یارو خیلی گشنش بوده, از پشت شیشه رستوران نگاه میکنه یکی داره کباب میخوره با انگشت میزنه به شیشه ! یارو میگه چته ؟ میگه: پیازهم بخور
هار هار هار.
به من یک حافظ داده بود. رفته بودم خانهاش عیددیدنی و اینکه آخرین نوشتههایم را هم بخوانم.
عید نوروز. حافظ را داده بود. یک دیوان حافظ ارزانقیمت از همینها که توی بساط دستفروشها میدیدی...چاپش حتی شاید ایراد داشت. مثلا عیدی..میدانستم میخواست از شرش خلاص شود. سطل آشغالش..فکر کرده بود شاید به دردش بخورد..کمخرج هم هست این عیدی...به من برخورد اما چیزی نگفتم.
مدتها داشتمش بیکه حسی داشته باشم بهاش...یعنی دیدنش درد نداشت..اذیت نمیکرد غمگینم نمیکرد...فقط وقتی میدیدمش از خودم خجالت میکشیدم که قبولش کرده بودم که با دستهای پر از کاغذ و خودکارها و مدادهایی که ازم میبارید گرفته بودمش و تشکر کرده بودم. احتمالا گفته بودم: مرسی.
بعد که برگشتم خانه زنگ زدم شاید هم زد و گفت راستی! چرا یادم ننداختی پس که عیدی پسرت را بدهم..حالا من یادم رفت. تو چرا یادم ننداختی. دروغ میگفت. یادش بود اما نمیخواست بدهد. من احساس نیاز نمیکردم که ازش برای پسرم عیدی بگیرم و حالا داشت میگفت که مبادا در ذهنم متهمش کنم به خساست. نگران قضاوتم بود اما نه آنقدر که ذرهای بابتش خرج کند. در حد تبرئه. انگار آنقدر ابله بودم که چشم و گوش بسته توجیهاتش را بپذیرم. حق هم داشت چون به روی خودم نمیآوردم که زخمی نشوم. برای غرور خودم بود که ثابت کنم چقدر برایش کم میصرفم و چقدر دلش نمیآید هزینه کند و ثابت شدن اینکه چقدر تنهایم که سراغ او رفتهام که دستی از چیزهایی که مینویسم بگیرد، بیشتر از همه خودم را از غصه خفه میکرد.
مبادایش بیخود بود چون مدتها بود که به همین و خیلی چیزهای دیگر، خیلی چیزهای مهمتر و قابلتاملتر متهمش کرده بودم.
چند وقت پیش وقتی شیرین دنبال یک حافظ بود.دادمش شیرین. شاید یکی دو سال پیش...گاهی که میبینم شیرین با محبت بازش میکند چون از طرف من است، باز هم خجالت میکشم. من هم مثل اوی آن سالهایی که خودم همسن و سال حالا شیرین بودم، میخواستم از شر حافظم خلاص شوم.


احساس مالکیت بم دس داد راسش. مثلا به
مرده گفتم صبر میکنی برم یه آبی به صورتم بزنم بیام..گفت آره..مال من بود
همه چی...رفتم سر و صورتم رو شستم که خواب بپره اما نپرید. آه شهرزاد. خواب
غفلت رو با آب نمیشه شست شهرزاد...
من وجدان تو بیدم شیرشهرزاد.
پاهام
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 ساعت 19:23 شماره پست: 972
تنها در سینما:

گفتم آره خیلی خوب شد
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 ساعت 3:3 شماره پست: 968
بعدازظهر رفتم سینما. تنهایی. رفتم بلیطی خریدم و در سالن را باز کردم و صندلیها را دیدم. فقط صندلیها. صندلیها و سقف زرشکی...فقط خودم بودم. به خودم گفتم به دیار مردگان همیشهی تاریخ خوش آمدی. شهر زامبیها..زامبیها کی هستند؟ ربطی به مردهها دارند؟ هیچوفت ندیدم چون اما شنیدم که گفتهاند زامبی و فلان.
نشستم. مردی از بالای سرم داد زد: یه نفره...روشنش کنم...؟! صدایی از پشت در گفت: ها..قبلش خاموش کن خو..چه میکنی علیرضااا..خاموش کردند. من بودم و پردهی سینما..مرد بالای سرم بود..توی دریچهی دیوار..فکر کردم وای شمارهی صندلیام گم نشود...حالا جایم را نگیریند....قاتی نشود با بقیه. از این نمکها هم برای خودم میریختم...فیلم شروع شد و حالا اسمش یادم رفته...پاهایم را جلو زدم و کمی خوابیدم...تصور کردم کسی پیش من است....کسی که میگویم صد در صد منظورم مرد است..بوس اینها تصور کردم و دیدم حوصله ندارم ادامه بدهم..فکم خخسته و بیحس بود حتی برای بوسیدن در خیال..بوسیدن یا بوسه دادن به مردی که صورتش مبهم بود و نمیدانستم کیست..فکر کردم روانیها به بهشت میروند... بیشتر دوست داشتم آدم پیشم را بو بکنم...آدمی پیشم نبود بویش نکردم بوسش نکردم عوضش کمی خوابیدم. کمی و باز بالای سرم را نگاه کردم و دیدم مرد دست زیر چانه زده ..
