حالا هم دستور فرموده هر کدومتون پونصد تومن بدید فلان کنیم...خو بیا!
مارَم شوهر داد با این یکی دخترش.
- خجالت بکش..دوتا بچه داری
-میگه خو باشه..این رو خو ندارم.
- اونم باید مثل بقیه به موقع بیاد
- اون یه ستارهاس
- منم یه ستارهی لعنتیام
- اون بهترین تیکهی روی زمینه..با سینههایی که اون داره میتونی خرجیات رو تا بقیهی عمر دربیاری
.
.
- مرلین عزیزم تو یه ستارهای و من خاک پاتم..اما چرا نمیتونی سر وقتی گه بیای؟
- اوه پس شما هم در انگلستان این کلمه رو دارین!
من 43 سالمه. هیشکی بعد از یه مدت از من خوشش نمیاد دیگه. حتی خود تو.
دیالوگی از فیلم هفتهام با مرلینمونرو.
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 14:55 شماره پست: 33
یک جورهایی
سبک و مطمئنم.
شب توی سرم پیانوی خوبی نواخته میشد...بعضی موسیقیها را قبل از خواب میشنوم
باهاشان خوابم میبرد و در طول روز هر چه دنبالشان میگردم پیداشان نمیکنم. یا که
اصلا نمیدانم چیستند..دیشب حواسم را جمع کردم که حسم را دریابم. که از دستم نبردش
که خواب بال ندهد بهاش و نچرخاندش بالای سرم...حسم را بستم با نخی به گردنم.
انگار یک دسته گل وحشی بود. نه چندان خوشبو نه چندان زیبا اما خیلی بکر..حسم بود
دسته گلی وحشی و نامنظم بالای سرم عین بادکنکی بالا میرفت میخورد به سقف و برمیگشت..دور
و برم بود احاطهام کرده بود..حس قبل از خوابم..تمام آن مالیخولیاهای آزار
نادهنده...تمام چیزهایی که توی هم میروند..ابعادی که میشکنند...حجمهایی که قاتی
میشوند...
در پس همهی اینها فکری بود که عین جادوگری بالدار از سمتی به سمت دیگر حسم
در رفت و آمد بود...حتی صدای تیز حرکت آتشینش را حس میکرد..سیاهی را میشکافت و
وجودش را ثابت میکرد بودنش را.....فکرم این بود که آدمها همه "تا این
حد" خودشان را یک زمانی برایت رو میکنند
من تا این حد میتوانم کمکت کنم
من تا این حد میتوانم دوستت داشته باشم
من تا این حد میتوانم مرد تو باشم
من تا این حد میتوانم عاشق تو باشم
من تا این حد میتوانم دوستت باشم
من تا این حد میتوانم مرد مجازی تو باشم
من تا این حد.... من تا این حد...
این را باور کردهام دیگر.
آدمها موظفت میدارند که پایت را از تا این حد آنها درازتر نکنی.
باور کردهام که آدمها هر چقدر هم دوستت بدارند..هر چقدر هم بخواهندت آدمند خوب.
من تا این حدشان را چه کار باید بکنند خوب...باید رویش کنند ...حوصله هم نداشتم
ببینم من تا این حد خودم کجاست..کی است؟ چه موقع رو میشود..عوضش به تمام آدمهایم
فکر کردم و دیدم عشق اصلا آنچیزی نیست که فکر میکنیم یا توقعش را داریم...عشق
اسیر افسانه شده است و افسون..اسیر قصه و شعر و موسقی و احیانا فیلم..عشق در واقع
همان من تا این حد میتوانم است..عشق یعنی رسیدن به تا این حد آدمها و همچنان
دوست داشتنشان است...قبول کردنشان است...پذیرفتنشان است...میدانم توی ذوق زننده
است ...بارو نمی کنی خودت را بگذار در موقعیتش ..والاترین عشق ممکن را در نظر
بگیر و آستانه ی من تا این حد می توانمش را تحریک کن...جوابت را خواهی گرفت..
بله پر توقع بودن چیز خوبی نیست....کم توقع بودن هم..آدم خوب است توقعش را بیاورد
در حد همان حد توانستن بخشش آدمها بهاش...کم و زیادش در مقیاس خود آدم قابل سنجش
است....
چیز دیگری هم بود.
دوست ندارم هیچ وقت در موقعیتش قرار بگیرم. اینکه آدمها مجبور شوند یا مجبورشان
کنم یا که چارهای نداشته باشند جز اینکه من تا این حد میتوانمشان را رو
کنند برایم...
بعضی چیزها را میدانم توهم است. قست اعظمش توهم بزرگی است. رویا است...خیالی که
به وجودش نیاز دارم. برای همین است که نمیآزمایمش...تستش نمیکنم .میگذارم باشد.
