فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

نمیدونم کی خوابم برد

خوابم دیدم ...

هیچ کس خونه نیس بوی اسفند می اومد دلم چای میخواد کاش کسی بیاد بر م جایی

سول یا مادرم رو ببینم



رو تخت زیبا اینام ...زیر باد پنکه ...دلم می‌خواد نیام بیرون..حتی به این فکر نمی‌کنم که رو تخت مردمم ...البته با روتختی و ملافه‌ی خودم. سعی می‌کنم بخوابم  ...نمی‌دونم ساعت چنده   چندشنبه‌اس ...به حرفهای زیبا در مورد زن آآآ گوش می‌دم ...

می‌فهمم حسش رو ..

خوابم میاد.

عیزت من روابط الطربه....طربه اولهه و تالیهه زگه

خیمه‌ی سبز رو پهن می‌کنن ومن اتفاقی زیرش  قرار می‌گیرم ...

وقتی  ظهره و نزدیک شهادت امام حسین ...وقتی خوندن مقتل به جایی می‌رسه که درش الوداع الوداع می‌خونن ....حالم می‌ریزه به هم...چیزی نمی‌تونه سر پا نگه‌ام داره ...اون‌جا زیر خیمه‌ی سبز زیر عبا و شله‌ای که کشیدم رو صورتم، خیلی  چیزها میاد جلو چشمم ‌بچه‌ای که گلو و پیشونی اش رو بریدن و با میخ به دیوار زدنش بچه‌ی سه ساله‌ی یه آخوند شیعه در سوریه.‌ نگاه آخرین یهودی قبل از شلیک شدن به‌اش توی یه عکس..بوسه‌های دم قطار از آدمی که می دونی برنمی‌گردهپدری که سوزناک گریه می‌کرد و داعشی‌ها پسرش رو  سربریدن و اون داد می‌زد ه یا زهرا ...جوونای غواص ..دس و پا بسته ..عموی خونی  و پارس سگ‌های وحشی تو بیابون تو شب..بن تو دست سال که دور می‌شد و برمی‌گشت نگام می‌کرد..دست کوچیک من تو دست بزرگ مادرم  و سکندری خوردنم پشت  سرش ... خودمو ظلم‌هام به خودم ..

تا مامان زهرا رسید به جایی که خوند:

ذبحوا الحسین من القفا وا امامی وا حسین ...

مثل هفت سالگی‌ام حس کردم یک جای روحم در من از قفا سربریده می‌شه. نتونستم بمونم مامان زهرا گفت و ذَبحوه و من بلند شدم به زیبا گفتم حالم بده.گفت بشین بیرون ...گوشه‌های پارچه‌ی سبز خیمه رو گره زدم. بچه‌ای روی دوش مادرش نگاه سیاهی داشت ...چشمان سیاه و نگاه  سفید.

فکر کردم خدا به هر زنی بچه می‌خواد بده.

فکر کردم به حق روح و نگاه همین بچه  خوب باشم خوب بمونم خوب بمیرم ..و برای خیلی‌ها دعا کردم هر کس که به خاطر و ذهنم  رسید..

و گره زدم..گوشه های خیمه‌ی سبز رو، با قلبم گره زدم.


احساس می‌کنم پوسته‌هایی از خودم رو پشت سر گذاشتم ...احساس می‌کنم و رد شدم. گذشتم یا احساس می‌کنم عوض شدم.

وقتی تبلت بچه‌ها با موسیقی و آوازش می‌خونه ر د میشم قطع می‌کنم صداش رو.

دخترآ می‌گن امروز دیگه نفس نمی‌ تونیم بکشیم از دس شهرزاد ...

ادام رو در میارن:

نخندید 

صداش رو کم کنید

آرایش نکنید

مو بپوشانید امروز ...


یه جوری پیش خودم فکر می‌کنم اگه یکی از نزدیکام(دور از جون) عزاش بود امروز حس و حال این چیزا رو داشتم؟

نه.

چیزی نمی گم...دم در خونه بابام رو سنگهای دم در می‌شینم.

دسته‌های سنج و دمام رو می‌بینم.

تو کوچه‌ی زیبا اینا ... مامان زهرا روضه خوند .روضه‌اش ربطی به لوس بازی دیشب نداشت. از غم‌هام راضی بودم و از اشکام. دیدم این خودمم از بچگی با این چیزها بزرگ شدم و تا ابد ظهر عاشورا یه حالی می‌شم که شبیه هیچ وقت دیگه‌ای نیست در زندگیم.

مامان زهرا روضه اش رو چنان خوب و مسلط خوند که حس کردم اگه دستم رو بذارم رو قلبم دستم از اون ور قلبم دیده می‌شه ..چرت و  پرت  نداشت، زبان بازی و ..زبان حال  زنی  بود با غم هاش و  ...


رفتیم

زنِ روضه‌خوان گفت: شور و دست بلند کرد. زن‌ها رفتن جلو ...من عقب ایستادم ...مادرم نه عقب بود نه جلو ...به مدل سینه زدنش نگاه می‌کردم ضربه‌دری تقلید کردم ازش. خسته شدم...زن می‌خوند اگه در راه حسین  تو انفجار کشته شیم و فلان...حماسی و پرشور.

من فکر می‌کردم آره به‌خدا ..و اشکام تو تاریکی رو گردنم سر می‌خورد که مادرم اشاره کرد حالا مامان عادل سیدش میگردش.

الان غش می‌کنه. مامان عادل جن داره...جنش سیده و تو عزاداریا فعال می‌شه ..واقعا زمان‌بندی مادرم حرف نداشت زنه شروع کرد چرخیدن وسط دایره.

دست‌ها رو می‌زد به پیشونی و از پیشونی انگار چیزی پرت می‌کرد طرف زن‌های گرداگرد دایره. روش پارچه سبز انداختن...مادرم سقلمه زد که حالا زار می‌گیردش.مامان‌اسماعیل داد زد مراد می‌ده دس بکشید بش. زن‌ها بعضیا رفتن سمتش.

آخرهای شور بود.

مادرم گفت از فیلم‌های مامان عادل خسته شدم..هرسال همینه.

به مامان‌عادل نگاه کردم داشت خودش رو می‌زد.ترسیدم چسبیدم به مادرم.

مادرم گفت مرادت رو می‌ده ها برو دست بزن.

به‌اش گفتم می‌ترسم.

گفت برو.

رفتم و ترسیدم..برگشتم ..

باز سینه زدن محکم و قوی ...مامان عادل یه گوشه با عروساش  و سیدش  مشغول بود.

مادرم گفت تو سید نداری رفته باشه توت اذیتت کنه؟

گفتم سید من لره ...مادرم خندید به تقلید از ایوب که با لرا همواره و همیشه سروکار داره و  مثل‌شون می‌گه پس گفت پ کارَت زاره ...مادرم هم گفت پَس کارَت زارَه.

