خوشحالم براش.
خوشحالتر میشم شبنم این رو به گوشش برسونی. اصلا حضورت در اینجا باعث خوشحالیمه..زحمتم رو کم میکنی چیزایی رو که حوصله ندارم به گوشت یا گوش برادرت برسونم رو خودت برداشت میکنی.
- نه فعلا دوس ندارم بعد..
- تخمه هم میخوای؟ دلستر؟..
- نه مرسی..فعلا چیزی دوس ندارم..
میره دلستر و تخمه و بستنی میخره..عبام رو سفت گرفتم..میگه میخوای بازش کن..تاریکه اینجا..گردن و گوشات دیدن داره برام..میگم نه کسی رد میشه خوب نیس..
میگه نیس کسی.
باشه.
فکر میکنم نه نیس کسی فقط ما سه نفریم تو و من و شیطان.
چیکار کنم که دوس داری درساش رو پس بدم به تو.
سال اینطوریه اگه بش بگی آره آره کارت میخوام میگه خوب پس نصف نصف..باید نخوای که بده..
میگه نه کارت درست میکنیم برات..برا خودت..اینطوری مستقلی...دیگه برای چیزای کوچیک ازم پول نمیخوای..خوبه؟
چوبی یه جور موسیقی همراه با رقصه..شبیه رقص کردا و رقص دسمال لرا..ریشه اش یکیه احتمالا..شبیه دبکه ی لبنانی و اینا..همراه با تیراندازی و اینا..شعراش تو خوزستان طنازانه هس و برای عروسیا اجرا میشه.
تو آبادان خرمشهر کمتر دیدم چوبی رو..اما تو شوش هست و اهواز و شهرای عرب نشین خوزستان. تو عراق هم هس طبعا..بین عربای ایلام هم رایجه..دیدم آهنگاش رو تو دسمال بازی لرا به کار گرفته شده جدیدا..مخصوصا جاهایی که عربا و لرا و قاتی شدن.
یکی از جدیدترینشون رو روتانا کلیپ نشون میده به اسم فرط الرمان اخدوده..یعنی لپهای انار شکفته شد..کلیپش مزخرفه کلا کاف مادر روتانا با این کلیپای بی ربطی که درست میکنه برای ترانه ها..
خود ترانه ی چوبی اینه. احتمالش هست ترجمه اش کنم.
فعلا میترسم نفس بکشم و درد بیاد سراغم..یعنی از ترس درد سرفه هم نمیکنم اما مبینید که نشستم در مورد چوبی براتون میگم.
سلونی قبل ان تفقدونی بابا.
صبح درد با تکانای شدیدی بیدارم کرد. وضعیت غیرقابل وصفی بود...پهلوی
چپم..پای چپم..زیر دلم..شکمم...نمیتونستم یه لحظه بند شم رو زمین..فقط راه
رفتم..بعد درد منتشر شد تو کل بدنم..بالا اوردم...نه یه بار نه دو بار نه سه
بار..چهار بار..وقتی درد میکشی منتظری خوب بشی..یعنی منتظری مرزی از درد رو رد
اگه کردی آرامش بعد از درد بیاد سراغت..نمیاومد..نمیتونستم برم درمانگاه مسکن
بزنم..مسکنهایی که میخوردم بالا میاوردم..زنگ
زدم به سال نبودش..چنگ زدم به دیوار..روی زمین کشیده شدم..خواستم گریه کنم اما درد
نمیذاش ..یعنی فرصت گریه نمیداد. ..بعد سال خیلی دیر اومد..مردا اینطور وقتا نمیدونن
چیکار کنن.
شروع میکنن غر زدن به آدم. نق میزنن. انگار تو مقصری حالا که مریض شدی..داد میزد
که میخوای بمیری؟..بمیر. اگه بشناسیاشون میدونی که منظورشون اینه که نگرانتن.
مردا خدای بتمرگن. بتمرگ و بشین و بفرمایی که همون معنی رو میده.
