-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 21:33
خلاصه بتون بگم اندومی با ریحون خیلی خوبه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 21:32
یه چیزایی کاشتم تو باغچه الان یادم نمونده چی بودن. فکر کنم آفتابگردون. الان بعضیاشون سبز شدن...بعضیا نه...یعنی آفتابگردونن؟ بیایید منتظر باشیم. و آیا همهاشون سبز میشن؟ ددیگه خودوشن و غیرتشون به قول امام جمعه خوزستان خورستان که عوامل رونق کشاورزی رو داره. آفتاب و آب و گرما و نیروی کار خو دیگه آفتاب ک هس...آب بحمدلله...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 21:24
سال میگه خیلی دوسم داره وقتی تو باغچه کار میکنم حس خوبیه اما شادینارسانه. یعنی خوب ممنون متشکرم ...دست دلش درد نکنه اما ... حالا ناز نکنیم دیگه. هم خدارو شکر. فکر کن شوهرت مردی بود که هر وفت میرفتی تو باغچه بت میگف هم باز رفتی تو باغچه؟! بیا کونم رو بخارون. نه. اصلا. همی چیا که داریم هم قدرشه بُدونیم...نعمته....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 21:17
زن ف چن روز قبلترا برام یه سینی اورد که توش یه چیز زرد بود که بوی بز میداد. گف خودشون بش میگن فلان و نمیدونه به زبون ما زبونی عربیامون یا چیامون چی بش میگیم..چیزی نگفتم..ما چیزی به اون چیز زرد نمیگفتیم...چون نداشتیمش...من از اون چیز زردا جاهای دیگه خوردم اصلا اونقدرام زرد نبوده و قابل بلعیدن بود..این یکی بوی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 21:04
زیر دوش وامیاسم و مسواک میزنم. سعی میکنم با زبون مسواک رو جلو عقب کنم نمیشه. خیلی کارا رو دوس دارم انجام بدم اما نمیشه دیگه...از قبل هم نمیشد الان به این بینش رسیدم که بعضی کارا اصولا نشدنیان. حتی خیالشم نمیصرفه. مثلا اینکه با زبون دندونات رو مسواک کنی...موهام میریزه..باید اکوفن بخورم..یکی دو درجه قرمزترشون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 20:27
نانا نشسته پیشم. بازیاش رو میکنه و میگه دلش میخواد هر چی زودتر روز قیامت بشه. میپرسم چرا؟ خوب بدونم که بالاخره جهنم میرم یا بهشت...اگه بهشت میرم که کارای بد بکنم خودم رو اذیت نکنم که کار بد نکنم چون آخرشم بهشت میرم... اگه جهنم میرم کارای خوب نکنم الکی..چون آخرشم جهنم میرم. نگاش میکنم. به من نگاه نمیکنم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 20:22
برام نوشته ارجوک لاتسکتی یا شهرزاد
-
تو چنـان صیـدی و صیـاد هـوس در پـی تـوسـت از چـــه در مـعـرکـــه تیـــر و خـدنــگ آمـده ای؟
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 20:20
پاهام رو گذاشته بودم رو خاکی که نمیدونستم چی توش کاشتم...و به قول لرا سیگارلَم رو میکشیدم..دوتا بودن. دوتا وینستون سفید دلم میخواست بیشتر باشن اما جیرهی امروزم همینه. عالیه زنگ زد و گفت برای آخر خرداد نوبتم شده...چهل روز دیگه...راسویی میاد تو و دسام رو میزنم به هم و فرار میکنه...چشای ریزی داره و صورت کوچیک...بدن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 15:04
