فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

سوزن سعاد و سال

برای سعاد هم‌خوابی معرف عشق مَرده.  معرف نفرت هم زدن. کتک خوردن.
حدفاصل و فضای بینابینی میان این دو وجود نداره.

امشب رفته بودم پیشش آمپولم رو برام بزنه. آمپوله از اون سوزن کلفتای ترسناکه. موادش هم قرصه باید حل بشه..باید خیلی کاربلد و دست درست باشه زننده‌اش که دردت نگیره. تو درمانگاه پرستارا و بهیارا فلجم می‌کنن از درد. سعاد چون شوهرش ام اس داره و هر شب تزریق داره ،حرفه‌ای شده.
تا سعاد قرص رو حل کنه و من به بهار یا طوری که خودشون صداش می‌کنن باهار بگم الان سوزن می‌ره زیر ناخنت و اون بترسونتم که وای خاله حالا غش می‌کنی از درد و احتمالا از سر اه من و چون واقعا اون‌قدر ترسیدم، سوزن رفت زیر ناخنش و خون اومد، دراز کشیدم..سعاد باهار رو زدش و رفت پنبه‌ی الکلی اورد و سوزن رو تمیزش کرد..دامنم رو زد بالا و پاهام رو دید و گفت بیرون رفتی یا خودت انجام دادی؟ گفتم خودم...گفت کی؟ گفتم امروز..گفت شوهرت دیده؟ گفتم نه..آمپول رو زد و من برگشتم رو به صورت...بعد دوید سرمه اورد و رژگونه. زدشون به چشمم و لپام و ابروهام رو کشید..ابروهام قوس شد..گفت های مثل إهلال العید...و خودش خندید.
- چرا اسپورت برنمی‌داری ابروهاتو؟ خو باکلاس‌تره

جای سوزن رو مالیدم که از الان سفت و سنگ شده بود و فکر کردم هیمبتچ..هر کی ندونه فکر می‌کنه بچه‌ی شمال ِ نمی‌دونم کجاس. اسپورت! ..ولک شپش و انگل نگیریم ازتون صلوات.
بشارت شپش رو غزاله دختر کوچیکه در بدو ورود بم داد: خاله شپش‌ها حمله کردن.
مادرش توضیح دد که حتی شمال تهران هم شپش می‌گیرن. خواهراش تو اینترنت خوندن.
انگل رو هم تلفنی فهمیدم دختراش دارن..فهمیدم خواسته سر داروخونه‌ائیه رو شیره بماله که ظرف اضافه بگیره نداده..باید دختراش پی‌پی‌ کنن بذاره تو یخچال بعد ببره نمی‌دونم کجا برای آزمایش.
ظاهر زندگی‌اشون تمیزه اما باطنا؟..سکوت.
گفتم فرمش عوض نمی‌شه..باید بتراشم بدم با رنگ و سوزن هاشور بندازن توشون که هم دوست ندارم..و هم دردم میاد.
گفت من که از وقتی تاتو کردم راحت شدم.
کشته من رو که تَتو کنم. زورکی ها.
آینه گرفت رو به صورتم: بد نبود...لپام زیادی سرخ شده بود اما به عنوان مامان ِ عباسی ..مامان محدثه یا کوثری که داره می‌ره عروسی ِ خونهِ صمدی خوب بود..از اونا که به هم می‌گن رضیه، امشب رضا ولت نمی‌کنه.
خودم از تصور سال که به خاطر این رنگا ولم نکنه خنده‌ام گرفت.سال رو سیب‌زمینی فروش تصور کردم..وقتی بیاد دنبالم با مزدا عروسی..ببینتم و بگه زن‌ها عین گه می‌مونن و ما مردا مگس...هی دوروبرشونیم.
نه ..نه..زود ضربه‌در زدم رو این خیال.
حرف برادر هم‌کلاسیم  به یکی از دخترا که باش تلفنی حرف زده بود..و مثلا این بش حرف قشنگ هم زده.