یه خورده هم میخواستم بمیرم اما دورنمای قشنگی از زندگی جلو چشمم بود... یکیاش
اینه که لاغر بشم و برم یه لباس فروشی و
سایز اسمال رو بگم بیاره و با افتخار تنم کنم و مثلا یه روز سر یه قرار خوب و شاد
برم و آدمِ قرار برام کنتاکی و سیبزمینی سرخ شده بخره.
یا با سال زمستون بریم یه جای برفی و من راه برم و دسم رو شونهاش باشه و ازش
بپرسم خیلی پیرم؟ و اون بگه برا من چوکولویی...
به خوردن ذرت کبابی هم فکر میکردم و نوشیدن چای پس از آن در جایی سرد و تماشای
جوونه زدن گیاها تو باغچه و سر به سر اونایی که باید گذاشتن..
دوس داشتم به چیزای مهمتری فکر کنم. سفرهای دور دست ..دیدن جاهای عجیب غریب اما
همینا دستم رو گرفت..به اینکه یه روز موهام رو روشن کنم..همهاش رو..روشن روشن..و
بدون آرایش راه برم و کون هر کی میگه موی روشن برای تو باید با آرایش باشه رو
پاره کنم..
یا یه روز مادربزرگ چاقی بشم که نوههام از سر و کولم بالا برن و سال حسودی کنه..و آدم ِ پیرم هم همچنان دعوام میکنه و مثل
همیشه زخمی .. اما من چون دیگه خیلی پیر شدم برای ناراحتی به تخمدان فعال دورهی جوانیم
حوالهاش کنم و همچنان دوستش بدارم..
راستی میخوام دماغم رو عمل کنم و لبام رو پف کنم..احتمالا..و شاید کمی برم
مثل زیبا سوزن بزنم گوشه چشمم و کنار لبم و ..دویست سال جوون تر به نظر برسم.
اینه که نمیخوام بمیرم فعلا.
بعد خوابم برد و تصمیم گرفتم وقتی بیدار شدم مذهبی بشم.
عنوان از جهت همین تصمیمه.
مادرم بم زنگ زد. گفت که زنها نوهی امامزادهی معروفی هستن..اون
سید کون گندههه که تو خواستگاری تو هم بود (سید ابوطیز، اینه اسمی که مادرم روش
گذاشته، طیز در عربی یعنی پشت) هم هس..دایی پسرهاس.
عروسشون حجاب کامل داشته..ساق دست و از این تشکیلات..چادر و اینا.گف ربع ساعت
بیشتر ننشستن..زیبا هم گفته که این خواهرمون با اینکه از همه کوچیکتره از همه
بزرگتره:) بچههامون رو نگه میداره..آشپزیاش خیلی خوبه..یه زمانی هم خیلی چاق
بوده حالا که مادرم مریض شده و این در پی کمک به مادرمه لاغر شده..بعدش هم ما چاق
میشیم بعدا.
باید به خودمون افتخار کنیم...مادرم شاکی بود که چرا با اینکه بش گفتم چیزی نگو
نشست اینا رو گفت.
عصبانی بود که چرا زنها چیزی نگفتن..دخترا گفتن انگار خوششون اومده..پدرم برای
اولینبار موقع خواستگاری دختراش روانیباری درنیورده و احساس نکرده دارن دخترش رو
میبرن جلو چشمش بکنن...بلکه حتی شوخی میکرده با خواهرم و عوضش مادرم قاتی بوده.
خواهرم میگف اگه زن چادری خواستن چی؟ گفتم به خود پسره بگو چادری نیستی اما حجابت
خوبه:)))) یعنی ببینید آدم رو وارد چه جریاناتی میکنن.
مادرم گفت کی میای؟ گفتم برای تولد نانا شاید..امروز نوبت گرفتم برم دکتر. این رو
به مادرم نگفتم..
قلوب العاشقین
موسیقی صوفیه: الشیخ احمد التونی
منم دلم میخواد گاهی از این آدما داشتم اما من آدمام رو خراب میکنم..بلد نیستم کاری کنم که دوستم داشته باشن. بشون آویزون میشم عین بچه..اونقدرا دوستشون دارم که دیگه میخوان از دستم فرار کنن.