فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

کوسکو و پاشا به هم می‌گن تو

تو

تو

کوسکو جواب می‌ده: هزارتا تو.
می‌میرم از خنده.

اون‌جایی هست که کوسکو به پاشا می‌گه:
ازت متنفرم.
می‎کشدم از خنده.

خودم می‌تونم جمعش کنم.

عجب نوامبر شیرینیه برای من این نوامبر

نون رو بقچه کنید و دورش رو با یه نون بلند ببندید و سرخش کنید.
خُمزه و مُوگَوی

بسه دیگه.

من زنده‌ام و می‌بینم.

من زنده‌ام و یاد می‌گیرم.

خودخواهی آدم‌های عصبی پا به پای حساسیت ادعایی‌شان افزایش می‌یابد؛ تاب آن را ندارند که از دیگران همان ناراحتی‌هایی را ببینند که در نزد خود هر چه بیشتر به آن‌ها توجه می‌کنند. فرانسواز که به کوچک‌ترین رنج خود بی‌اعتنا نمی‌ماند، از رنج من رو برمی‌گردانید تا خرسندی  دیدن این را که کسی برایم دل سوزانده یا حتی دردم را دیده باشد، از من دریغ بدارد.
در جستجوی زمان از دست رفته-جلد سه- صفحه‌ی24

شاید مفید باشه. کش رفته از واتساپ سال

توصیه های یک پزشک با وجدان!!!!!!!! 


چهارده اشتباه رایج در بین مریضها،پزشکها و دارو سازها**


 1

 برای 90% سرماخوردگی ها هیچ چرک خشک کنی لازم نیست.

یک بسته قرص سرماخوردگی و یک شربت دیفن هیدرامین کامپاند

و یک عدد استامینوفن به همراه استراحت مطلق و نوشیدن مایعات

و مصرف ویتامین ث کفایت می کند.


2

آمپول دگزامتازون و بتامتازون در سرماخوردگی جنبه ی درمانی ندارند

و بیشتر به عنوان کورتون برای سر حال شدن ظاهری بیمار و رضایت از کار

پزشک مصرف می شوند!! تنها در مواقعی که مشکل حساسیت است

از آن استفاده کنید.


3

برعکس تصور خیلی ها اکثر آمپول ها از بعضی از قرص ها و کپسول ها

ضعیف تر هستند. یعنی خوردن روزی یک عدد «سفکسیم 400» بسیار

قوی تر از 4 تا آمپول پنی سیلین 1 میلیون و 200 است!!

در هر صورت چرک خشک کن هایی مثل پنی سیلین و آموکسی سیلین

به علت مقاومت ایجاد شده چندان مناسب نیستند و چرک خشک کن هایی

مثل سفتریاکسون و سفکسیم به علت قوی بودن بیش از حد بهتر است

خط اول درمان نباشند. چرک خشک کن هایی مثل «آزیترومایسین»

پیشنهاد من هستند.در کل تا میتوانید از هیچ چرک خشک کن استفاده

نکنید حتی برای سرماخوردگی شدید و این مطلب را جدی بگیرید.


4

برای تقویت عمومی بدن زدن آمپول ب کمپلکس، ب 12، نوروبیون و...

تقریبا جز در موارد خیلی نادری مثل «بری بری» فایده ی چندانی ندارد.

مصرف کپسولی مثل «مولتی ویتامین مینرال» یا مشابه های خارجی اش

بسیار مفیدتر خواهد بود. مطمئن باشید اکثر ماده ی موثر آمپول

چند ساعت بعد در ادرار شما یافت خواهد شد.





6

دکتری که به شما برای سرماخوردگی تان 4 تا آمپول سفتریاکسون

می نویسد یا اشتباها تشخیص سوزاک و سیفلیس داده است!!

یا خودش نیازمند دکتر روان پزشک است یا با داروخانه ی روبرو قرارداد دارد!


7

تزریق سرم به جز وقتی که فشار مریض پایین افتاده یا می خواهیم

چند آمپول را از طریق سرم وارد بدنش کنیم یا... جنبه ی درمانی ندارد.

شما با خوردن ORS یا مواد شور و شیرین هم می توانید همان کار را

با هزینه و وقت کمتر انجام دهید. می دانید مصرف سرم در ایران

چند برابر آمار جهانی است؟!


8

 


9

اگر در اطراف شما کسی آبله مرغان گرفته و شما قبلا مبتلا شده اید

اینقدر راحت دور و بر او قدم نزنید. اگر کمی مقاومت بدنتان کاهش

پیدا کرده باشد بیماری وحشتناک تری به نام «زونا»

منتظر شماست. خیلی مراقب تر باشید.


10

اکثر شامپوهای موجود در بازار اصلا آنقدر بر روی کف سر نمی مانند

تا بخواهند اثرات پروتئینه و ویتامینه و... خود را بگذارند.

اگر شامپویی به سر شما ساخته است حتی اگر ارزانترین شامپوست

آن را حفظ کنید و قدرش را بدانید و از این شاخه به آن شاخه نپرید.


