-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خرداد 1395 00:56
چوب تو کون خدایان کوه المپ خوراکشون مخلوطی از عسل و خون پریود بوده. بعد اینا رو با این اعتقاداتی که در موردشون داشتن میپرستیدن و حاجت لابد هم میگرفتن: یا خدای کوه المپ اگه مرادمه بدی اُ بذاری به کونلیسیوس برسم دفعه بعد عسلشه کوهی اُ خونشه بیشتر میکونوم. - باشه..دفعه پیش رِقیق بود...فک نکن خدام و حالیم نیسا...مونَم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خرداد 1395 00:54
گرسنهام و انگار چیزی نیست که سیرم کند. مثلا آش هست اما این ساعت؟ خفه میشوم. تخم مرغ محلی. یک راز: از تخم مرغ محلی بدم میآید. کیک یک نه چندان راز: از کیک متنفرم. خیار پنیر اینا؟ از فکر کردن بهاشان سردم میشود. پس؟ هیچ. خواندن کتاب و در انزوای دشتانی خویش سر کردن.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خرداد 1395 00:04
فیلم فروشنده. برید حرب القلوب درست کنید.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خرداد 1395 00:02
در تب بعدازظهرم شناورم. بدندرد ...دلم چی میخواد؟ دوست؟کتاب؟ فیلم؟ عشق؟ نه از من گذشته است. بی که گذشته باشم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 22:05
در صفحهی 69 میخوانیم: به نظر میرسد همهی ادیان در سه مورد با یکدیگر همداستاناند: انزوا- محرومیت از اعمال دینی محرومیت از مقاربت. بقیهی ادیان را نمیدانم اما در مورد دین خودم که وقتی ازش مینویسم به این معنی نیست که متدین یا متشرعم بهاش یا آگاهم به تمام قوانین و احکامش صرفا احساسم را در این مورد میگویم: انزوا:...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 21:33
با بدجنسی حس میکنم نویسنده خیلی دلش میخواسته(ع) و (س) را بردارد اما فشار جمهوری اسلامی بکند کار خویش...نکتهی سربسته و فلان و خموش.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 21:30
قابل ذکر: البته نویسنده در برشمردن ظلم و اجحاف که در قوانین وندیداد علیه دشتان اعمال میشده کوتاهی نکرده و با امانت( آنچه من حس کردم) به نقل احکام وندیداد در این مورد پرداخته. اول کتاب البته اشاره کرده که این قسمتها را مغها نوشتهاند و بر اوستا افزودهاند یعنی سخن مستقیم خود زرتشت نبوده...و زرتشت در پی زنانه مردانه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 21:24
چیزی که در این کتاب توجه من را جلب کرد این بود که نویسنده وقتی دارد احکام غیرمنصفانهی زرتشتیان را در مورد زن خون دیده برمیشمارد( نمیدانم در زندگی فعلی این جریان جاری است و عمل کردن به این احکام میان متدینان آن دین رایج) دلش نیامده اشارهای هم نکند به این موضوع که: 1- ایرانیها میدانستند زنِ خوندیده باردار...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 21:04
تب بعدازظهر سراغم آمده. با بدنی کوفته تا پایان صفحهی 55 کتابِ زنان، دشتان و جنون ماهانهی شهلا زرلکی را میخوانم. وقتی احکام و نظر ادیان مختلف( تا اینجا زرتشتی و یهودیت) را در مورد خونریزی ماهانهی زنان میخوانم یادم میافتد به یک آیه که نمیدانم از کدام سوره است اما اینطوری بود که: وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 19:32
زن هاشم میگفت همکارای شوهرش به شوهرش گفتن عجب تیکهائیه زنت. خوشحال بود. من قدیمی فکر میکنم. عجیب بود برام. و بیشتر برام عجیب بود که خوشحال بود که شوهرش با خوشحالی براش گفته. جزای کسی که این رو به مردی بگه از نظر من تفه. ..و مردی که میاد این رو به زنش میگه تف و لقد...زنی هم که میاد این رو تعریف میکنه لبخند. باید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 17:41
پدر سال البته تشویقش کرده دکترایش را حتی بگیرد. مخصوصا اگر ماما بشود و مشتریهایش بیایند خانه که دیگر اطلبوا العلم من المهد الی اللحد.
