فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

نانا می‌گه خانم‌شون گفته دفترچه یادداشت رو هم جلد کنن. جرمون دادن این زن‌ها امسال. وقتی محیط خیلی زنونه می‌شه دُز لوس‌بازی و بی‌کاری و عن‌بازی‌اش خیلی بالا می‌ره از قدرت تحمل من خارج می‌شه وضعیت.
گفتم خانمتون ریده دیگه. می‌دونیم منظم و تمیزه بابا. دیگه دفترچه یادداشت که خودش جلد براق و تمیز داره رو برای چی جلد کنیم؟...نمی‌خواد بریم تو کلاس برینیم همون رو هم جلد کنه؟...می‌گم  یعنی حوصله‌اش سر نره یه وقت...مثلا چیزی رو نداشته باشه جلد کنه.
نانا دهنش رو باز کرد و بالاخره خندید و سال بعد از دو سه دیقه تاخیر گفت حرفات خنده‌ام می‌ندازه.
حوصله نداشتم بگم خو باشه حتی.

دیشب می‌خواستم با کتاب خودم رو بخوابونم..واقعا نمی‌تونم کتاب بخونم دیگه..تسبیح برداشتم نمی‌دونم چی گفتم تا خوابم برد..به نظرم بیشتر الحمدلله بود..و الله‌اکبر...
وقتی بیدار شدم و دیدم تسبیح پای تخت افتاده حس راهبه بودن داشتم کمی.


برای آنان که می‌دانند خودشان:
ببین تو لینک زیر. این همون ترانه‌اییه که احضیری ابوعزیز خونده. معروف هم هست. هلی یا ظلام.
با صدای سعدی البیاتی یه چیز دیگه‌اس.
تا آخر هفته ویندوز رو عوض می‌کنم و سعی می‌کنم از یوتیوب دانلود کنم اون وقت می‌ندازم رو پیکوفایل که بشه دانلودش کرد.

تو لینک زیر مجری رو و شخصیت و کلاسش رو نگاه کن و با مجری‌های حالا مقایسه کن..وقتی می‌گن الفن الاصیل بی‌راه نگفتن. این برنامه رو یادمه جمعه‌ها عصر از شبکه عراق می‌دیدیم با مادرم..روزای خوشی نبود..خوشم نمی‌اومد از اون روزا اما خوشم میاد از صدای این ترانه.

می‌گه صحبتی ویاک لا عل طمع لا مال.
دوستیم باهات نه از روی طمعه نه برای پول.
بعد ما مال حملی و خنت بیه
هنوز بارم کج نشده بود و تو بم دستبرد زدی

یه چیزای این‌طوری هست که من رو می‌کشونه طرف چیزی که دیگران در موردش می‌گن پیر و از مد افتاده.
https://www.youtube.com/watch?v=3PwocTLpppo

تو باغچه صفصاف کاشتم...بزرگ شده کلی. امسال گل می‌ده.

یکاد فضیض الماء یخدش جلدها..لو اغتسلت بلماء من رقه الجلدی
زنی رو وصف می‌کنه که وقتی حموم می‌کنه قل قل آب ممکنه نرمی پوستش رو مخدوش کنه..


لازم نیست بگم که وقتی مادرم توی حیاط با شلنگ حموم می‌کرد و با پدرم قهر بود..پدرم خودش رو به اون راه می‌زد که یعنی با مادرم نیست..و کفشش رو واکس می‌زد و این رو می‌خوند..و من با خودم فکر می‌کردم اینا دیونه و عاشقن.
و مادرم با هزارتا بچه‌ای که از سرو کول خیسش بالا می‌رفتن..می‌خندید و محل نمی‌داد..
بعدش که می‌دیدم مادرم خیلی ذلیل می‌شه برای بابام..خیلی ها..اصلا می‌توسن خاک بشه که پدرم روش راه بره فکر می‌کردم اون غرور از چی بود پس..
بعد الان دیگه..
همین.

از بین تمام آوازها و سبک‌های موسیقی عربی موسیقی جنوبی عراقی بیشتر به روح و حال و هوای من نزدیکه.احتمالا چون باش بزرگ شدم. همیشه پدرم چیزی می‌خوند...مادرم همیشه گهواره‌ای تکون می‌داد و آوای محزون دل‌سوزی زمزمه می‌کرد..
هم صدای پدرم خوب بود و هم صدای مادرم..
وقتی سوم چهارم یا حتی دوم دبستان بودم مادرم گهواره رو می‌گفت تکون بدم بچه‌ی توش بخوابه...شروع می‌کردم خوندن..مثلا چیزی که همیشه می‌خوندم این بود که امعلّم علی الصدمات گلبی..قلبم به زخم عادت داره:) ..یا که ردت الولد لایام شیبی..من پسر رو برای روزای پیریم می‌خواستم...:)
الان خودم هشت نه ساله‌ام رو می‌بینم با کتاب فارسی روی زانو و گهواره‌ای که تکون می‌دادم و چیزهایی که با حس هم می‌خوندم...چون زندگی‌اشون کرده بودم. می‌دونستم وقتی زنی پسر نداره چه حسی داره تو اون محیط...می‌دونستم قلب یه آدم چقدر زود شروع می‌کنه عادت کردن به زخم برداشتن و مثلا عادت کردن به زخم..و اینا تبدیل به سوز و گدازی می‌شه که تو موسیقی و شعر و لالایی خودش رو نشون می‌ده..بی‌بی‌م اون‌جا می‌نشست و می‌گفت صدای شهرزاد مثل صدای مادرشه..دست می‌کشید رو سرم و می‌گفت عزیزم ..اینا رو باید پیرزن‌ها بخونن نه تو..گاهی هم بابام می‌خندید و می‌گفت صداش رو...
مادرم می‌گفت باز شروع کرد عین زنبوری که تو کوزه زندانی شه..ویز ویز کردن..
الان می‌دونم چرا..حالا که بام حرف زده..می‌دونم یاد خودش می‌نداختمش و براش خیلی سخت و تلخ بوده..
به‌هرحال من با موسیقی عراقی و موسیقی جنوب عراق بزرگ شدم..موسیقی روستایی و این‌ها..
معرفی کردن خیلی از خواننده‌های عراقی..جنوب عراق بیهوده‌ای این‌جا چون خواننده باشون ارتباط برقرار نمی‌کنه.
یکی از خواننده‌های عراقی که خیلی صداش رو دوست دارم سعدی البیاتی هست. خواننده‌ای نابینا که اتفاقا با زنی از عرب‌های خوزستان ازدواج کرد..زنی که عاشق صداش شد.
احساس بسیار بالایی توی صدای این آدم هست..اشعار بسیار پر معنی و پرمایه‌ای هم داره آوازهاش.
پریشب در برنامه‌ی ذ ویس خواننده‌ای به نام نزار کاظم اومد. نابینا بود و قسمتی از ترانه‌ای از این خواننده خوند. سعی کردم از جایی غیر از یوتیوب پیداش کنم نبود..
پایین لینک یوتیوبش هست . من خودم شنیدمش و دانلودش نکردم...
برای عرب‌های خوزستان و اونایی که با من هم‌سلیقه‌ان می‌ذارمش...و تاریخچه‌ای شبیه زندگی من دارن..

https://www.youtube.com/watch?v=BrW4sTgI1sY

https://www.youtube.com/watch?v=LqyIGXGwFuU


این قسمت کوچیکیه ازش..