در معجون خودش خیس بخورد..گاهی توکی میزنم بهاش اما هیچ وقت توقع ندارم
بپزد..سایه را مگر میشود پخت...سایه با کمی رویا..خیال..با کمی البته واقعیت
ِ بودن..بودن ِ سایه..بودن وهم..بودن خیال..اینها فقط واقعیت
است..واقعیت حضور سایه و وهم و خیال و رویا در زندگی..شاید سایه و خیال البته
تعبیر مناسبی نباشد واقعیت وجود آن بعضی چیزها کمی بیشتر از ماهیت وجودی سایه و
خیال است...عین چت کردن برای سالها با آدمی که ازش فقط یک عکس دیدهای..نه صدایی
شنیدهای ..هیچ ..بله آن آدم وجود دارد..قهر میکند..عشق میورزد ..احیانا حتی حال
میکند..لذت میبخشد ..اما همهی اینها را ..میدانی چه میخواهم بگویم..
بعضی چیزهایی که هستند و ترجیح میدهم هیچ وقت تا این حد توانستنشان را نسجم عین
همین چت وفادارنه با آدم مجازی است..سالها....باشد چون نخواستهای تا این حد
توانستنش را تکان بدهی...هست چون نخواستهای چیز دیگری جز یک سایهی مهربان
باشد..میدانی اگر ازش بخواهی بیشتر باشد به تو خواهد گفت:
من تا این حد میتوانم باشم.
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390 ساعت 12:31 شماره پست: 30
باورم نمیشه
این زنی که ساعت ۴ و نیم صبح خوابید و ۸ بیدار شد من باشم! زنی که یک
عالمه ظرف شسته، سه تا طناب لباس شسته، لباسای شسته شده رو از رو طناب جمع
کرده تاشون زده..چیدِتشون.. حمام رفته..آب خنک دم صبح رو غنیمت
شمرده و ظرفای آب حمام و فلان را پر کرده..ناهار بچهها را پخته...بعدشم
شل و خسته با خودش فکر کرده از چی فرار می کنی آخه؟...
بچهها خوابن. سال هم...من دارم فکر میکنم خدایا چرا؟! چرا اینقدر امتحانم میکنی
خوب...میدونی چقدر از امتحان شدن بدم میاد..میترسم.
انگار ممنوع که میشه یه چیزایی..گفته بودن انسان بندهی چیزیه که ازش منع میشه..دقیقا...دم
صبح خیالش سنگین و خفه اومد سراغم..خیال بود؟ خواب بود؟ نمیدونم...تنها تو راهرو
خوابیده بودم...حس کردم نفسش رو بازوم در آمد و شده..و خاطرهی اون روز صبح تو
ذهنم جوون گرف....پشت کتاباش بود...زود بیدار شده بودم به هوای سر زدن به
دبیرستانم رفته بودم..ریاضی رو باز تجدید شده بودم..سنگین بود..محترم بود...من سبک
سر و رها دور و برش میچرخیدم..گفتم:
حالت خوبه
گفت ممنون..
نگفت بیا تو من خودم رفتم..اینارو یادم می افته غمگین می شم..حس خوبی ندارم که
اینقد این چیزا یادم مونده..اینقد این چیزا یادم می افته..اینقد نمی تونم خلاص شم
ازش..اینقد هر چه پس می زنم خیالشو دو دستی می چسبدم...یادمه دوسش داشتم...اینو
خوب یادمه..اما هیچ وخ دوس ندارم بین خواب و بیداری تو خوابهام نفسشو حس کنم که رو
بازوم در آمد و شده...دوس ندارم اینو...پس این روزه برای چیه..نفسی که هیچ وخ به
من نزدیک نشد حتی...خیلی خستهام.
***
خدا
بکشدم. دیروز خیلی ردیف بودم. نگاهها این را به من گفت. زیبا نه.
ردیف. عقده ندارم که روش کنم. قضیه این است که گاهی برایم مهم است ردیف باشم
و می شوم. خیلی ساده و مزخرف و مسخره. با مانتوی چروک و شلوار مشکی و کفش قهوه ای
و فلانم حتی..هیچ چیز قابل و خاص و جالب توجهی ندارم اما می دانم که خیلی
ردیفم...می دانی چرا؟ چون می خواهمش. خیلی ردیف شدن را...این است که می شوم و لذت
می برم ازش.
بعد می دانی آن مرد چاق و گنده ی سبیلویی که نشسته بود کتاب انتخاب می کرد یا ورق
میزد در ردیف پایین...به او گفت:
او!(جای او اسم او را گفت) از الیخاندرو گونزالس چیزی نداری؟
نگاهش کردم و خندیدم.
گونزالس را آنهایی که شبکه های عراق را می بینند می شناسند. حوصله ندارم تعریفش
کنم. عبود گونزالس.
