرد..من قهوه دم میکردم و هر وقت رد میشدم لگدی نثار یکیاشون میکردم یا حداقل میمالیدم بش تا بگه کرمو. بچهها بازی مسخرهی مورد علاقهاشون رو کردن..که برن یه چیزی جایی قایم کنن و همه بگردنن...
-
ترزاطور
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 13:50
دامادا در مورد چیزایی بحث میکردن که دامادا در موردشون بحث میکنن. خدا رو شکر که شوهرای خواهرام با سال دوستن..و خوبند با هم..حداقل در ظاهر. با اینکه به سال حسودند اما بدشون نمیاد ازش. اصلا سال بس که بیشیله پیلهاس و محبتاش بیچشمداشته نمیشه زیاد ازش کینه به دل گرفت یا باش بد بود... اصلا سال صفا داره..صفای روح...
-
تولیواره، سون و اینا
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 13:47
تو خونهی مینا با دخترا خیلی روز خوبی گذروندم. اصلا هنوز که هنوزه یادم میافته میخندم...غذای مینا خوب بود. کلللی مرغ کباب کرده بودن..اصرار کردن بریم.....شوهرش ده بار به سال زنگ زد که بیاید...میدونم دوس داره باشم و همین شرمنده میکنه من رو اگه نرم..میدونم خواهرام دوسم دارم...همهاشون ..حتی اون کوچیکه... من با مردا...
-
بلی بلی مسعود: تولد و مرگ انسان دست خودانسان نیست. تولد و مرگ تو توی کون سگ است مسعود.
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 13:38
تولد مسعود بود. یاسمین براش کیک پخته بود. با خامههای صورتی و شکلات تزیینش کرده بود. به عنوان یه دختر کارش خوب بود. یه دختر دبیرستانی. مسعود نخورده بود. گفته بود تولد و مرگ انسان دست خودش نیست که بش تبریک یا تسلیت بگید. برای ما فیلسوف شده بود و فلسفهی زرد مسخرهاش رو از جایی همین حوالی اکتساب کرده. .عالیه با سادگیِ...
-
حد گذاری سال برای یکی از رجال
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 13:25
رفته بودیم پیش عالیه اینا..عالیه ماکارونی پخت..فکر میکردم بین خودم و خودم چیز دیگهای بلد نیست؟..ساعت یک و پنج دقیقهی شب شام کشیده بود و با خودم فکر میکردم هم خوب رماتیسم دردناکی که داره برخوردای مسعود باهاش...مسعود دوستش نداره. این واضحه. روشنه. اینا انگیزه نمیذاره براش. من بلند شده بودم رفته بودم طبقهی بالا...
-
فحش بده...فحش بلدوم
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 13:06
ایستاده بودم روبروی خونهی پدر سال. داشتند میرفتند همه. دانیال پسر الهام و عباس روی تپهی خاک و شن و ماسهای که روبروی خونهاشونه سرسرهبازی میکرد. من یاد بن افتاده بودم..که کوچیک بود و من تنها بودم تو این خونه..بازیش همین بود...مینشستم دم در خونه و نگاش میکردم که دمپایی پلاستکیاش رو میسروند پایین و باز میرفت...
-
یکی بود یکی نبود...یه سالی بود که از همه سالها بهتر بود.
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 12:59
حالا دیگه خود سال میدونه رفتار مسعود با من رفتار متعارفی نیست. خوب میشه هم این پست رو بانمک و مزه کرد و نوشت که : خود سال میدونه مسعود با من به از آن که با خلق جهانه..میشه کمی حال و هوا و روحیات سال رو دست انداخت و در موردش نوشت بله خود جناب سال هم خوردش از مسعود...و فلان. اما دیدن چشمای سال وقتی میگه در موردش...