خنده ام رو خوردم و مامان عادل گفت وااااااااااااای...کشتیم....چی می‌خوای ازم؟

مامان اسماعیل صاحب مجلس رفت طرفش خطاب به سیدجن گفت:

برو ..برو بیرون چی از جون این می‌خوای؟ اذیتش کردی ..کشتیش...موهاش رو نکن. مامان عادل رسیده بود به قسمت کندن مو.

زنی بم گفت برم گلاب بیارم.رفتم از آشپزخونه مامان اسماعیل  اوردم.

ریختن رو ماما ن عادل.جنِ سید کمی آروم گرفت.

بعضی‌ها دستش رو بوسیدن ...مادرم گفت بریم...رفتیم.


به مادرم گفتم جاش نبود تعارفش..گفت: چه می‌دونم ..تقصیر باباته...حالا چشون بود اینا ...حداقل دماغ باباشون رو شکوندن. حس می‌کنم حرفش بی‌ربطه. برمی‌گردم نگاش می‌کنم: آها از وقتای بدجنسی‌اشه.

زنده باشی

زن مرد من را می‌بیند برای پسر بزرگش من را خواسته بود.قبلا. نشده بود چون پدر پسره  زن برای پسرهاش به غیر از فامیل نمی‌گرفت و پدرم به غیر از فامیل دختر نمی‌داد و..

مادرش من را  که دید گفت سلام عزیزُم. خوبی ؟ خانواده چطوره؟

من فکر کردم با مادرمه جواب ندادم.

بعدش مادرم گفت چرا زدی تو ذوق این بدبخت...همین‌طوری هم دماغ شوهرش رو شکوندن.

تازه متوجه شدم ولک با خانواده چیکار داری؟ بعدش گفتم خاله ببخشید حواسم نبود...گفت بِرا سلام؟ عزیزُم ...بعد انگشتش رو تو هوا تکون داد. اما برا إو چیه؟ نه ...نبخشیدومت.
من چیزی نگفتم و مادرم گفت زنده باشی.

هیچ وقت تعارف فارسی یاد نمی گیره.

دماغ‌شکانی

همسایه‌ی بختیاری پدرم این‌ها یا دماغ شکسته دم در است. همسایه‌ی عرب این وری دعواشان شده باهاش دماغ هم را شکانده اند. از بچگی می‌شناسمش.سلام که بکنی می‌گوید عزیز منی...بوآمی . مادرم می‌گوید سر این دعواشان شده که پسرش با رکابی و شلوارک رنگی با صدای بلند آهنگ ماشین می‌شسته تو کوچه و این‌ها گفته‌اند کمش کن ..لج ...فلان خرد کردن ..شیشه ماشین ..خرد کردن پنجره..مشت توی صورت ...مرد خوبی است پسرش نچسب است.. اما خودش بد نیسترد که می‌خواهیم بشویم مادرم می‌گوید آرام: ها عمو دماغت چطوره؟ زیر عبا می‌خندیم.

به روضه‌ی دوم روضه‌ی أُم‌اسماعیل می‌رویم ...عبا را که می‌کشم روی سرم و بر می‌دارم مادرم را تو ی تاریکی اتاق میان زن‌هایی که سیاه پوشیدن گم می‌کنم.

نیستش..این ور ...اون ور...می‌ترسم انگار ...خیابانها عوض می‌شود،خانه‌ها،آدم‌ها،ترس‌های من نه..تا وقتی پیدایش می‌کنم با نگاه اشاره می‌کند بروم پیشش ..


آبان و چشم‌های قهوه‌ای

توی هال زیبا این‌هام. شوهرش نیست. شوهرم نیست. بچه‌هایم نیستند، بچه‌هایش هستند.
  شب با مادرم رفتیم روضه. همان مسیری بود که وقتی دبیرستانی بودم طی‌اش می‌کردم..همان کوچه..ظاهر عوض شده..آدم‌ها هم..احساس نه.
روضه‌ی اول به‌دردنخور بود. فارسی‌اش خیلی لوس بود: می‌شه برات یه چیز خوشکل بخونم؟..حوصله‌ام سر رفت..رفتم بیرون.
دم درنشستم روی سکو..زمانی از این کوچه می‌گذشتم.
ممد.ق بود..می‌گفت چه دختر سنگین و ساده‌ای.طعنه می‌زد به من. نمی‌دانم چرا..مهم نیست.
این‌جا می‌ایستادم برای سرویس مدرسه..خودم را قاتی دخترهای شرکت نفتی می‌کردم که برای مدرسه سرویس داشتند..با آزاده.
خوشحالم که رد شدند و رفتند.
این ایستگاه.
صبح‌های زود. صبح های مه ...آبان.. چشم‌های قهوه‌ای ..هجده سالگی
خواستن چشم‌های قهوه‌ای ..همه‌ی این‌ها رفته رد شده چیزی در من بیدار نمی‌کند ...حسی تحریک نمی‌کند..مادرم می‌آید ..می‌پرسد ها؟!

اگرم ناراحت نشدید پس خوشحال باش از توهینم.

شادی کن باش.

چرا فکر میکنی توهین جنسی کردنت به من باعث ناراحتیم میشه؟


1- وقتی لینک رو باز کردم و بیلاخ اون ماکت رو دیدم احساس توهین جنسی کردم چون اون بیلاخ در چشم من برافراشته شده بود. پس خودت اول توهین جنسی کردی.

2- این‌که باعث ناراحتی‌ات نشه ممکنه به این دلیل باشه که تو توهین تلقی نکنی اون قسمت بولده شده‌ی پست قبلیم رو چون واقعا این‌کاره باشی و توش عیبی نبینی که همینم دلیل محکمی نیست. یه ضرب‌المثل می‌گه به خود جنده تو روش نگو جنده. این یعنی اگرم واقعا این‌کاره باشی و کسی بت بگی تو این‌کاره‌ای احساس توهین خواهی کرد.
پس این‌که می‌گی باعث ناراحتیت نشد برای اینه که دقیقا باعث ناراحتیت شد.
3-وقتی اون لینک رو باز کردم به دو نتیجه رسیدم:
طراح اون تصویر یا خواننده با طراحی اون تصویر می‌خواستن به بیننده بگن:
الف: این توی اعتقادات شما

ب: اعتقادات شما این را در شما فرو کرده و شما حواستون نیست


در هر دوی این نتیجه توهین آشکار جنسی هست..
من هم چیزی خارج از حیطه‌ی ارائه‌ی مطلب شما نگفتم.
گفتم اعتقادات شما در شما.
تمام.
اگر شما حس کردید که من دارم به شما توهین جنسی می‌کنم و می‌گید ناراحت نشدید به‌این‌خاطره که بله من توهین کردم و شما ناراحت شدید. حستون کاملا به‌جا و متینه.
بلاک شدید.