مرد چاق داشت او را مسخره می کرد..مسخره نه. سر به سرش می گذاشت که دارد خیلی
الیخاندرو الیخاندرو می کند...من لبخند زدم. او دیگر نرفت از آنجا صندلی
برداشت و نشست...توی صورتش دیدم که دارد او را دست می اندازد چون او دارد خودی
نشان می دهد برایم..اینها برایم جالب است ریز شدن در جزئیات حال و بال
آدمها..مردها خصوصا..بعد او داشت می گفت گفتگو با کافکا را بخوانم.من نق نق می کردم
که دوست ندارم..کمی لوس می کردم خودم را اعتراف می کنم. خوب می خواستم کم نیاورم
از در لوس شدن وارد شده بودم..وسط قوم کرم لولان کتاب خوان چه باید می کردم...یک
چیزی فهمیدم که تصمیم گرفتم همان موقع اینجا نقلش کنم:
من خیلی توی جو قصه هام.
و اینکه او آدم هیزی است بر خلاف تصور اولیه ام که او را کرم کتابی بی دست و پا می
انگاشتم..تقصیر فیلمها و کاراکترهای کلیشه ای ام هستش...بله دیدم تا دخترها و زنها
را دید چطور دست به موهایش کشید..حواسش مختل شد و اصلا هیز یعنی چه؟! هیز یعنی یک
مرد طبیعی. سالم.......... دیروز حس کرد چقدر او زنها و دخترها را دوست دارد و
دقیقا برای همین است که طبیعی و سالم است. مردی طبیعی است که واقعا دوستانه دوستش
دارم و به اش احترام می گذارم اما مطمئنن هیچ وقت دوست نداشتم زنش باشم...این جور
مردها و رابطه داشتن باهاشان سرگرم کننده است اما مریضم می کنند...دموکراسی پیشه
میکنم.. و آزادی لازم را ظاهرا به اشان می دهم اما باطنا گر گرفته و در عذاب
نگاهشان می کنم و دوست دارم با هر آنچه درونم وحشی است به اشان حمله کنم..بله این
سرکوب مداوم مریضم می کند ...از سر چه اینطوری ام مهم نیست حتی اگر بدانم..مهم این
است که من مستبد هستم انگار. جدیدا این را فهمیده ام.
بله مرد سالمی است اروای عمه اش.
می دانی. ..الان دارم می خندم وقتی یادم می آید چطور صفحه به صفحه ورق می زد و
برایم کافکا می خواند...برایم ..خجالت می کشم چون خودم همیشه این جور صحنه
ها را مسخره می کردم..مردی کتاب به دست صفحاتی از کتاب را با تاثر برای زنی می
خواند...گیریم آن زن مثل من عمرا توی سرش لی لی نمی رفت موقع شندین یا پا عوض نمی
کرد اصلا....می خواهد با شلاق هم که شده کافکا خوانم کند..خو دوست ندارم خو...همین
که آمریکای لاتین زده ام کردی بسم است خو...
آدم خوبی است. من او را خیلی دوست دارم. خدا را شاهد می گیرم که دوستش دارم همچون
دوستی که دوستش را کمی بیشتر از یک دوست داشتن معمولی دوست می دارد.
***
می خوام یه
اعتراف تکراری مزخرف کنم. من عاشق زندگی هستم و از زندگیم کم راضی نیستم و تقریبا
خوشبختم یا که رو به خوشبختی هستم...مثلا نمی دونمم چرا اینقد چیزای کوچیک منو
خوشحال میکنه و به وجد میاره. مثلا خرید کتابای تو رده ی کودک و نوجوان...مثل آلیس
در سرزمین عجایب ترجمه ی زویا پیرزاد که دیشب خریدم..اصلا فک می کنم من خودم
آلیسم..من مالیخولیای خونم کم نی..عاشق خیالبافی ام..امشب داشتم به او می گفتم
چیزی که نگه ام داشته تا حالا سر پا، رویا بافتن و سیر و سیاحت
درونیمه...مثلا اینقده ذوق مرگم از خرید کتابای بچه ها که نمی تونم صبر کنم تا
خونه بخونمشون تو ماشین دخل همه اشونو در میارم..خیلی دوس دارم. هی هم می رم کتابایی
که تو بچگی دوست داشتم بخرم و نشده رو می خرم..واقعا ذوق می کنم..مداد رنگی چقد
دوس دارم خدایا...ماژیک..اصلا لوازم التحریر..دیونه اشم من...هی کتاب رنگ آمیزی
نانا رو خودم رنگ می کنم و هی بو می کنم..خواهرم گف دلت به چه چیزایی خوشه ها...
واقعا دلم به چه چیزایی خوشه . به مسخره بازی که برادرم در میاره...با خندیدن
باهاش...به اداهایی که برای بچه هام در میاره و می خنداندم...به لبخند آدما..به
نگاه پر از تحسینشون..به چیزایی که تو کله امه..به رویای چاپ کتابم...به دوستی
آدما رو جلب کردن...به آدمایی که بیرون از ماشین نگاشون می کنم و حدس می زنم چطو
تو خونه می خندن و می خوابن و می خوابن و حال می کنند و دسشویی می رن حتی..به
اینکه کدومشن دزد و قاتل یا جانی یا فداکار و دلسوز و خوبه...
