فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

بچه‌های مدرسه‌ی والت رو بکن زنگ‌خور من.
هر وقت من بودم قطع کن که شصت و چهل دیقه غر نزنی بعدش بم که اگه می‌دونستی منم برنمی‌داشتی.
نگو علاقه ندارم بت...راهنمایی که از این بهتر می‌کندت در ترک خودش؟

مچلّت چیه داداج؟..جات رو تنگ کردیم تو دنیای مجازی؟ بریم؟
آآآآ
رفتیم.
اگه برگشتیم.

همیشه سعدی رو از حافظ بیشتر دوس داشتم..یعنی..
نه این‌طوری نیس.
حافظ خیلی از دس همه نق زده...سعدی برداشته زندگی کرده..حافظ هی نشسته و شیطونی کرده و ..مث همین آقا..ها همی آقا..نه تربیت داره نه خونوادگی ..از وحشت اومده و داره با ما دعوا می‌کن.
تمومش هم نمی‌کنه.

تا او دارد توپ و تشر می‌زند که یعنی اصلا جدی نمی‌گیرم چیزی را و این‌جا را برای مسخره‌بازی درست کرده‌ام برای همین هم مسخره می‌شوم به نقل خاطره‌ای بپردازم بعدش بروم چیزی بخورم و بیاسایم دمی.
کلاس چهارم دبستان بودم که بردن سرود خوندیم.
این‌طوری:
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود و آن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود.
خیلی گشنگ.
نمی‌دونم چرا نصف بیشتر دوران تحصیلم بغل تخته سیاه تنبیه بودم. بعد تو خود تنبیه حواسم پرت بیرون می‌شد و کیف می‌بردم از تنبیه. این رو همین‌جا رها کنیم.
خوب بود سروده..فقط من دهنم رو باز و بسته می‌کردم چون یه کلمه حفظ نکرده بودم..
مخصوصا وقتی می‌خوندن
او می‌رود دامن‌کشان من درد یا زخم بود؟ هر چی حالا..کشااااان. کشان رو می‌کشیدیم..
تصمیم گرفتم تعریفش نکنم و بزنم زیر آواز تو حیاط.

حالا او....خیططططططططططط.
منظورم
هالالویا بود...رفتی یا بیام ببرمت؟
قلدری رو حال کن.
جان من دلت میاد بری؟ اگه بری که برات قلدریای الکی می‌کنه؟

حالا او می‌گوید اگر یک پست دیگر با حالا او شروع کنم ول می‌کند می‌رود..
خوب برو..
اما نه نرو.

حالا او می‌رود دامن کشان

من درد تنهایی کشان
هاها.
حالا برو.

یک سئوال دارم از محضرت رمدیوس خوشکله:
چرا عصبانی هستی خو؟

حالا او رگبار می‌بارد بر ما..چتری برسان ای مهتاب.

حالا دیگر او:
ادای خُل‌ها رو درنیار شده ورد زبونش..قربون دندونش.

حالا او:  الکی وانمود نکن جذابم  می‌باشَهَ ..
نظرت در مورد ادبیات تلفیقی چیست؟ ..این‌که دیگه خوبه.

و چقدر تلگرام روی مینی‌لپ‌تاپ خوب است.

حالا او می‌خندد و می‌گوید: سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی داری. من هم توضیح دهم بلغم نماد تلخی است در این‌جا یعنی.

در ستایش شلغم و نکوهش بلغم

حالا  او دارد با تلخی می‌رود چون تو عوض نمی‌شوی و قدر دوستی و دوست داشتن نمی‌دونی ده بار دیگه تو سرت بخوره باز همین هفتاد کیلو گوشت(نامرد همه‌اش چهل و هف کیلوام) و یه ذره عقلی.


اصلا هم. خودت هشتاد کیلو استخون و یه ذره ... اوهو...اوهووو..سرد شده هوا..پشت سر هم سرما می‌خورم..سرفه نفسم رو می‌بره...چی می‌گفتم؟ بی‌خیال بابا. شلغم بده بم.

حالا دیگر او می‌رود چون مسخره‌اش را درآورده‎‌ام شهرزاد.

وقتی شما بر ما عصبانی می‌شوی ما بر شما همانند دختر گوشه‌ی وبلاگ لبخند بیا با هم دوست باشیم و آشتی و بذر محبت در دلم کاشتی می‌زنیم.
باشد که سبز شود.

مردهای عصبانی جذابند.

اتفاقا حالا ماه بالای سر آبادی است.




همین الان رفتم دیدم این را فرستادی...آیکنِ درد ما زین‌هاست و درمان نیز هم.

این یعنی جای این‌که هی دیگران را یا آن‌چه از دیگران می‌تراود را بخوانی بردار خودت را بخوان. سوادوم نی‌کِشه خومه بُخونوم.
 حالا خوش‌تیپی...سیگار هم بلدی بکشی..موهات هم رنگ شبقه(!) طعنه چرا می‌زنی، به ما غلام؟!..خوب بوسه به نامحرم حرام است و آسمان ابری است و ماه پشت ابر است و دیوار کوتاه و گردن‌ها دراز و عباس آدم خوبی بود و تو نمی‌دانستی.
می‌خواستی قدر عباس را بدانی.

