فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

دنبالم غلام

رو چهارپایه نشسته بودم..ساق پاهام دراز بود و دیگ بین ساقام رو زمین..داشتم می‌سابیدمش تو حیاط. ظرفا با سیم و وایتکس برق افتاده بودن و کیف می‌کردم ازشون..می‌خوندم مو که از پاکی دلوم چی آسمونه... سال رد شد و ادای گریه دراورد و گف برو پیش زن ف با هم بخونید درکت می‌کنه.....محل ندادم و دیگ رو سابیدم..هایده خوندم: حیف حیف..که عمرم به پای تو هدر شد..حیف از جوونی که با تو بی‌ثمر شد ...خونه‌ی تو گوشه‌ی زندون بود واسه من بود و بس...برگشت نگام کرد گف به‌به..گفتم خو چته؟ هایده‌اس...مگه حرفای دل منه؟!
سال گف یعنی روز به روز بیشتر بابات رو درک می‌کنم از دس مادرت چی کشیده...محل ندادم..سیم ظرفشویی رو تو دیگ کشیدم..با عشوه خوندم حیف از جوونیم که با تو بی‌ثمر شد..سرم پایین بود و دیگ رو بدراشتم رو به آفتاب برقش رو چک کردم..
توپ بچه‌ها رو طرفم پرت کرد..افتاد پیش پام..ظرف وایتکس رو کشیدم  کنار نیفته توش و دیدم سال به مادرم زنگ زده..می‌گف این دخترت رو ببین چی می‌گه..صدا و خنده‌ی مادرم رو می‌شنیدم..گف چی‌کارش داری..منظوری نداره...
بابام گوشی رو گرف به سال گف دیدی چطوری گف منظوری نداره..به خدا داره..من این دوتا رو می‌شناسم..
نمی‌دونم چی گفتن دیگه من می‌خوندم وای نگو نگو دلا قدرتو می‌دونه...
اومده بود طرفم..من بلند شده بودم کمر رو خم و راست می‌کردم..خسته شده بودم..دس گذاش رو پهلوا و گف من قدر ندونم؟...دلبری می‌کرد مثلا برام.
دیگا رو برداشتم دادم دستش و جلوش راه افتاد و اشاره کردم:  دنبالم غلام.
بغ کرده بود.
همیشه ناراضیه.

امشب حق‌برونه...تلفیقی از بله‌برون و گطع حگ. بریدنِ حق.
یه اصطلاح من‌درآوردی..یعنی مهریه و نمی‌دونم چی رو تعیین می‌کنن..
دایی‌ام هس..جووووووون.
به سال هم گفتن بیا.. زیبا بم می‌گه عینی عینی عینی...میای امشب پیشم؟ گفتم اگه پام رو ببوسی آره..نمی‌نویسم گف چی‌کار روش می‌کنه.

نشستم تو حیاط ظرف می‌سابم..بلند هم می‌خونم سر به صحرا بِنُوم از بی‎‌هم‌زبونی..که بن گوشی رو برام میاره..زیبائه..
می‌گه ها چطوری محترم؟!..محترم اسم دوست لرشه...می‌خندم..
فکر کنم ایرانسل به عنوان تقدیر از فک زدنای من و زیبا با استفاده‌ی از این طرحای رایگان یه تقدیرنامه برامون بفرسته...شاید یه شعبه زد به اسممون هم:
شیبا.
مخصوص خواهرای وراج که تا ته فیها خالدون دیگران رو می‌کاوَن و می‌خندن...ته‌اشم هم می‌گن ووووی خدا خودمون بچه داریم...چی‌کار داریم به مردم..خدا توبه..یا سیدعباس می‌دونی اَز رو دلسوزیه.

مادرم گفته پسره بد نیس هم قیافه‌اش معمولیه..
برادری که در واقع خواهر ششمون هس پرسیده یعنی از من خوشکلتر؟
خوشکلتر ها نه مثلا خوش‌تیپ‌تر یا بهتر یا..نه منظورش نازی بوده. از من نازتر؟

خوشحالم براش.

خوشحال‌تر می‌شم شبنم این رو به گوشش برسونی. اصلا حضورت در این‌جا باعث خوشحالیمه..زحمتم رو کم می‌کنی چیزایی رو که حوصله ندارم به گوشت یا گوش برادرت برسونم رو خودت برداشت می‌کنی.

ماجرای دختری که اولش ک.س نداش و بعد به زنی ک.ی.ردار تبدیل شد.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

