فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

می‌نویسه که شماره‌ی من رو تو دفتر صورتی با نقطه‌های سیاه نوشتی؟

جواب نمی‌دم.
می‌نویسه اوکی جوابم رو گرفتم.

فقط من از حقانیت جانشینم مطمئن نیستم، چون بعد از بلند کردن دستش دیدم تک پوشام رو کش رفته و از همون رو تپه هلش دادم.

بارونی از عطر موهای کسی که دوستمون داره یا دوستش داریم..

دیشب بارون زد..همه خوابیدن این ور اون ور.
بچه‌هام تو اتاقم..من رفتم تو اتاق کامپیوتر..سال رو زمین خوابیده بود..پنجره رو باز کردم..بارون می‌زد و صدای رعد و برق و رگبار...مطلبی رو که برام فرستاده بود رو رسیده بودم آخراش..رو مبل روبروی پنجره‌ی باز نشستم و خوندمش...خوشم می‌اومد هی...رفتم روبه‌روی پنجره زانو زدم..خدایا بر سرش بارون برکت ببار..خدای نور رحمتت رو مثل  نور این رعد و برق بر خودش و زندگیش پخش کن..خدایا می‌دونی که پناهم داد وقتی که پناهی نداشتم..
خوندم و خوندم..و صدای رعد ترسوند من رو..انگار سال بتونه صداش رو کم کنه..خزیدم رفتم پیشش...به بارون و رعد و برق نگاه می‌کردم از اون پایین..یه بار بابام گفته بود بارون می‌زد و عطر موهای مامانت  رو می‌شنیدم  و خوابیدم...زمان جنگ بوده و وقتی رسیده آروم خوابیده..این رو سال‌هاست شنیده‌ام و حس کرده‌ام که بابای احساساتی‌ای دارم که مادرم رو دوست داره..دلم خواسته بود کسی اون‌طور من رو بخواد...عطر موهام بشه براش آرامش و خاطره..به صدای بارون گوش دادم و موهای سال رو بوییدم..نمی‌تونست صدای رعد و برق رو کم کنه و من آروم بودم.
دیگه همه می‌دونن چقدر احساساتی‌ام من و ...موهام رو بوسید.

رمز تعبیری

عکس رو پله‌ی روبروی خونه‌امون رو براش فرستادم..می‌خندم از دستش...
از دست صداش که می‌خنده و می‌گه چقدر لاغر شدی نسبت به پارسال پریسال....چقدر پوستت خوب شده. این‌جا دخترا می‌رن سولاریوم..و نمی‌دونم چی که این رنگ رو ب دس بیارن..(من نمی‌دونم چی، نه اون)..اون خونواده‌ی حسود و آشغال عقده‌ای رو نظرشون رو بی‌خیال( مادر سال اینا رو که تو بلاگم در مورشون خونده)....شبیه مدل‌های برنزه‌ی  مایکل‌جکسون لعنت‌الله علیه شدی...می‌میرم از خنده. تاکیدش رو اینه که مریضی بت ساخته...
- بخدا بت ساخته مریضی...مثل ماه شدی..عالی شدی..
حس می‌کنم صداش و خودش پناه منند...یه همچین آدمایی از دیرباز می‌خواستم تو زندگی. منظور تعریف بیخودی نیست..یا چاپلوسی یا فلان..اونا رو که آدم باید از این گوش بشنوه از اون یکی خالی کنه تو سلط قاشقال به قول لرا..منظور مهر و محبتیه که ازش حس می‌کنم.
انسان خوبیه. خدا برای دخترش و زنش نگه‌اش داره...
عنوان: اسم آیکن به عربی...می‌گیم ما آیکن لبخند بعد اسمایلی می‌ذاریم..تو عربی به اون می‌گن نشانه‌ی تعبیرکننده..یا همچین  چیزی. رمز تعبیری خلاصه.
برام آیکن محبته یعنی.

من در قصه

معنی جی‌میلم:
توته(که منم..لقب بچگیم معنی همون توت رو می‌ده یه دونهِ توت مونث کوچولو) فی الحتوته: در قصه.
حتوته خودمونیِ حدوثه‌اس.. که همون هم کوچولو شده‌ی قصه‌اس..نمی‌دونم چطور به فارسی ترجمه کنم: داستانک؟ قصه‌َّک؟..همون حدیث و کلام نه به معنای مذهبی که به معنای همون قصه و داستان و فلان..اصلش اینه که توته توته و خلصت الحتوته. مثل همون کلاغه به خونه‌اش نرسید.
توته توته و قصه تمام شد...یه چی که ته قصه‌ها می‌گنش.