11

تصور اینکه هر دارویی با شکل کپسول باید بعد از غذا مصرف شود

رسما خنده دار است. بعضی از داروها با مصرف بعد از غذا جذبشان

به شدت کاهش یافته و موفق به اثرگذاری نمی شوند. و بعضی از

کپسول ها (مثل امپرازول) خودشان جنبه ی درمانی برای دستگاه

گوارش داشته و باید حتما قبل از غذا مصرف شوند.


12

داروی «کلونازپام» به هیچ وجه یک داروی خواب آور نبوده

و به عنوان ضد تشنج و سه بار در روز استفاده می شود.

اگر دکتری برای شما شبی یک عدد کلونازپام برای خواب نوشت

همانجا بزنید بیرون و دیگر هم به آن پزشک مراجعه نکنید.

برای بی خوابی مخصوصا در دوستانی که کمی استرسی هستند

(اگر روش های طبیعی و توصیه های رفتاری جواب نداد)

«کلردیازپوکساید» را توصیه می کنم.


13

گاهی دوستان نسخه پیچ و حتی داروساز ما در صورت تمام کردن

دارو یا نزدیک بودن تاریخ انقضای داروهای باد کرده! اقدام به دادن

داروهای مشابه می کنند. یادتان باشد شباهت اسامی داروها

هیچ ربطی به کاربردشان ندارد.

مثلا داروهای مفنامیک اسید (مسکن و ضدالتهاب)،

ترانگزامیک اسید (ضد خونریزی مفرط قاعدگی)

و فولیک اسید (موثر در کم خونی) فقط اسامی مشابه دارند.



14

اکثر اسهال های معمولی با خوردن مایعات و موادی نظیر نوشابه

و آبمیوه و مخصوصا ORS کنترل می شوند.

مصرف داروهایی مثل دیفنوکسیلات مخصوصا در اطفال اصلا

توصیه نمی شود. همچنین در بسیاری از موارد نیاز به مصرف

چرک خشک کن هم نیست .

توی باغچه بوی نم خاک و نم باغچه بیداد می‌کنه..آدم دیونه می‌شه..می‌زنه به سرش..دلش می‌خواد دست دراز کنه دُمِ دم دس‌ترین ابر رو بگیره روش سوار شه بگه ببرم...
فک کن چه جاهایی می‌تونی بری..می‌دونی؟ همه‌اش به دشتا فکر می‌کنم..چی توشون هس...خیلی ترسناک...اما نه..

باریکی املت رو این‌طوری دوس دارم..قوامش رو.


فکر کن به وقتی که کلمه‌ای جمله‌ای رو که زمانی از زبان کسی دوس داشتی رو از زبان دیگری بشنوی. می‌بینی به شدت پس می‌زنی. جمله، کلمه و اون حس دوس داشتنه رو..نمی‌خوای چیزی زنده شه..چیزی یادت بیاد یا درگیرت کنه...بی‌حوصله می‌گی: نوکر نمی‌خوام.

ناراحت بود. دلیلش مهم نبود. شایدم بود. بعد که بش فکر کردم دیدم مهمه. اما ناراحت بود. بچه‌ها ماکارونی خوردن برای شام. ذ ویس پخش می‌شد. تو آشپزخونه بی‌صدا خرد کردم و تفت دادم و املتی که دوست داره رو پختم...وقتی بردم گذاشتم جلوش گفت دوست نداره دیگه، با بچه‌ها ماکارونی خورده. می‌دونم ماکارونی دوست نداره.
وقتی املت رو دید..گفت چه بی‌صدا. بعد کله‌اش رو خاروند گفت چطور بوش رو متوجه نشدم. هود زده بودی؟ گفتم آره. نزده بودم. گفتم که حس نکنه گاهی خیلی بی‌توجه می‌‎شه.
خیلی.

و دلیل ناراحتی‌اش اینه که حس کرده بود کسی غیر از اون بم توجه کرده. توجهی که مستحقشم..این مهم نیست. شایدم هم مهم باشه و بعد بش فکر کنم. بعد گفت که ماکارونی چقدر خوب شده بود..هیچی نداشتا...من کلی مواد بش می‌زنم اما عین مال تو نمی‌شه..نانا و بن هم تشکر کردن...چند وقت پیش  اگه بود می‌گفتم خوب اونم خیلی خوب می‌رونه..کارایی می‌کنه که من نمی‌تونم به خوبی اون انجام بدم..اما چند وقت قبل نیست دیگه....گفتم نوش جان و رفتم ظرفا رو شستم..ظرف شستم..اجاق گاز رو تمیز کردم...باز ظرف شستم..و اون دیگه ناراحت نبود..ماکارونی و املتش رو خورده بود و لم داده بود رو کاناپه‌ی ِمورد علاقه‌اش...ذ ویس می‌دید..چای که بردم براش..گفت بیا بشین پیشم..ترجمه کن این مغربیا چی می‌گن...گفتم از آشپزخونه می‌بینم..کار دارم.

به لباسشویی تکیه دادم..بعد دیدم زیر یخچال و فریزر کثیف و چرکه..بعد باید تمیز کنم. این‌طوری کم‌تر قهره.
و بعد تنهایی فکر می‌کنم..به این فکر می‌کنم ...به حرف‌هایی که شنیده بودم.
-نوکرتم من..
- نوکر نمی‌خوام..
-قربونت برم..
-این‌طور حرف نزن..
می‌خندم آروم با خودم..خیلی چیزا باید بخونم  و بنویسم.