من برای چطور بودن و کی بودن و چه مدلی گشتن و نوع فکر و دیدم به این طور قضایا تبلیغ نمی‌کنم اصلا و نمی‌گم باید مثل من باشید یا من درستم و این‌طوری باید باشه اوضاع. می‌گم تو این جور مسائل صاحب‌نظر نیستم من..اما اگه نظرم رو کسی بخواد می‌گم نظر من بی‌که بخوام قاعده یا قانونش کنم اینه که اینا سخت کردن مسائل و پیچوندنای بیخودکیه..دلیلی ندارم که روش و راهی که من در پیش گرفتم درست و اصلح‌تره اما چیزی که می‌دونم اینه که باش راحت بودم و این به این معنی نیس که دیگران باش راحت باشن شاید  که به احتملا زیاد همین‌طوره، دیگران با روش و راهی که خودشون می‌پسندن و در پیش می‌گیرن راحتن.
من مانتوی قهوه‌ای دوره‌ی دبیرستانم رو پوشیدم مقنعه چون گفتن سیاه نباید باشه مقنعه گروه سرود مینا رو که نخودی رنگ بود رو سرم کردم کفش رو زیبا از فاطی دوستش قرض کرد برام..چادر مشکیم مال خودم بودم..چادر رنگی تو محضرم رو از مربی امور تربیتی که به نحوی دوستم بود قرض کردم..دیگه یادم نمیاد..ها چرا..یه ریمل و یه رژ صورتی هم از داروخونه گرفتم ..دم در وقتی خواستیم بریم محضر مادرم دید یه ذره ریمل و یه رژ کم‌رنگ زدم گف اگه آبرومون رو نبری آروم نمی‌شینی...باید جنده‌گی کنی که دلت آروم بشه..تو یه کتاب آرایشی خونده بودم دخترای لاغر بهتره رژای کم‌رنگ صورتی بزنن...به نظرم خوب بود..رژه سفید بود و روش ستاره‌های رنگی داش و بوی آدامس می‌داد..هی ازش می‌زدم می‌مکیدم..بعدش هم ..چند روز بعدش سال گف عالیه گفته چشمای گیرایی داره این دختره..سال هم گف بین خودش و خودش فکر کرده بود آره برای همین نتونستم ...حالا دیگه. هر چی.
موهام رو هم بابونه زده بودم..دیگه یادم نمیاد چه کرده بودم..اینه که شلوغ‌کاری و هیاهوی دم عقد و عروسی رو نمی‌فهمم و متوجه نمی‌شم این همه سردرد برای چیه اما باز برمی‌گردم و می‌گم هیچ نمی‌گم بردارید این‌طوری باشید یا حتی ..
حالا بن می‌زنه رو شونه‌ام و می‌گه خفن و غیر سوسول..وقتی زیبا اینا رو تعریف می‌کنه ازم..من فکر می‌کنم نمی‌دونم درست بود یا اشتباه فقط می‌دونم خیلی باش راحت بودم و راحت و بی‌گره می‌گذش همه چی.
سال هم گل نگرف چون بلد نبود..دسش هم تو جیب باباش بود..یه دانشجو بود...و حالا اگه بخوام گل‌های دنیا رو برام می‌خره...پس دیگه زنگ زدن به پسره و شرط نمی‌دونم چی گذاشتن برای دریافت گل شبیه یه جک به نظرم می‌رسه..
مصریا یه چی دارن در این مورد که می‌گن اسمش رِدا هس. همون رضایت خودمون..این رو تو خودم باید حس کنم ..حالا دیگه بخوان چی‌کار کنن یا نکنن نمی‌دونم..شاید حتی نرفتم برای عقد چون حوصله‌‌ای ندارم برای این جور برنامه‌ها..البته اگه مادرم نخواد بکشدم که بلند شو بیا.

یادم اومد که کمد دختره دو سه برابر کمد لباس من لباس داره..خودم حداقل پنج شش دس لباس خوب به مناسبتای مختلف خریده بودم براش..بعد من و زیبا خطرناک‌ترین جلسه‌ی دنیا رو تشکیل دادیم و به این نتیجه رسیدیم که آتیشا از گور جاری مینا بلند می‌شه. در واقع از گور مینا چون گفته که جاریش از محضر که برگشته لباس مجلسی پوشیده و با پسره عکس گرفته.
لباس مجلسی از نظر مینا هر چیزیه که برق بزنه و ساتن یا ریون باشه. تموم اون تونیکای نخی ناز و دخترونه آبی فیروزه‌ای که خریده بودم و چارخونه و گل‌بهی ملوس و فلان چون شهرزاد پسنده پس معتبر نیس.
به مادرم گفتم تو یادته من برای محضر چی پوشیدم و چطوری رفتم پس نظر من رو در این زمینه نخواه.
گف آره هیشکی مثل تو نبود..تازه دارم می‌فهمم.
فکر کردم خو زیارت قبول می‌ذاشتی یه شص سال دیگه این رو بفهمی و گرچه حالا که فهمیدی هم توش تاج افتخاری نیس که بخوام بر سر خودم یا کون زنگیم نصبش کنم.

 من طرف مشورت خوبی برای این‌جور چیزا نیستم. این‌که برای محضر چی پوشید و بعد از محضر چی پوشید و..نمی‌دونم. وقتی می‌نویسم نمی‌دونم از سر باز کردن و فلان نیست واقعا نمی‌دونم. من باشم بش فکر نمی‌کنم یه چیزی برمی‌دارم تنم می‌کنم و ..
مادرم گفت می‌خوان عقد رو عقب بندازن چون دختره لباس نداره برای توی محضر و برای بعدش که با پسره عکس بگیره. گف تو چی می‌گی..گفتم من می‌گم اینا لوس‌بازیه.
نصیحتی، پیشنهادی ندارم در این مورد به کسی بکنم چون تو حیطه‌ی دغدغه‌ها و افکار من وجود نداره و برای هم‌فکری در این زمینه دسم خالیه. مادرم گف باش حرف نمی‌زنی؟ گفتم نه.

