فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

بچه‌ به مادرش هم ممکن است شبیه باشد ترون.

بعد از برگشتن از خونه‌ی پدر سال خیلی حالم گرفته بود و احساس تنهایی می‌کردم..ترون رو دیده بودم و بم یه عروسک مجسمه‌ای داده بود. به صورت لوبیا مانند پیچیده شده توی شالش نگاه می‌کردم..ته غصه‌هاش اینه که من خوب نیستم که بیاد خونه‌ام و من دیگه نمی‌تونم مثل قبل برم خونه‌اش.
شالم قشنگه..شالی مشکی با پولکای طلایی و همه ازش خواستن و حیف که یه دونه بود..اینم یه غصه‌ی دیگه.
می‌شه رو سینه‌ی کسی خوابید و بوش رو سر کشید؟
ترون! تو در این مورد چیزی می‌دونی دوست من؟ نه برای تو دنیا، دنیای عروسک‌های چینی و مهمونی‌های مسخره‌ی وقت پر کن و تلف کنه.
- بچه‌هام شبیه‌ام شدن؟ همه می‌گن شبیه‌ام شدن.
خوب بچه‌هاتن ترون. شبیه‌ات می‌شن.
- با طروات و تر و تازه شدی؟ چی می‌زنی؟
نمی‌دونم ترون..چیزی نمی‌زنم..و تو از هیجان آغوش‌های پنهانی چیزی نمی‌دونی..و نمی‌تونی بدونی و احتمالا برای همین خیلی خوشبختی.

بی‌پایان

مادرم رفته آرایشگاه ابروهاش رو نازک کرده..شبیه مال منند. شاید هم مال من شبیه اونا..بش میان. وقتی تند تند حرف می‌زد و از دست بابام و دیگران می‌نالید یا تعریف می‌کرد به ابروهاش و خالی که توشون داره و من همون رو تو ابروم دارم نگاه می‌کردم..دقت نمی‌کردم چی می‌گفت..فردا برم ادویه بخرم؟ شاید. شاید هم نه.
وقتی می‌اومدیم تو ماشین خوابم برد..بیدار که شدم دیدم هوا تاریک و ابریه..حالم گرفت. انگار در جای غلط بودم. کجا باید می‌بودم؟ نمی‌دونستم..اما به نظرم مسیر یک سال طول کشیده بود و هیچ دلم نمی‌خواست تموم بشه. دلم نمی‌خواست برسیم جایی.

مادرم از سید، داماد جدیدش گفت.گفت خونواده‌اش  آروم  و به اصطلاح خودش مطبوع و خوبن. خواهرم تو محضر خوشکل شده. لباس براش گرفتن و..گفت بدترین خانواده‌ی شوهر رو تو داشتی..خیلی دلم سوخت برات شهرزاد وقتی این خانوده رو دیدم..بدترین مادرشوهر مادره ساله بین دخترام اینا خیلی بد و خسیس بودن.
راست می‌گفت.
اما بهترین آدم برای من هم ساله بین آدما.
حوصله نداشتم این رو بگم. اهمیتی داشت گفتن یا ثابت کردنش برای زنی مثل مادرم؟ زنی که می‌خواست تند تند حرف بزنه و در برابرم احساس گناه می‌کرد و روش نمی‌شد بم بگه دوستم داره.
صدای خروپف برادرم بلند بود..دلم خواب می‌خواست..کمی کتاب..زیبای نامرد می‌دونم سرش کجا و پیش گرمه.
مطمئنم چیزهایی هست که به زودی می‌دونم چی‌ان.

چون کسی دوستش نخواهد داشت

گفت من خودم به شیرین گفتم هر جا دوست داری باش برو و هر چقدر خواستی بمون..مینا حسوده می‌گه چرا بابام نذاش با ممدرضا...یادش رف که کونش رو زده بود به کون ممدرضا و دوره‌ی نامزدی رفتن شیراز..می‌شنیدم و به هاون مسی نگاه می‌کردم..من پیر شدم مادر. از تو پیرتر و خسته‌ترم مادر...کاش می‌شد لحظاتم رو توی همین هاون مثل ادویه‌ی تفت داده شده بکوبم و ازش چیز مفیدی بسازم. ازش کاری گرمساله یا چیزهای این‌طوری دربیارم.
تو عوض نمی‌شی. زندگیت عوض نمی‎شه..مشکلاتت ..حرفات هیچ چیزت عوض نمی‌شه..
گفتم:
فردا برام تمن إمحمر و سمچ می‌پزی؟ خودم ماهی می‌گیرم.
گفت باشه اما ناهار برای سید می‌خوایم کباب کنیم..یادم اومد. خودم درست می‌کنم تو خونه. تنهایی می‌خورم چون کسی دوستش نخواهد داشت.

پرش از روی درد

باز خوبه جاریا بودن..همین الهام و حیات و اینا..حیات خو کلفت. دخترش رو مجبور می‌کنه دس پیرزن سگ رو ببوسه. همین زنه رو. زنه هم دستش رو می‌ده. سال هم سرخوش نگام می‌کنه و نمی‌دونم چی می‌گه.
برگشتنی هی زنگ زدم به زیبا برنداشت خواستم برم اون‌جا بخوابم..نشد..رفتم در خونه‌اشون جلسه‌ی زن‌های کوچه‌اشون پهن بود..تو شرجی..در رو باز نکرد. سال گفت شاید ایوب دستگیرش کرده مثلا. ایوب نظامیه.
دوپهلو.
اَه. چه بد.
بابام هم حالا نشسته نماز شب بخونه.
مجبور شدم بیام این‌جا مادرم گرفت من رو به حرف. یک ساعت تمام از بدی‌ها و ظلم مینا گفت. از این‌که ایوب هنوز به شیرین نظر داره..از زیبا و این‌که بازیچه‌ی ایوبه..از اون دخترش که ریده و پهن کرده و از یکی دیگه از دختراش که بس که فلفل خورده و ادویه می‌خوان تو کونش شلنگ کنن و خندید.
از خوبی داماد جدید گفت و این‌که خودش داره شرایط رو جور می‌کنه که به شیرین خوش بگذره..گفت خیلی برات سخت گرفتم ..یه شب خونواده‌ی سال اوردنت سال هم خونه نبود..بابات جلوی چشم مادرشون زد تو صورتت..
حالم بد شد..عوض کردم موضوع حرف رو..
گفت شیرین به مادر شوهر و پدر شوهرش می‌گه ماما و بابا و پدر شوهرش بش می‌گه بابایی عزیزم بیا پیشم بشین شام بخور..اون‌که پیش ما محبت ندید ..پسره خوبه..فردا بابام کباب می‌کنه براشون تو هم بمون..گفت مگه عیبه یا حرام؟ اصلا بذار از شوهرش حامله شه الان چه اشکالی داره..
تو رو عذاب دادیم سر هیچ و پوچ..تقصیر بابای روانیت بود..من هم بلد نبودم..
چرا می‌گفت دیگه؟
خو دیگه لجن رو زیر و رو نکن..خسته‌ام نکن..اینا گذشته و به تخمم شده..تعریف وتمجید حالاتون به دردم نمی‌خوره اثر بدی کردنتون رو محو نمی‌کنه و رو کردن گذشته جز تجدید درد برام فایده‌ای نداره..بذاریدم از رو دردایی که نمی‌شه جایی گفت‌شون یا نوشت‌شون رد شم و براتون آرزوی موفقیت کنم.

سرب داغ بر روی آن‌جای بعضی‌ها

مادر سال ماده سگیه که رو کسش داغش کردن.

تموم دردا و عقده‌ها و کینه‌ها و دشمنیاش با دیگران از جمله من از اینه.این رو هیچ ابایی ندارم برای رو کردنش گرچه همه هم می‌دوننش اما خوش دارم برای بار صد هزار میلیونوم تکرارش کنم.

دردش اینه که چطور سال انتخابم کرد و پام موند و پشت سرم یا پشت سر خانواده‌ام حرفی نزد پیششون ....و هنوزم می‌خوادم و..

حس این‌که کسش مورد قبول نبوده و کیفیت و عمل‌کردش رفته زیر سوال دردش میاره ...اینه که وقتی حرف از زن می‌شه بی‌تابی می‌کنه برای رو کردن دشمنیش.