گوینده‌ی اخبار می‌گه:
خوزستانیا که ظاهرا ریه‌هاشون بیشتر به گرد و خاک عادت داره امروز یازده‌هزار نفرشون  به  بیمارستان مراجعت کردن(در اثر ریزش بارون).
این یعنی لمپنی در نقل اخبار. خیلی دلم می‌خواد از فحش استفاده کنم. خیلی. قلبم به جوش میاد که هر چی ک بلدم بریزم این‌جا. اختراع کنم اصلا. اما دارم تمرین می‌کنم از فحش‌‎های نجیب در نوشتن و حرف زدن استفاده کنم. فحش نجیب رو هم الان من وارد ادبیات کردم شاهد باشید.
همه جا بارون میاد هوا خوب می‌شه و مردم سرحال، چرا وقتی خوزستان بارون میاد تنگی نفس میاد و مردم می‌افتن تو بیمارستانا؟

از آلاینده‌هایی که وارد هوا می‌شه: کثافت گاز و نفت ..خوب؟ این با افتخار و با لحن هزل و هجو نقل کردن داره؟ این مایه‌ی خاک‌برسری و شرمساری باید باشه نه دست انداختن مردمی که بارون نیاد خاک خفه‌اشون کرده و بارون بیاد هم ریزش کثافتی که بارون رو سرشون می‌ریزه...و دارن تو مجموعه‌ی بسیار درخشانی از انواع خاک بر سری زندگی می‌کنن ..
خوب یارو داره می‌گه بله بارون به خوزستانیا نیومده و هوا که پاک می‌شه می‌افتین به سرفه. مثل کسی که یه عمر بغل مستراح باشه و یه هو بزنه به باغ و گل و شروع کنه عق زدن مثلا.
شعور در نقل اخبار چیزیه که همیشه موقع شنیدن و دیدن اخبار شبکه‌های ایران کم حسش کردم.

غمگینم.

چقدر انسان گرسنه، انسان تنهایی است.

کی می‌تونه بعد از قلیه درس بخونه؟
بعدش باید چای بخوری سیگار بکشی بخوابی..کمی هم به نیازهای تنی که به روحت مرتبطه برسی.

نظرتون چیه در این هوای خوب برم قدم بزنم با خودم؟
خوبه اما باید مطالعه کنم..درسم رو ازم می‌پرسن بعدا. بم گفتن بشینم بنویسمش..گفتن اگه گوش نکنم نمی‌گن برم دم تخته سیاه واسم که بیرون رو نگاه کنم و خوشم بیاد از تنبیه شدنم(تقلید از پستای آدم کار میمانه) بَلکَن از دماغم می‌گیرن می‌فرستنم دفتر..این‌قدر زوروشون زیاده یعنی. هاها...هرکول که هرکوله وقتی رفتم مجسمه‌اش رو دیدم کرمانشاه، قد یه بچه دو ساله بود همه‌اش
.شما که دیگه هِرِ کولش هم نیستی.
چقدر درس خوندن سختهخوش‌بحال روزایی که درش درس نمی‌خوندم. تمام عمرم ازش متنفر بودم.
وقتی صبحانه بودیم که محال بود زنگ اول گریه نکنم رو آرنجم..محال ..هر روز ..دوست نداشتم باشم تو کلاس..همه حرف می‌زدن و جیغ می‌‎کشیدن..من همیشه سرم رو آرانجم بود. نیمکت اول. ترون مجبورم می‌کرد نیمکت اول بشینم. که به نظر زرنگ و درس‌خون بیام.
حالا هم ته کلاس نشستم و تا چشم آقامون رو دور می‌بینم می‌خوابم.
و چقدر خواب حین درس خوندان خوب است.

خیلی زر بیخود می‌زنم. باید امشب  این یکه دستمه تموم شه ..بپرم رو بعدی.

امروز باید برم آمپول بزنم.
درد نوموخوام...درد کشیدن؟ چی‌کار کنیم دیگه. این کارمونه.

اینایه ول کن. اینا لاطائلاته. رو قلیه تمرکز کن.
رو قل‌قلش و عطرش..و لبخند عریض سال موقع ورود به خونه. تو دلت می‌گی سه صورت و خوشت میاد از لبخندش.می‌‎دونی برای غذائه اما خوشت میاد که تو این دنیای پر از دعوای کاف‌پران می‌تونی با یه قابلمه غذا دل کسی رو شاد کنی..و لبخند رو لبش بیاری.
به قول یه مستند که مرکز آبادن نشون داد یه زنی رو در حال بافت سعف نخل نشون می‌داد هر دو سه کلمه یه بار می‌گف چی‌کار کنیم دیگه این کارمونه.

خلاصه که چی‌کار کنیم دیگه این کارمونه. لهجه درج نشد وگرنه می‌گفتم چِطَوری.