-
به قول بچهها گفتنی دردُدل
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 12:53
هر روز میام اینجا که بنویسم اما وقت نمیکنم. باید قبل از ماه رمضون کارای خونه رو تموم کنم اون موقع باید وقت بذارم برای افطار و سحری و نمیدونم چی.اگه خوب باشم. اگه بد باشم که هیچی. قبل از آخر خرداد هم. شاید بخواد جراحی کنه دکتر..باید به یه جایی برسه کارا. بعدش دیگه هیشکی نیس کمکم کنه و خودم اگه ببینم دوروبرم ریخته به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 14:26
تشریبه رو گذاشتم رو گاز. بوی خوبش آشپزخونه رو پر کرد..بن مریضه. با پسر عالیه بسکتبال بازی کردن و بعد رفتن زیر کولر دو تیکهی خیلی بزرگ عالیه اینا...سردش شده و از دیروز دل پیچه و گریه و.. نانا فعلا مشکلی نداره. جز البته گیر دادنای لاینقطعش به گوشیم برای سیو برزدی کیک و اینا...برگر استیشن و نمیدونم چی. خوبه حالا زید...
-
خرزه و مادرش چشمدرشت که نمیخوادش و مادرم و تهدیداش به سرنوشت ریچاردپالکل
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 12:17
خونهی بابام یه گربه دارن. البته خیلی تا حالا داشتن. مثلا: میلو، نیلو یه گربه هم بود اسمش رو من گذاشتم سیلو. سیلو اونجایی نیس که گندما رو توش نگه میدارن...سیلو بچهگونهی غیررسمیِ شنو هست. شینو. شنو تو عربی خوزستانی یعنی" چی؟". وقتی نانا کوچیک بود و حرفی میزد که خوشم میاومد دس به کمر میزدم و اخم کرده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 اردیبهشت 1395 18:19
حالا که دخترا رفتن سرم درد گرفته...فکر میکنم کاش اینجا خونه داشتم که هر وقت خسته شدم برم توش ...به دلستر میگم برام قهوه بریز...استامینوفن میخورم.. خبرا رو میخونم...به برکناری مقتدایی...انتقال آب کارون به اصفهان ..تردد خودروهای منطقه آزاد تو کل خوزستان و ضربه زدنش به کون ایران خودرو ..و عقدهای شدن مردم فقیر...
-
حِکَم
شنبه 25 اردیبهشت 1395 13:21
کَوَن احدهم یتفنّن فی انتقاد الناس امامک ذلک لایعنی ان ثقته بک زائدة قد تکون انت التالی! *** اینکه کسی جلوی تو در بدگویی از مردم هنرنمایی کنه دال بر این نیس که اعتمادش به تو زیاده یا تو رو صمیمیترین دوستش بدونه..ممکنه تو لیست بدگوییاش جلوی دیگران نفر بعدی خودت باشی.
-
جلّ من سواک یا قمری
شنبه 25 اردیبهشت 1395 10:55
دخترا شیره درست میکردن...من قهوه...سردرد داشتن همه و میگفتن تو قهوه درست کن...دعوا سر جا روی اجاق بود..شکر میریختن و آبلیمو و به نوبت حلش میکردن و بعد داغ داغ میون جیغ و وای و مردهشور فلان جاتون رو ببرن که به خاطرش دستام سوخت و تاول زد نشسته بودن...کف دستا تاول زده..و جیغ و اینا..باید داغ داغ ورزش میدادن که کش...
-
مینا و معنای خواهری
شنبه 25 اردیبهشت 1395 10:46
تا مینا مشغول خشک کردن ظرفاشه و چیدنشون من رفته بودم تو اتاق خوابش و در رو از تو قفل کرده بودم و یه رویی رو تست میکردم..یه لباس رویی که ببینم چطوره..لباسایی که تا حالا نپوشیده رو تعصب داره خودش اول بپوشه و وقتی میده بپوشی حداقلِ لباس تنت باشه و از این حرفا.. زیبا در زد.. - دوستِ محبوبه در رو باز کن... محبوبه یه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 اردیبهشت 1395 10:51
خیلی چیز چرتیه
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 اردیبهشت 1395 03:17
توی این همه مدت ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 اردیبهشت 1395 03:07
پیش مینا گریه کردم. چه ام شد ؟ پیش مینا جاریم.....های های گریه کردم ... دستم رو گرفت و بغلم کرد بم یه شال خاکستری با گلهای سفید صورتی داد ....گفت شهرزاد نمیشه دوستت نداشت. من گریه کردم تا .... دکتر گفت میگرن داری چه بد باید سر فرصت بگذرم از همه چی
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 11:45
عکس رازقیام تو تلگرام
-
مانند بابا
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 11:38
دیشب سال نویی دیدم که قبلش کم دیده بودم..یا شاید مدتها بود ندیده بودم..وقتی سال مثل کسی که دارد غرق میشود و به چندین کیلو انسان آویخته بود برای نجات.. به من میگفت: خدا حفظت کنه برام..گل من.. من خودم را گل تصور میکردم تو باغچهی وجودش و بیصدا میخندیدم.. گلی شته زده؟ گلی خشک ..؟ گلی.. نه خیرم. گلی آدمخوار. من...
