فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

خلاص شدن از شر حافظ

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 16:13 شماره پست: 958

به من یک حافظ داده بود. رفته بودم خانه‌اش عیددیدنی و این‌که آخرین نوشته‌هایم را هم بخوانم.
عید نوروز. حافظ را داده بود. یک دیوان حافظ ارزان‌قیمت از همین‌ها که توی بساط دست‌فروش‌ها می‌دیدی...چاپش حتی شاید ایراد داشت. مثلا عیدی..می‌دانستم می‌خواست از شرش خلاص شود. سطل آشغالش..فکر کرده بود شاید به دردش بخورد..کم‌خرج هم هست این عیدی...به من برخورد اما چیزی نگفتم.
مدت‌ها داشتمش بی‌که حسی داشته باشم به‌اش...یعنی دیدنش درد نداشت..اذیت نمی‌کرد غمگینم نمی‌کرد...فقط وقتی می‌دیدمش از خودم خجالت می‌کشیدم که قبولش کرده بودم که با دست‌های پر از کاغذ و خودکارها و مدادهایی که ازم می‌بارید گرفته بودمش و تشکر کرده بودم. احتمالا گفته بودم: مرسی.
بعد که برگشتم خانه زنگ زدم شاید هم زد و گفت راستی! چرا یادم ننداختی پس که عیدی پسرت را بدهم..حالا من یادم رفت. تو چرا یادم ننداختی. دروغ می‌گفت. یادش بود اما نمی‌خواست بدهد. من احساس نیاز نمی‌کردم که ازش برای پسرم عیدی بگیرم و حالا داشت می‌گفت که مبادا در ذهنم متهمش کنم به خساست. نگران قضاوتم بود اما نه آن‌قدر که ذره‌ای بابتش خرج کند. در حد تبرئه. انگار آن‌قدر ابله بودم که چشم و گوش بسته توجیهاتش را بپذیرم. حق هم داشت چون به روی خودم نمی‌آوردم که زخمی نشوم. برای غرور خودم بود که ثابت کنم چقدر برایش کم می‌صرفم و چقدر دلش نمی‌آید هزینه کند و ثابت شدن این‌که چقدر  تنهایم که سراغ او رفته‌ام که دستی از چیزهایی که می‌نویسم بگیرد، بیشتر از همه خودم را از غصه خفه می‌کرد.
مبادایش بیخود بود چون مدت‌ها بود که به همین و خیلی چیزهای دیگر، خیلی چیزهای مهم‌تر و قابل‌تامل‌تر متهمش کرده بودم.
چند وقت پیش  وقتی شیرین دنبال یک حافظ بود.دادمش شیرین. شاید یکی دو سال پیش...گاهی که می‌بینم شیرین با محبت بازش می‌کند چون از طرف من است، باز هم خجالت می‌کشم. من هم مثل اوی آن سال‌هایی که خودم هم‌سن و سال حالا شیرین بودم، می‌خواستم از شر حافظم خلاص شوم.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 ساعت 19:29 شماره پست: 973

 

احساس مالکیت بم دس داد راسش. مثلا به مرده گفتم صبر می‌کنی برم یه آبی به صورتم بزنم بیام..گفت آره..مال من بود همه چی...رفتم سر و صورتم رو شستم که خواب بپره اما نپرید. آه شهرزاد. خواب غفلت رو با آب نمی‌شه شست شهرزاد...
من وجدان  تو بیدم شیرشهرزاد.

 

پاهام

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 ساعت 19:23 شماره پست: 972

 تنها در سینما:

 

گفتم آره خیلی خوب شد

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 ساعت 3:3 شماره پست: 968

بعدازظهر رفتم سینما. تنهایی. رفتم بلیطی خریدم و در سالن را باز کردم و صندلی‌ها را دیدم. فقط صندلی‌ها. صندلی‌ها و سقف زرشکی...فقط خودم بودم. به خودم گفتم به دیار مردگان همیشه‌ی تاریخ خوش آمدی. شهر زامبی‌ها..زامبی‌ها کی‌ هستند؟ ربطی به مرده‌ها دارند؟ هیچ‌وفت ندیدم چون اما شنیدم که گفته‌اند زامبی و فلان.
نشستم. مردی از بالای سرم داد زد: یه نفره...روشنش کنم...؟! صدایی از پشت در گفت: ها..قبلش خاموش کن خو..چه می‌کنی علیرضااا..خاموش کردند. من بودم و پرده‌ی سینما..مرد بالای سرم بود..توی دریچه‌ی دیوار..فکر کردم وای شماره‌ی صندلی‌ام گم نشود...حالا جایم را نگیریند....قاتی نشود با بقیه. از این نمک‌ها هم برای خودم می‌ریختم...فیلم شروع شد و حالا اسمش یادم رفته...پاهایم را جلو زدم و کمی خوابیدم...تصور کردم کسی پیش من است....کسی که می‌گویم صد در صد منظورم مرد است..بوس این‌ها تصور کردم و دیدم حوصله ندارم ادامه بدهم..فکم خخسته و بی‌حس بود حتی برای بوسیدن در خیال..بوسیدن یا بوسه دادن به مردی که صورتش مبهم بود و نمی‌دانستم کیست..فکر کردم روانی‌ها به بهشت می‌روند... بیشتر دوست داشتم آدم پیشم را بو بکنم...آدمی پیشم نبود بویش نکردم بوسش نکردم عوضش کمی خوابیدم. کمی و باز بالای سرم را نگاه کردم و دیدم مرد دست زیر چانه زده ..
فیلمش درد این‌ها زیاد داشت..به درد این نمی‌خورد تنهایی ببینی...چون تاریک است حالت می‌گیرد...حوصله هم نداشته باشی فکر کنی به عشق و صدای پای عشق و فاصله‌هایی که غرق ابهامند چاره‌ای نداری جز این‌که بخوابی. یک جا زدند به پیرمرد و جنسش ریخت اگر سال بود می‌گفت ایمان که نباشد و فشار و مشکلات مردم هار  وحشی می‌شوند.
سال دارد طاس می‌شود.
جاهایی تصمیم گرفتم بلند شوم بروم اما جایم خوب بود...پفک و چیپس این‌ها نبود یا نوشیدنی پس خوابیدم...سعی کردم در فاصله‌ی خواب‌هایم وقتی صدا بلند می‌شد و بیدار می‌شدم به کسی زنگ بزنم و کسی به ذهنم نرسید. سعی کردم اس ام اس بدهم  و دیدم عجیب است ها.
حتی یک نفر ندارم که به‌اش اس ام اس بدهم: سلام حالا تنهایم توی سینما.
مهم نبود..کمی، فقط یک ذره تعجب کرده بودم و وقتی خوابم برد و بیدار شدم از تعجبم چیز زیادی نمانده بود. بازوهایم بالش خوبی برای صورتم شد. یاد ظهر افتادم که سال می‌گفت یکی از قشنگ‌ترین جاهایت نوک ِ تیز آرنج؟ خدایا عرب بودن دردسر دارد. اسم جاهای بدن‌تان را بلد نیستم درست. همان.
آن قشنگ است می‌بوسیدش و من آرنجم را عین نوک دارکوب می‌زدم به لبش....گفته بود چرا اس ام اس نمی‌دهی به من گاهی؟ دلم می‌خواست بخندم مثلا  از فرط رسیدن به پوچی‌های دیرهنگام  و این‌ها...به خاطر این سئوالش ...اما خنده‌ام نیامد...
- زیاد اس ام اس نده عزیزم به من. دوس دارم حس کنم بدون من هم زندگی‌تو می‌چرخونی..کم کن اس ام اساتو.
حالا سعی کرده بودم زنی مستقل و چرخنده بشوم خوب.
- دوس دارم من برم تو تخت و تو بیدار بمونی. چرا تا میام تو تخت تو هم میای؟
آرنج رو می‌بوسید و می‌گفت عوض شدی....نمی‌دونم چرا..اما عوض شدی.
عوض شدم چون به‌اش اس ام اس نمی‌دهم دیگر؟ همین؟...یک زمانی تمرین کردم دیگر ندهم و حالا دیگر بدون تمرین هم نمی‌خواهم اس ام اس بدهم و حتی اگر بخواهم نمی‌توانم اس ام اس بدهم. خودش برود تمرین کند که اس ام اس نخواهد. موفق می‌شود.
سال؟! تو من را خیلی تنها گذاشتی...از خودت دور کردی چون باید فضای خاص خودت را می‌داشتی من از این زن‌های کنترل‌کننده‌ی کلیشه شده بودم، نه؟ تو این را می‌گفتی.
 جزء زن‌های "کجا می‌ری و کی میای و با کی بودی و با کی حرف زدی و تلفنتو بده چک کنم و به کی اس دادی و از کی اَس گرفتی" گویی که می‌گفتی دوست‌شان نداری...
سال؟!
خب سال من خوب نبودم. عوض هم اگر شدم  لابد برای این شدم که ...اس ام اس‌ها اذیتت نکنند که داد بزنی برو برای خودت سرگرمی پیدا کن..دوست...من کتاب‌های روانشناسی ِ چگونه به همسرمان اس ام اس ندهیم را خواندم و رستگار شدم..
مهم نیست این‌ها...
فردا عکس‌های سینمای یک نفره‌ام را می‌گذارم.
فیلم تمام شد و رفتم بیرون..دس توی جیب کاپشن..سه تا پسر یا مرد چیزی گفتند..
ای بابا...من را ببینید؟ به هر کجایم دست بزنید یک جایی‌ام کنده می‌شود توی دست‌تان..بروید با عین خودتان بازی کنید بابا. توی خیابان‌های خلوت راه رفتم و رسیدم جایی پاستیل نواری خریدم کمی خوردمش و بعد سال زنگ زد که بیایم دنبالت؟ گفتم اگر دوست دارد.
سال آمد و گفت فیلمش چطور بود..گفتم از این فیلم‌های مزخرف زنه همه‌اش تو فیلمه خواب بود..می‌خواس بگه دل‌مرده‌اس و خسته و شوهرش تنهاش گذاشته و حالا که شوهرش اومده طرفش احساس می‌کنه دیر شده باشه برای بعضی چیزا و اینا.....گفت اوه اوه خوب شد نیومدم پس...گفت آره خیلی خوب شد.

رفتم جنگی برای بن یه پیرن مشکی خریدم اومدم. پیرن پارسالش کوتاه شده آستیناش براش. درازدسته این پسره...سال از تو تاریکی سمت دس‌فروشا پرسید کدوم؟ سه‌تا پیرن مشکی تو تاریکی بلند کرده بود از دور از برق باز نشده‌هه حس کردم گرون‌تر و خوش‌جنس‌تره اشاره کردم بش و اوردش ..تو ماشین بودم..دس زدم به سه‌تاشون و گفتم همین که گفتم..یه فحش مهرآمیز داد.
تو ماشین گف جنس‌شناسی ها.
تو دلم گفتم نبودم که نمی‌بردمت. ..کلا حس و انتخابام در هر زمینه‌ای حرف نداره...دس رو بهترین می‌ذارم. حسم می‌برتم جلو...از جمله همین مرتیکه سال..در اطراف تَکّش نبود.