فیلمش درد اینها زیاد داشت..به درد این نمیخورد تنهایی ببینی...چون تاریک است حالت میگیرد...حوصله هم نداشته باشی فکر کنی به عشق و صدای پای عشق و فاصلههایی که غرق ابهامند چارهای نداری جز اینکه بخوابی. یک جا زدند به پیرمرد و جنسش ریخت اگر سال بود میگفت ایمان که نباشد و فشار و مشکلات مردم هار وحشی میشوند.
سال دارد طاس میشود.
جاهایی تصمیم گرفتم بلند شوم بروم اما جایم خوب بود...پفک و چیپس اینها نبود یا نوشیدنی پس خوابیدم...سعی کردم در فاصلهی خوابهایم وقتی صدا بلند میشد و بیدار میشدم به کسی زنگ بزنم و کسی به ذهنم نرسید. سعی کردم اس ام اس بدهم و دیدم عجیب است ها.
حتی یک نفر ندارم که بهاش اس ام اس بدهم: سلام حالا تنهایم توی سینما.
مهم نبود..کمی، فقط یک ذره تعجب کرده بودم و وقتی خوابم برد و بیدار شدم از تعجبم چیز زیادی نمانده بود. بازوهایم بالش خوبی برای صورتم شد. یاد ظهر افتادم که سال میگفت یکی از قشنگترین جاهایت نوک ِ تیز آرنج؟ خدایا عرب بودن دردسر دارد. اسم جاهای بدنتان را بلد نیستم درست. همان.
آن قشنگ است میبوسیدش و من آرنجم را عین نوک دارکوب میزدم به لبش....گفته بود چرا اس ام اس نمیدهی به من گاهی؟ دلم میخواست بخندم مثلا از فرط رسیدن به پوچیهای دیرهنگام و اینها...به خاطر این سئوالش ...اما خندهام نیامد...
- زیاد اس ام اس نده عزیزم به من. دوس دارم حس کنم بدون من هم زندگیتو میچرخونی..کم کن اس ام اساتو.
حالا سعی کرده بودم زنی مستقل و چرخنده بشوم خوب.
- دوس دارم من برم تو تخت و تو بیدار بمونی. چرا تا میام تو تخت تو هم میای؟
آرنج رو میبوسید و میگفت عوض شدی....نمیدونم چرا..اما عوض شدی.
عوض شدم چون بهاش اس ام اس نمیدهم دیگر؟ همین؟...یک زمانی تمرین کردم دیگر ندهم و حالا دیگر بدون تمرین هم نمیخواهم اس ام اس بدهم و حتی اگر بخواهم نمیتوانم اس ام اس بدهم. خودش برود تمرین کند که اس ام اس نخواهد. موفق میشود.
سال؟! تو من را خیلی تنها گذاشتی...از خودت دور کردی چون باید فضای خاص خودت را میداشتی من از این زنهای کنترلکنندهی کلیشه شده بودم، نه؟ تو این را میگفتی.
جزء زنهای "کجا میری و کی میای و با کی بودی و با کی حرف زدی و تلفنتو بده چک کنم و به کی اس دادی و از کی اَس گرفتی" گویی که میگفتی دوستشان نداری...
سال؟!
خب سال من خوب نبودم. عوض هم اگر شدم لابد برای این شدم که ...اس ام اسها اذیتت نکنند که داد بزنی برو برای خودت سرگرمی پیدا کن..دوست...من کتابهای روانشناسی ِ چگونه به همسرمان اس ام اس ندهیم را خواندم و رستگار شدم..
مهم نیست اینها...
فردا عکسهای سینمای یک نفرهام را میگذارم.
فیلم تمام شد و رفتم بیرون..دس توی جیب کاپشن..سه تا پسر یا مرد چیزی گفتند..
ای بابا...من را ببینید؟ به هر کجایم دست بزنید یک جاییام کنده میشود توی دستتان..بروید با عین خودتان بازی کنید بابا. توی خیابانهای خلوت راه رفتم و رسیدم جایی پاستیل نواری خریدم کمی خوردمش و بعد سال زنگ زد که بیایم دنبالت؟ گفتم اگر دوست دارد.
سال آمد و گفت فیلمش چطور بود..گفتم از این فیلمهای مزخرف زنه همهاش تو فیلمه خواب بود..میخواس بگه دلمردهاس و خسته و شوهرش تنهاش گذاشته و حالا که شوهرش اومده طرفش احساس میکنه دیر شده باشه برای بعضی چیزا و اینا.....گفت اوه اوه خوب شد نیومدم پس...گفت آره خیلی خوب شد.