دیوارهای کوتاه و گردن‌های دراز

از دیوارهای کوتاه این خانه و این حیاط می‌ترسم..دلم به ماه خوش است و باد پنکه و بوی بع‌بعی که از بیرون می‌آید و به من دروغ می‌گوید که مثلا در روستایی هستم که برنج کاشته‌اند و خیلی خنک است و ...و البته بی‌ساس و بی‌گال و بی‌شپش و..اما با گِل و خاک و با سلام عمو و چطوری خاله و این جور چیزها...بدون خانواده..بدون خانه..بدون جنسیت..به چشم کسی نیاید که زنی..و کسی ازت توقع نداشته باشد مرد باشی...فقط راه بروی با چوبی که توی دست داری و صداهای شب ..مثلا تا یک جایی...برگردی..بخوانی..بنویسی..چیزی گوش دهی..بوی خاک را سر بکشی..و زمانی هم برای تنت بگذاری..با لذت‌های مگویی که نباید در موردشان نوشت یا حرف زد..
از همان‌ها که نهان نظر دارند و این‌ها...



به نظرم  زن بسیار ملال‌آوری آمد؛ می‌توانست زیبا باشد، اگر بیست سالش بود و در روستایی در پیرامون رم گاوی را می‌چرانید؛ اما گیسوان سیاهش رو به سفیدی می‌رفت، و زنی معمولی بود بی‌ این که ساده باشد، چونی می‌پنداشت که زیبایی مجسمه‌وارش رفتاری پرطمطراق و مَنشی شهزاده‌وار می‌خواهد، زیابیی‌ای که، البته سنش همه‌ی فریبایی‌اش را  از آن گرفته بود.
ص520
در جستجوی زمان از دست رفته- جلد دو

وقتی زالزالک پیامبر می‌شود،یا به عبارتی از بین همه‌ی میوه‌ها شاخ،یا به‌عبارت‌ِ معتبرتری: وقتی تنهایی‌ات را با این‌ها پر می‌کنی

از کار زیبا تعجب می‌کنم. پیام می‌ده به بن که مادرت بیداره؟ می‌نویسم منم..بعد اس ام اس گوشی بن یه طوریه که بت اطمینان می‌ده:
پیام به فلانی تحویل داده شد.
فلانی پیام را دریافت کرد.
یه جور حس خوبیه. نمی‌دونم انگار مطمئنی که طرف پیامت رو خوند..نمی‌دونم شایدم من به این چیزا حساس شدم..بس که دیگه بی‌‍اعتمادم به همه چی.
بعد زنگ می‌زنه..می‌گه رفتن باش یرین طلا خریدن و ...و می‌خوابه پای گوشی...باش یکی دو کلمه در تایید حرفای خودش می‌زنم و می‌پرسم خوابی زیبا...بعد از یکی دو دقیقه از خواب می‌پره...من بخوابم شهرزاد..شبت به‌ خیر.
می‌خندم از دست کاراش...و به رسالت زالزالک فکر می‌کنم.

یه چّیایی به اسمِ مرد و تا دلت بخواد نامرد و زنِ زن‌خواه ازسر خیر و برکت همین وبلاگ می‌گفتن عاشقم شدن.
حالا دیگه نوبت دو جنسه‌هاس ظاهرا.
خدایا قربون کَرمت.
بیشتر توضیح نَم‌دَم...خودت بگیر به خودت و ازم نپرس چون آبرو می‌برم من.

تو دنج‌ترین جای دنیا لم  می‌دم رو بالش آبی  ...به ماه نگاه می‌کنم ...همه‌ی روز کار کردم و خسته‌ام ....شام شنیسل درست کردم ....خودم خوردم فقط ..برا  دل خودم بود..حالا خسته‌ام دلم سیگار می‌خواد اما حوصله‌ی نه و فلان ندارم..بی‌خیال. گعده‌ام ناقص باشه..هم خوبه.

دیشب همین‌جا تا آخرهای جلد دوی پروست رو خوندم ....وقت خوبی دارم با خودم.
خدا حفظش کناد.


از شما

زنی که تکلیف زندگیش روشن نیست
موهایش را
روشن می کند
و زنی که خسته میشود
از خستگی
کوتاه
حالا
به زنی فکر کن
که موهای روشن کوتاهی دارد

رویا_شاه_حسین_زاده

نانا می‌دوه سمتم خودش رو می‌ندازه بغلم و با خبراش میاد:

دیکته بیست شده اما گفتن دفتر دیکته‌اش رو عوض کنه یه سری دفترا هستن مخصوص دیکته‌ان برچسب می‌خورن و اینا..از اونا..

فیلمِ خانم‌‍شون.
- باشه..عصری می‌گیرم برات.
- ماما...فاطمه عدالت دوست رو اشتباه کردن فرستادن مدرسه مسافرت بردنش و مریض برش گردوندن و امروز تو کلاس بالا اورد..دو بار.
نقل قول از معلم احتمالا.
- خوب می‌شه.
- امروز دخترا تو سرویس نبودن..می‌تونم پیش بن بشینم.
بن:
- نه نمی‌خوام.
- بابا گفته.
- نمی‌خوام
- ماماااا
- زهرمار..چقدر لوسی زود مامان رو صدا می‌کنه: مامااااااا...اوغ..واقعا دختری.
- باید بذاری پیشت بشینم...دوست دارم خوب
- دوست ندارم من
- ماااامااا
صداش گریه‌دار شده.
- بله؟
- بن نمی‌ذاره پیشش بشینم
- برو بش بگو نمی‌خوام پیشت بشینم..اگه التماسم کنی هم..
می‌ره.
قهوه می‌ریزم تو فنجان.
- گفت جهنم.
- بگو جهنم تو سرت و دیگه باش حرف نزن.
می‌ره.
میاد..موهاش با قرمز خرمایی توشون..پشت سرش می‌دوَن...
صدای جیغ: من احمق نیستم...مااااماااا.
تو دلم می‌گم خیر نبینی بن و می‌شینم قهوه می‌خورم..
یادم می‌ره شکر بریزم. طعمش مثل دم عقرب می‌مونه..زهرمار.
نانا می‌ره دوش بگیره..صدای آوازش میاد..بن روبروی کامپیوتر پهنه..خبر ورزش سه..
بلند می‌گه : ...تو دهنت...سعی می‌کنه نشون بده قاتی و تلخ و بی‌اعتناس. کرمِ بلوغ.
خدا کمکم کنه. فقط. همین.