انّ بَزِ الزَنِ اسم

صبح پسرای ف دعواشون شد..
-خدایا حلبی‌های روغن چیه نگه داشتن؟ مگه جنگ‎‌زده‌ان؟
همیشه این رو از خودم می‌پرسیدم. تا که امروز علتش رو متوجه شدم.
برای زدن.
حلبی روغن بود که سمت هم پرت می‌شد.  با خودم فکر می‌کردم هوا خوبه چرا دعوا می‌کنید؟ این‌قدر خوب شدن هوا برام مهمه.نفهمیدم سر چی بود دعوا حتما سر شیشه مربا نبود اما فحش‌هاشون رو گوش تیز کردم یاد بگیرم. کاربرد و تلفظ کاف‌های زنانه مثل مالِ خومون بی..اما کاف‌های مشترک زنانه مردانه همانی که در پشت انسان قرار گرفته، بین کاف و واوش یک ی دارد. که ما آن را نداریم. آن‌ها دارند. و همین باعث می‎شود شبیه چ شود. نه چِ جنوبیِ شهر ما. نه. چیزی شبیه ک و چ.
باید لهجه شناس باشی در زمینه‌ی پشت که متوجه شی. کاف مردانه هم همان بود.برادرها کاف‌های مردانه را تقدیم کاف مادر هم می‌کردند! شاخ درمی‌آوردی.خوب مادرتونه لامصابا..(فرودسی‌پور خطاب به این دو برادر) و بعد ..غیر از این که مادرشان را به‌اش به شدت بی‌احترامی کردند به هم می‌گفتند هم را به عقد هم در خواهند درآورد..خیلی بد بود.
خیلی ..حلبی روغن..پلیت..چقدر آشغال جمع کرده بود مادره همه خرد شد..آیات و مادره جیغ بود که می‌زدند..خونی شد یکی..دستش را می‌شست و می‌گفت حالا خین دستش را می‌شورد و می‌آید با دستش برادرش را به وصال خودش...
خیلی بد بود.
زن ِ ف خیلی خودش را زد...من وقتی قرص آرامبخش می‌خورم و اعصاب خودم را می‌زنم. احتمالا چون عربم. چون قرص‌ها مردم را آرام و خواب می‌کند من را وراج..عصبی...خشن..خودرابزن.
زن ف خودش را می‌زد..از لای لوزی‌های فِنس نگاه می‌کردم که جیغ زد مامانِ بن بیو..که یعنی برم پادرمیونی که برادرا خجالت بکشن.
صد سال. اولندش که جلوی من مراعات نمی‌کنن و کاف‌بارون راه می‌ندازن و این برای وجاهت و حیا و نجابت طبعم مفید نیست بعدشم می‌ترسیدم گوشه‌ی شکسته‌ی پلیتی..دمپایی..آجری پرت شه طرفم ناقصم کنه..بعد دیه می‌دن اینا؟! اول از همه سال می‌گف چرا رفتی؟
آیات عین به قول مامانم پاصوان(پاسبان) ایستاده اون وسط..فقط جیغ می‌زنه: تف مونه ریتون..خو بمیر. برو جلو..جداشون کن.
نمی‌دونم چشون بود. شاید پای یک زن در میان بود.
یکی‌شون که دماغ عمل کرده که خیلی فعاله در زمینه‌ی زن..ترک موتورش انواع اقسام دیدم..مثلا می‌بره اُ میاره و اینا..شوهر دارن و بچه زن‌ها...باشون فامیلن..می‌یارتشون خونه باباش....دیگه بَزِ الزَنِ اسم اما تو إی زمینه، نمی‌شه زَن نکِرد.
ضمنا زن‌ها می‌تونن با مردی که دماغش رو عمل کرده بپرن؟
به من چه. چی‌کار دماغش دارن.
بعد که دعوا خوابید آب نبات درست کردم بردم برای زن ف..نمی‌دونم فارسا خیلی از این کارا بلدن..من عربم و زن ف ِ لره..تو این خطا نیس..گل‌گاو‌زبون دم کردم چون تو سریالا و فیلمای ایرانی خیلی دیدم بگن گل‎گاو‌زبون بخور نچایی...گفتم شاید خوب باشه..نبات و آب هم بردم..نمی‌دونم چرا.
به‌هرحال تشکر کرد.
آیات رفت تو..هردوشون گَریه کرده بودن(روی گ فتحه داریم) به قول گل‎نسا.
منم نخواستم از زن ف بپرسم دعوا سر چی بید..گفتم بعدا خوش سیم تعریف إی‌کنه.
فی‌لَن مزاحمش نشم ...در این ساعات خوش دوکتور خوشه.
حس بدیه.

شَو و رو تا کی ای خو چینو سروم بازی درآره؟
ها تا کی؟
ناموسا ..شرافتا تا کی؟

پاسخ به پرسشِ هم‌اکنون

بوربا یه نوع خداحافظیه. به زبونی جایی نیس. به زبون ِ  وبلاگمه.
شما از به کار بردن همون کلمات همیشگی خسته نمی‌شید؟ خوش‌به‌حال‌تون..من می‌شم.