باید بور باشه که نکشنش

باید بور باشه که نکشنش
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:45 شماره پست: 823

من و الهام و حیات تو حیاط داشتیم موی حیات رو رنگ می‌کردیم..مردا گم شده بودن بیرون...بشون گفتم یه فیلم دیدم زنه آلمانیه موهای اونجاشو رنگ می‌کنه و می‌سوزه...نمی‌دونن آلمان چیه...الهام می‌گه چرا؟ ..می‌گم چون باید بور باشه که ندونن یهودیه وگرنه می‌کشنش...نمی‌دونن چرا و اینا منم حوصله ندارم توضی بدم می‌گم هیچی...مادر سال میاد می‌گه بسّتونه موهاتونو زبر کردید از رنگ...هیچی نمی‌گیم..تا می‌ره الهام می‌گه خواهر! همیشه می‌گه موهای دخترای من صافه صافه...می‌گه رنگ زبر و فرشون کرد...بعد دس می‌کشه رو موهای من و خودش و می‌گه والا به خودمون و موهامون شک می‌کنیم..می‌گم شک نکن، زر زده...لقب ترون تو بچگی گوسفند بوده..یه عکس داره برو یواشکی تو آلبوم آبیه ببینش..تو کمد مادرشوهرت...انگار از این مردای ترکمنه...از این کلاه ترکمنیا هس؟ از اونا گذاشتن سرش..حیات زیر دسم می‌خنده و ده بار می‌گه مردا نیان ..الهام بش می‌گه کشتیمون حیات..مردیم از دستت ...خو بیان..این اولین باره که حیات که نزدیک چهل سالشه داره مو رنگ می‌‌کنه...از رنگای خودم بش دادم...صبر می‌کنیم خشک شه و دل تو دلمون نیس ببینیم چه رنگی می‌شه موهاش که عین قیر سیاهه و خیلیاش سفید شده...یه ذره رنگ مونده الهام می‌گه ببریم برای مادرشون که آلمانیا نکشنش...
لب می‌گزم و می‌زنمش..می‌گم از این حرفا بش نزن. عجوزه و جادوگره اما از این حرفا نزن...الهام مثلنی رنگ رو می‌زنه لاپاش و ادای مادر سال رو درمیاره که سوخته.. حیات دمپایی پرت می‌کنه طرفش..حیات عمه‌اشه..الهام برادرزاده‌ی حیاته...الهام اعتراض‌آمیز و بلند می‌گه عمههههههههههه..چون دمپایی بخوره به لباسش کثیف می‌شه. ما به مادرشوهر می‌گیم عمه..مادرسال عین جن احضار می‌شه: ها چتونه؟
الهام می‌گه هیچی..چای بیارم برات؟
پیرزن می‌گه نه...و می‌گه سبک بازی درنیارید این‌قدر. پسرم مهندسه همسایه‌ها می‌شنون برای احترامش خوب نیس...
وقتی می‌ره الهام می‌گه خو شهرزاد نگو گناه داره نه..نمی‌بینی چطور حرف می‌زنه...گفتی بور نباشه کیا می‌کشنش؟
می‌خندم دیگه..می‌بینم حق داره الهام اما همچنان دلم نمیاد از این حرفا به عجوزه بزنن. می‌گم هیشکی یارو که رهبرشون بود بالاخره خودشو کشت..الهام می‌گه نوچ! حیفــــــــــــــــــــــــــــــــ! کی؟! مادر سال میاد می‌گه چی حیفه؟ می‌گم هیچی داریم می‌گیم حیف! نمیای پیشمون تنهایی حوصله‌ات سر نره..؟
می‌گه حالا چهارپایه می‌یارم میام....الهام شروع می‌کنه رنگ رو هم زدن:
دارم آماده‌اش می‌کنم دخترا..و غش کرده از خنده از حرفش...

پیاز هم بخور

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393 ساعت 2:57 شماره پست: 786

امروز زن همساده میگه سالاد شیرازی خوبیش اینه که پر از پیازه...برا مرد خوبه اُ غش میکنه از خنده...گفتم برا زن چطور؟  گفتم و غلط کردم چون نزدیک شد بم و وایلا...گف نه زن نه خوبه پیاز بخوره دهنش بو گند میگیره...یعنی فاضلاب رو چطور هم می زنن یه همچین بویی داد دهنش..خو نکبت موش تو دهن مرده...والا پیاز بخوری سنگینتری..حداقل پیاز بو پیاز میده نه لاشه ی موش...خدا...یعنی خدا....چسبیده هم به دماغم..هی عقب رقتم نزدیک بود از پله بیفتم دیگه...بعد که رف زینب گف ووووی خدا مردیم...و شروع کرد با شالش هوا رو جا به جا کردن...دیگه نذر کردم نه غیبت کنم و چیزایی از این قبیل وگرنه دل تو دلم نبود به زینب و دختر قاسمی بگم کم مونده بود دس بذارم رو دهنش بش بگم جان مادرت پیاز بخور ...جدت کیه؟ به سر همون قسم، بخور پیاز بخور..اصلا از رو نفسش الگوبرداری کردن برا شیمیایی لامصب....من بودم؟ سال ده بار طلاقم داده بود تا حالا...حالا نانا و خودش هی بوم میکنن میگن چه بویی..خودش همین امروز میگف چه بویی میدی تو...پوستت بوی خوبی می ده...بعد یه بار بوی عرقی دودی...آشپزی یی چیزی بدم زود زودآا...زود می ذارتش کف دسم: شهرزاد بو میدی! می میرم از خجالت...یه بار چایی بخورم و بیام تو تخت چین به دماغش میندازه..حالا خوبه خودش سمور می میره تو دهن و بدنش گاهی و دلم نمیاد بش بگم..هرچی قبلا دور برداشته بودم تو این زمینه حالا هی دلم می سوزه براش....دلم نمیاد و خجالتم می کشم و خودشم حساس شده خیلی....حس میکنم دیگه بزرگ شده و باید بی ادبی نکنم و سبکش نکنم...البته بچه بدبو نیس..طفلی...
.اما زور چیه؟ همونو میاره بالا بعضی وقتا...

 

عنوان یه جک نه چندان بانمک:

یارو خیلی گشنش بوده, از پشت شیشه رستوران نگاه میکنه یکی داره کباب میخوره با انگشت میزنه به شیشه ! یارو میگه چته ؟ میگه: پیازهم بخور
هار هار هار.

ترجمه

عبد الحلیم :

حاجه غریبه الدنیا لها طعم جدید حاجه: عجیبه! دنیا طعم جدیدی پیدا کرده
غریبه انا حاسس ان دا یوم عید: احساس می‌کنم امروز عیده
شادیه:
وانا حاسه الدنیا هربانه ویانا فی لیل کله: و من هم احساس می‌کنم دنیا با ما فرار کرده تو این شب
سعاده لیها فرحه حلوه فیعنیه وحلاوتها: خوشبختی‌یی که شادی قشنگش تو چشمام دیده می‎شه و شیرینی
سکرها زیاده انت عارف لیه: و شکرش زیاده، تو می‌دونی چرا؟
عبدالحلیم:
قولی انتی لیه: تو بگو چرا؟
شادیه :
علشان احنا مع بعضینا ولاول مره لوحدینا: برای این‌که ما با همیم
ولا حدش بیبص علینا غیرفرحة قلبنا وعنینا: و هیشکی به ما نگاه نمی‌کنه. جز شادی قلب‌ها و چشمامون
عبدالحلیم:
حاجه غریبه اللیل دا کلو کان امبارح بیزیدنی: عجیبه! دیشب این شب داش حس حرمان و رنج من رو بیشتر می‌کرد
حرمان وقسیه اتغیر لیه حتى سوادو له ضی: چطور عوض شد و حتی سیاهیش روشنی‌بخش ِ
حنین فی عنیه: مهر و محبت تو چشمام شده
شادیه:
والنجمه دی انا عارفاها وتملی بسهر ویاها بس: و این ستاره رو می‌بینی؟ من می‌شناسمش..آخه خیلی پا به پاش بیدار مونده  بودم
اللیله بتلمع اکتر وبتندهلی وانا سمعاها اهی بتشاور: امشب بیشتر می‌درخشه و صدام می‌زنه..اینهاش داره بم اشاره می‌کنه
بتشاور اهی بتقرب بتقرب انا دلوقتی ماشیه معاها: اینهاش..اشاره می‌کنه و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شه و من الان همراش دارم راه می‌رم
حاجه غریبه انت کمان انا شایفاک ماشی ویاها: عجیبه! من الان تو رو هم همراه اون می‌بینم که داری قدم می‌زنی!
عبدالحلیم:
انتی عارفه لیه: تو می‌دونی چرا؟
شادیه:
قولّی انت لیه: تو بم بگو چرا
عبدالحلیم:
علشان احنا مع بعضینا ولاول مره لوحدینا ولا حدش: برای این‌که ما برای اولین‌بار همراه همیم و هیشکی نیس
بیبص علینا غیر فرحة قلبنا وعنینا حاجه غریبه: که به ما نگاه کنه جز شادی قلب‌ها و چشمامون..عجیبه..
شادیه:
حاجه غریبه السما بتغنی انت سامعها: عجیبه! آسمون داره آواز می‌خون..می‌شنوی؟
عبدالحلیم:
ایوا سامعها یتغنی مع فرحه حبی: آره می‌شنوم...داره همراه شادی قلبم آواز می‌خونه
شادیه:
والموجه اللی هناک دی بترقص: و اون موجی که اون‌جاس داره می‌رقصه
عبدالحلیم:
ایوا شایفها: آره دیدمش
شادیه:
دی بترقص على دقة قلبی انت شایف انت: داره رو تپش قلب من می‌رقصه...تو می‌بینی؟ تو می‌شنوی؟ تو حس می‌کنی؟
سامع انت حاسس
عبدالحلیم:
احساس غریب قبل النهار ده ما جربتوش: احساس عجیبی دارم که قبل از الان تجربه‌اش نکرده بودم
شادیه:
وشعور جمیل عمری فی حیاتی ما عرفتوش: و حس قشنگی که تو زندگی تا حالا نشناخته بودمش
ایه اللی جرالنا احنا بنحلم والا بنحلم کلمنی قول: چی شده؟ ما خواب می‌بینیم؟ یا خواب می‌بینیم؟..باک حرف بزن..بگو
عبدالحلیم:
لو کان دا حلم یا ریتو یطول علشان نفضل نحلم کده على طول: اگه این خوابه کاش خواب بمونیم که تا ابد این خواب رو ببینیم
والدنیا تفضل هربانه ویانا فی لیل کله سعاده لیها فرحه: و دنیا با ما در حال فرار باشه تو شبی که سراسر خوشبختی و شادیه
عبدالحلیم & شادیه :
علشان احنا مع بعضینا ولاول مره لوحدینا ولا حدش : چون ما با همیم و برای اولین بار کسی نیس بمون نگاه کنه
بیبص علینا غیر فرحة قلبنا وعنینا حاجه غریبه: جز شادی قلب‌ها و چشمامون..
چیز عجیبیه.

