نمیدونم کی خوابم برد
خوابم دیدم ...
هیچ کس خونه نیس بوی اسفند می اومد دلم چای میخواد کاش کسی بیاد بر م جایی
سول یا مادرم رو ببینم
رو تخت زیبا اینام ...زیر باد پنکه ...دلم میخواد نیام بیرون..حتی به این فکر نمیکنم که رو تخت مردمم ...البته با روتختی و ملافهی خودم. سعی میکنم بخوابم ...نمیدونم ساعت چنده چندشنبهاس ...به حرفهای زیبا در مورد زن آآآ گوش میدم ...
میفهمم حسش رو ..
خوابم میاد.
خیمهی سبز رو پهن میکنن ومن اتفاقی زیرش قرار میگیرم ...
وقتی ظهره و نزدیک شهادت امام حسین ...وقتی خوندن مقتل به جایی میرسه که درش الوداع الوداع میخونن ....حالم میریزه به هم...چیزی نمیتونه سر پا نگهام داره ...اونجا زیر خیمهی سبز زیر عبا و شلهای که کشیدم رو صورتم، خیلی چیزها میاد جلو چشمم بچهای که گلو و پیشونی اش رو بریدن و با میخ به دیوار زدنش بچهی سه سالهی یه آخوند شیعه در سوریه. نگاه آخرین یهودی قبل از شلیک شدن بهاش توی یه عکس..بوسههای دم قطار از آدمی که می دونی برنمیگردهپدری که سوزناک گریه میکرد و داعشیها پسرش رو سربریدن و اون داد میزد ه یا زهرا ...جوونای غواص ..دس و پا بسته ..عموی خونی و پارس سگهای وحشی تو بیابون تو شب..بن تو دست سال که دور میشد و برمیگشت نگام میکرد..دست کوچیک من تو دست بزرگ مادرم و سکندری خوردنم پشت سرش ... خودمو ظلمهام به خودم ..
تا مامان زهرا رسید به جایی که خوند:
ذبحوا الحسین من القفا وا امامی وا حسین ...
مثل هفت سالگیام حس کردم یک جای روحم در من از قفا سربریده میشه. نتونستم بمونم مامان زهرا گفت و ذَبحوه و من بلند شدم به زیبا گفتم حالم بده.گفت بشین بیرون ...گوشههای پارچهی سبز خیمه رو گره زدم. بچهای روی دوش مادرش نگاه سیاهی داشت ...چشمان سیاه و نگاه سفید.
فکر کردم خدا به هر زنی بچه میخواد بده.
فکر کردم به حق روح و نگاه همین بچه خوب باشم خوب بمونم خوب بمیرم ..و برای خیلیها دعا کردم هر کس که به خاطر و ذهنم رسید..
و گره زدم..گوشه های خیمهی سبز رو، با قلبم گره زدم.
احساس میکنم پوستههایی از خودم رو پشت سر گذاشتم ...احساس میکنم و رد شدم. گذشتم یا احساس میکنم عوض شدم.
وقتی تبلت بچهها با موسیقی و آوازش میخونه ر د میشم قطع میکنم صداش رو.
دخترآ میگن امروز دیگه نفس نمی تونیم بکشیم از دس شهرزاد ...
ادام رو در میارن:
نخندید
صداش رو کم کنید
آرایش نکنید
مو بپوشانید امروز ...
یه جوری پیش خودم فکر میکنم اگه یکی از نزدیکام(دور از جون) عزاش بود امروز حس و حال این چیزا رو داشتم؟
نه.
چیزی نمی گم...دم در خونه بابام رو سنگهای دم در میشینم.
دستههای سنج و دمام رو میبینم.
تو کوچهی زیبا اینا ... مامان زهرا روضه خوند .روضهاش ربطی به لوس بازی دیشب نداشت. از غمهام راضی بودم و از اشکام. دیدم این خودمم از بچگی با این چیزها بزرگ شدم و تا ابد ظهر عاشورا یه حالی میشم که شبیه هیچ وقت دیگهای نیست در زندگیم.
مامان زهرا روضه اش رو چنان خوب و مسلط خوند که حس کردم اگه دستم رو بذارم رو قلبم دستم از اون ور قلبم دیده میشه ..چرت و پرت نداشت، زبان بازی و ..زبان حال زنی بود با غم هاش و ...
زنِ روضهخوان گفت: شور و دست بلند کرد. زنها رفتن جلو ...من عقب ایستادم ...مادرم نه عقب بود نه جلو ...به مدل سینه زدنش نگاه میکردم ضربهدری تقلید کردم ازش. خسته شدم...زن میخوند اگه در راه حسین تو انفجار کشته شیم و فلان...حماسی و پرشور.
من فکر میکردم آره بهخدا ..و اشکام تو تاریکی رو گردنم سر میخورد که مادرم اشاره کرد حالا مامان عادل سیدش میگردش.