پیرن مشکی با طرح گشنیزای پاسور ..و سیبیلو..از اونا که سر پاسور دعواشون می‎شه و می‌گن تو تک دل من رو بریدی...کریم به خدا تو مسلمون نیستی.
..نه نه..سال برای این تصویر زیادی لاغره.
پس چی؟
سال، ساله و پیرن سفید با طرح آبی کمرنگ پوشیده که من انتخاب کردم..مثلا کارش هم اینه که سیستم دست دوم می‌‎فروشه یا تعمیر می‌کنه:
تعمیرات ِ سال.
کامپیوتریِ بن.
اما نه حتما من یا نانا. اسم من یا نانا؟ محال.
بعد میاد دنبالم و می‌گه قشنگ شدی..می‌گم دستت درد نکنه..و گوشه شال رو می‌کشم رو صورتم.
می‌خندم از تصور عشوه‌ام. اصل ِ جنس.
زن هاشم فکر می‌کنه ذوق دارم از عملکردش روی صورتم برای همین می‌خندم. می‌گه خواهر؛ شوهرت این‌طوری دعوات نمی‌کنه بری بیرون؟ از شدت اغواگری یعنی.
می‌گم چرا..اما من محلش نمی‌دم.
می‌گه خوب می‌کنی....دیگه خدا عالمه خوشش بیاد یا بدش.
یا می‌زنتت امشب یا می‌...
نگاش می‌کنم.
باز رودار شد زنه. بش می‌گم حوله برو برام بیار جای سوزن درده.
الکی.
می‌گه شهرزاَد!  جان دوتا دخترام دوستت دارم..هاشم می‌گه هر وقت زنِ سال رو می‌بینی حالت خوب می‌شه..غصه‌هام فراموشم می‌شه.
می‌گم منم.
تا بره حوله رو بیاره به خودم نگاه می‌کنم..
سال در می‌زنه می‌گه برات زد؟ می‌گم ها..می‌گه خو بریم؟ می‌گم بیا نگام کن..میاد جلو..می‌خنده..می‌گه خوبه..شبیه اینا شدی.شبیه خودشون...می‌گم:
- وووووی ..مونه دوس داری؟!

- می‌گه مو؟ هااااا ...تونه دوس داروم..عاشقتوم.
می‌گم زن هاشم می‌گف یا می‌زنیم یا نمی‌زنیم...تو گوشش می‌گم یعنی چی مورد دوم. ابرو بالا می‌ندازه :
مو خیلی نِزدِنه دوس داروم.
نگاش می‌کنم. می‌گم: مو خیلی زدنه دوس داروم..و می‌زنمش و زن هاشم با حوله میاد وقتی می‌بینه دارم سال رو می‌زنم می‌گه یاالله. سال زیر لب می‌گه  وایسا شالم رو درست کنم و من جلوی خنده‌ام رو می‌گیرم ..سال می‌ره و زن هاشم می‌گه چرا می‌زدیش؟ از حالا شروع کرد نه؟!..ذوق داره حرفش....در ادامه‌ی حرفش می‌گه منم هاشم عاشقمه.
چیزی ندارم بگم و حوله رو می‌ذارم جای سوزن.
لازم نبود اما حالا گرماش خوبه..کاش می‌رف بیرون بخوابم.

سعاد علیه رژیم

بسته‌ی رژگونه رو دادم دست زن هاشم. گفتم برای زیبا از اینا گرفتم برا تو هم گرفتم ببین خوبه. نگاش کرد: چه باکلاسه رنگاش..خیلی قشنگه..بعد دوید برام ظرف خیارشوری که برام گذاشته بود کنار رو اورد.
- بیا خواهر خیارشور انداختم گفتم دوس داری.
فلافل درست کرده بود گذاشت جلوم. برداشتم یه دونه. خوب بود.گفت مثل مال شما نمی‌شه. گفتم خیلی خوبه. خوب کردی سیر و پیاز نزدی زیاد..خود نخود دل‌درد میاره.
برای من فلفلش کم بود اما نگفتم.
گفت باز بخور..یکی دیگه برداشتم و تا سرش رو برگردوند انداختم تو کیفم. اگه بگم رژیم گرفتم شلوغش می‌کنه بعد ممکنهوسطش  لاغر نشم و عوضش ضایع بشم.گفت خوردیش؟ گفتم ها. گفت نوش جونت و چهارپنج‌تا گذاشت جلوم..اگه قسم و آیه بخورم که میل ندارم محاله دس از سرم برداره..سه‌تاش رو گذاشتم تو جیب ماکسیم.
دوتا موند..برگشت و گفت بازم بخور..
گفتم دیگه جا ندارم چربه زود سیر شدم.
گفت نوش جونت..قوی کن خودت رو. یه خورده لاغر شدی..گفتم ها..از هواس...لرها به این هوا می‌گن زن زشتو. یعنی زن رو زشت می‌کنه.
گف والا راس می‌گن..نه معلومه سرده نه معلومه گرمه..همه‌اش هم خاک می‌ریزه رو سرمون...برم برات کاستر بیام شکر و نشاسته و شیر چرب داره..لاغر می‌شی کی به بچه‌ها و شوهرت برسه..حالا بچه‌ها هیچی ..شوهره مهمه و خندید...
- اگه بش نرسی می‌ره جایی که بش برسن.
از اون لبخندهای آره حق با توئه زدم و فکر کردم کاستر رو کجای دلم بریزم حالا سُعاد.

وقتی بتون می‌گم لاغر می‌شم لاغر می‌شم. روزی یک ساعت پیاده‌روی با سرعت چهار..مواظب خورد و خوراک بودن..یک جوری رژیم.
امروز رفتم رو وزنه..تو همین چند روز هم کم کردم.
تا اون‌جا که بتونم ادامه می‌دم.