پست‌های پایین رو ترجمه کردم.
می‌دونید دیگه اونایی که خیلی وقته آدم رو می‌خونن مترصدن انگار. بعد لینک گذاشته که برو این‌جا یه نوحه در مورد حضرت عباس هست. به نظر خودش مثلا این زرنگی و بانمکیه. رفتم یه دونه از این دستا هست فکر کنم نماد دست بریده‌ی حضرت عباسه یا چی. نمی‌دونم اما اون عکسه بیلاخ بلند کرده بود. کاور ترانه‌ی ش.اهین.ن.ج.فی یا کی...من راستش تا حالا اسم این آدم رو تایپ نکردم. اصلا نمی‌شناسمش. زمانی گفتن علیه یکی از اماما چیزی خونده نه برام مهم بوده و نه ترانه رو شنیدم.
منظورم اینه که به من مربوط نیست..واقعا برام مهم نیست شاید مثلا شنیده باشید که دریا با پوزه‌ی سگ نجس نمی‌شه یا تو این مایه‌ها..من حتی یارو رو نمی‌شناسم که بدونم سگه... سگ نیس..سگِ کیه..چرا سگه..اصلا سگ بودن بده..یه چیزایی خونده حتما هم طرفدار و شنونده داره و..من نه می‌شنومش و نه کاری به اونایی که می‌شنونش دارم. تنها می‌دونم یه سر چیزا رو دوس دارم. حالا هر کی هر جوری دلش می‌خواد باشون مخالفت کنه.
دیگه تعیین این‌که اینا هنره یا کس‌ مادر هنر یا  هنر نیست و توهینه...یا چی .. توی تخصص من نیس.
چیزی که من این‌جا بلدم کمی نوشتن و کمی هم ترجمه کردن متن‌هایی که خوشم میاد به عربیه. گاهی ترانه‌اس یا شعر گاهی هم سینه‌زنی و نوحه...
دیگه حالا لینک بذارید نذارید..بگید خدا هست..نیست..اینا حرف مفت..اونا بگن اینا مقدسه..نمی‌دونم.
یه سری علاقه تو وجودم هست نه بابتش به کسی توضیح می‌دم و نه از کسی عذر می‌خوام و نه هم منتی سر کسی دارم یا می‌گم من خوب و خداپرستم..و فلان.
نه ..من فقط یه چیزایی رو دوس دارم. هر کی هم دوس نداره به خودش ربط داره.امیدوارم توهیناش رو به گوش خودم نشنوم.فقط.
اینم در ادامه‌ی پست بابت داستان اردات شما به بیلاخ نجفی:

دست بریده‌ی حضرت عباس برای ما مقدسه..حتی نمادش...می‌بوسیمش..مراد هم گرفتن خیلیا.
حالا بعضیا هم برداشتن از روش یه چی ساختن که مثلا دستش بندازن...من چون خرافاتی و امل و سنتی و اینام..با کمال میل دست رو می‌بوسم ..چون اون دست مال بوسیدنه..مال فشردنه..رو چشم گذاشتن و نماد بذل و بخشش هم هست...
.بیلاخ نماد چیه؟..نماد اونی که مثلا بره اندرون شما. شما هم به بیلاخ نجفی رو بیار اون انگشت رو ببوس و خواستی  تو کون خودت و جد و آبادت بکنش..
چرا؟
چون ما حاجت و حداقل آرامش گرفتیم از اون دست بریده.
شما هم حتما آرامش می‌گیری از اون انگشت برافراشته.
یه مقوله هست که ..بی‌خیال.
 این‌کار رو  بکن تو هم حاجت‌روا می‌شی احتمالا.

مادرم برای آشپزی کردن هیچ قاعده‌ی خاصی نداشت( آخخخ دلم براش تنگ شد چاقالو) همه‌اش یه حالت بی‌خیالی و اینا داشت تو پخت و پزش..سیب رو نصف می‌کرد می‌نداخت تو خورشت. سیب درختی رو.
خدا هم بچه‌هایی بش داد که همه چی خور باشن. از جمله خورشتای عجیب و غریبش رو. یه پیچک داشتیم که عین سیب زمینی ریشه می‌داد..درشون می‌اورد از زیر خاک می‌شست نصف می‌کرد  و می‌نداخت تو خوروش..افتضاح بود بوش...می‌‎گفت خورشت پیچک و غش می‌کرد از خنده.
می‌گفت خوبه..همه هم می‌خوردن. نه‌تا بچه‌اش. من نه. خورشت پیچک نمی‌خورم. البته نق نمی‌زدم نمی‌گفتم بده چرا درست کردی یا فلان اما از معیارهام دور بود. شاید تو این به بابام رفته باشم. بابام هر چیزی رو نمی‌خوره..منظورم اینه که اصولی دوست داره. قهوه رو اصولی..مثلا چای رو..دلمه رو..هر چی.هردمبیلی و هر چی چی و اینا دوست نداره. ..یه جور اشراف‌منشی و اعیونی داره تو طبعش..خوشم میاد از این حالتش..مهم نیست تو قوطی خالی مربا باشه یا تو ظرفی شیک و مجلل..مهم اینه که همیشه هلی برگ گلی چیزی داره که باش چای رو عطری کنه..سخت‌گیر یا بدغذا نیست(اما خیلی شکمو) مثل سال اما اصول و قواعدی داره برای غذا. ..کم‌خور یا چس‌خور نیست...بمال بمال بخوره..گاهی که لوسم می‎‌کنه می‌گه مثلا دست‌پخت شهرزاد فقط خوبه بین دخترام (پارسال شیرین یواشکی بین خودش و خودش امتحانم کرده بود..مثلا برام چای الکی دم می‌کرد نمی‌گفتم چرا یا بده اما بدون این‌که حواسم باشه فقط می‌چشیدم و می‌موند..بعد که چای یا قهوه دم می‌کرد می‌دید می‌خورم و می‌گم به‌به ..بعد یه روز زد من رو گفت آدم رو مجبور می‌کنی دلش بخواد برایت چیز خوب درست کنه که این‌طوری تایید بگیره ازت..بم می‌گفت حاجی یه مدت..یعنی بابام...
اونم خیلی بم رسید پارسال ..خوبه که رفت سر خونه زندگیش)دخترا هم لبخندای ماستکی می‌زنن  جلوش و طوری که فقط من بشنوم بم فحش‌های درست و درمون می‌دن. حتی یه بار بردنَم تا چاه هلم دادن توش و شال خونی رو برای بابام اوردن..گفتن گرگ خوردتش.امروز تاسوعاس. لودگی نکنیم.
القصه که مادرم اگه بخواد و حوصله کنه غذاش خیلی خوبه.اگه مواد و ایناش کافی باشه..همه چی براش بیارن عالیه. مخصوصا مرغای شکم‌پر..و اینا..مثلا کله‌پاچه رو سال لب نمی‌زد خونه‌ی پدرش..یه بار اتفاقی از اونی که مادرم پخته بود خورد و مشتری دایمی شد.
با این وجود من خاطرات خیلی پری از زمان پخت و پزهای مادرم ندارم. شاید دستش خالی بود...نمی‌دونم. اما خاطرات دیگه‌ای دارم.
خورشت پرپین..سوپ ماکارونی...با پیازای سوخته و رب سرخ نشده..و زردچوبه‌ی حل نشده...این اواخر که دخترا براش خرید می‌کنن گاهی چیزهای خیلی خوبی درمیاره..ماهی‌اش رو زیاد قبول ندارم.
یک اطواری هم داره. مثلا باید چشم ماهی رو بخورم..بدید سر ماهی رو من بخورم..هی می‌گیم زن حالت بد می‌شه..قبول نمی‌کنه و حالش بد می‎شه..پارسال اومده بود پیشم.
ماهی خیلی مونده بود گفتم این پودر شده بی‌خیالش..گفت نه حیفه ننداز..گفتم بابا بو می‌ده..گفت نه الا و للا سرخش کنی. سرخش کردم تو حیاط پیشم بود..هر دومون رو زمین نشسته بودیم و اون گفت سرش رو ننداز..گفتم عمرا اگه بدم بخوری..این رو بده به بوسی نمی‌خوره..مونده..
گفت نه من می‌خورم..خورد و صورتش رو دیدم..نه می‌تونست بندازتش بیرون و نه می‌تونست قورتش بده و..دستش رو گرفتم و گفتم این سطل آشغال تو حیاط با خیال راحت توش بالا بیار البته وقتی من دور شدم کاملا..چون خودمم بالا میارم.
یه اخلاقای این‌جوری  داره.
بچه بودیم من و خواهرم رو می‌نشوند ماست و اینا و خیار و فلان..بعد پرهای  پیاز می‌داد دستمون..می‌گفت این قاشقه..باش ماست بخورید...اصلا خودش پیازخورم کرد:(