می‌پرسم اسمش چیه..سال می‌گه کلینگ سیزن. می‌دونم یعنی چی اما می‌پرسم. خیلی دوس دارم هی بپرسم از سال. می‌گه فصل شکار. بن از اون اتاق می‌گه نه. فصل کشتن.

سال می‌گه یه معنی رو می‌ده بن می‌گه اون می‌شه هانتینگ(فکر کنم این بود کلمه‌هه پرانتز از جانب منه: نویسنده‌ی این وبلاگ) سیزن..سال می‌گه بَرو بابا..گوزو یعنی زبانش ازم بهتره. این رو خیلی آروم می‌گه.
دلم براش می‌سوزه..حتی اگه بن دانشمند بشه دایره‌المعارف و مرجع تمام سئوالات و پژوهش‌های من ساله.

عیوب

حالا توی اتاق تاریک سال داره چای می‌خوره..چای و قندی که من همچون همسری مهربان براش اوردم، و من چای و نبات(به دلایلی واهی احساس آزاده نامداری بودن دارم..قبل از چادرریزون البته)
سال فیلمی به اسم کیلنگ سیزن می‌بینه. جان تروالتا و روبرت دنیرو.. فعلا که آه و آواهای کشتنش زیاده..نگاش نمی‌کنم من تا شاد نباشه دشمن.
برای بن سرمشق نوشتم..برای نانا کلی رنگ زدم تا خودش رو برسونه جای چهار روزی که غایب شد..الکی هم از خط زدم بیرون که مشخص نباشه کار منه..مدادش رو تراشیدم..بن رو مجبور کردم پیرن خودش و مقنعه‌ی نانا رو با جوراباشون بشوره..حالا باید اوتو کنم ..بشون و به باباشون شربت تقویتی دادم..باباشون موقع خوردن نق زد که گرونه و زود تموم می‌شه اگه اونم هی بخوره و فلان..نی‌نی‌یام خیلی بدغذا و کم‌خوراکن(احساس زنی در رمانی از الیاس کانتی..دلایل؟ بسیار درپیت و غیرمنطقی)
جان تروالتا فکر می‌کنه هنوز پالپ فیکشنه..
رنگ‎‌آمیزی نانا خوب نیست..خیلی از خط بیرون می‌زنه البته بش نمی‌گم که خودم همین بودم و مظلومی خیلی سعی می‌کرد یادم بدم با حوصله رنگ کنم ..الانم البته جبران می‌کنم..خیلی با دقت و قشششننننگگگ رنگ می‌کنم.
بن هم خطش..خوش‌‍نویسی‌اش اشک درآره...خطش اصلا خوب نیست..سال می‌گه خودش خط خوبی نداره. به نظر من که قشنگه خطش.
شایدم چون با همون خط برام می‌نوشت: با عرض معذرت دچار صحیح است نه دوچار خوشم میاد از خطش...یا این‌که می‌نوشت برا این‌که نظر مادرم را جلب کنی:
جان من آشپزی یاد بگیر.به‌هرحال اینم از عیب بچه‌های من.
و مادرشان
و سپس پدرشان.

اوووم اوووم نه یه بار صد بار.

بعد از ناهار می‌گم دهنا باز..تو دهن هر کدوم یه قاشق غذاخوردی شربت تقویتی می‌ریزم که می‌دوَن بعدش دهنشون رو بشورن..سال هم اومده ناهار بخوره بره..بش می‌گم دهن باز..نق و نوق می‌کنه..می‌گم برات خوبه..خیلی خسته شدی این چند روز..منظورم رانندگی و بدو بدو تو عزاداری باباش ایناس که من نرفتم، دور از چشم بچه‌ها چشمک می‌زنه که خسته از چی؟!..می‌ریزم تو دهنش و قیافه‌اش تو هم می‌ره..
می‌گه اوووغ چطور می‌خورن بچه‌ها این رو...می‌گم نکن این‌طوری جلوی بچه‌ها..نمی‌خورن اینا..همین‌طوری نق و نوق می‌کنن ببیننت بدتر می‌کنن.
بچه‌ها نگاش می‌کنن..می‌گه حالا قوی شدم و چقدر می‌توانم کلی کار مفید بکنم حالا بچه‌ها شما هم باید مثل پدرتان بخورید.
مثلا خستگی در می‌کنه و شاده چون کارهای مفیدی در پیش داره.
تِف عَله راس البزونه...اوووم اوووم نه یه بار صد بار.

کالالاد

نانا در حمام را باز گذاشته و زیر دوش آواز می‌خونه.. ترانه‌ای که از برنامه‌ی آشپزی مخصوص کودکان یاد گرفته..سرک می‌کشم چشم‌هاش بسته‌اس..داره مثلا آشپزی می‌کنه زیر دوش و بپر بپر می‌کنه و می‌خونه: نطهو علی الایقاع.
بر  این آهنگ آشپزی می‌کنیم..
برنامه‌ای ژاپنی و دوبله شده به عربی. غذاها مسخره‌‌اس..اما نانا دوست داره. خیلی نی‌نی بود..مثلا دو ساله رفته بودیم نمایشگاه کتاب یه کتاب مخصوص آشپزی برداشت گفت مالی آنه.
مال من..
صداش هم کلفت و رگه‌دار بود..خیلی با حال.
ای خدا دلم غش رفت حالا..به پرتقال می‌گفت کالالاد. قربون سرتاپای نی‌قلیونی‌اش برم.