یهزمنی هوا مره و ابکیلو و اقولو لیه و ف وسط بکاایا ابتسملو و ابصلو و اضحک علیه

طریقی : راه من(کلیک برای دانلود)  از شیرین هست.تو این قالب لینکای دانلود هم‌رنگ متنه و قابل‌تشخیص نیست. این موسیقی سریالیه که بازی کرد رمضان گذشته و من ندیدم البته. جسته گریخته بعضی قسمتا به چشمم خورد اما.. موسیقی قشنگی داره.
دوست دارم موقع آشپزی بشنومش و فرصتی اگه دست داد خودم رو همراش تکون بدم.
دوست دارم ترجمه‌اش کنم و احتمالا این کار رو بکنم.


عنوان از موسیقیِ فیلم(ترانه): من رو شکست می‌ده و از دستش گریه می‌کنم و وسط گریه‌هام بش لبخند می‌زنم و بش نگاه می‌کنم ازش می‌پرسم: چرا؟..بعدش بش می‌خندم.


نه.
نخ رو گره نزنید...فقط بکشید. راحت جدا می‌شه..من نخ سیاه می‌ذارم تا ببینمش خوب و همه‌اش رو بکشم..نمونه تو حشو و لای گوشت و پوست و فلان.

اینم البته زیبا التقاط کرده..
ته‌دیگ رو ایوب پوکوند اما مهم نیس..با همون پوکیده‌گی اثری ازش نموند. همین خوشحالم می‌کنه...جا داره بگم شوهرم کمی، دخترم کم‌تر از شوهرم...خوردن..و پسرم اصلا نخورد..نون خیار گوجه خورد...آدم یه جوری می‌شه..اما مهم نیس..تقصیر من نیس...من سعی‌ام رو می‌کنم که همه بخورن ..دیگه نمی‌تونم غذا رو سرم کنم ببندم به رگشون..شاید واقعا ژن‌شون اینه.


چقدر به درد نخور شدم..نتونستم غذا بخورم عوضش درد خوردم..کمر درد....خدا یعنی خوب می‌شم؟

الان نگای عکسه کردم  کی گذاشتش تو سینی چای؟..مثلا اومدن کمکم..با یه مشت شکموی عجول بی‌اعتنا با ظواهر سرو کار دارم.

امون ندادن ویترین سفره‌امون رو قشنگ بچینیم..انگار یکی گفت حمله اینام ریختن..و اسکلتی بیش نموند که اونم دادن بوسی.

اون قارچای دورش رو من بیشتر از همه دوس دارم...آب می‌ندازه ..هویجا و سیب‌زمینیا به قول آشپزا کاراملی می‌شه..کمروم هم خو درده.