تصویری اش رو فقط پیدا کردم.
دوست سال اورده بودش یه زمانی.

شاید هیچ ترانه‌ی محلی رو اندازه‌ی این ترانه‌ نزدیک حس نکنم به خودم.

یه بسنی قیفی می‌خره.

- نه فعلا دوس ندارم بعد..

- تخمه هم می‌خوای؟ دلستر؟..
- نه مرسی..فعلا چیزی دوس ندارم..
می‌ره دلستر و تخمه و بستنی می‌خره..عبام رو سفت گرفتم..می‌گه می‌خوای بازش کن..تاریکه این‌جا..گردن و گوشات دیدن داره برام..می‌گم نه کسی رد می‌شه خوب نیس..
می‌گه نیس کسی.
باشه.
فکر می‌کنم نه نیس کسی فقط ما سه نفریم تو و من و شیطان.
چی‌کار کنم که دوس داری درساش رو پس بدم به تو.

می‌گه می‌خوام  هر ماه به تو یه مبلغی بدم..زیاد نیس اما پیش تو باشه بهتره خرجش نمی‌کنی..بذار برای خودت..کارت می‌خوای درست کنی..؟
می‌گم نه کارت برای چیمه..پول تو و من نداره..پولا که همه‌اش مال خودت..انشالا سلامت باشی.

سال این‌طوریه اگه بش بگی آره آره کارت می‌خوام می‌گه خوب پس نصف نصف..باید نخوای که بده..
می‌گه نه کارت درست می‌کنیم برات..برا خودت..این‌طوری مستقلی...دیگه برای چیزای کوچیک ازم پول نمی‌خوای..خوبه؟

 دستت درد نکنه..اگه تو رو نداشتم ..هیچ کس رو جز تو ندارم من.
لپم رو می‌کشه: عزیزمی تو...چشماش رو نگا..وقتی غمگینن خوشگلن..وقتی می‌خندن هم خوشگلن.
نگاه می‌کنم به خودم: آه..این مرامت نیس می‌دونم. زندگیم و آدمام طلبش می‌کنن. .سخت هم نیس. تازه خوشی هم توشه.

می‌ایسته سال و من به بیرون نگاه می‌کنم. دارم نگاه می‌کنم که اسم این مغازه‌ای که دوس دارم چیه. نوشته تاسیسات و وسایل ساختمان. فرغون و خرطوم و بخاری و طنابای رنگی و چیزای این‌طوری می‌فروشه. دوس دارم از این مغازه‌ها. خشک‌کن..چوب..اسپری..ظرفشویی..روشویی..روغن‌دون..
ساال می‌پرسه به کی نگاه می‌کنم. نگاش می‌کنم.
می‌گم به کی نه..به چی. به اون وسایل. می‌گه داری به این یارو نگاه می‌کنی؟ کدوم یارو..دنبال یارو می‌گردم با نگام می‌بینمش. یه ریشوی گنده..اصلا ندیده بودمش.
می‌گم ندیده بودمش.
می‌گه جون خودت..داشتی نگاش می‌کردی..
چیزی ندارم بگم. به بیرون نگاه می‌کنم و می‌شنوم داره غر غر می‌کنه...بابامه. همین‌طوری چیزخل می‌شد سر مادرم. همیشه دعوا داشتن. مادرم نگاه نمی‌کرد هم..جوون بود زیر عبا روسری سرش نمی‌کرد..بعد حالا دیگه سفت و سخته حجابش..همیشه تو اتوبوس مینی‌بوس..تاکسی..ماشین..مهمونی دعوا بود. مادرم متهم بود به نگاه کردن.مادرم گریه می‌کرد و می‌گفت به حضرت عباس نگاه نکردم.
- سال اگه مردی مثل تو پیشم باشه مردای دیگه رو نمی‌بینم از اساس. چه برسه به این‌که نگاشون کنم.. تو چشم و قلبم رو پر کردی سال..من حتی ندیده بودمش. تو نشونم دادی. داشتم نگاه طنابا می‌کردم.
ادا در میاره با صورتش یعنی آره تو گفتی و من باور کردم.
- سال یادته اومده بودی خواسگاریم گفتی مادرم گفت مرد باید خدای دوم زن باشه..توی خدای اول و آخر منی سال...می‌خوام کور شه چشام اگه کسی جز تو رو ببینه.
نگام می‌کنه و لباش رو گاز می‌گیره..: آخخخخخخ...خدا می‌شناست.
نمی‌خندم.
عبام رو سفت می‌گیرم و می‌ ره بیرون. به بیرون نگاه می‌کنم همون یارو که گفته بود.
تف به‌ تو و لعنت به اون.
ک..مادر مردا...نمی‌ذارن خرشون نکنی.
حاضرن درخواست رسمی بدن: لطفا خرم کن این‌طوری احساس می‌کنم بیشتر مردم.
وقتی عین آدم باشون حرف می‌زنی انگار داری اون‌جاشونو قطع می‌کنی.