.به حرفای او...به ذخیره ی خاطراتم..به حسرتام ..به تحقق آروزام...نمی دونم خیلی
دلخوشیا دارم. خیلی...و فکر می کنم بزرگترین قدرتم اراده ی خندیدن باشه....اینکه
نمی دونم چرا وقتی غمیگنم..وقتی همه چی گند زده شده توش..پقی می زنم به خنده و
منفجر می شم..می خندم..می خندم و می خندم..و می خندم...بله خواهر جان . دلم خوشه.
نه به چیزای جدی که آنها را با احترام و عشق و ارادت تقدیم به شما آدمهای جدی می
کنم...آدمهایی با دغدغه ی خرید خانه و سفر به خارج و عوض کردن ماشین که اصلا هم بد
نیست خیلی هم خوب لازم است اما راستش چندان به جاییم نیست حالا که نیست..خوب بود
اگر بود وحالا نیست...دلم خوشه به تخس بازیای بچه هام..و حرف گاه و بیگاه با
خواهر و برادرم..دلخوشیای کوچکی دارم..قانعم...خوشبختم..نه زیاد..نه کم...می
خندم..گریه می کنم...فحش می دم...عاشق زندگی هستم....و سعی می کنم کم عقده داشته
باشم..دعوتت نمی کنم مثل
من باشی..مثل من بودن را هم ترویج یا حتی تایید نمی کنم..مثل شما بودن را هم تقبیح
نمی کنم...فقط می خواهم که این اجازه را بدهم به خودم که باشم...اینطوری باشم و
بمانم...
***
گفتم حرف قشنگ
بزن بم
گف قربونت برم و اینا
گفتم: هو هو بلد نیس...هو هو حالیش نیس...
قهر کرد که آره بلد نیسم...رفتم آشتیش بدم زورم گرف...خودمو پرت کردم رو شکمش...و
نزدیک بود از دسش بدم..حالش که جا اومد خندید و گف دوستت دارم زن چیزهای
کوچک!
می میرم برا دو پهلو حرف زدنش من.
لعنتیهای دروغگو
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 11:42 شماره پست: 13
همیشه به دخترهای زشت میگویند چشم و ابرو و موهای قشنگی داری
"چخوف"
hey captain get out
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 18:36 شماره پست: 14
ول شده بودم
رو تخت. با خواهرم و دوستش داشتیم اودکلنا و عطرا و اسپریامونو بو میکردیم...که
رسیدیم به کاپیتان بلاکم که فقط من دوستش دارم و همه ازش حالت تهوع و سر گیجه و
احیانا میگرن میگیرن. که یکبار با تصادفی مغرضانه زدم تو دهن خواهرم ازش و خواهرم
از فرط ناچاری داد زد:
hey captain get out
بعد حرف شد و شد و شد که این عطر مرداس نه مردنماها اونم پیرمردهای
ذوالماشین شیشه دودی خفن سیستوم...از اونا که هی به حرفای حتی بیمزهی
آدم میخندن..و اساسا فقط میخوان با یکی بگن و بخندن... یکی از حضار یا
به عبارتی دوستش گف بیا یه رستوران سنتی سراغ دارم که از این تریپ تیکهها
زیاد توش وله که از فرط خوشی و شادمانی گوش هم رو گاز میگیرن و به حصیر
زیر پاشون لبخند میزنن..اونم تو چه رده سنی! ۵۵ به بالا( یعنی بهترین سن! به
قول افرنگی..) کلهامو خاروندم و حرکت آروم و مورچهوار و پلید و سرشار از شیطنتی
رو زیر پوستم که بوی میگو میداد احساس کردم...دیدم بد هم نی..فقط راسیاتش چن
وقته کرم خونم اومده پایین.....که یه دفعه صدای جیغ دخترم بلند شد و
بعدش صدای پرت شدن موبایلم اومد...با دختر خواهرم دعواشون شده بود...و اون
وسط صدای ضعیف در حال خفه شدن یکی به گوشم رسید:
ما ماااااانننن
لبخند ملیحی زدم و بلند شدم مجروحین احتمالی رو دوا درمون کنم و فکر کردم:
hey captain get out
سمباده روی زخمهای زرد لیمویی
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ساعت 10:51 شماره پست: 52
خیلی چیزهای
عجیبی توی روحم وول میخورد. چیزهایی متناقض. مثلا دیشب تا کی داشتم دنبال رنگ
مناسب برای اتاق خواب خودم بچهها و پذیرایی میگشتم. هزار رنگ انتخاب کردم و
تقریبا سال در ابتدا به ساکن، مخالف همهاشان بود فقط چون باید مخالف رنگی باشد که
من انتخاب میکنم، که البته دیگر این چیزها برای من مهم نیست و طوری شدهام