من
و الهام و حیات تو حیاط داشتیم موی حیات رو رنگ میکردیم..مردا گم شده
بودن بیرون...بشون گفتم یه فیلم دیدم زنه آلمانیه موهای اونجاشو رنگ میکنه
و میسوزه...نمیدونن آلمان چیه...الهام میگه چرا؟ ..میگم چون باید بور
باشه که ندونن یهودیه وگرنه میکشنش...نمیدونن چرا و اینا منم حوصله ندارم
توضی بدم میگم هیچی...مادر سال میاد میگه بسّتونه موهاتونو زبر کردید از
رنگ...هیچی نمیگیم..تا میره الهام میگه خواهر! همیشه میگه موهای
دخترای من صافه صافه...میگه رنگ زبر و فرشون کرد...بعد دس میکشه رو موهای
من و خودش و میگه والا به خودمون و موهامون شک میکنیم..میگم شک نکن، زر
زده...لقب ترون تو بچگی گوسفند بوده..یه عکس داره برو یواشکی تو آلبوم
آبیه ببینش..تو کمد مادرشوهرت...انگار از این مردای ترکمنه...از این کلاه
ترکمنیا هس؟ از اونا گذاشتن سرش..حیات زیر دسم میخنده و ده بار میگه مردا
نیان ..الهام بش میگه کشتیمون حیات..مردیم از دستت ...خو بیان..این اولین
باره که حیات که نزدیک چهل سالشه داره مو رنگ میکنه...از رنگای خودم بش
دادم...صبر میکنیم خشک شه و دل تو دلمون نیس ببینیم چه رنگی میشه موهاش
که عین قیر سیاهه و خیلیاش سفید شده...یه ذره رنگ مونده الهام میگه ببریم
برای مادرشون که آلمانیا نکشنش...
لب میگزم و میزنمش..میگم از این
حرفا بش نزن. عجوزه و جادوگره اما از این حرفا نزن...الهام مثلنی رنگ رو
میزنه لاپاش و ادای مادر سال رو درمیاره که سوخته.. حیات دمپایی پرت
میکنه طرفش..حیات عمهاشه..الهام برادرزادهی حیاته...الهام اعتراضآمیز و
بلند میگه عمههههههههههه..چون دمپایی بخوره به لباسش کثیف میشه. ما به
مادرشوهر میگیم عمه..مادرسال عین جن احضار میشه: ها چتونه؟
الهام میگه هیچی..چای بیارم برات؟
پیرزن میگه نه...و میگه سبک بازی درنیارید اینقدر. پسرم مهندسه همسایهها میشنون برای احترامش خوب نیس...
وقتی میره الهام میگه خو شهرزاد نگو گناه داره نه..نمیبینی چطور حرف میزنه...گفتی بور نباشه کیا میکشنش؟
میخندم
دیگه..میبینم حق داره الهام اما همچنان دلم نمیاد از این حرفا به عجوزه
بزنن. میگم هیشکی یارو که رهبرشون بود بالاخره خودشو کشت..الهام میگه
نوچ! حیفــــــــــــــــــــــــــــــــ! کی؟! مادر سال میاد میگه چی
حیفه؟ میگم هیچی داریم میگیم حیف! نمیای پیشمون تنهایی حوصلهات سر
نره..؟
میگه حالا چهارپایه مییارم میام....الهام شروع میکنه رنگ رو هم زدن:
دارم آمادهاش میکنم دخترا..و غش کرده از خنده از حرفش...
پیاز هم بخور
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393 ساعت 2:57 شماره پست: 786
امروز
زن همساده میگه سالاد شیرازی خوبیش اینه که پر از پیازه...برا مرد خوبه اُ
غش میکنه از خنده...گفتم برا زن چطور؟ گفتم و غلط کردم چون نزدیک شد بم و
وایلا...گف نه زن نه خوبه پیاز بخوره دهنش بو گند میگیره...یعنی فاضلاب رو
چطور هم می زنن یه همچین بویی داد دهنش..خو نکبت موش تو دهن مرده...والا
پیاز بخوری سنگینتری..حداقل پیاز بو پیاز میده نه لاشه ی موش...خدا...یعنی
خدا....چسبیده هم به دماغم..هی عقب رقتم نزدیک بود از پله بیفتم دیگه...بعد
که رف زینب گف ووووی خدا مردیم...و شروع کرد با شالش هوا رو جا به جا
کردن...دیگه نذر کردم نه غیبت کنم و چیزایی از این قبیل وگرنه دل تو دلم
نبود به زینب و دختر قاسمی بگم کم مونده بود دس بذارم رو دهنش بش بگم جان
مادرت پیاز بخور ...جدت کیه؟ به سر همون قسم، بخور پیاز بخور..اصلا از رو
نفسش الگوبرداری کردن برا شیمیایی لامصب....من بودم؟ سال ده بار طلاقم داده
بود تا حالا...حالا نانا و خودش هی بوم میکنن میگن چه بویی..خودش همین
امروز میگف چه بویی میدی تو...پوستت بوی خوبی می ده...بعد یه بار بوی عرقی
دودی...آشپزی یی چیزی بدم زود زودآا...زود می ذارتش کف دسم: شهرزاد بو
میدی! می میرم از خجالت...یه بار چایی بخورم و بیام تو تخت چین به دماغش
میندازه..حالا خوبه خودش سمور می میره تو دهن و بدنش گاهی و دلم نمیاد بش
بگم..هرچی قبلا دور برداشته بودم تو این زمینه حالا هی دلم می سوزه
براش....دلم نمیاد و خجالتم می کشم و خودشم حساس شده خیلی....حس میکنم دیگه
بزرگ شده و باید بی ادبی نکنم و سبکش نکنم...البته بچه بدبو نیس..طفلی...
