میدونین چطوری شدم؟ تصور اینکه بلند شم عدسپلو بپزم حتی اشکم رو درمیاره. تا این حد خستهام.شاید خیلی باید آروم و به مرور کارام رو بکنم. اما اونقدر آروم که وقتی مثلا آشپزخونه رو تمیز کردی میبینی اون گوشهی تمیز شدهی قبلی کثیف شده باز.
دلم آشپزی میخواد.
سال پیام داده سلام چوکولو...جواب ندادم پرسیده خوبی.
چی بگم.
مرسی ..تو خوبی؟
خسته بود صبح..خیلی خودش رو خسته میکنه..باید خوب بخوابه..
من میدونم حتما خدایی هست که به همه چی فکر کرده...گرچه نمیدونم چرا بعضیا باید گمنام و مظلوم زندگی کنن و بمیرن..شاید یه جای دلشون خوشبختن.
اصلا نمیدونم.
نانا رو میگم نره..تب داشت...عجیبه که سال بش میگف باید بری ..دست گذاشتم رو پیشونی اش ...تب داشت و داغ بود. چرا باید بره ؟خسته بود بچه دیشب تا دیروقت بیدار بود بعد حالا باید بره.
چه سختی ایی میده به خودش و بچه ها این مرد.
فقط گفتم برو بخواب.
با همون داغی و تب من رو بوسید و رفت خوابید.
جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی
تا آدم گاهی آنجا جان بدهد
مثلا آغـــوش تـــو
جان می دهد برای جان دادن...!
ناصر رعیت نواز
اگر یک نفر
هر آنچه که
از درونش برمی آید را بنویسد
بی شک از درون او
کسی رفته است
ایلهان برک / ترجمه :سیامک تقی زاده
میخواستم بیدار بمونم کارها رو بکنم..جز خوردن نون و گوجه سرخ شده و یه قرص بعدش کاری ازم برنیومد. میرم میخونم و میخوابم..یه تیکه از پروست خیلی نظرم رو جلب کرد فردا احتمالا بذارمش.ریزبینانه نوشته شده خیلی.
سُعاد هر چی کرد که نانا بمونه همراه ما بره مجلس زنونه نموند. رفت با سال و بن ...براش عجیبه. مجلس اولی دوست سعاد که لره و حوزهبرو دختر تپل و گردش رو بغل زده بود..دختر سیم برقی که آویزون بود رو کشید و دوشاخه کشیده شد از پریز و ..
من نشسته بودم یه گوشه..پیرزن بغل دستم گریه میکرد..سینهزنی محکم بود و ضربههای محکمش تو دلمرو خالی میکرد..نشسته بودم و چشمم به اون زنه افتاد..که بچه به بغل مستقیم رو سینههاش میزد انگار ممههاش رو تنبیه کنه.
بعد پسرش یه هو شروع کردپلیت حدا فاصل حسینیه و حیاط رو از جا درارودن..تکونش میداد..دمپاییهاش رو از تو پلاستیک دراورد..به پسرش گف امشب نمیدونم چت شده ممدطاها و زینبش رو هم گذاشت زمین و چادر حوزهویاش رو محکم کرد و زیپ چادرش رو که اون اعضای مورد تنبیه عظیم الجثه رو پشتشون قایم میکرد رو بست و رفت..
سعاد گفت گناه داره بچههاش خیلی اذیتش میکنن.
زنها قوی و عرقکرده و درشت از سینهزنی برگشتن..سعاد گفت بلند شو بریم خونه فَطومه..همین ملایهی عراقی بود که ما رو میکشید دنبال خودش هر جا میرفت.
من خیلی خسته بودم.
پیشونی و بغل گوشا و صورتش رو. داغِ داغ بود. گفتم تب داری؟! گفت نه من همیشه داغم ماما.
لبخند زدم و بوسیدمش..باز. زیااااد.
گفتم بیام مدرسه اینطوری ببوسمت دوستات چی میگن؟ گفت نمیدونه وقتی ششم بودن یه مامانی اومد پسرش رو جلوی بقیه بوسید بچهها عکسالعملی نشون ندادن الان ممکنه چیزی بگن.
یک هو سرد شد و زانوهایم و ساق پایم از این دانههای زمان سرد شدن زد. همینها که برجستهاند و اگر مویی کرکی روی تن باشد سیخ میایستد. حسی بهت میدهد شبیه چندش و اضطراب.
فهمیدم چهام است.قبل از اینکه بیاییم محضر از روبروی آینهی میز آرایشم داد زده بودم: سااااااااااااااااااااللللللللللللللللللل. گفته بود-بیکه بیاید ببیند چه میخواهم -: کروات نمیزنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــَم.