زیبا عکس می‌گیره می‌فرسته تو گروه ترون و زنِ پسر عمو.
- بفرمایید مرغ بریونی ..اونم شکم‌پر..دستپخت خواهر گلم...تو گروه زنِ پسرعمو اول از همه زنِ پسرعمو که زمانی اسمش نجفه بود و حالا شده نازنین می‌نویسه آمممممم خوردن داره این مرغ...دست خواهر گلت درد نکنه..زیبا رفته از خنده.
فقط می‌تونم سرم رو تکون بدم و بگم کوتاه بیا زن.
می‌گه تو بلد نیستی..نمی‌شناسی‌شون..من می‌دونم چی‌کار کنم.
تو گروه ترون..خود ترون هیچی نمی‌گه..یه زن لر دارن که اتفاقا خونه‌اش همین‌جاس...دوست ترونه..ازش خوشم میاد چون یه جورایی بی‌کله و ..یه جورایی تو حال بقیه بزنه..خوشم میاد یه بار گفته بودن شنبه ماهی نخورید...گفته بود ما لریم همه چی همه وقت می‌خوریم..تو گروه مذهبیای ترون اینا که نفس کشیدن هم مکروه و حرامه اندرمیان‌شون..اگه کمی اجتماعی و اهل مراوده بودم می‌تونستم باش طرح دوستی بریزم اما من از معلمای دینی و اینا می‌ترسم هر چند لر باشن و این‌که دل‌درد دارم.
این خانوم هم چون بی‎‌شیله پیله و ایناس نوشته وای زیبا خواهرت همونی که تو شهرمونه...بش بگو بیاد بم چیز میز یاد بده منم کیک و اینا بلدمآ...بش بگو دوس شیم با هم..
زیبا گفت برو باش بابا...شوهرش تو شورای شهره..:)))
به‌عبارتی برای دوستی و کار راه انداختن خوبه:)...خوب من تو شورای شهر ممکنه چه کاری برام پیش بیاد..مثلا یاد سریال پایتخت افتادم...:))
الان زیبا در حال تعریف و تمجیدای غلو‍آمیز از بنده می‌باشه..پسرش که با کله رفت تو سفره نذاشت دوتا عکس عین آدم بندازیم..همه ریختن رو سرم...ایوب که برنج رو خالی کرد تو دوری و ته دیگ زعفرونی نازم پوکید.
وقتی خیلی خسته می‌شم اشتهایی برام نمی‌مونه..
قَلبُمم درده جَوون..درده.

زیبا گفت:
ک.ک یادت است؟ من پیش تو بودم که تلفن را قطع کرد...زنگ زدی و او انگار منتظر بوده باشد..فحش‌هایت را ردیف کردی سمتش...اجازه داد فحش‌هایت را بدهی و مکثی کرد و منفجر شد از خنده..حالا که بزرگ شده‌ام می‌دانم دوستت داشت...آدم‌ها عجیبی از تو خوششان می‌آمد...هیچ‌کدام عین آدم نبودند...مثل خودت..
روی تخت دراز کشیده بودم..یادم آمد.
مگراو یادم می‌افتد؟
نه.به زیبا گفتم یادم نیست من.

رفته بودیم صحراهای اطراف بارون بود و ابر..هوا خوب بود...حرف زدیم..خندیدیم...ادای سمندون رو دروادرم و زیبا پا کوبید از خنده روی زمین و گفت لعنتی شهرزاد ازت متنفرم..کلوچه و چای و میوه خوردیم..رفتیم روی تپه من زیبا رو به جانشینی انتخاب کردم..دستش رو بلند کردم..عکس گرفتیم...خوشکل شدیم..

و من...
من باید بالاخره جدا می‌شدم..نمی‌شد..نمی‌تونستم راه بیام با بقیه...
باید فاصله می‌گرفتم..یعنی تصمیم جدی داشتم  برای همراهی با جمع و به خودم که اومدم دیدم پشت تپه‌ها تنها روی زمین زیر آشمون ابرهایی که نزدیک صورتم بودن انگار دراز کشیدم..و بارون می‌زد رو صورتم..می‌گن بعضیا با خودکشی دنیا میان..بعضیا هم لابد با فاصله...با تنهایی...با خودشون دنیا میان.
به شکل کوها و حرکت ابرا نگاه کردم..دنبالم بودن..تا بن پیدام کرد..گفت دارن می‌رن..فکر کن..فکر کن می‌رفتن و من می‌موندم..فکر کن...فکر کن می‌رفتن و من به یکی از این تپه‌ها تبدیل می‌شدم.که خواهرهایی برن روم بخندن و هم رو به جانشینی هم تعیین کنن..کوچیکه به بزرگه بگه عالی شدی..بزرگه به کوچیکه بگه متشکرم کریس..به بچه‌ها و شوهراشون بخندنو چون تپه‌ام بدونم که تو دل یکی‌اشون خودیه که می‌خواد بِِکنه بره..کجا و چرا ...معلوم نبود..اما بعدش پشتم دراز بکشه...و ببین آسمون بزرگ و وسیعه..پاشو دراز کنه جمع کنه..مورچه بتکونه از خودش...به صدای سکه‌های گوشواره‌اش گوش بده و خواهرش بیاد با کمی خجالت بپرسه می‌خوای تنها باشی آره؟
بشینه و بگه نه..دسم رو بگیر بلندم کن..پیر شدم..بکشدش و نیشگونش بگیره محکم..جایی که چون تپه‌ام و پشتشون به منه ببینم که کجاس و لابد فکر کنم با خودم که کاش زنی با شالی آبی فیروزه‌ای بودم و ..با گوشواره‌هایی کولی..که تصمیم جدی می‌گیره همراهی کنه با جمع و به خودش که میاد باز می‌بینه عین همیشه راهش رو گرفته و جدا شده..یه گوشه نشسته..خوابدیه..راه رفته..زده زیرآوزا..یا گریه..یا خندیده...با خودش..یا خاطره مرور کرده یا خیال بافته ..یا غصه خورده یا ذوق کرده..یا هیجان‌زده شده..از تنهایی از بادی که دور تنش پیچیده..یا دلش عشق یا مرد خواسته...در تنهاییی داغ شده..چشماش رو هم رفته..آهی بی‌صدا تو دل کشیده ...یا ناامید شده..گوشه‌های لبش رو به پایین رفته..یا گفته بالاخره می‌میرم..یا دلش خواسته بمیره..یا حس کرده زنده‌اس و زندگی خودشه.....کاش این زن بودم و خواهری داشتم و می‌رفتم روی تپه‌ای و خواهرم من رو به جانشینی‌اش تعیین می‌کرد و..