-
نورچشمی
یکشنبه 2 خرداد 1395 17:23
دیروز نشسته بودیم با زن هاشم تو آشپزخونه. نذاش ظرفا رو بشورم. میگف با بهار بشینید حرف بزنید من میشنوم میخندم. مردیم با بهار از خنده. من درد داشتم اما با پروفن و ژلوفن سرپا بودم... و آویشن. برای بهار تعریف میکردم سوم راهنمایی نامه مینوشتم برای دوس پسر دخترا...اما چرت و پرت پرش میکردم.. دختره میگف ای تک ستارهی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 17:00
دا پیل بدُِم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 16:58
پونزه شعبان رو دوس دارم به اونایی که اعتقاد دارن یا دوس دارن بی که اعتقاد داشته باشن یا هر دوی اینها با هم مبارک باشه پونزه شعبان مبارک.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 16:45
حالا توی حوله صورتی خودم رو جمع کردم...شامپو بدن سیاه و خوشبو...بوی بد مریضی رو ازم دور کرده و دلم سیگار میخواد ولی الان بمیرم بم سیگار نمیده سال...بچههام اتاق آخری رو کردن دیسکو... دارن یه ترانه به اسم Alors on dance میشنون...و حرکات شنیع بالا پایین روندهاس که میکنن..من سردرد دارم و دس رو پیشونی گذاشته به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 15:17
کانال غذا و آشپزی به فارسی نمیشناسم. اما عربی چندتایی بود که در آخرین حذف تلگرام از دست دادمشون اما یکیاش مونده معرفی کردم تو تلگرام بازم چندتایی پیدا میکنم میذارم لینکش رو.
-
در مورد شعر و نزار و اینا
یکشنبه 2 خرداد 1395 15:15
من شعر کم میخونم. وقتی مینویسم کم منظورم اینه که تقریبا هیچ. گاهی کسی دوستی چیزی میفرسته عربی یا فراسی و میخونم..شده هم گه گداری خودم کتابی رو ورق زده باشم. در مورد نزار هم خوب فقط موسی اسوار رو میشناسم ترجمهاش رو. اونم برای من که عربی رو میدونم به نظرم ترجمهی خوبی نبود اما این بیشتر برمیگرده به این قضیه که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 خرداد 1395 15:04
پابرهنگانِ منتظرِ سمچ صبور بخور کشتی بگیر
-
خروشطی
یکشنبه 2 خرداد 1395 14:49
چند روز پیش نانا کمکم کرد که برای ادویههای برچسب بنویسیم. خیلی حرف میزد اما بد نبود. خورشتی رو نوشته: خروشتی. شک داشته درست باشه نوشته: خروشطی. بعد پلویی رو نوشته پلوای..یه علامت سئوال گذاشته چون مطمئن نبوده درست باشه پس چه کرده؟ با علامت سئوال شک خودش رو مطرح کرده. دخترِ سال که روی ادویهها مینویسه قلیه(!) یعنی که...
-
گِنا داره
یکشنبه 2 خرداد 1395 14:42
از پشت فنس به خروس ف اینا نگاه میکنم. پرچمش رو اورده تا نصفه پایین. عنوان رو تو دماغی بخونید. د رو شبیه ذ بگید. اصالت لهجهی همسادهی ما رو حفظ کنید.
-
لا أحب القیود فی معصمیک
یکشنبه 2 خرداد 1395 14:38
امروز به سال گفتم برام کی النگو میخری؟ گفت لا أحب القیود فی معصمیک جا داره آدم بش بگه گواد با این جوابش که چون میدونه خوشم میاد گفتتش...تازه من خودم قیود رو در معصمینم دوس دارم... اما فقط بوس فرستادم. عنوان: از دسبند( اونی که به مچ مجرم میزنن) تو مچهات خوشم نمیاد. قسمتی از شعری معروف از ایلیا ابوماضی که ناظم...