از این‌که همیشه همیشه همیشه

برام چیز می‌نویسید متشکرم
با این‌که جواب بعضیا رو نمی‌دم چون جواب‌لازم نیست مطلبشون باز ممنون..
می‌تونستن ننویسن یا بگن برو بابا..یا ..زن‌ها..مردها ی ممنون. لیدیز اند جنتلمن..ز داره آخر جنتلمن؟ نمی‌دونم. در مورد شماس کلا. ز هم نداشته بود ازم قبول کنید.
از این‌که دیر..زود..صبح‌های زود..شبای دیر..روز شب و..برام می‌نویسید هم؟ ممنون..
حس باحالِ مخاطب خوب( و نه حتما زیاد) داشتن حسیه که یه وبلاگ‌نویس درکش می‌کنه...
عکس قلیون دار برام می‌فرستید..خوب خوبه اما زیاد بکشید خوب نیس..تشویق نمی‌کنم کسی رو به این کار...
بوربا.

خواستم بخوابم اما نشد. سن مارسل پروست را با ماشین حساب گوشی سال که قدیم‌ها گوشی من بود حساب کردم  شدم 51 سال. امیدوارم اشتباه نباشد. من گوشی‌ام را داغان کردم. یک سیم‌کارت پانچ نشده درونش فرو کردم و دیگر نتوانستم نجاتش دهم. نمی‌دانم چه بکنم. از عمد نبود که.
حافظه‌ی دوربین هم به سوییت فاک پیوست.
ام‌پی‌تری پلیر ندارم. این از زندگی الکترونیکیِ سختم...سال خیلی محترم کنارم خواب است.  زمانی که فکر می‌کردم که بوس و بغل‌ها دست از سرم بر خواهد داشت..و حس می‌کردم چه قلب یخ‌زده‌ی  سردی دارنم که با هر تپش صدای شکسته شدن قندیل‌ها و بلورهایش را می‌شنوم..چیزی به من لذتی بخشید که خون منجمد را به جریان انداخت.
خواندن.
متوجه شدم لذت خواندن خیلی برتر و بیشتر از آن است که فکر می‌کنم. خسته کننده می‌شود گاهی اما این طبیعی است.
راستی به زن‌های تپل دربار ناصرالیدن‌شاه نگریستم زن‌ها سیبیلوی چاق و عجیبش. توی دوره‌ی ناصرالدین‌شاه  سیبیل جز زیبایی محسوب می‌شده برای زن. تعجب نمی‌کنم چون من وقتی نوجوان شده بودم و دخترها را با سیبیل‌های سبز می‌دیدم خیلی دلم می‌خواست یکی‌شان را داشتم..به نظرم نشانه‌ی بلوغ و بزرگی می‌آمد..خیلی دلم می‌خواست پشت لبم خط خطی سبز باشد..خودم را الان لوس و شیرین نمی‌کنم که چون ندارم می‌گویم وای کاش داشتم که دیگران بگویند نه همین بهتری که نداری...
می‌دانم دنیا پر است از شوپنهاور و بشکه‌های نفت.
اسرائیل و چیزهایی در این وادی.اما خوب آن زمان واقعا دلم می‌خواست. فکر می‌کردم آن دخترها از من برترند. هات‌تر و خواستنی‌ترند..از بین دبیرها هم دبیر فلسفه را دوست داشتم چون خودش ازم خوشش می‌آمد و با من مهربان بود..و دبیر جغرافی که کرم داشت..رفتیم خانه‌اش دیدیم دخترش ریده کف حیاط.
هر دوی این‌ها مرد بودند..حالا لابد ..دبیر فلسفه همیشه گریه می‌کرد..می‌گفت زندگی‌اش به فاک فنا رفته در این دوره..و از ما می‌خواست دبیر نشویم هیچ وقت که من به حرفش گوش دادم ..و گریه می‌کرد..دبیر مرد چرا باید سر کلاس ما گریه کند؟ نمی‌دانم..دلش نازک بود شاید..
توی دو ترم دانشگاه هم استاد عربی داشتیم که تا حالا آدمی را به بی‌‌سوادی‌اش در عربی ندیدم.
حوصله ندارم...این‌ها را می‌نویسم که به حس تلخ و بدم فکر نکنم..سال خیلی مودب خوابیده. امروز فروشنده به من گفت حاج خانم چون عبا سرم بود اما به زنی دیگر گفت خانوم..به سال شکایتم را بردم گفت چون به شوهر تو که منم احترام گذاشته.
دوستش بوده.
به همه می‌گفت ارباب و خان و این‌ها. به من گفت حج خانم.
همین‌طوری اومش می‌کردم و تف مونه ریش و اینا که سال دوان دوان اومد گفت از تلویزیون روبروی فروشنده دارم دیده می‌شوم..برام مهم نبود..در کل سوپری هیچ چیز جالبی برای خرید ندیدم..چیزها به نظرم جالب نمی‌آید دیگه..مثلا پاستیل اینا..عوضش تا سال بره چی بخره تو ماشین زیر درخت بید مجنون به شاخه‌هاش نگاه کردم...خیلی قشنگ بودند.
حتی اگر جنگ بود باز قشنگ بودند.
می‌دانی؟ توانایی این را ندارم مثل همینگوی فکر کنم...متوجه‌ام می‌شوی؟ توانایی این‌که  سرد و فلزی و اسلحه‌گونه میان گل و این‌ها راه بروم و ..فکرم هی کشف می‌کندبیدهای بالای سرش چقدر قشنگ ریخته‌ان پایین..گردنش بیرون است..گردن فکرم..سال می‌آید می‌خندد که به چی نگاه می‌کنی این‌طور؟
-به خدا.

