-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 خرداد 1395 13:34
صبح مادرم به من بسکوئیت ویفر موزی داد. بچه که بودم ویفر دوست داشتم صبح که با درد بیدار شدم مادرم به من بسکوئیت ویفر موزی داد. - بخورش خوب میشی. دلم میسوزد. میلی ندارم. خیلی وقت است بسکوئیت ویفر موزی دوست ندارم دیگر. اما بچهی مادرمم. بچگیام یادش مانده...فکر میکند این خوشحالم میکند و دردم را کمتر. بسکوئیت را...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 خرداد 1395 04:05
خوابم نمی برد اینجا مرده شور برده. فردا با عر و عور خواهر زادهها بیدار خواهم شد لابد چارهای ندارم جز اینکه برای سال این ساعت بنویسم دلم برای آن تخت قراضه تنگ شده. و برای لوسبازی هم اضافه کنم و آدم قراضهتر تویش.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 خرداد 1395 02:43
راستی توی کانال تلگرام عکس فلافلی که پختم را گذاشتم. خواستید ببینید.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 خرداد 1395 02:42
غذاهای خوبی داشت. آها..گفتم یک بار.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 خرداد 1395 02:38
این فیلم را دوست داشتم. میشود گفت: خیلی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 خرداد 1395 02:37
still walking رو دیدم. همون دیشب که دعوای بدی بین من و سال درگرفته بود. دعوای خیلی بدی که باعث شد درش رحمی نکنم بهاش و ضمن بافتن بشکافمش..تا آخرهایش را دیدم و بعد از آن را امروز که اثری از آن دعوا نمانده بود در اثر پیشقدم شدن سال برای آشتی از یک طرف و کش ندادن من از طرف دیگر..بقیهاش را دیدم و خوشحالم که دیدم. شک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 خرداد 1395 02:07
خانهی پدرم هستم. یکی از لباسهای قدیمی مادرم را پوشیدهام. مشکی با گلهای زرد. با گلهای رز زرد و برگهای خاکستری. قدیم اندازهی هر دومان بود. حالا برایش تنگ شده. توی دورهی مریضی اخیر یکهو دیدم چهارکیلو با هم کم کردهام. باورم نشد... بگذریم. مادرم این پیراهن را به من داده بود..و حالا توی اتاقی که کمد دیواری نصب...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خرداد 1395 18:10
سال بم میگه یه بار اول عروسی یا فلان باهام دعوامون شده بود..کارگر بوده یا کجا یادم نی.س.لابد مجبورم کردهبوده چادر سرم کنم و من الکی شل ول دنبال خودم می کشیدمش ..بعد من گریه کرده بودم...رفتیمهمبرفروشی جایی...اول حسابی گریه کرده بودم و یه همبر در حال گریه خوردهبودم..بعد گریه هام بند اومنده بود و گفته بود یه دونه دیگه هم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خرداد 1395 18:07
قبل از رفتن وبلاگ مردی رو تصادفی خوندم که نوشته همیشه گشنه اس و فلان..ترغیب شدم کامنت بذارم برای رضای خدا یه بارم من.و بنویسم درکت میکنم.....ولی بعد دیدم عاشق کسیه و دیگران به چشمش نمیان و فلان فرار می کنم از این چیزا...فراااااااار... فعلا دارم جیشم رو نگه می دارم تا زمانی که نتونم نگه دارم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خرداد 1395 18:03
حوصلهی موندن ندارم..جمع کردم رفتم...بهترین تیپی که زدم اینه مانتوی دراز قهوهای و شلوار گشاد نخی...ناخونای قرمز..یه کیف که ترون علی یادها الرحمه می گف خیلی آشغاله بردم...هیچی دیگه...خبری نیس. یه سری کتاب و فیلم هم هس که فکر نکنم وقت شه بخونم یا ببینم.. اما سرآستینام قشنگه. راضیام. للهالحمد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خرداد 1395 17:01