با سردردی میگرینی روی تختم...از اون سردردای سر سنگین کنِ بی‌چارگی‌آور. سکوت و تاریکی می‌خوام و کمی شاید بوس بغلی در این دو. بوس بغلی در سکوت و تاریکی.
همه‌ی این‌ها فعلا در دسترس نمی‌باشد، جز استامینوفن و گوش‌کیپ‌کن ..و تئودور.

بی‌حوصله
تلخ

کش‌دار
زورکی
خلاء روحی
نیاز به قایم شدن در گوشه‌ای تاریک ..یا نه..نیاز به رفتنی به جایی بیرون و دیدن کسی که از قبل ندیدی..
یا نه ..
نیاز به ..
یا نه.
نه.
نه.

نمی‌دونم چرا وقتی نشستم رو زمین..سردم شده بود کمی..و بچه‌ها خواب بودن و حس کرده بودم کسی نیس کمکم کنه و سال رفته بود میوه و مرغ بخره و خواهرم اینا گفته بودن راه افتادن حس کردم دیگه عنش دراومده...یه چیزی مثل شورش مثلا.
نمی‌دونم.
وقت‌هایی می‌خوام که درشون نه مجبور باشم کسی رو ببینم و نه حرفی بزنم با کسی..یعنی حتی دیدن همین دو سه تا آدم دوروبرم برام آزاردهنده و سخت می‌شه..ثقل روحی میاد سراغم..واقعا به سختی پیش می‌رم و مدارا می‌کنم. الان از اون وقتاس. به صدای باد گوش می‌دم. یاد فیلم اسب تورین افتادم.
خدایا.
الان من زمان ِ اون فیلمم.

یه چیزی رو فهمیدم.
قدرتم رو برای مهمون‌داری به طور کلی از دست دادم. حتی اگه خواهرم باشه. حتی اگه زیبا باشه...قدرت روحی ..جسمی که حالا یه کاریش می‌کنم.

خاطره رو براش تعریف می‌کنم..خوشش میاد ازش..یادش اومده..می‌گه آه چوکولو..چوکولو...
سبک حرف زدنش که منم ازش تقلید می‌کنم همیشه..به شوخی..جدی..
چوکولو...چوکولو...چوکولو...دوستت دارم چوکولو.
گفتم می‌خواسم صدات بزنم زِبرا..زرافه یعنی. هم گردنت درازه و هم زبری..قدت هم بلنده می‌رسه به جاهایی که دس من نمی‌رسه.
گفت یادته صدام می‌زدی مُونی؟ً..یادم بود اما گفتم یادم نیست و گفتم اَه و چه لوس و اوووغ و ..مسخره و اینا.
راس می‌گه کم به اسمش صداش می‌زنم..هر چند وقت یه بار اسمی براش درمیارم...موننه‌گاله صداش زدم یه بار..همسایه پرسید یعنی چی..نمی‌تونستم بگم چرته که..گفتم اسم عربیه به معنی عاقل و دانا.
خودش دهنش باز مونده بود که چقدر زود بافتی برای زنه.
چه کنم..مجبورم..مجبور.