و هات لی قلب لا ذاب و لا حب

و لا انجرح
و لا شاف حرمان

ایفید به ایه یا ندم؟

یا ندم

و تعمل ایه

ایه؟

 یا عتاب؟

طالت لیالی

لیالی

لیالی الالم

و اتفرقوا الاحباب

و اکفایه بقی

تعذیب

و شقی

و اکفایه بقی تعذیب و شقی

و ادموع فی فراق

و ادموع فی لقی

تعتب علیه لیه؟

انا ابیدیه ایه؟

انا ابدیدیه ایه؟

فات المعاد

فات المعاد

معده‌ام سوراخه از درد امروز...
کلا دفنم کنید.
منتهیه.

بدتر امروز دارم سیگار می‌کشم و ام‌کلثوم می‌شنوم. فات المیعاد...و حس می‌کنم قراره جنگ شه و بمیریم.
منم بچه‌ی جنگم حوصله در به دری ندارم. هنو آقام خونه خراب از جنگ رو نساخته اون روز بردم نشونم داد هنو ترکشا هست..هنو خمپاره‌ها ترکیده..هنو شیشه‌های رنگی هست رو زمین..هنو درختی که بی‌بی‌م کاشته دم در خونه وحشی و مجنونه...هنو مادرم جایی که من بودم و خمپاره ترکیده رو نشونم داد...که خدا می‌دونه چطور زنده موندم..هنو جاهایی که از روشون تو تاریکی شب پریدن و گل گیر کردن و هنو جایی که برادر بابام ترکش خورده و مرده و زنش تو تاریکی کشیدتش تو بیابون تا سگها نخورنش و بسیجیا دفنش کردن صبحش همونجا نشونم دادن...
جنگ حوصله‌ام رو سر می‌بره..ترجیح می‌دم اولش بمیرم..حوصله‌ی گوز گوزی آدما و نژادپرستی دو طرف درگیر جنگ رو هم ندارم..
کمرم درد می‌کنه بریده از درد ظرفا رو مورچه‌هایی که توی صد سال تنهایی بچه‌ها رو می‌خورن پر کردن..آشپزخونه بو کرفته میوه‌ها پلاسیده تو نایلکس برای بچه‌ها کنسرو لوبیا چیتی و تن ماهی گرم کردم..
مادرم می‌گه نه ماه زیر خمپاره‌ی مستقیم عراقیا موندن..خو چرا؟ چرا موندن؟ چون خاکشون براشون عزیز بوده..ریدم تو خاکتون ...برید گمشید دیگه..یعنی نه ماه بعد از کشته شدن برادر بابام هم موندن..کس خل بودن..بعد زن برادر بابام دس بچه‌هاش و گرفته و گفته تا اینا هم کشته نشدن من می‌رم...
آدمای سرسخت عجیبی بودن اینا..من باشم با اولین پخ می‌رم یه گوشه..یا می‌مونم که بمیرم..دیگه خاک و ...همه خاک خاکه..
اینام کس شعره.
نه وقتی می‌ری جایی و بت می‌گن جنگ‌زده خاک خاکت نیس..اگه هر خاکی خاک بود این همه سال فلسطینیا با سنگ تو رو اسرائیلیا نمی‌ایستادن و هر سال کلی بچه له نمی‌شد و آدم از بین نمی‌رف...نه
هر خاکی خاک نیس و بعضی چیزا هر چقدرم سعی کنی جهان وطن باشی ...اسمش اینه که مال توئه..برات عزیزه..یکی‌اش همین خوزستان تو سری خورده..دوس داشتم بنویسم آبادان اما راستش جایی نمونده توش که دوسش داشته باشم...امروز پنچرم از درد..
جرا نمی‌شه فحش نداد خدا.

به بچه‌هاتون برسید تو خونه..بفرستینشون مدرسه هی می‌خواید دور هم جمع‌مون کنید که چی..چی داریم به هم بگیم. مرد بودید و ما زن می‌لاسیدیم با هم ..حالا چی داریم به هم بگیم..
خسته شدم از دستون.
رو سین ساکن هست.

از طرف مدرسه‌ی نانا دعوت‌نامه دادن برای حضور در برنامه‌ی گوزهای شاد.
خدایا زن‌ها رو بردار از رو زمین. کشتنم.

و من میگم این زن ازوناس که میشه تا ته دنیا باهاشون رفت و خسته نشد.

قلیه میگو پختم. بچه‌هام که نخوردن. پدر بچه‌هام هم نچشید. کمی خوردم موقع شام ..موند رو گاز..رفتم چراغ رو خاموش کنم دیدمش رو گاز..تاسف خوردم که مثل بچه‌هام بدغذا نیستم و ..ایستاده خوردمش..خالی خالی..یه ذرت هم گذاشتم رو شعله کباب شه. این نشانه‌ی به انتهای نسبی خط رسیدنه.

و حالا سال داره نون پنیر می‌خوره با چای..جزئیات صورتم شبیه ناامیدی و این‌هاست.
احتمالا بعدش برم کتابی در مورد یأس فلسفی  با سرمنشاء‌های قضایی بخونم.

منظورم غذایی بود.

امشب طور بدی در همم. دلیل خاصی نداره فقط شادیم کم و روحم شبیهِ غمه.

 

وقتی عادل فروسی می‌‌گه بدغذائه..احساسم در مورد این‌که شباهت‌هایی در روحیات به سال داره پابرجاتر می‌شه.

رو مبل دراز کشیده بودم  و فکر می‌کردم انار رو اگه آب لمبو کنم و توش نی فرو کنم می‌تونم ازش آب انار بخورم؟ تو کارتونا دیده بودم امکان‌پذیره اما تو واقعیت..واقعیت خوب نامرده اما...از سال پرسیدم. دستش تو ریشش بود. جدی گفت نمی‌دونم ..فکر نمی‌کنم.
انارش رو دارم نی‌اش نیست. فردا گیر میارم این‌جا، نتیجه رو می‌گم.
یه همچین فکرایی میاد سراغم ساعت‌ها ذهنم رو مشغول می‌کنه به خودش. وقتی هم با کسی در میون می‌ذارم نتیجه نمی‌گیرم.
امشب بی‌حوصله‌‌ام به طور جدی اندیشه‌های غیرجدی‌ام رو با دیگران در میان می‌ذارم.