با سال می‌ریم کاراش رو بکنه.
ترانه‌ی پایین رو انداختم رو کول‌دیسک..خواننده می‌خونتش...وقتی می‌گه چشمای قشنگش دس می‌کشه به گونه‌ام..حرف که نمی‌زنم می‌گه چته...می‌گم خسته‌ام از دردای صبح..ضرب گرفته آروم رو فرمون..می‌گه خوبه آدم زنش موسیقی دوس داشته باشه ها..چیزی که نمی‌گم می‌گه کاش فقط زیر عبا روسری سرش می‌کرد.

بم گف که تو مدرسه هیچ دوستی نداره. گفتم پیدا می‌کنه. گفت البته یه دختری هست اسمش آتناس دوستش داره اما خود نانا دوستش نداره. حدس زدم مشکل ظاهر داره...زیبای گوزو اثرات ژنتیکی بسیاری بر این دختر گذاشته.
گفت دندوناش سیاهه و کرم خورده و بوی دهنش خیلی بده.
گفتم دوس داری دوست حدیث بشی نه؟ ..حدیث چتری صافی داره..یاد قدیم خودم افتاد. افسانه یزدانی دوم دبستان که یه روز از چتر موهاش کشیدمش ..تا حالا پشیمون نیستم.
گفت نمی‌دونم..اما آتنا دهنش بو می‌ده خیلی.
گفتم بالاخره دوست پیدا می‌کنی هنوز فرصت زیاد داری. گفت با آتنا چی‌کار کنم؟ گفتم نمی‌خواد کاری کنی..وقتی حرف می‌زنه نفست رو حبس کن و به دندوناش نگاه نکن..بعد خودش می‌ره یه دوست پیدا می‌کنه..گفت بش نگم دندون سیاه؟!
گفتم کی بت گفته؟ گفت سینو گفته که مامانش گفته با پسرای دندون سیاه دوس نشو و اگه اذیتت کردن بگو دندون سیاه.
خودش هم از علی می‌ترسید پسر همسایه‌امون که دندوناش سیاه بود. حتی خواب می‌دید یه کرم دندون از رو پله میاد پایین و می‌ره تو دندونش..
من نه از کرم دندون ترسیدم و نه کرم کون..گرچه برای سینو هم دارم به زودی. کرمای کونش رو خودم می‌کشم بیرون که دیگه نریزتشون تو روح دخترم.

نانا و معنای زندگی

امروز اومد گفت برای اولین‌بار توی زندگی هفت ساله‌اش احساس ملال نمی‌کنه چون کاری برای انجام دادن داره.
تکالیف مدرسه یعنی..بعد خودش رو مالوند از خوشی روی قالی.
بن ادای خمیازه دراورد. بش چشمک زدم و به نانا گفتم خوشحالم برات. بلند شو بوس بده بم. لپ‌شو با عشوه گرفت طرفم. گفتم درست مِِی شوهرتم این‌جوری می‌کنی برام؟
لپ‌تو رو بیار نزدیک. اورد و خودش هم تو گردنم رو بوسید. بن گفت گردن ماما رو تفی نکن..دندون نداری جلو تفات می‌ریزه.
نانا نگام کرد یعنی چی‌کار کنم..بش گفتم بعدا یه عیب پیدا می‌کنیم براش. حالا بشین لذت ببر از تکالیفت.

نانا امسال ماموریت داره آبروم رو ببره.
رفته با خانم‌شون گفته گرسنه‌اس و تغذیه نداره. حالا سال داشته تغذیه‌اش رو می‌برده..خانوم هم به سال تذکر داده که به غذای بچه برسیم. طفلی بن کوچولوی خودم.
باشه نانا تو زنی من زن‌ترم.

فیثاغورثیا

نانا نشسته پیشم و با چشمانی خمار و نگاهی نمایشی به کتاب ریاضی‌اش نگاه می‌کنه...می‌گه عاشق ریاضی‌ام مامان. حالا تازه امروز مکعبا رو رنگ زدن ها..شنیده من و بن می‌گیم ریاضی رو دوس نداریم یا خوب نیس ..می‌شناسمش...داره می‌گه اون مثل باباشه..زنِ کوچولوی رقابت‌ساز.
برات دارم.
می‌گم من و بن چون خیلی دوست همیم و شبیه هم علوم رو بیشتر دوست داریم..بن رو صدا می‌زنم می‌گم یه ذره از علومت برام تعریف کن تا خواهرت همین‌طوری به عشقش به ریاضی ادامه بده..بن انگشت می‌گیره طرف نانا و یه انگشت رو شکم ادای خندیدن درمیاره و می‌گه حشره‌ی کوچولو له شو...
نانا احساس تنهایی می‌کنه.می‌گم ناراحت نباش تو مثل بابایی. اگه اومد برو پیشش بش بگو چقدر ریاضی رو دوس داری.
عصبانی حمله می‌کنه به بن. جرات نداره حمله کنه بم. می‌گم هوپ هوپ..نزن برادرت رو.
بعد چشماش مظلوم می‌شه..دلم می‌سوزه اما صبر می‌کنم بیاد خودش..می‌رم رو تخت دراز می‌کشم و کتاب حیات وحش ایران بن رو ورق می‌زنم..کتابی که خیلی دوس دارم..و بابام هم دوس داره..بن براش قبلا توضیح می‌داد. شگفت‌زده می‌گفت سبحان‌الله...و سعی می‌کرد برای مادرم توضیح بده و مادرم تحویلش نمی‌گرفت و می‌اومد سراغم با همون گردن یه وری و خجالت کشیده..من گوش می‌دادم و سعی می‌کردم نشون ندم خودم چقدر ذوق دارم.
نانا رو دیدم نزدیک شد..از پام شروع کرد بوسیدنم..
دلم درد می‌کرد خیلی.
تا رسید به بازوم..گفت دوستم داری؟ گفتم آره..گفت تو رو بیشتر از ریاضی دوست دارم..گفتم منم تو رو خیلی زیاد دوست دارم..گفت اگه بره بن رو بزنه مشکلی نیست؟ گفتم نه. بین خودشون حلش کنن اما جیغ نزنن زیاد..درد دارم ..
گفت اَگوگی.
یعنی چشم به زبان لوس شده و نی‌نی.