جز سربازی

وقتی اومد بارون می‌زد اون سال..خیلی نم‌نم..اولین‌بارون پاییزی بود..من حیاط جارو می‌زدم که ملال انتظار رو بشکنم..بعد هم اومد. قرار بود زیاد بمونه نتونسته بود..نکشیده بود..جلوی مادرش باهاش سرانگشتی دست دادم..
- سلام
-سلام..
بعدش تو اتاق مادرش من عقب عقب رفتم تا تکیه دادم بهلاخره به انبوده لباس‌های برادرهاش که شروع کرد ریختن روی سرم..شلوارها با کمربندها و کاپشن‌ها و اورکت‌های نظامی و...همه روی سرم می‌رخت..من کم‌حجم و کم‌سن غرق شدم..همه چیز رو از روم کنار زد و پیدام کرد..
- خوب چطوری عزیزم؟
و پیشونیم رو بوسید.
من چی گفتم؟..یادم نیس..یادمه زیرپوش مامانم رو که اونم مال بابام بود پوشیده بودم..مادرم زیرپوشای کهنه شده‌ی بابام رو زر لباسش می‌پوشید من یکی برداشته بودم پوشیده بودم...خودش هم از ازشون داش..یقه کیپ بود مال اون که بعدا ترکش دادم..گفتم زیرپوشامون کرمیه عین هم..گفت مال تو نازکه..من عقب‌تر رفتم..تا دیگه گم گم شدم..
ادامه داد که عین خودت..ناز و نازکی...
من دیگه غرق شده بودم..تو گوشم گفت طاقت نیوردم..نتونستم بمونم..همه‌اش یادم می‌اومد کارات..حرفات..
وقتی مادرش اومد تو یه‌هویی...من ته ته لباسا قایم شده بودم..ندید من رو..پشت لباسا..خودش رو دید که داشت شلوارش رو آویزون می‌کرد..
مادرش رفت و دست رو دهنم گذاش و یه دل سیر تو دستش خندیدم..
گفت شیطون‌تر از تو ندیدم..چطور قایم شدی که ندیدت..باز رفتم ته گفتم خوب نبینه..تو ببین..
چشاش زیر عینک متعجب و شوکه بود.
دیگه نرفت ..هر وقت هم رفت هر جا رفت من رو با خودش برد
جز سربازی.

از شما: مرسی.

اینو جایی دیدم یاد تو افتادم:


زن های کشته ی حزن بیشتر از مردان کشته ی جنگ اند! “ان عدد النساء اللاتی یقتلهن الحزن اکثر من عدد الرجال الذین تقتلهم الحرب”!
انیس منصور
.
.
جایی هم زیر این جمله کسی نوشته بود: لذلک قال ربی للمراه "لا تحزنی" . برای همین پروردگار به مریم فرمود "محزون مباش"

کشفِ زیبایی عشق

یک چیزی عالی دارم می‌خوانم..مبهوتم. گفته‌اند نگویم و نمی‌گویم وگرنه اهل نگفتن هم نیستم زیاد. اما خوب تاکید کرده‌اند نگویم.
القصه که موقع خواندن قلبم تند می‌زند...خونم جوش می‌آید...

جواب پیغام‌ها و یاروها..داده می‌شه به زودی..
در حال تعمیرم.

...

و من خیلی از رفتارهای شما رو به خاطر اون دوستی هست که میتونم درک کنم وگرنه تا حالا صد بار لباسم لای اسپک چرخت گیر کرده بود. تو البته اصلا بیرحم نیستی و مثلا چرخ گوشت نیستی که دست کسی توت گیر کنه و علیل بشه اما دوچرخه ای هستی که اگه کسی که ترکت نشسته پرو پاشو نپاد و گوشه لباسش تو اسپکت گیر کنه اینقد میری تا لخت شه.


راستی وقتی خیلی خیلی دوست شدیم آدرس اینستا یا شماره واسه تلگرام میدی؟به خدا کنه نیستم ها.دو جنسه هم نیستم.عاشقت هم نشدم.فقط دوسِت دارم.