هر چی می‌خوایم بگیریم بی‌کلاسه...
النگو دوس دارم..بی‌کلاسه..تک‌پوش دوس دارم بی‌کلاسه..کاش یه پولی بیاد دستم..دوازده‌تا النگوی طرح اماراتی می‌خرم..از اینا که توش نقش رنگی داره...با تک‌پوش تو اون دستم..گوشواره و گردبند و سینه‌ریز هم از این محکمای خوب..

انگشتر از این درشتا که باید بدم کوچیک کنن برام.
هر چی می‌گیم اَه و اوه‌شون بلنده که بی‌کلاس و دهاتیه...خو باشه دقیقا به تُ خ مَ مَ. بخش همراه با صدا کشی.
خوشم میاد و می‌رم می‌خرم و باش کیف می‌کنم..اما کی وام دربیاد...معلوم نیست کی. بیشتر از همه النگو دوس دارم. زرد. براق. سفیدی هم توش نباشه که مبادا خدای‌ناکرده به چشم نقره یا بدلی یا غیر طلا بیاد. جواهر توش نباشه الکی گرونش می‌کنه فردا می‌خوای بفروشیش هی پول چس‌مزد و پول گوز مزد و طلای ایتالیا و نمی‌دونم کجا...همین بهبهان و اصفهان بهترین طلاها رو داره..اما کی حوصله داره بره اصفهان..بهبهان خوبه..اما یه استان دیگه‌اس و کی حوصله داره بار بزنه بره یه استان دیگه برای طلا..
در کل خدایا امروز که هشتم آبان نود و چهاره شاهد باش که دلم زت طلا خواست.

زیاد.

قابلمه‌ی مادرم اینا رو اوردیم همرامون، توش غذا داده بودن بمون..بابام دست همه عالم و آدم فرستاده برشون گردونن...دوتا قابلمه رویی بود..خودش خریده با مادریم..شاید پیشش عزیز بوده یا چی..اما حرص‌درآر ..می‌دونی؟ حرص درآر.قشنگیش به اینه که قدیم یه ویدیو خریده بودن..تو اون خونه روستاییه چیزی نداشتم سرم رو گرم کنم به دلستر گفتم می‌شه ویدیوتون رو بردارم باش فیلم ببینم؟
بابام قبول نکرد..هنو گردن یه وری دلستر جلو چشممه که می‌گف شهرزاد بابام قبول نکرد.

باشه ...گنج‌تون رو نگه دارید برای خودتون...برای من این‌طوریه ها...وگرنه یه غریبه بیاد شورتشم درمیاره بش می‌ده و با دس ستر عورت می‌کنه و با اون دست پشتش رو می‌پوشونه و اون فرمی می‌ره مسجد روبرو خونه‌اشون نماز جماعت برپا می‌داره و فتوا صادر می‌کنه سنج و دمام حرامه و ...بش گفتم می‌خوام ببینم می‌تونی قلیون رو هم تحریم ..انگار خوشش اومد و یحتمل احساس شیرازی بودن کرد...

خوب ظاهرم به مریضا نمی‌خوره اما برای خودم مریضیای سختی هم دارمالان تا پاسی از شب باید قیافه‌ام این‌طوری باشه.

دلم بوسیده شدن می‌خواد..اما چون پرخوری نموندم احتمالا مورد غضبم حالا...چاره‌ای ندارم..باید خودم رو به مریضی بزنم و تهنایم نروی همیشگی رو راه بندازم.

سال پرسید برنج می‌خوای؟
مثل مادرها وقتی از بچه‎هاشان یا شوهرشان می‌پرسند بازم بکشم؟ مادرهایی که این را خطاب به بچه‌هاشان با دست و دل‌بازی بیشتری می‌گویند اما اگرمردشان پرخور و چاق و شکمو باشد و وعده، وعده‌ی شام باشد این را با اصرار و اشتیاق هم اگر بگویند بیشتر از سر تعارف گفته‎‌اند و این‌که نشان دهند حواس‌شان به مرد هست.
یک‌طوری سرم رو گرفتم که یعنی آره اما خوب برام خوب نیست برنج این‌قدر بخورم..اونم شب. گفت بده بشقابت رو و گفت خوب جاش نون بخور..این یعنی در عین‌حال  که خوب است به خودم برسم، به خورد و خوراک و تغذیه و چیزهای این‌طوری‌ام بهتر است شب برنج نخورم و جایش مثلا نان بخورم.
نان زیر کباب آشغالی بود. کباب کباب باشگاه بود خشک و بی‌کیفیت.گفتم نونش به درد نمی‌خوره..بوی چربی و آت آشغال می‌ده. توضیح داد که نه کباب را خودش گرم کرده گفتم خوب مواد تشکیل‌دهنده‌ی کباب با زیر و رو کردنش تغییر نکرده. نگرفت. مرد باهوشی که بعضی وقت‌ها بدیهی‌ترین مسائل و روشن‌ترین قضایا را متوجه نمی‌شود.
ریاضی‌دان خنگ من.
گفت خوب پختمش. گفتم منظورم اینه که بو می‌ده نونه..کباب اون‌قدر خوب نیست که نون زیرش رو دلم بخواد بخورم..رفت برنج آورد. خودش دواطلب رسیدگی شده بود. خوردیم. او با قاشق و چنگال و لقمه‌های  کوچک و من فقط با قاشق و دومین قاشقم همراه بود با باراندن برنج روی لباس و جلویم.خودم رو بابتش ملامت کردم و برای جبران عمل ناشایستم گفتم ممنون بابت غذا. خیلی ماخوذبه‌حیا و نجیبانه گفت نوش‌جان. یک عشوه‌ای هم داشت با تعمدش در نگاه نکردن به من. یک‌جور دل‌خوری که انگار بگوید همه کارا رو من می‌کنم ..انگار.
رفتم توی اتاق و عکس‌های دیروز را می‌دیدم..خودش هم آمد دیدشان..گفتم این خوب شده؟ گفت آره اما ران‌هایت بزرگ افتاده..برنج شب را باید کم کنی.
آخخخخخ.
نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و حرفش را نزند.
تعارفش برای خوردن برنج برای این است که به نظر دست‌ و دل‌باز بیاید و قضاوتش نکنم که تنگ‌نظر و عین مادرش است اما ذاتش را که نمی‌تواند عوض کند. حواسش بود سر سفره دوبار برنج خواستم...چون برنج را خودش پخته بود مثلا ته‌دیگ هم داشت. خانه‌داری‌اش را با تعارف ته‌دیگ‌ها به رخ می‌کشید. هر بار به‌اندازه‌ی غذایی که برای یک جوجه می‌کشم کشیده بود.
...حالا می‌خوابم.
ان الله مع النائمین.