سال میگه تو زنی و خوشکل.. این رو همیشه میگه. البته این رو خانوادهام قبول ندارن چون صورتم گرد نیست..شبیه لعیا زنگنه و نیکی کریمی و نمیدونم کی نیستم. صورت بیضی تخمی و دراز ... از این حرفا صدتا یه عن دیگه. سال این رو میگه و منتظره خوشحال بشم و خوشحال هم میشم اما این کافی نیست برای خوشحال کردنم. خوب خوبه مردی داشته...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خرداد 1395 16:55
من برای این زندگی عنی و آدمای تقلبی و تصنعیاش زیاد مورد خوبی نیستم. این رو زمانی میفهمم که با آدما برخورد میکنم. با زن هاشم مثلا تو آشپطخونهاش مثلا...وقتی دارم به دخترش میگم بابام مثلا مامانم رو دوس داش و فلان...یههو میگه هاشم هم..دروغ میگع عین سگ. هاشم دوسش هم داشته باشه اگه بلد نیس بگه..از دورغاش خسته...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خرداد 1395 16:53
پریشب خون عین مرغی سربریده ازم میرف...من مرغ سربریده زیاد میدیدم چون ملت مرغاشونو میاوردن آقام سر ببره...یه خورده آب به مرغ..بسماله...گذاشتن یکی از پاهات روی پاهای مرغ بریدن سرش طوری که پس گردن چسبیده باشه به گلوی مرغ و ول کردنش..مرغه بال بال میزد و میزد ..و همهجا رو خونی میکرد...نمیدونم چرا ..دلیلش مهم نیس...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خرداد 1395 16:43
حالم خوبه. از پیری هم خوشم میاد. یه خورده غمگینکنندهاس اما مهم نیس چون چیزی نمیمونه..حتی همین غمه و فلان.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 21:02
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 21:02
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 21:01
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 21:01
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 20:59
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 20:59
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 20:57
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 20:57
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 20:56
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 20:55
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 20:55
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 20:55
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 19:32
بالاخره زیبا کار خودش رو کرد و من رو عضو گروه شین کرد که دکترای ...توش آشپزی میکنن. فقط برای اینکه زنی م. م. د خودش رو جُل کرده اون سط من هم باید برم...حالام رفتم. ترشی بندری و دلمه..عکس پروفایلم رو هم زیبا انتخاب کرده. فعلا سکوت مطلق....زیبا می گه تو نمیدونی الان چه جلز و ولزی اون زیر روشنه.. والا نمیدونم...خودش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 01:55
کتابهای توی تخت را تمام کردم اسم کتاب جدید در خدمت و خیانت زنان است. شهلا زرلکی میخوانمش و رد میشود..کتاب بعدی رازورزی زنانه است مادام مارپل کجا رفته؟ زیر تخت؟ من دیگر بچه نیستم..اما خشم و سیاهی و کدری خستهام کرد و تمام انرژی و مستی و گیجی یکهو شد درد و رنج و یکهو شنیدمش که پشت سر هم میگفت و مینوشت تمامش کن....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خرداد 1395 01:51
با حرفهایش به من حمله کرد. درست زمانی که چیزی را خورده بودم که .. با حرفهایش به من حمله کرد...شارژ شده وبدم و قوی و دلم میخواست به اندازهی قوّتم گریه کنم...سرزنده و شاد و به اندازهی سرزندگی و شادی گیج...با حرفهایش به من حمله کرد. بیرحم. میگفت میخواهد من را به من نشان بدهد اما دروغ میگف همهاش این نبود..بهانه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 22:28