چند شب پیش بابام برای روضه‌اش چند جعبه شیرینی اورده بود. حرفه‌ایی شده مادرم. قبلا بلد نبود نخ جعبه ور عین اول ببنده. حالا یاد گرفته..دقیق می‌بنده انگار یه عمر قنادی کرده باشه. چندتا کش رفته بود داشت می‎خورد که دست گذاشتم رو شونه‌اش گفتم نامرد تک‌خور...سرخ شد و نزدیک بود خفه شه از خنده..گفتم اگه نمی‌خوای لوت بدم به منم بده..دوتا داد و بعدش بابام اومد دید جعبه ناقصه شروع کرد فحش‌های ناموسی دادن به دزد و این‌که حرامه و اگه زمان پیغمبر بودیم سر همین کون قطع می‌کردن..دست یعنی..سر چندتا شیرینی..البته شک نکرد به من یا مادرم به مورتون بود و جرات نداشت مستقیم متهمش کنه.
امروز صبح رو نوک پا ایستاده بودم شیرینی بردارم...خیلی آروم ..بدنم هم کشیده شده بود طرف بالا و فکر می‌کردم اگه ده سانت درازتر بودم این‌قدر در عذاب نبودم برای کش رفتن که سال دست گذاشت دو طرف پهلوم و من جیغ زدم...چون یکی دو تو دهنم بود نتونستم حاشا کنم...گفت برات بده...به مادرت می‌گما...سپرده نذارم شیرینی بخوری.
فکر کردم طفلی سال...سفارشای مادرم رو جدی می‌گیره. نمی‎شناستش.

دخترم! از صدام چه خبر؟

تو باغچه ایستاده بودم با زن ف حرف می‌زدم که جاری بزرگه‌اش یعنی زن‌برادر بزرگه‌ی ف هم اومد. زنِ ف گفت که ما کجایی هستیم و اینا. این خانوم هم با لهجه‌ی خودشون پرسید آبادان چه خبر؟ هنوز جنگه؟!
چندبار این سئوال از من پرسیده شده. یک‌بار یه پیرمرد ترکی تهران ازم پرسید دخترم از صدام چه خبر؟
نمی‌دونستم چی بگم. این سئوال رو حالا آدمایی که ندونن دنیا دست کیه بپرسن..خوب بابا شما خوزستان زندگی می‌کنید یعنی..روتون برگردونید می‌بینید جنگه یا جنگ نیست..یا چی.
گفتم نه دیگه جنگ نیست..
ابی یه چیزی می‌خوند بیا به جنگ تن به تن..همیشه فکر می‌کنم به دو دوست لر داره این رو می‌گه نمی‌دونم چرا.
بعد به زن ف گفتم آش و ایناش خیلی خوب بود.
اومدم گلابی خوردم.

ترجمه

این رو شاید شنیدید..
چیز مهربون و خوبیه
آخر مطلب لینک دانلودش هست:


***

من البین یاحسین من زغری و شاب الراس: از دست رنج زمونه ای حسین از بچگی موهام سفید شد


تانیت نادیت لیش تأخر عباس؟: منتظر موندم و صدا زدم چرا عباس دیر کرد؟
ریته یـمی .. یـجلی همی .. وینه عمی: کاش پیشم بود، هم و غمم رو از بین می‌برد، عموم کجاس؟

لیش تأخر عباس؟ چرا عباس دیر کرد

****

أنا یاحسین العزیزة ... سکنة یا صیوان داری: من ای حسین عزیزِ توام..سکینه هستم ای ستون خونه‌ام

اعتذر منک یا  بویه ... وادری مقبول اعتذاری: ازت معذرت می‌خوام بابا و می‌دونم عذرم رو می‌پذیری

بسبب لن حشمت عمی ... من العطش و بقلبی ناری: چون غیرت عموم رو تحریک کردم که تشنه‌ام و تو قلبم آتیش روشن شده بود از تشنگی

و راح عمی و انتظرته ... حتى ملّیت انتظاری: عموم رفت و من منتظرش موندم تا جایی که از انتظار کشیدن خسته شدم

ملیت .. ظلیت .. انطر و احسب لحظات: خسته شدم..موندم..منتظر لحظه‌ها رو می‌شمرم

و تنوح .. هالروح .. تقدر تصبر هیهات: و روحم ناله می‌کنه می‌تونه صبر کنه؟ هرگز

دمعی یهمی ... جفنی مدمی ... وینه عمی: اشکم می‌ریزه..مژه‌هام خونیه..عموم کجاس؟

لیش تأخر عباس؟ چرا عباس دیر کرد


***


انتظر و القلب یـخفق ... مثل جنحان الیمامه: منتظرم و قلبم مثل بال فاخته تند تند می‌زنه