یه چیز عجیب غریب

یکی از قشنگ‌ترین صداهای مردانه‌ی عربی..یکی از دویتوهای زمان‌ِ زیبا:
حاجه غریبه

بعد بدنم درد گرفت.. و اتفاقات خیلی بدی برام افتاد. پام درد گرفت. دستم.پام گرفت اصلا از شدت اون اتفاق.
با حالی گرفته از گوشی بن به مادرم زنگ زدم.
گفت که روضه دارن.سرش شلوغه و سول رو میارن پیشش. دیشب خواب دیده بودم سول پی‌پی کرده و من شستمش.مادرش داشته فس فس می‌کرده و من بلند شدم شستمش.
آخر شب عکسی برای بن فرستاده بودن که سول و پوتو لباس سیاه پوشیدن و بغل منبر سیاه توی اتاق بابام اینا ایستادن. پوتو مخصوصا خنده‌اش قشنگه. چشمای سول درشت و گرده.عکس رو بوسیدم چندبار. بن گفت اگه عکس من بود که نمی‌بوسیدی..و سال خودش رو به ندیدن زد.
پوتو وقتی می‌خنده یه جوریه. سول که قشنگه چشمای دکمه‌ایِ سیاه داره.مادرم می‌گه کاراش و چشماش من رو یاد بچگیت می‌ندازه. وقتی تو آشپزخونه‌اییم این رو به من می‌گه. جرات گفتن یا تکرارش رو پیش مینا نداره.
مهم نیست اینا. این‌که کی شبیه‌ام باشه یا شبیه کی باشم یا چطوری اومده باشم به چشم مادرم.
گفت زنگ زده و خاموش بودم. گفتم سیم کارت رو گم کردم.
نمی‌دونم چی گفت دیگه..فقط حس کردم حالم گرفته.

نفس

فکر می‌کردم خوب شده باشم. حتی وقتی اس‌ام‌اس سال رو دیدم:

سلام چوکولو حالت چطوره؟
جواب دادم: سلام مرسی خوبم و اضافه کردم: نفس. سلام مرسی مرسی خوبم نفس.

و بدین‌سال است که من گفتم نفس.یک همچین معجزه‌های ِ عشق‌داری پیش آمد. من تمام حرف‌های محبت‌آمیز زندگی را از دوروبرم یاد نگرفتم. جدی یا با تمسخر تقلید می‌کنم ازشان. از کی یاد بگیرم؟ مادرم؟ پدرم؟ شوهرم؟ از کی؟
جدیدا دخترم شروع کرده اما مدل حرف‌هایش مدل حرف‌های "نفس‌دار" نیست.
خلاصه تصمیمم این بود که شروع کنم چیزهایِ این‌طوریِ  یاد گرفته‌ شده‌ام را استفاده کردن برای دیگران.تصمیمم را عملی کردم و استفاده کردم. حس خوبی داشت؟نه. حس بدی داشت؟ نه.
هیچ حسی نداشت.
من نباید ریز شوم این‌همه در این چیزها.

یه مجله دیگه

موقع امضاء توی گیجی مانده از قرصِ شب قبلم، امضام تا وسط صفحه کشیده می‎‌شه. می‌گم ببخشید و موقع گرفتن دفتر دستش نصف دستم رو می‌پوشونه.نصف اون تور رو..و می‌گه طوری نیس..همون صدای همیشگی ..که به محض این‌که صاحبش می‌ره در رو از تو قفل می‌کنم.
چشمام باز نمی‌شه..فکرم سنگینه و کش میاد.دم در باز می‌خوابم..نمی‌دونم یه ساعت می‌خوابم یا یه ثانیه که باز تق تق به شیشه‌ی در:
- بله؟
- یه مجله دیگه هم دارید...رو موتور مونده بودید ببخشید.
گیییییج و منننننننگ خودم رو می‌کشم سمت اتاق خواب...جواب نمی‌دم. گوش‌کیپ‌کن رو می‌ذارم تو گوشم با همون عبا خوابم می‌بره تا حالا.

این مجله‌ها

مادرم خیلی وقته زنگ نزده بم. بهانه‌اش اینه که گوشی نداری گوشی سال و بن که هست.
امروز پستچی بیدارم کرد...وقتی می‌گه نامه دارید خانوم فکر می‌کنم از کی مثلا و می‌دونم که مجله یا قبض تلفنه. تلفن سالیان سال قطعه خونه‌اس که هنوز هم قبضاش میاد.

تو منگی صبحگاهی با قهوه رفع نشده‌ام فکر می‌کنم چی بپوشم.. عبا رو بر می‌دارم از رو چوب لباسی..می‌پوشمش  رو تنها لباس زیری که تنمه.

بعد زن هاشم می‌گه چادر که بدوزی تاپ و شلوارک هم می تونی بپوشی زیرش. خوب باشه. بپوش. تو چی می‌دونی من زیر همین عباها چی پوشیدم و کجاها و با کی رفتم با همون چی پوشیدنام.

دس دراز می‌کنم از پشت در امضا کنم ...تور عبا و النگوها ی زیرش دیده می‌شه. برای این‌که منگ و گیج به نظر نرسم یا تازه بیدار شده و غیر هوشیار ،حرف هم می‌زنم از پشت در:

این مجله ها کی تموم می شه؟

می‌دونی دلم برای چی تنگ شده؟ برای وقتی که کسی عکسی برای من می‌فرسته از ایمیل..وقتی کوچیک می‌بینمش. بعد  کلیک می‌کنم روش..لب‌های زن‌های توش اندازه صفحه کامپیوتره اول..دست‌های آدم‌های توش..مثلا چشما و رنگاشون اندازه کفِ دسته..بعد دانلود می‌شه کم‌کم و وقتی همه چیز رو کوچیک دیدی تازه شروع می‌کنی خودت بزرگ کردن...کمربند مردا یا طرز ایستادنشون..
اون موقع‌ها که دوستام برام عکس می‌دادن از خودشون و اینا ذوق بود موقع باز کردن ایمیل..صاحب اون وبلاگ..اون کامنت..اون ایمیل، جی‌میل..هات‌میل..  یاهو...اوت‌لوک یا فلان چه شکلیه. چشماش چه رنگیه..تو دست و بالش چه انگشتری هست..چه دستبندی..رنگ موهاش..قدش ...لباسش..خنده‌اش..چروکای صورتش..آرایش..کفش و..
آدم ذوق داشت.ببینه، بشناسه، دوستی کنه..دوست داشته باشه..دوست داشته بشه..
دلم برای این چیزها تنگ شده.
خوب منم آدمم.

خوب. نه.

 هیچ دلیل منطقی‌یی برای این‌که از نه قدیس نه فرشته یا برعکس خوشم نیاید این‌قدر، ندارم. اما خوشم نمی‌آید. رمانش را خواندم. ناله‌های زن، تلخی، ناامیدی و سردی و سخت‌گیری‌اش را تحمل کردم و پیش رفتم. خودم را مجبور به خواندن نکردم البته. می‌خواندم چون لذّت می‌بردم و برای اولین‌بار، این‌بار، متوجه شدم ممکن است از چیزی لذت ببرم که ازش خوشم نیاید.
تفسیرش چیست نمی‌دانم اما همین‌طوری بود که گفتم.
خوشحالم که باز کتابی خواندم و تمامش کردم. خوشحالم که حین خواندن لذت بردم از خود ِ خواندن و مطالعه و از قصه خوشم نیامد.
از زن، عاشقِ زن، شوهر ّزن، مادر و پدر زن، دخترِ زن، برادر ناتنی و روانیِ زن، فضای داستان و هوای داستان و هر آن‌چه متعلق به رمانِ نه فرشته نه قدیس ایوان کلیما هست خوشم نیامد.
به اضافه‌ی طرح روی جلد. خوب لازم نیست چون اسم کتاب فرشته دارد طرح روی جلد کتاب هم فرشته‌دار باشد. می‌توانست سفید ساده باشد با اسمش که مشکی یا آبی چاپ شده باشد.
برای کسی که زبان اگلیسی را ابتدایی می‌داند البته حقی نمی‌ماند برای اعتراض به ترجمه. اما می‌تواند حس و نظر خودش را که هیچ هم دلیل منطقی‌یی پشتش نیست و صرفا ناشی از احساس و گیرایی و درک مطلب شخصی‌اش حین خواندن داستان است؛ بیان کند.
احساس کردم ترجمه مبهم بوده جاهایی. یعنی احتمال دادم که ترجمه گویا نبوده و شاید هم سانسور این‌طور حسی القا کرد به من.
در کل اگر کسی از من بپرسد( به راستی چه کسی) چطور کتابی بود؟ جواب می‌دهم خوب. بگوید خوشت آمد؟ می‌گویم نه.


نه فرشته، نه قدیس

آموزشات

به خبری که هم‌اکنون به دستم رسیده توجه می‌کنم. زیبا زنگ زده بود بم بگه که مامان زهرا گفته یه مشتری مانتویی که برده رو پس اورده..آخر شب خبرش رو بم می‌ده. بعد گفت می‌خواد بره پتو بگیره برای کادوی عقد عروس. گفتم پس عروسی چی؟ گفت مینا خاتون امر فرمودن که نفری نمی‌دونم چقدر بدین فلان بگیریم برای عروس. گفتم من نمی‌دم. شما کار می‌کنید حقوق دارید من برم منت یارو رو بکشم که کون یکی دیگه شاد بشه؟ عمرا. گفت پس چی؟ گفتم اصلا چه اصراری هست آدمی که تازه اول عروسیشه بچه نداره شاغل هم نیست اُ آفتاب گرم هم بالا سرش که سر یه دیقه لباس رو خشک می‌کنه می‌ره لباسشویی تمام اتوماتیک بخره؟ پلوپز برا چیشه؟ برنج بپزه..حالا یعنی خونه آقاش پلوپزش رو کون خر سوار بود؟ دوتا پیونه برنج بخیسونه بپزه دیگه.. نه وجدانا برا چیشه؟ حالا من بگم که از سال 84 تا همین پارسال لباسشوییم معمولی بود که می‌گن با خودت مقایسه نکن..والا خوب هم بود  تا بود پیش خودم. دادمش خونه آقام و مثل همیشه گشتن توش. وسیله بلدن سالم نگه دارن؟ چیزی که پیش من ده سال عمر می‌کنه پیش اینا یه ساعت نمی‌مونه.
حالا هم خانوم می‌خواد بره پیش خونواده‌ی عروس کلاس کادو دادن بذاره کون ما باید پاره شه؟ من برای عقد یه پارچ و شیش‌تا لیوان می‌دم. برای عروسی هم فوقش یه پتو دو نفره...شایدم یه چیز دیگه..یه سدت ظرفی چیزی.. و السلام و نامه تمام.
اصلا هم خسیسی نیس و حسود هم نیستم زورم هم نیومده فقط حرصم می‌گیره برای این‌که بگن عجب آدم کون گشاد و لارژی مجبوری کاری رو برم بکنم که قبول ندارم ..اصلا این نوعی خایه‌مالیه..حوصله‌اش رو ندارم. هی بری دی‌گُلی بکنی براشون که ازت راضی باشن...خو نباشن. به تخم شیطان.
این‌جا یه پیرمرد عربی هست که مثل اکثر عربای این‌جا فارسیش رو با لهجه‌ یا گویش لری صحبت می‌کنه..تو همین روستای هاشم اینا. رفته بود درمانگاه آمپول نمی‌دونم چی بزنه که بچه‌هایی که اومده بودن تزریقات یاد بگیرن رو جمع کرده بودن دور کون این بدبخت و یادشون می‌دادن که این‌طوری سوزن رو بکنین تو قمبل ملت و اینا..اینم صبر کرده دیده ناموس نمونده براش..دشداشه‌اش رو کشیده  از رو تخت اومده پایین گفته خانَم حتمن مینه قین مو باید آموزشات کنی؟!
حالا خواهرمون مین قین بقیه می‌خواد فخر بفروشه. می‌خوای پول بدی خودت بده..از  قین مردم مایه ندار عزیزوم.

