تموم دردا و عقدهها و کینهها و دشمنیاش با دیگران از جمله من از اینه.این رو هیچ ابایی ندارم برای رو کردنش گرچه همه هم میدوننش اما خوش دارم برای بار صد هزار میلیونوم تکرارش کنم.
دردش اینه که چطور سال انتخابم کرد و پام موند و پشت سرم یا پشت سر خانوادهام حرفی نزد پیششون ....و هنوزم میخوادم و..
حس اینکه کسش مورد قبول نبوده و کیفیت و عملکردش رفته زیر سوال دردش میاره ...اینه که وقتی حرف از زن میشه بیتابی میکنه برای رو کردن دشمنیش.
همیشه درد داره ...امشب شوهرش بم شیرهی خرمایی رو داد که خودش توی یه إمدبسه که محل جمعآوری شیرهی تازهی خرماس جمع کرده بوده برام..دستش درد نکنه . یه شیشه کوچولو بود..من گفتم این برای إمحمر و ماهی خیلی خوبه.
پدر سال گفت زنی بخدا خیلی زنی ...من داشتم چای دم می کردم براش و اون زد رو شونه ام....من فقط همین رو گفتم ..به ذهنم رسید چون چند وقته بش فکر میکنم .گفتم این شیره برای اون غذا خوبه.
بعد زنه جای داغ دردش گرف...تقصیر منه؟ من کاری بت دارم؟
اصلا دشمنم با تو مگه؟ فقط گفتم این برای اون خوبه ...همین.
نفرت کینه عقده سرخوردگی و پس زدن کسش از چشماش میبارید.
یه قحبه ی نامبر وانه تو این زمینه...خو سگ من مگه حرفی زدم؟ تقصیر ی دارم ؟
مرده گفت برام چای بریز ریختم ..مرده گفت خوش چای..برم بزنمش که گفت چای خوبی شده...اومده میگه هل گذاشتی؟ ما هل نمیذاریم..چیزی نگفتم ..
شما مگه آدمین؟ چیزی بلدین؟
بعد پدره پیراهنش رو داد اوتو کنم ...اوتو کردم ...مرده گفت آویزونش کن رو چوب لباسی بردم آویزونش کنم زنه دویده دنبالم دامنم رو میکشه...بعد میگه درست لباس بپوش که عموت نیاد بم بگه به این زن میاد اندازه یه دختر هیجده بیس ساله ...آدم روش نمیشه ادامه بده بهخدا.
به جان خودم به خدا سکته کردم ....منظورش رو نفهمیدم ...اصلا چه ربطی داش ؟....خیلی قاتی شدم.
میدونستم چی بگم یا چیکار کنم فقط به الهام جاریم گفتم گفت کسش سوخته ...چون دید سال برات بوس می فرسته و زیر لب میگه جذابه عوضی.
گفتم سال ؟!
گفت ندیدیش؟ گفتم نه.
ندیده
بودمش. بس که نگرانم زنه حالا چی میخواد بگه به سال نگاه نمیکردم. داشتم
العربیه رو میدیدم که حسابی از روسیه ریدن و بعد پدر سال انداختش رو
الجزیره حواسم به یه یهودی سیاهپوست رف که عرقچین یهودیا رو سرش بود..فکر میکردم یهودی سیاهپوست کم دیدم..
گفت بابا زنه شرار می بارید از چشماش. چطور ندیدیش؟
تف تو رو سال حالا جلو کونت رو بگیر مراعات حال کس مادرت رو بکن نمی بینی بدبخت زجر میکشه از راه رفتن معمولی یه آدم معمولی حتی... نمیخواد حالا بگی عن هستم یا نیستم که زنه بیاد این رو بم بگه ...
خیلی شب بدی بود.
خیلی شب بد و حال و هوای کسلکننده و خفقانآوری بود.
بن ما رو کشته که حضرت خدیجه از پیامبر بیس و پنج سال بزرگتر بوده. عیب نیس اگه زن از مرد بزرگتر باشه.
به نظرم عاشق یه دختر دبیرستانی شده ...باشه بن صبر کن تا بش بگم. اون پیامبر بود، مادرش هم شهرزاد نبود.مادرش فوت شده بود...تو بگو یه سال حتی ...بشین تا بگیرمش برات.
آشی که پختم رو تا ته میخورن...یه کاسه برای مادرم و بابام میبرم و زیبا...گور بابای بقیه.
