فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم


وقتی سرجاده می ایستادم و رو جدول مینشستم از خستکی رو زانوم می نشوندمش که ماشینا بایستن برامون..فکر میکردم اگه راننده ببینه بچه دارم دیگه نمیخواد لاس بزنه..یعنی من مادرم و شوهر دارم:)

چرا عشقم نباشه؟

هست.

یه فیلم دارم ازش مال اول دبستانش داره ساندویچ تخم مرغ میخوره بی دندون میگه خانمشون گفته برید خونه ببینید مادرتون کورکودیل پخته وسط خوردن میگه مامان گئجه با تخم مرغ مزه اش یه جوریه.دندون نداره و عین ماه حرف میزنه..
یه فیلمی دارم ازش عمدا شیشه عطر رو سر میده سمت نانای یه سال و نیمه که بزنتش...شیطون و آب زیرکاه...
یه فیلم دارم وقتی از ماشین پیاده میشم..و نانا رو از بیمارستان اوردم..آزانش گرفته بودم برگشته بودم..نانا بغلمه..خواهرم داره فیلم میگیره..از م در خونه میدوه..پیاده ام میکنه..میگه مامان کو زخمت؟..کو زخمت...میبرتم تو..تو فیلم میگه خوشکلترین نی نی دنیا

هنوز میاد پیشم درازتر از من شده میادخجالت میشکم که میچسبه بم..کمی فاصه میذارم بینمون و سرش رو میبوسم..
هنوز ریگو ریگو میکنه و پس گردنم رو میبوسه..میگه تپله..
خوب دوسش دارم. خیلی دوسش دارم.خیلی.
خیلی خیلی

سال میگه من میدونم یه مهر خااصی به بن داری

خوب دارم.آره دارم

سا به بن حسوده

اسم بن رو تو گئشیم گذاشتم عشقم

هر وت زنگ یمزنم بش سال یه چیزی میگه

بن امسال هشتمه و مدادرنگیاش رو دو روز بعد از زایمانم از نمایشگاه توب یمراستان خریده بودم..یه همچین اسبی بودم..دو روز از سزارینم گذشته آرایش کرده و عبا به سر با طلاهای خواهرم رفته بودم بیمارستان نانا رو چک کنن براش مدادرنگی خریدم از بیمارستان و کتاب داستان و کلس گشتم پرستار من رو دید گف تو پریروز مرخص نشدی؟ گفتم ها..گف اومدی نمایشگاه حالا؟ گفتم ها..بعد مامای بخش رو صدا کرد گف بیا..این رو ببوس.

من خنگ نفهمیدم چرا..حالا که مینا رو میبینم میدونم چرا...حتی یاد نگرفته بودم ادای مریضی دربیام ..هی به درد بی محلی میکردم فکر میکردم نباید دامن بزنم به درد

راستش خوب حالم حوب بود...خیلی خوب و سرپا بودم..غصه داشتما چون بابام حاضر نشده بد اتاق رو بم بده توش بخوابم و پذیزتیی بودم خونه بابام و هی مهمون میاومدبعد رفتم خونه زیبا مادرم هر روز ساعت هشت دختر خواهرم رو یاورد که سرم جیغ بزنه..زیبا سینو رو داش شش ماه..خونه گرم کثیف پر از مگس بود...خیلی کثیف و گرم..بعد دیگه نانا که ده روزش شد گفتم نمیمونم برگشتم خونه ام..بن کلاس اول بود..روز اول مدرسه که ده مهر بود فرار کرد نانا رو تو پتو پیچوندم و وقتیاز مدرسه زنگ زدن نیستش..آزانس گرفتم و تموم مسیر گریه...گفتم لابد افتاده تو دره..بعد دیدمش با فرشاد دران برمیگردن سال رف بزنتش من گفتم ولش کن..عزیزم بن

من خیلی تو رو دوس دارم..از همه ادمای دنیا بیشتر

یه دلیل غم دیگه هم دارم که برای خوددرمانگری هم میگگمش.

داشتم وسایل نان ا رو مرتب میکردم مدادرنگیای مهدکودک بن رو دیدم..از اینکه هنوز نگه شاون داشتم واستفاده میکنم زاشون گریه کردم چون سال بم میگه ولخرج اما نیستم.
یعنی خوب به تخمم که بگهولخرج اما غمیگن کننده بود.

یه سال که فهمیدم سال با ع دوسته ..پنج روز از اتاق بیرون نرفتم..تقصیر خودم بود از سل بت ساخته بودم. سال آدم بود ..بعدش خوب شدم کم کم..سال رفت برام ماژیک خرید..یعنی من رو برد لوازم التحریر فروشی یی که یانجا دوست دارمب رام ماژیک خرید.. نوک تیز..فایبر کستل دوزاده تایی..بعدش باز برام ماژیک نوک پهن خرید..
از روی  مجله دوست بچه ها نقاشی میکشیدم..کنار ها رو با ماژیکیای تیز میکشیدم پهنا برای رنگ آمیزی..

واقعا خوب شدم..حالم خیلی بهتر شد

دیروز ماژیکا رو دادم نانا بالاخره...البته خودش رفته بود برداشته بود و دراشون رو گم کرده بود و خشکشون کرده بود..منم گفتم دیگه این ماژیکا رو نمیخوام بردار برا خودت.
برشون داشت و گفت دوسشون دشاتی مامان؟ گفتم آره اما برشون دار.
فکر کنم دلیل غمم این باشه هم.