وقتی لپ‌تاپم رو روشن می‌کنم چند لحظه‌ی اول صدای عجیبی از خودش درمیاره. نمی‌دونم چش می‌شه. صدایی شبیه ناله،سرفه و بز در حال خفه شدن می‌ده..الان تو تاریکی  این صداهه رو دراورد با گردن یه وری  و صبور منتظرم حالش خوب بشه..بن قهقهه می‌زنه..نگاش می‌کنم:
مامان صورتت رو باید ببینی.
اگه آدم بود الان گازش گرفته بودی.
می‌خنده و می‌خنده.
همین این پست قرار نیست مزه بپرونه. همین‌طوری توش انتظار و کلافگی موج می‌زِنِه.

 وقتی عادل فرودسی‌پور در برنامه‌ی خندوانه لبخند می‌زنه و لبخندش تموم می‌شه همراه ببیننده‌ها و برای خودش دس می‌زنه. یاد یه تیکه از ویدیوی عروسیم افتادم. وقتی پام رو می‌ذارم تو اتاق میهمانان عزیز دست می‌زنند. منم دست می‌زنم به افتخار خودم و حضار گرامی.
و این نشان موفقیت است.

سال به محض ورودش به خونه شروع می‌کنه حرف زدن. مادرش این‌طوریه. بیشتر وقتا حرف می‌زنه و پدر سال به اخبار گوش می‌ده.
- خونه هاشم تی‌وی روم درست کردن. خیلی قشنگ.
یه پرانتز باز کنم.
عباس کیارستمی یه فیلم داره به اسم مشق شب. اون وقتا دیدمش. یه تیکه داره با یه پسره مصاحبه می‌کنن و پسربچه از فیلمی جنگی می‌گه که خوشش اومده و حال می‌کنه باش.
ته حرفاش سرش رو یه وری می‌گیره تقریبا و می‌گه خَیلی قَشنگ.
هر وقت سال از چیزی تعریف می‌کنه توی ذهنم می‌گم خَیلی قَشنگ. اون‌جوری. کلا یه خَی‌لَِ که یه جور خیلیه به کار می‌برم در برابر تعریف‌های سال از چیزهای مردم.
خلاصه وقتی گفت تی‌وی روم درست کرده هاشم خیلی قشنگ یه دونه از این خیلی‌های مشق شبی گفتم تو دلم و گفتم مبارکش باشه. پرسید می‌دونی تی‌وی‌روم چیه؟ گفتم تی‌وی روم دیگه. اتاق تلویزیون..تو ذهنم رسید اتاقی چیزی ساخته باشه مخصوص تلویزیون ..مثلا اتاق خوابشون رو کرده باشه اتاق تلویزیون..تو ذهنم تلویزیون بیس و یه اینچه همیشه ال جی..رنگی ..یه اتاقی هم هس..
پیش فرض ذهنم اینه.
سال گف لری.
و خندید.
بعد لپم رو عین بچه‌ها کشید که حالم از این حرکتش به هم خورد..و گفت چوکولو..از سادگیت خوشم میاد.
سادگی تعبیر محترمانه‌ی حماقته احتمالا.توضیح داد تی‌وی‌روم جاییه که با چوب و اینا برای تلویزیونای بزرگ می‌سازن تو دیوار.
آها.
تیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی وی روووم.
خو از اول می‌گفتی.هیچی دیگه گف هاشم اینا تی‌وی‌روم درست کردن و شادن و خوبن..می‌خوای ما درست کنیم؟
پرسیدم برای چی؟
که بلند خندید و گفت عزیزم.
الان در برابر ع که دختری لره بی‌که بش بگن لری احساس کمی حقارت دارم.
پروردگارا تی‌وی‌روم‌های مسلمین را سرپا نگه دار.
و تی‌وی روم‌های کافرین را منهدم بفرما
پروردگارا ندیده‌گی را از ما بگیر و دیده‌گی عنایت بفرما.
پروردگارا ما را.

ها پَ چی

توی اینترنت اکسپلور به طور پیش فرض با کیفیت خوب میاد ویدیو. در فایرفاکس کم کیفیت میاد. از قسمت ستینگِ - تنظیمات-  صفحه‌ی  مانیتور ِ یوتیوب می‌تونید کیفیت رو بالا ببرید و سرعتتون اگه اجازه بده اچ دی هم ببنید.یه چیزی هست مثل چرخه اون رو بزنید بتون گزینه می‌ده که کیفیت رو می‌خواید چقدر بالا  سیل کنید...شما دیگه خودتون انتخاب می‌کنید چقدر باشه.
ها پَ چی.
یه إی‌طور چیزایی برا خودوم داروم تو خودوم.

قربون تمبون ترجمه‌ات بروم قینس منس بی

ازش می‌پرسم معنی عَدی چیه؟ با ساکن روی ِ د.
شک داشتم بین راه رفتن و دویدن.
می‌گه دشمنی کردن.
می‌گم اون عدو هست. یا عِدی که  معنی دشمنان رو می‌ده..نشنیدی می‌گن العدَّای فلانی که یعنی فلان دونده  در مسابقه‌های دو و گاهی حتی فوتبال. می‌گه نه اشتباه کردی. می‌گم نکردم. عَدی - با ساکن روی د و الف خواندن ی مثل کبری و یسری و فلان..-هم نیس که یعنی چشم‌پوشی کرد و کناره گرفت و این‌ها. می‌گه کجا خوندیش؟ می‌گم تو یه متن قدیمی. شعری از ام‌کلثوم. می‌گه دشمنی.
می‌گم نه.
قبلش مشینا هست راه رفتن..این مطمئن‌ترم می‌کنه به معنیش.
به شدت هم اصرار می‌کنه بر اشتباهش. احتمالا چون مدرک دانشگاهیش عربیه و من دیپلم دارم:)
بعد ترجمه هم می‌خواد بکنه..موفق باشه. برو برای خواننده‌ها ترجمه کن: در مسیری دشمنی کردیم و سایه‌ها قبل از ما دشمنی کردند:)

*لا والله لم یری

ام بی سی وان شنبه‌ها حدود نه نه و نیم برنامه‌ی ذ ویس رو پخش می‌کنه.

https://www.youtube.com/watch?v=p6fPpNv7QwY


تو لینک بالا که از یوتیوب هست و -فیلترشکن می‌خواد تماشاش- نجات رجوی اهل تونس با ظاهر محترم و دوست داشتنی‌اش و اون بالاپوشی که ازش خوشم اومد، قسمتی از آواز اطلال رو خونده از ام‌کلثوم.
بهترین جاش جاییه که می‌گه هل رای الحب سکاری مثلنا...آیا عشق مست‌هایی مثل ما دیده.
در مورد من که یه نفره:)
عشق مستی یه نفره مثل من به خود ندیده..شراب نخورده و مست...تلو تلو می‌خورم از خوشی اصلا..حتی وقتی مورتون ام الخبائثش رو به ما رسوند اون‌طور حال نداد که دچار عشق می‌شدم...گرچه مورتون به من می‌خندید ..وقتی خوش بودم الکی..و ریز می‌خندیدم..اما وقتی تنها و مست از عشقم تنهایی خودم از دست خودم می‌خندم که ...
خلاصه که هل رأی الحب سکارای مثلنا؟
لا والله لم یری.