ماکارونی باشگاه رو برداشتم رفتیم خونه هاشم...می خوام برای دختراش گیر سر بخرم...کوچیکه خیلی دوست داره.
به لهجه ی فارسی بن دقت میکنم.
جنوبیِ جنوبی
هیچ فکر نمیکردم پسرم یه روز اینهمه لهجه داشته باشه
مخصوصا وقتی بیدار میشم و میبینم نانا رو سعی کرده آماده کنه موهاشو مثلا بسته ...شونه کف آشپزخونهاس و گیره سرها این ور اون ور.
به نانا گفته ماما گناه داره بیدار ش نکن تازه صبح خوابیده.
گاهی می بینم حق دارم بگم ...بعد از مدتها ..بهاش بگم عاشقتم...سال...
اونم سرخوش بگه چه جوری هم می گدش.
پست با گوشی:
پیاده روی..حموم داغ بعدش...کرمهای بعدش..تو تخت دراز کشیدنای بعدش
روزی دوبار حمام می رم چون هر دوبار که پیاده می رم عرق میکنم
دیدم بهترین محصولات همون مخصوص کودکه ...
شامپو و شامپو بدن و روغن بدن کودک...آسیب نمی زنه بم
هر بار موهام رو نمیشورم...گاهی فقط دوش میگیرم ...روغن رو هر چند دفعه یه بار میزنم .
.....
چند روزه مادام بواری می خونم..دو روزه.اولین بار برای تولدم خریدش.
با صد سال تنهایی و یه شال زمستونی.
همه رو دارم شال نخ نما شده اما دارمش
جوون و کوچولو و کم پول بود که برام گرفتش دوستش دارم
اون موقع برام جذاب بود کتاب.
حالا انگار دفتر خاطراتم باشه ...دوره ای که رد شده و رفته پی کارش.
اِما رو می فهمم.
شارل خر احمق ساده و خنگ و دهاتیه اما گناه داره. زن رو دوست داره.
معشوقها خوب مثل همه ی معشوقهای دنیا ...دوره ای.
الان خودم رو مادام بواری میدونم یا دوس داشتم باشم؟
اصلا.
خوندن جلد قدیمی ترجمه محمد قاضی رو دوس داشتم ...البته جدید ها رو نخواندم. شاید بهتر باشه.
اما ...الان سال بم پشت کرده .
ایشی خرس گنده...بهترین بغل دنیا.
روز مادر یه سال ...همین سالی که نکوست برام خریدش.
راستش خیلی دوستش دارم.
وقتی اولین بار بش گفته بودم فکر میکنم سال با ع هس اون موقع اون با ایوب مشکلی نداش...بم گفته بود شهرزاد تقصیر خودته تو اجتماعی نیستی...تو باغ نیستی انگار خیلی محدود و خونهدار به نظر میرسی..حداقب تو نگاه اول...اینه که من با مردم میخندم و خوشم و محبت میگیرم و میدم اما قلبا اعتقادی ندارم بش..میبینم فقط این محبت مقطعی و مدیون شرایطه اگه ایوب اونطوری نکرده بود..زیبا حتی شبیه زیبای الان نبود.
اگه زن هاشم جای من بود..یعنی شوهرش رئیس سال بود..حتی ممکن بود سمتم نگاه نکنه.
با این وجود بد هم نیستن..به درد زندگی میخورن..فقط باید بلد باشیشون.
من نمیگم زندگی قشنگه و زیبا و فلانه..میگم به قشنگیش اعتماد نمیکنم ..اما سعی میکنم از همون قشنگی مقطعی لذت ببرم..اینچیزا تو دنیا هس..به من مربوط نیس..از دور نگاش میکنم
وقتی به من مربوط شد ادارهاش میکنم
زنن دیگه. میشه پیششون بشینی و سالمت بذارن از لحاظ مرض و بدجنسی..اگه این آمپوله نبود میرفتم؟
صد سال.
مردا خو قبول به اندازهکافی نفرتانگیزن گاهی..اما زنها؟! وااااااای...کافی و وافی.
مثلا سال و هاشم میشینن حرف میزنن با هم..طعنه نمیزنن و فلان..اما زنها میمیرن برات بعد در لحظهای به دلیلی که خودشون میدونن چیه فقط بت انگ چون میبینه تو خونههمیشه ناراحتی میزنن.
اینه که دوری میکنم.
از همه حتی مادرم..فاصله حفظ میکنم..خوشم و اینا ها..