 همه پیاده شده بودن. من نشسته بودم ترانه‌ای که دوس داشتم رو بشنوم و برگشتم به نانا نگاه کردم که یه دل سیر گریه کرده بود چون می‌گف مسخره‌اش کرده بودم. بش لبخند زدم و ..اون محل نداد و رفت. من برگشتم به ترانه گوش بدم..
بن اومده بود خریدای تو ماشین رو ببره تو.
گفت مامان وقتی برگشتی به نانا نگاه کردی، خیلی خوب بودی..شکلت خیلی خوب بود.
صداش آروم و لحنش مردونه بود. مثل وقتی سال ازم تعریف می‌کنه یا یکی از برادرام. گفتم قربونت برم عزیزم..دکمه‌های پیرنش باز بود و تو گردن زنجیری انداخته بود که پلاکی  شبیه سرخپوست داش...زیر لپم رو ریگو ریگو کرد و با بسته‌های خرید تو رفت.
چیزی نداشتم بگم. فقط به شب نگاه کردم.

جی‌میل‌ها رو و یاهوها رو حذف کردم.
یه مدت برای ارتباط مریضم..وقتی می‌نویسید و کم یا کسل جواب می‌دم یا نمی‌دم خودم ناراحت می‌شم..خوب شدم یا بهتر باز می‌ذارمشون.

اگر برام از قسمت پیغام‌ها و تماس با من چیزی بنویسید چون جی‌میلی ندارم توی همین وبلاگ فقط می‌تونم جواب بدم.
امروز زرین نوشته خوش اومدی خواهر جونم.
خوشحال شدم.
ممنونم ازش.

بعدازظهری  دل‌گرفته‌اس. با بوی آش توی خونه...بوی ترخون توش شبیه بوی شیرازه..مادرم شیراز رو دوس داره. منم دوس دارم..مادرم شاهچراغ رو دوس داره، منم دوس دارم. یه عکس داریم من و مادرم و بابام  شاهچراغیم..بابام بلندم کرده من لباسای قشنگی تنمه..جنگ بود و بابام برام بهترین لباسا رو می‌خرید..پدرم و مادرم و من یه سر و گردن از بقیه‌ی آدمای توی عکس رنگی‌تریم پدرم پرن سبز زیر کت بلوطی پوشیده. حاشیه‌ی زرشکی پیرن ژرژت مامانم از گوشه‌ی عباش بیرونه...مامانم لاغر و سبزه‌اس..بابام جوون و سرخ و سفید و من سبزه انگار دختر بابام نیستم..انگار دختر دایی‌ام هستم..یا پدرم فقط شوهر مادرمه نه بابام...یه چیز قرمز رنگی رو سرمه..گوشه‌ی دسی که از پشت سر بلند شده یا چی..بچه که بودم فکر می‌کردم بادکنک باشه.
حالا بوی آشی که می‌پزم من رو یاد اون عکس انداخته..سال گفت بریم اصفهان؟ من فکر نکنم بتونم اصفهان زندگی کنم...نمی‌دونم چرا. اما شیراز می‌تونم. اونم نمی‌دونم چرا.
الان تو فضا تکیه می‌دم به بوی آش ترخونم و می‌خوابم.
درد تو بدنم عین سم منتشره.. دلم می‌خواد مامانم بیاد پیشم و رو پاش بخوابم و بگه تب داری؟ بعد جواب که ندم  دس بذاره رو پیشونیش و بگه نه..مثل منی تو.
 بخار آش انگار چادر بشه و گرمم کنه..داغم اما سردمه..دلم می‌خواد گرم شم..قره‌قورت رو حل می‌کنم تو آش..اگه مامانم پیشم بود براش یه کاسه می‌بردم.
 زیبا می‌گه گفته شهرزاد همه چی رو خوب می‌پزه. به دخترا گفته وقتی غذا می‌پزه آدم دلش می‌خواد خودش رو غذاش پرت کنه..زیبا گفتش که مادرم غمگین گفته من که هیچی بش یاد ندادم..خودش یاد گرفت.

راس می‌گه چیزی یادم نداد. هیچی. اما شبیه‌ام به‌اش..بدون این‌که  خودش چیزی یادم بده شدم نسخه‌ای از اون که هر چی سنم بالاتر می‌ره شبیه‌تر می‌شم بش...

***

بم گف عصرای پاییز دلت می‌گیره؟ گفتم نه و دروغ می‌گفتم. گفت من دلم می‌گیره..دلم می‌خوا برم صحرا..دریا.