که همانطور که دارم مخالفتش را تایید میکنم مخالفتش را با طرح ایدههایی
جسورانه که میدانم به مذاق سنتی او خوش نمیآید تحریک میکنم و همانطور که دارم
مخالفتش را تحریک میکنم به دلایل مخالفتش فکر هم میکنم...میدانم سال
ناخودآگاه فقط با من مخالفت میکند که نشان بدهد او هم نظرهای مهم و کاربردی
خودش را دارد و من متهمش نکنم به بیتفاوتی...مثلا پیشنهاد میکردم اتاق خواب را
سرخابی کنیم رنگی که ازش متنفر است. گرچه نقاش شرکت به من گفته بود شرکت با رنگهای سیره
(جمع سیر و تیره از نظر من) مخالف است و اصلا من کی دلم خواسته اتاق خواب را
سرخابی کنم؟! گفتم نقاش شرکت. حالا بوی سیگارش پیچیده در خانهام و باید بعدا کمی
بیشتر در مورد او بنویسم. بله رنگ انتخاب کردم و هزار بار پشیمان شدم. آبی آسمانی
با صورتی بیحال مجسم کردم، سفید استخوانی با قهوهای یا آبی سلطنتی، زردلیمویی که
پیشنهاد نقاش بود و به نظر من یک رنگ حرفندار است و البته عشق ازلی من
بنفش!..بنفش بیحال..بنفش عرفانی..بنفش فلسفی..بنفش..یاسی..سبز فسفری..سبز و
کرم..خنکی..آبی..آبی خوب.
دیشب سال و برادرم فیلمی مردانه میدیدند از راسل کرو و برایشان مهم نبود که
من دارم به ترکیب رنگها فکر میکنم و هارمونیشان...آنها بیحوصله و سرسری جواب
سئوالم را میدادند و چشم تنگ کرده و نفسشان در سینه حبس شده وقتی من میگفتم به
نظرشان سبز فسفری با زرد لیمویی از یک خانوادهاند؟ فقط سر تکان میدادند
و از آن طرف ماجرا انگار توی سر من شلیک میکردند همهاش. فکرش را بکن
من خسته بودم. بوی تینر و رنگ چشمهایم را خسته کرده بود و بدتر مقالهای در
مورد ریلکسیشن میخواندم و تاثیر رنگها در آرامش روح و روان و اینها بعد صدای
تیر خوردن دردآلود آدمها را میشنیدم..صدای تیر بار و جان دادن آدمهایی واقعی..
امروز صبح کارگر زود آمد. دیروز من رفته بودم ازش بخواهم اگر ممکن است بر خلاف نظر
شرکت اتاق بچهها را بنفش کمرنگ رنگ کند چون هر دوشان عاشق این رنگند. و اگر
زحمتش نمیشود اتاق من را صورتی خیلی کمرنگ یا آبی آسمانی یا هردوی این رنگها را
با هم یا اصلا پیشنهاد او برای رنگ اتاق خواب چیست..و هال را استخوانی یا سبزی
چیزی و آشپزخانه را هم ترکیبی از زرد و سبز و آبی بدهد به من... که
خندیده بود. چشمهای مهربان جسور و زیبایی دارد با دندانهای جرمدار..کف
خالی اتاق بچهها پر شده از ته سیگارهایش...گفته بود آخر ناظر به آنها گیر خواهد
داد و همه ساکنین رنگ رنگی خواهند خواست. بعد من گفتم ما با هیچ کس رابطه نداریم و
کسی قرار نیست خانهامان را ببیند و حالا بروم برایش یک چای بیاورم تا بعد...چای و
نان خرمایی را دادم برادرم برد و گفته بودم که جای اتاق خواب بچهها و
پذیرایی یا همان نشیمن یا هال که برای ما یکی است را عوض کنیم و استخوانی رنگش
کند...بعد پشیمان شده بودم باز و رفته بودم شربت فیمتو درست کرده بودم با یخهای
کوچک شناور درش توی لیوان پایه بلند..انگار که شراب و صورتم را توی آینه چک
کرده بودم و خواهش کرده بودم که اگر ممکن است رنگ اتاق بچهها را یاسی رنگ
کند و دیدم که رنگش را استخوانی کرده بود اصلا توی این فاصله! گفتم نه خوب لابد
او اشتباه شنیده من گفته بودم اینجا را یاسی میخواهم چون اتاق بچههاست..فیمتوی
خنک را سرکشید و لبخند زنان لیوان را توی دستش چرخاند و خوشحال و شاد و خندان
پذیرفت...بعد دیروز تمام مدت با بن دعوامان شده بود که یاسی یک اسم دخترانه
است و او اگر اسم رنگ اتاقش یاسی باشد ترجیح میدهد برود توی حیاط مشق بنویسد یا
کتاب بخواند تا اینکه در اتاقی زندگی کند که اسم رنگش یاسی باشد..