من تیراندازی اش رو دوس دارم..مخصوصا وقتی برنو رو میگن بَرنَوَ.

از اینکه به سئوال انگلیسی م جواب دادید ممنون.

چوبی یه جور موسیقی همراه با رقصه..شبیه رقص کردا و رقص دسمال لرا..ریشه اش یکیه احتمالا..شبیه دبکه ی لبنانی و اینا..همراه با تیراندازی و اینا..شعراش تو خوزستان طنازانه هس و برای عروسیا اجرا میشه.
تو آبادان خرمشهر کمتر دیدم چوبی رو..اما تو شوش هست و  اهواز و شهرای عرب نشین خوزستان. تو عراق هم هس طبعا..بین عربای ایلام هم رایجه..دیدم آهنگاش رو تو دسمال بازی لرا به کار گرفته شده جدیدا..مخصوصا جاهایی که عربا و لرا و قاتی شدن.
یکی از جدیدترینشون رو روتانا کلیپ نشون میده به اسم فرط الرمان اخدوده..یعنی لپهای انار شکفته شد..کلیپش مزخرفه کلا کاف مادر روتانا با این کلیپای بی ربطی که درست میکنه برای ترانه ها..
خود ترانه ی چوبی اینه. احتمالش هست ترجمه اش کنم.
فعلا میترسم نفس بکشم و درد بیاد سراغم..یعنی از ترس درد سرفه هم نمیکنم اما مبینید که نشستم در مورد چوبی براتون میگم.
سلونی قبل ان تفقدونی بابا.

الهی و ربی من لی غیرک

صبح درد با تکانای شدیدی بیدارم کرد. وضعیت غیرقابل وصفی بود...پهلوی چپم..پای چپم..زیر دلم..شکمم...نمی‌تونستم یه لحظه بند شم رو زمین..فقط راه رفتم..بعد درد منتشر شد تو کل بدنم..بالا اوردم...نه یه بار نه دو بار نه سه بار..چهار بار..وقتی درد می‌کشی منتظری خوب بشی..یعنی منتظری مرزی از درد رو رد اگه کردی آرامش بعد از درد بیاد سراغت..نمی‌اومد..نمی‌تونستم برم درمانگاه مسکن بزنم..مسکن‌هایی که می‌خوردم  بالا می‌اوردم..زنگ زدم به سال نبودش..چنگ زدم به دیوار..روی زمین کشیده شدم..خواستم گریه کنم اما درد نمی‌ذاش ..یعنی فرصت گریه نمی‌داد. ..بعد سال خیلی دیر اومد..مردا این‌طور وقتا نمی‌دونن چی‌کار کنن.
شروع می‌کنن غر زدن به آدم. نق می‌زنن. انگار تو مقصری حالا که مریض شدی..داد می‌زد که می‌خوای بمیری؟..بمیر. اگه بشناسی‌اشون می‌دونی که منظورشون اینه که نگرانتن. مردا خدای بتمرگن. بتمرگ و بشین و بفرمایی که همون معنی رو می‌ده.
یه خورده هم می‌خواستم بمیرم اما دورنمای قشنگی از زندگی جلو چشمم بود... یکی‌اش اینه که لاغر بشم  و برم یه لباس فروشی و سایز اسمال رو بگم بیاره و با افتخار تنم کنم و مثلا یه روز سر یه قرار خوب و شاد برم و آدمِ قرار برام کنتاکی و سیب‌زمینی سرخ شده بخره.
یا با سال زمستون بریم یه جای برفی و من راه برم و دسم رو شونه‌اش باشه و ازش بپرسم خیلی پیرم؟ و اون بگه برا من چوکولویی...
به خوردن ذرت کبابی هم فکر می‌کردم و نوشیدن چای پس از آن در جایی سرد و تماشای جوونه زدن گیاها تو باغچه و سر به سر اونایی که باید گذاشتن..
دوس داشتم به چیزای مهم‌تری فکر کنم. سفرهای دور دست ..دیدن جاهای عجیب غریب اما همینا دستم رو گرفت..به این‌که یه روز موهام رو روشن کنم..همه‌اش رو..روشن روشن..و بدون آرایش راه برم و کون هر کی می‌گه موی روشن برای تو باید با آرایش باشه رو پاره کنم..
یا یه روز مادربزرگ چاقی بشم که نوه‌هام از سر و کولم بالا برن و سال حسودی کنه..و آدم ِ پیرم هم همچنان دعوام می‌کنه و  مثل همیشه زخمی .. اما من چون دیگه خیلی پیر شدم برای ناراحتی به تخمدان فعال دوره‌ی جوانیم حواله‌اش کنم و هم‌چنان دوستش بدارم..