قلت لیش طلبت منه ... المای و اخذتنی الندامه: به خودم گفتم چرا ازش آب خواستم و پشیمون شدم

هم صدق یرجع لی عمی؟ ... برایته وجوده و حُسامه: یعنی بازم عموم با علم و دست و دل‌بازی و شمشیرش برمی‌گرده برام؟

ریت لا یروی دلیلی ... بس یرد لی بالسلامه: کاش قلبم سیراب نشه اما عموم به سلامت برگرده

یاریت .. لا جیت .. لا منه طلبت المای: ای کاش نمی‌اومدم و ازش آب نمی‌خواستم

ونیت .. اتـمنیت .. لا تبرد نار حشای: نالیدم و آرزو کردم کاش آتش جگرم هیچ وقت خاموش نشه

هذا هضمی .. موتی حتمی .. وینه عمی: این دردمه..مردنم حتمیه.. عموم کجاس؟

لیش تأخر عباس؟: چرا عباس دیر کرد؟


***

هاک خذ مرسال منی ... و للقمر روح و تعنه
این پیام رو من بگیر و پیش ماه شب چهارده (قمر بنی هاشم) برو.

انشد علیه الشریعه ... بلکی تسمع خبر عنه
از نهر علقمه درباره او سؤال کن شاید خبری در مورد اون بشنوی

ولو ان یا بوی لقیته ... عن لسانی اعتذر منه
و اگه  اون رو پیدا کردی، از طرف من از اون عذرخواهی کن

قله یا عباس ارجع ... ما ترید المای سکنه
بش بگو  ای عباس! برگرد. سکینه دیگه ازت آب نمی خواد

ترجیت .. و ادعیت .. یاریتک حی تلقاه
آرزو کردم و دعا کردم..که زنده پیداش کنی

موجود .. وردود .. ترجع للخیمه ویاه
زنده باشه و دوباره به چادر با اون برگردی

هو حلمی .. هو عزمی .. وینه عمی
اون رویای منه..و امید و اراده‌ام..
عموم کجاس
***

نذر راح انذر یابوی ... لو یرد عباس لیه: نذر می‌کنم بابا اگه عباس برای من برگرده

انثر عیونی ودلیلی ... فوق رمل الغاضریه: چشام و قلبم رو روی خاک غاضریه پهن می‌کنم

وثانی رجوه لو شفتکم ... للخیم جیتو سویه: و یه آرزو دیگه هم داریم اگه تو و عمو رو ببینم که همراه هم میاید سمت چادرا

افرح واشهق مسرة ... واصعد لهام الثریه: شاد شم و از شادی فریاد بزنم و تا ثریا بالا برم از خوشی

لو عاد .. ینعاد .. عمری وکل همی یروح: اگه برگرده..تمام عمرم به من برمی‌گرده و تمام هم و غم روحم می‌ره

لو مات .. هیهات .. من بعده تعیش الروح: اگه بمیره هرگز بعدش زندگی روحم زنده نخواهد بود

یبقى سهمی .. قلبی مرمی .. وینه عمی: سهم من این خواهم بود که قلبم رو کنار بذارم و بپرسم عموم کجاس؟

لیش تأخر عباس؟ چرا عباس دیر کرد؟


http://snd1.tebyan.net/1388/11/abbasmp_64656.mp3?Download=true


زندگینامه نزار القطری 

اسم اصلی نزار القطری، نزار فضل الله روانی است (یعنی اسم پدرش فضل الله است) و در تاریخ پنجم ژوئن 1971 در قطر به دنیا آمده. او به زبان های عربی، فارسی، انگلیسی و اردو تسلط کامل دارد.

نزار قطری دارای سه فرزند است با نام های کوثر، حسین و علی. نزار القطری مدتی مقیم لندن بوده است و در حال حاضر در کویت ساکن است.

وی تحصیلاتش را در قطر به اتمام رسانده است. از شش سالگی به مدرسه رفته و در هشت سالگی شروع به حفظ قرآن کرده و توانسته نیمی از قرآن را از بر کند.

او همچنین توانسته است در کودکی، هفت بار بین همسالان خودش مقام اول در رشته حفظ قرآن را به دست آورد.

مداحی را از 8 سالگی و با دو بیت از قصیده ای که مادرش زمزمه می کرد شروع کرد. زمانی که مشتاقانه برای قرائت قرآن به حسینیه می رفت. جالب است که به خاطر اینکه از آن قصیده فقط دو بیت را حفظ کرده بود ، در مداحی هایش همان دو بیت را نزدیک به بیست بار می خواند!

در همان ایام بود که روزی قصیده مشهور «خیرة الله من الخلق أبی» را خواند.

و از آن زمان تا کنون در پایان تمام مجالسی که نزار قطری در آن مداحی می کند، این قصیده را تکرار می کند و هر شب آن را می خواند.

نزار قطری 28 سال است که این قصیده را می خواند.

از این‌جا

توضیح کل زدن:
زن‌های عرب برای شوروندن  احساسات مرد و تشویقش هنگام جنگ یا مسابقه یا چیزهای این‌طوری کِل می‌زنن.
یه بار هم بابام رفت شعری از خودش خوند تو یه مجلس ما از خونه همسایه براش کل می‌زدیم. گفت صدای کل‌تون رو از بین صدای کل بقیه‌ی زن‌ها تشخیص می‌دادم.
از حج اومده بود.

زینب لخوها هلهلت من شافته بحد الخیم: زینب برای برادرش کل زد وقتی اون رو نزدیک خیمه‌ها دید
نادت هلا و میة هلا بالعلم و براعی العلم: گفت مرحبا و صدمرحبا به علم و صاحب علم
لا إله إلا الله
**************************

هلهلت و المدمع یصب من شاهدت راعی اللوى: کل زد و اشک‌هاش جاری بود وقتی صاحب علم رو دید
حیاک یا ریع القلب یا من عین إختک ضوى: خوش اومدی ای تپش قلبم ای نور چشم خواهرت
إنت الضمد و المعتمد یا من بخدر إخته التزم: تو درمان و مورد اعتماد منی ای کسی که دواطلب حمایت از خواهرش شد
لا إله إلا الله


**************************

انت باللی بخدری اتوزمت وانت اللی قلتلی بشیمتی: تو کسی هستی که داوطلب حمایت از من شدی و تو به من گفتی که با جوانمردیت مراقبم خواهی بود
و انت یا بوفاضل قدت بایدک شجیمة بناقتی: و تو با دستت طناب شتر من رو گرفته بودی
من الوطن سار الظعن بشیمتک یا بحر الشیم: از وطنم قافله راه افتاد ای دریای جوانمردی
لا إله إلا الله