-
امتنح بلصیان
یکشنبه 2 خرداد 1395 14:23
دلمهها معروفم کردن. برده بودم برای مهتاب... پیام داده بود که دختر عمهام گفته فلان ترجمهی نوشتهی توی تلگرامم اینه: خاک تو سر شانسم اونی که باید بخوره نمیخوره... اوممممممممم ودانی( باز کردن کف دست و چند بار با همان کف اشاره به جایی یا کسی یا چیزی که در اینجا خودم هست و گفتن اوممممم ودانی میشه: غمّه...آیکنشم تو...
-
سرقونجشچی
یکشنبه 2 خرداد 1395 14:16
دیشب به زن هاشم گفتم سرگنجشکی درست کنیم. فیلممون کرد....هی این رو بزن..اون رو بزن...من از وقتی تو قنداق بودم سرگنجشکی درست کردم خواهر..میدونم.... نذاش خودم درست کنم سسش رو. به نظرم آب انداخت...چوون گوجهفرنگی رو باید اول رب رو سرخ کنی بعد بریزیش روی رب توی روغن داغ...بابام همیشه تاکیدش اینه که گوجه آب نندازه...خیلی...
-
گل محبوس
یکشنبه 2 خرداد 1395 14:08
یه گل زرد قشنگی هست...از همون تیرهی خرنوبهاس...بزها میخورنش...وقتی بوته بود گذاشتم تو درام دورشم جالی...شاید نجات پیدا کرد...که کرد هم...حالا روبرو خونه هاشمه...بش میگن گل شهرزاد...وووووی شهرزاد که خودش گله... آها. گلِ محبوس.
-
موشکل گِشادی
یکشنبه 2 خرداد 1395 14:06
دیشب با زن هاشم کیسه کیسه کوچیک اوردیم مشکل گِشاد رو به قل مادرم تو کیسههای کوچولو منگنه کردیم و دادیم غزاله و نانا توی سینی ببرن. تو سینی رو هم پر از گلهای زرد کردیم و سفید..گفتیم به هر کی خواس دوتا برداره چیزی نگن اما سه تا نه دیگه...اگرم بشن گفتن قبول باشه بگن قبول حق... نانا فقط دنبال غزاله راه افتاده بود و طوری...
-
کر سی چنم بی
یکشنبه 2 خرداد 1395 14:03
دیروز زنِ ف میگفت آیات منزوی شده بعد از مردن پیرمرد. پسرش هم. فِ. توی ماشین توشمال چپ میشنوه و گریه میکنه و هفتهای یکی دو بار میبرنش بیمارستان...دیروز سبزی رو بردم خرد کردم و گفت که انشالا خوب بشم و خدا یه کُری بم بده..دستم رو بگیره. اینا هم چی خومون فرک ایکنن کُر فخط س إیگیره...پرس کونوم: کُر سی چنم بی... بعد...
-
تو بوگو دردنامه
یکشنبه 2 خرداد 1395 09:26
این پستها را مینویسم که دردها را فراموش کنم. دردم را. درد تنم را و درد غیر تنم را. نمیدانم درشان قرار است چه اتفاقی بیفتد پس. الان که این را مینویسم ساعت لپتاپ هشت و چهل و شش دقیقه را نشان میدهد. آفتاب حال به هم زن و کثافت و چونی و مادرقحبه و خواهرکس جنوب نورش انگار ساعت دوازده یک باشد نه سر صبح، تند و خشن گرم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 16:26
حالا که سال اومد و بش گفتم بدون حرف قسمت اول لاست رو برام گذاش. خوشحال و پیروزمند از اینکه ناهاری که دوس داره پختم...به ابراز احساسات و مجبور کردن من به تماشای آن عتیقه پرداخت. خوب چه اصراری بر اینکه سریال ببینم اصلا من. به ظرفهای نشستهی تو سینک نگاه میکنم...دستام میخاره برای شستنشون. تقویتی نانا و بن رو دادم....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 15:59
ممکنه تو دنیا خیلی چیزای کثیف باشه من خوب دوس ندارم ببینمش..مگه به من ربطی داره یا جزء زندگیمه؟ به زودی طرز پخت الگیمات رو میذارم. خوشمزهتره.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 15:57
آخه هر چقدرم بازیشون خوب باشه و داستان داشته باشه دودول باید ببرن و بخورن؟..یارو لخت مادرزاد میدوه دنبال اسب...خو نمیخوایم دودول مردونه ببینیم. سرب آب بکنن بریزن رو سر طرف؟ مردا باید با هم بخوابن و بدن هم رو بتراشن و زنها... خوب من نمیتونم. خستهام میکنه و ذهنم نمیتونه از قصه و شخصیتپردازی لذت ببره. تو فیلما و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 15:52
