مینویسه که شمارهی من رو تو دفتر صورتی با نقطههای سیاه نوشتی؟
جواب نمیدم.
مینویسه اوکی جوابم رو گرفتم.
عنوان از موسیقیِ فیلم(ترانه): من رو شکست میده و از دستش گریه میکنم و وسط گریههام بش لبخند میزنم و بش نگاه میکنم ازش میپرسم: چرا؟..بعدش بش میخندم.
اون قارچای دورش رو من بیشتر از همه دوس دارم...آب میندازه ..هویجا و سیبزمینیا به قول آشپزا کاراملی میشه..کمروم هم خو درده.
رفته بودیم صحراهای اطراف بارون بود و ابر..هوا خوب بود...حرف زدیم..خندیدیم...ادای سمندون رو دروادرم و زیبا پا کوبید از خنده روی زمین و گفت لعنتی شهرزاد ازت متنفرم..کلوچه و چای و میوه خوردیم..رفتیم روی تپه من زیبا رو به جانشینی انتخاب کردم..دستش رو بلند کردم..عکس گرفتیم...خوشکل شدیم..
و من...
من باید بالاخره جدا میشدم..نمیشد..نمیتونستم راه بیام با بقیه...
باید فاصله میگرفتم..یعنی تصمیم جدی داشتم برای همراهی با جمع و به خودم که اومدم دیدم پشت تپهها تنها روی زمین زیر آشمون ابرهایی که نزدیک صورتم بودن انگار دراز کشیدم..و بارون میزد رو صورتم..میگن بعضیا با خودکشی دنیا میان..بعضیا هم لابد با فاصله...با تنهایی...با خودشون دنیا میان.
به شکل کوها و حرکت ابرا نگاه کردم..دنبالم بودن..تا بن پیدام کرد..گفت دارن میرن..فکر کن..فکر کن میرفتن و من میموندم..فکر کن...فکر کن میرفتن و من به یکی از این تپهها تبدیل میشدم.که خواهرهایی برن روم بخندن و هم رو به جانشینی هم تعیین کنن..کوچیکه به بزرگه بگه عالی شدی..بزرگه به کوچیکه بگه متشکرم کریس..به بچهها و شوهراشون بخندنو چون تپهام بدونم که تو دل یکیاشون خودیه که میخواد بِِکنه بره..کجا و چرا ...معلوم نبود..اما بعدش پشتم دراز بکشه...و ببین آسمون بزرگ و وسیعه..پاشو دراز کنه جمع کنه..مورچه بتکونه از خودش...به صدای سکههای گوشوارهاش گوش بده و خواهرش بیاد با کمی خجالت بپرسه میخوای تنها باشی آره؟
بشینه و بگه نه..دسم رو بگیر بلندم کن..پیر شدم..بکشدش و نیشگونش بگیره محکم..جایی که چون تپهام و پشتشون به منه ببینم که کجاس و لابد فکر کنم با خودم که کاش زنی با شالی آبی فیروزهای بودم و ..با گوشوارههایی کولی..که تصمیم جدی میگیره همراهی کنه با جمع و به خودش که میاد باز میبینه عین همیشه راهش رو گرفته و جدا شده..یه گوشه نشسته..خوابدیه..راه رفته..زده زیرآوزا..یا گریه..یا خندیده...با خودش..یا خاطره مرور کرده یا خیال بافته ..یا غصه خورده یا ذوق کرده..یا هیجانزده شده..از تنهایی از بادی که دور تنش پیچیده..یا دلش عشق یا مرد خواسته...در تنهاییی داغ شده..چشماش رو هم رفته..آهی بیصدا تو دل کشیده ...یا ناامید شده..گوشههای لبش رو به پایین رفته..یا گفته بالاخره میمیرم..یا دلش خواسته بمیره..یا حس کرده زندهاس و زندگی خودشه.....کاش این زن بودم و خواهری داشتم و میرفتم روی تپهای و خواهرم من رو به جانشینیاش تعیین میکرد و..
کشدار
زورکی
خلاء روحی
نیاز به قایم شدن در گوشهای تاریک ..یا نه..نیاز به رفتنی به جایی بیرون و دیدن کسی که از قبل ندیدی..
یا نه ..
نیاز به ..
یا نه.
نه.
نه.
و من خیلی از رفتارهای شما رو به خاطر اون دوستی هست که میتونم درک کنم وگرنه تا حالا صد بار لباسم لای اسپک چرخت گیر کرده بود. تو البته اصلا بیرحم نیستی و مثلا چرخ گوشت نیستی که دست کسی توت گیر کنه و علیل بشه اما دوچرخه ای هستی که اگه کسی که ترکت نشسته پرو پاشو نپاد و گوشه لباسش تو اسپکت گیر کنه اینقد میری تا لخت شه.



صبح قیامت شد
بارون زد..برق رفت...سعاد کتک خورده اومد خونه پیشم گریه کنه...زن ف اومد ازم نبات گرفت..
عصری دیگه پا شدم رفته چیکار کردم؟ همینطوری تو بر و بیابون زیر آسمون و هوای خوب نیشستم..سال ازم عکس گرفته بود از دور ...دسم رو سرم بود عین چیّا...بعد عکس رو نشونم داد در مورد خودم به خودم گفت آخی.