
بیشتر رزا مرد اما سوفی موند. گلهای سوفی محشره از عطر و رنگ..الان یه ساقهی سوختهاس اما تهاش سبزه. به هیشکس نمیگم که ته دلم حس میکنم سوفی بچگیای خودمه..با مانیکورای رو بالکن که به ناخونای پام میزدم و صبر میکردم خشک شن..قدیم به لاک میگفتیم مانیکور...سوفی رو سه ساله دارم..
- امسال هم برام گلهای مانیکوری میدی؟
بش میگم و انگار بچهامه که مریضه..اشک به چشمم میاد. منی که برای اون جریان نم به چشمم نیومد..با دیدن سوفی اشک از منشاءی که نمیدونم کجاس اما پرباره میجوشه که بریزه..جلوش رو میگیرم.
سوفی تو دلت سبزه..سعی کن گل بدی.
موهام رو رنگ کردم. نمیدونم اسم رنگش چیه. دوتا رنگ بر داشتم از مهتاب. یه تیرهتر برای زمینه یه روشنتر برای راههای توی زمینه..رنگ خوب و ایتالیایی. بدون آمونیاک.
ابروهام رو رنگ کردم..کوتا کردم..و صورتم رو شمع انداختم..حالا بناگوش تمیز و پیشونی گرد مبتذلی دارم. مثل همه.
رنگ موهام عوضم کرده..بم میاد میگن...مثل همه..
الان صورتم تمیزه..نرمه و موهام روشنه..فردا نوبت اپیلاسیون دارم..بعدش دیزاین ناخون..
بعدترش نوبت متخصص تغذیه.
همین.
دخترای فاضل بم خندیدن. گفتن مثل بچهها میمونی. چون گفتم این کیف رو ترون انداخته بود دور و من برای سنجاقکش بردمش. به هم نگاه کردن و پوکیدن از خنده.
یه ذرم بم برخورد..اما بعد برام مهم نشد.
خواهر آیات افسانه بش گفته چقدر بچهدله.
خوب باشه برید شما هم به سال بدید و ثابت کنید بزرگدلید.
بعد از غروب زن ف و آیات دست یه زن رو گرفته بودن اومده بودم دم در..بیا ببین فال میگیره..همهاش یه طرف وقتی گرهی بختم رو باز کرد و زد تو صورتش که یعنی ای وای ببین چطور باز شد یه طرف..زن سیاه بود از این کولیا...آیات غش کرد از خنده..جلوی روی زنها..یعنی میخواد گولمون بزنه..یه جوری بسته بود که تا دسم رو ببندم باز شه...گف یه خوردهای برنج برا سید بش بدم..دادم و گف سال بعد میام بم شیرینی بده و یه مرغ.
آیات نمیتونس واسه از خنده...
چی بگم.
بعد زن فؤ بردم پشت گاراژ و برام تعریف کرد که پسرش خواسته عروسش رو طلاق بده و زدتتش...عروس هم هیچ گهی نخورده..خودش خوشحاااال بود.
یاد اون روز افتادم..از خودش یاد گرفتم بگم پناه بر خدا.

دشمن بداند ما..زاییدهی بحریم
فرزند طوفانیم
بازو به بازو..صف به صف..نمیدونم چی...
ما حافظ آزادی و اسلام و ایناییم.
خَیلی گشنگ.
خمینی رهبر
دیریرین
این بانگ آزادیست کز خاوران خیزد
فریاد انسانهاست کز نای جان خیزد
میخوام بخندم..اما کافیه بخوام یه کاری بکنم که نیاد. خندهام نمیاد دیگه.
نه.
من رو میندازی.
میگه بیا میریم پایین لب شط. لباس مردونه بپوش.
چه مردِ عجیبی به نظر برسم.