شوهر خواهر سال فیلم را زوم کرده بود رویم. فقط دوست داشتم انگشت
وسط را بلند کنم برایش. زورکی لبخند زدم. صدای زنش که بغل دستم نشسته بود من
را آورد توی فضا. میگفت فلانی-شوهرش- دارد میگوید:" خسته نباشید .. حتی بلند
نمیشوید تبریکی بگوییدو منتظر بود به حرف شوهرش بخندم. باز پیله کرده بود به من مرتیکه. چرا زنش جمعش
نمیکند؟ چیزی نگفتم..یعنی تلاشی مذبوحانه کردم و چیزی شبیه لبخند تحویل دادم. و
باز به پدر دخترهی عروس نگاه کردم. دختره کارهای است و همه چیز آرام و مرتب است و
اصلا کسی قاتی نکرد کله نکرد دعوا راه نینداخت و هارلم بازی درنیاورد.. توی خانه
برادر دختر از بوس و بغل خواهرش و برادر سال عکس گرفت و حس نکرد قرمساق است. پدر
دختره را وقتی به من معرفی کردند لبخندی گذرا زد و یک لحظه جستجوگرانه نگاهم کرد.
پدر شوهرم من را به عنوان عزیزترین عروسش به او معرفی کرد. مرده بودم از خجالت. عین
دختر دبیرستانیها به تته پته افتادم و نمیدانستم چه بگویم قلبم تند زد و گفتم:
بله بهاشان سلام کردم. دروغ. سلام نکرده بودم من بهاش.
پدر سال تا سرشانهی
پدر دختر میرسید.پدر دختر لحظهای توی چشمم نگاه کرد و زود نگاهش را دزدید و گفت
زنده باشی دخترم.
و رد شد. چطور مگر نگاهش میکردم که دزدید نگاهش را و رد شد؟
دلم میخواست گریه کنم. لابد خیلی ضایع کرده بودم.
برادر کوچکهی سال دوربین را
روی من نگاه داشت گفت چیزی بگو: شانه بالا انداختم: چی بگم؟ خوب مبارک باشه. همان
موقع شوهر خواهر بزرگهی سال دوید و دوربینش را با صدای مسلسلی که درمیآورد از سر
بانمکی مثلا، روی من گرفت. انگار اسلحه باشد هر دو دوربین. من نشسته روی صندلی و
هر دو دوربین بالای سرم. به هیچ کدام نگاه نمیکردم. نگاهم روی زانویم بود.
چرا
همه میخواستند از من فیلم بگیرند؟ هیچ کس دیگری توی این خراب شده نیست مگر؟ عروس
داماد را ول کردهاید به قول ممد چلّب کردهاید به من؟
ترون نهیبشان داد: عروس
دوماد اونجان ها...من و شهرزاد حرف خصوصی داریم...
یالا.
بعد باز بنای بدگویی
کردن از جاریهایم را گذاشت که توی اتاق کوچک گوشهی محضر داشتند بچه شیر میدادند
و یکیشان دختر دو سه ماههاش را گذاشته بود روی موکت کف اتاقک.
دختر خیلی کوچک
بود و انگار نگاه لوچی داشت. دلم نیامد نظر ترون را تایید کنم که لوچه. دلم خواست
ترون با صاعقهای از پیشم کنده شود برود زایشگاه بچهاش را دنیا آورد و اینقدر زر و زور نزند با من.
به خانهی پدر عروس
که رفتیم...
توی حیاط پدر سال گفت بابا خستهای؟ حتی دو دستم را گرفت. خواست
بغلم کند شاید. من وقتی غمگین میشوم قیافهام خیلی بچه یتیمی میشود لابد. حال به
هم زن. نگذاشتم بغلم کند. یعنی هم خجالت کشیدم هم ترسیدم گریه کنم و دیگر نخواهم
بیایم بیرون. به سال نگاه کردم که تنها مرد کروات نزده بود.
جز پسرهای تین إیجر
و چندتایی بدنساز اسپرت پوش بقیه رسمی بودند. سال تا کی فکر میکرد همرزم شهید
چمران است؟
عصبانی بودم. عروس خیلی قد بلند بود. خوش اندام و قد بلند. آنقدر که
وقتی خواستم باهاش روبوسی کنم روی نوک پنجهی پایم ایستادم و پدرشوهرم بعدا گفت:
الهی بابا...الهی..کوچولو دیدمت وقتی از نردبون میخواستی بالا بری و سعی کرد من را
بخنداند. برای اولین بار در عمرم به قد کسی حسودی نکردم.