همیشه درد داره ...امشب شوهرش بم شیره‌ی خرمایی رو داد که خودش توی یه إمدبسه که محل جمع‌آوری شیره‌ی تازه‌ی خرماس جمع کرده بوده برام..دستش درد نکنه . یه شیشه کوچولو بود..من گفتم این برای إمحمر و ماهی خیلی خوبه.

پدر سال گفت زنی بخدا خیلی زنی ...من داشتم چای دم می کردم براش و اون زد  رو شونه ام....من فقط همین رو گفتم ..به ذهنم رسید چون چند وقته بش فکر می‌کنم .گفتم این شیره برای اون غذا خوبه.

بعد زنه جای داغ دردش گرف...تقصیر منه؟ من کاری بت دارم؟

اصلا دشمنم با تو مگه؟ فقط گفتم این برای اون خوبه ...همین.

نفرت کینه عقده سرخوردگی و پس زدن کسش از چشماش می‌بارید.

یه قحبه ی نامبر وانه تو این زمینه...خو سگ من مگه حرفی زدم؟ تقصیر ی دارم ؟

مرده گفت برام چای بریز  ریختم ..مرده گفت خوش چای..برم بزنمش که گفت چای خوبی شده...اومده می‌گه هل گذاشتی؟ ما هل نمی‌ذاریم..چیزی نگفتم ..
شما  مگه آدمین؟ چیزی بلدین؟
بعد پدره پیراهنش رو داد اوتو کنم ...اوتو کردم ...مرده گفت آویزونش کن رو چوب لباسی بردم آویزونش کنم زنه دویده دنبالم دامنم رو می‌کشه...بعد می‌گه  درست لباس بپوش که عموت نیاد بم بگه  به  این زن میاد اندازه یه دختر هیجده بیس ساله ...آدم روش نمی‌شه ادامه بده به‌خدا.

به جان خودم به خدا سکته کردم ....منظورش رو نفهمیدم ...اصلا چه ربطی داش ؟....خیلی قاتی شدم.
می‌دونستم چی بگم یا چی‌کار کنم فقط به الهام جاریم گفتم گفت کسش سوخته ...چون دید سال برات بوس می فرسته و زیر لب می‌گه جذابه عوضی.

گفتم سال ؟!

گفت ندیدیش؟ گفتم نه.
ندیده بودمش. بس که نگرانم زنه حالا چی می‌خواد بگه به سال نگاه نمی‌کردم. داشتم العربیه رو می‌دیدم که حسابی از روسیه ریدن و بعد پدر سال انداختش رو الجزیره حواسم به یه یهودی سیاه‌پوست رف که عرقچین یهودیا رو سرش بود..فکر می‌کردم یهودی سیاهپوست کم دیدم..

گفت بابا زنه شرار می بارید از چشماش. چطور ندیدیش؟

تف تو رو سال حالا جلو کونت رو بگیر مراعات حال کس مادرت رو بکن نمی بینی بدبخت زجر می‌کشه از راه رفتن معمولی یه آدم معمولی حتی... نمی‌خواد حالا بگی عن هستم یا نیستم که زنه بیاد این رو بم بگه ...

خیلی شب بدی بود.
خیلی شب بد و حال و هوای کسل‌کننده و خفقان‌آوری بود.

باشه بش می‌گم.

بن ما رو کشته که حضرت خدیجه از پیامبر بیس و پنج سال بزرگ‌تر بوده. عیب نیس اگه زن از مرد بزرگ‌تر باشه.

به نظرم عاشق یه دختر دبیرستانی شده ...باشه بن صبر کن تا بش بگم. اون پیامبر بود، مادرش هم شهرزاد نبود.مادرش فوت شده بود...تو بگو یه سال حتی ...بشین تا بگیرمش برات.

آش‌ پَز

آشی که پختم رو تا ته می‌خورن...یه کاسه برای مادرم و بابام می‌برم و زیبا...گور بابای بقیه.

ماکارونی باشگاه رو برداشتم رفتیم خونه هاشم...می خوام برای دختراش گیر سر بخرم...کوچیکه خیلی دوست داره.

می‌زِنی‌شون؟..بُگو تا خِراب بشیم روشون.

به لهجه ی فارسی بن دقت می‌کنم.

جنوبیِ جنوبی هیچ‌ فکر نمی‌کردم پسرم یه روز این‌همه لهجه داشته باشه

چه جوری هم می‌گدش

مخصوصا وقتی بیدار می‌شم و می‌بینم نانا رو سعی کرده آماده کنه موهاشو مثلا بسته ...شونه کف آشپزخونه‌اس و گیره سرها این ور اون ور.

به نانا گفته ماما گناه داره بیدار ش نکن تازه صبح خوابیده.

گاهی می بینم حق دارم بگم ...بعد از مدت‌ها ..به‌اش بگم عاشقتم...سال...

اونم سرخوش بگه چه جوری هم می گدش.

پست با گوشی:

پیاده روی..حموم داغ بعدش...کرمهای بعدش..تو تخت دراز کشیدنای بعدش

روزی دوبار حمام می رم چون هر دوبار که پیاده می رم عرق میکنم

دیدم بهترین محصولات همون مخصوص کودکه ...

شامپو و شامپو بدن و روغن بدن کودک...آسیب نمی زنه بم

هر بار موهام رو نمیشورم...گاهی فقط دوش میگیرم ...روغن رو هر چند دفعه یه بار میزنم .

.....

چند روزه مادام بواری می خونم..دو روزه.اولین بار برای تولدم خریدش.

با صد سال تنهایی و یه شال زمستونی.

همه  رو دارم شال نخ نما شده اما دارمش

جوون و کوچولو و کم پول بود که برام گرفتش دوستش دارم

اون موقع برام جذاب بود کتاب.

حالا انگار دفتر خاطراتم باشه ...دوره ای که رد شده و رفته پی کارش.

اِما رو می فهمم.

شارل خر احمق ساده و خنگ و دهاتیه اما گناه داره. زن رو دوست داره.

معشوقها خوب مثل همه ی معشوقهای دنیا ...دوره ای.

الان خودم رو مادام بواری میدونم یا دوس داشتم باشم؟

اصلا.

خوندن جلد قدیمی ترجمه محمد قاضی رو دوس داشتم ...البته جدید ها رو نخواندم. شاید بهتر باشه.

اما ...الان سال بم پشت کرده .

ایشی خرس گنده...بهترین بغل دنیا.

روز مادر یه سال ...همین سالی که نکوست برام خریدش.

راستش خیلی دوستش دارم.

می‌رم لاغر شم سی دیقه پیاده روی بعدش می‌میرم احتمالا..یعنی داغونم از خستگی.

همین زیبا.

وقتی اولین بار بش گفته بودم فکر می‌کنم سال با ع هس اون موقع اون با ایوب مشکلی نداش...بم گفته بود شهرزاد تقصیر خودته تو اجتماعی نیستی...تو باغ نیستی انگار خیلی محدود و خونه‌دار به نظر می‌رسی..حداقب تو نگاه اول...اینه که من با مردم می‌خندم و خوشم و محبت می‌گیرم و می‌دم اما قلبا اعتقادی ندارم بش..می‌بینم فقط این محبت مقطعی و  مدیون شرایطه اگه ایوب اونطوری نکرده بود..زیبا حتی شبیه زیبای الان نبود.
اگه زن هاشم جای من بود..یعنی شوهرش رئیس سال بود..حتی ممکن بود سمتم نگاه نکنه.
با این وجود بد هم نیستن..به درد زندگی می‌خورن..فقط باید بلد باشیشون.
من نمی‌گم زندگی قشنگه و زیبا و فلانه..می‌گم به قشنگیش اعتماد نمی‌کنم ..اما سعی می‌کنم از همون قشنگی مقطعی لذت ببرم..اینچیزا تو دنیا هس..به من مربوط نیس..از دور نگاش می‌کنم
وقتی به من مربوط شد اداره‌اش می‌کنم

به زن هاشم می‌گفتم نانا نقاشیم رو که می‌کشه همیشه خندیده‌ام. نیس که غزاله نقاشیاش رو اورد که نشونم بده ....گفتم قشنگن ..نانا ناراحت شد انگار زودم گفتم نانا هم نقاشی خوب می‌کشه..همیشه من خندیدم.
فرمود که باید از لحاظ روانشناسی به نقاشی بچه توجه کرد..چون می‌بینه تو خونه همه‌اش ناراحتی خندون کشیدتت.
گفتم اتفاقا برعکس خندون کشیدتم چون می‌بینه می‌خندم.
مگه کوتاه اومد؟