می‌گف هیشکی مثل من به خودش نمی‌رسه..موهام همیشه زرده..تاپ شلواکم به راهه..خونه‌ام تمیز...غذام لذیذ..دماغم کوتاه..روم نه سیاه...
دیگه نمی‌دونم زن خوب و عالی‌ایی هس..چی‌کار کنم..حتی بش گفته طلاق می‌دمت ...حوصله‌اش سر رفته ازش(مرده گفته) و باش خوش نمی‎‌گذره بش...گفته یه زنی دختری کونی نمی‌دونم چی‌ای اومده جدید تو زندگی‌اش..گفتم برو دعا بنویس..اینا..گفت نوشته..
گفت با شاش غزاله دادیش به خورد هاشم؟!...مطمئن بودم تو این خطه...وسط گریه‌هاش خندید...گفت خو نجسی باید باشه..یعنی پی‌پی‌سگ رو دود می‌کنن..کارای این‌طوری..گفتم خو نتیجه؟ گریه می‌کرد که هیچی ..گفته دوستت ندارم..بعضی وقتا فقط دوستت دارم..
گفتم کس مادرش بابا..بلند شو برو ناهار درست کن..الان دخترات میان..فکر کردم اگه بش بگم تو مرامت هست و اعتقاداتت زید بازی کن می‌ره به شوهرش می‌گه....گف دوسش داره..می‌دونستم من..
گفتم خسته می‌شه..یه مدت نبینش و بزنش بعدا...می‌خندید واقعا؟ گفتم ها..بزنش و فرار کن تو اتاق. قفل کن در رو..نه از این زدن الکیا..نه درست با چوب یا خاک‌انداز یا کمربند..بعد تا بیاد درد بکشه تو فرار کردی..بعد گریه کن..صدات رو نرم کن و اینا..درست می‌شه...
می‌خندید.
همین رو می‌خوسات.
حالا بیا برو بش بگو ولش کن..این آدم درستی نیست..اول از همه ازت کینه می‌گرف..فرداش هم در خونه‌ات با شوهرش بود که این می‌خواس خرم کنه شوهرم رو ول کنم
شر می‌شد..به من چه بابا..بخوابم من..دور از من هم رو جر بدید.

خوابیدم.
در زدن..زن هاشم..گریه..اوهو..اوهو و اینا. ..حتی نفهمیدم سر چی بوده..بابا یارو زن‌بازه دیگه..من خودم ازش چیزی ندیدم نسبت به خودم...لابد زن نیستم یا به من که می‌رسه مردیش مختل می‌شه یا حالا هرچی..به شیرین و زیبا هم البته نظر نداش...درون‌پر نیس..برون‌پره..می‌گف چی‌کار کنم شهرزاد...چه می‌دونم.
برو زیدبازی تو هم.
به خدا رو بیار.
برو برای انتقام خویشتنت را عرضه کن..
یا فقط بذار بخوابم.

در زدند. زن ف بود..نبات می‌خواس برای نوه..دادم..می‌گف چرا اون روز غذا نبردم حتی برای پدر مادرم و فلان..بعد پرید چاق شدم..؟ این یعنی تعریف ..از زبان اون و زن ضیغم باشه یعنی تعریف از زبان زن هاشم و زیبا اینا باشه یعنی ذم...گفتم ها..وقتی مریض می‌شم خیلی هر چی ورزش و رژیم گرفتم از قبل به فاک فنا می‌پیونده و ..از قبل بیشتر سرحال می‌شم..گف عزیزم و فلان..رفت..
در رو بستم..
آرایش که می‌کنم خوشکل می‌شم عوضش.

گفت که باید زود بره.
فکر می‌کردم دلم نمی‌خواد از اون‌جا، از روی اون پیرن مشکی برم، دلم می‌خواست همون‌جا بمونم و برای باقی عمر حرف نزنم. گفت بچه‌ها تو ماشن منتظرن. می‌رفتن ایستگاه برق.
سرم رو برداشتم از موها و چشمام گفت و رفت..بعد برگشت من بای‌بای کردم..می‌خواستم گریه کنم اما نمی‌خواستم گریه کنم.با مشتای بسته بای‌بای‌کردم.
برگشت گفت این‌طور نگاه نکن دیگه..خندیدم که بگم خوبم..رفت ..برگشت نگام کرد ..گفت مگه تازه ازدواج کردیم؟ اول ازدواج این‌طوری بودم یعنی؟ یادم نمی‌اومد این رو..رفت تا در...با دو باز برگشت..گفت چوکولو بزرگ نشو.
خندیدم.
پیشونی‌ام رو بوسید..رفت.
برگشتم خوابیدم..رگبار بلند بود..
خدا انگار بگه هندی شدی شهرزاد؟ اینم رعد و برقش..
به من چه..حالا می‌تونم بخوابم.
خوابیدم.

