فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

می‌دونین چطوری شدم؟ تصور این‌که بلند شم عدس‌پلو بپزم حتی اشکم رو درمیاره. تا این حد خسته‌ام.شاید خیلی باید آروم و به مرور کارام رو بکنم. اما اون‌قدر آروم که وقتی مثلا آشپزخونه رو تمیز کردی می‌بینی اون گوشه‌ی تمیز شده‌ی قبلی کثیف شده باز.
دلم آشپزی می‌خواد.

سال پیام داده سلام چوکولو...جواب ندادم پرسیده خوبی.

چی بگم.
مرسی ..تو خوبی؟
خسته بود صبح..خیلی خودش رو خسته می‌کنه..باید خوب بخوابه..
 من می‌دونم حتما خدایی هست که به همه چی فکر کرده...گرچه نمی‌دونم چرا بعضیا باید گمنام و مظلوم زندگی کنن و بمیرن..شاید یه جای دلشون خوشبختن.
اصلا نمی‌دونم.

لباسا رو می‌ذارم تو لباسشویی.عدس رو گاز..لباسا رو از طناب جمع می‌کنم و نفس نفس می‌زنم. گرمه. انگار خرداد یا تیره نه مهر..پاهام به رعشه می‌افته..تا جمع می‌کنم وای خدا گویان میام تو..بن می‌گه ساعت سه ورزش دارن چی‌کار کنه؟ می‌گم نرو. پرسیده که بگم نرو.
در یخچال چرکِ چرک شده..توش که بازار شیطونه...همه چی توش پیدا می‌کنی..کمی فقط بگردی و ریز شی ایگوانایی چیزی قدم‌زنان ازش میاد بیرون. چطور تمیزش کنم؟ نمی‌دونم.
خیلی زود خسته می‌شم.می‌شینم رو تخت و به پره‌های پنکه نگاه می‌کنم.

زنِ فاضل بیدارم کرد. در رو باز کردم:
-خواب بودی؟
- آره..
دست می‌ذاره تو دستم: خوش خواب.
می‌خندم فکر کنم یا چیزی شبیه این. می‌گه فردا ظهر روضه ابالفرز داره برم کمکش. می‌گم باشه..می‌گه زودتر بیا..می‌گم خو باشه. می‌گه سفره هم داریم..می‌گم اوکی مای لاوو.
چیز خاصی ندارم بش فکر کنم. صورتم رو چک می‌کنم تو آینه. خوبه. شاداب‌تره پوستم و خوبه..راضی‌ام..بعد از این‌همه داغونی و مریضی  خیلی هم خوبم.
تو حموم می‌رم..تازه می‌فهمم این یکی دو هفته‌ای که رو به موت بودم چه خرابی‌هایی بار اومده..حموم تا سقف پر از لباس. یاد دیشب می‌افتم که سال خیلی تو فکر می‌پرسید نمی‌دونه چرا شورت و زیرپوش نداره..و شلوار خاکستری و سورمه‌ایی خونگیش هم گم شده. همه ذخیره شدن تو حموم عَیّ‌زَم.
سبد برمی‌دارم..شورتای لنگرنشان و شیرنشان..با شیرهای مقتدر و ماخوذ به حیاشون رو جدا می‌کنم...متنوع‌تر شدن...سبز تیره و زرشکی هم میون‌شون هست...قبلا خاکستری، کرم بودن همه‌اش...مدرنیته به شورت‌های سال نفوذ کرده...اونقدرام سنتی نیس دیگه بابا..دو سه‌تا مال بنه...همون مدل و رنگ در سایزی کوچک‌تر..
یاد باباش می‌افتم..چند وقت پیش خونه‌اشون بودم برادرای سال مثل سال اولد فشن نیستن که...حموم رفته بودن یا چی و شورتا رو طناب بود..پدره رد شد و مکث کرد رو طناب به من اشاره کرد که به اون الکلبه(الهام) بگم که وسایل زنونه‎اش رو(شورتاش رو) از رو طناب برداره..روشون پارچه بکشه...به شورته نگاه کردم و به پدر سال..قرمز بود و اسلیپ با کناره‌های مشکی..گفتم این لباس ِ فلانیه عمو..حموم بود لباساش رو شست و پهن کرد..پدر سال کمی نگاه کرد به لباس و به من گفت ببخشید بابا..مثلا وادارم کرده در مورد شورت برادر شوهرم باش حرف بزنم. یه همچین شعورهایی داره...بعد رفت تو و یه داد خفه‌ایی اومد و یه خنده‌ی بلند و یه والا به خدای بعدش.
حدس زدم پیشنهاد سفت و سختی داده باشه به پسرش در باب بریدن آن چیزی که پوشیدن لباس زیر این‌طوری نفی می‌کنه وجودش رو اگه مردی و داریش نباید این‌طوری بپوشی اگرم مرد نیستی و این‌طوری می‌پوشی پس ببرش ازت توقع مرد بودن نداشته باشیم..دیگه حالا بیای براش ثابت کنی مردم و این‌طوری می‌پوشم و مال خودمه و اصلا به تو چه که کار به موهای سر و صورت و اینای آدم هم داری..اینا تو کتش نمی‌ره..پدره سال دیگه..
بعدش سال برام تعریف کرد که برادرش داشته با دوستش گوشی به دس حرف می‌زده باباهه اومده گوشی رو برداشته تو گوشی گفته ببخشید بابا( به طرف اون ور خط)...قطع کرده و به پسرش گفته می‌گم اینا که رو طنابه مال خودتن یا چی...یارو پرسیده کدوم؟ گفته همین قرمز جذابا...گفته شورته..ها مال منه...پدره هم گفته ها گفتم یعنی شاید حموم زنونه شده باشه این‌جا اُ خودم خبر ندارم..این الان یعنی لباس مرده...پسون‌بند هم ببند باش ست کن.. تِف عَلهِ غیرتک..ابروات رو خو تمیز می‌کنی..کونت رو قلمبه کردی تو شلوارت.موقع بیرون رفتن یه ساعت روبرو آینه‌ایی...اینم لباساته..چطور بچه‌دار شدی تو..ها؟ زنت چیزی بت نمی‌گه...
برادره هم گفته حاجی کوتا بیا ...مال کی‌یی شما؟!...مِی مردی به این چیزاس...بعد چون روشنفکر هم هس کمی و مطالعه داشته می‌خواسته براش توضیح بده که اصولا مرد بودن و مردی و نرینه‌گی فرق می‌گنه با هم...حتی مرد بودن هم به معنایی که مدنظر پدر ساله که یعنی خشونت و تسلط داشتن روی زن و...اینا چیزی نیس که آدم بخواد بش افتخار کنه..وقتی انسان خوبی هستی می‌تونی کمی به خودت بنازی...وگرنه فحل‌تر از گربه‌های ولگرد تو خیابون خودشونن..ته‌اش چی‌ان؟ ولگرد و آشغال‌باز...
پد رسال لم داده و تسبیحشو دونه دونه رد کرده و گفته خو یعنی می‌گم اگه اذیتت می‌کنه لا پات بده همین گربه‌ها که می‌گی بخورنش.
صدای خنده‌ی بعدش هم طبعا مال سال بوده که به گوشم خورده.

احساسِ بیخودی دارم.

نانا رو می‌گم نره..تب داشت...عجیبه که سال بش می‌گف باید بری ..دست گذاشتم رو پیشونی اش ...تب داشت و داغ بود. چرا باید بره ؟خسته بود بچه دیشب تا دیروقت بیدار بود بعد حالا باید بره.

چه سختی ایی می‌ده به خودش و بچه ها این مرد.

فقط گفتم برو بخواب.

با همون داغی و تب من رو بوسید  و رفت خوابید.

سمانه برای عکسات...نوشته‌هات و آدرس‌های خوبی که برام می‌ذاری ممنون...:):*
خیلی باحالَن.

از جی‌میل..مرسی فرستنده.

جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی
تا آدم گاهی آنجا جان بدهد
مثلا آغـــوش تـــو
جان می دهد برای جان دادن...!

ناصر رعیت نواز


اگر یک نفر
هر آنچه که 
از درونش برمی آید را بنویسد

بی شک از درون او
کسی رفته است

ایلهان برک / ترجمه :سیامک تقی زاده

می‌خواستم بیدار بمونم کارها رو بکنم..جز خوردن نون و گوجه سرخ شده و یه قرص بعدش کاری ازم برنیومد. می‌رم می‌خونم و می‌خوابم..یه تیکه از پروست خیلی نظرم رو جلب کرد فردا احتمالا بذارمش.ریزبینانه نوشته شده خیلی.