.اما زور چیه؟ همونو میاره بالا بعضی وقتا...
عنوان یه جک نه چندان بانمک:
یارو خیلی گشنش بوده, از پشت شیشه رستوران نگاه میکنه یکی داره کباب میخوره با انگشت میزنه به شیشه ! یارو میگه چته ؟ میگه: پیازهم بخور
هار هار هار.
حاجه غریبه الدنیا لها طعم جدید حاجه: عجیبه! دنیا طعم جدیدی پیدا کرده
غریبه انا حاسس ان دا یوم عید: احساس میکنم امروز عیده
شادیه:
وانا حاسه الدنیا هربانه ویانا فی لیل کله: و من هم احساس میکنم دنیا با ما فرار کرده تو این شب
سعاده لیها فرحه حلوه فیعنیه وحلاوتها: خوشبختییی که شادی قشنگش تو چشمام دیده میشه و شیرینی
سکرها زیاده انت عارف لیه: و شکرش زیاده، تو میدونی چرا؟
عبدالحلیم:
قولی انتی لیه: تو بگو چرا؟
شادیه :
علشان احنا مع بعضینا ولاول مره لوحدینا: برای اینکه ما با همیم
ولا حدش بیبص علینا غیرفرحة قلبنا وعنینا: و هیشکی به ما نگاه نمیکنه. جز شادی قلبها و چشمامون
عبدالحلیم:
حاجه غریبه اللیل دا کلو کان امبارح بیزیدنی: عجیبه! دیشب این شب داش حس حرمان و رنج من رو بیشتر میکرد
حرمان وقسیه اتغیر لیه حتى سوادو له ضی: چطور عوض شد و حتی سیاهیش روشنیبخش ِ
حنین فی عنیه: مهر و محبت تو چشمام شده
شادیه:
والنجمه دی انا عارفاها وتملی بسهر ویاها بس: و این ستاره رو میبینی؟ من میشناسمش..آخه خیلی پا به پاش بیدار مونده بودم
اللیله بتلمع اکتر وبتندهلی وانا سمعاها اهی بتشاور: امشب بیشتر میدرخشه و صدام میزنه..اینهاش داره بم اشاره میکنه
بتشاور اهی بتقرب بتقرب انا دلوقتی ماشیه معاها: اینهاش..اشاره میکنه و نزدیک و نزدیکتر میشه و من الان همراش دارم راه میرم
حاجه غریبه انت کمان انا شایفاک ماشی ویاها: عجیبه! من الان تو رو هم همراه اون میبینم که داری قدم میزنی!
عبدالحلیم:
انتی عارفه لیه: تو میدونی چرا؟
شادیه:
قولّی انت لیه: تو بم بگو چرا
عبدالحلیم:
علشان احنا مع بعضینا ولاول مره لوحدینا ولا حدش: برای اینکه ما برای اولینبار همراه همیم و هیشکی نیس
بیبص علینا غیر فرحة قلبنا وعنینا حاجه غریبه: که به ما نگاه کنه جز شادی قلبها و چشمامون..عجیبه..
شادیه:
حاجه غریبه السما بتغنی انت سامعها: عجیبه! آسمون داره آواز میخون..میشنوی؟
عبدالحلیم:
ایوا سامعها یتغنی مع فرحه حبی: آره میشنوم...داره همراه شادی قلبم آواز میخونه
شادیه:
والموجه اللی هناک دی بترقص: و اون موجی که اونجاس داره میرقصه
عبدالحلیم:
ایوا شایفها: آره دیدمش
شادیه:
دی بترقص على دقة قلبی انت شایف انت: داره رو تپش قلب من میرقصه...تو میبینی؟ تو میشنوی؟ تو حس میکنی؟
سامع انت حاسس
عبدالحلیم:
احساس غریب قبل النهار ده ما جربتوش: احساس عجیبی دارم که قبل از الان تجربهاش نکرده بودم
شادیه:
وشعور جمیل عمری فی حیاتی ما عرفتوش: و حس قشنگی که تو زندگی تا حالا نشناخته بودمش
ایه اللی جرالنا احنا بنحلم والا بنحلم کلمنی قول: چی شده؟ ما خواب میبینیم؟ یا خواب میبینیم؟..باک حرف بزن..بگو
عبدالحلیم:
لو کان دا حلم یا ریتو یطول علشان نفضل نحلم کده على طول: اگه این خوابه کاش خواب بمونیم که تا ابد این خواب رو ببینیم
والدنیا تفضل هربانه ویانا فی لیل کله سعاده لیها فرحه: و دنیا با ما در حال فرار باشه تو شبی که سراسر خوشبختی و شادیه
عبدالحلیم & شادیه :
علشان احنا مع بعضینا ولاول مره لوحدینا ولا حدش : چون ما با همیم و برای اولین بار کسی نیس بمون نگاه کنه
بیبص علینا غیر فرحة قلبنا وعنینا حاجه غریبه: جز شادی قلبها و چشمامون..
چیز عجیبیه.