اما خوردنی

برگه‌ی دفترش رو نشونم داد یه لیست بلند بالا از کارایی که تو این چهار روز نکرده..نوشتاری رو نبرده امروز..از صفحه‌ی چهل دو تا چهل نه رو حل نکرده..ریاضی هم..دیکته داره فردا..آب رو بشون یاد دادن..آواها رو ننوشته..
از ما خواسته همکاری کنیم.
به نانا گفتم نوشتاری رو چرا نبردی پس؟..خندید. گفتم ببرش فردا..گفت می‌تونم هفته‌ی بعد یکی دو روز نرم؟ گفتم نمی‌دونم..اگه خیلی خسته شدی..آره..حالا که خسته نیستی..گفت نه..
گفتم برو دوش بگیر..زیر بغلت رو صابون بزن...گفت جلوی بن نگم زیربغلت رو..گفتم بدنت رو صابون بزن. گفت خوبه.
و رفت..بعد صدای جیغ اومد فک کنم آب سرد رو باز کرده مستقیم.
بش می‌گم اول آب رو کنترل کن بعد دوش رو باز کن..این‌کار رو نمی‌کنه چون خودم هم یادم می‌ره..و همیشه زیر دوش زیر آب سرد یا گرم می‌سوزم و سال می‌گه اول کنترل کن..الان سال نبود و خیلی احساس مقتدر بودن داشتم..
گفتم اول کنترل کن نانا..گفت همه‌اش یادم می‌ره خوووووب...
لووووووس..اما خوردنی.

یه خورده غرور برای دختر خوبه.

گفتم خیلی بو می‌دی برو دوش بگیر. گفت آره..این بوی افتخارآمیز غرورآفرینِ جوانیه..گفتم خفه شدم ازش برو دوش بگیر..صابون بزن به خودت..گفت نه..نانا هم توی گوشم گفت ورزش داشتن و حس می‌کنه عرق کرده..گفتم بعدش اون دوش بگیره.
بعد نانا گفت که با این‌که چهار روز غایب بوده..از همه بهتر بلد بوده و خانوم گفته یاد بگیرن بقیه و فلان..بردتش سر تخته حل کرده و اینا...یه کمی هم مغرور بود که گذاشتم راحت باشه..یه خورده غرور برا دختر خوبه.

اوووممم

بن با شورت ایستاده و تند تند گزارش می‌دهد
زلَکی از صبح تا حالا چس کنده و  حالشان بد شده..شریفی نزدیک بوده بالا بیاورد..دبیر علوم‌شان خیلی باحال است..امروز یکی از بچه‌ها داشته تقلبی می‌کرده گفته کوهزااااااد. خیلی لوس و سوسولی و این‌ها..یعنی که دارم می‌بینمت. من هم می‌خندم..یکی از بچه‌ها تقلبی کرده ..خیلی ضایع و رو، او هم رفته جلو دستش را باز کرده توی صورت طرف و گفته اووووممم..این یعنی خاک تو سرت.
عین زن‌ها.
خندیدم. گفتم عربه..گفت نمی‌دونم..فکر کنم زنش عرب باشه..چون بچه‌اشون عربی بلده..اما خودش نه.فکر کردم تحلیل خوبیه و خندیدم خلاصه.

تا صد روز

نانا و بن اومدن.
راننده‌اشون زنه و توی ماشین دختر هم هست. دخترایی کوچیک‌تر از بن. یکی‌اشون گفته امروز با برادرم قهرم اگه اجازه نده ماچش کنم می‌زنم تو صورتش.
بن گفته هاها.
و بلند خندیده.
می‌گوید باید پسره بیاد التماس کند که دختره اجازه دهد باهاش حرف بزند..به درک که نیاید..
بعد خودش و نانا می‌گوید قهرشان دو دقیقه‌ای است..تا حالا حتی از صبح تا ظهر قهر نکرده‌اند..هر چقدر هم بن بد بوده..این را نانا اضافه می‌کند..بن می‌گوید خودت بدی ..میمون..نانا می‌گوید ماما..جواب نمی‌دهم..نانا می‌گوید بات قهرم. تا صد روز.