الان غش میکنه. مامان عادل جن داره...جنش سیده و تو عزاداریا فعال میشه ..واقعا زمانبندی مادرم حرف نداشت زنه شروع کرد چرخیدن وسط دایره.
دستها رو میزد به پیشونی و از پیشونی انگار چیزی پرت میکرد طرف زنهای گرداگرد دایره. روش پارچه سبز انداختن...مادرم سقلمه زد که حالا زار میگیردش.ماماناسماعیل داد زد مراد میده دس بکشید بش. زنها بعضیا رفتن سمتش.
آخرهای شور بود.
مادرم گفت از فیلمهای مامان عادل خسته شدم..هرسال همینه.
به مامانعادل نگاه کردم داشت خودش رو میزد.ترسیدم چسبیدم به مادرم.
مادرم گفت مرادت رو میده ها برو دست بزن.
بهاش گفتم میترسم.
گفت برو.
رفتم و ترسیدم..برگشتم ..
باز سینه زدن محکم و قوی ...مامان عادل یه گوشه با عروساش و سیدش مشغول بود.
مادرم گفت تو سید نداری رفته باشه توت اذیتت کنه؟
گفتم سید من لره ...مادرم خندید به تقلید از ایوب که با لرا همواره و همیشه سروکار داره و مثلشون میگه پس گفت پ کارَت زاره ...مادرم هم گفت پَس کارَت زارَه.
خنده ام رو خوردم و مامان عادل گفت وااااااااااااای...کشتیم....چی میخوای ازم؟
مامان اسماعیل صاحب مجلس رفت طرفش خطاب به سیدجن گفت:
برو ..برو بیرون چی از جون این میخوای؟ اذیتش کردی ..کشتیش...موهاش رو نکن. مامان عادل رسیده بود به قسمت کندن مو.
زنی بم گفت برم گلاب بیارم.رفتم از آشپزخونه مامان اسماعیل اوردم.
ریختن رو ماما ن عادل.جنِ سید کمی آروم گرفت.
بعضیها دستش رو بوسیدن ...مادرم گفت بریم...رفتیم.
به مادرم گفتم جاش نبود تعارفش..گفت: چه میدونم ..تقصیر باباته...حالا چشون بود اینا ...حداقل دماغ باباشون رو شکوندن. حس میکنم حرفش بیربطه. برمیگردم نگاش میکنم: آها از وقتای بدجنسیاشه.
زن مرد من را میبیند برای پسر بزرگش من را خواسته بود.قبلا. نشده بود چون پدر پسره زن برای پسرهاش به غیر از فامیل نمیگرفت و پدرم به غیر از فامیل دختر نمیداد و..
مادرش من را که دید گفت سلام عزیزُم. خوبی ؟ خانواده چطوره؟
من فکر کردم با مادرمه جواب ندادم.
بعدش مادرم گفت چرا زدی تو ذوق این بدبخت...همینطوری هم دماغ شوهرش رو شکوندن.
تازه متوجه شدم ولک با خانواده چیکار داری؟ بعدش گفتم خاله ببخشید حواسم نبود...گفت بِرا سلام؟ عزیزُم ...بعد انگشتش رو تو هوا تکون داد. اما برا إو چیه؟ نه ...نبخشیدومت.
من چیزی نگفتم و مادرم گفت زنده باشی.
هیچ وقت تعارف فارسی یاد نمی گیره.
همسایهی بختیاری پدرم اینها یا دماغ شکسته دم در است. همسایهی عرب این وری دعواشان شده باهاش دماغ هم را شکانده اند. از بچگی میشناسمش.سلام که بکنی میگوید عزیز منی...بوآمی . مادرم میگوید سر این دعواشان شده که پسرش با رکابی و شلوارک رنگی با صدای بلند آهنگ ماشین میشسته تو کوچه و اینها گفتهاند کمش کن ..لج ...فلان خرد کردن ..شیشه ماشین ..خرد کردن پنجره..مشت توی صورت ...مرد خوبی است پسرش نچسب است.. اما خودش بد نیسترد که میخواهیم بشویم مادرم میگوید آرام: ها عمو دماغت چطوره؟ زیر عبا میخندیم.
به روضهی دوم روضهی أُماسماعیل میرویم ...عبا را که میکشم روی سرم و بر میدارم مادرم را تو ی تاریکی اتاق میان زنهایی که سیاه پوشیدن گم میکنم.
نیستش..این ور ...اون ور...میترسم انگار ...خیابانها عوض میشود،خانهها،آدمها،ترسهای من نه..تا وقتی پیدایش میکنم با نگاه اشاره میکند بروم پیشش ..