عنوان: نه به خدا ندیده.


...............................

و من الشوق رسول بیننا: و شوق پیغام‌بریست میان ما
و ندیم قدم الکاس لنا: و ساقی‌یی است که جام را بین ما می‌گرداند
هل رأى الحب سکارى مثلنا: آیا عشق مست‌هایی مثل ما به خود دیده؟
کم بنینا من خیال حولنا: چقدر خیال دور و بر خود بنا نهادیم
  و مشینا فى طریق مقمر: و در مسیرهایی مهتابی قدم گذاشتیم( در همان عالم خیال)
تثب الفرحة فیه قبلنا: که شادی قبل از ما درش قدم گذاشته
وضحکنا ضحک طفلین معا: و همانند دو کودک با هم خندیدیم
وعدونا فسبقنا ظلنا: و دویدیم و سایه‌هامان بر ما پیشی گرفت

ومن الشوق رسولٌ بیننا .. وندیمُ قدم الکأس لنا هل رأى الحب سکارى مثلنا .. کم بنینا من خیالٍ حولنا ومشینا فى طریق مقمرٍ .. تثب الفرحة فیه قبلنا وضحکنا ضحک طفلین معاً .. وعدوّنا فسبقنا ظلنا

إقرأ المزید على موضوع.کوم: http://mawdoo3.com/%D9%83%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA_%D9%87%D9%84_%D8%B1%D8%A3%D9%89_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A8_%D8%B3%D9%83%D8%A7%D8%B1%D9%89
ل رأى الحب سکارى مثلنا .. کم بنینا من خیالٍ حولنا ومشینا فى طریق مقمرٍ .. تثب الفرحة فیه قبلنا وضحکنا ضحک طفلین معاً .. وعدوّنا فسبقنا ظلنا

إقرأ المزید على موضوع.کوم: http://mawdoo3.com/%D9%83%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA_%D9%87%D9%84_%D8%B1%D8%A3%D9%89_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A8_%D8%B3%D9%83%D8%A7%D8%B1%D9%89

سال می‌گه النگوهات صدای جرینگ جرینگ ارزون و بی‌کلاسی می‌ده.

خدایا! حالا چی کار کنم؟

مادام ساجدی

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391 ساعت 1:27 شماره پست: 257

مادام بوواری هروقت به فاسق‎هایش نزدیک‌تر می‌شد از شوهرش متنفرتر می‎شد ... اون مادام بواری بود. در واقعیت قصه فرق می‌کند ... مثلا همین ساراساجدی هر چه از شوهرش متنفر می‌شود از فاسق‌هایش هم متنفرتر می‌شود. هر چه باشد همان‌ها هم مرد هستند.گیریم به غیر از مرد بودن فاسق هم باشند.

به اخبار نگاه می‌کنم گذرا. به پایتخت ترکیه..به وضعیت همیشگی فلسطین و اسرائیل..دنیا دنیای ِ مرگه نه زندگی. مرگ‌های بد و زیاد.

صدا تب و درد داشت...

خواننده ی عراقی قدیمی  می خوند:

سبزه اس و خال داره ...سال دس گذاشت رو پیشونیم ...گفت آکلچ لما اتخلصین

نگاش کردم تار بود.



برای بچه‌ها پیتزا پختم و برای سال قلیه ی میگو. بعد درد سراغم اومد.

کمردرد و دل درد ...پای گوشی تقریبا از حال رفتم ...سال گفت دور بزنیم  دور زدیم و درد موند ...مسکن خرید از داروخانه  و آب ...خوب نشدم ...

برگشتیم ....دراز کشیدم ...خوابم برد انگار ....مثل اینکه کسی از جایی دور آوازی محزون و قدیمی می خوند ... سال پخشش کرده بود

میگو داره داد می‌زنه شهرزاد

کاش معلم بودم. آموزگار. خیلی خوب بود.
سلام بچه‌ها صبح قشنگتون بخیر.
..
بسه دیگه بازنشسته‌ام کنید.

سال که میاد من دارم کارتون می‌بینم. می‌گه چه جدی هم می‌بینی. رو پام می‌خوابه و می‌گه چه خبر. می‌گم هیچ. می‌گه گفتی از چی ترسیده بودی؟ مارمولک اومده بود؟
می‌گم ها.
یاد کسی می‌افتم که حرف زدن باش حالم رو خوب کرد. سرش رو برمی‌دارم رو کوسن. می‌گم آره کونت بود دوید رف زیر تخت. می‌گه اخلاق نداشتی هیچ‌وقت. می‌گم کس مادر اخلاق. می‌گه چته. می‌گم دارم کارتون می‌بینم اوضاع دنیا به هم ریخته هم. قبلش اخبار دیدم..حوصله‌ی عشق و اینا ندارم. سرت رو بردار.
می‌گه باش...تو من رو دوس نداری...
فکر می‌کنم نمی‌خوای گریه کنی؟ یالا زار بزن.
دل‌دردِ مجسم.


زیبا می‌گه بچه‌ام لاغر شد از گریه...چرا بچه‌های زیبا خیلی وابسته هستن به مادرشون و بسیار سوسولن؟ نمی‌دونم. اما این‌طوری خودش اذیته.
مثل من که اذیتم از گرسنگی.