زنن دیگه. می‌شه پیششون بشینی و سالمت بذارن از لحاظ مرض و بدجنسی..اگه این آمپوله نبود می‌رفتم؟
صد سال.
مردا خو قبول به اندازه‌کافی نفرت‌انگیزن گاهی..اما زن‌ها؟! وااااااای...کافی و وافی.
مثلا سال و هاشم می‌شینن حرف می‌زنن با هم..طعنه نمی‌زنن و فلان..اما زن‌ها می‌میرن برات بعد در لحظه‌ای به دلیلی که خودشون می‌دونن چیه فقط بت انگ چون می‌بینه تو خونه‌همیشه ناراحتی می‌زنن.
اینه که دوری می‌کنم.
از همه حتی مادرم..فاصله حفظ می‌کنم..خوشم و اینا ها..
مثلا دیروز زیبا برگش به سال گف عنو.
بعد افتاد به گه خوردم و غلط کردم..ده بار گف ببخشید.
خو چرا واقعا؟
چتونه؟ چار حد و ادب نگه نمی‌دارید؟ صمیمت تو فحش دادن و بددهنی نیسآ...خو من یه کلفت بارت کنم تو دوستی‌مو از دس نمی‌دی و برعکس؟

یه جی‌میل رسیده بودم دستم زن بود یارو...یعنی فحش بود ها..مثلا شوخی..زن و مرد هر دو در دادن فحش زبون و دسشون بازه..اما من از اون امل‌های سنتی و قدیمی‌ام که فکر و حس می‌کنم دیگه بابا زن بهتره انشالا فحشای خوب خودش رو داشته باشه..یارو رسما خودش اون‌جا مردونه داش کلا..از نگاه جنسیش گرفته تا اصطلاحاتش..تا..حالم بد شده بود و اون جی‌میل رو به دو سه آدم مذکر نشون دادم..قاتی بودم..یکی گفته بود احمقه..دیگری گفته بود نگاش جنسیه صرف اون یکی گفته بود قضاوت نمی‌کنه..کسی هم گفته بودمنطقی نیس..من دردم این بود این زنه.منم علیه‌السلام نیستم. فحش می‌دم درست..و فلان..ولی یه اصطلاحات هس..نه حتی فحش..یه چیزایی مو رو تن سیخ می‌کنه..یه مرزی از دریدگی رو رد کردنه...مثل کسی که با پااندازه‌ی درجه نودم در درارتباط بوده باشه همه‌اش..بعد همین آدم وقتی می‌خواد در مورد س.ک.س یا هم.خوابی صحبت کنه می‌گه خاک برسری کرد یا از اون کارا یا..فلان..ولی در مورد حتی آب خوردن انسان تفسیر جنسی داش.

اصلا این شد که برداشتم هم جی‌میل‌ها رو فعلا..باید یه مدت مغزم روزه می‌گرف.



اداشون رو درمی‌اورد:
آبادان خیلی چثیفه.
می‌گف هیمبتکم الساس یاکل بعزوزکم و ما إتسکتون.
من خندیدم و بابام گف نباید این‌طوری می‌گف می‌دونس شما کجایی هستین. فرهنگ خوبی نداشته. گفتم بابا چرا دس بالا می‌گیری تو..حالا اینا پشت کوهه خونه‌اشون و حرجی نیس..زن هاشم رو بگو..
- خوبه خواهرت ازدواج کرد..می‌دونی خو دخترای آبادان خرابن...
بابام گفت هله هله.

می‌گف ضیغم کونش رو زده به کون پسرش تو هال خوابیده..آدم روش نمی‌شه بره دشویی...گفتم خو لگدش می‌زدی...می‌گف بیدار شد پام رو کشید چی؟..گفتم می‌افتادی روش...نیشگونم گرفت و بابام سرفه کرد.

مادرم می‌خندید که ضیغم و زنش صداش می‌زدن ماذر.
می‌گف خوبه مادر لرا هم شدم.

به مادرم گفتم زن فاضل در زده و  سال داشته زیر سکو می‌گشته و خواسته در رو برای زن فاضل باز کنه اولش سرش خورده به سکو بعد برگشته و  کونش به میله سکو...گفتم بعد زن فاضل بش می‌گه گردنوم شکسته..گردونم تیر خورده..
مادرم می‌خندید..گفتم باید سال جواب می‌داد اَخِِ  و کسره‌ی ته‌اش رو می‌کشید.
مادرم فقط می‌خندید که وقتی کونش خورد به میله تو چی‌کار کردی؟گفتم بادم دعوا کرده بود..من فرار کردم تو نبینه خندیدم...خیلی ناراحت می‌شه..مادرم برا بابام تعریف می‌کرد که بی‌چاره دامادت در دو جهت ناقص شد..زنش براش ناراحته.
بابام نگاه کرد و گفت های؟
های شیطانه لابد ضحکت حته عیزت.
این؟ این شیطونه..لابد خندید تا خسته شد.
گفتم نه والا نارحت هم شدم..استخونش صدا داد رو میله تق..گفتم مرده بی‌کون موند..چطور بشینه..
پدرم گف بسه دختر..مادرم گف عین سحرناز بگو چَشِم .
گفتم به شوخیش هم نمی‌گم.

مادرم تعریف می‌کرد بابام رفته ماهی خریده هر کدوم اندازه یه بند انگشت داده مادرم سرخ کرده با برنج..همه رو خورده..عصر باز خواسته . مادرم گفته دخترات اومدن خوردن..بابام گفت اَ خِ..
یعنی آخی.
مادرم غش کرده بود از خنده که چه حسرتی تو صداش بود.

مادرم تعریف می‌کرد بابام رفته ماهی خریده هر کدوم اندازه یه بند انگشت داده مادرم سرخ کرده با برنج..همه رو خورده..عصر باز خواسته . مادرم گفته دخترات اومدن خوردن..بابام گفت اَ خِ..
یعنی آخی.
مادرم غش کرده بود از خنده که چه حسرتی تو صداش بود.

لباسام رو شسته بودم ماکسی مادرم تنم بود لباس می‌شستم تو تشت..بابام اومد نزدیک..صدای دمپایی شنیدم..برنگشتم..بعد ایستاد..برگشتم دیدمش ...گفت وای شهرزا فکر کردم مادرتی از پشت سر.
گفتم نه منم....مادرم نیس.
دیده خلوته شانس اوردم احساساتی نشد...برای زیبا تعریف کردم زیبا گفت بش می‌گفتی حاجی آروم بشین...
اون روز گوشیش رو داد ترانه بشنوم عراقی..دیدم تو لینکای دیگه‌ی یوتیوب س.کس هندی هم هس..خودش سرچ نکرده اما بعید نبود بره سراغش...به مادرم گفتم گفت والا این گوشی کرموترش کرد. گفتم من برای مذهب اوردمش.
گف  آآآآآ
این یعنی جون خودت.

مادرم گف ها برو چوب شو..گفتم تو چوب شدی؟..می‌دونی ما چوب نمی‌شیم.گف دختر نکن..لاغری برات خوب نیس...گفتم می‌خوام لباس قشنگ بخرم همین...گف باشه...
بعد گف موهات رو چرا کوتاه می‌کنی؟ گفتم همینطوری..گف مرد ندای جمعت کنه..جای سال بودم طلاقت می‌دادم..گفتم خودت همیشه با آقام دعوات می‌شد می‌رفتی می‌شدی دایی جواد ..یه سانت مو بود رو سرت بعضی وقتا...
گفتم می‌خوام بدم مورتون از ته بزنه با موزر...
گف یعنی به خدا می‍شینم زیر پای شوهرت..اگه طلاقت نداد تف کن تو صورتم..گفتم اگه بابام طلاقت داد اون طلاقم می‌ده..
گف خو دردت چیه مو می‌چینی؟
گفتم همین‌طوری...گف بلند بذار باشه..خو؟
عین بچه‌ها می‌شه بعضی وقتا می‌خواد الکی ازت قول بگیره.گفتم باشه.
گفت حالا بیا بخور. گفتم اصلا...فقط دوتا دونه.
می‌شنیدم غر می‌زد مسخره کرده..حالا دیگه حتما باید کون کوچیک بشه که زن نامبر وان باشه...