چرا فکر میکنی توهین جنسی کردنت به من باعث ناراحتیم میشه؟
1- وقتی لینک رو باز کردم و بیلاخ اون ماکت رو دیدم احساس توهین جنسی کردم چون اون بیلاخ در چشم من برافراشته شده بود. پس خودت اول توهین جنسی کردی.
2- اینکه باعث ناراحتیات نشه ممکنه به این دلیل باشه که تو توهین تلقی نکنی اون قسمت بولده شدهی پست قبلیم رو چون واقعا اینکاره باشی و توش عیبی نبینی که همینم دلیل محکمی نیست. یه ضربالمثل میگه به خود جنده تو روش نگو جنده. این یعنی اگرم واقعا اینکاره باشی و کسی بت بگی تو اینکارهای احساس توهین خواهی کرد.
پس اینکه میگی باعث ناراحتیت نشد برای اینه که دقیقا باعث ناراحتیت شد.
3-وقتی اون لینک رو باز کردم به دو نتیجه رسیدم:
طراح اون تصویر یا خواننده با طراحی اون تصویر میخواستن به بیننده بگن:
الف: این توی اعتقادات شما
ب: اعتقادات شما این را در شما فرو کرده و شما حواستون نیست
در هر دوی این نتیجه توهین آشکار جنسی هست..
من هم چیزی خارج از حیطهی ارائهی مطلب شما نگفتم.
گفتم اعتقادات شما در شما.
تمام.
اگر شما حس کردید که من دارم به شما توهین جنسی میکنم و میگید ناراحت نشدید بهاینخاطره که بله من توهین کردم و شما ناراحت شدید. حستون کاملا بهجا و متینه.
بلاک شدید.
لیش تأخر عباس؟ چرا عباس دیر کرد
****
أنا یاحسین العزیزة ... سکنة یا صیوان داری: من ای حسین عزیزِ توام..سکینه هستم ای ستون خونهام
اعتذر منک یا بویه ... وادری مقبول اعتذاری: ازت معذرت میخوام بابا و میدونم عذرم رو میپذیری
بسبب لن حشمت عمی ... من العطش و بقلبی ناری: چون غیرت عموم رو تحریک کردم که تشنهام و تو قلبم آتیش روشن شده بود از تشنگی
و راح عمی و انتظرته ... حتى ملّیت انتظاری: عموم رفت و من منتظرش موندم تا جایی که از انتظار کشیدن خسته شدم
ملیت .. ظلیت .. انطر و احسب لحظات: خسته شدم..موندم..منتظر لحظهها رو میشمرم
و تنوح .. هالروح .. تقدر تصبر هیهات: و روحم ناله میکنه میتونه صبر کنه؟ هرگز
دمعی یهمی ... جفنی مدمی ... وینه عمی: اشکم میریزه..مژههام خونیه..عموم کجاس؟
لیش تأخر عباس؟ چرا عباس دیر کرد
***
انتظر و القلب یـخفق ... مثل جنحان الیمامه: منتظرم و قلبم مثل بال فاخته تند تند میزنه
قلت لیش طلبت منه ... المای و اخذتنی الندامه: به خودم گفتم چرا ازش آب خواستم و پشیمون شدم
هم صدق یرجع لی عمی؟ ... برایته وجوده و حُسامه: یعنی بازم عموم با علم و دست و دلبازی و شمشیرش برمیگرده برام؟
ریت لا یروی دلیلی ... بس یرد لی بالسلامه: کاش قلبم سیراب نشه اما عموم به سلامت برگرده
یاریت .. لا جیت .. لا منه طلبت المای: ای کاش نمیاومدم و ازش آب نمیخواستم
ونیت .. اتـمنیت .. لا تبرد نار حشای: نالیدم و آرزو کردم کاش آتش جگرم هیچ وقت خاموش نشه
هذا هضمی .. موتی حتمی .. وینه عمی: این دردمه..مردنم حتمیه.. عموم کجاس؟
لیش تأخر عباس؟: چرا عباس دیر کرد؟
***
هاک خذ مرسال منی ... و للقمر روح و تعنه
این پیام رو من بگیر و پیش ماه شب چهارده (قمر بنی هاشم) برو.
انشد علیه الشریعه ... بلکی تسمع خبر عنه
از نهر علقمه درباره او سؤال کن شاید خبری در مورد اون بشنوی
ولو ان یا بوی لقیته ... عن لسانی اعتذر منه
و اگه اون رو پیدا کردی، از طرف من از اون عذرخواهی کن
قله یا عباس ارجع ... ما ترید المای سکنه
بش بگو ای عباس! برگرد. سکینه دیگه ازت آب نمی خواد
ترجیت .. و ادعیت .. یاریتک حی تلقاه
آرزو کردم و دعا کردم..که زنده پیداش کنی
موجود .. وردود .. ترجع للخیمه ویاه
زنده باشه و دوباره به چادر با اون برگردی
هو حلمی .. هو عزمی .. وینه عمی
اون رویای منه..و امید و ارادهام..