سال میگه باید بره ماموریت دوباره ... طرف باغچه گرمه..خیلی گرم...نمیتونم بشینم..میرم تو. میتونم خوشحال باشم مجبور به دریافت بوسهی عشق از زن هاشم نشدم تو این گرما...آخرهای کتابم و حرف دیگهای نیست.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 09:32
دیشب نخوابیدم...درد می اومد و می رفت حالا با تکانهای شدیدش بیدار شدم ... زنگ زدم ک ب زن هاشم بگم نمی رم و به سال که بیاد مسکن به ام بزنه یا کیسه اب گرم بم بده خجالت میکشم از سال. از همه. از خودم و خشم بی سابقه ای نسبت ب بدن خاءن نامردم دارم حس میکنم تنهایم گذاشته مثل هر مادر جنده ی سگ گهی ک بم گفته بات می مونم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 01:02
اومده بودم بنویسم. در مورد فردا که باید ناهار رو برم پیش زن هاشم. ..به نظرم دختر کوچیکهاش شپش زده چون موهاش رو چیدن...زیبا تهدید کرده من رو که اگه شپش گرفتم یا نانا گرف میکشدم...قبلا بس که با غربتیا و... هر چی درد بیدرمون تو دنیا بود میگرفتم و زیبا از اسم مریضی غش میکرد..امروز خندهکنان بش میگفتم فردا میرم ماهی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 00:28
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 2:10 شماره پست: 280 48 ساعته نخوابیدم.تموم کارایی رو که فک میکردم به زودتر خوابوندنم کمک کنه انجام دادم. خسته کردن خودم در طول روز دوش آب گرم مسواک مو شونه کردن کرم زدن تاریک کردن اتاق خواندن قبل از خواب چای و قهوه نخوردن و پوشیدن لباس راحت و تاریک کردن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 00:24
بابا فرد شی اسواء + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 16:53 شماره پست: 284 صورت دخترم را دیدم. زیر چشمش قرمز شده و یک زخم روی دماغش بود. پرسیدم صورتت چی شده؟ گفت سامی او را زده. به سامی نگاه کردم. گفت چون اولش خودش حمله کرده بهاش بعد او مجبور شده از خودش دفاع کند بعدش هم دست خود سلوی خورده به صورتش...به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 22:08
شین خیلی دوس داره بام در ارتباط باشه. من حوصلهی دوستای پزشکش رو ندارم. حرفایی که میزنن در مورد فواید روغن کنجده و گیاه استویاس..که از شکر شیرینتره و.. اون تنها دخترعمومه. خواهر تنها پسرعموم. با زیبا دوس شده و هر دوشون با زنِ پسرعموم بدن. در واقع علاقهای به هیچ کدوم ندارم اما زیبا اصرارش اینه که برم تو گروه آشپزی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 21:19
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ساعت 13:56 شماره پست: 558 نانا گف ماما بعضی کارای طوطیا مث آدماس اما بعضیاش نه. مثلا طوطیا پیپی خودشونو میخورن. آدما که پیپی خودشونو نمیخورن؟ گفتم به نظر تو میخورن؟..شونه بالا انداخ و گف نمیدونم شاید آدم بدا بخورن...منتظر بود ببینه چه جوابی دارم بدم. به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 20:07
همیشه این ساعت روز خوابم میگیره. خیلی خوابم میگیره و دلم میخواد مثلا یکی دو ساعت بکوب بخوابم. امروز متوجه شدم خوابیدن رو دوس دارم.
-
زنی که دندونش شکسته و تا قبل از دیدن دندونش دوستش داشتم و حالا کمتر دوسش دارم.