-
لطف
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 11:33
دو روز است از خانه یک دستهگل ساختهام. سال میگوید تو اساسی کار میکنی..حالا که میبینم خانه تبدیل شده به اینی که هست فکر میکنم اینهمه مدت من چیکار میکردم..دلم خوش بوده تمیز میکردهام؟..واقعا چیکار میکردم من؟(مدتی که مریض بودم) با صدایی به زور شنیده شده و نرم میگویم : لطف.. و او چهارستون بدنش به لرزه میافتد...
-
ریش نرم بابا
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 11:14
با صدای زدن ژیلت به لبهی روشویی بیدار میشم.سال ریش میتراشه. می خوایم بریم اونطرف و دخترها باید مرتب ببیننش...دیروز طی زمینهسازیای پنهانی و آماده سازی جو گفته بود: تا ریشم رو میزنم از تو حموم شروع میکنه رشد کردن باز ..که گیر ندم بش فقط برای اون طرف ریش میزنه... اما گیر دادم و اون مظلوم شده بود و بیصدا رفته...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 03:41
از من خواسته بودید اسمهایی عربی برای بچهها معرفی کنم. اسمهای دخترانه اینها به ذهنم رسید. در واقع با سرچ به دستم رسید. فقط ترجمه میکنم. در ادامه مطلب آ مال : الرجاء والامل : چشمداشت- امیدها و آرزوها آیات: جمع آیة ابتسام: الابتسام من غیـر صوت: لبخند بدون صدا ابتهاج: البهجة والسعادة: شادی و خوشبختی ابتهال: الدعاء...
-
دلمهها و خرگوشِ چاق و برادرش
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 03:02
برادرم دیروز تو چت بم گفته: یه سئوال مهم داشتم الان یاد رفت. نگران شده بودم چی و کی و چه خبر و نکنه و ماذا فازا و اینا. الان نوشته: دلمههایی که درست کردی رو چیکار کردی؟ وقتی اینجا بود دلمه درست کرده بودم و خیلی دوس داشت. در جواب استیکر یه خرگوش چاق گذاشتم که هویجی رو گاز میزنه.
-
یحق لک
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 02:38
“یحق لک ان تشکک بذکائی , فامرأه تغرم برجل مثلک امرأه یشکک بالکثیر من قدراتها ,, حق داری به هوشم شک کنی ... آخر زنی که عاشق مردی مثل تو شود، زنی است که به خیلی از تواناییهایش میشود شک کرد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 18:59
مارمورک + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ساعت 2:40 شماره پست: 592 من نشسته بودم تو مطب. زنها ورم کرده و اینا بسان پنگوئن قدم برمیداشتن. یه جا پوستر تبلیغ کرم ضد چروک بود که هیچ کدوم از این زنها به عمرشون نزده بودن ازش و اسمشم نشنیده بودن و اگه بشون میگفتی چیکا میکنه جوابتو میدادن خو که چی؟...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 18:06
رفته بودم عزای پدرِ ف. مسجد رو آخرینبار کی رفتم؟ سال هشتاد و هشت وقتی پدر خانم امیری مرده بود..یا پدرشوهرش؟ یا اصلا کی بود؟ که خانم امیری گفته بود ما فامیلامون با آرایش میان قبرسون. نشانهی پیشرفت و اینا یعنی. روی دیوار مسجد نوشته بودن مرگ بر آل سعود مرگ بر داعش مرگ بر آمریکا.. رفتم تو و زن ف رو دیدم ..من رو برد...
-
قضایا القضیب لو الدنیه خربانه زکیه
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 16:25
پدرم سرچ کرده: أکبر قضیه العرب. بزرگترین دغدغهی عربها. جای قضیه گوگل پیشنهاد داده قضیب. قضیب رو سرچ کنید میاد براتون.الان دلم سوخت برای چشم پاکاتون. قضیب یعنی کافِ مردانه. خجالت میکشم از این حرفا میزنم اما باید این پست رو بنویسم احساسات قومیام متعهدم کرده به نوشتن. بابام بدون اینکه خودش بدونه سرچ میکنه اکبر...