فقط یه چیزی

یکی از زن‌های چادری که همسن و سال سعاد بود گف:
مو خو دیگه نی‌تروم..
سعاد گف منم نمی‌تونم..شب که سینه می‌زنم..می‌رم خونه داغونم
زن گفت ها..خسته‌یوم دیگه..خوت إی‌دونی حالوم اَ کی خِرابه.
تو ذهنم صدای معتادی می‌خونه: حالا چَن روزه حالوم خِرابه...دوای دردوم بنگ و شرابه.
به خودم تشر می‌زنم ترک اعتیاد کنه صداهه..شب هفتمه...صدا می‌گه حالا دو ثانیه‌اس که ترک کردم...حالا پاک پاکم.
بعد سعاد صدام می‌زنه و دمپایی از پلاستیک درمیارم که پامون کنیم..زن دیگه‌ای می‌گه یعنی صرتن اعیایز؟.سعاد می‌گه إی...زنه اولیه می‌گه اعیایز بهترمونن...زورشون بیشترمونه..مو خو تا اینایه بزرگ کردوم خون به جگر شدومه..سعاد می‌گه قدیمیا قوی بودن..ما  جنس الکی هستیم..دوتا میاریم و ...اسممون فقط زنه..
من پشت سرشونم.
فکر می‌کنم سال اگه بود و این رو می‌شنید می‌گفت : از جانب خودت حرف بزن فقط. یاد حرفای چند ساعت پیشش می‌افتم بم در این زمینه..پیش خودم یواشکی می‌خندم..لابد می‌گف  مدارک نفی این نظرت هم پیش خودم موجوده..تلنبار شده رو هم اصلا...پشت پارچه‌ی تیره می‌خندم..لب پایینم رو می‌گزم و فکر می‌کنم خوبه که نبینن آدم رو گاهی..مرض دامن زدن به برداشت آدما رو در مورد خودم دارم.
برمی‌گرده نگام می‌کنه: نه خواهر؟...تو که بی‌حالِ بی‌حال...نگا کن این هم مثل خودمونه..راه رفتنش آروم و شل...
می‌گم من؟ من خو جنازه...هیچ به درد چیزی نمی‌خورم دیگه....کارم تمومه.
زن اولیه می‌گه امشب شب خوبیه دعا ای‌کنوم سیت..می‌گم دستت درد نکنه...بعد سعاد به عربی می‌گه..نگا شهرزاد...مریض نشون نده خودت رو جلو شوهرت...فکر می‌کنه زن نیستی..می‌گم ها بله...خوب البته راست هم می‌گه. حرفش درسته..اما نه برای مردی مثل سال.
بعدشم شبنم جاری سعاد رو می‌بینیم و چطوری عینی گویان می‌بوستم..
رباب از همه‌اشون بهتره...از دور دست تکون داد برام..یه پسر داره صداش می‌زنن مجتَبه. یعنی مجتبی..بچه‌ی نازیه..زنه خیلی خوشکله اما شوهرش عاشق یه دختر زشت شده و همه کفشون بریده.. رباب قد بلند..اندام عالی..صورت زیبا..شوهره عاشق یه زن شوهردار شده ..زنه صورت و ریخت داغون..اما کرمو و لوند..قضیه هفت هشت سالی هست..سعاد برام تعریفش کرده که هر وقت اسم عشق میاد مرده آه می‌کشه..علنی آه می‌کشه..با حسرت..
.زنه رو دیدم..چیز خاصی نداره. چشماش شیطونه خیلی. همین.
چه می‌دونم..سعاد دوباره می‌گه شنیدی خیه؟..نگو مریضم..همیشه شاد باش..مرد خنده و رختخواب براش مهمه و غذا.
اینم درسته..
فقط یه چیزی: گور بابای مرد.
می‌گم اِی سعاد...من دیگه نه به درد چیزی می‌خورم نه به درد مرد و نه به درد زندگی...می‌گه نه نگوو... بعد از محرم بیا برو پیش حیات یه پاکسازی صورت کن از عمه‌ام یه لباسی تاپی شلوارکی چیزی بخر..روحیه‌ات عوض می‌شه.
می‌گم دستت درد نکنه.

هم‌پیمانی

سال اومد و از دست هاشم عصبی بود. گفت غلط کردم گفتم زن من از طایفه‌ی این صاحب حسینیه‌ی عباسیه‌اس...رفت بشون گفت این مرده دامادتونه ها...بعد اینا من رو نشوندن که شیخشون کیه..با کی اسم نوشتن..ریشه‌اشون چیه...من چه می‌دونم..چی بلدم...عربیشونَم برام سخته..بپرسن خودت اهل کدوم طایفه‌ایی و شیخت اسمش چیه نمی‌دونم...الکی یه چیزی پروندم که از خودت هم شنیدم گفتم بنی‌تمیم..
فکر کردم جهنمت...می‌خواستی یاد بگیری این‌همه مدت..بین آدمایی زندگی می‌کنی که این چیزا براشون مهمه خو یاد بگیرشون..یا آشنایی نده.
بعد گفتم بگو چه شکلی‌ان تا بت بگم ..گفت قد متوسط....چشما همه‌ سبز..موهاشون روشن..سرخ و سفیدو بعضیا پوست سوخته..اسم شیخ‌شون هم...
گفتم خو کافیه..خودشونن.
گفت گفتن زنت رو بیار با زن‌هامون آشنا شه...تو دامادمونی...ما دایی بچه‌هاتیم..حسنینیه مال خودته..و بیا بالا بشین و فلان...گفت عربی‌شون از بقیه بهتر بود..روحانی‌یی که اوردن هم سخنرانیش  از مدل سخنرانیِ....و موند.
گفتم الوائلی..گفت ها..
بعد گفت می‌خوای آشنا بشی؟ گفتم نمی‌دونم از بابام بپرسم بهتره..می‌دونم خلاف‌کار و غارت‌گر توشون زیاد هست اما خوبیایی هم دارن و اینا..نمی‌دونم برای مراوده چطورن...شاید سبک زندگی‌شون با من نخونه.
می‌ترسم خلوتم بریزه به هم..فعلا خیلی خسته‌ام برای این چیزا.
تو فکر بود...لابد یه بحث مفصل با بابام در این زمینه داره..مخصوصا که گفتن یه دوهزار نفری از منطقه‌ی بابام اینا باشون همپیمانن.
القصه که دلم می‌خواست برگردم بخوابم و از تمام این قصه‌های صدر اسلام دور بشم.

یوما یوما مِنِّچ

آمپولا رو زدم و غزاله گفت ...وای خاله ببینم..ترسیدم. فکر کردم مفم بیرونه. گفت دندونت خیلی سفیده..سفیدتر از همه دندونا. مادرش خندید..گفت بدبخ براش همی دندون مونده بندازش اُ راحت شو..یه صلوات بگو.
غزاله گفت صلوات عادی یا قرآنی؟!
 سعاد گفت* یوما یوما منّچ...یاهو یگدر علیچ..
بعد غزاله گفت خاله فردا شب دختِرته تنبیه کن..نِیارش بین زن‌ها..فردا شب سفره‌ی قاسم داریم..نِیاریشآ...بذارش بره با مرده..مردا چی دارن؟ سیبیلو اُ زشت و گریه‌..
جای آمپول رو مالیدم..واقعا غزاله بعد چطور زنی بشه؟!
خیلی جالبه برام.
* وای وای از دست تو..کی از پست بر میاد.