زهرا:
من ئی‌میل ندارم کلا.
به‌طور کلی.
داشته باشم این‌جا می‌ذارمش.
در جواب سئوالت: بله. همون.

آمین

زیبا فعالیتش رو شروع کرده. گفت روضه نرفتی؟ گفتم نه هنوز..خودش رفته. اون‌جا مجالسش شور داره..سینه‌زنی زنونه کم از مردا نداره..جیغ ویغ بیخود نداره..این‌جا هم بد نیست. به پای اون‌جا نمی‌رسه اما ..
زیبا فعالیتش رو شروع کرده. دیروز رفته خونه‌ی بابام. بابام ده تومنش رو گم کرده بود و شروع کرده بود لگدپرونی و ..ملا سلمان رو اورده بودن که خوب می‌خونه و مادرم سردرد گرفته بود بس که بابام عصبانیش کرده بود..بابام فیلمای هر سالش رو اجرا کرده بود..روز اول سه چهار نفری اومدن..روزای بعد بیشتر می‌شن..
زیبا گف تو نمی‌ری؟ هنو نه ولی احتمالا برم.
گفت مادرم مرغ پخته و به مینا نگفته. مینا اومده گفته بله دیگه داماد جدید رو صدا می‌کنید بیاد من رو نه..مادرم هم از ذوق برگشته این رو برای داماد تعریف کرده..ایشونم ذوق کرده...کلا زیبا می‌گفت مادرم بش گفته که کلی خودش رو باخته داماد..خواهرمون عقلش رو ربوده و این می‌گه محرم صفر اگه نبود همین حالا می‌بردمت خونه‌ام..تحمل ندارم دیگه..
داماد هم برگشته به مادرم گفته دستتون درد نکنه که دخترتون رو دادید به من..
زیبا و من مرده بودیم از خنده که دست خودت درد نکنه بابا..نمی‌دونی چه خدمتی در حق ما کردی تو جوون...باید دست و پات رو ببوسیم..نجاتمون دادی اُ خودت خبر نداری...دیگه کم‌کم داشتیم چوب حراج می‌زدیم به مال‌مون بس که رو اعصابمون بود...من یکی که آتیش داشتم می‌زدم به مالم..جر خوردیم رفت..
القصه که پدر مادر داماد از عروس خیلی راضی‌ان..جاریاش بش حسودی می‌کنن..یه دسبند خریده..یه مانتو عبایی..پسره هم از مادرش پرسیده وقتی من نیستم زنم چطوره؟
مادر گفته خیلی خوب..حجابش خوبه جلوی برادرت..اخلاق خوبی داره و زرنگه...از همه عروسام بهتر..داماد گفته ها دیگه این یکی دختر حاجیه و پدرم سجده‌ی شکر به جا اورده.
این رو هم این‌جوری گفتم.
من همچون پیرزنی خیرخواه به زیبا گفتم الله ایتمم علیهم. گفت آمین.

دیشب زیبا زنگ زد. فکر کنم نه و نیم بود ساعت..تا ساعت دوازده حرف زدیم. روی تاب. تو حیاط..رو به آینه..تو اتاق خواب.. حس خوبی بود وراجی.


می‌بینید کامنت و جی‌میل ندارم.
پیغام که می‌ذارید باید این‌جا جواب بدم:
مرسی نوا.
چیز خوبی برام نوشته بودی

احساسات نازک غمگین

اما جدی خونه بدون بچه‌ها شبیه دوران پارینه‌سنگی  دو سه ماه اول ازدواج و بچه نداشتنه. خونه ساکت..نیمه‌تاریک...بوی عود..صدای خنده بلند..صداش شترق زدن رو گوش طرف بلند(گوش: پشتِ سابق)..انگار خونه مال خودمونه و ما زن و مردیم نه پدر و مادر..احساس جوانی..دونفره بودن و کلی احساس نازک غمگین دیگه داری.
به سال گفتم وقتی بچه‌ها نیستن گاهی بیا چای بخوریم..اینا..صبح‌ها بخندیم..گفت چشم.
این‌قدر خوشم میاد حرف گوش کن می‌شه بچه.

بغل‌های نامردانه

 وحشتناک بودم. یعنی فکر کردم می‌میرم واقعا. گوشی زنگ می‌خورد و نای جواب دادن نداشتم. تلفن خونه زنگ خورد و خورد..خواستم بنویسم برای سال که ..نتونستم. سال از دیشب دیده بود میزون نیستم..اومده بود در زده بود باز نکردم..تا از اون در اومد و دید من رو..برام یه چیز شیرین اورد..بعد گفت بریم آمپولای تقویتی بزنیم. گفتم اگه هلم بدن هم نمی‌تونم راه برم.
موند پیشم و بهتر شدم..حرفاش شبیه بوی لباساش بود.وقتی قایم شدم توی لباساش و بم گفت چوکولو من خودم بزرگت کردم نمی‌ذارم مریض بمونی.
داشتم می‌مردمآ اما همچنان نتونستم لوس نشم.  صد رحمت به نانا وقتی می‌گه اگوگی و بن در جوابش می‌گه اووووغ. همین‌طوری در شرف مرگ و رو به موت بساط مهرخواهی و تیمار شدنم رو به راه بود.
نتیجه برخلاف توقعم به نفعم نبود. مردها پرستارای خوبی نمی‌شن هیچ وقت. فکر کن اونا مریض بودن. ما مادرانه می‌بوسیدیم‌شون..سوپ می‌دادیم..نازشون می‌کردیم.
اونا؟
موی سیاه...ریش سفید..قدِ بلند (ادامه‌اش دریده و بی‌‍شعورانه می‌شه وگرنه حاضر بودم با طیب خاطر ادامه بدمش..آما..نوچ..من ماخوذبه‌حیا می‌شم گاهی)  واه واه واه. بغل‌های پدرانه به سرعت چشم به هم زدن تبدیل به بغل‌های نامردانه می‌شه. بابا داریم می‌میریم حالیت نیست...بعد سیاست‌های مخ‌زنی‌شون به ظرافت مذاکرات ظریفه.
- حالا اگه حالت خوب بود تیکه پاره‌ام کرده بودی لابد.
یعنی غیرتی می‌خوان بشی. روشون.
- حالا اگه حالم خوب بود فقط مقداری از پوست تخمت مونده بود...یه چوکولو ...این‌قد..یه سر سوزن.لابد.
خنده.
حین خنده حتما باید سرشون بیاد رو سرشونه‌ات...تکیه می‌کنن بت دیوثا یعنی. کلا تماس بدنی مهمه. بعد حرفا رو بگو...سرچشمه‌ی عشق و ذوق و هنر و محبت می‌جوشه...شعر نمی‌دونم از کجاشون درمیارن...پَ تا حالا لال بودید؟
اوووووف..خدا.

سال به کلیپ شیرین نگاه می‌کنه و می‌گه قیافه‌اش شبیه‌ات نیست..چرا بت می‌گن شبیه‌اته؟ می‌گم آی دونت نو..بعد نگاش می‌کنه..می‌گه کاراش ..وقتی سرش رو می‌گیره یه وری..اینا رو باید بگیری بکنی. لپام رو می‌گیره و  خودم رو خلاص می‌کنم. صورتم سوخته از فشار دستاش.
چیزی نمی‌گم و موهای دختر توی کتاب رو رنگ می‌کنم.
سال می‌گه سول رو که می‌بینم یادت می‌افتم. مخصوصا چشماش. از بین بچه‌های خواهرات این شبیه توئه چشماش. می‌خندم می‌گم نگی جلوشون. اون سری مادرم گفته بود باباش ناراحت شده بود..که یعنی چی؟ شبیه مادرشه نه شهرزاد.
حس می‌کنم سال به باجناقش فکر می‌کنه  داره ..یه طورایی هم یاد مادرش افتاده.
بش می‌گم بی‌تربیت.
می‌گه مگه چیزی گفتم؟ می‌گم مطمئنم به مادرش فکر کردی الان..می‌خنده.
می‌گه: بی‌ادب.

رنگ‌آمیزی برای فرار از رنج‌آمیزی

یا لیالی(کلیک جهت دانلود)

رو می‌شنوم..سال رد می‌شه. بوس می‌فرسته. بم می‌گه محرمه عزیزم. هدفون رو می‌ذارم تو گوشم. کتاب رنگ‌آمیزی که خواهرم یه سال برای تولدم خریده بود رو رنگ می‌کنم. اصلا رنگی که ازم خواسته رو رنگ نمی‌کنم..اما با دقت رنگ می‌کنم که خط نزنه بیرون از نقاشیا.

تب

خسته

لخته

تب

تشنه

خسته

خسته

تنها


اول إی‌طوری. بعد أو طوری.