**************************

و الدرب کله مدللة و تخفج علیّ رایتک: و تموم مسیر به من می‌رسیدی و محبت می‌کردی
لمن وصلت لکربله و نزلت بیها بشیمتک: وقتی رسیدیم کربلا و با همون جوانمردیِ خودت اون‌جا ساکن شدی
إنت انصبت و إنت اضربت إستار المخیم للحرم: تو خیمه‌ها رو برای من و زن‌ها آماده کردی
لا إله إلا الله

**************************

و الکوفة درنقها انجمع هالساعة أشوف بهالفلى: و لشکر کوفه جمع شد سر یه ساعت  تو این بر و بیابون
بعد الفزع یتلى الفزع خیل و زلم متأصلة: بعد از دربه‌دری مسیر به این دربه‌دری جنگ گرفتار شدم..اسب‌ها و مردهایی آماده‌ی جنگ
قلی اشتود و شنهو مقصد منهم ترى قلبی انلجم: بگو چی‌کار کنیم و کجا بریم آخه قلبم آتیش گرفته
لا إله إلا الله

**************************

جرد بجفه صارمه و السم یکت من شفرته: شمشیرش رو بلند کرد و زهر از گوشه‌ی شمشیرش می‌ریخت
عیناج یا بت فاطمة ناداها و أنشر رایته: برای چشم‌های تو ای دختر فاطمه..این‌طور صداش رد و علمش رو بلند کرد
ذخرج عدل و اللی یصل خیمتک بالسیف انجسم: از تو محافظت می‌کنم و اگه کسی به چادر تو نزدیک بشه با شمشیر نصفش می‌کنم
لا إله إلا الله

**************************
زینب لخوها هلهلت من شافته بحد الخیم: زینب برای برادرش کل زد وقتی دید نزدیک چادر شده
نادت هلا و میة هلا بالعلم و براعی العلم: گفت مرحبا و صدمرحبا به این علم و صاحب علم
لا إله إلا الله
**************************

أدریک یا بحر الفضل زاخر شجاعة حیدرة: می‌دونم ای دریای فضل تو شجاعت حیدر رو به ارث بردی
حی إنت و إختک ما تذل سالم یا سبع القنطرة: تو زنده باشی خواهرت ذلیل نمی‌شه ای شیر بیشه
بسر والدک شد ساعدک یالتفرح بیوم الصدم: با کمربند پدرت ساعدت رو ببند ای کسی که در روز مصایب هم لبخند می‌زنی به من
لا إله إلا الله

**************************
زینب لخوها هلهلت من شافته بحد الخیم
نادت هلا و میة هلا بالعلم و براعی العلم
لا إله إلا الله
**************************

عمی یا نعم الولی راضع ثدی أم العلا: عموی من ای بهترین سرپرستم ای کسی که از سینه‌ی زن والامقامی شیر خوردی
و السیف من عودک علی ورثک بحد المرجلة: و شمشیری رو به ارث بردی که می‌تونی با آخرین حد مردی بلندش کنی
لمن سمع لإخته انتشع دار لوجهها و ابتسم: وقتی صدای خواهرش رو شنید سرمست شد و صورتش رو برگردوند و لبخند زد
لا إله إلا الله


در لینک پایین با صدای نزار قطری بشنویدش..ترجمه‌ی شعر در بالا.

http://www.yahosein.com/latom/sound-mp3/nizar/nizar047.mp3

بن رو بغل کرده بودم می‌بوسیدم.
سال گفت آره دیگه عشق حقیقی‌ات اینه. نگاش می‌کنم. از ریش پروفسوری سفیدت خجالت بکش مرد.