بعد از اون خونه زنّوبه(تحبیبیِ زینب) روضه داشتن من نرفتم..مستقیم رفتیم حسینیه..جا نبود وسط نشستیم..دارچین دادن..غزاله روم پهن بود..راحیلِ چادربَر رو دیدیم..و مادرش رو..زرنگ بود..سعاد گفت بده گوشی مادرت رو ببینم..داد گوشی رو و تا سعاد خواست یواشکی عکس لختی پختی خواهر شوهر و دخترش رو نشونم بده گفت نه مادِرَم راضی نیس...و گوشی رو گرفت.
خیلی خسته شدم..شب شهادت ابوالفضل بود و خیلی خیلی شلوغ..سردرد گرفتم..فارسی هم خوند ملایه عراقیه..خوب هم خوند..بعد برگشتیم و سعاد آمپولای روغنیمو زد. با لیدوکائین برام زد گفت اینا درد دارن. هر سه روز یه بار باید بزنم..از دم درشون که خیمه‌ی پذیراییه، قهوه و دارچین برام اوردن..شل‍ه‌زرد و هلیم داد بم که براشون میارن..گفت اون‌جا براتون نمیارن شما..
راس هم می‌گه..این‌جا مرده‌ان مردمش. کس‌خل...هیچ اعتقاد و ایمان و مرام و فرهنگی ندارن..هیچی به هیچ‌جا ربط‌شون نمی‌ده..مسئله دین نیستا...حتی از فرهنگ و هویت و قومیت خودشون فراری‎ان...یعنی بی‌اعتنان...نه شهری‌ان و اخلاق شهریا رو دارن ..که یعنی فضولی نکنن تو کار هم و نخوان سر از کار هم دربیارن و اینا...و نه روستائی‌ان و صاف سادگی روستائیا توشون هس... می‌خوابن..غذا نمی‌پزن..از باشگاه آت آشغال می‌گیرن می‌خورن...سریال ترکی می‌بینن..گوشی چند میلیونی دست می‌گیرن و سعی می‌کنن برن کرج خونه بخرن و بمونن همون‌جا که بعدش برن ترکیه و تایلند و نمی‌دونم کجا.
این وسط مسطا هم عمل کنن بدن‌ها و صورت‌شون رو....یکی‌اشون همین ع.
حالا که انتقالی گرفت و رفت تهران و کرج خونه خرید.. اینستاش پره از شرح گشت و گذار بدون شرحش..حتی بدون یه کلمه تایپ شده،...فقط تو برج میلاد و اینا عکس می‌گیره و می‌ذاره.خواهرش و مادرش و همکارش میان لایکش می‌کنن و بش می‌گن نازه.
کس‌مادرش تو همین شب هفتمی.
والا.

سعاد برقعش رو کشید رو صورتش. گفت برقع بت بدم؟ گفتم خفه می‌شم زیرش..گفت بیا خودم برات می‌بندمش نازکه. برام بستش..فکر کردم تو این تاریکی و با این خستگی و صورت بی‌حال کی می‌خواد نگام کنه حالا..اما حوصله نداشتم بحث کنم..برقع رو بسته که حریر بود اما تیره...زن‌ها این‌جوری بودن همه تقریبا..
خونه فطومه همون برنامه‌ی خونه‌ی قبلی بود. فقط یه دختره‌ی چشم سبز دیدم که سرخ و سفید و قشنگ بود..هفده هیجده ساله..گفتم برای دلستر بگیریمش شاید..از سعاد پرسیدم این‌کیه..گفت دختر فلانیه..هم‌طایفه‌ی بابام اینا.
خوبه اینم.
دختره شبیه عموزاده‌های بابام بود..گناه داره دلستر..بذار یه زن قشنگ بگیره..زهر کون سیاه قبلی از ذهنش بیاد بیرون..اما وقتی یاد این افتادم که هر چی می‌گم و هر کاری می‌کنم یه إنِّ یی در میارن توش بالاخره..بی‌خیال شدم.
بذار بقیه‌ی خواهراش از دانش‌آموزشون برای زن انتخاب کنن...گرچه دختره عین چی قشنگ بود و روسری ساتن مشکی و عبای براقش جلوه‌ای بش داده بود که دلم می‌خواست نصیب دلستر بشه.
همین کرمی که برای زیبا خریدم از بندر...می‌گفت نه زیادی سفیده و بخشیدتش به کسی.
نشد چیزی بخرم..چیزی بگم..پیشنهادی بدم و بگن آره خوبه..حتما ای‌طلعَن بی لُلِه.
تکه آخرش مهم نیس. مثلا یه دردی توش پیدا کنن و اینا.

گناه داش زنه


سُعاد هر چی کرد که نانا بمونه همراه ما بره مجلس زنونه نموند. رفت با سال و بن ...براش عجیبه. مجلس اولی دوست سعاد که لره و حوزه‌برو دختر تپل و گردش رو بغل زده بود..دختر سیم برقی که آویزون بود رو کشید و دوشاخه کشیده شد از پریز و ..
من نشسته بودم یه گوشه..پیرزن بغل دستم گریه می‌کرد..سینه‌زنی محکم بود و ضربه‌های محکمش تو دلمرو خالی می‌کرد..نشسته بودم و چشمم به اون زنه افتاد..که بچه به بغل مستقیم رو سینه‌هاش می‌زد انگار ممه‌هاش رو تنبیه کنه.
بعد پسرش یه هو شروع کردپلیت حدا فاصل حسینیه و حیاط رو از جا درارودن..تکونش می‌داد..دمپایی‌هاش رو از تو پلاستیک دراورد..به پسرش گف امشب نمی‌دونم چت شده ممدطاها و زینبش رو هم گذاشت زمین و چادر حوزه‌وی‌اش رو محکم کرد و زیپ چادرش رو که اون اعضای مورد تنبیه عظیم الجثه رو پشتشون قایم می‌کرد رو بست و رفت..
سعاد گفت گناه داره بچه‌هاش خیلی اذیتش می‌کنن.
زن‌ها قوی و عرق‌کرده و درشت از سینه‌زنی برگشتن..سعاد گفت بلند شو بریم خونه فَطومه..همین ملایه‌ی عراقی بود که ما رو می‌کشید دنبال خودش هر جا می‌رفت.
من خیلی خسته بودم.

نانا با سال و بن رفت و من موندم و سُعاد و غزاله و بهار. غزاله روسری و چادر سرش بود..مادرش گفت یکی دیگه هم از این چادرا داشتیم عمه‌اش اومد بردش..غزاله چشاش رو باز کرد دس گذاش رو دهنش و همون‌طوری موند. این یعنی شوکه شده که مامانش اون یکی چادر رو داده راحیل دختر عمه‌اش.
- مامان دادیش؟ چادرمو دادی؟
مادرش خندید. عمه اومد برای راحیل بردش چه اشکالی داره.دختر عمه‌اته مامان.
رو به پرچم بزرگ رو دیوار مشت کرده دستش رو سینه‌اش: یا خدا..یا امام ..از دس راحیل راحتم کن.

شایدم پیر

دیشب سول بغل باباش بود..بش گفتم بیا دستاش رو طرفم می‌گرفت می‌اومد بغلم..باباش دوست نداشت بدتش. خودش نق و نوق کرد اومد. برش داشتم دور باغچه‌ی درب و داغون بابام راه رفتم..چیز خاصی نداشت. یه زیتون داشت که بلند شده و تا حالا ندیدم حتی گل یا جوونه بده.چیزای دیگه هم. بیشتر گربه توش روییده. دور موردها و سدر راه رفتم و برگ کندم از درخت و بش گفتم بَهههه چقدر بوی خوبی..با دقت نگام می‌کرد..خودش برگ رو کند و خورد.
بردم ماه را نشونش دادم گفتم حبیب...هاذه حبیب..به دهنم نگاه می‌کرد. برای ماه بوس فرستادم اونم بای بای کرد برای ماه.بوی خیلی خوبی می‌ده. تُخسه . می‌افته آخ نمی‌گه. اشکش درنمیاد.
گربه‌ها رو نشون دادم..یه مورچه. مورچه رو می‌خواس برداره..از اون درشتا. گذاشتمش زمین برش داشت. کسی دوروبرم نبود..پدر مادرش می‌دیدن زمین می‌ذارم بچه رو و بدتر مورچه دستش می‌دم می‌کشت من رو و خودشون رو..مورچه رو برداشت..تا له‌اش نکرده بود زورکی از لای انگشتاش کشیدمش بیرون..بوی تمیزی و نویی می‌داد.
بعد باباش اومد بم گفت شما بلدید با بچه حرف بزنید مامانِ بن.  ..ببینید چطور سول به دهنتون نگاه می‌کنه چی می‌گید..امشب بیاید خونه‌امون بخوابید، باشه؟ گفتم اگه موندم باشه. می‌دونستم نمی‌مونم.
گفت بمونید دیگه حالا بچه‌ها یه روز مدرسه نرن..گفتم انشالا و از این حرفای این‌طوری و سول نمی‌رفت بغل باباش.گفت مینا حوصله نداره. گفتم خوب شاغله..خسته می‎شه..دوست ندارم پشت سر مینا پیشم حرف بزنه.
گفت خسته می‌شه زود. منم خسته می‌شدم زود. بعضی وقت‌ها هم خسته می‎شدم زود. یاد بچگی‌یای نانا افتادم که خیلی باش حرف می‌زدم..دنیایی داشتم باش. حرف می‌زدم و فیلم می‌گرفتم ازش.
یاد بارونای شدیدی افتادم که می‌زد بن سالای اول دبستان بود با نانا کاپشن می‌پوشیدن و می‌ایستادیم تو کوچه زیر بارون و رعد و برق..تو اوج رگبار بپر بپر می‌کردیم سه‌نفری...می‌چسبیدیم به هم و می‌پریدیم....بعد مامان فرشاد می‌دیدمون ..
کم هم مریض می‌شدن از این چیزا. بیشتر از کسی می‌گرفتن سرما یا تب رو....مامان فرشاد می‌گفت الان برق می‌زنه تو سرتون..انگار با دیوار باشه. سر همین حتی بام قهر کرد و سرسنگین  شد که گوش به حرفاش نمی‌دادم.