تا که امروز صبح از فرصت خواب بودن برادرم که تا صبح با جی افش دل میدادند و کیسه
صفرا میستاندند استفاده کردم و تندتندکی خط چشمی کشیدم و رژی صورتی
زدم ..چای هلار که به نظرم مردی با آن مدل چشمها خوشش بیاید دم کردم و توی
فنجان قرمز ریختم فنجان قرمز را در سینی صورتی گذاشتم و یک ظرف گلی سفالی را پر از
بسکوئیت و شکلات کردم و در یک کاسهی کوچک آبی که فکر کردم رنگش به بقیه نمیآید و
یک تباین رنگ خوب درست میکند قند گذاشتم و روبه آینه قدی آشپزخانه لبهایم را به
هم مالیدم و با مهربانترین صدا و لحن ِمن زن مظلوم گناهداری هستم و اینها سلام
کردم .. مردجای جواب سری تکان داد و خندید..اصلا من را که میبیند میخندد که
لابد یعنی امان از دست شما زنهای دمدمی مزاج که هی جای اتاق خواب بچههایتان را
با پذیرایی عوض میکنید بعد میآیید میگویید پشمان شدید و ما اشتباه شنیدیم..یا
ای زنهای شیطان ناقلا آخر چه بکنیم از دست شما یا این جور حرفها..
سینی را در طاقچه گذاشتم و ازش خواهش کردم نمونهی رنگ اتاق بچهها را نشانم
دهد..اصلا بگذارید ببینم ..نه راستش او دواطلب شد که نشانم دهد..یک نمونه درست کرد
و دل من با دیدن آن بنفش بادمجانی تندتند زد ..ذوق مرگیام لابد آنقدر به چشم میآمد
که او حاضر شد به این رنگ تیره کمتر از حد معمول سفید اضافه کند و بالاخره رنگ
اتاق بن رنگی شود که نشود بهاش گفت یاسی..بلکه همان بنفش پسرانه که او دوست
دارد...من هم میپرسیدم که پیشنهاد او چیست؟ به نظرش اتاق تاریک نمیشود آن وقت؟!
در حالی که مطمئن بودم اگر میگفت فقط یک ذره روشنتر از این قبول نمیکردم
اصلا..روی دیوار زدش و من ازش سئوالهایی در مورد این آب تیره رنگ کردم که
چیست و اینکه چرا بهاش از این استوانههای رنگ توی کارتنها نمیدهند
که راحتتر کار کند -و توی دلم فکر کردم که من هم چند باری بکشمشان روی
دیوار -و اینها بعد گفتم چایش را تا سرد نشده بخورد و اینها..بعد آمدم توی
آشپزخانه ذوق زده بپر بپری کردم و فکر کردم بن چقدر خوشحال خواهد شد او هم.
تناقض اول را برای این گفتم که بگویم همهی اینها درست وقتی اتفاق افتاد که قبلش دراز کشیده فکر میکردم چه اهمیتی دارد که اتاقها را چه رنگی کنم..گور بابای رنگ ..مگر خانهی خودم است؟ مگر اصلا به من چه..و صدای سمبادهای نقاش را که میشنیدم که به دیوارامیکشد فکر میکردم زخمهای روحم را دارد سمباده میکشد..و ترس تمام سلولهایم را پر کرده بود. به وقتهایی فکر میکردم که در کمد تاریک قایم میشدم و فکر میکردم الان گیرم میآورند میزنندم..آه که چهقدر از پدرم میترسیدم و آن موقعها دلم میخواست مرد قویای داشته باشم که بغلم کند..به تمام آن روزها فکر میکردم و حس میکردم الان از پدرم متنفرم..حس میکردم از مادرم هم..و فکر میکردم نمیبخشمشان..و فکر میکردم چهقدر کوچک و بیپناه و بیدفاع بودم و حالا پر از خشمم..پر از داد....و اینکه چهقدر سال در حقم نامردی کرد بعدش...همانی که قرار بود بغلم کند و پناهم دهد و اینها..و البته گوشم به پچپچ نقاش و دوستش هم بود و همهاش منتظر بودم که بشنوم یاسی بین حرفهاشان..و وقتی شنیدم خیالم راحت شد و جریان فکرهای زخمیام را از سر گرفتم...
تا فرصت هست آخه برگرد.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 20:17 شماره پست: 47
"بی تو
آسونترین کارا سخت و نفسگیره"
اینو من چقد تجربه کردم...وقتی حتی بلند نمیشدم برم صورتم رو بشورم یا مسواک بزنم
یا غذا بخورم..فکرشو بکن غذا بخورم. بعدش حتی ۶ کیلو کم کردم...اون روز با سال
برگشتنی بیا برگرد به خونه رو خوندیم. داد زدیم..من داد زدم..بلند خوندمش..بن
خندید عقب ماشین با نانا....من خوندم:
بیا برگرد
تا خونه از عادت سیر نشده
و سیر نشده رو به سبک تمسخر آمیز خواهرم خوندم:
سیر نش ووده..