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 13:46
زن پیش مهتاب کار میکنه. مهتاب زنیه که ازش ماتیک/ شامپوم رو میخرم. مهتاب خیلی دوس داشته و داره که من بشم فروشندهاش. میگه بازاریابیام خوبه و میتونم راحت جنسا رو بفروشم بیکه در موردشون شلوغ کنم...میگه تو مشتری که میاد تو میدونی چی بش بگی و چی بش نشون بدی.. از این حرفا میزنه و نمیدونم راس یا دروغ یا به درد بخور...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 23:25
برادر سال زنگ زده بم و نیمساعت برام سخنرانی کرده در باب محسنات Game of thrones.....سال اشاره میکنه ک حرف مفت. خودش خفه کرده با دفترچهی مرگ .. برادرم هم که برای بار میلیونوم بوک آف اِلای رو دیده..حتی جهت حرکت چمن رو حفظ کرده. من تلویزیون میخوام تو اتاقم ....چیزای خودم رو میخوام ببینم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 21:45
یکی سرچ کرده ریدم ب شوهر. رسیده اینجا چه کاریه؟ ب قول داستایفسکی همیشه شوهر؟ خو چرا؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 21:30
راستی شهرزاد،سریال شهرزاد رو می بینی؟ این رو خیلیها تون ازم پرسیدید... از رو رفتم. میبینم. رو چِشَم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 20:23
سم پاشی کردم ....گلدون پیچک تو آشپزخونه که شتههای آردآلود داغونش کردن....فلفلها رو ...رزا که دیگه رنگشون پریده و گلهاش کوچیکتر شده ...انگار خاک ضعیف شده هر چی کاشتم اون طوری جون نگرف.. شاید از بذرهاس ک قوی نیس یه لاله عباسی بین فنس ما و فنس محمدی خودرو سبز شده خوشحال شدم دیدمش بیشتر از همه تماشای گلهای گل کاغذیه که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 10:07
دلدرد دارم. از صبح که بیدار شدم فکر میکردم هیوتکس خوبم کنه یا خوابم اما هیچکدوم اتفاق نیفتاد...کتاب خوندم..هی حالت تهوع رو باهاش سرگرم شدم و ..و منتظرم بشه بالا بیارم اگه خدا بخواد. صفحهی 454 اَم. اونجا که مرد برای زن قصهی مردایی رو میگه که در سرزمین آع آع زندانی شدن..میون زنهایی هلو مانند که زیبا هستن و همیشه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 08:07
یه چیزی میشنوم که روش نوشته شوپن. فعلا همین خوبه تا خوابم ببره... خوب از آدمای بدریخت و زشت بدم میاد. دوس ندارم عاشق اونی بشم که میدونم کیه. نمیتونم. نمیتونم. حوصله ندارم فکر کنم انسانم...با اون صورت و پوزه و دندونا. اصلا.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 08:01
خوب دوس داشته شدن خوبه. اما این روزا حس میکنم دلم میخواد خودم کسی رو دوس داشته باشم . .. بعد این خطای سادهی رک و راست شده پست این وبلاگ؟ لابد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 07:56
خوبه آدم کسی رو داشته باشه که موهاش رو روی سینهاش باز کنه..یا وقتی بو بشه اون لرزش قدیمی و مخصوص ِ عشق و لذت رو تو تن اون آدمه حس کنه..که بیشتر عین موهای باز شدهاش پیچ و تاب بخوره روی سینهی آدمی که داره با چشم بسته ... دلدرد نداشته باشه البته.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 07:48
خیلی وقته نشستم روبروی این صفحه که بنویسم و نشده. فقط دلدرد نیست یا دلگرفتگیهای مخصوص صبح که دلت میخواد موقع حسشون خودت رو خلاص کنی...چیزی دیگر هم هست...انگار هر چیزی شروع و اوج و پایانی داره...حس میکنم سالهاست نوشتن رو شروع کردهام و اوجش رو گذروندم دیگه...و حالا تو افولم...چیزی برای نوشتن و گفتن ندارم..اونم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 اردیبهشت 1395 14:09