مثلا دیروز زیبا برگش به سال گف عنو.
بعد افتاد به گه خوردم و غلط کردم..ده بار گف ببخشید.
خو چرا واقعا؟
چتونه؟ چار حد و ادب نگه نمیدارید؟ صمیمت تو فحش دادن و بددهنی نیسآ...خو من یه کلفت بارت کنم تو دوستیمو از دس نمیدی و برعکس؟
یه جیمیل رسیده بودم دستم زن بود یارو...یعنی فحش بود ها..مثلا شوخی..زن و مرد هر دو در دادن فحش زبون و دسشون بازه..اما من از اون املهای سنتی و قدیمیام که فکر و حس میکنم دیگه بابا زن بهتره انشالا فحشای خوب خودش رو داشته باشه..یارو رسما خودش اونجا مردونه داش کلا..از نگاه جنسیش گرفته تا اصطلاحاتش..تا..حالم بد شده بود و اون جیمیل رو به دو سه آدم مذکر نشون دادم..قاتی بودم..یکی گفته بود احمقه..دیگری گفته بود نگاش جنسیه صرف اون یکی گفته بود قضاوت نمیکنه..کسی هم گفته بودمنطقی نیس..من دردم این بود این زنه.منم علیهالسلام نیستم. فحش میدم درست..و فلان..ولی یه اصطلاحات هس..نه حتی فحش..یه چیزایی مو رو تن سیخ میکنه..یه مرزی از دریدگی رو رد کردنه...مثل کسی که با پااندازهی درجه نودم در درارتباط بوده باشه همهاش..بعد همین آدم وقتی میخواد در مورد س.ک.س یا هم.خوابی صحبت کنه میگه خاک برسری کرد یا از اون کارا یا..فلان..ولی در مورد حتی آب خوردن انسان تفسیر جنسی داش.
اصلا این شد که برداشتم هم جیمیلها رو فعلا..باید یه مدت مغزم روزه میگرف.
میگم تا حالا امشگت با خباط درست کردی؟
نه..
/شهرزاد کاش خونهداربودم..چقدر زن خونه دار بودن خوبه
آره جون خودت ..حقوقت مال خودت باشه یه چیز دیگهاس..حرف بیخود نزن
خو اره اما از وقتی نشستم تو خونه تازه فهمیدم ..
خو باشه گوزگوزیات رو بذار اگه دیدمت
بیادب
راسی خواهرت..همین عروسه خو کونی نذاش تو دنیا که توش شاخه نگردونه باشه...کاری ندارما اما بش بگو خیلی خودش رو اول کاری همه چی شناس نشون نده..
خاک تو سرت این مثله الان گفتی؟..باشه..
میگم..
نگو میام فردا میبینمت.
خو باشه.
بعد ناظم اومد گفت سر دخترا رو قبل از
حموم با سرکه سفیدب شوریم.هر شب چرب کنیم..امسال ریشه کن شده از مدرسه اما پارسال
یکی اورده و خود دختر ناظم گرفته و خود ناظم از دخترش..من ترسیدم.
گفتن تو آفتاب بگردیم..
من یه بار فقط گرفتم. مال دوران ول
گشتنم با دخترای افغانی تو کلاس ...غربتیا...گلناز رجبی..کولیا که چادر داشتن بغل مدرسه..و
مهناز..آخه مادرم خیلی میشستمون...خیلی آب میاورد از چاه با
سطل گرم میکرد و میشستمون..اما یه بار گرفتم من..زیبا خیلی میترسید از مریضی..از
همه چی..از سگ...از جن..دزد..کتاب..فیلم..
من الان گاهی آرزو میکنم کاش میترسیدم
قبلا از چیزی. شاید بعضی چیزا پیش نمیاومد برام..تو خونه روستائیه که برادرای سال
میترسیدن توش بیان تنها با بن میخوابدیم..نخلای موهوم داش ..حیاطش هوهو صدا میداد
تموم اتاقاش خالی و بزرگ بودن..فقط موش و مار و عقرب نداش..پنجرهها شیشه
نداش..توری داش..خونوادهی سال جاکشا رهن نکردن یه جایی رو تا پسرشون سربازه بمونم
توش با بچهام..خیلی کم سن بودم..اوایل دههی بیس ..اصلا معنی ِ اینکه مردا بم
نظر دارن رو نمیفهمیدم..نمیدونستم روبروی خونهام جندهخونهاس..مینشستم دم در
با چادر تا سال از مرزبانی بیاد..همیشه قهر و عصبانی هم بود..