مادربزرگ‌های پدری عرب معمولا زن‌های خیلی مهربون و با محبتی‌ان برای بچه‌های پسرشون. معمولا چون داماد رو بش احترام می‌ذارن زیاد و نمی‌خوان برای دخترشون دردسر درست کنن یا چیزی...اینه که دخالتی نمی‌کنن تو زندگی دختره و این‌طوریه که با احتیاط بیشتر به بچه‌های دخترشون نزدیک می‌شن. حس می‌کنن بچه‌ی دامادشونه و..بچه‌ی مردمه بیشتر..نسبیه البته..اما چیزهای دوروبرم این‌طوری‌اند... پسرها با مادرا زندگی می‌کنن..اینا هم بچه‌ها کوچیک پسرشون رو بزرگ می‌کنن یا شاهد بزرگ شدنشونن و این رو بچه‌ی خودشون می‌دونن با فامیل خانوادگی خودشون.
برای مادرم البته چون بچه‌های بزرگ‌ترش دختر بودن و کلا مادرم در برابر بچه خیلی خیلی مهربون و تسلیمه و اصلا دلش نمیاد یه تشر بزنه بش..یعنی الان که بن سیزده چهارده سالش شده یادم نمیاد مادرم یه بار به بن گفته باشه نه...یا نانا یا هر کی...برای مادرم این قضیه کمی فرق می‌کنه.
نوه‌ی پسری تا الان یکی داشته که اونم پیشش نبوده و دوستش داره.
القصه که در مادربزرگ‌های عرب‌زبان اطراف نسبت به نوه‌های پسری محبتی عجیب می‌بینم. کلا به بچه‌ها و بیشتر به نوه‌ها و بیشترتر به نوه‌های پسری. مثلا مادربزرگ خودم.
مادر سال زن سختیه. خیلی زن سختیه. یک‌بار با ترون رفته بودیم پیش دوست سال سامان که از این بوتیکای تزیینی داره. هدیه‌سراها و فلان‌ها. رفته بودیم چیزی مثلا یه عروسک خزی بخریم..ترون خیلی سخت‌گیری می‌کرد برای جنس، قیمت..و چیزهای این‌طوری. بحث و جدل و این‌ها می‌کرد با فروشنده..فروشنده من رو می‌شناخت که زن دوستشم و معرفی کرده بودم که این خواهر ساله ...ترون با شباهتی عجیب به سال اهل بحث و یکی به دو کردن با فروشنده بود..کوتاه نمی‌اومد و سر یارو رو خورده بود.
حرف و حرف و حرف ..سر چیزهایی که حرف‌لازم نبود.
چیزی می‌پسندیدی کمی در مورد قیمت چونه می‎زدی و بالاخره پول رو می‌دادی. قاعدتا این‌طور باید باشه اما برای سال،ترون و مادرشون داستان این نیست.
به کار گرفتن مخ مردم در مورد یارانه و این‌که اینا پولای امام زمانه(به طعنه)...مردم حوصله، سواد و درک این مسائل رو ندارن.حداقل تو این محیط. سال این‌ها نمی‌دونن چی رو به کی و کجا بگن.
رفته بودیم خونه ضیغم. سر شام بودیم.سال گفت که من و بن متولد سال ماریم..هر دو..لابد ضیغم و پسرش هم متولد سال فلانند هر دو که این‌قدر شبیه همند. خوب این‌ها متوجه نشدند. نمی‌دونستند که اصولا سال مار عقرب پلنگ و فلان چیه. نشنیده بودن..همین‌طوری شامشون رو می‌خوردن و سال به من نگاه می‌کرد که یعنی چرا کسی چیزی نگفته..خوب متوجه نشدند سال.
بعد مگه کوتاه می‌اومد؟
یک سخنرانی‌یی که سعی می‌کرد بانمک هم باشه ارائه داد در مورد بطلان نطریات طالع‌بینی و چرا مردم بیخود فکر می‌کنند هر سالی حیونی داره و هر ماهی فلان مشخصات...گفت و گفت و گفت..و بالاخره بن گفت بابا اینا نمی‌دونن پسرشون چه سالی دنیا اومده حتی..ازشون بپرس اگه جواب دادن.
واقعا هم سال پرسید پسرتون متولد چه سالیه..ضیغم به زنش نگاه کرد و زنش به من و بالاخره گفتن نمی‌دونن..یه سالی بوده دیگه...یه وقتی روزی ساعتی که این پسره دنیا اومده.
اون روز که ترون خیلی سرسختی و غیرقابل انعطاف بودن نشون سامان داد من به شباهت عجیبش به سال ایمان اوردم و به شباهت غیرقابل‌باور هر دوشون به مادرشون. بعدش یه روز من و سال رفتیم پیش سامان و سامان به سال گفت آقا عجب خواهر سفتی داری.
منظورش این بود که عجب خواهر سرسخت و غیرقابل انعطاف و خشک‌اخلاقی داری..مردم این‌جا زیاد این‌طوری حرف می‌زنن.
مشکل اون‌جا شکل می‌گیره که مادرِ من و من دقیقا قطب مخالف این رفتار رو داریم. یه مقدار تفاوت برای زندگی مشترک خوبه اما قطب مخالف هم بودن خوب چیز غیرقابل‌حلیه. مادرم از سهم شکلات و شیرینی‌اش به نفع بچه‌های کوچیک می‌گذره..طوری باشون حرف می‌زنه که فکر می‌کنی سیزده سالشه نه شص سال...صداش نازک و جوونه و بازی‌اشون می‌ده.
مادر سال روز دهم محرم وقتی بن یه ماست یه نفره‌ی اضافی برداشت با کف‌گیر عین شمر اومد ایستاد و واقعا جنگید باش. بچه‌ها عین یه دسته گنجشک پرواز کردن وقتی دیدنش و اون دستش به پسر حیات رسید و نیشگونش گرفت. با همون سرانگشتای باریک سمی‌اش.
تعجب کردم.یه ماست یه نفره بود.همه‌اش.
وقتی کسی در می‌زنه پدر شوهرم قاتی می‌کنه. غذایی رو که برای امام حسین درست کردن به کسی که در می‌زنه و طلب می‌کنه نمی‌دن. اولش یه بحثی دارن که یارو فقیره واقعا؟ یا اومده سوءاستفاده کنه.
زور مادر سال به بچه‌های حیات می‌رسه که هیچی نمی‌گه. می‌زنتشون. جرات نداره به نعنا دختر مینا جاریم چیزی بگه.احترام بچه‌های من رو هم داره  تا حالا ندیدم بزنتشون یا تندی کنه باشون اما خوب محبتی هم نمی‌کنه. اگه آدامسی چیزی بخوان می‌گه مال عموئه.یا  مال خودشه. گرچه بچه‌هام هم هیچ‌وقت چیزی از کسی نمی‌خوان.
گاهی یه شکلات مونده از سفره‌ی نمی‌دونم کی از پارسال می‌ده دستشون.
وقتی بن خیلی کوچیک بود دلش برای بازی کامپیوتری سونی می‌تپید. اینا خریده بودن..یه شب که اومدن خونه‌ام پیشم بمونن برادرای سال. وقتی سال سربازی بود. دسگاه بازی رو یادشون رفت. درست وقتی بن فکر می‌کرد این رو براش گذاشتن که باش بازی کنه، صبح زود اومدن بردنش مبادا شیرین که هفت هشت سالش بود و کوتلاس که نه ده ساله و می‌اومدن پیشم، یا بن که یکی دو  ساله باش بازی کنن.
بعد این دستگاه بازی رو می‌بردن خونه عالیه می‌ذاشتن بچه‌های عالیه باش بازی کنن..شوهر عالیه مهندسه و خودش شاغل و بهترین دسگاه‌های بازی رو می‌تونستن داشته باشن..اگه نداشتن از خست پدر مادرشون بود..
بن به مادر من و مادر سال عین خودمون می‌گفت یوما.
یه روز که یخلی دیگه دلش خواسته بودو ما رفته بودیم خونه‌اشون، به مادر سال گفت یوما می‌شه با دسگاتون بازی کنم؟ هنوز صورتش یادمه که از پایین به زنه نگاه می‌کرد کوچولو بود و چشمای سیاه براقش تو صورت گرد سبزه‌اش با موهای پرپشت سیاهش می‌درخشید.
منتظر بود و خجالت کشیده بود و نگران قضاوت من هم بود.
زنه گفت این به من مربوط نیست..دستگاه عموهاته..خونه‌ی اون یکی پسرش هم می‌موند.
چیزی که واقعا داغونم کرد این بود که بن گفت باشه ممنون.
و اومد پیشم نشست و بم گفت اشکال نداره و چشماش برقی می‌زد که سعی می‌کرد قایمش کنه. من اینا رو فراموش نمی‌کنم. من مادرم و نگاه منتظر پسرم برا مادر پدرش قلبم رو خراشید.
الان بن ایکس‌باکس داره و خدا رو صد هزار مرتبه شکر دستم پیش کسی دراز نیست اما این دلیل نمی‌شه که ندونم اگه زمان برگرده و من تو اون شرایط قرار بگیرم این آدما همون آدما هستن.
و من نمی‌تونم فراموش کنم..اگه من هزار سال بشم و بن صد سال ..بن برای من پسر کوچیکیه که منتظر جواب مادر پدرش بود و ...و ته حرفاش گفت: باشه. ممنون.

مچاله‌اش کرد..بعد پاره‌اش کرد...بعد خیسش کرد و آخرش انداختش تو سطل زباله.

می‌رم آب بخورم رو در یخچال چیزی می‌بینم. تاریخی عجیب غریب و ببی‌سر و ته خطوطی مثل موج. می‌پرسم چیه.
نانا می‌گه اون دعوت‌نامه هست که داده بودن به من برای عزاداری مادرا..گفتم خوب..گفت بن مچاله‌اش کرد..بعد پاره‌اش کرد...بعد خیسش کرد و آخرش انداختش تو سطل زباله.
به بن نگاه کردم. نون پنیر می‌خورد و می‌خندید.
خودش دست به کار شده بود یه دعوت‌نامه درست کرده بود برای خودش.
با خطوطی شبیه موج دریا و تاریخی که توی هیچ‌جای دنیا ثبت نشده الا ذهن نانا.