گریه‌ی من

بعد خوابید و من به دفتر صورتی با نقطه‌های سیاه نگاه کردم. از گوشی بن می‌توانستم زنگ بزنم و زدم.
خوبی‌اش این است که نمی‌پرسد شماره‌ی کیه..چرا نبودی..چه کردی..این چه بود نوشته بودی..می‌گویم برایت بخوانم؟ می‌گوید بخوان..گاهی می‌گوید صبر کن سیگار بیاورم...
صدای دخترش می‌آید..می‌رود بالا..
می‌خوانمش...بعد هم گریه می‌کنم..می‌گویم خیلی گریه‌ام می‌گیرد..دلم چرا شکسته این‌قدر؟ برایم شعر می‌خواند که یادم نمی‌ماند..می‌گویم بیا قول بدهیم که خرابش نکنیم..به جان بچه‌ها قسم بخوریم که عشق و فلان نیاوریم..فقط باشد که برایش بخوانم..می‌خندد و می‌گوید فکر می‌کنی اگر دوستت نداشتم وقتی برای شنیدنت می‌گذاشتم؟!
من غمگین و خوشحال می‌شوم.
غمگین چون که برایم غمگین‌کننده است مردی زنی را دوست داشته باشد و نخواهد باهاش حرف بزند و نرود طرفش و ...تا وقتی خودم نروم نمی‌رود و جالب این‌که می‌گوید دوستم دارد..حتی از عشق حرف می‎زند..از عشقی آرام و پخته و نه در جای خود می‌گوید..برایم غمگین‌کننده است این و بلدش نیستم..عشق‌های من یک‌طور دیگر است..او می‌گوید مال من خطرناک است و به درد زندگی نمی‌خورد..
نمی‌دانم..من گریه می‌کنم همه‌اش ..همه‌اش..وقتی حرف می‎زند..وقتی می‌خواهد بخنداندم..رسیدن به جایی که درش اعتراف کنم به بودن کسی مثل او در زندگی‌ام نیاز دارم برایم سنگین است که شادی‌ام وابسته به وجود کسی مثل او باشد..شادی هم نه..حل قسمتی از مشکلات...
می‌گوید صفحه‌ی دو را باز بخوان..
می‌خوانم:
- زن روبروی شاه‌‌پسندهایش ایستاد..یکی‌شان را برداشت..تپل و پربرگ بود..
- تپل؟!
- آره
- گل تپل می‌شه؟
- نمی‌دونم
- توی داستان خوب نیست ..برای وبلاگ خوبه..
- خوب
- حرف‌گوش‌کن  و مظلوم
- الان مسخره کردی؟
خنده.
گریه‌ی من.

آینه بغلی

بله آدمی مثل من باید بمیرد. آدمی در این شرایط با این آدم‌ها..با زن هاشم  و زن فاضل و بهترین آدمش بشود زیبا..و بهترین مردش سال..و با خودش و ..کتاب‌هایش و..با خودش و وبلاگش و با خودش و ..
آدمی مثل من باید بمیرد. با احساساتش. با ساده‌دلی و  بسیار عمیق زخمی شدنش.باید بمیرد که دیگر ضربه نخورد و کسی به‌اش آسیب نزند.
دیروز ادایم را که درآورد گریه کردم. پرسید چی شده..شوخی کردم. دلم خیلی زود می‌شکند دیگر..خیلی. همین را می‌نویسم و گریه می‌کنم. دلم زود می‌شکند و زود خیلی زودتر از قبل گریه می‌کنم..صورتم را توی دست‌هایم قایم می‌کنم و سعی می‌کنم گریه‌ام بی‌صدا باشد..اگر کسی با من خشونت کند یا حرف بدی به من بزند گریه می‌کنم..دیشب مردی سر زنی داد می‌زد چرا اذیتم می‌کنی؟ ها؟...صدایش خیلی بلند و خشن بود. من توی ماشین‌مان بودم و گریه کردم. قلبم تند زد و شکست..توی آسنه‌ی بغلی صورت مادرم بود. صورت مادرم بود که وقتی گریه می‌کرد شبیه بچه‌ها می‌شد...من نمی‌توانستم نگاه کنم به‌اش.
توی آینه‌ی بغلی به خودم نتوانستم نگاه کنم چون خیلی گریه‌ام می‌گرفت دیگر..من و نانا نشسته بودیم روی چمن‌های روبروی خانه..بوی نم و تازگی داشت و ماه تقریبا کامل بود و کمی خنک..نانا به من می‌گفت دندان‌هایت برای تبلیغ خمیردندان خوب است..مثل آن‌ها شده ماما...و کسی داد زد نانا..برگشتیم خودش بود..نانا دوید به‌اش گفت دندان‌های ماما شبیه آن‌هایی هستند که روی خمیردندانند...وقتی چیزی نگفت نانا باز گفت و گفت و من نشاندمش روی زانویم و گفتم دیگر این‌قدر تکرار نکند بابا حواسش نیست و زیر گوشش را بوسیدم..موهایش را بو می‌کردم که بلند و موج‌دار است و نرم است و آرامم می‌کند بوییدنش.