وقتی بابک برای محدثه گریه کرد من هم گریهام گرفت. هنوز این چیزها گریهام میاندازه بعد کسی خودش را انداخت پیشم. سال. گفته بود نمیاد. قهر بودیم..تنها اومدم بعد اون هم اومده. نمیدونستم کی اومد و کجا نشسته بود. میگف ردیف پشت سرم جایی که خوب میدیده من رو..بعد گفت داشته میدیده من رو اون پشت مشتا...هی دماغم رو با شالم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 22:13
اگه تب دارید و کسی محل هاپو بهاتان نمیدهد. تنهایی بروید سینما.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 20:13
در سینما کوچه ی بی نام می بینم ...تنهایی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 20:11
وقتی تب دارید و کسی محلتون نمیده برید کوچه ی بی نام ببینید.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 18:26
تب دارم. هر کدومشون میاد با دستای سرد و بدن سردش خودشو به من میمالونه و میگه وای چه داغی..من ضعفی درونی دارم انگار..اونا کیف میکنن از داغیم..نانا نوک دماغمو میبوسه: چقد دماغت داغه ماما.. بعد میگه دوس دارم لپت رو ببرم روش خامه و توت فرنگی بذارم بخورم...آخه تو کیکی..کیک کاکائو.. خندهام میگیره... چه چیزایی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 13:55
یه زنه هم گیر داد به سجودم..گف مثل مردا سجده میکنم...مگه فرق داره؟ - نه ببین باید إیطور نماز بُخونی..أوطور کار مردایه..متوجه هم نشدم چطور و چرا و کی. گیر ها...سر هر دو نماز برام حیثیت نذاش.. بلند بلند ارشاد میکرد و هی اصلاح بود که میخواس بکنه...بعد جام رو عوض کرده بودم رفتم آخر صف که ولم کنه..اومده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 13:52
زیبا دیشب باز تعریف میکرد که بله شهرزاد رو برده بودم مسجد با خودم وسط نماز رسیدیم..دید بعضیا انگار کمرشون گرفته باشه حالت نیمخم شده.. نه رکوع ِ کامل نه ایستاده به نماز...بعضیا فلان..که یعنی صبر میکنن که برسن به بقیه یا از یه جایی به بعد به دیگران میپیوندن.. ..نمیدونم چطوریه..بابام بلده.. بههرحال...نتونستم نماز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 13:50
خداییش خواهرام خیلی بامزهان. همهاش میخندم بینشون. مثلا دیروز بشون گفته بودم چندتا سریال سوراخ درپیتی انتخاب کنن ماه رمضونی ببینیم با هم. مهم نیس چقدر جدی و اینا باشه...هر چی بدتر بهتر. مهم اینه بیایم تو گروه بشون فحش بدیم و بخندیم. یکیاشون که تو کار مراقبتِ سریاله گفته یه خلیجی هست..یه مصری و یه بدوی...بدوی رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 13:35
بذارید در مورد مادرم بتون بگم.داستان خرزه و چشم درشت یادتونه؟ الان بذارید بقیهاش رو بگم. دیروز خواهرام تو گروه صدا ضبط میکردن: آخرین جنایات زکیه: گذاشتن چشم درشت در گونی و فرستادنش دست مورتون نزدیک قهوهخانهای روبرو اسکله.. بعد چون عذاب وجدان گرفته مرتب اضافه میکرده: مورتون گفته *سِری رف طرف غذا. اون یکی خواهرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 13:15
هر وقت عکس پروفایل تلگرام یا واتساپ رو عوض میکنم معمولا پدرِ جان یه تذکری به ما میده. احساس ناظم بودن، معلم بودن هنوز تو جانشه. مثلا چند روز پیش این بود پندش به من: بابا مراعات کن شهرزاد...این تصویرت خیلی تبرج داره. چشمات برای نامحرم خوب نیست. لابد برای محرم خوبه.عوضش کردم. سر لج البته یکی دو روز اضافه گذاشتم بمونه....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 01:15