اول إی‌طوری:





بعد أوطوری:

کش رفته از تلگرام سال



پنج روز از تصویب کلیات برجام تو مجلس می‌گذره و من هنوز تو فکر اون دوازده نفری هستم که به مساله به این مهمی رای ممتنع دادن. یعنی طرف این همه تبلیغ کرده، جون کنده، شام و ناهار داده، با خون جیگر راه پیدا کرده به مجلس، از اون طرف یه سری رفتن دو سال شب و روز مذاکره کردن، ظریف دندون و کمر و پای راستش رو از دست داد، اگه یه کم دیگه مذاکرات ادامه پیدا می‌کرد از ظریف فقط ۳۰۰ گرم لوزالمعده می‌موند که با همون مذاکره می‌کرد، یه سری تهدید به مرگ شدن، معادلات منطقه به هم خورد و مهم‌ترین توافق قرن به رای گذاشته شد، اونوقت دوازده نفر از طرف چند هزار نفر موکل‌شون می‌گن برای ما فرقی نداره. یعنی من دارم تصور می‌کنم موقعی که برجام به رای گذاشته شد اینا چی گفتن. «ممنون، صرف شد»؟ «نظر خاصی ندارم»؟ «من یه موز بر می‌دارم»؟ تنها امیدواری من اینه که کسی از بین این دوازده نفر نگفته باشه «ما رو وارد سیاست نکنین». تصوری که آدم از این عزیزان ممتنع پیدا می‌کنه یه مرد تنهاست که یه شخم داره و معمولا دنیا و مافی‌ها رو به این شخم حواله می‌ده، خسته است، زنش گذاشته رفته و خونه رو گند برداشته، دوازده ظهر از خواب پا می‌شه و نیمرویی که از دیشب مونده رو گرم می‌کنه و می‌خوره، بعدش چایی می‌چسبه ولی تازه دمش تو خونه پیدا نمی‌شه. تو مجلس اما همیشه چایی تازه‌دم هست. شال و کلاه می‌کنه و می‌ره مجلس، وسط چایی خوردن یهو رای‌گیری شروع می‌شه. شِت… الان چه موقع رای‌گیری بود. سریع هورت آخر چایی رو که می‌کشه و با رای ممتنعی که می‌ده وظیفه بررسی مساله مورد رای‌گیری رو به شخمش که بیکار افتاده توی خونه واگذار می‌کنه. از مجلس می‌زنه بیرون، شب عروسی دعوته. تو عروسی تک و تنها ژله رو روی باقالی پلو می‌ریزه و با لذت می‌خوره. او براستی چیزی برای از دست دادن ندارد! می‌خواستم به عنوان حسن ختام مطلب بگم «بیایید این دوازده نفر را درک کنیم، شاید یک روز ما هم چنین سرنوشتی پیدا کنیم» که دیدم مثل این که تو رای‌گیری جزئیات برجام یارگیری کردن و از ۱۲ نفر شده‌اند ۱۳ نفر و کم کم دارن تقسیم میتوز می‌کنن. پشیمون شدم. دیگه نباید درکشون کرد، بیشتر درکشون کنیم همینجوری تولید مثل می‌کنن و زیاد می‌شن و فردا باید با موچین دو سه تا موافق و مخالف از تو مجلس پیدا کنیم...


سوپر ماما

نانا برام کشیده: سوپر ماما..الان با شنلم پرواز کردم. یوهوووو. کی به کمک نیاز داره؟ پَ صبر کنه تا بیام براش. مِی بیکارم؟ مگه حقوقی که بم می‌دن چقده؟ تازه جدیدا دارن لاغرایه استخدام می‌کنن...می‌گن تو پرواز سبک‌ترن و دامن‌شون می‌ره بالا پاهای چوب‌کبریتی‌شون آدری هپبورنی‌تره..به ما خو گفتن شما شلوار پاتون کنید..تا إی حد می‌زنن تو سر جنس.
ای بابا. زمونه به کی وفا کرده که به سوپر ماماها وفا کنه..ما هم یه زمانی با لباس زیر اُ شنل پرواز می‌کردیم...ما تو آسمون در حین انجام وظیفه..ملت پایین دست و هورا..بابا مامات خوب..بابات خوب..إی کارایه نکنید...می‌خین نونه مانه آجر کنین؟ بذارین بریم سر وقت اونی که مثلا گیر کرده تو دشویی یا هر چی...
هی سوووت ..اونم سوتای خارجی ِ هی بیوتی‌فول...یعنی کشتنمون ها...تا دیگه پونزه سال اول خدمت که گذشت..پُکدیم..نموند برامون هیکل و نِم چی..در حد این‌که دو متر او ورتر یکی مثلا جامدادیش رو جا گذاشته ببریم براش یا چی..گفتن هم دیگه شَروار بوپوش با بلیز آستین بلند تا یه چن سالی بگذره بازنشسته شی..
حالا هم خو دارن از چین میارن..دو متر می‌پره یارو اُ می‌گوزه..ما کل دور کره‌ی زمین رو می‌چرخیدیم نمی‌گفتیم آخ..چه برسه به این‌که ...

شعرِ نو و قدیم


و بدین سال است که من می‌میرم.

خوش‌تیپی و باسوادی

بعد نشستن خیلی خیلی بیشتر از یه ثانیه‌ و نصفی وقت گذاشتن این از آب دراومد. صورت من  این‌طوری بود: اونا احساسشون این‌طوری بود:
خوش‌تیپی و باسوادی.



 بم گفتن چی تو نظر داری؟ توضیح دادم  و توضیح دادنم یه ثانیه و نصفی طول کشید. گفتن بکشش. گفتم خو بدید. دادن مداد کاغذ رو. نقاشیم دیگه یه ثانیه و نصفی طول نکشید. بلکَن کمتر.
نگاش کردن:

روتختی‌های زرد مخفی

سال و برادرم دارن مدل میز کامپیوتر طراحی می‌کنن. می‌گن  خوبه شهرزاد؟ سرک می‌کشم از پشت سر برادرم و  نمی‌بینم..حوصله‌ام اون‌قد وسیع نیست که به برادرم بگم برو کنار..می‌گم آره..سال می‌گه دیدی؟ می‌گم آره خوبه...بعد سال داد می‌زنه...بن رو صدا می‌زنه..وقتی داد می‌زنه صداش دقیقا رو اعصابه..از ته حلقه  یه طورایی و آزاردهنده‌اس..همراه کمی خشونت و عصبانیت..دلم می‌خواد برم..مثلا دور شم  و نمونم تو جوّ متشنجی که مردا تشنج ِ توش رو حس نمی‌کنن حتی و خودشون تولید‌کننده‌اشن  به نحوی.. اما صدام زدن نظر بدم..باید باشم و نظر بدم. در مورد چیزهایی که از پشت سر برادرم نمی‌بینم..از پشت کتف برادرم نمی‌بینم..و من نشستم روی زمین و  تکون نمی‌خورم که ببینم چرا تیکه‌ای که روش کِیسه، باید عمشق اندازه خود میز کامپیوتر باشه.
- این الان ارتفاعش خوبه دیگه نه؟

- آره

سال می‌گه: پنج سانت بالاتر هم خوب نیست..اینا مهمه تو اندازه‌ها..میگم آره.
در مور رنگش می‌پرسن.

یاد حرف زن هاشم می افتم کرم دور قهوه‌ای.می‌گم کرم دور قهوه‌ای..می‌گه الان میلاد میاد سَمپلش رو میاره رنگ انتخاب کن. خمیازه‌ام رو تو دلم می‌کشم. سمپل یعنی نمونه؟  احتمالا.
یکی پرسیده بود:
دبیرستان نمونه؟

دیگری جواب داده بود: دبیرستان نمونه؟ کو  نمونه؟
بعد این شده بود فحش.
انگار بگه دبیرستان نمونه، باسن ما می‌باشد.

این رو باشون در میون نمی‌ذارم و می‌گم برای قاب‌ها، تقدیرنامه‌ها و تشویق‌نامه‌های نخبگی و نبوغت جا بذار.

این رو جدی می‌گم. و اون جدی محل نمی‌ده.
چرا؟ خوب من بش افتخار می‌کنم که.
طرح کلی من رو دادم..کامیپوتر بره تو دیوار دوروبرش قفسه‌ی کتاب باشه..این ور ...روبروش هم کمد دیواری.

این انتهای تلاشم بود برای ارائه‌ی ایده‌های مفید برا ی زندگی.

می‌خواستم نشون بدم من هم در زندگی نقشی دارم و اون‌طوری که به نظر می‌رسم بی‌تفاوت و اعتنا نیستم.حتی گفتم این تابلوهای دخترای کتاب خون رو پس کجا بزنیم ؟ ..و سال و برادرم خندیدن.

لابد فکر کردن حالا انگار این مسئله‌ی بغرنج و غیرقابل حلیه..اون شب هم وقتی زن هاشم و خود هاشم و سال، داشتن می‌گفتن آشپزخونه رو بزرگ کنیم من گفتم ظرفشویی کجا بره پس؟

سه نفری خندیدن.اون شب کمی از اون خنده رنجیده بودم...به نظرم داشتن می گفتن این رو نگا..نگران چه چیزاییه.  به‌هرحال تصمیم گرفتم الان بر خلاف اون شب فعال به نظر برسم برای همین گفتن طبقات رو ناهمگون درست کنید. بالا پایین..حتی روی واژه‌ی ناهمگون متمرکز شدم که بیشتر به نظر مهندسی بیاد..بعد سال گفت شهرزاد عاشق بی نظمیه تو چیدمان..
چرا این‌طوری فکر می‌کنه..؟ این رو با آزردگی و رنجیدگی نمی‌پرسم. فقط سئوالیه که به ذهنم رسید و جوابش فاقد اهمیته.این سئوال به این معنی ِ که من خودم این‎‌طور فکر نمی‌کنم یا ترجیح می‌دم این‌طور نباشه. شاید باید می‌نوشتم با آزردگی و رنجیدگیِ زیادی نمی‌پرسم.
ادامه داد من تابلو رو می‌ذارم وسط دیوار اون می‌گه گوشه باشه بهتره.آینه آرایش رو گفته بچسبون بغل دیوار. بدین ترتیب در خلوت خودم کمی احساس هنرمند بودن کردم .

زندگی پر از کمدهای دیواری و میزهای کامپیوتری است که باید در موردشون نظر بدی و تو داری به روتختی زرد فکر می‌کنی که کسی از وجودش خبر نداره...یعنی حول و حوش همون فکرت بره و بیاد..
در آخر می‌تونم اضافه کنم که جیش کردن لذتیه که دوس ندارم کسی ازش محروم شه. جیشمند باشید.

گرفتن نوک دماغ

می شینم رو خاک. بغل بوته‌ی نارنجی که دوسالی هست کاشتمش. اما تکون نخورده. این‌جا به درد مرکبات نمی‌خوره. همون‌قدیه. یکی دوبار فکر کردم شاید مرده باشه اما موند. همین‌قدری که الان هست. رو زمین پره از حشره‌هایی که بی بی‌ام صداشون می‌زد عگرب صبخ. عقرب صحرا. اسمش بی‌ربطه. چون اینا شبیه عقربن اما نیستن. عقرب نیستن. دم عقرب مانندی دارن و زیادن ..کوچولو اَن. سیاه..یه مشت گِل برمی‌دارم..گلی نرم. خونه‌ی فاضل همیشه آب باغچه‌اشون بازه و از زیر فنس ما رد می‌شه و آب راه مرکبات رو پر می‌کنه. بوته‌ی پرتقال مُرد. اون یکی لیموی گلخونه‌ای هم مُرد. یه لیمو مونده و یه نارنج که هیچ‌وقت قرار نیست بزرگ بشن انگار. این‌جا هواش خشکه. مادرم می‌گه تو روستاشون پر از میوه بوده چون  رود بوده و پای نخل انگور داشتن زردآلود سیب و هلو و ..زردآلوهاش رو یادمه..ترش می‌کندیم می‌خوردیم..پای نخل‌ها سبز بود..نخل آب و گرما می‌خواد. شرجی..خوب عمل میاد.
این‌جا هم آب باشه نخل مقاومه.