اینقد خوندم..خوندم..خوندم که صدام گرفت..تا سینه از ماشین بیرون بودم و آسمون و
ستارهاش روی صورتم پهن میشد.
به یاد اون سالا و ضبط سونی کوچکیمون که بعاش همراه با خرت و پرتای زمان
سربازی سال دزدیدن ازمون..و کاست سیاوش که شبا بغل گوشمون بود..بغل گوش من و سال و
بن..شبها چقد قشنگ بود ..اون پتویی که جای پرده آویزون کرده بودیم که سرما نیاد
تو..شبا سرد و طولانی بود و من ۲۳ ساله بودم و فکر میکردم حالا دیگه خیلی بزرگ
شدم.
عنوان از ترانهای هست از سیاوش
هیچ به هیچ.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 20:0 شماره پست: 46
"نه
هیچ به هیچ.
از چیزی پشیمان نیستم.
نه از خوبیها و نه از بدیهایی که به من شده.
دیگر برایم فرقی نمی کند.
بهایشان پرداخته شده.
پاک شدهاند و دیگر فراموش.
دیگر گذشته برایم اهمیتی ندارد.
با خاطراتم آتش روشن میکنم.
با زجرها و لذتهایم… دیگر به آنها نیازی ندارم.
عشقهایم از میان رفتهاند.
باهمه شدتشان.
برای همیشه از میان رفته اند.
از صفر شروع می کنم… زیرا که زندگیام…شادیهایم…امروز… با تو آغاز میشود."
ادیت پیاف
کاش گربه ای بیش نبودم و به همین میگوهای گندیده قانع بودم اما بی آبی نمی کشیدم.
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 0:39 شماره پست: 8
از دیروز تا
حالا چقد فحش دادم و چقد انگشت شصت و وسطمو برا این و اون و حتی خودم بلند کردم
نمیدونم...فک کنم حسابش از دس خدا هم در رفته باشه..یعنی یه چیزی هستم ماورای مرز
داغونی...اینقد سخته زندگیم اینقد سخته زندگیم اینقد سخته زندگیم که حوصله ی خنده
و شوخی و حتی روزمره نوشتنو ازم گرفته هر شب که میخام سرمو رو کپه مرگم بذارم از
خودم می پرسم:
راسی چطور گذشت؟ چطور تحمل کردم..وای جای پوست کنده شده تو اون روزم درد می
گیره..حتی هیچ پدرسگ تخم چپی پیداش نمی شه درو وبرت رو زخمات و اون پوست کنده ی
شده ی دردآورت یه مرهمی بذاره حتی...فکرشو بکن. بعد می گن چرا تو تخت شیرین و
مهربان زناشوییت به شوهرت برمی گردی می گی:
-چنتا فحش انتخاب کن آخر شب بت بدم خوابم ببره...
الان می خوام روزمره نویسی کنم:
امروز رفتم بندر تو راه برگشتن که خوردیم به تاریکی و بگم قبلش دخترم و پسرم و دختر خواهرم با قیچی مهربانی ها و حرف شنویی هاشون از وسط به دو قسمت مساوی تقسیممون کرده بودن و هر قسمتی رو به نقطه ای نامعلوم پست کرده بودن...یه دفعه به ذهنم رسید که همونطور که ماشین داره با سرعت حرکت می کنه...یه دفعه جنی مامانی با موی زر بغلی رسیده تا زمین و سری بی مو و چیزای ترسناک و حال به هم زن دیگه بیاد بچسبه ب شیشه ی ماشین و ما از فرط خستگی حتی نیم نگاهی هم بش نمی اندازیم و به جاییمون حسابش نمی کنیم بعد اون حوصله اش سر میره تق تق می کوبه با پشت دستش که بابا نا سلامتی ما جنیم اینجا نه تخم سگ...جیغی غشی تعجبی...بابا واکنش..!..بعد که باز نگاش نمی کنیم و خمیازه می کشیم و می زنیم تو سر بچه هامون موهاشونو می کشیم و اونا با آرنج تو مثانه امون م کوبن چشامونو از حدقه می ندازیم بیرون و رو به جنّه داد می زنیم:
-هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟! چته؟ چی می گی؟ چی می خوای؟ چیه چیزی شده چرا ساکتی؟ دوست داری من نباشم تا کنارت باشه کی؟ شنیدم از من دلسرد شدی به تازگی، شادیات تقسیم می کنی با یکی...یکی که دوسش داری و تو روش حساسی، دوست داری عقاید خیلی شیک و وسواسی، اونقده اونو می خوای که اگه منو اتفاقی دیدی جایی، نشناسی..تو ای افم ام..آرمین..خلاصه بعد جنه اولش تعجب می کنه کمی رپ میاد برامون بعدشم می گه:
-آآآآووووووووووووووو بابا مال کیایی تو؟!