-
جنگهای ریگو ریگویی
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 15:53
بن به لباسام که تا میزدم نگاه کرد و گفت: ماما شورت جین و تاپ نپوش. گفتم خودت رو اذیت نکن من اهل پوشیدن شورت جین و تاپ نیستم...اینا رو هم خالههات گرفتن برام و ازشون خوشم نمیاد. آره ماما دوست ندارم..مامانا باید لباس بلند بپوشن..از اینا که تو میپوشی..بلوز شلوار هم نپوشن نگران نباش.. تو زندگیم رو هم رفته دهبار بلوز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 15:23
مدرسه تموم شده فقط امتحانا مونده. نانا خوشحاله بن ناراحت. هفت هشت سال پیش بن خوشحال بود اونم. حالا دیگه بودن با دوستاش رو به خونواده ترجیح میده و دلش نمیخواد ازشون دل بکنه. هفت هشت سال پیش اسم وبلاگم چی بود؟ چستیتی؟ یادم نمیاد.. اما بن مدرسهاش تموم شده بود و جومونگ میدید و نزدیک انتخابات بود و ما اصفهان رفتیم و...
-
گلهای کاغذی، یادم تو را فراموش یا هرگز فراموشم مکن
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 12:37
گلهای کاغذی. هر وقت نگاشون میکنم از شادابی رنگشون خوشحال میشم.گاهی حسودیام میشه که فنس طرف خونهی ف رو هم پر داره میکنه....فکر میکنم که این رو خودم کاشتم....خودم آب دادم ...اینا قدر نمیدونن...میشکونن...دوست ندارن.... بعد میگم بیخیال بابا.... خوشگلی باشه جلوی چشمت فقط.یادم میاد به گل هرگز فراموشم مکن(یا یادم...
-
ناخجسته
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 02:44
داره بم ابراز محبت میکنه. گوشیم از این گوشیاس که دست میکشی رو صفحه یه زر بیخودی تایپ میشه سند میشه برای طرف. انگشتم کشیده شد نوشته شد ناخجسته. اول یه خط صورتی بعد: ناخجسته. سند شد براش. خوب من نمیدونم چی بگم. چیز مهمی نیست البته..مدیرم که نیست.رئیسم که نیست. یکی از عشاق لرزبانمه. بله.
-
والا! نه درست میگم من؟
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 02:32
... [10.05.16 02:26] س خ چ خ ؟ ریمل چ م خ ؟ ... [10.05.16 02:26] چی؟ ...[10.05.16 02:26] فقط ریملتو فهمیدم سلام...خوبی؟ چه خبر؟ ریمل چه میخری؟ یعنی آدم چی بگه؟ خوبه پول نت رو یه جا میگیرن..تلگراف که نیس که بنا بر حروف و تایپ ازت پول بگیرن..اینقدر گشاد و بیحوصله و وسیعی بگو بت زنگ بزنیم ببینیم چه مرگته ..چی میگی.....
-
چرا مادرم به من دروغ میگفته؟ ها چرا؟
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 02:17
هاشم. هاشم مردی کافخل است. به معنای واقعی و دقیق کلمه. کاف خل کیست؟ کافخل هاشم است. همین. حالا به شما بگویم چطور و چرا. میآید توی کارگاه مرکزی جایی که سال میگوید شاغل است. به سال و رانندهاش ابوعلی میگوید: چرا مادرم بم دروغ میگفته..ها؟ چرا؟...آخه چرا...چرا اینهمه سال گول زده و مسخرهام کرده..چرا خوب چرا... سال...
-
بوی خفیف خربزه
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 02:11
در جایی نشستهام که بوی خفیفی از خربزه به مشامم میرسد. سال چند روز پیش خریدشان و بهگمانم تا حالا طبخ شده باشند..خوب من زنی هستم که کاری جز نشستن روی تخت و فکر و ... اَه حالم به هم خورد. بد شد. هی من زنی هستم من آدمیام که من تعریف و تبیین من...رضایت بده عزیزوم. یکبار برای رضای هر کسی که فکر میکنی چیز یا کس مهمی...