حالا خونوادهی سال میخوان خونهاشون
رو بسازن که این عروسشون جدا بشه. بش اعتماد ندارن جداش کنن...میگن جوون و خوشکله
خطرناکه. من لابد زشت و پیر بودم.
نه.
این انتخاب پدر ساله و من انتخاب سال.
چند روز پیش بابام گفت شبی که مهریهی
شهرزاد رو تعین کردیم بابای سال راضی نبود..بلند شد بره اصلا..همه رفتن اما سال
چسبیده بود به قالی. بعد مینا گفته بود اگه به ممدرضا میگفتن چهارمیلیون سکه هم
بندازه مینداخ..ممدرضا شوهرش گف تو بگو چهارمیلیارد..بعد پرسیدن مهریهات چقدر
بود..من یادم نمونده بود..از سال پرسیدم چقدر بود؟
مینا گف یه میلیون و پونصد...نصف حقوق
سال..و خندید.
سال توضیح داد معاد الان میشه هفت
میلیون..
زیبا اومده بود دنبالم و گفته بود
چقدر این مینا عن شده..خو تو رو برای حقوقت میخواس شوهرت..کم از کونت پول
کشید..فکر میکرد برام مهمه چی گوزیده مینا..همین الان به سال بگم میره مهریه رو
هر چقدر بخوام میندازه..من اون موقع نمیدونستم دعوا سر چی بود..پدر سال میخواس
به همش بزنه چون پسرش کار نمیکرد و چون خانوادهی من باب دلش مال و منال خواهیش
نبودن و چون من چاق نبودم و به پسرش گفته بود این که خیلی لاغره و ...
حالا میخوان خونه رو بسازن و برن تو
اون خونه روستائیه بشینن تا این یکی آماده شه...البته خونههه ساخته شدهاس..مثل
زمانی که من رفتم توش حیاطش خاکی نیس و کل خونه آجری و سیمانی نیس توش که مار و
مارمولک و اینا از درزاش بیاد تو..و یه اتق رو سال سفید کنه برام..که توش
بخوابم..اینا رو به زیبا میگم و اضافه میکمک نمیدونی تو اون اتاقه چه بلاهایی
سر سال میاوردم..ادای هورت کشیدن درمیارم.
لب میگزم..میخنده میگه میدونم
عزیزم...از چشمات مشخصه الان...ها برای این چسبید بت و کنده نشد..داغ بعضی چیزا میمونه رو دل مرد..و میخواد
بزنه پشتم فرار میکنم و بم میگه از چشمات یه چیزی میباره که فقط من میدونم چیه.
با سرشونه قر میدم ..میخنده.
وقتی از اون خونه اومدم بیرون قسم
خوردم باز پام رو نذارم توش. رو قسمم میمونم اگه خونوادهی سال برن توش پام رو
نمیذارم اونجا.
حالا عزیز شدم و پدر سال به خونوادهی
پسره شوهرِ شیرین که یه جورایی فامیل دورشن گفته خونوادهی خیلی خوبیان و عروسم
خیلی خوب و صبوره..دایی پسره که دوست پدر سال گفته که پدر سال گفته از همه عروسام
بهتره این..یعنی من..چقدر الان از فرط افتخار و خوشحالی نیاز به رفتن به دشویی
دارم که ازن تریف کرد...گفته اگه یه پسر دیگه داشتم این یکی رو هم برای پسرم میبردم..
پدر سال نمیدونه که این یکی با من
یکی نیس. خوب یا بد نمیدونم..اما همینکه من بعد از شونزه سال جرات نکنم ریمل
پنجاه تومنی بخرم و به گزارش زیبا خواهرمون ریمل صد و خوردهای گرفته اول
کاری..آدم تفاوتهایی حس میکنه...البته گاهی بی که قصد مقایسه داشته باشم فکر میکنم
شاید همینم درسته...
روزی که عقد کردیم طوری انگشتام رو
باز کردم موقع گذاشتن حلقه که دست سال خیلی کم بخوره به دستم..خجالت میکشیدم..فرداش
رفتم خونهاشون و دستم رو بوسید..نمیدونستم الان این بوسهاس یا داره صرفا دستم
رو بو میکنه..