بعد براش نوشتم آفرین بم بگو آفرین منتظرم بم بگه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 15:51
برام نوشت ندیده و نخواهد دید حتی لاست خودم براش نوشتم: آفرین
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 15:50
ازش پرسیدم تو بازی تخت و تاج رو دیدی؟ سلام هم نکردم. نوشت که نه هر چیزی معروف بشه دوس نداره. امید داشتم دیده باشه و بم بگه آفرین که ندیدی. خوب حالا کی بم بگه آفرین که ندیدی؟ خوب چرا ندیدی؟ سلام.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 15:36
Mr Aziz Ibrahim Ousmane به من پیاد داده.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 15:35
دوس دارم کسی بم بگه آفرین. کاری خوب کردی که ندیدی. ته دلم احساس میکنم قوی و محکم نیستم مثل مهین.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 15:29
نانا نشسته پیشم ناهارش رو میخوره. خورش مرغی که دوست داره و برنج. تو سینی ِ گرداستیلی 555 هندی قدیمیای که دارم. بن امتحان ریاضی داده و شرش رو رد کرده و خوابیده. مهتاب بم پیام داده که دختر عمهاش گفته به دوستت بگو چطور دلمه رو پخته و فلان. معروف شدم با دلمهها. همیشه چیزایی که درست میکنم رو غریبهها چه چه و به به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 خرداد 1395 03:35
این روزها و این شبها و این ساعتها میگذرد همانطور که آن روزها و آن ساعتها و آن شبهای شب و روزهای شب گذشت. من عوض خواهم شد همانطور که تا حالا عوض شدهام و عوض شدهام و عوضی شدهام حتی. خوشم میآید که میشوم. دوستش دارم. چیز خوب و مفید و لازمی است. دیگر ترسناک یا دلتنگیآور نیست که ای وای مثل قبل نیستم و عوض...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 31 اردیبهشت 1395 02:05
ر گفت: هر بار میای از بار قبل بیحرفتر شدی...دفعهی بعد احتمالا لبخوانی میکنیم و بعدش پانتومیم و ...خواستم بشینم اما ننشستم. دور زدم. به حرفای آدما گوش دادم. به مردی که ریشی پروفسوری گذاشته بود. چهرهاش مردونه نبود بر خلاف ریشش. یه جور تپلی زنانه و لطیف داش که جذابیت مردانهی چهرهاش رو به حداقل میرسوند...به...
-
فکر میکنم پس هستم
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 15:02
من که با کمی فکر این نتیجه رسیدم که میترسم. این رو میگم
-
آره عزیزم راحت باش
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 14:50
به نانا گفتم پیر شدم من رو میبری همچین جایی؟ گفت دوست داشته باشی آره . قبلش شونه بالا انداخت...فیلم رو نگاه کرد و خندید... _ماما تو هم شادی چه ربطی داش؟نمیدونم اما بعدش گفتم اون آخریه پیری منه ببین چه کِلی زد؟ بوسید من رو و گفت آره ..بعد گفت قشنگه اما باید برم بن رو بزنم.ببخشید ماما. می بخشید؟ -آره عزیزم راحت باش.
-
قابلیت
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 14:49
دیشب دلمه رو بردم برای شریفه خیاط. روستائی همین نزدیکیها.بچه های من نخوردن اُ شوهرم هم. همه رو بردم اون جا. چندتا برا خودم گذاشتم و وقتی این پیام رو دیدم که دیشب شریفه فرستاده بود خوشحال شدم که دوس داشتن دلمم کمی گرف دلم می خواس بچه های خودم و باباشونم هم بخورن. بعد آه بلند نمایشیای کشیدم و سال پرسید چته؟ چی شده ؟...