برادرم به بن می‌گف این دوتا مثل همه‌ان..مادرت و مادرم..هیچی نمی‌گن بعد ..بن پرید تو حرف ببرادرم...و جریان خواهران سجده تنحن رو تعریف کرد.
یه روز که قدیم زیبا عاشق ایوب بود رفته بود شلمچه با ایوب..دعای عرفه بود..البته ظاهرا جدا و باطنا با ایوب...زیبا مذهبی بود و فلان..مادرم بو برده بود این برای نماز و دعا نیس که رفته گف زیبا باید بره کونش رو بگیره طرف آسمون که دلش خنک شه..گف حالا زن چادریا جمع شدن..
بعد انگشت وسطش رو بلند کرده بود و به فارسی‌یی که سعی می‌گرد مذهبی و معتقد باشه مثل اقامه‌بگوها  گفته بود: خواهران سجده...تنتحن
یعنی خواهران سجده..تنحن می‌شه کون طرف آسمون گرفتن.
انگشت وسط معادل بیلاخ یا همون خارجیشه..فقط عربا خمش می‌کنن طرف داخل و کلا ناجوره..
این رو برای سال تعریف می‌کردم و بن شنیده بود و برای برادرم می‌گفتش...
بعد برادرم گف یادته اومدم بت گفتم شهرزاد ریمل چیه؟ تو عصبانی بودی گفتی برای موهای کونته..باشون فر و سیاهش کنی؟
من زدم تو صورتم..بخدا نگفتم..برادرم گف نزن زیرش یادت رفته..مادرم گف خوبت کرده..
بعد برادرم گف وقتی مادرم نهضت می‌رفه یه واژه ذوب آهن داشتن.
ذوب شبیه واژه‌ی محلی اون‌جای مرده به عربی خوزستانی..شبیه‍‌اشه نه خودش.
می‌گف زن‌های عرب از روی این واژه می‌پریدن ..نمی‌خوندنش و می‌مردن از خنده..گفتم نوچ نوچ کردم و گفتم زکو اینا رو برا پسرت گفتی؟ گف دروغ می‌گه..گفتم وقتی رفتی مسجد یادته؟
رفته بود مسجد بش گفتن بسیجی هستی؟..گفته ها بعد رفته بیرون گفته بسیجی معزم بیا بپر...دیگه قابل ترجمه نیس..گف تو چی؟ زنه ازت می‌پرسه نماز غفیله مال کیه؟ می‌گی مال ته نماز..خوبه نگفتی کونش..
گفتم تهمت نزن.
دور این جریانات بودیم که بعد مادرم خورشت اسرارآمیزش رو کرد: سر گنجشکی..
فقط باید می‌خوردی در سکوتو حیف که در رژیم بودم.

من و مادرم از خیابون رد می‌شدیم خواهرم گف تپل‌ها زود باشین...رد شین...منم همیشه به سال تکیه می‌دم می‌ترسم..حالا مادرم به من تکیه داده بود..احساس مرد بودن کردم.

یسرا محنوش می‌خونه سنتین و آنی معلگه..یعنی دو ساله معلق موندم تو هوا..مامانم می‌گه جهنم...
من و برادرم می‌خندیم...بعد ترانه می‌ذارن شبیه بندری....من و برادرم می‌رقصیم.. برادرم می‌گه چطوری سرشونه تکون بدم...می‌گم نگام کن...فقط وقتی بابام نیس برای لحظه‌ای گذارا گوشیش موسیقی پخش می‌کنه..گوشی برادرم...برادرم یاد می‌گیره و روبرو هم سرشونه می‌لرزونیم و سینه و اینا...
انور دراغ می‌خونه انار لپاش رو ترکوند..همون چوبی پستهای قبل...یه وقت ترجمه می‌ذارم..احتمال منظور لپ نیس..اما من و برادرم فقط می‌رقصیم و..
مامانم نگامون می‌کنه..وضو گرفته..با طعنه می‌گه عفیه عفیه..هیچ اریدکم..اکواوله...آفرین آفرین..ها اینطوری می‌خوامتون...کولی.
من و برادرم از حال می‌ریم از خنده..تکون می‌ده سرش رو: ماتستحون...خجالت نمی‌کشین.
خاموشش کنین اذونه.
برادرم می‌گه خاموش می‌کنیم تپل.

گاهی به سال می‌گم دوستت دارم

می‌گه بی‌تربیت می‌میرم ازخنده.

مامان زهرا کرست اورده سایز صد و پنجاه می‌خوای؟
نه مادر هاشم شورت ده ایکس لارژ اورده می‌خوای؟
نه..کی میای؟
به تو چه..

می‌گم تا حالا امشگت با خباط درست کردی؟
نه..

/شهرزاد کاش خونه‌داربودم..چقدر زن خونه دار بودن خوبه

آره جون خودت ..حقوقت مال خودت باشه یه چیز دیگه‌اس..حرف بیخود نزن

خو اره اما از وقتی نشستم تو خونه تازه فهمیدم ..
خو باشه گوزگوزیات رو بذار اگه دیدمت

بی‌ادب

راسی خواهرت..همین عروسه خو کونی نذاش تو دنیا که توش شاخه نگردونه باشه...کاری ندارما اما بش بگو خیلی خودش رو اول کاری همه چی شناس نشون نده..
خاک تو سرت این مثله الان گفتی؟..باشه..
می‌گم..
نگو میام فردا می‌بینمت.
خو باشه.

من و زیبا دهن ایرانسل ر و آسفالت کردیم...یعنی یا زیبا یا خودم:
مادر هاشم روسری ساتن مشکی اورده می‌خوای؟ شیش؟
آره
مامان زهرا ماکسی اورده از اونا که شوهرت گفته قشنگن...می‌خوای؟
ها...
مدیوم یا لارژ؟
مدیوم؟
آبی یا نارنجی؟
قرمز.
خو باشه.

خونه فاضل ماشین منظقه آزاد خریدن...خو پولامو بده.

دبیر زبان به بن گفته لهجه‌ات عالیه..زبانت حرف نداره..تو دفتر صداش زدن و سئوال پیچش کردن که تحصیلات مامانت و بابات چیه...دویدم براش اسفند دود کردم وب رای نانا.

امروز داشتم می‌رقصیدم..دوید رف رازقی چید از باغچه..رف رو مبل رو سرم می‌ریخ.
اون روز رو بالشم رو پر از گل رازقی و شکلات کرد و رو کاغذ نوشت احبچ ماما.توی یه قلب.

دیدم نانا نقاشی کشیده..من شنل سوپرمن پوشیدم: نوشته زیرش آی لاوویو سوپر ماما.
سوپر ماما بودنم از اینه که در عرضه یه ذره براش شیرکاکائو و کیک درست می‌کنم..وقتی خواب بود کشتمش از بوسه.