یا به خانهی پدرش یا
مادرش...یا مبلها یا هر چهیاَش...نانا عاشق عروس شد. حتی همین را هم نادیده
گرفتم. خواهر عروس با اندام پرتر و همان قد توی لباس مشکی چسبانش میآمد و میرفت و
سال سرش را میانداخت پایین یا بند کفش نانا را هی باز میکرد که باز ببندد و آخرش
بغل گوشش گفتم نگاه کن جانم.حق داری.
آنقدر حسرتزده بودم که حس میکردم جودی ابوت روز اول دانشگاهم.
تمام دنیای واقعی...کتری رو آتش، ممد،سیبزمینی لای زغال، مورتون و موتورش، دلستر
و کوتلاس و بابام و ده تومانهایش که گم میشود و میخواهد مردم را با دست گذاشتن
روی قرآن قسم بدهد به کش نرفتنشان، مادرم و عشق بیمارگونهاش به آن دختر
سیمین...زیبا و شوهرش ایوب، مینا و ...شیرین و...شیخ و...همه عجیب و باورنکردنی به
نظر میرسیدند. انگار کسی دارد از زندگی آدمی که نمیشناسم صحنههایی برایم مجسم
میکند..
بعد نشستم توی ماشین. سال گفت این بود خانم ملکهی زیبایی که گفتند
فلانی-برادرش- پیدایش کرده؟ من که فقط یک دماغ دیدم. بعد دستش را گذاشت زیر چانهام
و صورتم را طرفش برگرداند: همه جا نگاهم به تو بود. نمیدونم چرا غمگین بودی اما
حرف نداشتی. توی دلم اوفففف کشیدم. به آسمان با ستارههای زیادش نگاه کردم.
باز
گفت گل خوشکلم...دساشو..دستانم را بوسید.
خوب بودم. اما غمگین بودم. نمیدانستم
دارم به این فکر میکنم که باید تا حالا بچهدار نمیشدم. یا فکر میکردم اگر آن
درس مسخره را ادامه میدادم یا فکر میکردم اگر...یا فکر میکردم
اگر پدر دختر پدر من بود...حالا شوهرم ظاهرا از سر عشق و باطنا برای دست کشیدن بر
سر حس محرومیتم دارد قربانم همه چیزم میرود حالا بس که دیدتَم چه با حس حرمانی
عمیق به چیزها و آدمهای آن چیزها نگاه میکنم لابد.
هر چه بود سراج که شروع کرد
خواندن من به بیابان تاریک بغل جاده نگاه کردم..به نظرم صورت ح جیمی در امتداد
شیشهی ماشین کشیده میشد ازش رو برگرداندم و مثل وقتهایی که خانهی پدرم بودم سرم
را گرفتم بالا تا به بهانهی نگاه کردن به ستارهها که اشکم نریزد پایین. موفق هم
نشدم. چون اشکها کم اما درشت سر خوردند سریع توی گردنم. اما خوشحالم سال ندید.
... برای درک اینکه پیرزنی چه اندازه زیبا بوده است باید خطوط چهرهاش را نه تنها تماشا که ترجمه کرد.
ص345
عجیب که کسی نیست ....
دلم میخواد سال رو بیدار کنم همه رو براش بگم ...و بگه ...
اما آرومم نمی کنه
دلم میخواد کسی به اش فحش بده تحقیرش کنه
آشغال
آشغال
و آشغال پسند...و مورد پسند آشغال پسندها
امشب قرار بود انگار کسی از چشم من بیفته.
دوبار
در دو موقعیت متفاوت و مختلف.
حال به هم زن بود ...تهوع آور.
نباید اینطور مبهم و بسته نوشت اما گاهی آدم مسخ و شوکه و صامت میشه. حتی قلم به اینها دچار میشه.
عید که اومده بودیم خوزستان ، یک روز اهواز بودیم ، هی به خودم می گفتم می بینمش ... حتی با دلخوشی برات هدیه خریده بودم . همسرم می گفت بابا تو که نشونی نداری ! می گفتم تو نمی فهمی ... دوستمه . عاشق سبک نوشتنشم . حالا حتی نمی دونستم اهواز زندگی می کنی یا نه ؟ اما خیلی جالب بود . برات ... گرفته بودم از همین شهری که مجبوری توش زندگی می کنم با سه تا کتاب . ندیدمت ... اون رو دادم به مسوولین نوروزی ورودی آبادان ! کتاب هات هنوز اینجاست و محفوظه ... خیلییییی مواظب خودت باش . به این فکر کن که یک نفر واقعا می میره واسه نوشته هات . شاید الان دستت رو مثل اون خانم های عرب که می شناختم بیاری جلو و تو هوا تکون بدی و بگی اوم ! هرگز نفهمیدم معنیش چیه . شاید فحش بود ! شاید ... نمی دونم ! هر چی ! اصلا انقدر ذوق کردم که نمی دونم چی بنویسم ...