ترس از چیزی که عجیبه اگه ازش بترسی

سال خمیر دندانی ذغالی خریده.سیاه.ژاپنی.

ازش می‌ترسم.
نمی‌دونم چرا.
مثل انیمیشن پرنسس کوچولوی بامبو. قدیما ژاپنیا به نظرشون داشتن دندون سیاه زیبایی بوده. زن‌هایی که می‌خواستن یا باید زیبا به نظر می‌رسیدن رو می‌دادن با یه سری چیز میز دندونشون رو سیاه کنن. فکر کنم یکی‎اش پودر آهنی چیزی بوده. مثلا لبخند یه زن زیبای متعلق به اشراف یا طبقه‌‌ای خاصی نباید عین لبخند یه زن معمولی باشه.
حالا این خمیردندونه برعکس عمل می‌کنه.
اما من می‌ترسم.
چراش رو نمی‌دونم.

بوربا.

تو جی‌میل گوشیم

جی‌ها زردن

د آبی

اس خاکستری

ام  گیرمز

آ  دنپش

اینا حروف اول اسم مخاطبینن.

خَیل ِ خوشم میاد.


چ باحال از گوشی هم رو آدرس طرف کلیک کنی وقتی جی میلت رو گوشیت باشه می‌ره مستقیم تو محیط جی‌میل.

قدرت خدا رو می‌بینی؟

یه حالت باحالی پیدا کرده..وقتی رو ئی میل یا جی میل یا چی ِ کسی(که تو قسمت تماس بامن درج شده) کلیک می‌کنی مستقیم می‌ره تو جی‌میلت و تو از همین پیغام‌های بلاگ اسکای جواب می‌دی..الان جواب دوتا از پیاما رو این‌طوری دادم..یه جور حس راحتی داره.
حس تکنولوژی در وبلاگ مبهوتم می‌کنه.

اگه خوابش ببره لجش هم می‌خوابه..آدم می‌ره سرش رو می‌ذاره رو یه جای سر پسندش، به تب داشتنش ادامه می‌ده و به دل‌دردش و صبر می‌کنه مسکن اثر کنه و صبر می‌کنه  ..و صبر می‌کنه.

برنامه‌ی فردا شب(احتمالا):
دوس ندارم این‌قدر هار باشی.

دوست ندارم این‌قدر رام باشی.


چی بگم .فقط می‌گم خدایا شکرت.

لپ‌تاپ رو می‌بندم حالا چون احتمالا بیاد حالا خشونت به خرج بده.
با نوک پا..مثلا تکونم می‌ده برای بیدار شدن.

صداش هم کلفت شده.
کلا تسترونی متحرکه الان در دنیای آندروپوزهای اطراف.

الان بال دراوردم و به سوی تخت پرواز می‌کنم از شوق.

کِس أم الدنیه.

بعد؟

بعد خدا

حالا یعنی رد شده آب بخوره.
نه که باش بحث نکردم و اومدم واقعا خوابیدم نمی‌دونه چی‌کار کنه. مثلا رفته آب بخوره:
بلند شو بیا رو تخت بخواب..فردا هی می‌نالی کمرم درد گرفت.
 آه سرورم اجازه فرمودن. الان باید اشک شوق بر کونش بریزم.

اول اولش که اومد گفتم اوخ سُودَم..زیر گوشم رو ببوس..سمباده‌اش رو گرفت دستش و مالید به صورتم..یه کرم دارم تو یخچال. اسمش هست کرم پس از بوسه. می‌زنمش صورتم خنک شه..واقعا بعدش زخم می‌شه و می‌سوزه. آینه برمی‌دارم دونه دونه قرمز شده..عمدنا..گولاخ...این یعنی عصبانیه از دستم. مثل کاکتوسای نر می‌مونه...تیغاش سمیه.
اگه رفتم نزدیکش دیگه. صورتم درد گرفته تا الان.
بعد چی؟
فکر نمی‌کردم این‌همه عمیق حنضل شده باشه گفتم کف دستت انار هست مثلا من می‌خورم..با کف دست خالیش صورتم رو چلوند...عین نرِ مار می‌مونه.
انگشتاش باریکککک ..اولش فکر می‎کنی دستای یه هنرمندن...اما دردناااااک. دردشون سمیه. نمی‌دونم چطوریه وقتی می‌زنتم شوخی یا جدی کبود می‎شم..تب داشتم دلم درد می‌کرد گفتم برم تو بغلش یه ذره بخوابم.
فردا میاد می‌گه:
من رو ببخش من گوزان نیستم..انسان یعنی...قرض و وام بم فشار اورده...تو باید به من احساس نمی‌دونم چی بدی.
سال تو خَ یلِ مردی..خَی لِ.
ایه ایه ایه.ِ
همه‌ی مردا پیش تو یه تخمک ناقصن..ای ابر اسپرم جهان فحول و ذکور..
چبح وفگی.


سیبیلش عین سیم خارداره رفته قیچی براش بخره به شوهر مهتاب گفته قیچی سیبیل داری؟

شوهر مهتاب گفته قیچی دارم که به درد کوتاه کردن سیبیل بخوره اما این‌که مخصوص این باشه که مثلا روش نوشته باشن مخصوص کوتاه کردن سیبیل نه.
اینم نخریده.
قانون نقض شده.


خواب‌نما می‌شه مرده. می‌گه برام مو بلند نمی‌کنی.
پیشششش.
اینم هم دلش خوشه .

چون نرفتیم اون‌جا.
می‌دونم.
باید باش قهر کنم.


ئه! آبان شد!
هورا.
عاشق آبانم.

شایدم قرص ماه.

یعنی حرصصصصص دارم..بش می‌گم یه خورده تب دارم من رو بخوابون می‌گه  من قرص خوابم؟
نه قرص برنجی تو.

مورتون وقتی بچه بود می‌گفت اشگ شیزی هسه.
یعنی زیجی.
منظورش این بود که حالا یقه‌ام رو جر می‌دم.

اشگ زیجی هسه.

روناش مثل قلیونه.
خدا...ناز کرده برام..بلند شدم تا دم در رفتم..قرص بردارم می‌گه نگفتم بیای.
نوچ نوچ نوچ
اول برای خوم متاسفم دوم هم برای خودم.

می‌دونم دردش اینه که حس می‌کنه باباش نیست.
خوب تو مثل بابات شو. ببین من مثل زن‌بابات می‌شم یا نه.

بم می‌گه از تخت برو بیرون و تا وقتی نگفتم برنگرد.
منم اومدم تو هال.
جو گرفتتش تا دسته.
باشه.فعلا یه استامینوفن بخورم.
فردا هم روز خداست برای عبادت کردن تو هیچ‌وقت دیر نیست.