گفتم دریا که آدم رو غمگین‌تر می‌کنه. خوبه آدم بره صحرا..سکوتش رو بشنوه...وقتی بش گفتم چشمات رو می‌بندی و صدای وزش باد از این گوشت وارد سرت می‌شه و از اون گوشت رد می‌شه  سرش رو اورد پایین یعنی که این رو خوب می‌دونه. گفت می‌دونم..می‌دونم.
رفته بودیم روستاشون..دور از خونه‌ها روی سطل برعکسی نشسته بودم و چشمام رو بسته بودم..سکوت بود و عریانی..هیچ چیز نبود..خالی..از دور خونه‌ها و نخلا بودن. این‌جا و اون‌جا بوته‌های شفلح روییده بود..
خونه‌های بلوکی داییم و عبّاره‌ی روبروی خونه و نخلا..داییم اینا رو دوس دارم. دخترای داییم انگار خواهرای منن شبیه منن یا من شبیه‌اشونم..نمی‌دونم..
مامانم نشسته بود پیشم روی گل‌های خشک زمین..
- تو آرومی الان ...اما من خاطره‌های بد دارم از این‌جا.
می‌دونستم.
باد وزیده بود و گفته بود یه عطری اومد، نه؟

من نشسته بودم رو زمین پیشش.
گفت این بوی توئه..بابات می‌گه هر وقت شهرزاد رو بالشم بخوابه بوش می‌مونه رو بالش...گفتم بابام در مورد تو هم این رو می‌گه. خندیده بود و دس گذاش رو دهن. دندونش افتاده و روش نمی‌شه بخنده.
من خندیدم گفت تو برای سال حیفی.
این رو طوری گفت که انگار بگه چاره‌ای نیس. اگر هم باشی کاریش نمی‌شه کرد. همینه که هست. این رو نمی‌گفت که بگه سال بده یا ببردش زیرسئوال می‌گفت چون می‌دونست می‌دونم داره از چی می‌گه و برای چی.
می‌خواستم بش بگم تو هم برای بابام. تازه خیلیا هم فکر می‌کنن بابام برای تو و  سال برای من.
نمی‌‍شد. بابام بود.
وقتی چیزی نگفتم  خودش گفت مرد خوبیه..خیلی پسر خوبیه.. خیلی دوستت داره.
دلم می‌خواست ازش بپرسم تو چی؟ دوستم داری؟
روم نشد.

می‌دونستم داره.
مثل سال که می‌دونستم داره.
و بابام که می‌دونستم خیلی دوستش داره.

جای بابام خوابیدم...تو مسیر ...زیر پتو قایم شدم ...ممد رد میشه

سلام عمو.

میدونم میدونه منم.

چرا نمی ره ؟

مادرم زیر لب داره میگه روغن حیوانی رو زن ممد از کون آقاش اورده...

سال و ممد میخندن سرداماد جدید ....ممد چاااااق شده ...فعلا دارن غذای زیبا رو دس میندازن.


ممد داره لاف خوردن بچه هاش رو میزنه. بزرگه تو روغن حیوانی تلیت میکنه..

خوشحالم براش.

ممد اومد.

پدرم  در بسته ی قرص نعناع رو منگنه کرده...همون که براش اوردم.

دیشب داییم رو بردیم روستا....تموم مسیر باش د. مورد دریا حرف زدیم...در مورد کشورهای خلیج حرف زد...

برگشتنی مر زر بانی گرفتمون...ماشین رو زیر و رو کردن...شاید چون تو مرزه ...من دامن بلوز تنم بود و یکی اشون شبیه سردار سلیمانی بود ...سال گفت حالا می برنت ....بازوها رو انداختی بیرون اون شوخی میکرد من جدی ترسیده بودم.

دیشب خودم رو از ممد قایم کردم وقتی همه دخترا رفتن بش سلام کردن و.من نرفتم بلند شد رفت.

با سال باز صمیمی شده

انشالله پاش باز نشه باز به خونه ام.

پوتو دوستم داره بابام با تعجب میگه نگا کنید چه خودش رو روی شهرزاد پرت میکنه

نانا سرما خورد.

یه جور حس معلق تو هوا.

توافق که صورت گرفت جعبه ی شیرینی رو شد...

تو ماشین بوده.

ممد دعوا کرد...داییم جلوش رو گرف نزنه.

 سید بلند شد بوسیدش.

با سید بودنشون منت گذاشتن سر ملت

خوشم میاد از بابام دمش گرم روی همه‌اشون رو کم کرد سید مید سرش نمیشه.

شستشون گذاشتن کنار

دعوا سر سکه اس ...شدید.

بابا  خو بخاطر عید سادات حداقل یه نقل می اوردین

دعوا سر سکه اس.

یه فوج آدم اومدن یه جعبه شیرینی نیوردن

بخاطر شب عید خو...

عجیبن اینا.

مرحله ی اول رد شد

حالا پشت قباله ....

ممد و شوهر خواهرش و دایی ام و سال و بابام ...زنها اومدن این ور 

حوصله ندارم بر م...پچ پچا شروع شد

چند دقیقه دیگه شاهد دعوا خواهیم بود

تو آشپزخونه ام...مسءول چای ام...بوی قهوه و هل ....النگوها ی زیبا رو برداشتم و تک پوشام رو دادم ...شیرین می گن به مادرم بگید اینقدر حجابش رو سفت نگه نداره چ خبره مگه

سال میگه همیشه اینطوری آرایش کن

بابام میگه پوتو بت آویزونه شهرزاد  ....