رعایت عدالت

سول دختر مینا خیلی بابام رو دوس داره. وقتی پوتو می‌ره طرفش حسودی‌اش می‌شه..دیروز هی پوتو رو هل می‌داد ..بعد بابام دلش نمیاد که پوتو برونه هی می‌بوسدش و مینا نمی‌کنه دخترش رو بگیره..دیروز سول پوتو رو هل داد افتاد ..اینم بچه سوسول درجه یک..گریههههه...بعد ممدرضا عین عقده‌ائی‌ها دخترش رو بلند می‌کنه می‌گه آفرین بابا...آفرین سول..دختر خودمه..
اوفففف...
بی‌خیال.
القصه که دیروز من و مادرم و زیبا نشسته بودیم و بابام با این‌ها سر و کله می‌زد زیبا گفت بابام براش ...نموند بچه‌ها له‌اش کردن..مادرم غش کرد از خنده که همین‌طوریشم از بین رفته و اثری ازش نمونده..دوازده‌تا بچه باش..
دیگه من گوشام رو گرفتم و برای اولین‌بار برای مسائل ناموسی محیطی رو ترک کردم.
به زیبا و مادرم نگاه کردم و به بابام..روحش خبر نداش دارن در موردش چی می‌گن. بی‌چاره..بابام پرسید چی می‌گین..مادرم جواب نداد و من گفتم به نظرت آمریکا در برابر روسیه چی می‌کنه؟
مادرم گفت تسحگها سحگ..
یعنی له ِ له‌اش می‌کنه.
خودش و زیبا تکیه دادن به دیوار و قرمز شدن.
بابام به من و اینا نگاه می‌کرد و باز می‌پرسید: ها بابا؟ چی گفتی؟ درست نشنیدم..و سعی می‌کرد بین پوتو و سول عدالت رو رعایت کنه.

 بلند شدم با زیبا جنگی ظرفا رو شستم. بابام گفت بذارید خودم می‎شورم..بیا بعد مادرم می‌گه بابام بده..بابای سال تو عمرش یه نعلبکی نشسته. خود سال هم. احساس می‌کنه مادرش رو بردی گردش اگه بش بگی ظرف بشور.
ظرفا رو تند تند شستیم..بعد مادرم اومد به عنوان تشکر چند بار زد روی رونم گفت دستت درد نکنه ازم دفاع کردی.
زیبا گفت حالا چرا می‌زنی روی رونش..رو شونه‌اش بزن. مادرم گفت این رو دیدم..زیبا گفت چون عین خودته..می‌فهمیش.
مادرم متوجه این نشد و رفت چای بریزه.
کلا خوشه این روزا برای شیرین. یَک همکاری‌هایی می‌کنه باش که بیا و ببین. ساعت چهار صبح میان خونه به بابام می‌گه یازده اومدن. زیبا و مینا گاهی می‌ترکن. حق هم دارن. منم بعضی وقتا دلم می‌گیره اما حس راحت شدن از  دختره و جریاناتش به همه‌ی اینا می‌ارزه..بذار بره یه نفسی بکشیم بابا. مردیم.
خود عروس رو هم بیا و ببین. روسری ساتن چفت شده با سنجاق و عبای عربی و ساق دست و تشکیلات و هر چی سید بگه و واقعا جا داره بش بگن استاد بزرگ..مرحوم بروس لی باید این فیلم رو تقدیم اون می‌کرد.. .به ما چه کلا بذار بره سر زندگیش ..
مام خدا رو داریم.
و تعدادی چند از بنده‌های خدا نیز هم.

خواب دارم.

ممدرضا گفت عمه(مادرم) هی داره برای سال کباب می‌کشه..قبول نیس. رفت گوشه اتاق بغل سطل زباله نشست. مثلا قهره.
خاصیتش اینه کلا.
بغل سطل باید بشینه هی.

نظر شهرزاد محترمه:)

بعد مینا گفت برای چی؟
مادرم فرار کرد. مینا باز گفت یعنی چی؟ برای چی دعوت کردیدش پس؟ دارید مثل شیخ و زنش رفتار می‌کنید با اینا...چقدر احمق جاهل و نفهم بود. خر. خو شیخ مذهبیه. اصلا این دوتا جریان با هم مقایسه نمی‌شن چون نوع‌شون و هدف پشتشون فرق می‌کنه. شیخ نمی‌خواد زنش با برادراش و داماداش سر یه سفره بشینه. بماند که این از فیلمای به قول مادرم خانوم نفربر زنشه اما اسمش اینه که مذهبیه، آخونده و فلان..اینا جدیدن..جا هم نیست. ..حالا نه که برای من جریان مهم باشه اما یارو خجالتیه دوماده روش نمی‌شه با سی‌تا آدم بشینه سر سفره.
حالا مادرمون هم روشنفکر شده خواسته جدا براشون غذا بکشه.. جلوی من و دخترا می‌گه خوب شاید بخوان لقمه تو کون( دهن در این‌جا) هم بذارن..با هر لقمه‌ای بوسه از هم بگیرن( اووووغ) و چیزهایی از این قبیل.
مینا عین افعی گردن کشیده می‌گه یعنی چی؟ ..اشتباهه این...ما یه خونواده‌اییم..فرق نذارید.
چه فرقی چه کشکی..کس مادر فکرت مینا.
آقای سال هم که نمی‌تونه زبون تو کون بذاره و حرفی نزنه، تایید می‌کنه:
- اصلا این‌طوری فلسفه‌ی دعوت می‌ره زیر سئوال. اگه دعوت کردید که باهاش آشنا شید و دور هم جمع شید ..
بابا چرا نمیاید همگی برید تو کون هم.
عادّک(این یه اصطلاح عربیه که ترجمه نداره ..شبیه اینه که بگی پس در آن هنگام) آنه استعدیت الهم.
پس من براشون آماده شدم.
 مادرم فرار کرد و وقتی برگشت مینا هنوز داشت سخن می‌راند..بم نگاه می‌کرد که یعنی حرف بزن نامردِ زیرِ قول‌زن.
یه خورده گذاشتمش تو خماری و بعد به برادرم گفتم سینی رو ببر.
مینا گفت نه اشتباهه...
گفتم اولا( آفرین اولن رو عربی بخونید خیلی باحاله این‌جوری awlan واو رو دبلیوطور تلفظ کنید نهv ، عین کردا کمی..برای این مدل تلفظ برای این جمله خوبه)  بقیه‌ی روزای خدا رو از مون نگرفتن حالا وقت برای آشنایی بسیاره....میاد هم سر سفره بامون می‌شینه..و کم‌کم آشنا می‌‎شیم و...بعدشم خودمون راحت‌تریم این‌طوری اصلا و ثانیا وقتی ما عقد کردیم شما یادتون نیس..من و سال پنج شش بار اول رو جدا غذا خوردیم..
الکی.
سال از شب اول خراب شد سر سفره نون پنیر خورد با بچه‌هامون. حتی نون کم اومد، مادرم رف نون از اُم‌جمال گرفت که اون موقع همسایه‌ی دیوار به دیوارمون بود و حالا استرالیاس.
مینا گف یادم نمیاد. گفتم تو یادت نمیاد چون بچه بودی من عقد کرده بودم یادم میاد..جریان به من مربوطه مستقیما...مادرم و سال هم یادشون میاد..سال خواس اعتراض کنه که دور از چشم بقیه براش زیر گردن خط کشیدم چیزی نگف و به مورتون گفتم سینی رو ببر. مادرم تایید کرد.
 برادرم سینی رو بردش و مینا گفت حالا نظره کیه اینه مادرم یا شیرین یا شهرزاد؟
گفتم همه.
گفت اگه مادرم گفته اشتباه کرده اگه شیرین گفته هم اشتباه کرده..شهرزاد هم نظرش محترمه اما..نگاش کردم ..نگاش رو ازم دزدید به ممدرضا نگاه کرد. شوهرش.
شوهرش گفت مامان‌بن راس می‌گه..کم‌کم میاد سر سفره.
مینا طوری نگاش کرد که یعنی برات دارم.