فکر میکردم خوب شده باشم. حتی وقتی اساماس سال رو دیدم:
سلام چوکولو حالت چطوره؟
جواب دادم: سلام مرسی خوبم و اضافه کردم: نفس. سلام مرسی مرسی خوبم نفس.
و بدینسال است که من گفتم نفس.یک همچین معجزههای ِ عشقداری پیش آمد. من تمام حرفهای محبتآمیز زندگی را از دوروبرم یاد نگرفتم. جدی یا با تمسخر تقلید میکنم ازشان. از کی یاد بگیرم؟ مادرم؟ پدرم؟ شوهرم؟ از کی؟
جدیدا دخترم شروع کرده اما مدل حرفهایش مدل حرفهای "نفسدار" نیست.
خلاصه تصمیمم این بود که شروع کنم چیزهایِ اینطوریِ یاد گرفته شدهام را استفاده کردن برای دیگران.تصمیمم را عملی کردم و استفاده کردم. حس خوبی داشت؟نه. حس بدی داشت؟ نه.
هیچ حسی نداشت.
من نباید ریز شوم اینهمه در این چیزها.
مادرم خیلی وقته زنگ نزده بم. بهانهاش اینه که گوشی نداری گوشی سال و بن که هست.
امروز پستچی بیدارم کرد...وقتی میگه نامه دارید خانوم فکر میکنم از کی مثلا و میدونم که مجله یا قبض تلفنه. تلفن سالیان سال قطعه خونهاس که هنوز هم قبضاش میاد.
تو منگی صبحگاهی با قهوه رفع نشدهام فکر میکنم چی بپوشم.. عبا رو بر میدارم از رو چوب لباسی..میپوشمش رو تنها لباس زیری که تنمه.
بعد زن هاشم میگه چادر که بدوزی تاپ و شلوارک هم می تونی بپوشی زیرش. خوب باشه. بپوش. تو چی میدونی من زیر همین عباها چی پوشیدم و کجاها و با کی رفتم با همون چی پوشیدنام.
دس دراز میکنم از پشت در امضا کنم ...تور عبا و النگوها ی زیرش دیده میشه. برای اینکه منگ و گیج به نظر نرسم یا تازه بیدار شده و غیر هوشیار ،حرف هم میزنم از پشت در:
این مجله ها کی تموم می شه؟

دیشب زیبا زنگ زد. فکر کنم نه و نیم بود ساعت..تا ساعت دوازده حرف زدیم. روی تاب. تو حیاط..رو به آینه..تو اتاق خواب..
حس خوبی بود وراجی.
میبینید کامنت و جیمیل ندارم.
پیغام که میذارید باید اینجا جواب بدم:
مرسی نوا.
چیز خوبی برام نوشته بودی
رو میشنوم..سال رد میشه. بوس میفرسته. بم میگه محرمه عزیزم. هدفون رو میذارم تو گوشم. کتاب رنگآمیزی که خواهرم یه سال برای تولدم خریده بود رو رنگ میکنم. اصلا رنگی که ازم خواسته رو رنگ نمیکنم..اما با دقت رنگ میکنم که خط نزنه بیرون از نقاشیا.

اونا احساسشون اینطوری بود:


بم گفتن چی تو نظر داری؟ توضیح دادم و توضیح دادنم یه ثانیه و نصفی طول کشید. گفتن بکشش. گفتم خو بدید. دادن مداد کاغذ رو. نقاشیم دیگه یه ثانیه و نصفی طول نکشید. بلکَن کمتر.
نگاش کردن:
سال و برادرم دارن مدل میز کامپیوتر طراحی میکنن. میگن خوبه شهرزاد؟ سرک میکشم از پشت سر برادرم و نمیبینم..حوصلهام اونقد وسیع نیست که به برادرم بگم برو کنار..میگم آره..سال میگه دیدی؟ میگم آره خوبه...بعد سال داد میزنه...بن رو صدا میزنه..وقتی داد میزنه صداش دقیقا رو اعصابه..از ته حلقه یه طورایی و آزاردهندهاس..همراه کمی خشونت و عصبانیت..دلم میخواد برم..مثلا دور شم و نمونم تو جوّ متشنجی که مردا تشنج ِ توش رو حس نمیکنن حتی و خودشون تولیدکنندهاشن به نحوی.. اما صدام زدن نظر بدم..باید باشم و نظر بدم. در مورد چیزهایی که از پشت سر برادرم نمیبینم..از پشت کتف برادرم نمیبینم..و من نشستم روی زمین و تکون نمیخورم که ببینم چرا تیکهای که روش کِیسه، باید عمشق اندازه خود میز کامپیوتر باشه.
- این الان ارتفاعش خوبه دیگه نه؟
- آره
سال میگه: پنج سانت بالاتر هم خوب نیست..اینا مهمه تو اندازهها..میگم آره.
در مور رنگش میپرسن.
یاد حرف زن هاشم می افتم کرم دور قهوهای.میگم کرم دور قهوهای..میگه الان میلاد میاد سَمپلش رو میاره رنگ انتخاب کن. خمیازهام رو تو دلم میکشم. سمپل یعنی نمونه؟ احتمالا.