حالم از روز شنیدن خبر مکه گرفته ...ته دلم یه غم بزرگ هس ...دوتا از آدمایی که می شناختم دیگه برنگشتن .

امروز قطعی شد که یکی اشون فوت شده.

اووووووف حس و وقت خوبی برا عقد نیس انگار

نمیدونم


دارم می رم انگار نه انگار برا عقد و فلان

زیبا زنگ میزنه ترشی لوبیا برام بیار

سیاه دونه هم.می خوای؟

دستت درد نکنه

راستی سبزی بگیر از زن همسایه اتون برام پنج خورش چهارتا قلیه...

شنبلیله چی؟

نه خودم خشک دارم

یعنی اینقدر مناسبته مهمه برامون.

به من گفتن افسرده به نظر می‌رسم..نبودم فقط از ساعت شش صبح مشغول کار خونه بودم..و ساعت یک ظهر بلند شده بودم رفته بودم مطب و یک ساعت لخت و عور زیر کولر لرزیده بودم و می‌شنیدم کهفولیکول توی  تخمدان چپ زن جفتی آزاد شده و فولیکل  شاده  و سرخوشه و بدن من سرشار از فولیکول و فعاله اما بی‌حاصل..هورمونای زنانه بالا...چسبندگی اعضای داخلی بدن به هم شدید..تا شش ماه باید هورمون رو مصرف کنم باز..آمپولا دونه‌ای هفتصد بودن..که شرکت پولش رو نمی‌داد..انگار عمل زیبائیه مثلا..بیمه‌اش نمی‌کرد..جراحی نمی‌شم تا پنج سال دیگه حداقل..و به بسته‌های کاندومی که برای ورود لوله‌ی سونو به بدن زن‌ها همون‌جا بود نگاه می‌کردم و یاد یه داستان افتاده بودم که اسمش تجاوز قانونی بود.
به دکتر گفتم بله افسرده‌ام و دکتر گف باید روانپزشک ببینم.
حتما همین‌کار رو خواهم کرد دکتر.
جدی دکترای زنان شوهر دهم رو به عقدم دراوردن بس که گفتن بلند شو برو روانپزشک...یعنی واقعا من افسرده و اینام و خودم خبر ندارم؟
از هر کی پرسیدم..گفتن خوبی...فقط روند بیماری و مزمن بودن درد خسته‌ام کرده...خوب برم روانپزشک چه بکنم؟ از اون تختا حتی نداره که روش دراز بکشی  و حس کنی تو فیلمی.

دیروز باز دکتر تصمیم گرفت که به سال بگه من افسرده‌ام. ..هستم یا نیستم بعدش سیب‌زیمنی سرخ شده و کنتاکی خوردم..به ظنرم رسید وقت کمه و زندگی کوتاه..کی صبر کنم زیدی برم داره برام چی چی بخره..سال که دوس نداش..خودم رفتم خریدم..بسته به دس نشستم تو ماشین خوردمشون و سال گف بش بدم..جا داش بگم تو که فست فود دوس نداری..اما انسان وارسته‌ای هستم.
چندتا پر سیب‌زمینی و دو سه تا گاز از مرغ دادم.
خوشحال بودم فقط برای این‌که غمگین نبودم.
توی مطب شنل پاره‌ رو تموم کردم که داستان سیاه و سردی بود و شب‌های روشن رو شروع کردم..بی‌لباس رو تخت در ساعتی که منتظر دکتر بودم و از سرمای کولرغول اتاق سونو و نمی‎‌دونم چی می‌لرزیدم کتاب رو تا جایی بردم که مرد توش خیلی وراجی می‌کرد..به زنی که بغل دسم بود و بین‌مون پرده بود گفتن تخمدان چپش دو فولیکول داره از امشب یه شب در میون نزدیکی کنه..
با صدای لرزان و اشک شوقی که من تصور می‌کردم و نمی‌دیدم پرسید از امشب؟ گفتن بش آره..گفت چشم.
تا این حد حرف‌گوش‌کن.


یه پنکک بود.
سال برش داش و گف نمی‌خوای ازش؟
وقتی تازه ازدواج کرده بودیم. زن برادر بزرگه‌اش رفته بود از تهران یه دونه از اینا خریده بود..به قیمت حالا شاید دویس سیصد. گریمی بود...حالا بگو صد و پنجاه..من با حسرت نگاه می‌کردم اون موقع و ساعت‌ها برای سال از مزایای اون پنکک می‌گفتم..اون‌قدر که برای اولین‌بار تو زندگیش دقت کرد به مارک یه وسیله آرایش و تا حالا تو ذهنش مونده..دیدم پنکک رو..می‌خواسنم چی‌کار؟ هیچی.
می‌تونستم بخرمش حالا و نخریدمش..گریم برای چیمه؟ مو که از پاکی دلوم چی آسمونه ..گریم برا چیمه.
خواستم از مرده بپرسم این پنکک گریمه؟ گفتم گُریمه؟
سال به روم نیورد اما دیروز که رفتم دکتر تموم مسیر یادم می‌اومد و می‌خندیدم و سال می‌گف به خودت رحم کن حداقل..گفتم اخه خیلی ژست کاربلد گرفته بودم..هر وقت تصمیم می‌گیرم خیلی حرفه‌ای به نظر برسم می‌گم گُریم.