گِل‌ها رو فشار می‌دم تو دستم از بین انگشتام می‌زنه بیرون...کمی خاک قاتیش می‌کنم..شُله..همیشه ذوالفقاری زمستونا شل و گل می‌شد..یاد لهجه‌ی آبادانی می‌افتم..ذوالفقاری.. جمشیرآباد.

- خاله وین بیتکم؟

- ابجمشیر آباد.

می‌خندم.

جمشیدآباد یعنی.

کیک درست می‌کنم..بچه بودیم اینا کیکمون بود..از بذر درختا تزیننش می‌کردیم..از بذر مورد و برهام و سدر و لیل و ..کیک تولد..سفره اابولفضل...خوشم نمی‌اومد سفره ابوالفضل بندازم تو بازیا..می‌گفتم مگه ما عجمیم؟!
مسخره!
نرفته بودم و نمی‌دونستم چیه اصلا.. تا همین اواخر وقتی اومدم این‌جا فهمیدم چیه. آش می‌دن توش و یه پیرزنه سجده می‌کنه تو کاسه‌ی آش بس که جا نیس..هی باید مواطب بچه‌ات باشی نزننش بقیه‌ی بچه‌ها..
بچگیم کنجکاو بودم بدونم سفره ابوالفضل چیه...بی بی حکیمه چیه یا کجاس..شام غریبان چیه..ما اینا رو نداشتیم..آدمای ما نذر می‎کردن گوسفند بکشن مثلا گوشتش رو بدن فقیر یا فقیرنما.تو طایفه‌ی پدریم بوده که گوسفند رو دزدیدن نذرشون رو ادا کردن
..بابام می‌کشت و من نگاه می‌کردم..می‌گفت چوب رو برام بگیر تا بادش کنم..چوب رو می‌زد زیر پوست پا و بادش می کرد.با دهن یا نی بادش می‌کرد...باحال‌ترین جاش مال پوست کندن بود..چربیا خشت و خشت کنده می‌شد..پوست و کله و کلیه‌هاش رو می‌دادن به بابام.. عیدم بود اون روز...قلوه‌ها مال من..همیشه من رو می‌برد همراه خودش.
برای مرغ دلم می‌سوخت...چون خیلی بال بال می‌زد تا خونش تموم شه اما گوسفند بی‌خیال بود عین گوسفند نگات می‌کرد تا بکشیش...چشماش گناه داش اما. خیلی.
بعد نرفتم دیگه..از خیر کلیه و قلوه خوردن گذشتم.
دلم می‌سوخت.

بابام ممد رو شروع کرد بردن با خودش  اما اون بلد نبود..خیلی حرف می‌زد و ..من می‌دونستم همراه بابام باشم نباید حرف بزنم زیاد...بابام می‌گفت این دختره حرف نمی‌زنه..فقط وقتی باش حرف می‌زنن جواب می‌ده.

یه بار با زیبا بردمون بیرون..زیبا به راه رفتن مردی گیر داد که گوشی دستش بود..می‌گفت نگاش کن خوشحاله از داشتن گوشی..اون اول‌ها که گوشی کم بود..ببین چطور راه می‌ره..بابام تو راه هیچی نگفت برگشتیم زیبا رو زد...گفت این رو ببین رو موتور می‌برمش...هر جا بگی بردمش..صداش درنمیاد..اگه مرده می شنید  برنمی‌گشت بم بگه گواد اینه دختر بزرگ کردنت؟!
با زیبا چند روز پیش به این خاطره خندیدیم.

زیبا گفته بود تو کم حرف می زنی.

من گفته بودم من زیاد می نویسم. پاش بیفته هم زیاد حرف می‌زنم. شاید کسی نبوده و نیست که دلم بخواد باش حرف بزنم. یا کم بوده.

گفته بود من زیاد حرف می‌زدم حالا هم معلم شدم دیگه واویلا.

با کف دست کوبیدم روی کیک و پخش شد رو زمین.

دستام رو بو کردم.

چشمام رو بستم از کیف.

بیشتر کتک‌های زندگیم رو از دست مادرم برای گل بازی خوردم..خیلی گِل‌بازی می‌کردم..موهام گلی...صورتم..دستام..می‌گفت خاک سم داره..نداشت. خاک هیچی نداشت. عطر داشت.

با دخترا بازی می‌کردیم..به دخترا می‌گفتم این بوی خاکه ببینید و دستم رو مارپیچ تو هوا تکون می‌داد. مثل وقتی بوی غذا دماغ تام ِ گریه رو تحریک می‌کنه و اون مسخ و جادو شده مثل جنازه درازکش کشیده می‌شد سمتش...بعد به نظر خودم الان تام بودم..درازکش، عطر خاک دستی شده بود که من رو از نوک بینی‌ام می کشید..دخترا برمی‌گشتن نگام می‌کردن و چون فقط حرکت دستم رو می‌دیدن که بالا پایین می‌شه و موج‌وار..دو سه ثانیه مکث می‌کردن رو این حرکت و عادت داشتن به این حرفام برمی‌گشتن که بگن این عروسکه بشه مادرمون..این بشه عمه..اینم خواهرم بیایم مهمونی خونه‌ی شما...من یه گوشه داشتم با خاک و گل ظرف درست می‌کردم یا حیوون و چشم بسته کشیده می‌شدم به سمت قعر زمین یعنی...پسرعموهای بابام حرکت سرم رو می‌دیدن و می‌گفتن زار گرفتش..یک بار دویدم و و دویدم چشم بسته و خوردم به دیوار پوسیده..از جای برخورد پیشونیم با دیوار پوسیده چندتکه گچ و خاک ریخت..برگشتم نگاه کردم هیچ کس حواسش نبود ..بهتر.
یک بار هم یه خال هندی با گل گذاشتم وسط پیشونیم..مادرم گفت خاک تو سرت شوهرت مرده؟

گفتم نه این یعنی شوهر دارم به هندی. گفت صبر کن نشونت بدم..مادرم خوب می‌زد..حرف نداش نشونه‌گیریش و فرار من هم از نشونه‌گیریش بهتر بود...با گل مار درست کردم..نانا گفت دست بزنم؟

برده بودمش حموم گفتم بذار بعدا..فردا...موهاش فر و بلند و خوشرنگه..ماشالا گفتم تو دلم و به پیچ و تاب موهاش نگاه کردم..چرا نمی‌ذارم موهام بلند شه؟

باشه می‌ذارم.

سال اومد پیشم گفت چی درست کردی...گفتم تو رو،مار. گفت گربه درست کن..خودت رو..
کمی در دل لوسی کردم برای خودم اما به رو خودم نیوردم. این‌طوری بی‌ظرفیت و جنبه به نظر می‌رسیدم.
نانا دور شد..سال رفت. من موندم و گل و ماری که تا نیشم نزده بود انداختمش توی آب بوته‌ی نارنجی که هیچ‌وقت قرار نبود بزرگ بشه. شروع کرد حل شدن..
دستام رو بو کردم و چشم بسته کشیده شدم سمت عطر خاک..چشمام باز بود دیگه با این وزن بخورم به در و دیواری هزارنفر برمی‌گردن نگام کنن که بگن مجبوری؟

این کارارو بیس سال پیش  باید تموم می‌کردی.

اما دلم نمیاد..چشمام نیمچه بازه..سال میاد بیرون..می‌خورم بش می‌گه هوب هوب...استاپ..چشم باز می‌کنم..از نوک دماغم که سمتش گرفتمش بالا، می‌کشدم...شلنگ رو می‌گیره رو دستم می‌گه بشور.

می‌شورم.

عوض شدن و چیزهایی شبیه این

خوزستان.
به شبکه خوزستان نگاه می‌کنم. ققنوس جنوب..یا همچین اسمی .در مورد پرستاران.
به شکاف عمیق و وحشتناکی که بین نسل‌های اخیر به وجود اومده فکر می‌کنم.پدرم می‌گفت که یخ می‌اورد که جنازه‌ها نگنده..این‌ها رو نسل فعلی و نسل‌های بعدی شاید تو فیلم ببینن. الان هم جنگ هست همه‌ جای دنیا اما چرا اخلاق جنگ خیلی تنزل پیدا کرده.
به این چیزا فکر می‌کنم.
به این‌که چرا بعضی‌ها هشت سال تمام توی شهر موندن. از فامیل‌های خودمون. ساعت به ساعت نزدیک شدن عراقیا رو حس می‌کردن و موندن. پدر من تا اواسط جنگ موند.و نرtت حتی امتیازی بگیره از این بابت برای خودش یا پسراش.
الان دارم یه این چیزا فکر می‌کنم. وقتی پدرم می‌گه خون مثل شیره‌ی خرما لرد بسته بود..وقتی زن‌ها روی  زن‌ها چیده می‎شدند...مردها روی مردها...بچه‌ها روی بچه‌ها.
اینا فیلم شوخی و چرت و پرت نیست.
این‌جا کشوریه که رکورددار بریدن بینی تو جهانه و اینا آدماشن.
شاید من اگه دور بودم از این چیزا و می‌شنیدم به نظرم افسانه می‌اومد و بزرگ‌نمایی.
الان کمی نگاه می‌کنم و عوض می‌کنم. همه چی عوض شده.

کتف پارویی

درد

تب

هذیان

امروز

دیشب

بی‌جان شناور بر تب روی خیسی عرق و درد..دور می‌روم و باز چشم باز می‌کنم: روی تختم اما خواب می‌بینم از جوی‌هایی کوتاه می‌پرم و موقع پریدن پاهایم کش می‌آید و بزرگ می‌شوند. خواب می‌بینم مدرسه می‌روم و دیر رسیده‌ام و می‌ترسم بروم توی دفتر بگویم دیر آمدم..گریه می‌کنم..برمی‌گردم خانه..مادرم می‌گوید تو ترسویی.
خواب می‌بینم کسی به من سنگ می‌زند.
خواب می‌بینم سال سینی داغ غذا را ریخته توی سینه‌ام.
خواب می‌بینم هیلی‌کوپتر بالای سرم است دارد من را نشان می‌رود.
خواب می‌بینم همه‌ی روز را.
شب را.
کمی وسط‌هایش بهتر می‌شوم..کمی فقط. قالب وبلاگ را عوض می‌کنم. جی‌میل را چک می‌کنم. چی نوشتم؟ چرا نوشتم؟ به کی نوشتم؟لعنت به من و دردهایم.
حذفش می‌کنم.
سیم‌کارت را گم کرده‌ام.چرا اصلا درش آورده بودم؟
نمی‌دانم. یادم نیست.
خواب می‌بینم قدم‌هایم کوتاه است اما کش می‌آید. روتختی آشغال شده. باید بیندازمش دور.
پروست پایین تخت نگاهم می‌کند.
ایوان کلیما.
برمی‌گردم روی بالش.نانا.
لباس‌هایش را کسی شسته؟ حمامش داده؟ باید کسی چک کند مشقش را. بوی رب زیاد سرخ شده می‌آید. رب زیاد.
کیسه‌ی آب گرم دارم.
بالا آورده‌ام روی ملافه..توی حیاط..حمام. معده‌ام خالی بود..و مسکن‌ها را..پس آدم‌های مریض واقعا نمی‌توانند بنشینند توی تخت.
می‌دانم رازقی‌ها را از ریشه خواهم درآورد.می‌دانم عطرشان عصبانی‌ام می‌کند. حالم را بد می‌کند.