راستی می‌خوام دماغم رو عمل کنم و لبام رو پف کنم..احتمالا..و شاید کمی برم مثل زیبا سوزن بزنم گوشه چشمم و کنار لبم و ..دویست سال جوون تر به نظر برسم.
اینه که نمی‌خوام بمیرم فعلا.
بعد خوابم برد و تصمیم گرفتم وقتی بیدار شدم مذهبی بشم.
عنوان از جهت همین تصمیمه.

 وضعیت حال به هم زنیه. مادرم می‌گه تو زندگی‌مون رو تو نت برای مردم می‌نویسی؟

موسیقی بدون حرف

خواب

چندتا فیلم بانمک هم هست..اما مغزم نمی‌کشه چیزی بش اضافه شه..یعنی چشمم ببینه و م..دریافتیام مختل شده..یاورهام هم آشغالی شده..دیگه خودم رو بکشم حس کنم دلم می‌خواد مثلا با کسی بخوابم و چیزهایی زین دست..
یه دوره تعطیلی شاید بخوام..بعد بدبختی خیلی وقته چیزی به درد بخور نخوندم..

نمی‌دونم وقتی حالم خوب نیس  زیاد حرف می‌زنم یا وقتی زیاد حرف می‌زنم حالم خوب نیس یا من یکی از میلیارد آدم روی زمینم و حالا خیلی دقیق نشم تو حال خودم بلکه بردارم بخوابم.

از دیروز حالم خوب نیس. به یه جور جمود و استاپ عاطفی رسیدم. یه جور بسته شدن در ظرفی که توش روحم نگهداری می‌شه. از دیشب..فکر کنم خیلی خسته باشم. خیلی.
مخم اندرون سرم درد می‌کنه..مغزم سنگینه.
چرا باید این‌قدر خسته باشم؟
تقصیر گوشی هم هس.

پلیز اَنسر می

وقتی برای کسی می‌نویسی گِریت کالر و برات می‌نویسه: سو ریپ.

یعنی چی؟

 Great  color

So ripe

امروز متوجه شدم بنفش بم میاد.
خیلی.
و عجیب این‌که تنها پیرن بنفشم رو پاره کردم.

سال هر وقت می‌رم قرص آهن می‌خورم می‌ره چای دم می‌کنه اونم با هل و گل.
نامردی ِ مجسّم.

دوس داشته شدن، نشدن، بلد بودن، بلد  نبودن، چرت و پرتای این واون و .. خریدا و .. و سیاست داشتن و نداشتن اینا همه حواله می‌شه در این لحظات روحانی و ملکوتی به آن چیز که همه کس داند چیست و کجاست.

مادرم هشت بار بم زنگ زده.
گفت زنگ زدن تا رفتن و گفتن فردا شب با پسره و پدرش میان..مادرم می‌گفت میای؟
بچه‌ها مدرسه دارن. نه.

مادرم به طعنه می‌گفت که خوب شد خواسگار اومد از صبح خواهرت خودش رو کشته از تمیزکاری...شیشه‌ها برق می‌زنن.
بدجنسه این زن.

کوچیکتره اما بزرگتره

مادرم بم زنگ زد. گفت که زن‌ها نوه‌ی امام‌زاده‌ی معروفی هستن..اون سید کون گنده‌هه که تو خواستگاری تو هم بود (سید ابوطیز، اینه اسمی که مادرم روش گذاشته، طیز در عربی یعنی پشت) هم هس..دایی پسره‌اس.
عروسشون حجاب کامل داشته..ساق دست و از این تشکیلات..چادر و اینا.گف ربع ساعت بیشتر ننشستن..زیبا هم گفته که این خواهرمون با این‌که از همه کوچیک‌تره از همه بزرگ‌تره:) بچه‌هامون رو نگه می‌داره..آشپزی‌اش خیلی خوبه..یه زمانی هم خیلی چاق بوده حالا که مادرم مریض شده و این در پی کمک به مادرمه لاغر شده..بعدش هم ما چاق می‌شیم بعدا.
باید به خودمون افتخار کنیم...مادرم شاکی بود که چرا با این‌که بش گفتم چیزی نگو نشست اینا رو گفت.
عصبانی بود که چرا زن‌ها چیزی نگفتن..دخترا گفتن انگار خوششون اومده..پدرم برای اولین‌بار موقع خواستگاری دختراش روانی‌باری درنیورده و احساس نکرده دارن دخترش رو می‌برن جلو چشمش بکنن...بلکه حتی شوخی می‌کرده با خواهرم و عوضش مادرم قاتی بوده.