به خودم میام کمی...میتونم یه چای بخورم..میتونم تا دریا برم..تا همین آبی که اطراف هست یا حتی عمرودیاب گوش بدم که ازش خوشم نیومده هیچ وقت اما این ترانهاش رو جدیدا کشف کردم...میتونم پودر بدن بزنم به دستام و ببینم نرم و لطیف و خوشبو شده..و سال بیاد سرش رو بذاره رو سرشونهام بذاره و بگه.... حبیبتی...نعومتی... عزیزم نرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 19:38
باغچه رو جلد گرفتم و اینطوری میتونم روسریمو بردارم ...دیده نمیشم..سال گفت این خوب نیست که تو از تعریف و ابراز دوستی دیگران خوشحال نشی..یا عمیق خوشحال نشی یا خوشحالی به قلبت نفوذ نکنه...این نشانهی خوبی نیست..آدم تا زندهاس از دوستیها شاد میشه...از بدیها ناراحت.. من از بدیها ناراحت میشم.. منظورش چیه؟...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 15:47
حریم سلطان میبینم...خیلی دیر...حق داشت خدیجه جان کیانای فعلی که اونهمه میگفت زن فقط خرّم...تو عربی اسمش هُیام هست./ ام بی سی مصر 2 میبینمش. نایلست..بعد این سنبل چرا اینهمه عشوه داره؟! آها..یاروه. خوبه عوامل تماشای سریالم فراهمه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 15:08
برای بن سوپ جو میذارم که دوست داره و برای نانا تشریبهی مرغ که اونم دوست داره..نانا امروز خوشحال نیس از اینکه با گلودرد بلند شده و مدرسه نرفته هنر و آزمایش علوم دارن و هر دوش رو دوس داره...برام عجیبه که دوس داره بره مدرسه...اینهمه سال دیگه محصل نیستم و خوشحالم..هنوز خوشحالم و تا لحظهای که زندهام خوشحال خواهم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 14:39
این وبلاگ به من آدمای خوبی داد...امروز کسی با اسم و فامیلی که با سرچ میشه فهمید کیه و چیه...و چیکارهی خوبیه از من دعوت کرده برم پیشش...از استانهای مجاور..استانهای کردنشین..لرنشین..خیلی جاها...حتی ترکمنها که چیزی نمیدانم زیاد در موردشان..استانهای ترکنشین.. دیگران هم..جایی در شمال شرق خیلی دور...حتی از مرز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 14:13
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 14:12
بعضیها هم هستند که وقتی میخواهند حالت را بپرسند ترانهی قدیمی زیر را که میدانند خوشم میآید میفرستند. که پدرم در جوانی میخواند.. لا خَبَرْ لا خَبَرْ لا چفِیَّهْ لا حامُضْ حِلُو لا شَرْبَتْ: نه خبری نه روسری به رسم یادگار نه نقلِ ترش و شیرینی نه شربت لا خَبَرْ گَالَوْا صْوَانِیکُم شْمُوعْ إِنْتَرْسَتْ : نه خبری...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 13:11
باشه اسمش رو حشفه ات خالکوبی کن اصلا دور از،من اما
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 05:20
لورا مراعات قوانین را دوست داشت
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 05:17
کتاب را خواندم و خواندم...آنجا در فاصله ی کم و.دنج بین دیوار و.کمد در راه باریکی ک کتاب چیده شده خواندمش و ب خودم گفتم باز می خوانمش. خیلی وقت میشد چیز خوب جدیدی را خوب نخوانده بودم.
-
سال خواب است
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 02:02
توی باغچه راه میروم و موهایم را شانه میزنم..با پیراهنی خنک و راحت..دیشب گیپور و تور تزیینیاش را بریدم..زبر بود و دست و پاگیر..آب باغچه را برده فراموشش کردم..میبندمش..خنک است و آسمان پهن..پر از ستاره..پیچکهایی که میگویند مار میآورد و بزها نمیگذارند بزرگ شود و سال هی میرود روی در داد و بیداد میکند سرشان پر...
-
خواسته بودید.