می‌دونستم دلم برای بچه داشتن تنگ شده..اما دلتنگی برای چیزی همیشه به این معنی نیست که واقعا بخوایش. یعنی می‌خوایش و می‌دونی که نباید بخوایش. بعضی وقتا انگار واقعا خسته و دیری.
شایدم پیری.

یادمه ممد تو هوا ادای قلقلک درمی‌اورد..می‌مالوندم خودم رو از خنده رو زمین.

بچه‌ی خوش‌خنده و خوشی بودم من:)

گربه‌اشون بوسی یه خورده پیر شده. هر شب رو دیوارمونه. آروم میو میو می‌کنه. میوهاش شبیه سرماخوردگیه. وقتی یاد گربه‌ی پیر تعقیب گوسفند وحشی موراکامی می‌افتم حالم بد می‌شه.
شاید به نظر موراکامی اون‌طوری از پیری یه گربه نوشتن بانمک و مزه‌اس. به نظر من نیست. بن هر شب حواسش هست بش.
اون‌جای بوسی، بوسی رو کشته. نه نازایی داره و نه بلده جلوگیری کنه..در عرض این سه سال اخیر صدتایی بچه اورده. می‌ره می‌ره و با شکم پر برمی‌گرده. همه جوره داره..از سفید سفید تا سیاه..تا قهوه‌ای ..خاکستری..چندرنگه..بن براش غذا می‌ذاره رو دیوار.می‌شنوم باش آروم حرف می‌زنه.
چند روز پیش بم گفت می‌تونم کافکا در کرانه رو بخونم؟ گفته بودم نه. حس کرده بودم جو سردی و انزوا و تاریکی توش شاید مناسب حال بن نباشه. شاید یه جورایی حالش رو بگیره.
امشب به نظرم رسید بدم بخونه.
البته مرددم. باید در موردش با سال حرف بزنم..نمی‌دونم ر خوندتش یا نخونده. شاید بشه از اونم پرسید.شایدم حساسیت به خرج می‌دم دارم. فقط کتاب رو بدم بخونه. اونقدارم بچه‌ی بی‌بنیه و هویتی نیست که چیزی به این زودی و زیادی بپاشونتش از هم.

قانونای مسخره و..

دیشب داشتیم برمی‌گشیتم خونه و مقواش رو یادش رف. زنگ زدن گفتن مقوای بن جا مونده دیگه خیلی دور شده بودیم برای برگشتن..بُغ کرد. قرار بود من براش بنویسم روش ادبی و فلان. به نظرش من خوش‌خطم مثلا.
سال گفت فردا خودم یکی برات میارم مدرسه.. با دوستات درستش کنید..به‌هرحال حالا هم دیره و برسیم خونه اون‌قدر خسته‌اییم که نمی‌تونیم کاری بکنیم.
به بیرون نگاه می‌کرد. گفت به کی بدم؟موسوی که خودش رو بکشه می‌تونه بخونه و بنویسه یا زَلکی که دوتا گوشه اُ شیشتا انگشت؟
حرف زدنش رو.
برگشتم لاله‌ی گوشش رو کشیدم. با دلخوری دور کرد دستم و گفت قانونای مسخره توی مدرسه‌های مسخره با آدمای مسخره. می‌دن مادراشون می‌کشن و می‌نویسن و از تو اینترنت کپی می‌کنن بعد می‌گن تحقیق.
خودش بود..پسرِ بابا.

روز نابودی

پشت سیستم بود. رفتم بوسیدمش. یه صدایی دراورد شبیهِ: بوووووو. وقتی بخواد بگه از چیزی راضی نیست. مثل هوُ کردن خودمون. احتمالا این خارجیشه و من ندونم.

پیشونی و بغل گوشا و صورتش رو. داغِ داغ بود. گفتم تب داری؟! گفت نه من همیشه داغم ماما.

لبخند زدم و بوسیدمش..باز. زیااااد.
گفتم بیام مدرسه این‌طوری ببوسمت دوستات چی می‌گن؟ گفت نمی‌دونه وقتی ششم بودن یه مامانی اومد پسرش رو جلوی بقیه بوسید بچه‌ها عکس‌العملی نشون ندادن الان ممکنه چیزی بگن.

گفتم بیام ببوسمت؟ گفت اون روز روز نابودیشه.


قبلا می‌بردم موهاش رو کوتاه کنم آرایشگر می‌گفت تخمه ژاپنی خوردی عمو چشمات ژاپنی شده؟سرش رو بلند می‌کرد و برمی‌گشت نگام می‌کرد فقط.

یک پسر هشتمی هست بن اینا دورشن. خیلی دچاز فعل و انفعالات بلوغه..امروز دیدم بن فیلترشکن داره رو گوشیش. چک کردم رفته تو سایت دبلیو دبلیو ای عکس مربی‌های زن رو دید می‌زنه..خیلی کولی بازی دراوردم و گریه و من دیگه کاری بت ندارم چقدر چکت کنم و هر کسی مسئول کارای خودشه و اصلا به من چه...هر کاری می‌کنی بکن و ..گریه با صدای  بلند و پرت کردن خود روی تخت و از این قضایا.
اونم به همه‌ی اینا نگاه کرد و رفت رو صندلی تو باغچه نشست. منم دماغم رو بالا می‌کشیدم و اشکام رو پاک می‌کردم و نگاش می‌کردم از پشت شیشه...نمی‌دید من رو..فقط به جلو نگاه می‌کرد..بعد بلند شد با گربه‌ها حرف زد انگار..دست کشید رو سرشون..بعد من انگار خودم اون گربه‌هه باشم بدتر گریه کردم.. تا برگشت نه من نگاش می‌کنم نه اون...بدتر چون یه دسی بش زدم و از زیر زبونش کشیدم چی سرچ کرده دلم براش می‌سوخ که این‌قدر ساده‌اس و دل‌پاک که زود همه چی رو گف. مثل اون موقع‌های خودمه. بی‌شله پیله..نمی‌ذارن بمونیم خوب..می‌دونم این‌همه سادگی و صاف و دل‌پاک بودنش چقدر در معرض سوءاستفاده قرارش می‌ده..نه فقط تو این وادی کلا. می‌گم..اصلا نمی‌خوام پسرم خوب باشه من. می‌گه دکتر شدم یه روز رو می‌ذارم مجانی مداوا می‌کنم مردم رو...روز شهادت و وفات ائمه و فلان رو هم ...
نمی‌خوام پسرم خوب و انسان باشه..می‌خوام بد باشه..اما نه برای من.
اصلا نمی‌دونم چی می‌خوام..
همه‌اش از ترسمه براش.
نمی‌دونستم به کی بگم..کی با پسرا در ارتباطه دوروبرم؟ به سال گفتم سال بش گفته نماز بخون..همه‌اش گیره به این.
باید ببرمش ورزش. خسته‌اش کنه بخوابه. شنا مثلا. به دردش می‌خوره. نباید بی‌کار باشه. زبان و قلمچی هم می‌برمش.

کثافاتا هشتمیا.
کوچولوی مو سیاه چشم ژاپنی سبزه‌ی خوب من.

می‌رم کمی اسپانج‌باب می‌بینم بعد میام یه پست خیلی معمولی و کوتاه که شبیه خاله‌زنکی و املیه می‌نویسم.
تا بعد.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391 ساعت 2:27 شماره پشت:121


یک هو سرد شد و زانوهایم و ساق پایم از این دانه‌های زمان سرد شدن زد. همین‌ها که برجسته‌اند و اگر مویی کرکی روی تن باشد سیخ می‌ایستد. حسی بهت می‌دهد شبیه چندش و اضطراب.