ترجمه‌ی طریقی

طریقی ولازم امشى فیه مفروض علیا ومفروض علیه

راه منه و باید درش قدم بردارم من به اون تحمیل شدم و اون به من


لا انا قادره انى منه ارجع ولا عارفه حتى نهایته ایه

نه می‌تونم ازش برگردم و نه حتی می‌دونم آخرش چیه


یهزمنى هو مره وابکیله واقوله لیه لیه

اون گاهی من رو شکست می‌ده و گریه می‌کنم و ازش می‌پرسم چرا؟


وفى وسط بکایة ابتسم وابصلة واضحک علیه


و وسط گریه‌هام لبخند می‌زنم و نگاش می‌کنم وبش می‌خندم(گولش می‌زنم)



ایه الى عایزه منى وانا عایزه منه ایه


چی ازم می‌خواد و من ازش چی می‌خوام



دى حلقة مفقودة ومابینا صراع یاهى یاهى ایه

این حلقه‌ی گم‌شده‌ائیه و جدالیه که بین ماس..

بحلم وحلمى مصدقاه وان راح یومین هفضل وراح


خواب می‌بینم و خوابم رو باور می‌کنم و اگه خوابم رو برای چند وقتی از دست بدم دنبالش می‌گردم


وان جیتی یا دنیا علیا مره طریقى برضو مکملاه


و اگرم دنیا گاهی علیه من بشه باز راهمو ادامه می‌دم


ترانه در این پست درج شده

مو دلوم کم‌طاقته جلدی گِره بهونه

از بین آهنگای محلی این(کلیک) رو  خیلی دوست دارم چون همون وقت که شادی می‌ده به آدم، غمگینش می‌کنه و همون وقت که غمگین می‌شه دلش می‌خواد برقصه و ..بعد این‌طور می‌شه که من با چشمای بسته رو سکو دراز کشیدم..احساس می‌کنم تب دارم..حالا که تنها و خلوتم ..زیر درختا رو سکو هی برش می‌گردونم که بخونه:
کوگ تاراز آخی بگوین والا چینو نخونه: به کبک تاراز بگید این‌طور نخونه..مو دلوم کم‌طاقته جلدی گِره بهونه..
..سیگار رو بی‌که بکشم دود می‌کنه و تموم می‌شه...بش نگاه می‌کنم که تموم می‌شه ..به آتیش سرخش که دود می‌کنه و خوابم می‌بره..بیدار می‌شم از بارون..نم‌نم گرفته...فکر می‌کنم کسی هس مثل من در دنیا؟ اگر هم باشه دونستنش و شناختنش فایده‌ای به حالم داره؟
نه.
باز می‌خوام بخوابم.

چی‌ان این سال و دوستاش..نه تعریف از خوب موندن هم، نه از موهای هم، نه از لباس و چاقی و لاغری هم، نه از هم می‌پرسن جلوگیری‌تون چیه..نه به هم ک.اندوم قرض می‌دن...نه..کاری به اندازه‌ی بعضی جاهای شوهرا یا احیانا دیگر متعلقین هم دارن..نه کاری دارن سینه‌ی شوهراشون مو داره یا نه..نه آمار دارن کی شوهرا شیر بودن، شیر..و کی روشن سیاه عین قیر..  ..بعد اسم هم رو گذاشتن دوست و هم رو تازه صدا می‌زنن اخوی.
برید قهر کنید با هم بابا.