گفتم دارم غرق می‌شوم گفت با کتف من پارو بزن.

پاسور

قلیون

عربده..

عشق ازلی خونه‌ی ف..

مشروب و استفراغ بعدش

بمیرید

قبلا تو باغچه می‌نشستم..

حالا باید بگم برادرم جلدِ جلدش کنه...حتی یه سوراخ نباشه توش به قول زن هاشم ب تاپ شلوارک هم بیم توش دیده نشم

هیچ خوش ندارم ذره‌ای دیده شم توسطشون



دیروز بن رو زدم

دوبار

خیلی حقش بود

شب اومد سر گذاش رو شونه‌ام..بوسیدمش..بوی جوجه تو موهاش.

با سال می‌ریم بیرون که چیزی بخرم..خیلی خسته‌ام..دس می‌ذاره رو پیشونیم..می‌گه داغی خیلی..این‌بار دیگه نمی‌گم داغم همیشه..می‌دونم تب دارم ..با بی‌حالی می‌گم زن هاشم خیلی چیزا می‌دونه....می‌گه و خیلی چیزا نمی‌دونه. بی‌حال‌تر از قبل می‌گم من خودم از زندگی کشیدم بیرون انگار...یا فقط این چیزا رو نمی‌دونم..
می‌گه ...نمی‌شنوم. چون چشمام رو می‌بندم و فکر می‌کنم باید خودم رو برای زندگی مجاب کنم وقتی نانا رو می‌بوسم کیف می‌کنم و لذت می‌برم وقتی با سالم هم ‌..اما پشت همه‌ی اینا یه هل دادنی هست که مثل یه باره توی یه کوله‌پشتی سنگین..می‌کشمش بالا با خودم..رن هاشم در جای خودشه..زن خونه‌داریه که در جایگاه واقعیشه...آنچه زندگیش ازش طلب می‌کنه رو به نحو احسن انجام می‌ده..علایق واقعیش دوروبرشن..من هم مثل خودشم..و زندگی قشنگم رو گذاشتم تو کوله‌پشتی و دنبال خودم می‌کشم..از همه چیزش با احسای از وطیفه لذت می‌برم..دل‌جویی می‌کنم از نانا..با سال خوش می‌گذرونم..کتاب و ...و سرانجام روبروی مغازه‌ای وقتی سال رفته نواربهداشتی بخره به این فکر می‌کنم که شیرین طراحی لباس بلد بود..ست کردنش خوب بود..تیپ زدنش هم..آرایشش هم..مارکا رو می‌شناخت..زیر دامن بلند نیم بوت دندونه‌دار می‌پوشید و..باید جایی دختر آدمی می‌بود که از هنر و استعدادش استفاده می‌کرد یا شکوفاش می‌کرد..
حالا گفته خوشحاله که مجبور شده این‌طوری بگرده..این‌‍طوری خیلی بیشتر خودشه و احساس امنیت می‌کنه.
می‌تونم بگم جوگیری...اولشه..می‌تونم بگم مجاب کردن خود..زر زر...اوه اوه..شعار..اما فکر می‌کنم دوس داشتنم کمه..یا بی‌انگیزه‌ام..یا خودخواهم...یا..
فقط نمی‌خوام به آدما در اطرافم ظلم کنم...وگرنه خود به خود اگه احساس گناه و عذاب وجدان و وظیفه نبود محبت کمی در خودم می‌بینم برای ..یعنی این‌که کم از سر محبت بلند می‌شم که ضررم نرسه به کسی...خوب نتیجه خوبه برای دیگران..کم نمی‌ذارم براشون..و خودم؟
به خودم محل نمی‌دم.من چیزی بزرگتر از زندگی واقعیم می‌خوا که نمی‌شه دسش اورد..می‌شه کمی براش تلاش کرد و بش نزدیک شد اما دیگران خیلی زودتر جایگاه واقعی من رو گرفتن چون استحقاقش رو داشتن و شرایط به نفعشون بوده و کینه‌ای هم ندارم از کسی...وقتی برمی‌گردیم به سال می‌گم نفس بکش..بوی نفسش رو می‌شنوم..دماغم رو می‌برم زیر دماغش..بوی نفس قدیمی‌اش..دکمه‌ی بالای پیرنش رو باز می‌کنم و پیشونی‌ام رو می‌ذارم زیر گردنش..می‌گم من رو ببوس. پیشونی‌ام رو می‌بوسه چندبار...با لبخند نیمچه راضی‌یی برمی‌گردم.
من این مرد رو دوس دارم. از اون‌چه باید دوسش داشته باشم کمتر...اما دارم..کم و زیاد مهم نیس..مهم اینه که بوی نفسش خوبه..عطر نفسش رو دوست دارم پسرونه و کم سنه..شبیه فرار از سختی‌ها و رسیدن به امنیته..شبیه‌اشه و شاید خودش نباشه..اما با حس همین شباهت لبخند میاد رو لبم..لبخندی کم‌رگ و رنگ پریده
دلم خواب می‌خواد.

کانالی داشت برنامه‌ای در مورد اعراب و اسرائیل نشون می‌داد..پدرسگ از زبون برادرم نمی‌افته..زن هاشم فقط حرف می‌زنه..عبدالناصر رو نشون می‌ده..سادات رو..قبلش..قبلِ قبلش...به رسمیت شناختن اسرائیل..رای‌های ممتنع..جوانی‌های شارون و بودنش در صحرای سیناییی که عین کف دس می‌شناخت..زن هاشم با نوک انگشت سوکم می‌ده:
خوب؟ کرمی کن دور قهوه‌ای..بعد شیشه بزن..آینه وسطش..
 می‌گم باش و به تلویزیون نگاه می‌کنم..عبدالناصر داره سخنرانی می‌کنه..این‌که عراق چقدر هزینه کرده بود اون موقع..مشکل عراق و سوریه از اون موقع شروع شد.
- یک سوم بالا برای بالش..پایین برای رختخوابا..کنجی رو بده رختخوابی کنن..
به تموم کمدای دیواری توی دنیا فحش می‌دم..تکون می‌خورم..رو به‌اش می‌شینم..گوشم همون‌جاس.
یهودیا روزی دارن برای آمرزش گناها..یوم الفصح شاید باشه اسمش..یومش که مطمنم با عربی یکیه..بس که این عبری و عربی واژه‌های مشترک زیاد دارن..همون روز رو مصریا برای جنگ انتخاب می‌کنن..
انگلیس رای ممتنع داده..
نمی‌دونم زن هاشم چی داره می‌گه.
برمی‌گردم به برادرم می‌گم می‌دونی چرا انگلیس رای ممتنع داد؟ چون خودش یهودیا رو از سراسر دنیا جمع کرد ریخت تو فلسطین بعد دید داره سلطه‌اش رو از دس می‌ده..بخش‌هایی از فلسطین رو دلش می‌خواس برای خودش نگه داره اما  حتی هتل بزرگی که اون‌جا داش رو منفجر کردن یهودیا و اسرائیل رو به آمریکا اورد کم‌کم ..
برادرم چیزی می‌گه که نمی‌شنوم چون زن هاشم آستینم رو می‌کشه و می‌گه چدن رو من استخونی گرفتم چون سبزش خیلی تیز بود..سبز سیدی..
انور سادات داره سخنرانی می‌کنه..لکنت داره کمی.
هاشم می‌گه این چی می‌گه...داره مصری صحبت می‌کنه..جایزه‌ی صلح نوبل رو بش دادن..هاشم می‌گه چرا این‌طوری حرف می‌زنه..می‌گم سادات لکنت داش کمی..هاشم می‌گه چی؟! سیدها دیگه کی‌ان؟
شنیده سیدها لکنت دارن...سال می‌گه سادات بابا..این یارو سبزه‌هه که داره حرف می‌زنه..اسمش انور هست و فامیلش سادات..هاشم چیزی نمی‌گه و سال می‌پرسه کی کشتش شهرزاد؟
- خالد اسلامبولی.
زن هاشم می‌گه اصلا مشکی خوب نیس..اصلا دلم می‌گیره..همه می‌گن مشکی..سیاه نمی‌شه..چیه اصلا قابلمه دوز ندارم مشکی. دوست رو می‌گه دوز...ادامه می‌ده انگار با ذغال سیاهش کردی..نه..قابلمه‌هات قشنگن..مبارکت باشه..تو نمی‌خری اما جنس خوب می‌خری.
می‌گم آره..منظورم این بود که قابل ندارن یا چیزی در این مایه..
بعد می‌گه آووووووو بابام هم همین‌طوره می‌شینه با احمد برادرم ..خیلی هم معلومات داره..هی پای من و تو..نِم چی..هی پای جنگ..هی پای این حرفا..که حق ما رو تو ایران خوردن..من که اصلا سردرنمیارم..علاقه هم ندارم..
تکیه کلامش علاقه و دوز داشتنه.
دوز دارم..دوز داری دوز داره..دوز دارن
دوز دارم حرف نزنه اما می‌زنه.
- راسی چادر خیلی بت میاد..بیشتر از عبا..چادر آستین‌دار بدوز...چیه عبا چاقت می‌کنه..مگه پیرزنی؟ چادر دکمه دار یا زیپ دار..زیرش حتی تاپ شلوارک می‌تونی بپوشی
اشاره‌ی گاه و بی‌گاه به تاپ شلوارک هم جزءعلایقشه البته.
- البته تو علاقه نداری به تاپ شلوارک دیدم ماکسی می‌پوشی...بیا ببرمت روستای شوریده..یه خیاط داره برات ماکسیات رو بی‌آستین بدوز..خو زیرشون ساق بپوش..اندامی بدوز..هی گشاد می‌پوشی..
-باش
- میای بریم طرف باغچه؟
گریه‌ام گرفته.
-باش
می‌ریم و غزاله و نانا میان..غزاله گوشی دستشه:
- خواهر ببین تو واتساپ چی خواهرام برام فرستادن..خوب شد این واتساپ رو داریم
نانا میوه می‌خوره فقط.
به زن هاشم می‌گم امروز نانا با گریه اومد..گفت مدرسه‌ام رو عوض کن آتنا سرش داد زده و الناز مسخره‌اش کرده..
دس به کمر می‌گه نه بابا! دیگه چی؟ غزاله خو هر روز داره با گریه میاد..بیاد مگه چی می‌شه...
اون نمی‌دونه مادری مثل من می‌دونه وقتی دختری مثل نانا بگه مدرسه‌ام رو عوض کن چقدر غصه‌ی بزرگی داره..و چقدر احتیاج به کمک و مراقبت و حمایت و ناز و نوازش..بی‌که لوسش کنی.
اون غزاله نیس کهب رونمش و بگم صد سال..خودت از خودت دفاع کن..چون من مادر غزاله نیستم..دختری به حساسیت نانا..به زودرنجی‌اش و حساسیت عجیبش در برابر دست انداخته شدن و فلان..
باید قوی بشه..باید حس کنه ..
چیزهایی رو که حس نکردم رو باید حس کنه.
بشون نگاه می‌کنم مطمئنم نانا هم از بازی لذت می‌بره اما نه اندازه‌ی غزاله. با کمی بی‌تفاوتی نشسته و چای الکی‌اش رو می‌خوره.
زن هاشم آب می‌گیره رو خاکا..آب می‌ده به گلدونا..به رازقیا و بوی منحوسشون می‌گه پیچک و بوی پیچک..کمی دس سمت دماغ می‌بره..برای انرژی او من خسته‌ام..دیشب پریشب امروز الان..پریروز مورد سیل ماهانه قرار گرفتم و به زور نشسته‌ام..می‌گه دخترت حرف نمی‌زنه. می‌گم من و باباش زیاد پرحرف نیستیم..خانوم هم گفت یمون ساکت و آرومه...خوش رفته به خانوم گفته خانوم من بابا و مامانم هم در موردم همین رو می‌گن..مشکلی ندارم فقط این‌طوری‌ام...
پرسید ددرسش چطوره..گفتم خوب...گفت البته هنوز معلوم نیست...تازه اول ساله. رگه‌های حسادت..عوض می‌کنم موضوع رو..آب می‌ده به خاک..دلم می‌خواد برم رو خاک بشینم...بعدا.
بعد مورچه‌ها می‌رن روش و باز میایم داخل و برنامه هنوز هست...
غزاله آب رو می‌ریزه و می‌ندازه گردن نانا...نانا بی‌دفاع نگام می‌کنه..مادرش می‌گه زشته آدم کاری کنه و بندازه گردن دیگران..دروغ چرا می‌گی...نانا می‌دونه می‌دونم اون نریخته..مطمئنه حالت صورت و نگاش.
می‌گه بریم پیش مردا. فکر نکنن کجا رفتیم.
مردا فکر نمی‌کنن کجا رفتیم. از خداشونه که نباشیم.... اما خودش نگرانه اینه که مردا ممکنه چی‌کار کنن وقتی ما نیستیم.
بعد بحث بنایی هست. همه چی می‌دونه...از شوهرش بهتر می‌دونه و مرد می‌گه معماره یعنی...سال می‌گه اتفاقا چیزهای خوبی می‌دونه خانومت و حس می‌کنم هاشم احساس کهتری کرد..این رو از طرز اریب نگاه کردنش متوجه می‌شم که می‌دزددش از سال..من دس زیر چونه زده‌ام و زن هاشم می‌گه نمی‌خوای برای بردارت زن بگیری. وقتی نوبت شیین بود دستش خالی بود...هیچ پسر خوبی نمی‌شناخت..همه مردا بد بودن..الخ...حالا می‌خواد دختری کسی به این بندازه..می‌گم نمی‌دونم..می‌گه پ تو چی می‌دونی آخه و می‌چلونتم..هاشم می‌گه هم رو خیلی دوس دارین؟!
زنش می‌گه صلوات بفرس.
وقتی چهارتایی سورا موتور می‌شن  و می‌رن دلم می‌سوزه براشون.