گفت چرا وقتی بوق زده ما برنگشتیم نگاهش کنیم. من اصلا متوجه نشده بودم..با نانا می‌خندیدم...به نانا می‌گفتم بازیِ جینگل‌بلانی بلدی؟ و او می‌خندید که چه اسم‌هایی ماما..و بازویم را می‌بوسید و می‌گفت بوی خوبی می‌دهد عبایت..مثل بوی عبای بی‌بی..به‌اش می‌گفتم با گلاب شله و عبایم را می‌شویم...نه با گلاب خالص با آب تصفیه و کمی گلاب...بویش می‌ماند..توی کشوی لباسم بخور و کاغذ صابون می‌گذارم و زیر گوش‌هایم روغن بخور می‌مالم..می‌خندید خیلی..که من هم بزرگ شدم مثل تو می‌شم؟ می‌گفتم آره و او کیف می‌کرد و آرزو می‌کرد او هم تپل شود چون عین نخ قرقره لاغر است و می‌خندید..
خوب بودیم با نانا..
نشنیده بودم.
می‌گفت هر ماشینی یک صدای بوق مخصوص به خودش دارد..حتی صدای مکینه‌اش فرق می‌کند..چطور  تو تا حالا صدای بوق ماشین‌مان و صدای موتورش و شماره پلاکش را حفظ نکردی و گاهی رفتی سراغ ماشین‌های دیگر خواستی درشان را باز کنی.
خوب من کمی توی هپروتم همین.
دیگر این دعوا کردن دارد این‌همه؟..من نمی‌دانستم این را که هر ماشینی صدایی و هر کونی بوقی و هر موتوری آوایی دارد...واقعا نمی‌دانستم.
گفت کورها هم صدای ماشین‌شان را تشخیص می‌دهند.
متاسفم که کور نیستم..شایدم هم هستم که تو را خوب ندیدم..تا حالا...جای این‌که به صدای موتور و ...گوش بدهم و حفظش کنم به چرت و پرت‌های تو دقت کردم و برایشان خندیدم و گریه کردم و..
بعد تشنه‌ام شد و گفتم چیزی بخرد..رفت که بخرد..
چی؟
نمی‌دانشتم فقط تشنه بودم..آب یا هر چی..
- گازدار؟
- آره اونم خوبه..
- زیاد خوردی؟
دیده بود اضافه‌ی قیمه‌ی بچه‌ها را خورده‌ام.مطمئن بودم به‌اش اشاره خواهد کرد..
- اضافه‌ی بچه‌ها بود..قیمه‌ی امام حسین بود دلم نیومد بریزم دور..
- خودم می‌خواستم بخورم.
با لحن حسرت‌دار و..پسرِ مادرش است. خصلت گدامنشی و گدازاده‌گی توی خونش است. عوض نمی‌شود.
گفتم ساعت‌ها روی زمین مانده بود..آن‌قدر که روغن یخ بست..دلم نیامد بریزم دور وگرنه خیلی هم ..
خندید و ادایم را درآورد. باورم نشد. ادایی که درمی‌آورد شبیه خل و چل‎ها و بزها و منگل‌ها بود.
دلم یک‌هو شکست.
یک‌هو حس کردم خسته‌ام..توان یکی به دو کردن و جنگیدن و توی رویش درآمدن و هیچ چیز دیگر ندارم...خیلی از حرف بد و توهین می‌رمم..از سبک شدن..از رو زدن برای یک چیزی مثل ..از توضیح این‌که چرا دو قاشق خورشت مانده را خوردم..از خیلی چیزها..دست‌هایم ..خواستم بگویم این‌طوری نکند که گریه‌ام گرفت.
گفتم خوب خورشت مونده بود..چرا این‌طور..
و نتوانستم ادامه بدهم..رفتم زیر عبا خجالت کشیده بودم..درد داشت برایم..خیلی...بعد تازه آشتی‌اش بود..به زور می‌خواهد بریزدش توی حلقم..بابا نفسم درنمی‌آید..بگذار حالم خوب شود حالا می‌خورمش خبر مرگم..
هی ..اصلا این آدم خر است و واقعا زندگی باهاش بعضی وقت‌ها از زنده بودن سیرم می‌کند.
واقعا ..