نانا رو از دیروز زیاد ندیدم و امروز. صدای کامپیوتر مییاد. صداش زدم..با لبخندی بر لب و حواسی جا گذاشته همونجا اومد... - چی میدیدی؟ طول میکشه که حواسش بیاد سر جا - یه کارتون...فردا ببینیم با هم؟ - اگه خوب بودم آره - یه پسرهی فقیره که پیانو میزنه.. یه قاشق عسل میریزم توی فنجونی که روبرومه...:خوب؟ - اما خون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 00:53
از وقتهای تبدار. ضعفدار که هیچ دوست ندارم روزم را باهاشان شروع کنم یا تمام. داغِ داغ است پیشانیام. سال برای بچهها ناگت سرخ میکند. بوی سرخ شدنی پیچیده توی آشپزخانه و اتاق خواب. بلند میشوم با تن لرزان بیجان هود را میزنم..چیزی را دم میکنم که گرمم بشود. بعد باید چادرم را میکشم روی در شیشهای اتاق خواب. در...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 00:18
راستش رفته.بودم ببینم.پلیس جوان چی کار کرده ... امروز خیلی بم رسید سال اگر نبود حمایتهای بی شاءبه ی او من امروز نبودم باشه سال. استعفاء میدم. تو می ارزی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خرداد 1395 00:06
یکی تو اینستا برام نوشته بیگ لایک..اولین باره عکس میذارم از خودم عمومی...سال داره دید میزنه..اسمش محسنِ یارو. همنامیم هم. میشنوم میگه بیگ...بخوره تو جونت گوزو... شروع شد.
-
ذیب
دوشنبه 3 خرداد 1395 21:18
فیلم ذیب رو دیدم. خوب نمیتونم بگم میخکوب این فیلم شدم. میخکوب که سهله مثلا پاش لاک قرمز زدم. چتهای خواهرام رو خوندم. که خواهر شوهر خواهرم کون پهنی داره و دراز هم هست و چون سیده احساس معصوم بودن داره و همهاش به مسائل جنسی اهمیت میده و چشمش به کونِ جاری خواهرمه و از این بساطا. بعد بحثهای دیگه..همه رو میخونم و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خرداد 1395 16:10
نمیدونم کی خوابم برد. بیدار شدم نمیدونستم کجام و ساعت چنده. کوفته و با سردرد به اطراف نگاه کردم. دلم چای خواست. اتاق تاریکِ تاریکه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خرداد 1395 09:36
موهایم را شانه میزنم فکر می کنم چرا نرمی و عطرشان برا ی کسی خاطره نشد ؟ چه حس دیر شده ی مفلوکی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خرداد 1395 09:28
سردمه. کمردرد رو با کیسه ی آب گرم سعی میکنم رفع کنم ...دیکلوفناک . اتاق رو تاریک میکنم. درزهای نور رو میبندم. فقط میشینم و بدون موسیقی و کار دیگه ای ب دیوار رو بر و.نگاه میکنم . دستها در هم گر ه زده ...تسبیح گلی هم دارم. کمی بویش میکنم.بوی خاک.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خرداد 1395 04:19
چندتا یش را خواندم . خوب بود
-
واقعا بیعنوان
دوشنبه 3 خرداد 1395 02:54
از پیدا کردن سنبلالطیب ناامید میشم. هر جا میگردم نیست. هر چی دارم کمکم قاتی میکنم. بهلیمو و بادرنجبویه و گاوزبون و اون سفیدا ..کرما..بهارنارنج.. یه لیمو عمانی کوچیک...اسطوخودوس دارم قدیمی...کمی برمیدارم..میذارم با هم..میام تو اتاق..سال لباس نداره..خندهام میگیره..گرمش شده لابد...بس که من هوای کولر گریز...
-
آخر الزرگه السوده
دوشنبه 3 خرداد 1395 00:58
دوبوار هم خو به قول مادرم اِبکل عزا لاطمه: یعنی تو هر عزایی سینه زده...زود رفته این رو نسبت داده به دوران مادرسالاری. دوران کسخلی...دوران مشنگی...دوران خجستگی..دوران گه سگی... مادر سالادری. مُردید سالاری کنید یعنی. هیوووغ. با أو مدل موهاش. تایر سیکِل گذاشته دور سِرش...اگه عرب بودن همه خوانندهها یه چی خدا داشتم باش...