زن هاشم تا رسید برنج رو خودش پخت. گوجه‌ها رو کباب کرد و دستش سوخت. آب سرد ریختم رو دستش و پماد دادم..برنج رو کشید..ظرف‌های شام رو شست..گاز رو تمیز کرد..طرف باغچه رو شست..و دو تا سطل بستنی اورد.
با خودم فکر می‌کنم شیرین برای چی با این زن اون‌همه دشمن بود.زن پرحرف و وراجیه اما بد نیست.مشکل از منه و خستگی‌هام وگرنه پایه باشی برات دوست خیلی خوبیه.
حال خیلی خوب می‌دونم چرا زن‌هایی مثل زن هاشم می‌تونن موردهای خوبی برای رابطه باشن. این‌های زن‌هایی‌ان که واردن. خودشون رو نمی‌کشن کنار و به بقیه نگاه کنن و تو سرشون زندگی کنن. سر از اطرافشون درمیارن..تیرآهن..قیمت تیرآهن..کابینت..تخته‌های توی کابینت..کشوها..رنگ..مدل یخچال..جنس..فلان بهمان..مدت بنایی..برداشتن دیوار و نیفتادن سقف..
زن‌هایی هستند زنده و فعال در عرصه‌ی زندگی. برای خیلی از مردها عالی‌اند برای خیلی از زن‌ها دوست خوبی‌ان ..من؟
من آدم نیستم.
من خودم رو باید مجبور کنم به دوستی با کسی..به مراوده..به حرف به..هم‌صحبتی..ملال می‌گیردم..حوصله‌ام سرمی‌رود و به روی خودم نمی‌آورم تا خودش بغلم کند و بگوید عزیزم چشمات خسته و قرمزه..چقدرم داغی..تب داری؟
داغم از شدت فشاری که داره بم وارد میاد که وقت بگذره..حتی دارم گریه می‌کنم یواشکی توی دلم..من خودم آدم نیستم دیگران عادی‌اند.

سر شام بودیم که غزاله زد تو صورتش:
مامان امشب محرمه؟
مادرش گفت آره..چی شده مگه؟!
- هیچی آخه من و نانا داشتیم می‌رقصیدیم.
مادرش گفت اشکال نداره نمی‌دونستی خدا می‌بخشَت...به نانا نگاه کرد و گفت: اووووفی مردم از ترس..نانا نوشابه‌اش رو خورد و به من نگاه کرد.
حرفی نداشتم بزنم.

نعالات: دمپایی‌ها.


سال رو صدا می‌زنم بش می‌گم بیا...قبلش به خاطره‌ی کفتر خندیده بودیم. بم گف کفتر داری می‌خوای نشون بدی به ما...من خودم کفترباز شدم دیگه..گفتم نه جوون..کفترم کجا بود؟! من پرهای خودمم ریخته دیگه کفتربازی گذش رف..بعدشم تو کفتر بازی؟! تو از اینایی که داد می‌زنن جوجه به نعالات..نون خشک می‌گیرن جوجه می‌دن..یا دمپایی کهنه می‌گیرن جاش جوجه می‌دن..جوجه‌فروشی تو..به غرور ملیش برخورد..دلم سوخ براش..گفتم چرت گفتم بابا...کفتربازی چیه..تو عقابی..از اینا هس که سینه‎‌اشون خیلی پر داره... رو طعمه فرود میان می‌برنش سر مرتفع‌ترین قله دمار از روزگارش درمیارن..ما رو می‌کشونی با خودت اون بالا ریزریزمون می‌کنی...
- آخ مِن لسانچ..
- - عقابه نارگیله هستی اصلا..
عقابه نارگیله
این ساله نارگیله

- خو باشه جناب خان...بلند شو شام درست کن...شب خونه هاشم هستن..برادرت هم داره میاد..خواهرت هم داره می‌ره.
- شرمنده‌یوم دمبال پرونده‌یوم..از باشگاه بگیر..حالم مساعد نیس. نجابت می‌کنم که نشون نمی‌دم چقدر بدحالم.
-خو باشه..کباب یا جوجه؟
- جوجه به نعالات...می‌خندم.

می‌زنتم.


حِدیث داریم زن خوب زنیه که اگه رو شتر باشه و شوهرش صداش کرد برای دوستی، خودش رو باید پرت کنه...پرت ها..فکر کن..دیگه هتل و اینا؟! ..پ این مذهب و اینا رو برای چی گذاشتن؟ یه مبحث مفصله این آداب شوهرداری در اسلام...هی سرسری بگیریدش.
اصلا توصیه شده خودت رو با آویختن یه گردبند هم زیبا کن.
فقط همون یه گردبند حتی...حالا برید ست چرم صد تومنی بخرید و آمریکایی بشید و دور این میله‌ها بچرخید..داره بت می‌گه از رو شتر خودت رو پرت کن...تو دور میله بچرخ..بعد بگو چرا شوهرم تو نگاش یه جور مسخره کردنه...
خو داره با خودش می‌گه این زن چرا آروم نمی‌شینه..ناموسا بیا تمومش کن...می‌دونیم استریپ‌ نمی‌دونم چی کاره‌ای...بیا خِلاص‌مون کن مردیم..تف تو  رو اونی که اینایه یادت داد.
از کون گنده‌ات خجالت بکش.

بعد می‌گه بیاید بشون پول بدید برن هتل بگیرن!
دیگه چی؟!
یعنی حتما باید تو هتل ترتیب هم رو بدن؟ مگه ما کجا دس به محرم‌مون و احیانا نامحرم‌مون می‌رسوندیم؟ هتل ده ستاره؟! بخدا دم در تو تاریکی.
روم سیاه چی گفتم الان.
تو زن باش از کم‌ترین فرصت و تاریک‌ترین گوشه‌ی دنیا برای تناول طرف نخواهی گذش...دیگه این ناز کردنای جیغ جیغوئی و شلوغ بازیا و نه باید ملکه باشم و روی تخت بنفش مخملی اولین‌بار لنگام رو باز کنم به خودت و ملکه بودنت ربط داره..عشق باشه و خلوتی چند دقیقه‌ای و تاریکی و دوستمون هم باشه و اراده و نیروی خدادای و احساس و خلاقیت و اینا..تو ابرایی..رو ابرایی...خود ابرایی اصلا..
می‌شی دختر بیس و یه ساله‌ی اون سال که سال، بعدش سر پنج روز برگشت..قرار بود سه ماه بمونه..برگشت می‌گفت تو خوابگاه فکر می‌کردم اون دختره واقعا اون بلا رو سر من اورد؟!..باورم نمی‌شد چطور دستم رو کشید گف بیا یه کفتر دارم بالا پشت بوم می‌خوام نشونت بدم..
این مردا رو دیدید...این‎‌طور وقتا با انگشت شست سیبل‌شون رو، رو به پایین شونه می‌کنن..یه خنده‌ی خوب موفقیت‌آمیز وجدان پاک‌کن هم هس تو صورتشون..بنده الان جزئشونم.
به‌خدا من تو زندگی هر چقدرم نامرد بوده باشم حسابم با وجدانم و ناموسم در این زمینه پاک ِ پاکه.

یک موجوداتی هستند که زیرشون مارپیچ می‌رقصی. اسم‌شون هست کرمو.

الهجر مو عاده غریبه

لا و لا منکم عجیبه

عرفت من هاذه طبعکم

کل من

ایرده حلیبه

کل من و او حظه و نصیبه.