-
دمنوشای خانم مارپل
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 14:36
دیشب دمنوشی دم کردم که از این تیبگهای آماده بود. در واقع تو لیوان دمنوش انداختمش با آب جوش و بدون نبات یا هر شیرینکنندهی دیگهای خوردم.. طعم مزخرفی داشت اما امید داشتم کمکم کنه خستگیم بره و خواب خوبی داشته باشم. فکر میکردم که اسطوخودوس به درد این میخوره که از اسانسش تو کرم و عطر و خوشبو کننده استفاده کنن نه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 17:03
تشریبه تشریبهی مرغ رو من اینطوری درست میکنم: سینهی مرغ رو میذارم کف قابلمه آبش گرفته بشه. پیاز رو پوست میگیرم یه پیاز درشت یا چندتا کوچیک رو بعد به شکل به علاوه روش رو برش میدم که طعم بده اما باز نشه تو خورش، سیب زمینی رو پوست میگیرم و به شکل خلالهای خیلی درشت میبرم و گوجه فرنگی رو نصف میکنم..دوتا سه تا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 15:19
میخوام تعارف رو با خودم بذارم کنار. از دیدن فیلمای خشن..صحنههای جنسی مشمئزکنندهدار...از دیدن شکنجه...خون..دل و رودهی پاره..همخوابی با مادر خواهر...همجنسبازی..اممممم...شکنجهی حیوانات...از تماشای فیلمهای خیلی احساساتی..و ..هر چیزی که عماد و زنش معرفی کنن بدم میاد. و سال. تقریبا و سال البته. خوب؟ از دیدن فیلمایی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 15:14
حوصلهی شنیدن تیراندازی ندارم. چیزهایی که برادرم میفرسته رو دیلیت میکنم. یا .. چرا بلاکش نکنم؟ بلاکش میکنم. هر وقت رفتم اونجا دور میزنیم رو موتور اما برای توی دنیای مجازی موتورسوار خوبی نیس...میندازتم خردوخمیر میشم هی. بعد بن میادانگشتش رو میگیره روبروی لبم. تیغ کاکتوس رفته توش. به روش نمیارم که قد خرس شده و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 13:44
دلمههای دیشب اینجا هستن پیتزای نانا و بن خواستید ببینید.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 13:33
جالبه که تا چیزی هم بگی بت میگه خواهر این همه باید به خواهرش حسود باشه! ولک کدوم حسادت. نمیشه پیشت نشست...هی.. دلمم میسوزه گاهی..جز اون هیشکی برای بن سیب زمینی جدا سرخ نمیکنه...برام غذا میاره و فلان..بام میخنده..ولی روانیات میکنه من خو دورم..اونا رو کشته.هی نمیرن اُ نمیرن زنگ میزنه بیاید تنهام... میرن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 13:24
از مادرم براتون بگم که پاره کرده ما رو از وقتی دخترش رو شوهر داده...یعنی عین ندیدهها...حالت بد میشه میشینی پیش.. هی فوتیته..و فطومه و تحتومه و... اولش فکر میکردم دخترا حسودن...میگفتن بم ها..اما باورم نمیشد تا خودم دیدم...هیچ حرفی جز این نداریم... فلانی خیلی شوهرش رو دوس داره دلمه درست کرده برده ده بار زنگ میزنه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 13:12
بن با پسر عالیه کشتی میگرفته پسر عالیه سرش رو محکم کوبیده زمین دوتا از دندوناش لق شده. وقتی اونجا میمونه این میشه. تازه سال میگفت نانا رو هم بذار. نمیدونم چطور اعتماد میکنه. یه چیزی رو فهمیدم سال خیلی بیش از بیش از بیش نیاز اعتماد میکنه. به من حتی. اینم خوب اشتباهی محضه. منم قبلنا که در جزیرهی آدمای زود...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 12:59
چقد خوبه شب غذا بپزی روز وقت داشته باشی پست بذاری.