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 01:07
کرمالک- الیسا مابدک نبقى حبایب : دوس نداری عاشق معشوق باشیم ولا تبقى عن عینی غایب: و نمیخوای از چشمم دور باشی بدک نبقى مثل الرفقى: میخوای فقط دوس باشیم کذب على قلبی الدایب: به قلب ذوب شدهام دروغ بگم ظالمنی وعارف انی: بم ظلم میکنی و میدونی که من انا بشقى لو تبعد عنی: اگه ازم دور باشی درد میکشم قلی یا قمری برضى...
-
میم مثل مینای معمولی
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 00:28
خوبی مینا اینه که زندگیاش تقریبا معمولیه...اونقدر معمولیه که ازش خیلی یا تقریبا اونطور که خودش میگه هیچوقت با تمام دلالیلش برای برای شادی؛ شاد نشه و غمگین هم نشه زیاد...بیشتر ناراضی و همیشهعصبانیه.. ..اینطوریاس که خالهزنکیهای معمولی داره...دردا و رنجای عمیق نداره بس که سرراسته...خوبیش اینه که سریالای خلیجی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 22:36
وقتیکه من از نوشتن این مطلب منظوری ندارم...وقتیکه من هیچی ندارم. نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 15:13 شماره پست: 75 شوهرم وراننده اش شباهتهای زیادی به هم دارند شوهرم مرد لاغری است راننده اش راننده ی لاغری است صورت شوهرم صورت باریکی است صورت راننده اش هم باریک است گوشهای شوهرم کوچک است گوشهای راننده ی شوهرم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 22:30
شهرزاد بیرون میرود و بعدش یاد میگیرد که حق با خانم الف بود. نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390 ساعت 18:34 شماره پست: 330 بعد از ۴ روز از خانه زدم بیرون. اولش گفتم برم جلوهگری آن چنان که شایستهی یک زن تنها و غمیگن است. بعد یادم اومد محرمه. خو منم کمی به این چیزها احترام میذارم. پس آنطور رفتم بیرون که خدا و خلق...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 21:36
سال و نانا شام میخورن. نانا روبروی سال نشسته. تو ظرف قرمهسبزی قاشق بهداشتی گذاشتم به قول سال..به نوبت برش میدارن...سال تعریف میکنه که جوجه کباب ظهرشون خشک بوده ماست یا دوغ نبوده کنارش...باید با زور کیوی میفرستادنش پایین..میدونم هر دوشون نسبت به غذای خشک یا اون غذاهایی که خودشون در موردشون میگن خشک حساسن. نانا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 18:12
رسیده بودم به جایی در آدمکش کور، که نوشته بود: ...یک سطل خون از دست داد..باید تشکش را بسوزانیم ... که بعدش خانم هیلکوت گفته بود: بعضی زنها نباید ازدواج کنند. ازدواج برای آنها مناسب نیست. کسی که ازدواج میکند باید قوی باشد. مادر خود من دهتا بچه زاید و یک مژه نزد. البته هر دهتا زنده نماندند... رنی گفت: مادر من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 15:36
اینا رو نگا. فکر کنم بودم اونجا با دهن باز ربع ساعتی ماتم میبرد بشون.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 15:24
عجیبه که همهی رنگها قشنگن.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 15:18
اینا هم قشنگن.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 15:16
دلم میخواد سفر برم جایی که شیشههای رنگی داشته باشه. کلی هم آبی لاجوردی تو شیشهها باشه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 15:13
چقدر اینا قشنگن.
-
ممنون اما خودتی
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 15:01
صدا عصبانی بود و شورشی..صدای ورق خوردن میآمد و شعرهایی که سمت گوشِ زن سرازیر میشد...شعرهایی عصبانی از صدایی عصبانی...وقتی زن زیر لب میگفت قشنگه صدای عصبانی ازش میخواست چیزی نگوید و فقط بشنود. زن چیزی نمیگفت و فقط میشنید...گاهی حس میگرفت از شعر و غمگین میشد.. شعری بود که میگفت تو برای پیدا کردن و یافتن کسی که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 14:33
میگوید: تو وحشیانه خوبی..