فکر می‌کردم صدای پنکه باشه. انگار باد وزیده باشه و بادِ پنکه رو اریب کرده باشه..بین خواب و بیداری فکر می‌کردم چرا صدای پنکه اریبه..اما باد بود و بارون..و رعد و رگبار..تو خواب زیر جناق سینه‌ام پیچیده بود هنو درد می‌کنه..وقتی این‌طوری می‌شه چند روزی هست دردش. ..می‌گن از کمبود ویتامین یا کلسیمه..نمی‌دونم..
بلند شدم خونه و  تاریک بود..بچه‌ها رفته بودن و سال..زیرانداز از دیشب  و همه چی خیس بود تو حیاط..حتی سیم سیار و پنکه..برق رو از دیشب قطع کرده بودم..تکیه دادم و نگاه کردم..سردم شد..ژاکت قهوه‌ای قدیمی رو پوشیدم رفتم تو باغچه..صدای زن ف و دختراش می‌اومد...زن ف سلام کرد بم و پشت فنس ایستادم..دختراش و عروسش بی‌محلی کردن. از همین دلم گرفت.
یه جوری شدم جدیدنا.
یه جوری که قبلا نبودم. یه جوری بچه و دبستانی. یه جوری انگار نخوانَم..بازی‌ام ندن..یه جوری بغض تو گلو..یه جوری..دعوای آخر شب دیشب یه خورده دمغم کرده بودم اما از اون نبود..نگاشون نکردم..زنِ ف گفت اون روز قبل از سفره، صدات زدم گفتم زودتر بیای که اگه مراد داشته باشی  دست ببری تو دیگه..یا فلان..من این رسما رو نمی‌دونم..فکر می‌کردم گفته زود بیام که کمکش کنم.. گرچه مرادی هم نداشتم..دلم می‌خواست خوب باشم و بچه‌ها و سال هم..
رفتم تا در گاراژ..به پیچکای خیس نگاه کردم..به گل‌کاغذی و به شاه‌پسندا که مرده‌ان...شته‌ها کشتن‌شون..شاید اصلا برای همین مثل کسی که باش دعوای بدی کردن..از کنار دیوار رد شدم و رفتم بغل تاب واسادم و سعی کردم گریه نکنم..بعد بیرون رو دیدم..کسی نبود..پیچکا با گل‌های بنفش‌شون خیس می‌شدن..تلفن نداشتم زنگ بزنم به سال..تازه چی می‌گفتم..بگم عروس و دخترای ف تحویلم نگرفتن و جواب سلامم رو ندادن..اما مادرشون بام خوبه و گریه کنم؟
روم نمی‌شد به کس دیگه‌ای هم زنگ بزنم..بعد سال اومد فکر کرده بود ممکنه بترسم از رگبار....معجزه‌وار..من فقط بی‌که حرفی بزنم رفتم و سرم رو گذاشتم رو سینه‌اش.

 صبح قیامت شد

بارون زد..برق رفت...سعاد کتک خورده اومد خونه پیشم گریه کنه...زن ف اومد ازم نبات گرفت..
عصری دیگه پا شدم رفته چی‌کار کردم؟ همین‌طوری تو بر و بیابون زیر آسمون و هوای خوب نیشستم..سال ازم عکس گرفته بود از دور ...دسم رو سرم بود عین چیّا...بعد عکس رو نشونم داد در مورد خودم به خودم گفت آخی.

سومی‌شونم خودش می‌دونه کیه.


شعار این هفته:
شهرزاد حیا کن

این اشاره‌ها رو رها کن

شنیسل یا بستنی سفید؟ یا هر سه؟

ادبیاتمه(چلیک)  امشب..
خیلی ایحساس داره..به شنیسل فکر می‌کنم.

آشتی آشتی
یالا بریم تو کشتی.