رفته بودم عزای پدرِ ف. مسجد رو آخرینبار کی رفتم؟ سال هشتاد و هشت وقتی پدر خانم امیری مرده بود..یا پدرشوهرش؟ یا اصلا کی بود؟ که خانم امیری گفته بود ما فامیلامون با آرایش میان قبرسون. نشانهی پیشرفت و اینا یعنی.
روی دیوار مسجد نوشته بودن مرگ بر آل سعود مرگ بر داعش مرگ بر آمریکا..
رفتم تو و زن ف رو دیدم ..من رو برد زنعموهای آیات رو نشونم داد و خواهر شوهرش و بقیه رو..زنهایی چاق و گرد پیشونیبند سیاه به سر...عصابهی عربا یعنی؟
نمیدونم...نشستم و آیات مقنعه بلند سرش بود و میگف آدم باید مهربون باشه..ربطی به جوون و پیر نداره و..از باباش میگف و فلان..یه زنعموی چاق هم داش..سه چهارتای من..میگفتن همسن منه..تا آمنه و دختراش اومدن..به آیات نگاه کرد و خندید و آیات خندهاش رو خورد...
بینشون یه چیزی بود لابد..بعد یه مردی اومد شروع به حرف زدن کرد و گف انسانی بزرگ و مجلسی..
زنعموی آیات گف مِی دامنه؟!...ایگو مَیلسی...پَ دامنه؟!
آیات و زنعموش خندیدن..
من دستههای تور عبا رو کشیدم روی مچام و به حرفای مرد گوش دادم که میگف به پدر مادرتون اوف نگید..و اگه از بین برن شکستگی تو روح و جان و بدن پیش میاد و...خیلی چیزای دیگه و گف که همه چی از کوچیک به بزرگ تبدیل میشه الا مصیبت که به مرور کوچیک میشه و تحملش بر انسان آسان و از این حرفا
خیلی گریهام گرف اما گریهام رو خوردم..نمیخواستم احساساتی مهربون و اینا به نظر برسم...الان تو خونهی خودمم و میتونم حسابی برای آقای بَلنتر بفرما گریه کنم.
نه دقیقا برای اون...برای ...نمیدونم..
چای خوردیم و متوجه شدم عروس زنِ ف دختر بارداره و راضی نیستن...دلشون میخواسته پسر باشه و از این حرفا...
سال که زنگ زد گف بیا بیرون..رفتم و بش گفتم گاهی بن رو بیار اینجا..همهامون بیایم...آروم میشم..خوب میشم انگار...گف باشه..
دلم یه مردی مثل سخنران خواس...دبیر دینی ِ بنه...مهربون و خوبه و پارسال هم دیدمش...وقتی حرفا و صدای این آدما رو میشنوم...حالم خوب میشه...آروم میشم..انگار دبیرستانی باشم و خانم ز. ن دبیر امورتربیتی برده باشدم کتابخونهی گوشهی مدرسه و بم بگه برام چیزایی که نوشتی رو بخون.