جوشان

من حق دارم. حق دارم کسی را داشته باشم که برایش نوشته‌هایم، گیریم ما هزار سال پیش، را بخوانم. من حق دارم. چیزی درون من هست که می‌آفریند می‌نویسد..این‌طور دنیا آمدم..وقتی هفت هشت سالم بود تمام مسیر مدرسه و زنگ‌های کلاس و تفریح را می‌نوشتم..من هیچ‌وقت دست از نوشتن برنداشتم..توی غم‌ها..شادی‌ها..توی تنهایی‌ها..توی...باید چیزهایی را که می‌نویسم به کسی نشان دهم برای کسی بخوانم..با کسی در ارتباط باشم..و تمام آن‌هایی که شناختم مادرقحبه و کس‌کش بودند. می‌خواستند بکنند نه که نوشته‌هایم را بشنوند..این وسط هم حالا تعریفی از دو خط نوشته می‌دادند چون می‌دانستند این خوشحالم می‌کند.
دیشب تا سر حد احساس مرگ تنهایی می‌کردم. از آن مدل‌ تنهایی‌ها که تو برای رفع‌شان باید با کسی در ارتباط باشی کمی شبیه خودت..حرف زدن با زیبا خوب‌شان نمی‌کند..حرف زدن با ..
چیزی از قبل نوشته بودم. جلسه را دیگر نمی‌روم دور است..هفته‌ای یکی دو روز..با مسیری چهار پنج ساعته..و حتی بیشتر..خستگی بدنم از پا می‌اندازدم و بدتر آدم‌های مزخرف جلسه..مردها با ادعاهاشان و زن‌ها با حسادت‌هاشان..
نه.
یک فروشنده می‌شناسم. می‌گویند کلاس قصه می‌گذارد..کتاب‌فروشیِ قدیمی دارد..یکی‌دوبار رفتم..تحملش نتوانستم بکنم..از زیدهایش نمی‌گویم که حالت تهوع می‌گیرم..خوب این به من مربوط نیست ..از نگاهش به من..به حرکت لب‌هایم وقتی می‌خوانم..سال که صد سال همراه من نمی‌آید..همیشه باید تنها بروم.
بعضی چیزها هستند که به درد وبلاگ نمی‌خورند..حتی اگر بخورند دوست داری در موردشان با کسی حرف بزنی. به‌ات بگوید این‌جا را بردارد..این‌جا را پررنگ‌تر کن..این‌جایش خوب است...بامزه است..این‌جاش ضعیف است..ضربه زده به یک‌دستی و انسجام مطلب...
یک همچین چیزی.
خسته شده‌ام از بس که برایش چیزی خواندم و دیدم خوابیده..هر وقت چیزی می‌خوانم می‌بینم خوابش برده..باید به زور و به سختی ازش نظر گرفت و این حالم را بد می‌کند.
نمی‌توانم.
سال به درد این نمی‌خورد که خواننده یا شنونده‌ی نوشته‌هایم باشد. سال مرد خوبی است..شوهر خوبی است ..حداقل نسبتا خوب..تقریبا خوب که زیاد مهم نیست این اما شنونده و خواننده‌ی خوبی نیست..مقصر نیست در این البته ..ولی این احساس غم و سرخوردگی‌ام را رفع نمی‌کند.
دلم می‌خواهد برای کسی چیزی بخوانم.
درد این است که زن‌ها بعد از مدتی من را رها می‌کنند. نمی‌دانم چرا. مردها یا عاشقم می‌شوند یا ..بله. یا من عاشق‌شان می‌شوم و کل جریان از مسیری که باید تویش قدم بگذارد منحرف می‌شود و من را فرسنگ‌ها دورتر از هدفی که برایش در نظر گرفتم می‌راند.
دیشب پشت کردم به‌اش پروست را باز کردم روی صورتم و گریه کردم..بعد بیدار شد..البته با صدای گریه‌ی من نه..نمی‌دانم چرا بیدار شد و چون احساس گناه می‌کرد لابد شروع کرد کارهای همیشگی‌اش را کردن..تکان دادن من با آن سرانگشت‌های سمی باریک که واقعا دردآورند..: چته؟ چی شده؟ چته؟ برگرد..من خوابم نبرد..خواب نبودم.
خندیدم..خروپفش چنان بلند بود..
خنده‌ام گرفت زیر کتاب..به خودم تنهایی‌هایم..به این مرد که او هم لابد به نوعی گیر بدی کرده با من و نیازهای من که شبیه نیازهای زن‌های دیگر نیست.
به‌اش گفتم این‌طور تکانم نده درد می‌گیرد..انگشت‌هایت دردم می‌آورد..این‌طور وقت‌ها احمق‌تر می‌شود. خرتر. چاره‌ای ندارم اگر نخواهم شدت بگیرد جز این‌که تحمل کنم و به خودم فکر کنم که زمانی مرده‌ام و از دست نیازهایم و این شوری که درونم آرام نمی‌گیرد راحت شوم...
همه چیز درون من داغ است..عشقم....لذتم...نوشتنم..عزایم..همه چیز داغ است..همه چیز مثل خون داغ فواره می‌زند..مثل خونی که یک‌هو خارج می‌شود از رگی بریده..داغ است..جوشان است..زندگی‌ها برای من سردند..آدم‌ها برای من کوچکند...
می‌دانم روحم متعلق به جایی دیگر است..یک روز می‌میرد و جایش را پیدا می‌کند.