امروز زیبا بم می‌گف من اگه نصف سیاست تو رو داشتم ایوب این‌طوری نمیشد بام. دلیلش رو نمی‌دونم چرا احساس نیاز کرده این حرف رو بزنه. سر ماجرای ع بود...می‌گفت بنزین برده رو خودش بریزه وقتی فهمیده ایوب ...گفت تو چه کردی..گفتم می‌دونستم ولش می‌کنه..بار اول شوکه شدم..بار دوم چهار روز از اتاق بیورن نرفت..بار سوم قرص خوردم و ریختم به هم و بعدش زنگ زدم دختره رو شستم و تهدید..بعد دختره کلا رف تهران..بعدش هم اهمیتش رو برام از دس داد و الا حس نمی‌کنم باش در ارتباط باشه..تو اکثر زندگیا هس این..
گف من گند زدم..فک کن ایوب به نفع دختره تو روم دراومد..گفته بود به دختره بم بگه که بذار درست به دردت بخوره..دختره بی‌سواد بود..و ایوب این رو یادش داده بود...
گفتم بی‌خیال..گفت خوش به حالت..
واقعا وقتی کسی بم می‌‌گه خوشبحالت واقعا و بدون اغراق نمی‌دونم چرا اما حس می‌کنم چیزی رو دیده که من ندیدم. زیبا خیلی دختره رو تحقیر کرد و ایوب رو..منبه سال گفتم دختره می‌گه در حدش نیس که باش بپره بعد بغلش کرده بودم و گفته بودم عزیزم شان تو برای من شان خداست:))
قرتی بودم ها...چه حرفایی به ذهنم می‌رسید..سال فحش خواهر مادر داد به دختره(ظاهرا) و واقعا کم کم ازش برید..به دختره فحش ندادم فقط بش گفتم ونزه ساله زن این مردم..اگه فکر می‌کنه با دوتا بچه و اینا می‌تونه برش داره بفرمایه این کار رو بکنه حق هم داره چون ازم بزرگتره و هنوز شوهر نکرده..بعد به تلفناش جواب ندادم و به سال گفتم بش بگه اگه باز زنگ بزنه میام اداره خشتک نمی‌ذارم براش..به حراست می‌گم و هر جا لازم باشه..سال هم گفت بش و ساعت یک اومد خونه رنگش زرد بود..من بغلش کردم و گفتم چطور دختره دلش اومده بم بگه در حد  سلام و همکار بودن باش نیس چه برسه به دوستی و عشق...اس ام اس رو نشون دادم و گفتم ببین سال من معشوقه‌ات رو هم اگه بت توهین کنه می‌کشم..بعد سال پام رو بوسید و برام طلا خرید و دختره رفت و حالا گاهی می‌زنمش تو سر سال..فقط مواقع لزوم ...
چیز مهمی نبود اما لازم بود تخم سال پیچونده شه..بد هم نشد..قبلش خیلی فکر می‌کردم سال خدا و منزه...حالا فکر نمی‌کنم جز سال بودن چیز دیگه‌ای باشه..
بعد زیبا گفت من خیلی وقتا الگو قرارت می‌دم..به لری گفتم پس کارت زارَه.

مادرم می‌گفت تو بهتر از منی...خوب کردی کوتا نیومدی دیگه..من دوسش داشتم نمی‌تونستم دل بکنم...نگفتم شاید چون دوسش نداشتم از یه جایی به بعد..دوس داشتن نه..همین چیزی که مادرم در موردش می‌گف حب المره للرجال..که عشق زن به مرد...این رو دیگه حس نکردم که تونستم تو روش دربیام مقابله به مثل کنم و کوتا نیام..شاید اگه عاشقش می‌موندم باز کوتا می‌اومدم...
مادرم نشسته بود پیشم..ازم می‌پرسید این‌طوری بادمجون رو خالی کنم توش؟ می‌گفتم آره و می‌گفت دوست داشتن اذیت می‌کنه..گفتم آره. زیر چشمی بم نگاه کرده بود و گفته بود تو دوسش نداری دیگه می‌دونم. منظورش عشق بود.
گفتم مهمه؟ کم بش می‌رسم؟ گفت نه ..خودم دارم می‌بینم..خونه و بچه و همه چی..باش خوبی..کدوم یکی از خواهرات یا جاری‌هایت یا خواهرای شوهرت مثل تو به غذاش شوهرشون می‌رسن..خودش هم بات خوبه ها..اما...
و از اماش ترسیدم.
مادرم هیچ وقت بام صمیمی نشده بود. این اواخر شده.
- من می‌دونم.
نگاش نکردم. سرم پایین بود.
دل خالی ِ بادمجون رو با برنج و مایه‌ی دلمه پر کردم و گفتم چی؟
- می‌دونم .
خیلی سخته...اذیت شدی ..می‌دونم ..گریه‌های قبلا..غمت..من سواد ندارم اما می‌فهمم...خر نیستم..تو مثل منی..من خودم رو می‌شناسم..من می‌دونم.
ته دلم خالی شده بود و داغ شده بودم...چیزی نگفتم و چاقو از ته بادمجون زد بیرون.
- ولی تو عاقلی....زندگی‌ات رو جمع کردی..شوهرت گناه داره..بچه‌هات هم گناه دار..خودت هم گناه داری..بابات و من بتون ظلم کردیم..مخصوصا به تو...حق داری ..قبلش نمی‌خواستم بات حرف بزنم. حالا می‌بینم خوب و قوی شدی..منم حالا قوی شدم اما دیگه فایده نداره اما تو فایده داره برات..زندگیت از همه بهتره..با بچه‌هات خوبی خداروشکر.
هر کاری می‌کنی بکن..تو قلبت هر چی می‌گذره بگدره اما عاقل باش خوب شهرزاد؟
اولین بار بود اسمم رو می‌اورد..یعنی مخاططب قرار می‌داد من رو.
گفتم من دارم زندگی می‌کنم. تو خونه‌امم.
گفت می‌دونم نگرانت نیستم...قلب آدم مال یه نفره..
گفتم آره..
گفت درش رو روش بذار و ببندش..چیزی نگفتم..گفت تو خیلی خوبی..من ازت راضی‌ام..بابات هم..
من خوشحال شدم..اما سرم رو بلند نکردم و گفتم بادمجون رو بده دیگه تا کونش هم تراشیدی و خودش خندید.