خواهرم می‌گف اگه زن چادری خواستن چی؟ گفتم به خود پسره بگو چادری نیستی اما حجابت خوبه:)))) یعنی ببینید آدم رو وارد چه جریاناتی می‌کنن.
مادرم گفت کی میای؟ گفتم برای تولد نانا شاید..امروز نوبت گرفتم برم دکتر. این رو به مادرم نگفتم..

اجمل ما فى الحیاة ان تعشق ما تسمع

قلوب العاشقین
 موسیقی صوفیه: الشیخ احمد التونی

فسنجون دیشب خوب شد.
اما متوجه شدم فسنجون‌دوست نیستم. فسنجون پزم اما فسنجون رو دوست ندارم.
چیه هی کاره‌ای نباشم اما آن کاره‌ها را دوست داشته باشم. حالا یه دفعه ما برعکسش رو بگیم. فسنجون از لیست غذاهای محبوبم خط خورد.

البته الان که دارم نگاه می‌کنم این ربطی به امت عزیز نداره. فکر می‌کنم حتی مریضی‌اشم می‌رن می‌گیرن ملت. که مرده‌دوستی و تجاوز به مرده‌ها از قدیم الایام مرسوم بوده..
فکر کنم یه کارگردان کره‌ای هم بود که یه فیلمی داش به اسم زیبا..دیدم که ته‌اش دیگه به جسد زنه تجاوز می‌کنن..یارو دکتر تشریح یا شاگردش..
ولی بیایین قبول کنیم که ما در این زمینه کیر طولایی داریم.

چن وقت پیش یه دختر پولداری مرده بود امت هم‌دل و اینای ایران ریخته بودن فحشای عجیب غریب داده بودن به جد و آباء پولدارش..دختره با پسر یکی از این معروفا مرد..بعد گفتن که این جریانه به خاطر این‌ بوده که قشر متوسط رو به بالای جامعه لاغر شده..مردم یا خیلی فقیرن یا خیلی پولدار..یه همچین تحلیلی بود فکر کنم..بعد مردم عصبانی می‌شن و اینا و می‌بینن شب و روز می‌دون و یه پراید جور نمی‌تونن بکنن بعد یکی می‌ره با لامبورگینی می‌میره.
وقتی به پسرا تو فرودگاه عربستان تجاوز شد چندتا پیام واتساپی داشتم که عکس وازلین و روغن بود که وِیژه‌ی حجاج..بعد لابد خندیده بود هم فرستنده.
دیروز هم چندتا پیام نه به من که به سال رسیده بود در همین رابطه..
 ما ظاهرا در ساختن جک و شوخی و کس‌خلی و جدی نگرفتن پیش‌روییم.. خط مادرقحبه‌گی رو هم رد کردیم. نمی‌دونم چرا با این‌همه شادی و خوشحالی این‌همه افسرده‌اییم و آه‌های غمگین حسرت‌دارمون از کون‌مون در حال خروجه هی...یه نگاه به اینستا متدوال‌ترین شبکه اجتماعی تو ایران بندازیم..یا رنگ رنگی و شادیم..که احتمالا سرپوشه..که مهم نیس هم اگه باشه..یا  کسی نیس درکمون کنه و کلا همه بی‌شعورن و ما آگاهیم..یا همه‌ی اینا هس و ته‌اش دنبال کافیم.
هس هم بین‌مون آدمای به‌دردبخور ها..فقط بس که نه این وری هستن نه اون وری  و تلاشی باری دیده شدن نمی‌کنن دیده نمی‌شن....و ما؟ شادیم.
همه هم ماشالا تحلیل‌گر و با سواد..نشد کسی سرش به کار خودش گرم باشه.
اینا به من مربوط نیس اما گفتم‌شون که بگم امتی که برای کشته شدن فجیع هم‌وطناش جکای جنسی می‌سازه قابل درکه که به جسم مرده‌ی زن..جسد می‌‌گن دیگه؟ به عنوان کس نگاه کنه..و بعضی جاها درخواست داده شه که نره رو دس..ممکنه کسی به سینه‌های مرده نگاه کنه تحریک شه..جامعه رو به فساد بکشونه... مگه نام دیگر کس عورت نیس؟
همون.