از اون‌جایی که ارتباطات بسیار وسیع و فراخی دارم هیجان‌زده می‌شم موقع تایپ تو تلگرام و اینا جای سال. امروز جواب اس ام اس دادم:
- سلام نت داری؟
- سلام آقای محمدی..حالتون چطوره؟ آره دارم.
- ممنون از لطفت.
- خواهش می‌کنم. کاری نکردم.
سال می‌خونه و می‌گه چقدر مردم‌دار شدم من.

چندتا زن و چندتا بچه

گوشی سال رو می‌گیرم بش می‌گم این دوستت یه چیزی نوشته..می‌گه کی..می‌گم همونی که دماغش مثلِ ..می‌گه حوصله ندارم جواب بدم. می‌خونم چی نوشته..می‌گم جواب بدم من؟ می‌گه بده. جواب می‌دم:
-سلام..خوبم برادر..منم هستم..شما چطورید؟ کجا شاغلی؟
جواب میاد...
- من فلان‌جا هستم..خوب سال جان چندتا زن و چندتا بچه داری.؟
باز می‌خونم چی نوشته. می‌خنده. می‌نویسم:
- دوتا زن و یه بچه آیکن چشمک می‌ذارم. بعد می‌نویسم ببخشید. برعکس.
یارو می‌خنده.
- شیطون شدی سال
می‌گم به سال چی نوشته دوستش.
و می‌نویسم: امری داری اخوی؟
یعنی خَیل‌ِ مردم حتی بلدم بگم اَخوی.
می‌نویسه:
درست رو چی‌کار کردی؟..ادامه دادی؟
می‌نویسم ها که دادوم..آول راهنمایی‌یوم(یکی از دیالوگ‌های عروس آتش)
یارو می‌نویسه خوبه که تو بین ما سرزنده هستی..این‌جا همه دل‌مرده و بی‌حالن.
به سال می‌گم داره ازت تعریف می‌کنه می‌گه سرزنده و شادابی..می‌گه غلط کرده.
می‌خندم و  میاد می‌گه بده من گوشی رو.. عکس رو می‌گه چقدر داغون شده یارو..یادمه سیبیل داش قبلا..

نگاش می‌کنم چشمای سبز موذی داره و دماغ بسیار خارج از قاعده ..موهاش قشنگه..پوستش برنزه‌اس..موهاش جو گندمی ِ ..
می‌گم: بنویسم تو که تکون نخوردی؟

می‌گه نه.
می‌گم بنویسم ماشالا چه موهایی؟
می‌گه می‌خوام ببینم می‌تونی کاری کنی صدام بزنه شکوفه؟
ایششش..بلد نیستن چی به هم بگن اینا.

مظلومی هم طوری گف ترکی کار خودش رو کرد که زیاد شبیه خراب‌کاری به نظر نیاد. نتونن بش بگن توهین کردی به داور و توهین هم کرده باشه.

حس این‌که شوهر ترون الان خوشحاله فقط ضدحاله وگرنه کلش به من مربوط نیس.

الان سکته می‌کنن مردا..شوهرم ..پسرم..برادرام...فشارشون بالاس..
راستش رو بخواید گریه‌ام گرفته...چون قیافه‌ها خیلی ستمه..
چی بگم..می‌گن ترکی باید بره زیر سئوال..فقط داده پیشمه..جرات شوخی ندارم..در سکوت غصه می‌خورم براشون..می‌گن داور باید سوت رو می‌زد.
سال سطل آشغال رو لگد کرد..و برادرم و ایوب کنترل رو پرت کردن..
می‌گن می‌ترسن اعتراض کنن و اتهام جنجالی بودن بشون می‌زنن..و اتهام  استقلالی بودن بشون می‌زنن.سال می‌گه خوزستانی‌یی که پرسپولیسیه...من ظرفا رو شستم و به زیبا می‌گم خونه‌اتون هم این‌طوره؟ ..می‌گه نه بابا...
من نمی‌دونم ترکی کیه خو این‌قدر داره فحش می‌خوره، خو؟!

به مردی که موهاش سیاهه و به نظر مصنوعی میاد و سبزه‌اس و ریش سیبیل نداره نگاه می‌کنم و می‌گم این مظلومیه؟ کسی جوابم رو نمی‌ده...می‌گم یکی بود فیروز کریمی...زیاد حرف می‌زد اون هست هنوز؟
کسی جوابم رو نمی‌ده.

می‌گم از پروین چه خبر؟

برای این‌که نشون بدم خیلی هم واردم اضافه می‌کنم: سلطان.
کسی جوابم رو نمی‌ده.
می‌گم گیگز هزارتا بازی برای منچسر انجام داده باید یه سال دیگه  صبر می‌کرد تا به جام ملت‌ها بره...
می‌خندم.. مثلا طعنه‌اس. چون ولز تیم ضعیفیه و به هیچ کدوم از این مسابقات راه پیدا نکرد. نه جام ملت‌های اروپا نه جام جهانی...وقتی گیگز رفت ولز رفت جام ملت‌های اروپا..فُگرات بود شاید.
و می‌خندم...
اینا رو از حرفای دیروز مردا شنیدم.
کسی جوابم رو نمی‌ده.
خیلی دلشون می‌خواد حرف نزنم. می‌دونم.
می‌دونمش رو با صدای  اون یارو تو کارتون گالیور بخونید. همونی که همیشه می‌دونس اتفاقای بد می‌افته.

آبیته.