الان هم فریزر باز شد و بوی گند میگوها بلند شد نکنه خرابن؟ پولمون هبائا منثورا شده باشه...نچ ما که شانس نداریم. حتی بزونه هم نداریم.
راسی خبر رسید که کژال و جابر و اسد هم مردن..خدایشان رحمت کند. ما را هم.
پ.ن:
راسی ما خانواده ی خوشبخت و شوخی هستیم. به قول افرنگی: یعنی بهترین شوخی.
سعید از من زنتر است.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 0:2 شماره پست: 4
به آدمی که خودمم نگاه میکنم. به شلوار کردی کرم رنگم که از کرمانشاه خریدم. از پیرمرد تمیز و با سلیقهای که خودش میدوختشان..و خیلی تامل کرد تا نشانم دهد چقدر دوخت دست دوز او با دوختهای کارخانهای خرکی توفیر دارد..پارچهی تمیز و نرمی دارد... زیاد گشاد نیست. یک شلوار کردی محترم است برای خودش. خلاف نیست. آقا است. به پیراهن چهارخانه کرم خاکستری گل و گشاد رویش..که قبلنها مال شوهر خواهرم بود و یک بار یادش رفت خانهامان و من حلالش کردم. به تسبیح سفالی توی گردنم. به دستبند چوبی توی دستم. به موهای یک سانتی روی سرم به پشت گردن چاقم که وقتی برادرم داشت با موزر خط مویش را در میآورد گفت: مال زنها خوب درمی آید..تهِِِ ِ ِ میز.. -هه هه هه زن! به انگشت اشارهای که زیرش خون مردگی دارد به صورت سبزه و بی آرایشم..به دور چشم تیرهام..به حرکات تند و وحشیانهام که نمیدانم چرا از وقتی موهایم را زدم بیشتر به چشم میآید...باورم نمیشود زیر این لباسها و ریخت و قیافه کسی قایم شده که یک زمانی تو بهاش گفتی زنترین زنی که دیدهای... صورتم داغ است. بوی ورساچی میدهم...به سیب قرمز زمخت و بینزاکت گاز میزنم بعد یاد تو میافتم که گفته بودی سعی کن چیزی را پرت نکنی، بگذاری..سعی کن وقتی سیب گاز میزنی ...حالا هر چی...سال هر وقت رد میشوم لبخند میزند. بهاش میگویم شبیه سعید شدهام...؟! میگوید نه او از تو زنتر است!
نیمسطرهای تو، سال عزیز.
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390 ساعت 11:5 شماره پست: 3
سال یادت است وقتی داشتیم خودمان را به هم می شناساندیم من برایت در طول و عرض سه چهار صفحه از اخلاقهایی نوشته بودم که تو باید در من تحمل می کردی؟ اینکه من آدم قاتیایی هستم به نوعی و یک هو ممکن است بزنم بروم و بعد برگردم باز و هی بروم و هی بیایم و هی بروم و بیایم و همچنان باشم و در عین حال نباشم حتی اگر دوتا بچهی گل داشته باشم که آنوقتها نمیدانستم قرار است واقعا داشته باشم؟..اینکه عصبانیتهای بد و دوستیهای خوبی دارم..و اینکه زود عصبانی می شوم و زود پشیمان و همهی چیزهایی که بعد راست و درست از آب درآمد..نمی دانم موقع خواندن آن چند سطر چه کردی یا چه حسی به تو دست داد، ازمن حرصت گرفت، زورت آمد، دوست داشتی خفه ام کنی با ببوسیم یا هر چه ..فقط میدانم نوشته بودی که بله خودت هم اخلاقهایی داری که خاص تواند که بعدها من اگر خدا بخواهد ملزم به تحملشان خواهم بود..همین...من الهی الهی گویان آن نیم سطرت را خواندم و فکر کردم عزیزم تو مگر اخلاقی هم داری که من اگر خدا بخواهد باید تحملش کنم؟ تو اصلا تحمل ناشدنی هستی مگر؟ به این ماهی!...بعد الان سال عزیز، فکر میکنم چه نیم سطرهای سادهای هستند در زندگیمان که ما قربونت برم گویان میخوانیمشان و سرسری و خندان از کنارشان رد میشویم بیکه بدانیم همین نیمسطرهای سادهی پررو بعدها قرار است تمام واقعیتهای شاد زندگیمان را خط بدهد ..تمام آن سه چهار صفحهی وراج را.. و ما ملزمیم تحملشان کنیم..همین مایی که قبلنها خیالمان راحت بود که خودمان با زهر چشم گرفتن و زر زرها و ور ورهای دو سه صفحهای برای دیگران تیکت ایزی شان کردیم و اینها...
الان این چی بش بگی؟
یه دامنه و یه بلوز چندتا پولک داره. یعنی برم گونی سیاه بپوشم؟ تازه عزا تو قلب آدمه.
) و نمیشه دیگه تا بیس سی روز اولش کاری کرد. حیات که عمرا کاری بکنه.