فهمیدم چه‌ام است.
باز با واقعیت رودررو شده‌ام. واقعیت که بودن و چه شدنم.
چه شدنم بد نیست. حداقل باهاش راحتم. اما که بودنم است که پوست می‌کند ازم. بی‌ظرفیتم من. نمی‌توانم. حتی اگر صد سالم شود نمی‌توانم.
رفتیم خانه‌ی پدر زنِ برادر سال که سر شب محضری عقد کردند. تو که رفتم و پدر دختر را دیدم وا رفتم. کت و شلوار روشن. بین آبی کم‌رنگ و خاکستری و پیراهنی آبی و سفید و کرواتی سرمه‌ای. تمیز. تمیز و تمیز. خوش قیافه قد بلند و ... مرد ِ پدر.
این‌ها ظاهرش بود. عربی‌اش تمیز. فارسی‌اش و انگلیسی شیک بی‌ادعایش. همه چیز خوب پیش رفت...پدر دختر را بوسید. دختر سر گذاشت رو شانه‌ی پدر بین برادر سال و پدرش عکس گرفت من رویم را برگرداندم و حس کردم دندان‌هایم آن‌قدر دارد به هم فشرده می‌شود که فک پایینم بی‌حس شده.

قبل از این‌که بیاییم محضر از روبروی آینه‌ی میز آرایشم داد زده بودم: سااااااااااااااااااااللللللللللللللللللل. گفته بود-بی‌که بیاید ببیند چه می‌خواهم -: کروات نمی‌زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــَم.

شوهر خواهر سال فیلم را زوم کرده بود رویم. فقط دوست داشتم انگشت وسط را بلند کنم برایش. زورکی لبخند زدم. صدای زنش که بغل دستم نشسته بود من را آورد توی فضا. می‌گفت فلانی-شوهرش- دارد می‌گوید:" خسته نباشید .. حتی بلند نمی‌شوید تبریکی بگوییدو منتظر بود به حرف شوهرش بخندم. باز پیله کرده بود به من مرتیکه. چرا زنش جمعش نمی‌کند؟ چیزی نگفتم..یعنی تلاشی مذبوحانه کردم و چیزی شبیه لبخند تحویل دادم. و باز به پدر دختره‌ی عروس نگاه کردم. دختره کاره‌ای است و همه چیز آرام و مرتب است و اصلا کسی قاتی نکرد کله نکرد دعوا راه نینداخت و هارلم بازی درنیاورد.. توی خانه برادر دختر از بوس و بغل خواهرش و برادر سال عکس گرفت و حس نکرد قرمساق است. پدر دختره را وقتی به من معرفی کردند لبخندی گذرا زد و یک لحظه جستجوگرانه نگاهم کرد. پدر شوهرم من را به عنوان عزیزترین عروسش به او معرفی کرد. مرده بودم از خجالت. عین دختر دبیرستانی‌ها به تته پته افتادم و نمی‌دانستم چه بگویم قلبم تند زد و گفتم: بله به‌اشان سلام کردم. دروغ. سلام نکرده بودم من به‌اش.
پدر سال تا سرشانه‌ی پدر دختر می‌رسید.پدر دختر لحظه‌ای توی چشمم نگاه کرد و زود نگاهش را دزدید و گفت زنده باشی دخترم.
و رد شد. چطور مگر نگاهش می‌کردم که دزدید نگاهش را و رد شد؟ دلم می‌خواست گریه کنم. لابد خیلی ضایع کرده بودم.
برادر کوچکه‌ی سال دوربین را روی من نگاه داشت گفت چیزی بگو: شانه بالا انداختم: چی بگم؟ خوب مبارک باشه. همان موقع شوهر خواهر بزرگه‌ی سال دوید و دوربینش را با صدای مسلسلی که درمی‌آورد از سر بانمکی مثلا، روی من گرفت. انگار اسلحه باشد هر دو دوربین. من نشسته روی صندلی و هر دو دوربین بالای سرم. به هیچ کدام نگاه نمی‌کردم. نگاهم روی زانویم بود.
چرا همه می‌خواستند از من فیلم بگیرند؟ هیچ کس دیگری توی این خراب شده نیست مگر؟ عروس داماد را ول کرده‌اید به قول ممد چلّب کرده‌اید به من؟
ترون نهیبشان داد: عروس دوماد اونجان ها...من و شهرزاد حرف خصوصی داریم...
یالا.
بعد باز بنای بدگویی کردن از جاری‌هایم را گذاشت که توی اتاق کوچک گوشه‌ی محضر داشتند بچه شیر می‌دادند و یکی‌شان دختر دو سه ماهه‌اش را گذاشته بود روی موکت کف اتاقک.
دختر خیلی کوچک بود و انگار نگاه لوچی داشت. دلم نیامد نظر ترون را تایید کنم که لوچه. دلم خواست ترون با صاعقه‌ای از پیشم کنده شود برود زایشگاه بچه‌اش را دنیا آورد و این‌قدر زر و زور نزند با من.
به خانه‌ی پدر عروس که رفتیم...
توی حیاط پدر سال گفت بابا خسته‌ای؟ حتی دو دستم را گرفت. خواست بغلم کند شاید. من وقتی غمگین می‌شوم قیافه‌ام خیلی بچه یتیمی می‌شود لابد. حال به هم زن. نگذاشتم بغلم کند. یعنی هم خجالت کشیدم هم ترسیدم گریه کنم و دیگر نخواهم بیایم بیرون. به سال نگاه کردم که تنها مرد کروات نزده بود.
جز پسرهای تین إیجر و چندتایی بدنساز اسپرت پوش بقیه رسمی بودند. سال تا کی فکر می‌کرد هم‌رزم شهید چمران است؟
عصبانی بودم. عروس خیلی قد بلند بود. خوش اندام و قد بلند. آن‌قدر که وقتی خواستم باهاش روبوسی کنم روی نوک پنجه‌ی پایم ایستادم و پدرشوهرم بعدا گفت: الهی بابا...الهی..کوچولو دیدمت وقتی از نردبون می‌خواستی بالا بری و سعی کرد من را بخنداند. برای اولین بار در عمرم به قد کسی حسودی نکردم.
یا به خانه‌ی پدرش یا مادرش...یا مبل‌ها یا هر چه‌ی‌اَش...نانا عاشق عروس شد. حتی همین را هم نادیده گرفتم. خواهر عروس با اندام پرتر و همان قد توی لباس مشکی چسبانش می‌آمد و می‌رفت و سال سرش را می‌انداخت پایین یا بند کفش نانا را هی باز می‌کرد که باز ببندد و آخرش بغل گوشش گفتم نگاه کن جانم.حق داری.

آن‌قدر حسرت‌زده بودم که حس می‌کردم جودی ابوت روز اول دانشگاهم. تمام دنیای واقعی...کتری رو آتش، ممد،سیب‌زمینی لای زغال، مورتون و موتورش، دلستر و کوتلاس و بابام و ده تومان‌هایش که گم می‌شود و می‌خواهد مردم را با دست گذاشتن روی قرآن قسم بدهد به کش نرفتن‌شان، مادرم و عشق بیمارگونه‌اش به آن دختر سیمین...زیبا و شوهرش ایوب، مینا و ...شیرین و...شیخ و...همه عجیب و باورنکردنی به نظر می‌رسیدند. انگار کسی دارد از زندگی آدمی که نمی‌شناسم صحنه‌هایی برایم مجسم می‌کند..
بعد نشستم توی ماشین. سال گفت این بود خانم ملکه‌ی زیبایی که گفتند فلانی-برادرش- پیدایش کرده؟ من که فقط یک دماغ دیدم. بعد دستش را گذاشت زیر چانه‌ام و صورتم را طرفش برگرداند: همه جا نگاهم به تو بود. نمی‌دونم چرا غمگین بودی اما حرف نداشتی. توی دلم اوفففف کشیدم. به آسمان با ستاره‌های زیادش نگاه کردم.
باز گفت گل خوشکلم...دساشو..دستانم را بوسید.
خوب بودم. اما غمگین بودم. نمی‌دانستم دارم به این فکر می‌کنم که باید تا حالا بچه‌دار نمی‌شدم. یا فکر می‌کردم اگر آن درس مسخره را ادامه می‌دادم یا فکر می‌کردم اگر...یا فکر می‌کردم

اگر پدر دختر پدر من بود...حالا شوهرم ظاهرا از سر عشق و باطنا برای دست کشیدن بر سر حس محرومیتم دارد قربانم همه چیزم می‌رود حالا بس که دیدتَم چه با حس حرمانی عمیق به چیزها و آدم‌های آن چیزها نگاه می‌کنم لابد.
هر چه بود سراج که شروع کرد خواندن من به بیابان تاریک بغل جاده نگاه کردم..به نظرم صورت ح جیمی در امتداد شیشه‌ی ماشین کشیده می‌شد ازش رو برگرداندم و مثل وقت‌هایی که خانه‌ی پدرم بودم سرم را گرفتم بالا تا به بهانه‌ی نگاه کردن به ستاره‌ها که اشکم نریزد پایین. موفق هم نشدم. چون اشک‌ها کم اما درشت سر خوردند سریع توی گردنم. اما خوشحالم سال ندید.