مادرم می‌گه اول عروسی‌اشون بوده. بی‌تجربه بوده و از بابام می‌ترسیده. دوسش هم داشته. می‌گه لباس خوابی داشته یا فلانی پرتش کرده بوده بابام روش و گفته این رو بپوش. سرد بوده..مامانم ترسیده..فکر می‌کرده کجا برگردم؟..می‌زدش و فلان.
لباس رو پوشیده..و می‌لرزیده از سرما..بعد بش گفته یالله بشین درز جیب‌های دشداشه‌هام رو بدوز..نشسته دوخته با ترس و لرز..شروع کرده دوختن بعد اومده بابام و کشیده از دستش و گفته بسه دیگه..یه چوبی نشونش داده گفته این رو ببین رو تنت خردش می‌کنم اشتباه کنی..اگرم بری گمش کنی یا بندازیش دور فلان می‌کنم..به هر کی هم بگی واویلا..
تا این‌جاش رو شنیدم ..داشتم دلمه پر می‌کردم براش..روزی که از خونه ضیغم برگشتیم. پاهام ورم کرده بود ..پاهای خودش هم دقیقا...هر کدم اندازه خربزه..راه طولانی می‌شه ورم می‌کنه پاهامون..بش گفتم تحمل ندارم نگو..اشکم داش درمی‌اومد..من خسته و کوفته به‌خاطر خودش تا رسیدیم دلمه درست کرده بودم..شیرین تموم مسیر از خونه ضیغم تا این‌جا رو قهر کرده بود به خاطر یک اوففی که بن گفته بود..مادرم داش می‌گف خوشحالم که مثل من نیستی تو..حداقل من رو دیدی یاد گرفتی..من خیلی کوتاه می‌اومدم برا بابات...چون دوسش داشتم.
می‌دونی زن وقتی دوس داره...
چیزی نگفتم.
من ناراحت شده بودم و نمی‌خواستم مادرم رو ناراحت کنم.
یاد خودم افتاده بودم..پیرن خوابی سفید تنم بود..از این سنتیا..موهام تا پایین کمرم..ریخته بود ..رفته بودم رو سینه‌ی سال..بام قهر بود...همیشه قهر بود بام..
رفته بودم رو سینه‌اش و گفته بودم من رو ببوس..نبوسیده بود..اتاق سرد بود..مادرش بخاری نمی‌داد ..موهام رو ریخته بودم رو صورتش..گفته بودم بم بگو  این عسل‌ها رو بده من بخورم.
از یه فیلم مصری یاد گرفته بودم.
وقتی مادرم گفته بود اونم از رادیو نمایشنامه‌ی صوتی می‌شنیده وقتی دختر بوده همه‌اش ترانه می‌شنیده و خاله‌ی کورم بش می‌گف کولی جا خوردم. تازه تو این سن فهمیدم چرا بم می‌گف کولی همیشه.
بش گفته بودم بم بگو..گفته بود خو بیا..صداش رو سبک و ضایع کرده بود: بده من اون گه‌ها رو ...
جا خورده بودم..کم سن بودم..بی‌تجربه..مردا رو نمی‌شناختم..مرد برام سال بود..عشق و اینا..اولین مرد زندگی بود که می‌شناختم...شروع کرده بودم لرزیدن از سرما..خودش پتو رو برداشت و پشت کرد بم..یه پتو بیشتر نبود..خواستم بش بچسبم بخوابم و کنارم می‌زد..بعد بغ کردم و چسبیدم به دیوار و ساعت پهار پنج بیدار شد دید همون‌جام و دیدم تنم یخ کرده..بلد نبودم چی‌کار کنم..با یه خر نیمچه روانی گیر افتاده بودم..
کشیده بود من رو طرف خودش..
مادرم گفت بعد بابات من رو محکم گرف ..دلمه‌ها رو چیدم تو قابلمه..بش گفتم تو تنها نیستی تو دنیا..این چیزا فراموش نمی‌شه ..گفت آره..نگفتم اگه مامانم داره می‌گه اما سال فرق می‌کنه با بابام ..سال مهربونه..بابام هم خوبیایی داش..بابام غیرت داش رو مادرم..غیرتش رو مو و اندامش نبود..نمی‌‍ذاشتش دم دس...حمیّت داش..خونش داغ بود...مرد بود..روانی بود و خر و احمق اما خوبیایی هم داش..سال هم خوبیایی داره..بی‌شیله پیله و بی‌کینه‌اس..بدخواه و بدطینت نیس..
بابام مادرم رو نمی‌فرستاد تو سن بیس و سه سالگی خرید کنه از مغازه‌دارایی که حتی زبونشون رو بلد نبود تا خودش فوتبال ببینه..شب‌های برفی مادرم رو نمی‌نداخ از خونه بیرون..با دامن بلوز که یه پیکان سوارش کنه و یارو بش بگه دختر فراری هستی؟..بعد نگاه دامن بکنه بگه فرم رونات حرف نداره یا فلان..بعد بگه چه بی‌توقع و ساده هم هستی..
بابام مادرم رو نمی‎‌فرستاد خونه اون جنده‌هه برای تلفن چون حوصله نداش باش بره مخابرات..بعد جنده‌هه زید اورده باشه تو خونه و یارو بپرسه جنوبیه؟ زنه بگه آره..دندوناش قشنگه..یارو بگه بخند...بعد خریدارانه نگاش کنه و بگه فقط باید یه خورده چاق بشه...
اینا رو به مادرم نمی‌گم چون مادرمه..دردای خودش کم نیس..اما مادرم فکر می‌کنه پدرم بدترین موجوده..ممکنه هم باشه اما بعضی موجودات از فرط خوبی به بدترین تبدیل می‌شن.
مادرم می‌گه وقتی پدرم می‌رفته سرکار و کارش زمان جنگ تو شهرمون بوده..پسر عموش که چند سالی از مادرم بزرگتر بوده می‌اومده شبا دم اتاق مادرم می‌خوابیده..نمی‌گم وقتی سال سرباز بود پسرعموش در خونه‌ رو باز می‌کرد چون کلید داش و من داشتم کف خونه رو دسمال خیس می‌کشیدم چون خاکی بود و بن چار دس و پا می‌رف و راه آب نداش بشوریش و اصلا آب هم نداش..در حموم رو باز می‌کردی و شونزه‌تا بدون اغراق شونزه‌تا مارمولک اندازه تمساح رو دیوار بودن و من بدون ذره‌ای بزرگ‌نمایی از حال می‌رفتم.
این ترس بزرگ منه: مارمولک.
سال حتی دشمن این ترسم بود و می‌گف این اغراق و بیماریه.پسرعموش به من نگاه می‌کرد و وقتی برمی‌گشتم و می‌دیدم دشاته نگام می‌کرده که دستمال می‌کشیدم رو زمین و جا می‌خوردم می‎گف کمک نمی‌خوای؟ می‌گفتم نه..می‌گف راس که مردای طایفه‌ی شما گاو نردزدن؟ می‌گفتم ها مواظب باش ندزدنت..کارای دیگه هم می‌کنن بپرس بت می‌گن چی‌ان.
بعد می‌رفت..
نگفتم که سال حتی قفل رو عوض نکرد و می‌گفت تو بدبینی.
به مادرم هم مثل فروغ نگفتم دیگر تمام شد..اما حس می‌کردم دیگه تمام شده.

بعد ناظم اومد گفت سر دخترا رو قبل از حموم با سرکه سفیدب شوریم.هر شب چرب کنیم..امسال ریشه کن شده از مدرسه اما پارسال یکی اورده و خود دختر ناظم گرفته و خود ناظم از دخترش..من ترسیدم.
گفتن تو آفتاب بگردیم..
من یه بار فقط گرفتم. مال دوران ول گشتنم با دخترای افغانی تو کلاس ...غربتیا...گلناز رجبی..کولیا که چادر داشتن بغل مدرسه..و مهناز..آخه مادرم خیلی میشستمون...خیلی آب می‌اورد از چاه با سطل گرم می‌کرد و می‌شستمون..اما یه بار گرفتم من..زیبا خیلی می‌ترسید از مریضی..از همه چی..از سگ...از جن..دزد..کتاب..فیلم..

من الان گاهی آرزو می‌کنم کاش می‌ترسیدم قبلا از چیزی. شاید بعضی چیزا پیش نمی‌اومد برام..تو خونه روستائیه که برادرای سال می‌ترسیدن توش بیان تنها با بن می‌خوابدیم..نخلای موهوم داش ..حیاطش هوهو صدا می‌داد تموم اتاقاش خالی و بزرگ بودن..فقط موش و مار و عقرب نداش..پنجره‌ها شیشه نداش..توری داش..خونواده‌ی سال جاکشا رهن نکردن یه جایی رو تا پسرشون سربازه بمونم توش با بچه‌ام..خیلی کم سن بودم..اوایل دهه‌ی بیس ..اصلا معنی ِ این‌که مردا بم نظر دارن رو نمی‌فهمیدم..نمی‌دونستم روبروی خونه‌ام جنده‌خونه‌اس..می‌نشستم دم در با چادر تا سال از مرزبانی بیاد..همیشه قهر و عصبانی هم بود..
حالا خونواده‌ی سال می‌خوان خونه‌اشون رو بسازن که این عروسشون جدا بشه. بش اعتماد ندارن جداش کنن...می‌گن جوون و خوشکله خطرناکه. من لابد زشت و پیر بودم.
نه.
این انتخاب پدر ساله و من انتخاب سال.
چند روز پیش بابام گفت شبی که مهریه‌ی شهرزاد رو تعین کردیم بابای سال راضی نبود..بلند شد بره اصلا..همه رفتن اما سال چسبیده بود به قالی. بعد مینا گفته بود اگه به ممدرضا می‌گفتن چهارمیلیون سکه هم بندازه می‌نداخ..ممدرضا شوهرش گف تو بگو چهارمیلیارد..بعد پرسیدن مهریه‌ات چقدر بود..من یادم نمونده بود..از سال پرسیدم چقدر بود؟
مینا گف یه میلیون و پونصد...نصف حقوق سال..و خندید.
سال توضیح داد معاد الان می‌شه هفت میلیون..
زیبا اومده بود دنبالم و گفته بود چقدر این مینا عن شده..خو تو رو برای حقوقت می‌خواس شوهرت..کم از کونت پول کشید..فکر می‌کرد برام مهمه چی گوزیده مینا..همین الان به سال بگم می‌ره مهریه رو هر چقدر بخوام می‌ندازه..من اون موقع نمی‌دونستم دعوا سر چی بود..پدر سال می‌خواس به همش بزنه چون پسرش کار نمی‌کرد و چون خانواده‌ی من باب دلش مال و منال خواهیش نبودن و چون من چاق نبودم و به پسرش گفته بود این که خیلی لاغره و ...
حالا می‌خوان خونه رو بسازن و برن تو اون خونه روستائیه بشینن تا این یکی آماده شه...البته خونه‌هه ساخته شده‌اس..مثل زمانی که من رفتم توش حیاطش خاکی نیس و کل خونه آجری و سیمانی نیس توش که مار و مارمولک و اینا از درزاش بیاد تو..و یه اتق رو سال سفید کنه برام..که توش بخوابم..اینا رو به زیبا می‌گم و اضافه می‌کمک نمی‌دونی تو اون اتاقه چه بلاهایی سر سال می‌اوردم..ادای هورت کشیدن درمیارم.
لب می‌گزم..می‌خنده می‌گه می‌دونم عزیزم...از چشمات مشخصه الان...ها برای این  چسبید بت و کنده نشد..داغ بعضی چیزا می‌مونه رو دل مرد..و می‌خواد بزنه پشتم فرار می‌کنم و بم می‌گه از چشمات یه چیزی می‌باره که فقط من می‌دونم چیه.
با سرشونه قر می‌دم ..می‌خنده.
وقتی از اون خونه اومدم بیرون قسم خوردم باز پام رو نذارم توش. رو قسمم می‌مونم اگه خونواده‌ی سال برن توش پام رو نمی‌ذارم اون‌جا.
حالا عزیز شدم و پدر سال به خونواده‌ی پسره شوهرِ شیرین که یه جورایی فامیل دورشن گفته خونواده‌ی خیلی خوبی‌ان و عروسم خیلی خوب و صبوره..دایی پسره که دوست پدر سال گفته که پدر سال گفته از همه عروسام بهتره این..یعنی من..چقدر الان از فرط افتخار و خوشحالی نیاز به رفتن به دشویی دارم که ازن تریف کرد...گفته اگه یه پسر دیگه داشتم این یکی رو هم برای پسرم می‌بردم..
پدر سال نمی‌دونه که این یکی با من یکی نیس. خوب یا بد نمی‌دونم..اما همینکه من بعد از شونزه سال جرات نکنم ریمل پنجاه تومنی بخرم و به گزارش زیبا خواهرمون ریمل صد و خورده‌ای گرفته اول کاری..آدم تفاوت‌هایی حس می‌کنه...البته گاهی بی که قصد مقایسه داشته باشم فکر می‌کنم شاید همینم درسته...
روزی که عقد کردیم طوری انگشتام رو باز کردم موقع گذاشتن حلقه که دست سال خیلی کم بخوره به دستم..خجالت می‌کشیدم..فرداش رفتم خونه‌اشون و دستم رو بوسید..نمی‌دونستم الان این بوسه‌اس یا داره صرفا دستم رو بو می‌کنه..
زیبا می‌گه دست چپ عروس رو بوسیدن عروس دست راستش رو هم داده و تازه آقاسید گفتن که به‌خاطر زبونت گرفتمت...وقتی دیدم اون‌طوری زبون داری و بُلکُمی گفتم این زبون درازه رو باید بگیرم.
خوب حتما مردها و سلیقه‌ها فرق می‌کنن..اما یه ذره عجیبه برام چون احتمالا زیاد بین مردم نبودم..عیب اینا نیست ها..فقط برام عجیبه کمی...نمی‌دونم.
این‌که هنوز هیچی نشده آقا سید به تعریف داستان‌هایی در مورد انواع پرده‌ها و تجارب دوستانش و پرده‌های تقلبی کرکره‌ای و فلان و این‌ها..به دیگران پرداخته و دیگران به سمع من رساندن..
به نظرم تفاوت نسل‌هاست احتمالا..
عبام رو فراموش کردم اون‌جا..عروس سرش کرده رفته بگرده با آقاسید.
مادرم توضیح می‌ده گناه داره..خواهرته..
بعد می‌گه چنان بش می‌اومده و زیبا شده بود که ترسیدن مردم بشون حمله کنن و زودی برگشتن از روی پل.
اینا رو بعد به زیبا گفتم و فقط من و زیبا بحث‌های خاص خودمون رو در این زمینه داریم..اون متوجه می‌شه وقتی می‌گم خو نظرت چیه و دوتامون قهقهه می‌زنیم یعنی چی.