عموم کجاس
***
نذر راح انذر یابوی ... لو یرد عباس لیه: نذر میکنم بابا اگه عباس برای من برگرده
انثر عیونی ودلیلی ... فوق رمل الغاضریه: چشام و قلبم رو روی خاک غاضریه پهن میکنم
وثانی رجوه لو شفتکم ... للخیم جیتو سویه: و یه آرزو دیگه هم داریم اگه تو و عمو رو ببینم که همراه هم میاید سمت چادرا
افرح واشهق مسرة ... واصعد لهام الثریه: شاد شم و از شادی فریاد بزنم و تا ثریا بالا برم از خوشی
لو عاد .. ینعاد .. عمری وکل همی یروح: اگه برگرده..تمام عمرم به من برمیگرده و تمام هم و غم روحم میره
لو مات .. هیهات .. من بعده تعیش الروح: اگه بمیره هرگز بعدش زندگی روحم زنده نخواهد بود
یبقى سهمی .. قلبی مرمی .. وینه عمی: سهم من این خواهم بود که قلبم رو کنار بذارم و بپرسم عموم کجاس؟
لیش تأخر عباس؟ چرا عباس دیر کرد؟
http://snd1.tebyan.net/1388/11/abbasmp_64656.mp3?Download=true
زندگینامه نزار القطری
اسم اصلی نزار القطری، نزار فضل الله روانی است (یعنی اسم پدرش فضل الله است) و در تاریخ پنجم ژوئن 1971 در قطر به دنیا آمده. او به زبان های عربی، فارسی، انگلیسی و اردو تسلط کامل دارد.
نزار قطری دارای سه فرزند است با نام های کوثر، حسین و علی. نزار القطری مدتی مقیم لندن بوده است و در حال حاضر در کویت ساکن است.
وی تحصیلاتش را در قطر به اتمام رسانده است. از شش سالگی به مدرسه رفته و در هشت سالگی شروع به حفظ قرآن کرده و توانسته نیمی از قرآن را از بر کند.
او همچنین توانسته است در کودکی، هفت بار بین همسالان خودش مقام اول در رشته حفظ قرآن را به دست آورد.
مداحی را از 8 سالگی و با دو بیت از قصیده ای که مادرش زمزمه می کرد شروع کرد. زمانی که مشتاقانه برای قرائت قرآن به حسینیه می رفت. جالب است که به خاطر اینکه از آن قصیده فقط دو بیت را حفظ کرده بود ، در مداحی هایش همان دو بیت را نزدیک به بیست بار می خواند!
در همان ایام بود که روزی قصیده مشهور «خیرة الله من الخلق أبی» را خواند.
و از آن زمان تا کنون در پایان تمام مجالسی که نزار قطری در آن مداحی می کند، این قصیده را تکرار می کند و هر شب آن را می خواند.
نزار قطری 28 سال است که این قصیده را می خواند.
از اینجا
سال خمیر دندانی ذغالی خریده.سیاه.ژاپنی.
ازش میترسم.
نمیدونم چرا.
مثل انیمیشن پرنسس کوچولوی بامبو. قدیما ژاپنیا به نظرشون داشتن دندون سیاه زیبایی بوده. زنهایی که میخواستن یا باید زیبا به نظر میرسیدن رو میدادن با یه سری چیز میز دندونشون رو سیاه کنن. فکر کنم یکیاش پودر آهنی چیزی بوده. مثلا لبخند یه زن زیبای متعلق به اشراف یا طبقهای خاصی نباید عین لبخند یه زن معمولی باشه.
حالا این خمیردندونه برعکس عمل میکنه.
اما من میترسم.
چراش رو نمیدونم.
چ باحال از گوشی هم رو آدرس طرف کلیک کنی وقتی جی میلت رو گوشیت باشه میره مستقیم تو محیط جیمیل.
قدرت خدا رو میبینی؟
بعد خدا
حالا یعنی رد شده آب بخوره.
نه که باش بحث نکردم و اومدم واقعا خوابیدم نمیدونه چیکار کنه. مثلا رفته آب بخوره:
بلند شو بیا رو تخت بخواب..فردا هی مینالی کمرم درد گرفت.
آه سرورم اجازه فرمودن. الان باید اشک شوق بر کونش بریزم.
سیبیلش عین سیم خارداره رفته قیچی براش بخره به شوهر مهتاب گفته قیچی سیبیل داری؟
شوهر مهتاب گفته قیچی دارم که به درد کوتاه کردن سیبیل بخوره اما اینکه مخصوص این باشه که مثلا روش نوشته باشن مخصوص کوتاه کردن سیبیل نه.
اینم نخریده.
قانون نقض شده.