یکی پرسیده بود:
دبیرستان نمونه؟
دیگری جواب داده بود: دبیرستان نمونه؟ کو نمونه؟
بعد این شده بود فحش.
انگار بگه دبیرستان نمونه، باسن ما میباشد.
این رو باشون در میون نمیذارم و میگم برای قابها، تقدیرنامهها و تشویقنامههای نخبگی و نبوغت جا بذار.
این رو جدی میگم. و اون جدی محل نمیده.
چرا؟ خوب من بش افتخار میکنم که.
طرح کلی من رو دادم..کامیپوتر بره تو دیوار دوروبرش قفسهی کتاب باشه..این ور ...روبروش هم کمد دیواری.
این انتهای تلاشم بود برای ارائهی ایدههای مفید برا ی زندگی.
میخواستم نشون بدم من هم در زندگی نقشی دارم و اونطوری که به نظر میرسم بیتفاوت و اعتنا نیستم.حتی گفتم این تابلوهای دخترای کتاب خون رو پس کجا بزنیم ؟ ..و سال و برادرم خندیدن.
لابد فکر کردن حالا انگار این مسئلهی بغرنج و غیرقابل حلیه..اون شب هم وقتی زن هاشم و خود هاشم و سال، داشتن میگفتن آشپزخونه رو بزرگ کنیم من گفتم ظرفشویی کجا بره پس؟
سه نفری خندیدن.اون شب کمی از اون خنده رنجیده بودم...به نظرم داشتن می گفتن این رو نگا..نگران چه چیزاییه. بههرحال تصمیم گرفتم الان بر خلاف اون شب فعال به نظر برسم برای همین گفتن طبقات رو ناهمگون درست کنید. بالا پایین..حتی روی واژهی ناهمگون متمرکز شدم که بیشتر به نظر مهندسی بیاد..بعد سال گفت شهرزاد عاشق بی نظمیه تو چیدمان..
چرا اینطوری فکر میکنه..؟ این رو با آزردگی و رنجیدگی نمیپرسم. فقط سئوالیه که به ذهنم رسید و جوابش فاقد اهمیته.این سئوال به این معنی ِ که من خودم اینطور فکر نمیکنم یا ترجیح میدم اینطور نباشه. شاید باید مینوشتم با آزردگی و رنجیدگیِ زیادی نمیپرسم.
ادامه داد من تابلو رو میذارم وسط دیوار اون میگه گوشه باشه بهتره.آینه آرایش رو گفته بچسبون بغل دیوار. بدین ترتیب در خلوت خودم کمی احساس هنرمند بودن کردم .
زندگی پر از کمدهای دیواری و میزهای کامپیوتری است که باید در موردشون نظر بدی و تو داری به روتختی زرد فکر میکنی که کسی از وجودش خبر نداره...یعنی حول و حوش همون فکرت بره و بیاد..
در آخر میتونم اضافه کنم که جیش کردن لذتیه که دوس ندارم کسی ازش محروم شه. جیشمند باشید.
می شینم رو خاک. بغل بوتهی نارنجی که دوسالی هست کاشتمش. اما تکون نخورده. اینجا به درد مرکبات نمیخوره. همونقدیه. یکی دوبار فکر کردم شاید مرده باشه اما موند. همینقدری که الان هست. رو زمین پره از حشرههایی که بی بیام صداشون میزد عگرب صبخ. عقرب صحرا. اسمش بیربطه. چون اینا شبیه عقربن اما نیستن. عقرب نیستن. دم عقرب مانندی دارن و زیادن ..کوچولو اَن. سیاه..یه مشت گِل برمیدارم..گلی نرم. خونهی فاضل همیشه آب باغچهاشون بازه و از زیر فنس ما رد میشه و آب راه مرکبات رو پر میکنه. بوتهی پرتقال مُرد. اون یکی لیموی گلخونهای هم مُرد. یه لیمو مونده و یه نارنج که هیچوقت قرار نیست بزرگ بشن انگار. اینجا هواش خشکه. مادرم میگه تو روستاشون پر از میوه بوده چون رود بوده و پای نخل انگور داشتن زردآلود سیب و هلو و ..زردآلوهاش رو یادمه..ترش میکندیم میخوردیم..پای نخلها سبز بود..نخل آب و گرما میخواد. شرجی..خوب عمل میاد.
اینجا هم آب باشه نخل مقاومه.
گِلها رو فشار میدم تو دستم از بین انگشتام میزنه بیرون...کمی خاک قاتیش میکنم..شُله..همیشه ذوالفقاری زمستونا شل و گل میشد..یاد لهجهی آبادانی میافتم..ذوالفقاری.. جمشیرآباد.
- خاله وین بیتکم؟
- ابجمشیر آباد.
میخندم.
جمشیدآباد یعنی.
کیک درست میکنم..بچه بودیم اینا کیکمون بود..از بذر درختا تزیننش میکردیم..از بذر مورد و برهام و سدر و لیل و ..کیک تولد..سفره اابولفضل...خوشم نمیاومد سفره ابوالفضل بندازم تو بازیا..میگفتم مگه ما عجمیم؟!
مسخره!