 

کارتون شگفت‌انگیزها رو دیدید؟
من با دوبله‌ی گلوری اینترتیمنت دیدمش ..مال بچگی‌های بن. عالی.
یه مرده توش هس هیکلی و درشت.
وقتی زن، مشاور آموزشی وارد شد سال گفت یا سیدعباس دمبل می‌‎زنه این.زودتر از من دیده بودش و دیدم پربیراه نمی‌گه بازوها؟ آآآآآآ. جان‌سینا پیشش شاگرده..سینه؟ جلو..وزنه‌برداری..دندونا فاصله‌دار و مدل دوخت مانتو از بالا پهن و جلو اومد و رو کمر باریک شکم هم نداش اصل رضازاده.
اومد تو و خیلی حرف زد و هیشکی حرفش رو نفهمید.
کل ماجرا این بود که سئوال اشتباه طرح کرده بود و می‌خواست بمون بگه این کار رو عمدا کرده که هوش بچه‌ها و خانواده رو بسنجه..چیزهایی در مورد جدول سوکورو یا سوکو یا چیزهای این‌طوری گفت..عصبانی بود از دست ما چرا به بچه‌هامون حق اشتباه کردن ندادیم و ...هی وسط حرف خانم معلمه پرید..موقع حرف زدن هم صورتش جمع می‌‎شد..حرکات صورتش ورزشکاری بود..یعنی اخم که می‌کرد چشاش باز می‌شد...وقتی می‌خندید تا بناگوش دندون فاصله دار می‌زد بیرون..زشت نبود اتفاقا..وزنه‌بردار بود و چون نیکمت اول بودیم من واقعا ترسیدم..تا حالا انسان حجیمی رو این‌طوری از نزدیک ندیده بودم..یه انگشتر گنده دستش بود که کافی بود اراده کنه با مشت بکارتش تو صورتت..فک نمی‌موند برات..انگشتره رو باید لای شیارای مغزت پیدا می‌کردن..
سال گف حالا برای حسن ختام فیگور می‌گیره..از اینا که تو پوستر می‌گیرن ورزشکارا..بدنسازا و رگاشون می‌زنه بیرون..سرم رو گذاشتم رو میز و خیلی سعی می‌کردم از حرفاش نخندم..گفت حالا می‌گه عزیزان این از نعمت دمبله..تو گوشم می‌گف دیگه مانتوش رو چرا این‌طوری دوخته..و گفت اینا که به موی چشم می‌زنن چیه؟
گفتم مژه‌اس اون..اونم ریمله..گفت چرا سیخه مال این..
ریمل خشک زده بود..فکر کنم ضد آب...حرکات دستش فرمان‌بده بود...می‌تاخت علیه‌ات ها..موقع بیرون رفتن دو سه تا زن از  پشت یقه بلند می‌کرد می‌برد کسی تعجب نمی‌کرد..معلوم نبود جدول سوکور یا نمی‌دونم چی چرا باید عصبانی‌اش کرده باشه که وقتی از مادرا پرسید یاد گرفتید و گفتن نه ..یه‌هو قاتی کرد و گفت ما هیچ وقت نمی‌دونیم چه نابغه‌هایی در اختیار داریم..
نابغه‌ی خودش سبزه‌ی تیره بود با موی فر کفش ورنی سیاه با لوزی‌های طلایی پاش بود و به نظر نمی‌رسید خیلی علاقه‌ای به پا گذاشتن به جامعه‌ی نوابغ اداره شده توسط مادرش داشته باشه.
کلا  حرف از هوشمند شدن می‌زدن..سال گفت دوتا پورژوکتور...یا همچین ماجرایی اوردن انداختن تو کلاس جرمون دادن از هوشمندی...گفتم روی ِ این خانوم رو کم کن..بلند شو جدول رو تو یه دیقه حل کن..
گفت بش نمیاد بر خلاف ظاهرش اخلاقش خیلی ورزشکاری باشه.
من دیگه رسما بلند خندیدم. و ورزشکار نگام کرد. سال گفت اگه زدت من نیستم. له می‌شم.

راستی گفتن چرا به بچه‌ها عربی یاد دادن..مگه این‌جا دبیه..سال دستم رو چسبید بلند نشم برم بیرون.
گفتم به من چه.
من عربی و فارسی و انگلیسی یاد دادم. کون لق کسی که ناراضیه. یه مادر مو بد رنگ شده و مظلومی تکون خورد از ردیف بغلی و چشماش غمگین شد.
خواستم توضیح بدم عربی یاد دادن بد نیست باید در کنارش فارسی رو هم یاد بدن اما دیدم فعلا حادثه‌ی منا رو بورسه و ملت بهانه دارن عربی رو ناسپاس دارن و طلب شعور ِ برای جدا کردن حساب‌ها بسی نابه‌جائه پس خشمم رو فروخوردم و در دل به معلم نفرت ورزیدم.

بعد اتفاق جالبی افتاد.
خیلی جالب.

بعد من پرسیدم درس نانا چطوره؟ گفت خودم چی فکر می‌کنم؟ گفتم فکر می‌کنم خوب باشه. گفت خیلی مودب آروم و منظمه.
خواستم بگم خانوم اجازه به این رفته..به این دوستمون که گفتم نه پررو می‎شه فردا میاد می‌گه ساندویچت رو بام نصف کن. گفتم ممنون. و پره‌های دماغ سنجابی دوست بغل دستمان از افتخار و غرور لرزید.