 ... برای درک این‌که پیرزنی چه اندازه زیبا بوده است باید خطوط چهره‌اش را نه تنها تماشا که ترجمه کرد.

ص345

عادت

تسلیم که شرط عادت است به بعضی نیروها امکان می‌دهد بی‌اندازه رشد کنند.
در جستجوی زمان از دست رفته- جلد دو( در سایه دوشیزگان شکوفا)- صفحه‌ی 225

عجیب که کسی نیست ....

دلم میخواد سال رو بیدار کنم همه رو براش بگم ...و بگه ...

اما آرومم نمی کنه

دلم میخواد کسی به اش فحش بده تحقیرش کنه

آشغال

آشغال

و آشغال پسند...و مورد پسند آشغال پسندها

امشب قرار بود انگار کسی از چشم من بیفته.

دوبار

در دو موقعیت متفاوت و مختلف.

حال به هم زن بود ...تهوع آور.

نباید اینطور مبهم و بسته نوشت اما گاهی آدم مسخ و شوکه و صامت میشه. حتی قلم به اینها دچار میشه.


چرا؟

آیا امشب این شب تلخ و حال گیر تموم می شه؟

شبی که نمیشه در موردش حرف زد یا نوشت؟


برای این چیزا جی‌میل درست می‌کنم:) که بتونم جواب اینا رو تو گوش فرستنده‌ها بگم ...

...
وایییییی خدا می دونه چقدر خوشحالم که باز پیدات کردم . اصلا نوشته هاتو که می خونم پرواز می کنم ! اوج می گیرم ... جدی می گم . قبلا چند بار ایمیل داده بودم نمی دونم یادت هست یا نه . وبلاگ خواب هایی که ... رو می خوندم . خیلی اتفاقی یکی از دوستان یکی از نوشته هاتو گذاشت تو وبلاگش ، به خودم گفتم این فقط می تونه سبک منحصر به فرد خودش باشه و بعدش ... بوم ! پیدات کردم . در پوست خودم نمی گنجم الان ! باور کن .

عید که اومده بودیم خوزستان ، یک روز اهواز بودیم ، هی به خودم می گفتم می بینمش ... حتی با دلخوشی برات هدیه خریده بودم . همسرم  می گفت بابا تو که نشونی نداری ! می گفتم تو نمی فهمی ... دوستمه . عاشق سبک نوشتنشم . حالا حتی نمی دونستم اهواز زندگی می کنی یا نه ؟ اما خیلی جالب بود . برات ... گرفته بودم از همین شهری که مجبوری توش زندگی می کنم با سه تا کتاب . ندیدمت ... اون  رو دادم به مسوولین نوروزی ورودی آبادان ! کتاب هات هنوز اینجاست و محفوظه ... خیلییییی مواظب خودت باش . به این فکر کن که یک نفر واقعا می میره واسه نوشته هات . شاید الان دستت رو مثل اون خانم های عرب که می شناختم بیاری جلو و تو هوا تکون بدی و بگی اوم ! هرگز نفهمیدم معنیش چیه . شاید فحش بود ! شاید ... نمی دونم ! هر چی ! اصلا انقدر ذوق کردم که نمی دونم چی بنویسم ...


ازت ممنونم...برای یه جواب مفصل‌تر و یه تشکر بهتر خسته‌ام اما اثر نوشته‌ات خوب بود حیفم اومد تشکر رو بذارم بعدا بکنم ازت..بازم ممنون




سوزهَ..سوزهَ..

معمولا بچه‌های سبزه یه چاپ سبزرنگی رو کونشون دارن. سبز تیره عین کبودی . تو نژاد آسیایی زیاد هست این. نمونه‌اش این پسر کوچیکه‌ی زیبا. بالای کونش یه کبودی سبز رنگه به مرور تو تیره‌گی بدن‌شون گم می‌شه ..کلا محو می‌شه..شایدم نشه. به‌هرحال عروس عکس سه در چهار سید رو نشون زیبا داده..با چشمانی براق و عاشق گفته بش میاد کونش سبز رنگ باشه نه که سید هم هست.
زیبا مرده بود از خنده..خود عروس داشت عشقش رو دست می‌نداخت.
ما این‌جوریی‌ایم تو اوج عشق و احساسات و ناراحتی یا شادی یه چیزی اون گوشه‌موشه‌ها مخصوص خودمونه. شاید کسی نفهمدش، درکش نکنه..اما بین خودمون حسش رو می‌گیریم.
مثلا اون سری سال خیلی داشت سخنرانی می‌کرد. به شدت. واقعا هم به‌جا بود.
من از تو هال جلوی دخترا آروم طوری که فقط همونا بشنون گفتم ک... مادرت سال با این زبونت...باور کنید از رو ارادت بود..یعنی بس که مبهوتم کرده بود معلوماتش.
یه همچین جریانی.

اگه عن نمی‌اومد می‌رفتم. بابام نمی‌تونه نیارتش. اعصابم خرد می‌شه اصلا باشه. دفعه پیش خوب شد نرفتم تو. به دخترا گفتم برید تو من میام. اینا هم رفتن تو و من نرفتم...اینم دو سه دیقه نشست و بلند شد رفت.
فکر کن من می‌رفتم تو و این بلند می‌شد می‌رفت. چه اعصابی ازم خورد می‌شد.
یه چیزایی هس بین‌مون انگار حل نشده. نمی‌دونم چی‌ان و چرا اما نمی‌خوام جایی باشم که اونم هست. انشالا که نیاد.


امشب خونه بابام پخت و پز دارن. مادرم گفته بش بگید بیاد از غذا بخوره انشالا بهتر می‌شه حالش...یعنی دوای دردای بی‌درمونه این غذا از نظر مادرم. حالا جواب بده یا نه بدم نمیاد برم. اما خیلی خیلی خسته‌ام.
عکساش رو عروس به گوشی بن فرستاده گفته مخصوص تو گرفته شده‌ان. یعنی من.
پدرم و بقیه دارن آشپزی می‌کنن..زیبا عین بازرسای بهداشت با مقنعه و مانتو شلوار سورمه‌ای بالا سرشون ایستاده. بوی غذا خورده به دماغش. می‌تونه نیاد؟ سینو هست. پذیرایی بابام از مهموناش. چای..دارچین..قهوه و به قول سینو شیرین عثل.
بابام در حال سنجیدن  میزان تب دیگ:


سلام ز.

ممنون که برام نوشتی و حالم رو پرسیدی.

ایشالا خدا به تو هم شادی و آرامش بده و ..مرسی از محبتی که به من داری...
خواهر زیاد دارم اما از بوس‌های خواهرانه و برادرانه به شدت استقبال می‌کنم همچنان.

از همون‌جا که گفتم



  ملکه بریطانیا العظمى تحمل مظلتها الشخصیة بنفسها : ملکه‌ی بریتانیای بزرگ چترش را خودش شخصا دست گرفته

فقد تعلمت أن حریتها تکون کاملة عندما تکون هى حرة ومن حولها أحرار ، حتى فى أصغر اﻻشیاء: یاد گرفته که آزادی‌اش زمانی کامل است که خودش هم آزاده باشد و اطرافیانش هم آزاد..حتی در کوچک‌ترین چیزها.

فى عالمنا الإسلامی والعربی العسکر لحمل المظﻻت وحمایة العروش والملوک والحکام اما الشعوب لهم البرامیل المتفجرة أو *برامیل الحب: در جهان اسلامی و عربی‌مان..نظامیانی برای بلند کردن چتر و حمایت از عرش‌ها و شاهان استخدام می‌شوند و برای ملت بشکه‌های منفجره یا بشکه‌های عشق
*ک.اندوم یا هر چیزی که به آن  حوالی ربط داشته باشد.
و ملکونا سﻻطیننا وحکامنا وسادتنا العسکر یعشقون أن یکونوا سادة ومن حولهم عبیدهم وخصیانهم: و شاهان و حاکمان و روسای نظامی ما عاشق اینند که آقا باشند و دوروبرشان نوکرها و تخم‌هایشان باشد.
قال عمر رضی الله عنه ( متى استعبدتم الناس وقد ولدتهم أمهاتهم أحرار ): چه زمان مردم را نوکر خود کردید، در حالی‌که از مادر آزاد زاده شدند؟
نوشته عمر این رو گفته.
من شنیدم و خوندم که از امام علیه. سواد و علم تحقیق و دغدغه‌ی این‌که واقعا چه کسی این حرف رو زده، ندارم. صد در صد ترجیح می‌دم از امام علی باشه و حس می‌کنم از خودشه البته. شاید هم فقط حسی از روی محبت و عادته. نمی‌دونم.