نرفته بودم و نمیدونستم چیه اصلا.. تا همین اواخر وقتی اومدم اینجا فهمیدم چیه. آش میدن توش و یه پیرزنه سجده میکنه تو کاسهی آش بس که جا نیس..هی باید مواطب بچهات باشی نزننش بقیهی بچهها..
بچگیم کنجکاو بودم بدونم سفره ابوالفضل چیه...بی بی حکیمه چیه یا کجاس..شام غریبان چیه..ما اینا رو نداشتیم..آدمای ما نذر میکردن گوسفند بکشن مثلا گوشتش رو بدن فقیر یا فقیرنما.تو طایفهی پدریم بوده که گوسفند رو دزدیدن نذرشون رو ادا کردن
..بابام میکشت و من نگاه میکردم..میگفت چوب رو برام بگیر تا بادش کنم..چوب رو میزد زیر پوست پا و بادش می کرد.با دهن یا نی بادش میکرد...باحالترین جاش مال پوست کندن بود..چربیا خشت و خشت کنده میشد..پوست و کله و کلیههاش رو میدادن به بابام.. عیدم بود اون روز...قلوهها مال من..همیشه من رو میبرد همراه خودش.
برای مرغ دلم میسوخت...چون خیلی بال بال میزد تا خونش تموم شه اما گوسفند بیخیال بود عین گوسفند نگات میکرد تا بکشیش...چشماش گناه داش اما. خیلی.
بعد نرفتم دیگه..از خیر کلیه و قلوه خوردن گذشتم.
دلم میسوخت.
بابام ممد رو شروع کرد بردن با خودش اما اون بلد نبود..خیلی حرف میزد و ..من میدونستم همراه بابام باشم نباید حرف بزنم زیاد...بابام میگفت این دختره حرف نمیزنه..فقط وقتی باش حرف میزنن جواب میده.
یه بار با زیبا بردمون بیرون..زیبا به راه رفتن مردی گیر داد که گوشی دستش بود..میگفت نگاش کن خوشحاله از داشتن گوشی..اون اولها که گوشی کم بود..ببین چطور راه میره..بابام تو راه هیچی نگفت برگشتیم زیبا رو زد...گفت این رو ببین رو موتور میبرمش...هر جا بگی بردمش..صداش درنمیاد..اگه مرده می شنید برنمیگشت بم بگه گواد اینه دختر بزرگ کردنت؟!
با زیبا چند روز پیش به این خاطره خندیدیم.
زیبا گفته بود تو کم حرف می زنی.
من گفته بودم من زیاد می نویسم. پاش بیفته هم زیاد حرف میزنم. شاید کسی نبوده و نیست که دلم بخواد باش حرف بزنم. یا کم بوده.
گفته بود من زیاد حرف میزدم حالا هم معلم شدم دیگه واویلا.
با کف دست کوبیدم روی کیک و پخش شد رو زمین.
دستام رو بو کردم.
چشمام رو بستم از کیف.
بیشتر کتکهای زندگیم رو از دست مادرم برای گل بازی خوردم..خیلی گِلبازی میکردم..موهام گلی...صورتم..دستام..میگفت خاک سم داره..نداشت. خاک هیچی نداشت. عطر داشت.
با دخترا بازی میکردیم..به دخترا میگفتم این بوی خاکه ببینید و دستم رو مارپیچ تو هوا تکون میداد. مثل وقتی بوی غذا دماغ تام ِ گریه رو تحریک میکنه و اون مسخ و جادو شده مثل جنازه درازکش کشیده میشد سمتش...بعد به نظر خودم الان تام بودم..درازکش، عطر خاک دستی شده بود که من رو از نوک بینیام می کشید..دخترا برمیگشتن نگام میکردن و چون فقط حرکت دستم رو میدیدن که بالا پایین میشه و موجوار..دو سه ثانیه مکث میکردن رو این حرکت و عادت داشتن به این حرفام برمیگشتن که بگن این عروسکه بشه مادرمون..این بشه عمه..اینم خواهرم بیایم مهمونی خونهی شما...من یه گوشه داشتم با خاک و گل ظرف درست میکردم یا حیوون و چشم بسته کشیده میشدم به سمت قعر زمین یعنی...پسرعموهای بابام حرکت سرم رو میدیدن و میگفتن زار گرفتش..یک بار دویدم و و دویدم چشم بسته و خوردم به دیوار پوسیده..از جای برخورد پیشونیم با دیوار پوسیده چندتکه گچ و خاک ریخت..برگشتم نگاه کردم هیچ کس حواسش نبود ..بهتر.
یک بار هم یه خال هندی با گل گذاشتم وسط پیشونیم..مادرم گفت خاک تو سرت شوهرت مرده؟
گفتم نه این یعنی شوهر دارم به هندی. گفت صبر کن نشونت بدم..مادرم خوب میزد..حرف نداش نشونهگیریش و فرار من هم از نشونهگیریش بهتر بود...با گل مار درست کردم..نانا گفت دست بزنم؟
برده بودمش حموم گفتم بذار بعدا..فردا...موهاش فر و بلند و خوشرنگه..ماشالا گفتم تو دلم و به پیچ و تاب موهاش نگاه کردم..چرا نمیذارم موهام بلند شه؟
باشه میذارم.