رو دفتره نوشتن: دفترِ کل.

کُل یعنی منم:)

سال امروز می‌گف ولک دیگه لپتون رو ننداختی دور؟!...گفتم پولا دس منه یا نه؟! من می‌دونم چقدر میاد تو خونه و چقدر باید ازش بره بیرون..می‌گف یعنی این‌قدر بدبخت شدیم؟..گفتم دوتا بچه مدرسه‌ای غیرانتفاعی داری..پول سرویس....قسط خونه...بابات خو داره می‌دوشدت و فکر نکن نمی‌دونم..این ماه دویس تومن دادی..
گف شهرزاد ول نمی‌کنه..
تو دلم گفتم خودم یه جوری ترکش بدم..صبر کن فقط...نه اون رو..کار به اون ندارم. مشکل این‌وره..باید طرف خودم رو اصلاح کنم..وگرنه کی بدش میاد پول بریزن تو جیبش اونم بره با زن‌هاش بخوابه.

یه سر چاقو بود سرامیکی هر کدوم دسه‌اش یه رنگ..خیلی باحال..بعدا اینا رو می‌گیرم..اسنک‌ساز..همه چی بود...فقط باید پولام رو بذارم رو هم..دیروز سال میگف روی زیبا رو سفید کردی جدیدا...
حتی به زیبا گف می‌دونی هر چی حتی پول بنزین رو می‌نویسه تو دفتر..زیبا انگار مسابقه‌ای رو باخته...گف  آقا نگفته بودی..به منم یاد بده.
گفتم پَ صبر کن تا یادت بدم. مِی کی یاد من داده؟ خودت برو یاد بگیر.

وقتی رسیدیم خونه ظرفا رو روی هود چیدم و سال رو بغل کردم و فک کنم هزار بار پریدم. سال گف اگه این‌طوری ادامه بدی لاجرم لاغر می‌شی.

لنز چه رنگی خوبه؟
می‌ترسم کور شم..یه بار گذاشتم..لوله شد رف زیر پلکم..بس که چشمم رو می‌مالم من. چه رنگی بذارم؟ سفید؟
چش سفیدیم کمه آخه.
زیبا گف بیا لنز خاکستری بذاریم..واخئا؟!خوبه؟شایدم سبز..نه.
آبی..نه نه.
پس چی؟
خَ‌وه‌ای.
زیبا می‌گه پولات رو جمع کن بریم دماغ ببریم. رو ز به روز مصمم‌تر می‌شه..اما اولش باید لاغر بشم..وقتی صورتم تو رف دماغم تو چشم میاد بعد می‌رم می‌برمش..و لب پف می‌کنم..صورتم هم ممکنه بیفته می‌رم سوزن می‌زنم..فقط از یه چیز خیلی می‌ترسم..یعنی خیلیا..
کاری که زیبا می‌خواد بکنه و می‌ترسم حتی بنویسم چی.

یه مداد زردی دیدم به مرده گفتم إی سی چنه؟ گف کومِش؟ گفتم همی إی..گف تاتویه..هم خط چشم هم تاتویه..گفتم برا تو چشم هم می‌شه؟ گف نه، نه خوبه برا تو چشم..گفتم پس دیگه هیچی..
اما تو دلم موند. با زیبا رفتیم احتمالا تصمیم می‌گیرم بخرمش یا نه.
خط چشمش مثل ماژیک بود برای زیر چشم خوب بود..
خواستم لنز هم بخرم..سال با کتک بردم بیرون.

برا آقام قرص نعنایی گرفتم..مادرم یه قندون مثل مال خودم که دوس داره..تمر هندی و لیمو عمانی و دارچین و سس تند و اینا...هُورت هم گرفتم..همه رو با هم شستم..عین پرچمای خوشحال رو طناب می‌رقصن..رنگ رنگی...هر کدوم یه رنگ...آدم روش می‌شه در مورد بنویسه( با فشار روانی البته) اما روش نمی‌شه دیگه عکساشونو بذاره.
ژسته.