عاشت الاسامی

یه آدم دیونه پیدا کردم اهل بنغازی.
فحش می‌ده درست و تحلیلاتش عالیه.
یکی اومده به اسم ناناروما براش نظر گذاشته.
اینم جواب داده:
نانا روما ...عاشت الاسامی ..هل لدیک اقوال اخرى ..قبل ان احذفک.
نانا روما...زنده باد اسمت..حرف دیگه‌ای نداری؟ ..قبل از این‌که حذفت کنم.
غش کردم براش.

جعفر و معنای دختر

بچه که بودم چون همه‌اش بغل دس بی‌بی‌م بودم ازش قصه زیاد یاد گرفتم. قصه‌های عبرت‌اموز. حکمت‌دار. اروتیک..اینا.
یکی‌اش داستان سه تا آدم بود. یکی‌اشون کچل بود و نباید سرش رو می‌خاروند..یکی‌اشون چشمش نمی‌دونم چش بود و نباید دستش می‌زد یکی‌اشونم باش درد می‌کرد هی باید دراز و جمع می‌کرد.
اینا نباید کارایی که باید بکنن رو می‌کردن. چشم بخارونن(چِ اولش پ شد، چه بی‌ادب) پا دراز و جمع کنن...سر نباید می‌خاروندن..بعد با توسل به هوشیاری و حیله یه کارایی می‌کردن و به هدفشون نائل می‌اومدن.یه بار تو خونه عموم سه‌تا مرد بودن. یکی‌اشون از عرب‌های دوه بود. یعنی حالت عشایری و صحرا نشین. فکر کنم این بشه معنیش...بین خود عرب‌ها هم به این‌جور آدما می‌گن عرب..هاذه عُربی. این عربه..یا مثلا می‌پرسن فلانی از کجاس؟ می‌گنه عُربی. عربه..منظورشون عرب صحرا نشنین یا دشت و دمن خیزه.این‌طوری حدس می‌زنم چون حرف زدنشون هم با عربای حضر فرق می‌کنه.
همه چی خوب و اوکی بود تا از من که شش هف سالم بود خواستن قصه‌ای تعریف کنم. تعریف کردم. مرد ِ عرب خوشش اومده بود که دختربچه‌ای کم‌سن با عربی ِ خوب و فصیحی داستانی رو خیلی بزرگ‌سالانه تعریف می‌کنه. بی‌بی‌م تنها زنی بود که اجازه داش تو مجلس‌های مردونه با مردا اختلاط کنه و سیگار بکشه و قصه تعریف کنه و فلان. نشسته بود همون‌جا سیگار می‌کشید و نگام می‌کرد..فرق نارنجی داشت و گیساش از زیر تو لباسش دیده می‌شد..خالکوبیا روی دست و آرنجش که پوست خیلی روشنی داشت دیده می‌شد..من دوتا گیس داشتم و یه پیرن دورچین  زری وری که ازش متنفر بودم چون به نظرم زبر بود..بابام نبود. زن‌عموهام بودن که یه گوشه جمع شده بودن و چای می‌ریختن. خیلی با فاصله. قصه رو گفتم و همه چی خوب پیش رفت تا جایی که ته داستان مرد برای این‌که پاش رو جمع و راست کنه نگهبان رو گول می‌زنه و می‌گه عمو نگا این بغل دستیم چی می‌گه..می‌گه می‌تونه اون پرنده رو شکار کنه...آخه با این چشم مریض و نیمه‌کورش؟! پس پام تو کونش...پام تو کونش..پام تو کونش..
یعنی پاش رو جمع و راست می‌کنه و این رو می‌گه و حالش خوب می‌شه.
این کار رو رو به مردا انجام دادم. مخصوصا اون مرد عرب. دو مرد شهری تسبیحای دونه درشت قرمز کوتاشون رو چرخوندن و خندیدن...اون یکی بشون نگاه کرد و بعد بلند خندید...بلند..می‌زد رو زانوش و قهقهه می‌زد...نمی‌دونم واقعا خوشش اومده بود یا چاره‌ی دیگه‌ای نداش که سه‌اشو بگیره.
بی‌بی‌م دود رو داد بالا..خنده‌ی همیشگی‌ِ بی‌صداش رو به لب اورد. بم گفت بیا پیشم. رفتم پیشش. احتمالا من رو بوسید یا چی و بعد زن‌عموهام اشاره کردن بم. رفتم و نیشگونم گرفتن. گفتن خجالت نمی‌کشم و بی‌حیام و به بابام می‌گن..اونایی که با مادرم بدتر بودن بیشتر. زن عمو سهیلا تو بغلش چلوندم حسابی و گفت توته توته خِلصت الحتوته.
یعنی توته قصه رو تموم کرد.
صدام می‌زد توته.
بعد به مادرم گفتن. مادرم سرش شلوغ‌تر از این حرفا بود که اهمیت بده به این چیزا. بابام همون روز از جنگ اومده بود که بزنتش احتمالا یا چی..و به گوش بابام هم رسید. بابام خندید و بم گفت رودار و چشم سفید و اینا...گفت برای جعفر این‌طوری کردی؟ گفتم آره..گفت چی گفت ؟ گفتم خندید..گفت دیگه کونش رو پاره کردی چرا نخنده...
بعد کمی نصیحتم کرد. وقتی جدی می‌شد و نصیحت می‌کرد لابه‌لای حرفاش فارسی‌دار می‌شد.
به قول عجما دختر بایستی سنگین باشه..
بایستی..دختر بایستی  فرشته‌مانند باشه.
مانند و بایستی جز علایق پدرم بودن در هنگام نصیحت.
بعد آخرش هم می‌گفت می‌دونی که العاقل تکفیه اشاره. یعنی که عاقل رو کافیه بش اشاره کنی که متوجه شه. من اونقدرام عاقل نبودم. ..یه ذره از یه اشاره بیشتر لازم داشتم که بدونم چی می‌خواد بم بگه. اما می‌گفتم آره.
بعد می‌گفت برو چای بیار برام..می‌رفتم و می‌شنیدم می‌خندید با مادرم..مادرم می‎‌گفت تو بش رو دادی.
می‌خندید حسابی...که تخم سگ رو به جعفر چه کرده...
جعفر کسی بوده که وقتی تو انفجار خمپاره پسر و دخترش می‌میرن..گفته بود حالا دختره قربونی پسر شد..پسره رو از کجا باز بیارم.