سال اومد پیشم گفت چی درست کردی...گفتم تو رو،مار. گفت گربه درست کن..خودت رو..
کمی در دل لوسی کردم برای خودم اما به رو خودم نیوردم. اینطوری بیظرفیت و جنبه به نظر میرسیدم.
نانا دور شد..سال رفت. من موندم و گل و ماری که تا نیشم نزده بود انداختمش توی آب بوتهی نارنجی که هیچوقت قرار نبود بزرگ بشه. شروع کرد حل شدن..
دستام رو بو کردم و چشم بسته کشیده شدم سمت عطر خاک..چشمام باز بود دیگه با این وزن بخورم به در و دیواری هزارنفر برمیگردن نگام کنن که بگن مجبوری؟
این کارارو بیس سال پیش باید تموم میکردی.
اما دلم نمیاد..چشمام نیمچه بازه..سال میاد بیرون..میخورم بش میگه هوب هوب...استاپ..چشم باز میکنم..از نوک دماغم که سمتش گرفتمش بالا، میکشدم...شلنگ رو میگیره رو دستم میگه بشور.
میشورم.
درد
تب
هذیان
امروز
دیشب
بیجان شناور بر تب روی خیسی عرق و درد..دور میروم و باز چشم باز میکنم: روی تختم اما خواب میبینم از جویهایی کوتاه میپرم و موقع پریدن پاهایم کش میآید و بزرگ میشوند. خواب میبینم مدرسه میروم و دیر رسیدهام و میترسم بروم توی دفتر بگویم دیر آمدم..گریه میکنم..برمیگردم خانه..مادرم میگوید تو ترسویی.
خواب میبینم کسی به من سنگ میزند.
خواب میبینم سال سینی داغ غذا را ریخته توی سینهام.
خواب میبینم هیلیکوپتر بالای سرم است دارد من را نشان میرود.
خواب میبینم همهی روز را.
شب را.
کمی وسطهایش بهتر میشوم..کمی فقط. قالب وبلاگ را عوض میکنم. جیمیل را چک میکنم. چی نوشتم؟ چرا نوشتم؟ به کی نوشتم؟لعنت به من و دردهایم.
حذفش میکنم.
سیمکارت را گم کردهام.چرا اصلا درش آورده بودم؟
نمیدانم. یادم نیست.
خواب میبینم قدمهایم کوتاه است اما کش میآید. روتختی آشغال شده. باید بیندازمش دور.
پروست پایین تخت نگاهم میکند.
ایوان کلیما.
برمیگردم روی بالش.نانا.
لباسهایش را کسی شسته؟ حمامش داده؟ باید کسی چک کند مشقش را. بوی رب زیاد سرخ شده میآید. رب زیاد.
کیسهی آب گرم دارم.
بالا آوردهام روی ملافه..توی حیاط..حمام. معدهام خالی بود..و مسکنها را..پس آدمهای مریض واقعا نمیتوانند بنشینند توی تخت.
میدانم رازقیها را از ریشه خواهم درآورد.میدانم عطرشان عصبانیام میکند. حالم را بد میکند.
پاسور
قلیون
عربده..
عشق ازلی خونهی ف..
مشروب و استفراغ بعدش
بمیرید
قبلا تو باغچه مینشستم..
حالا باید بگم برادرم جلدِ جلدش کنه...حتی یه سوراخ نباشه توش به قول زن هاشم ب تاپ شلوارک هم بیم توش دیده نشم
هیچ خوش ندارم ذرهای دیده شم توسطشون
سال رو صدا میزنم بش میگم بیا...قبلش به خاطرهی کفتر خندیده بودیم. بم گف کفتر داری میخوای نشون بدی به ما...من خودم کفترباز شدم دیگه..گفتم نه جوون..کفترم کجا بود؟! من پرهای خودمم ریخته دیگه کفتربازی گذش رف..بعدشم تو کفتر بازی؟! تو از اینایی که داد میزنن جوجه به نعالات..نون خشک میگیرن جوجه میدن..یا دمپایی کهنه میگیرن جاش جوجه میدن..جوجهفروشی تو..به غرور ملیش برخورد..دلم سوخ براش..گفتم چرت گفتم بابا...کفتربازی چیه..تو عقابی..از اینا هس که سینهاشون خیلی پر داره... رو طعمه فرود میان میبرنش سر مرتفعترین قله دمار از روزگارش درمیارن..ما رو میکشونی با خودت اون بالا ریزریزمون میکنی...
- آخ مِن لسانچ..
- - عقابه نارگیله هستی اصلا..
عقابه نارگیله
این ساله نارگیله
- خو باشه جناب خان...بلند شو شام درست کن...شب خونه هاشم هستن..برادرت هم داره میاد..خواهرت هم داره میره.
- شرمندهیوم دمبال پروندهیوم..از باشگاه بگیر..حالم مساعد نیس. نجابت میکنم که نشون نمیدم چقدر بدحالم.
-خو باشه..کباب یا جوجه؟
- جوجه به نعالات...میخندم.
میزنتم.