بس که بلند زدم تو صورتم و گفتم ووووی بِرا مادرم کرم نگرفتم..مرده شنید..و گف احترام مادر واجبه.
برا خودم روغن بدن بچه‌ی جانسون گرفتم..خیلی خوبه از لوسیون و فلان بهتره..به خورد بدن هم می‌ره..بعد نررررم و خوشبو..بوش مثل بوی نی‌نی‌یه.شایدم برعکس اما خوبه.
دیگه خواستم اودکلن مکسی بگیرم که عهد بوقیه اما من دوس دارم ولی گفتم دفعه بعد..چون نمی‌خواستم پول کم بیاریم..از وقتی پولا اومده دستم بهتر پیش می‌ره اوضاع..کم نمیاریم..حتی وقتی قسط می‌دیم..تازه حالا صبر کنید یه وقت النگو هم می‌گیریم جیرینگ و میرینگ عکسشم می‌ذارم بگید ها به إی می‌گن زن.

رفته بودیم تو مغازه آرایشی..به مدره گفتم کرم‌پودر داری؟ مکس فکتور؟ دیده بودم دس زن هاشم. انگار خوب بود..گف بعضش رو داروم. گفتید یعنی به ازش..بهتر از اون..یه چی اورد..گف بذار رو دستت. گذاشتم..گف صورت رو به شُدَت یه دس می‌کنه...دیگه من گفتم من تو زندگی غیر از این چی می‌خوام؟ این‌که به شُدَت یه دس شم..یا مرگ یا به شُدَت...بردمش..حالا اگه به شِدَت بود نمی‌خواستم..اما شُدَت بیاد و من بگم نه؟ از این جرات‌ها دیگه ندارم.
بعد یادم اومد زیبا گفته بود یه سر کرم‌ها هس چند رنگه عین آب‌رنگ هر جات رو یه رنگ می‌کنی باشون..به مرده گفتم داری؟ گف ها آرایشگر یه خط می‌زنه صد تومن می‌گیره تو از اینا بردار یه خط بزن و از خودت هیچی نگیر..به زیبا زنگ زدم گفتم إی‌خِی؟ گف چند و فلان..گفتم این‌قدر گفت بگیر..گفتم مداد ابرو هم داره و رژ‌گونه و اینا..گف باش دستت درد نکنه..منم اون کرم به شُدت رو گفتم دیگه نمی‌خوام از این چن رنگه‍‌ها برداشتم..حالا زیبا قراره د یادم بده چطور هرجام رو یه رنگ کنم.
هر جای صورتم رو..برا مادرم کرم نیوآ بردم آبی از همونا که همیشه می‌خواد..مرده گف این کرمه برای مادر مجانی...احترام مادر واجبِن.
باید برم به مادرم بگم...خیلی می‌خنده لابد.

ایست هم گرفتمون....انگار قاچقچی باشیم حالا..ماشین رو گشت..فقط ظرف و ادویه بود...دو تیکه ظرف بود همه‌اش..بعد نگام کردن من داشتم از سمبوسه‌های مرد بنگلادشی می‌خوردم جلو نشستم بود عبا رو گذاشتم رو سرم ..به  سال گفتن برو حاجی..
مام رفتیم و من داشتم فکر می‌کردم ظرفا رو با چی افتتاح کنم.


برگشتنی عروسیم بود از خوشحالی..صد بار گفتم بایست نگاشون کنم.

برای زن هاشم یه جعبه رژگونه گرفتم..خیلی خوبه بام...گناه داره زنه..دوستم داره...خوشحال می‌شه فکر کنم. رنگاش باکلاسن

زنگ زدم به زیبا گفتم چی خریدم.. از خود بندر تا خونه حرف زدیم:) برا خودشم هم کرم و مداد ابرو و سایه خریده بودم.برای تولدش و این‌که فوقش رو گرفت..
گفتم به کسی نگو..این یه رازه. بچه که بودیم بش می‌گفتم این یه رازه..هر چی بود می‌گف باش قول...مفصل پرسید ..گف شاید خودش هم بیادیه ماهی‌‌تابه بخره...گفتم پولش رو می‌دم بش بخره بعد پسم بده که پولام رو جمع کنم دفعه بعد بشقاب بخرم...و از این کیفا که قاشق دارن..و اینا.
گف پول ظرفا رو تو دادی یا سال؟ گفتم سال...گف اوفییی‌ش.


سرامیک و عرشیا

رفته بودیم بندر..به سال گفتم ترون ظرف استیل خریده..گف حالا خیلی می‌پزه؟ گفتم بدجنس نشو می‌پزه..کم‌تر از ما ولی اون‌طوری نیس هم که دس‌نخورده بمونن..گف ها هفته‌ای یه بار لابد..همه‌اش خونه پدر احسانه که..گفتم خو دیگه..حالا چی‌کار داریم به این حرفا..ظرفاش استیله...
با ترون اصلا خوب نیس نمی‌دونم چرا. با عالیه بهتره. دلم برای ترون می‌سوزه..تو دلش هیچی نیس..حسوده خیلی اما این چیز مهمی نیس چون منم هستم اما ته دلش برای کسی دشمنی نم‌خواد فقط زیاد پشت سر دیگران حرف می‌زنه..
در کل آدم بدخواهی نیس اما خرده‌شیشه زیاد داره...بعد ایستادیم و گفت ظرف می‌خوای؟ گفتم داری؟ گفت می‌خوای؟ گفتم ها ولی استیل نه..سرامیک می‌خوام اما گرون‌تره..گف بریم..من رفتم کندوره‌ها رو دیدم و اون با دوستش که چند ساله می‌رم پیشش ظرف‌ها رو قیمت می‌کنیم حرف زد..بعد صدام زد رنگ رو انتخاب کنم..سبز بود، سفید استخونی و سیاه.
سیاه که اصلا...سبز هم خوبه بد نیس..سفید استخونی هم یاد بیمارستان می‌ندازتم..صورتی رو برداشتم.
ها جون به جونم بکنید بازم صورتی‌پَسندم:)
حالا باشون غذا می‌پزم و احساس می‌کنم از اینا زن‌هام که موهاشون زرده و پسراشون رو صدا می‌زنن: عرشیااااااا ..
خو بعد چی؟
هیچی همین. عرشیاااااااااا.