برگشتن به عقب

تبلیغات برای سید بسیاره.
یکی از فعالین در عرصه‌ی تبلیغات برای سید و عشگش برای زنِ سید، مادرم می‌باشد. اتسوی تبلیغ و اترد لِ وری. عمرا اگه ترجمه کنم.منظور اینکه تبلیغ می‌کنه اُ برمی‌گرده عقب. این ماشینا رو دیدین؟ شهرزاد بابا هندل بزن؟!..یا موتورای یاهاما که اگزوزش خفه می‌شد یا چی و تو رو می‌نشوندن ترکش و شهرزاد هندل بزن..بسه بسه ..سوختم بزغاله..بسه خو پدرسگ آتیش گرفتم آتیش بگیره سرت..؟! ندیدین؟ پَ چطور توضی بدم براتون.
هیچی وقتی هندل می‌زنی ماشین یا موتور برمی‌گرده عقب..یه ذره برمی‌گرده عقب بعد راه می‌افته..احتمالا از بد هندل زدنِ هندل زنه...این اون معنی رو می‌ده. که یعنی بس که تند و زیاد هندل می‌زنه برمی‌گرده عقب..بعد باز راه می‌افته. اصلا این از اصطلاحات خود مادرمه.
ابوچ ایصلی وایرد لوری. بابات نماز می‌خونه اُ برمی‌گرده عقب.
تا إی حد می‌تونُم بِراتون بشکافومش إی ماجرایه.
هیچی مادرم از سید و عشق فروزانش به زنش، قصه‌ها تعریف می‌کنه. تازه یالا فهمیده که تو دنیا دختر اگه داری ممکنه خوب باشه در مورد شوهرش هم دقت کنی نه که شروع کنی دشمنی کردن و فحش دادن. خود عروس هم شباهتی به آدم قبلی نداره. دیگران براش آیکن لبخند یا دو نقطه دی می‌فرستن ایشون ممنون و نقطه‌ای پس از آن درج می‌کنن. بالاخره آدم زن سید ِ اولاد پیغمبر می‌شه نه جاستین بیبر اجنبی. وقار و متانت از وجنات و سکناتش می‌باره. از اونا که اگه خونه‌ای نو بخری بیاد خونه‌ات بگه منزل مبارک انشاءالله. مِثلا.
اینه که دیشب وقتی داشتیم بستنی می‌خوردیم به سال گفتم چرا اندازه سید عاشق بر من نشد که سید بر زنش؟ گفت کی گفته؟..من بستنی خوردم تند و تند و گفتم نشدی نشدی..نشدی..گفت این‌طور فکر کن..بعد بش تخفیف دادم شاید بگه نه عاشقت بودم اما تو یادت نیست. گفتم تخفیف می‌دم دوتا نشدی یه دونه شدی. گفت شهرزاد اینا حرف مفته..عملی باید نشون داده بشه کی عاشق کیه؟ و چقدر.
گفتم خو باشه قِبول ..بعد بستنی رو تا آخر خوردم.از این کیلویی‌ها بود زن هاشم اورده بود دستش درد نکنه.
جاش از راه دور براش بوس می‌فرستم.

گل‌احمِر مِنی تو

تو جنوب دیدم که زن‌ها بی‌توجه به  حضور مردا عزاداری می‌کنن. عورت هم به نظر نمی‌رسن. تو همین کوچه‌ی زیبا اینا یه زن شیر هست اتفاقا خیلی هم خوش‌‍چهره..می‌ایسته تو خیمه‌ی وسط کوچه روی سکو میکروفون می‌گیره دستش و می‌خونه..زن‌ها هم دوروبرشن..مردا کمی اون‌ورتر، جرات نزدیک شدن دارن؟! گرچه خودم ترجیح می‌دم تو خونه یا حسینیه باشه اما می‌خوام بگم چرا گاهی تو بعضی موارد حس می‌کنم نگاه جنوبی کم‌تر جنسیه.

هر سال که رو زهفتم محرم روز شهادت حضرت عباس نزدیک می‌شه..دوست دارم برم آبادان...این‌جا عزاداری‌هاش شبیه من نیست..

چرا عموم نیومد؟

باسم کربلایی لیس اتأخر عباس رو خونده. همیشه وقتی می‌شنومش بین خودم و خودم فکر می‌کنم عموی منه..همونی که باش می‌رفتم چیز میز می‌فروختیم و دوستم داشت و نمی‌ذاش مرتیکه وحشی بزنتم..همیشه فکر می‌کنم این نوحه برای اون خونده شده..این رو خیلی حس می‌کنم..اما صداش رو درنمیارم..همین‌طوری که پخش می‌شه کارام رو می‌کنم..و برای روح عموم آرامش و مهربونیِ خدا رو می‌خوام که حتم دارم خدا به‌اش داده..بس که به من داده بود..اگه در روح من در وجودم مهربونی یا مهر و محبتی هست اثر وجود آدمای کم مونده در زندگی‌مَن..یکی‌اش عموم.

بزونه

تو تخت بودم که برای سال نوشتم سلام عشگم.
جواب نداد.

داشتم فکر می‌کردم چرا نوشتم اصلا وقتی حسش نکرده بودم زیاد.. که صدای در اومد. اومده بود. گوشی رو سروندم رو زیر تخت مثلا ساعت‌هاس خوابم و اصلا برام مهم نیس اگه جواب نداده..اما ترسیدم بیاد و بم سر نزنه..پس داد زدم: سال تویی؟
گفت آره عزیزم..بعد اومد..مهر ورزید به من و کیسه‌ی تو دستش رو دیدم..چهارتا آمپول توش بود:( بله. مال من..تقویتی. دوتا شیشه شربت برای نانا. خداحافطی اینا.
بعد داش می‌رف از رو تخت گفتم سال؟!..
- جونم؟..َ
‌- یاد گرفتم بگم سی‌رما..از این به بعد جای سَرما می‌گم سی‌رما..
- شنو؟!
-sirma
- سیرما شنو؟
- خو سیرما..نشنیدی تا حالا؟
- نه...خداحافظ چوکولو...
از تو اتاق خواب، از رو تخت دستام رو طرف در دراز می‌کنم و عین کارتونایی که ایران نشون می‌داد و درشون مامانا رو می‌بردن کار کنن و همون‌جا بمیرن، عین بچه‌های تنها مونده تو اون کارتونا که بعد هم شخصیت اصلی کارتون می‌شدن، دستام رو گرفتم طرف در و گفتم : سااااااااااال...نههههههههه...سااااااااال...
باید دنبال درشکه می‌دویدم و چندبار می‌افتادم اما حوصله نداشتم..برای این‌کار خیلی سنگین و تنبل بودم و افتادنم دردسر داش..فقط دستام رو گرفتم رو به در و گفتم نروووووووو...
سال کفشش رو پاش می‌کرد و می‌گفت میام شهرزاد..مثل مادرایی که گریه می‌کنن و سعی می‌کنن اشکاشون رو قایم کنن بعد می‌ایستن تو درشکه و به افق چشم می‌دوزن و می‌گن مواظب خودتون باشید...مقاوم باشید...من برمی‌گردم..قول می‌دم..منتظرم باشید...دوستتون دارم..بعد در افق محو می‌شن..
گریه‌ام گرفت واقعنی الانبه‌خدا.
به‌خدا اشکام رو پاک کردم الان که بقیه‌اش رو بنویسم.
بعد رفت داد زدم اس ام اس آدم رو جواب بده سال...با صدایی که می‌رفت دور بشه گفت باشه چوکولو..
بعد من برگشتم سرجام...کمی بعد جواب اومد: سلام خوشملم.
این جوابی نبود که منتظر بودم.
این چیه حالا؟! خوشملم؟ ! تِف عله راس البزونه.

جیش دارمُ جیش دارم

انگاری آتیش دارم.
جای شعر خوندن در این رابطه بلند شو برو جیش کن..ترکیدی. چرا این‌قدر نمی‌ری آخه؟
من مراقب بدن تو بیدم شیرشَرزاد.

عادت

کار توجه این است که اتاقی را پر از اثاثه کند، و کار عادت این است که آن‌ها را بیرون ببرد و جایی برای آدم باز کند. در اتاقم در بلبک (...) برای من جایی پیدا نمی‌شد، چون پر از چیزهایی بود که من را نمی‌شناختند، و همان نگاه بی‌اعتمادی را که به آن‌ها انداختم به خودم پس دادند . بی آن‌که هیچ در بند وجود من باشند نشانم دادند که مزاحم زندگی هرروزه‌اشان شدم.
در جستجوی زمان از دست رفته- مارسل پروست- جلد دو- صفحه‌ی 308

خیلی وقته پیش‌دبستانی نرفتم

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 1:42 شماره پست: 933

با نانا راه رفتیم. بستنی خوردیم..او به من گفت من خیلی بستنی سریع می‌خورم. اصلا سرش را که می‌گرداند آن‌ور و برمی‌گردد نگاهم می‌کند می‌بیند من نصف بستنی را خورده‌ام..روی بابونه‌ها نشسته بودیم و او برایم کمی بابونه چید..بعد ازش پرسیدم نانا تو می‌دونی هایدگر کیه؟ پرسید دایگر؟ گفتم آره. گفت نه. گفتم منم...ولی ع می‌دونه. گفت ع کیه..گفتم کسیه که می‌دونه هایدگر کیه نانا...اما مامانت نمی‌دونه کیه..مامانت تو فیس‌بوک ع خونده که ع هایدگر رو می‌شناسه و جزء علایقشه..نانا گفت شاید اگه خودشم بدونه دقیقا چطور تلفظ می‌شه بتونه کمکم کنه..ممکنه اسمشو تو کارتونا شنیده باشه اما دقت نکرده باشه... گفتم باشه بش می‌گم اما شک دارم کمکش کنه..براش بخشش کردم هاید گر..بستنی‌شو لیس زد و گفت آخه خیلی وقت هم هست که دیگه پیش‌دبستانی نرفته.