از مشخصات زیبایی برای مادرم پدرم پدر سال مادر سال ..و جمعی دیگر از فامیل و آشنایان ترکوندن پیرن زرده از بازو است.

ترکوندن پیرن زرده

سر سفره مادرم غذای عاروس دوماد رو کشیدن جدا ما همه‌امون خراب شدیم تو هال و اونا تو پذیرایی.  شیخ و زنش و اون یکی و شوهرش نبودن. شیخ و زنش ماموریت رفتن سیستان ملت رو شیعه کنن.
اونام قهر.
می‌دونستم دل مادرم می‌گیره حالا. زیر لب گف فلانی فقط نیس.
مادره خو. منم لابد ده‌تا بچه داشتم دلم می‌خواس همه‌اشون باشن..کباب بود که برای من می‌بارید از طرف مادرم. هی‌ می‌سروند جلوم..گفتم خوردم..گفت نه لاغر شدی..گفتم ولچ کجا لاغر شدم..گفت نه دفعه‌ی پیش پیرن زرده رو ترکونده بودی..این دفعه لاغر شدی.
این یعنی خوب:)
ترکوندن پیرن زرده...هی زکو..کسی نمی‌تونه روت زکو.

جور مهربونی ضعیف

دیروز قبل از این‌که سفره رو بکشن مادرم بم اشاره کرد که برم پیشش. رفتم و گفت تو رو خدا  اگه برای شیرین و شوهرش غذا جدا کشیدم و مینا اعتراض کرد یا بم پرید ازم طرف‌داری کن. خنده‌ام گرفت. صورتش خیلی ناله بود. چقدر ضعیفه این زن. می‌ترسه حتی از دخترش. بلند شو جرش بده با درکونی بندازش بیرون بش بگو هری برو هر وقت آدم شدی برگرد.
البته از همه هم نمی‌ترسه. چطور زیبا رو می‌چزونه درست..چون زیبا براش کوتاه میاد..تحقیرش می‌کنه درست..اونم میاد پیش من می‌گه چرا مادرم بم گف دور شو غذایی که برای بچه‌ات درست می‌کنی عین استفراغ گربه‌اس..البته می‌دونم که مادرم با زیبا راحته..یعنی فکر می‌کنه زیبا از دستش ناراحت نمی‌شه..جریان اینه.... از من ؟.نمی‌ترسه فکر کنم... بیشتر به نظرم احترامم رو داره....یعنی بیشتر با احتیاط و نق و نوق ازم گله می‌کنه..ته حرفاش اینه که سال خوبه و من شیطون و ...:)
اما از مینا خیلی می‌ترسه.
گردن یه وری خطای پیری رو صورت..موی سفید و عینک و ..خنده‌ام گرفت.
گفتم برو که دارمت.
بعد دستم رو گرفت دستش بزرگ و  زبر بود. دستام به اون نرفته..بدنم رو انگار سر مادرم رو گذاشتی رو تنم...بدنم شبیه اونه اما دس و پام نه. خودش می‌گه به بابای بابات..نمی‌دونم اما می‌دونم دستم رو که گرفت دستش زبر و بزرگ و داغ بود. دست کشید به النگوهام و گفت دستات نرمه..مثل دست بچه‌ها..بعد دست کشید به النگوهام گفت النگو بت میاد.
به قول دوستمون لو مااعرفچ سمیتچ الله.
اگه نمی‌شناختمت خدا صدات می‌کردم. مسئله راست و دروغ حرفش نیست. زمانش مهمه. مهربون شده بود بام و حتی همین ضایع‌بازیش خنده‌ام می‌نداخت. جور مهربونی ضعیف بود و خوشم می‌اومد.

بزونه

بعد ته‌اش اضافه می‌کنه: بزونه..
این یعنی فحش.
احتمالا می‌خواد بگه چلب یا چیز این‌طوری.
خوشم میاد..این‎طوری شیرینه.

چون می‌دونم میای می‌خونی

عربی بلد نیس

کشتتم از خنده..می‌خواد بخندونتم:
می‌گه دیر بالچ علیکی..منظورش اینه که دیری بالچ علی نفسچ . مواظب خودت باش. اون‌جوری که اون گفته معنی‌اش می‌شه مواظب باش رو خودت.
می‌رم از خنده. می‌گه ها بخند لاتحزن..لا تبکی..من تو دلم ادامه می‌دم ان الله معنا...می‌میرم از خنده. فکر کنم یه آیه‌اس که پیامبر وقتی تو مخفیگاه بوده به کسی که همراش بوده می‌گه لاتحزن ان الله معنا.
می‌گه الحزن مو مالچ..بعد می‌گم به نظرت واقعا من جذابم؟ خوبم؟ می‌گه ها..کسی که این‌طوری لم می‌ده خوب نیس؟..می‌گم خو پ چرا.....می‌گه تِف عله راسه.. تف رو سرش...بعد کم میاره عربی می‌گه: بی‌لیاقت کس‌کش پفیوز دیوث...می‌خندم ..می‌گه حبوبتی...
یعنی عزیزم ولی خوب اون می‌‎شه حبیبتی..حبوبتی هم می‌گن به دختر بچه‌ها.
می‌دونم به‌خاطر منه عربی‌اش و این بیشتر می‌خندونتم.

یه سر سوزن مادام بواری بودن

 عاشق وقتی‌ام که عکس مثلا پیرن ریونی که برای زیبا بد بود و برای من خوبه رو پوشیدم و عکس گرفتم بعد نشون می‌دم به کسی که .. و بگه حیفی تو.
منظور این‌که قدر خودت رو بدون و ..
این‌طوری دوس‌داشتنی‌ام و مهربونی بم می‌رسه..حالم خوب می‌شه و شیرینم برای خودم.
کمی هم مادام بواری هستم.
فقط کمی.
یه سر سوزن.