زیبا می‌خوا کت دامن بدوزه. دوس ندارم. چیه بیزنس‌وومنیم؟ کت دامن مال مجلس زنونه نیس..شایدم هم باشه. اما من دوس ندارم. احساس ناظم بودن و شق و رقی می‌کنم.
نوچ...زن باید حریر باشه..سلیس.
برای مادرم یه مشکی طلایی از همینا می‌خرم...شبیه هم می‌پوشیم ما.
اون آخریه رو آستین حریر می‌خوام ازش..از سرشونه شروع بشه آستیشن. یقه‌اش هم بازتر باشه..مشکی طلایی برای مادرم خوبه.

به سال رفته بودیم بندر.
لباسای مجلسی رو دیدم. به نظرم خوب اومدن. از لباس کوتاه و لختی پختی خوشم نمیاد. پوشیده و زنونه می‌خوام. یه جورایی جنوبی عربی. یه سفید دیدم و یه آبی مشکی.
همین‌طوری قیمت کردم قیمتا خوب بود. فک کنم اسمش کندوره هم هس.
این‌جا نه اون عکسای اولی..اون مجلسیا ازش هس. شبیه مشکی و سبزه و سفیده خواستم..یه سفید انتخاب کردم..یه زردش هم بود عالی..اما رنگش کمی هندی بود..
در کل از اینا می‌خرم برای  جشن عقد یا عروسی...و البته با طِلا...حیف موهام رو کوتاه کردم..مهم نیس..همیشه یه کاریش می‌کنم..فوقش یه شال تور یا حریر بندازم سرم..یا مو مصنوعی..ها پ چی.

مورتون این طرح رو فعال کرده زنگ زده بم..فقط قهقهه می‌زنه...هر چی می‌گم می‌ره از خنده..بم گف میای موتور سواری؟ لباس مردونه بپوش می‌برمت ماهی‌گیری با خودم..لب شط تو تاریکی نمی‌شناسنت..فوقش فک کنن از این مردای چاق کوتاهی..با چفیه هم صورتت رو بپوشون.
دارم وسوسه می‌شم برم..فقط اگه بندازه خردم کنه از رو موتور چی؟...بابام که نمی‌ذاره و مادرم..اون می‌ره شنا تو شط و من رو می‌ذاره لب شط..گف قلیون هم میاریم..
خیلی خوشم میاد..یه پالتو داره بابام گل و گشاد..شلوارای خود مورتون اندازمَن.  اما تو این شرجی کی پالتو می‌پوشه؟!
دلم می‌خوا بِروم گاومیشایه ببینوم.

چی؟!!

امروز زیبا می‌گف تو با مادرم چی‌کار کردی که هی تعریف می‌کنه می‌گه وای نمی‌دونید شهرزاد چی‌کار می‌کرد چقدر شیطون بود...گفتم سر به سرش می‌ذاشتم و می‌خندید..می‌گف مادرم می‌گه چادر قرمز سرت بود و می‌رفتی در حموم رو می‌زدی می‌گفتی زَکو زی بی..به عبدِرضا می‌گوم تو حموم طی‌لش دادیا..دور شد..می‌گه اینا رو می‌گه و غش می‌کنه از خنده..
راسی در رو سال باز کردی وقتی دشویی بوده و اون محکم و با عصبانیت زده تو پیشونی‌اش؟!
یادم میاد: ها..می‌خواسم چادر بندری رو نشونش بدم اُ نمی‌اومد بیرون..نگا نکردم بش..سرم رو بردم تو اُ نگاهم گوشه‌ی دیوار بود .. قبلش هی می‌گفتم سال  بیو بیرون سی کو هالوم سیم چی اورده..اونم با صدایی شبیه زور زدن گف چی؟!! منم در رو باز کردمم گفتم این..دقیق ندیدم اما به نظرم زد تو پیشونی‌اش محکم..
می‌خندید و می‌گف عینی عینی برام اجراش کن اومدی..گفتم: پام.
گف روش ...
گفتم پس عمرا.