زیبا میگه دست چپ عروس رو بوسیدن
عروس دست راستش رو هم داده و تازه آقاسید گفتن که بهخاطر زبونت گرفتمت...وقتی
دیدم اونطوری زبون داری و بُلکُمی گفتم این زبون درازه رو باید بگیرم.
خوب حتما مردها و سلیقهها فرق میکنن..اما
یه ذره عجیبه برام چون احتمالا زیاد بین مردم نبودم..عیب اینا نیست ها..فقط برام
عجیبه کمی...نمیدونم.
اینکه هنوز هیچی نشده آقا سید به
تعریف داستانهایی در مورد انواع پردهها و تجارب دوستانش و پردههای تقلبی کرکرهای
و فلان و اینها..به دیگران پرداخته و دیگران به سمع من رساندن..
به نظرم تفاوت نسلهاست احتمالا..
عبام رو فراموش کردم اونجا..عروس سرش
کرده رفته بگرده با آقاسید.
مادرم توضیح میده گناه داره..خواهرته..
بعد میگه چنان بش میاومده و زیبا
شده بود که ترسیدن مردم بشون حمله کنن و زودی برگشتن از روی پل.
اینا رو بعد به زیبا گفتم و فقط من و
زیبا بحثهای خاص خودمون رو در این زمینه داریم..اون متوجه میشه وقتی میگم خو
نظرت چیه و دوتامون قهقهه میزنیم یعنی چی.
معلمه گفت دخترش هم تو کلاسشه و هر روز میبرتش حموم. گفت دفترا تمیز باشن و بعد به ما نگاه کرد و گفت شما پدر و مادر نانایید؟
گفتم ها بله.
دست داد با من با دستش و با سال با چشمهاش دست داد.
زن زشتیه باکیم نبود با اونجای سال هم دس بده...بذارید فکر کنم: اممممممم. فکر کنم خوشکل هم بود باکیم نبود هم دس بده با سال..احتمالا برای بیس دیقه جوش میاوردم و به سال و زنه فحش میدادم یا سال رو محکم گاز میگرفتم..خیلی محکم و بعد انگشت بالا میگرفتم: خانوم اجازه؟ میشه ما هم بیایم کلاس؟
من مشکلم حواسپرتی بود...خیلی تو خیال بودم..مثلا میاوردنم فارسی بخونم..فارسی رو روون میخوندم اما وسطش به بیرون نگاه میکردم و دیگه حواسم جمع نمیشد اصلا..یعنی نمیتونستم برگردم به کتاب..یه نیروی عجیب و قوی ذهنم رو محو میکرد..جذب صحنهی بیرون میشدم که نمیدیدمش..فقط ماتم میبرد..وسط حرف زدن..یا خوندن فارسی یا حل ریاضی..
حواسپرت بودم و توی این دنیا نبودم.
شبها قبل از خواب آماده میشدم برم توی یه دنیای دیگه. یه دستگاه بزرگ دایرهای بود. دور تا دورش پر از صندلی. بعد میرفتم مینشستم روی یکی از صندلیا و دکمه جلو روم بود. میزدمشون به دنیای کارتونایی که دوست داشتم پرت میشدم.
از همه بیشتر هایدی. که از کویت میدیدمش..بابابزرگ دارش و بزغاله و دشت و کوه و گل و اینا..خیلی باحال بود.الانم هست.
وگرنه بچهی خیلی مظلوم و سادهدلی بودم. البته مقداری هم وحشی بودم. یه خط قرمزایی داشتم که از سن خیلی کم نباید کسی بشون نزدیک میشد.
نژادم
پدرم
مادرم
وضع مالی خانوادهام
خواهرا برادرام
امام حسین
اگه طرفم عرب بود هم:
ایران و شیعهها و فارسی.
اینها تو اون سن برام مهم بود.
و رابطهها رو تعیین میکرد و..برای همین خیلی وقتا هم تنها بودم. زنگهای تفریح من و زیبا میرفتیم پشت مدرسه و شیشه رنگی و شسکته از خاک میکشیدیم بیرون..
دعوا راه نمیانداختم اما اگه پاش پیش میاومد ترسی از وارد شدن بش نداشتم و چون لاغر بودم خیلی هم کتک خوردم..فقط موهبت عصبانیت رو داشتم و کلهخری..وقتی عصبانی میشدم نمیدونم چرا نمیدیدم طرفِ روبروم کیه..خو خر میزنتت. اصلا..در حین خوردن هم خیلی زدم..خیلی.
دلم الان خنکه و حسابم با خودم پاکه.