باز حرف بزن






زمانی برای مردن..زمانی برای ترس..زمانی برای بولدوزر..زمانی برای له کردن..له شدن..بالا رفتن از ارتفاع و در قله‌ی ارتفاع ترس را دیدن..زمانی برای سقوط..وقتی چیزی زیر پای ترس نباشد..نرم و موذی بیاید دنبالت و دستش به توب رسد..همه‌اش دو پله با تو فاصله داشته باشد

نه من به پناه نیاز دارم.
من به پناه نیاز دارم

من به انسان نیاز دارم به مهر به ریختن ترس روی سینه‌ی کسی که بزرگ و قوی و انسان و خوب و ..نجات‌دهنده خودش گور‌کن است...من خیلی ترسیده بودم...
- دوووووود....دووووود

این صدای گوشی است.
مرد که سال است وسط شلوغی بیابان می‌دود:
- نمی‌شنوم چی می‌گی؟ ...ترس؟!...چراغ رو روشن کن...قرآن بخون.
قل اعوذ برب الفلق من شر ماخلق.

شر مخلوقات خدا.

شلوغی بیابان..
ام الصبیان زنی است که نوزادهای تازه به دنیا آمده را خفه می‌کند. همیشه حسش می‌کنم. توی خانه. وقتی تند از اتاق بچه‌ها رد می‌شود. کاری به بچه‌ها ندارد. هدف منم.

بچه‌ای که توی وجودم هست باید خفه شود..من خودم بودم. خونی روی تخت. من خودم بودم که هزاران..بیشتر از هزارن سال سن دارم و سوختن اولین نوزاد را دیده‌ام

- چراغ رو روشن کن..دوستت دارم چوکولو

من ازت متنفرم. از این‌که به تو زنگ می‌زنم متنفرم...از این‌که می‌گی دوستم داری متنفرم..از خودم متنفرم..از لباس‌هایی که می‌خرم..از آدم‌هایی که می‌شناسم..
ترس رهام نمی‌کنه. میخکوب شدم به تخت..بلند نمی‌تونم بشم..
می‌ترسم..می‌ترسم..می‌ترسم.
می‌نویسم...برای کسی که نیست و نبوده و نباید باشه.
او هم نیست.
دفترچه‌ی صورتی با خال‌های سیاه و شماره‌های لیست سیاه.
- سلام.
- سلام.
- سلام مرد.
- سلام درد.

- من دردم؟
- تو؟ تو دردآوری.
- من خیلی ترسیده‌ام حالا. دنبال سه نفر گشتم که باشند و نترسم و پیداشون نکردم..من چرا این‌قدر می‌ترسم؟ چرا خواب می‌بینم؟ به نظر تو بالاخره کسی رو می‌کشم؟ به نظر تو دنیا جای امنیه..من مثل بقیه می‌خوام باشم..من پریشون و به هم ریخته‌ام..من مثل بقیه نیستم..هر کاری کنم می‌دونی؟..هر کاری..
من ..وقتی به پنجره‌ات سنگ می‌زنم بیا.
- اومدم

- بیا..کجا برم..خیلی ترسیده‌ام..حرف بزن .فراموشم بشه..جو رو عوض کن..حرف دارم..خیلی..می‌خوام حرف بزنم با تو

- چی‌کار کنم؟

- یک میلیون شارژ دارم..وقت خالی..

- حرف نزن..توی ترس غوطه‌ور شو.

- این جمله رو از سوکورو برداشتی...به من قول بده بیای ..بگو زمان خوبی ..یک وقتی پیش میاد..مثلا یک وقتی عاشقت می‌شم و بت عشق می‌ورزم و وقت عاشقانه‌ای بات می‌گذرونم و فقط وقتی حالم بد می‌شه نمیام سراغت

- احمق.

گریه کردم.

- چرا ؟

- چون بدم..فقط وقتی بدم میام سراغت خجالت می‌کشم..حس تو به من مثل حس من به دیگرانه..برخورد من با تو مثل برخورد دیگران با منه..چون می‌دونم دوستم داری و مطمئنم این‌طورم باهات

- مهم نیس ..ازت توقع ندارم

- هست..حالم بده

- چرا؟

-نمی‌دونم.

-می‌دونی

- می‌شه در بغلت تعریفش کرد

- س.ک.س می‌خوای؟

- نه..ترس دارم.

-س.ک.س می‌خوای.

- اونم می‌خوام.

- تمام راه‌حل‌ها به همون ختم می‌شه.

- آره..اما نمی‌تونم بات داشته باشم..

- چرا؟

- چون عاشقت نیستم..بلد نیستم..نمی‌تونم..

-.

- خیلی ترسیده‌ام..بیا پیشم..خیلی اتفاقای بدی برام افتاده..می‌خوام گریه کنم..و خیلی ترسیده‌ام..و توی تخت چیزهایی هست..آفرین..می‌دونی..من خیلی ترس داریم..همین حالا  ترس دارم..
- دوستت دارم..هیچ وقت این‌قدر دوستت نداشتم.

- بگو

- دوستت دارم

گریه می‌کنم.

- نمی‌تونم دوستت داشته باشم و خجالت می‌کشم.

- مهم نیست.

- سرم درد می‌کنه...من رو می‌بخشی؟

- از چی؟

- که فقط وقتی بدم..

- ازت توقعی ندارم.

گریه می‌کنم.

- چی شده؟

- نباید این‌طوری باشه.

- خیلی حرف می‌زنی.

می‌خندم.

- می‌شه حرف‌هایی رو بت بزنم که به کسی نمی‌تونم بزنم؟

- لوس شدی باز

گریه.

- حالت خیلی بده انگار

- آره

- چیزی شده حتما ..چیزی که باعث شده خواب ببینی

- آره

- بگو می‌شنوم

- بعدش نمی‌گی مراعات حالم رو نکردی؟

-نه

- دوستم داری؟

- آره

...

.

.


.


.


.

- تو احمقی..کتک می‌خوای. باید کسی درستت کنه..چی‌کار داری با خودت می‌کنی.

- غر نزن سرم

- خیلی از دستت عصبانی و ناراحتم

- منم

- چرا وقتی میای نمی‌گی؟..کی میای باز؟ اون‌جایی که تو هستی که نمی‌شه دیدت که..بیا می‌خوام ببینمت. می‌خوام ببینم مسئله‌ات با خودت چیه.

- حل نمی‌شه

- بیا.

-من خیلی خسته‌ام

-حرف نزن. من هم از دست تو خسته‌ام

- اینا رو تو وبلاگ بنویسم؟

- اجازه می‌گیری؟

- آره

- لو معرفچ سمیتچ الله.

 می‌خندم.

- بنویسم؟

- آره.

- یه وقت میام.

- باشه

- تو هم یه وقت دوستم نداشتی..من هم یک وقتی تو رو دوست داشتم

-اذیتم کردی

- تو هم

- تو نمیای.

- میام

-باز حرف بزن.