سال پریروز عصبانی فحش می‌داد به عربستان. رفته بودیم فروشگاه شرکت از این قهوه‌های فوری بخرم..تلویزیون فروشگاه خبر افزایش کشته‌ها رو می‌داد..سال آمار دقیق داد از سال کستار ایرانیا تو مکه تا الان که خیلی بالاس آمار کشته‌ها...ولی صداش درنمیاد و ملت همین‌طوری می‌رن....می‌گفت کثافت عربستان داره شهرالحرام هم یمن  رو می‌زنه اگه یه مسلمونا یه سال تحریم کنن حج رو حالش جا میاد..اما ..
من فکر می‌کردم چی داره می‌گه وقتی ایرانیا که هم‌نژاد نیستن با این کشور و به نوعی دشمن اهمیتی به موضوع نمی‌دن و می‌رن..یعنی حساسیت چندانی ندارن دیگه بقیه‌ی کشورا که غالبا هم‌نژاد عربستانن و دین‌شون وارداتی نیس تحریم کنن چیزی رو که حرام نیس؟..تازه کی گفته اونا مشکلی با کشتن یمنیا دارن..از نظرشون یمنیا شیعه و نجسن و ایران حمایت‌شون می‌کنه..
اکثریت مسلمونای غیر عرب هم به این چیزا فکر نمی‌کنن.
اصلا همین الان عربستان با بی‌تفاوتی تمام داره ترانه و نمی‌دونم چی پخش می‌کنه به مناسبت عید الاضحی المبارک از روتاناها..حالا اگه یکی از شیوخ‌شون مرده بود در صد سالگی ده روز عزا داشتن.
جالبه که عربستان به ایرانی‌ها و شیعه‌ها می‌گه اهل بدعت و بدعتای عجیبی می‌بینه آدم که اصلا فکر نکنم اعراب جاهلی ازشدت خرافات موجود در این بدعتا کار اون‌طوری کرده باشن...وقتی شیخشون مرده بود یه پوستر تمام قد گذاشته بودن دو سه تا مرد پشت پوستر ایستاده بودن دستشون رو از جای دس رد کرده بون  و با دخترای دبستانی دس می‌دادن یعنی این بیعته دخترا با شیخ جدید. ملک نمی‌دونم کی.
حالا شاید یه مدرسه اینطوری بوده..اما خوب بد نبود کونشون رو لخت می‌کردن آقایون  جای کون پوستر و چوب می‌دادن دست دخترا..فانش بیشتر بود...یعنی این ایده به ذهنم رسید موقع دیدن این ماجرا.

به تپه‌ی آدمای مرده‌ی  رو هم، تو لباس احرام  نگاه می‌کنم. بعضیا می‌گن شهادت بعضیا می‌گن سرنوشت بعضیا می‌گن تقدیر بعضیا می‌گن جهل و خرافات بعضیا می‌گن خودخواهی..
من چی دارم بگم؟ نگاشون می‌کنم و می‌بینم مردن. این مردنه. سخت و دردآور. اگر پدرم برادرم پسرم شوهرم انسانی که می‌شناختم بین‌شون بود؟ حالم خیلی بدتر از الان بودن..حالم از شدت بدی غیرقابل وصف بود.خوشحالم که برای آدمام اتفاق نیفتاده؟ بله خوشحالم. ناراحتم از این‌که اتفاق افتاده؟ بله، خیلی.

می‌گه زن یارو چاقه و براش آشپزی نمی‌کنه...برای همین دوستش نداره...اعصابم از یه چیزی خورده که نمی‌تونم علیرغم همه چی فراموشش کنم.
اون روزا که مریض شده بودم...روحم خیلی خیلی داغون بود و هی خودش رو توی تنم نشون می‌داد..یه هو اصلا زیر و زبر شدم و از بین رفتم..نمی‌دونم چرا این‌طوری شدید شدم..فکر کنم خیلی خیلی خیلی عمیق و شدید دوست می‌داشتم..
بم می‌گف بیا برو با الف دوست شو..بخدا..خوبه برات..بیا برو..هم از دسش راحت می‌شم من..هم برات خوبه و هم اون تو رو قبول داره..
انگار از سر بزرگواری یه چیز مستعملش رو می‌داد بم..یا مثلا جایگزین کردن برای من عین آب خوردن باشه..خوب این نشد یکی دیگه..یا اصلا انگار دکمه‌ی دیلیت دارم که همه‌ چی رو پاک کنم بعد یه جدید رو نصب کنم..
این خیلی اعصابم رو خرد می‌کنه وقتی یادم میاد.
یا مثلا من این‌طوری‌ام که هی بدو با این دوس شو و از این خوشت بیاد..یا این‌که چه افتخاری که اون از من خوشش می‌اومد..من اصلا نمی‌تونستم سمتش نگاه کنم..سلامم با سر بود باش.
وقتی یاد اینا می‌افتم..
اصلا از دیروز چه مرگمه من..
افسرده‌ام انگار و طبیعی نیستم.
شاید باید دوره بگذره..احتمالا هورمونا رو که قطع کردم بی‌تاثیر نیس..

اصلا حوصله ندارم.

می‌گه الف بش گفته چرا رفتی و من رو تنها گذاشتی..
اینم گفته رابطه‌امون جایی برای ادامه نداشت. خوب اگه نداشت چرا داره می‌دوه برای کارای شغلت و اینات..حتی اااا هم برات پایان‌نامه و فلان رو راست و ریست کرد..اگه واقعا
خوب پس ..
اصلا چرا هیچ کس به من نگفته چرا رفتی و من رو تنها گذاشتی.


منم دلم می‌خواد گاهی از این آدما داشتم اما من آدمام رو خراب می‌کنم..بلد نیستم کاری کنم که دوستم داشته باشن. بشون آویزون می‌شم عین بچه..اونقدرا دوستشون دارم که دیگه می‌خوان از دستم فرار کنن.

بش گفته اگه طرفت کثیفه برای انتقام از اون خودت رو کثیف نکن.
اینم صداش می‌کنه استاد عزیزم...استاد بزرگوارم..من خودم معلمم و نزد شما شاگردی می‌کنم.
من از تایپ اینا خجالت می‌کشم.

یارو اسمش رو گذاشته صدای پای قاف یا همچین چیزی.

هی می‌گه پیرمرده اُ پیرمرده..استاده اُ استاده.