یه دختر سیاه سوخته‌ی مو بد کوتاه شده‌ای هم جلومون بود. دختر یکی از زن‌ها. هی برمی‌گشت به ما نگاه می‌کرد. سال تنها مرد جلسه بود و شاید براش عجیب بود..کیفم رو آویزون کردم گوشه‌ی نیمکت خانم نانا گفت خانم فلانی کیفت قشنگه ..به چشم میاد.
همون گل گلیه.
منتظر بود بگم قابل نداره. ترسیدم بعد گیر به نانا بده.گفتم قابل شما رو نداره..
بعد تصمیم گرفتم از زیبا بپرسم برای معلم نانا بهتره کیف مثل این گیر بیارم یا نه.
پرسیدم بعدش گفت نه اصلا..خودش همکاراش رو می‌‎شناسه..اصلا این کار رو نکنه.

گفت که بهترین دفتر رو نانا داره. عین تخته صاف. من خریده بودم. پس سال رو یه نیشگون دیگه گرفتم که موقع خرید گفته بود گرونه.
خاطره‌ی دفترای جگر زلیخاییم که تا وسط تا می‌شدن تو ذهنم بود که نخواسته بودم برگه‌های دفتر نانا برگردن.
سال گفت استخون نیشگون می‌گیری؟
گفتم به خانوم می‌گما.

معلمه گفت دخترش هم تو کلاسشه و هر روز می‌برتش حموم. گفت دفترا تمیز باشن و بعد به ما نگاه کرد و گفت شما پدر و مادر نانایید؟
گفتم ها بله.
دست داد با من با دستش و با سال با چشم‌هاش دست داد.
زن زشتیه باکیم نبود با اون‌جای سال هم دس بده...بذارید فکر کنم: اممممممم. فکر کنم خوشکل هم بود باکیم نبود هم دس بده با سال..احتمالا برای بیس دیقه جوش می‌اوردم و به سال و زنه فحش می‌دادم یا سال رو محکم گاز می‌گرفتم..خیلی محکم و بعد انگشت بالا می‌گرفتم: خانوم اجازه؟ می‌شه ما هم بیایم کلاس؟

به سال گفتم شپش بگیریم از نانا باید یه تشت واجبی درست کنی بری توش شنا. در واقع گفتم باید یه حوضچه واجبی درست کنی توش شنو کنی. بس که سراسر موئه.
خانم به ما نگاه کرد.
که حرف نزنیم. شرط می‌بندم اگر وجاهت سال و ملاحت من نبود می‌کوبید رو میز و می‌گفت کَت اول. ساکت..حواس بقیه رو هم پرت می‌کنید.من که عدت داشتم به این چیزا. نصف دوران تحصیلم بغل سطل زباله یه پا بودم یا تو راهرو اخراج یا..مظلوم بودم ها..بخدا خیلی مظلوم و بی‌زبون..خیلی هم خوب و شیرین اما از شامس ای‌مانه.
هی اخراج..هی بابات رو بیار..بس که زیبا بی‌عرضه بود و می‌زدنش..هر روز برو ازش دفاع کن. هر روز ها..عین موش ریزه و گرد بود..هی می‌زدنش و هی می‌اومد دنبالم..
خودم هم گاهی می‌زدمش..بدترین کاری که باش کردم سوم دبستان بود. مدادرنگیاش رو جلوی بقیه انداختم زمین...گناه داشت بچه. هنوز نبخشیدمت به گمونم حقمه اما خودش هم سوسه می‌اومد.
کثیف، تنبل دست و پا چلفتی و آبروبر بود..خنگ..بعد مینا هم اومد که شبیه یه گونی سیب‌زمینی بی‌خاصیت. هر روز و هر زنگ می‌فرستادن دنبالم..زنگ خونه وظیفه‌ام پیدا کردن دخترایی بود که اینا رو زدن..بزنشون و فردا مادر پدرشون بیاد.

من مشکلم حواس‌پرتی بود...خیلی تو خیال بودم..مثلا می‌اوردنم فارسی بخونم..فارسی رو روون می‌خوندم اما وسطش به بیرون نگاه می‌کردم و دیگه حواسم جمع نمی‌شد اصلا..یعنی نمی‌تونستم برگردم به کتاب..یه نیروی عجیب و قوی ذهنم رو محو می‌کرد..جذب صحنه‌ی بیرون می‌شدم که نمی‌دیدمش..فقط ماتم می‌برد..وسط حرف زدن..یا خوندن فارسی یا حل ریاضی..
حواس‌پرت بودم و توی این دنیا نبودم.
شب‌ها قبل از خواب آماده می‌شدم برم توی یه دنیای دیگه. یه دستگاه بزرگ دایره‌ای بود. دور تا دورش پر از صندلی. بعد می‌رفتم می‌نشستم روی یکی از صندلیا و دکمه جلو روم بود. می‌زدمشون به دنیای کارتونایی که دوست داشتم پرت می‌شدم.
از همه بیشتر هایدی. که از کویت می‌دیدمش..بابابزرگ دارش و بزغاله و دشت و کوه و گل و اینا..خیلی باحال بود.الانم هست.
وگرنه بچه‌ی خیلی مظلوم و ساده‌دلی بودم.  البته مقداری هم وحشی بودم. یه خط قرمزایی داشتم که از سن خیلی کم نباید کسی بشون نزدیک می‌‎شد.
نژادم

پدرم

مادرم

وضع مالی خانواده‌ام

خواهرا برادرام

امام حسین

اگه طرفم عرب بود هم:

ایران و شیعه‌ها و فارسی.

این‌ها تو اون سن برام مهم بود.
و رابطه‌ها رو تعیین می‌کرد و..برای همین خیلی وقتا هم تنها بودم. زنگ‌های تفریح من و زیبا می‌رفتیم پشت مدرسه و شیشه رنگی و شسکته از خاک می‌کشیدیم بیرون..
دعوا راه نمی‌انداختم اما اگه پاش پیش می‌اومد ترسی از وارد شدن بش نداشتم و چون لاغر بودم خیلی هم کتک خوردم..فقط موهبت عصبانیت رو داشتم و کله‌خری..وقتی عصبانی می‎شدم نمی‌دونم چرا نمی‌دیدم طرفِ روبروم کیه..خو خر می‌زنتت. اصلا..در حین خوردن هم خیلی زدم..خیلی.
دلم الان خنکه و حسابم با خودم پاکه.

بعد در مورد تمیزی گفتن بچه‌ها باید تمیز باشن. هر روز ببریمشون حموم و لباس و مقنعه رو بشوریم و اوتو کنیم.
من هر روز نانا رو نمی‌برم حموم اما لباس و ایناش رو می‌شورم. بعد گفتن شپش زیاد شده..مخصوصا حالا که خاک می‌باره و سرد داره می‌شه. من سکته کردم و تصمیم گرفتم نانا رو ترک تحصیل بدم.
وای خدا..ترسناک بود.

اوووووی

جلسه گذاشتن مدرسه‌ی نانا. سال من رو رسوند و خودش هم اومد و من و سال همچون دو دانش‌آموز زرنگ نشستیم نیمکت اول و بقیه‌ی زن‌ها پشت سر و اطرافمون.
اولش خانوم ِ نانا اومد گفت که پونزه شونزه سال سابقه داره و بچه‌هامون واقعا شانس اوردن که اون معلمشونه.
من سال رو از زیر نیمکت نیشگون گرفتم و سال گف اووووی. شبیه آی ِ فارسی.
گفت حالا به خانوم می‌گه ها..بهتره باانضباط و مودب باشم.
من بش گفتم سوسول.
هدف جلب توجه‌اش به این نکته بود که خانم‌شون چقدر حواسش به شانس اوردن بچه‌های ما هست.

شب‌های روشن رو چند وقته تموم کردم. پایانی داش که باعث می‌شه بگی بعد از خوندنش: آخی.

هیچ رژیمی رژیم ابطحی نمی‌شه. اون سال یادتونه اون تپل مپل سرخ‌رو رو چطور به قول دوست بن بابری ازش دراوردن؟
لامصب جز اسرار حرفه‌اشونه لو نمی‌دنش ملت استفاده کنن.
بابری: باربی.