اما خوشحالم که مثل فیلم رقصنده در تاریکی غمگین نیستم. نه اون غم دیگه برام زیاده

و مثل نگاه اخر فیلم تعطیلات روم

و مثل فیلم آقای هیچ کس

و غمگینم مثل فیلم درخشش ابدی...
مثل کشنده گی غم تو این فیلم و کمدی بودنش..

غمگینم مثل صدای مورگان فریمن.به همون اندازه مهربون و غمگین و آروم

غمگینم مثل اینکه هنرپیشه ی مورد علاقه ات خودکشی کنه.
اسمش یادم رف.

اون فیلمه رو بازی کرد که زنش توش خودکشی کرده و خیای گریه دار بود..خیلی..یه پسر هم توش بود..پارسال خودکشی کرد..همی میتونه خیلی بخندونه و هم خیلی بگریونه

غمگینم مثل نیاز به مردن

غمگینم مثل نرفتن به دانشگا

غمگینم مثل رفتن سر قراری که میدونی آدم توش دوستت نداره

غمیگنم مثل برگشتن از سر یه قرار.

دلم فیلم خنده دار میخواد. مثل فیلم گلهای شکسته. خنده داریش رو فقط خودم میفهمم. نگاه مرده..اینا.

غمگینِ خنده دار.

احتمالش هست خوب بشم.

دیروز رفتم گردو خریدم خواستم امروز فسنجون درست کنم عوضش افسرده شدم.


گودی کمرم رو چسبوندم به آسفالت گرم و خوب نشدم..دوتا مسکن خوردم.

درد دارم.

امروز خیلی درد دارم.

بم ساموئل بکت داده..امانتی فقط به نام خدای اولش رو خوندم.

من چیزای عاشقونه دوس دارم اما نه احساساتی. مثل قهرمانان و گورها اما خو غمگین میشم ازشون..مثل خدای چیزهای کوچک...کتاب خودکشی آورمه این کتاب.

وقتی بخوام بمیرم از غصه میخونمش بعدش میرم طرف بعد تاریک و تنها و خالی روحم دراز میکشم توش تا بمیرم.
اما نمیمیرم و تصمیم میگیرم دیگه نخونمش و باز میخونمش.
الان سالهاس دیگه نخوندمش
یه روز میاد میخونمش ومیبینم برام مهم نیس.


چرا مارک لوی رو خوندم تو زندگی

به سال گفتم بش بگو برام از اینا نفرسته خوشحال میپرم سمت گوشی یعنی یکی یادم افتاده بعد میبینم فرستاده کانت و دین.
الان دارم مشت میکوبم رو دسته ی مخملی مبل و میگم کانت و دین؟ دیوث؟ کانت و دین؟..در رو از تو قفل کردم.چون خودم میدونم چقدر ححال به هم زن میسم اینطور وقتا

که باش دعوا کنم و بش بگم کتاب روح هگل رو برای چی برام می‎فرستی. من بلدش نیستم.
احساس بیسوادی کنم کرمت میخوابه ر؟

چرا سال زنگ نمی‌زنه به ر و بده باش حرف بزنم؟

یا زود مرده

یا داستانای پر از خودکشی می‌نویسه

چرا از هرکی خوشم میاد بالاخره معلوم می‌شه خودکشی کرده

امروز خیلی غمگینم دلم یه خورده خودکشی می‌خواد.


نه تنها کسی دوستت نداره به هر کی هم می‌گی دوستش داری باورت نمی‌کنه.

چرا سال نمی‌ره..برو باید زنگ بزنم وگرنه می‌میرم از غصه. باید به کسی بگم پنجاه منهای یک چی می‌شه جوابش.

جای جواب گریه می‌کنم حالا.

شهرزاد پنجاه منهای یک چقدر می‌شه جوابش تو کلاس چهارم دبستانی بگو.

چون داشتی می‌ترسیدی یا داشتی غمگین می‌شدی.

مثل وقتی می‌ری پای تخته و دهنت مثل یه صفه سفید پاک می‌شه وقتی بت می‌گن پنجاه منهای یک چقدر می‌شه...و تو ماتت ببره..
ذهنت صفحه‌ی سفیدی بشه و از اون فضا و محیط بری. ندونی چقدر بشه چون اون‌جا نیستی.

مثل وقتی ظهرانه‌ای و زنگ اول ریاضی داری.

مثل داستانای مارک لوی.


مثل فیلم حبیبتی فاتن حمامه و محمود یاسین.

غمگینم مثل داستانای مارک لوی.

غمگینم مثل رمانای روسی.
مثل آناکارنینا.

معاملات اجتماعی بلد نیستم.

حقمه.
من سیاست زنانه ندارم.

پرسید چرا گریه می‌کنه گفتم گه نخور.

حالا سال رو صدا زدم و گفتم بم بگو عزیزم..دستش رو دور سرش چرخوند یعنی روانی.

سال داره می‌ره بیابون..بش زنگ زدن..اگه رف من می‌رم فترچه تلفنم رو میارم و به تنها شماره‌ی موجود تو زندگیم زنگ می‌زنم و گریه می‌کنم...خیلی گریه می‌کنم..می‌دونم فکر می‌کنه وقتی غمگینه میاد سراغم..خوب حق داره اما من دوستش ندارم..فقط چون روم می‌شه جلوش گریه کنم بش زنگ می‌زنم..الان ناهار خورده و داره به عربستان فحش می‌ده لابد.
وقتی گریه می‌کنم ..
حوصله ندارم بگم دوستم داره چون دروغ می‌گه فقط بگه عزیزم.