چیسینگ اسلیپ

چشمام رو باز کردم و زن با چادرش..زن؟ زن بود؟ موجودی که با چادرش روی صورتم نشسته بود..وای لرزیدم. یکی از بدترین خواب‌های زندگی..وقتی چشم‌هام رو باز کردم دستم می‌لرزید. دستم فقط نه. همه‌ی بدنم و حتی خون توی رگ‌هام می‌لرزید. وقتی غلت زدم می‌لرزیدم و به بغل دستم نگاه کردم انگار بچه‌ای کوچیک که ذاتش بچه نبود کنارم خوابیده بود. خونی بود. مثل جنینی که هزار سال سن داشته باشه.
بلند شدم.
خوابم نوشتنی یا تعریف کردنی نبود..بچه روی تخت بود..می‌دونستم بچه نیست. می‌دونستم به شکل بچه دراومده..ترس نابودم می‌کرد داشت و می‌دونستم  شروع شده.

 مائورین

فاطمه. م

خوندمتون

مرسی که برام می نویسید

بعدش اینجا رو برمیدارم

محرم

رو.تخت زیبا...با لباس زیر ...داره شیره رو هم می‌زنه و  مردم از ترس. شیره رو خواهر ایوب درست می‌کنه. خونگیه.زیبا بین انگشتاش  نرمش می‌کنه و تند تند می‌کشدش رو پوستم و برش می‌داره و من سکته زدم از ترس. عرق از سر و روم شره می‌کنه. بم پودر خوشبو می‌ده می‌گه بزن که عرقت رو بگیره.

دارم براش از مادر سال و دیشبش می‌گم ک.س.و از دهنش نمی‌افته ...خیلی فحشش می‌ده ...و من می‌خندم.
یه پیرن ریون دوخته براش گشاده ...دادش به  من خیلی خوشکله تنم.

کیپ و اندامی  ..رنگ شاد و قشنگیه.

گفت بپوشش جلو پدر شوهرت ...اومد خونه تون بگو وووووووی داشتم صبحونه درست  می‌کردم  یادم رف درش بیارم ....قر بده و صبحونه بذار براش.

اگه مادر شوهرت رو تو باغچه دفن نکرد اسمم رو می ذارم فاضل.

بش می‌گم ولم کن عمو روم نمی‌شه..هیز و زن بازه.

میگه  به تو چه ...حروم خو نیس ...محرمته.

میگم حالا ببینم چی بشه.

بیل قدکوتاه

دیروز عصر رفتم سم خریدم. سم‌پاش..یه پمپ بزرگ. یه داس کوچیک.
فروشنده پرسید سی برنج ای‌خوای یا سی کنجد؟  وقتی گفت برنج یه جور مسخره‌ای دلم گرفت..خوزستان رو امسال نذاشتن زیاد برنج بکارن. آب رو بستن و ..من گفتم سی هیچ‌کدوم. سی باغچه. دستکش هم خریدم و سم برای مورچه و شن‌کش هم که شکسته بود..گفتم بیل قدکوتاه نداری؟ می‌خندید که چه؟! گفتم بیل قدکوتاه که دراز نباشه و کوچولو و قدش از آدم بلندتر نباشه..بشه بزنی روش ببریش تو خاک..زور زیاد نخواد. گف بیلچه دارم. نه اون خیلی دیگه کوتوله بود.
گفت خودت کار می‌کنی؟ گفتم آره..گفت شوهرت؟ گفتم اون خسته‌اس..کم خونه‌اس..بعد گفتم تخفیف بده..اشاره کرد به کسی که بود اون‌جا گف نگاه کن تو قسمم ندادی اما به خدا این هفده ساله مشتریمه.. با تو که اولین‌بارته مشتری منی یه قیمت حساب کردم براتون.
راست می‌گفت ..شبیه آدمای سریال روزی روزگاری بود.
وقتی برمی‌گشتم آهنگ روزی روزگاری رو می‌زدم زیر لب.

نمی‌دونم چه چیزی از موندن در خونه‌ی پدری من برای سال جالبه. حاضره همیشه بمونه. وقتی می‌اومدیم ریشش رو زد..مرتب کرد..کاری که نمی‌کنه. این یعنی دوس داره بیاد این‌جا.
برگشتم و دیدم خواهرم برای سرآستین عبام تور دوخته..بدون این‌که بم بگه.
مادرم می‌گه فقط مهمونی رد شه برای بابات دارم خیلی رودار شده..پررو.
به تور نگاه می‌کنم. چه تور خوشکلی.
عبای کهنه‌ام نو شده:)
چه می‌شه زود خوشحالم کرد.

گلِ ظرف‌های استیل

تو از سروندن انگشت‌ها لابه‌لای دکمه‌های پیراهنا چیزی می‌دونی؟ نه نمی‌دونی..از بوی گردن و بناگوش کسی چی؟ نه..حتی نمی‌دونی گردن چرب شوهرت چه بویی می‌ده..لابد.

حاضرم شرط ببندم که بوسه رو از پشت برقع حریر امتحان نکردی. وقتی حریر رو صورتت باشه و لب‌ها روی لب‌هات بیان و حد فاصلشون یه حریر باشه..داغی‌اشون رو حس می‌کنی فقط.بعد لبا نوک بینی‌ات رو ببوسن که برجسته‌اس..تو اگه بوسه رو از پشت شال‌های حریر و نرم و نازک و شفاف امتحان می‌کردی..وقتی برای این غصه نداشتی که پسرم گفت کی زن‌دایی خوب بشه بریم خونه‌اش پس...منم سرش داد زدم خوب براش دعا کن..تو که براش دعا نکردی.
با همین آقای گل‌کلم..آقای سوپ کلم بی‌نمک..آقای سوپ آبِ ولرم امتحان کن حتی..یا نه. حیفه نکن.
بعضی چیزها رو حیفه بعضیا امتحان کنن ...تو از گودالی به اسم گردن خبر داری؟از خطی به اسم انحنای گردن تا سرشونه؟..از چی خبر داری جز این‌که گل ظرف استیل رو با دستگیره ست کنی و به من بگی بعد پدرم می‌گه شهرزاد از همه زن‌تره..تو اصلا کدوم گل ظرفت با یه چیز دیگه‌ات سته؟!
خندیدی.
اما توش گله بود از بابات و عیب‌جویی از ست نکردن‌های من.
نه خیالت راحت.
من چیزی برای ست کردن ندارم..اصولا خیلی هنر کنم برادرت رو تو اتاق زندانی کنم به محض ورودش به خونه و بش بگم لاغریش رو با چاقیم ست کنه که عمرا هم ست‌پذیر نیس و خوشی‌اش هم دقیقا در همینه.
در ست نشدن و نکردن ترون عزیز گاهی لذت‌هایی هس که طریق‌هایی بس پر از فراز و نشیب باید طی کنی که به گرد پاش برسی.
اگه گل‌های ظرف‌های استیل ست شده با دستگیره‌ات نگیره به پات البته و اجازه بده قدم از قدم برداری.