ازت ممنونم...برای یه جواب مفصلتر و یه تشکر بهتر خستهام اما اثر نوشتهات خوب بود حیفم اومد تشکر رو بذارم بعدا بکنم ازت..بازم ممنون

سلام ز.
ممنون که برام نوشتی و حالم رو پرسیدی.
ایشالا خدا به تو هم شادی و آرامش بده و ..مرسی از محبتی که به من داری...
خواهر زیاد دارم اما از بوسهای خواهرانه و برادرانه به شدت استقبال میکنم همچنان.

داشتم فکر میکردم چرا نوشتم اصلا وقتی حسش نکرده بودم زیاد.. که صدای در اومد. اومده بود. گوشی رو سروندم رو زیر تخت مثلا ساعتهاس خوابم و اصلا برام مهم نیس اگه جواب نداده..اما ترسیدم بیاد و بم سر نزنه..پس داد زدم: سال تویی؟
گفت آره عزیزم..بعد اومد..مهر ورزید به من و کیسهی تو دستش رو دیدم..چهارتا آمپول توش بود:( بله. مال من..تقویتی. دوتا شیشه شربت برای نانا. خداحافطی اینا.
بعد داش میرف از رو تخت گفتم سال؟!..
- جونم؟..َ
- یاد گرفتم بگم سیرما..از این به بعد جای سَرما میگم سیرما..
- شنو؟!
-sirma
- سیرما شنو؟
- خو سیرما..نشنیدی تا حالا؟
- نه...خداحافظ چوکولو...
از تو اتاق خواب، از رو تخت دستام رو طرف در دراز میکنم و عین کارتونایی که ایران نشون میداد و درشون مامانا رو میبردن کار کنن و همونجا بمیرن، عین بچههای تنها مونده تو اون کارتونا که بعد هم شخصیت اصلی کارتون میشدن، دستام رو گرفتم طرف در و گفتم : سااااااااااال...نههههههههه...سااااااااال...
باید دنبال درشکه میدویدم و چندبار میافتادم اما حوصله نداشتم..برای اینکار خیلی سنگین و تنبل بودم و افتادنم دردسر داش..فقط دستام رو گرفتم رو به در و گفتم نروووووووو...
سال کفشش رو پاش میکرد و میگفت میام شهرزاد..مثل مادرایی که گریه میکنن و سعی میکنن اشکاشون رو قایم کنن بعد میایستن تو درشکه و به افق چشم میدوزن و میگن مواظب خودتون باشید...مقاوم باشید...من برمیگردم..قول میدم..منتظرم باشید...دوستتون دارم..بعد در افق محو میشن..
گریهام گرفت واقعنی الان
بهخدا.
بهخدا اشکام رو پاک کردم الان که بقیهاش رو بنویسم.
بعد رفت داد زدم اس ام اس آدم رو جواب بده سال...با صدایی که میرفت دور بشه گفت باشه چوکولو..
بعد من برگشتم سرجام...کمی بعد جواب اومد: سلام خوشملم.
این جوابی نبود که منتظر بودم.
این چیه حالا؟! خوشملم؟ ! تِف عله راس البزونه.
جیش دارمُ جیش دارم
انگاری آتیش دارم.
جای شعر خوندن در این رابطه بلند شو برو جیش کن..ترکیدی. چرا اینقدر نمیری آخه؟
من مراقب بدن تو بیدم شیرشَرزاد.
با نانا راه رفتیم. بستنی خوردیم..او به من گفت من خیلی بستنی سریع میخورم. اصلا سرش را که میگرداند آنور و برمیگردد نگاهم میکند میبیند من نصف بستنی را خوردهام..روی بابونهها نشسته بودیم و او برایم کمی بابونه چید..بعد ازش پرسیدم نانا تو میدونی هایدگر کیه؟ پرسید دایگر؟ گفتم آره. گفت نه. گفتم منم...ولی ع میدونه. گفت ع کیه..گفتم کسیه که میدونه هایدگر کیه نانا...اما مامانت نمیدونه کیه..مامانت تو فیسبوک ع خونده که ع هایدگر رو میشناسه و جزء علایقشه..نانا گفت شاید اگه خودشم بدونه دقیقا چطور تلفظ میشه بتونه کمکم کنه..ممکنه اسمشو تو کارتونا شنیده باشه اما دقت نکرده باشه... گفتم باشه بش میگم اما شک دارم کمکش کنه..براش بخشش کردم هاید گر..بستنیشو لیس زد و گفت آخه خیلی وقت هم هست که دیگه پیشدبستانی نرفته.