مطمئنا الان نه

زن گف نمیای خونه؟
- نه..سر ظهره باید برم کم‌کم..
می‌ترسم برم. محتاط نیستم تا وقتی قصه دونفری نشده باشه. این‌که دیگران ببینن با کی‌ام و شروع کنن پشت سرم حرف زدن سرگرمم می‌کنه..این‌که تعمد دارم در بده نشون دادن خودم می‌خندونتَم اما نمی‌رم خونه‌ی زنی که نمی‌شناسم. حسم مثل چراغی که روشن و خاموش می‌شه بم اخطار می‌ده که نه.
- مهرت به دلم افتاده..همیشه می‌دیدمت میای خونه خواهرت دلم می‌خواست بات حرف زنم فکر می‌کردم از اونایی که خیلی جدی‌ان و نمی‌شه رفت طرف‌شون..برا دهه‌ی دوم مراسم دارم ظهرا..بیا.
- من این‌جا نیس خونه‌ام دیگه..خیلی دورم..الان برای دهم اومدم..برمی‌گردم.
- راستی؟!..خو این شماره‌امه ..بم زنگ بزن.
اگه بش بگم سیم‌کارت ندارم باور نمی‌کنه. می‌گم باشه.
-خواهرت زن خوبیه. زحمت‌کشه..مثل بقیه‌ی زن‌های این‌جا نیس..تو با خواهرت هم فرق می‌کنی..هر دفعه می‌دیدمت می‌گفتم کجا این زنه رو دیدم اصلا یادم نمی‌اومد قبلا این‌جا بودی..لاغرتر شدی اما خیلی عوض نشدی..
می‌خندم:
- خوب موندم لابد..
روم نمی‌شه بگم مثل تو..می‌گه وقتی این‌جا بودید این مغازه‌هه بودش نه؟
- فرهاد؟
چشماش برق خفه‌ای می‌زنه.
- آره..پسرم می‌رف خرید می‌کرد ازش..پولش رو گم می‌کرد..مامان‌پرستو می‌اوردشون برام بعدا..
- دخترش دماغش رو عمل کرد..لاغر شده..اصلا مثل قبل نیس..یه پاش اصفهانه یه پاش این‌جا..فکر کنم برن اصفهان..این‌جا بیشترا فقیرن..دنبال پولداره.
- آها.
- من که با اصفهانیا نمی‌سازم..تو چی؟
- نمی‌دونم..تا حالا با اصفهانی نبودم.
می‌خندم.
- پس با کی بودی؟
یه جوری مثلا شیطونه الان.
- شوهرم.
- خیلی دلش بخواد که باش باشی.
- خو دیگه دلش بخواد نخواد باهاشم..به قول فارسا آش خاله‌اشم.
- مریضی؟..زیر چشمات تیره شده..رنگت پریده..
-آره..
بش می‌گم چمه.
- دوات یه سرگرمی ِ خوبه..تنهایی آدم رو می‌پوسونه...منم این‌جا دق کرده بودم..یا باید با این ک..خل‌ها بشینی و بلند شی یا دق کنی...اون‌جا تنهایی؟
- آره..
- حوصله‌ات سر نمی‌ره..؟
- چرا..چی‌کار کنم..بچه‌ها هستن..باغچه هم هست..
می‌خنده بلند: عزیزم.
دست می‌ذاره برای اولین‌بار رو شونه‌ام.
-من خانواده‌ام فلان شهرن...از دستشون فرار کردم..بودی تا حالا؟
- نه اما شنیدم..
نمی‌گم چقدر چیز در مورد اون‌جا می‌دونم که خواهر دوستم رو شوهرش و باباش کشتن و چیزهای این‌طوری...اونم آرایشگر بود و آرایش کرده می‌رفت بیرون و بش شک کرده بودن و...جای مناسبی برای این زن نیست.
- از این‌جا هم خوشم نمیاد..اگه بشه می‌رم شیراز..شایدم برم اصفهان..کرمانشاه..اراک..
- آره..این‌جا هم خیلی خوب نیس.
آه می‌کشه: اگه دل بذاره.
خودم رو می‌زنم به اون راه که بام حرفایی نزنه که نمی‌خوام بشنوم.
- زن‌های اون‌جا چطورن؟ مثل این کوچه‌ان؟
- یه کم..همیشه ازم می‌پرسن حوصله‌ام سر نمی‌ره..می‌گم چرا..یه همسایه دارم گاهی پیش مادره می‌رم تو باغچه..یه زنه هم هست تو یه روستا همون که خواهرم گفت.. اونم بد نیست..یه زن دیگه هم هست طلاق گرفته ..صیغه و اینا می‌شد..زن‌ها ازش متنفر بودن..خوشش می‌اومد ازم اما حوصله دردسر نداشتم..زیاد باش نبودم..فکر کنم اونم می‌خواد بره..آخر آبان احتمالا با مادرش و پدرش برن...بازنشسته شده باباش..
- آره زن‌ها زیاد حرف می‌زنن..خوب کردی که باش گرم نگرفتی..آدم باید حواسش جمع باشه با کی حرف می‌زنه.
تو دلم می‌خندم.
به ناخنای پام نگاه می‌کنم.
- اگه خواستی رنگ کنی..اصلاح..تَتو..برات خوب حساب می‌کنم...چه عجب تتو نکردی؟
- از درد سوزنش می‌ترسم.
می‌خنده:
- وووووی چقدر لوسی..بت نمیاد.
- چی‌کار کنم..می‌ترسم..حتی اگه بم نیاد....
حرف رو عوض می‌کنم:
مامان‌عادل رو می‌شناسی؟..
- آره...
-پریشب سیدش گرفتش..یه کارایی می‌کرد.
- مال اینه که حاجی خوب بش نمی‌رسه..
می‌خنده.
ته دلم موافقم اما به رو خودم نمیارم.
- به نظرم عصبیه یه مقدار هم..اصلا خودش باورش شده که چیزی این‌طوری داره..خودش رو خالی می‌کنه.
- هیچی‌اش نیست ..اینا که نمی‌دونن عشق چیه..سید می‌خوان بشون برسه...دست به دامان جن می‌شن..
- شاید هم..
- موهات چه رنگیه..
می‌زنه کنار:
- رنگ خودشه،ها؟...شکلاتی رنگ کن به رنگ پوستت و چشمات میاد..یا خرمایی..قاتی کن رنگا رو..یه روشنِ روشن بردار با یه تیره..
چندتا شماره می‌گه که تو ذهنم نمی‌مونه.
- کی برات رنگ می‌کنه؟
- شوهرم.
می‌خنده بلند.
- راستی؟
- آره..
- چرا؟..شکاکه؟!
- نه..عادت کردم بدم اون رنگ کنه..دقیقه تو اندازه‌گیری ..تازه می‌ترسه برم روشن کنم..
- چه عجب که روشن دوس نداره..همه‌ی مردا روشن دوس دارن.
می‌دونم که تکیه‌کلامش چه عجبه حالا...همه‌ی مردا؟..نمی‌دونم..زن‌ها..خیلی از زن‌ها گفتن که شوهراشون روشن دوست دارن..شوهر من نداره..نمی‌دونم هم چرا.
- دوس نداره..شوهر خواهرم دوس داره..اون یکی شوهر خواهرمم هم دوس داره موهای زنش روشن باشه..تازه من نمی‌ذارم بلند باشه..
- بذار بلند شه بعد روشن کن یه بار خوشش میاد.
-باشه
نمی‌تونم بش بگم که زیاد برام مهم نیس چی خوشش میاد چی نمیاد..خوشم میاد عوضش وقتی می‌خواد موهام رو رنگ کنه  خیلی می‌خندم از دستش..از دست وقتی که صداش رو نازک می‌کنه مثلا آرایشگر مردیه که تو یه سالن زنانه کار می‌کنه..یه چیزهایی می‌گه که خوابشم نمی‌بینی این مردبه قول وفا لاغر و عینکی بزنه.
- خانوم لطفا دیگه موهاتونو دست هر کسی ندید..خراب می‌کنن بعد میاید می‌گید هوشی درست کن..هوشی تیره کن..هوشی روشن کن...اون وقت این هوشی بی‌چاره‌ که هزار و یه کار سرش ریخته هی باید دسه گلای بقیه رو از آب بگیره..رنگای آشغال‌شونو از کجا می‌خرن این آرایشگرا..نباید اعتماد کنی به هر کسی گلم..
بعد رو به آینه موهای خیالی‌اش رو کنار می‌زنه می‌گه: ایششش.
چقدر می‌خندیدم قبلا.
- مشتری هم یعنی شما..آدم هر جاتونو دست می‌زنه ماشالا باکیفیته..
نمی‌تونم نخندم.
وفا داره می‌گه ابروهام رو دکلره کنم یعنی بی‌رنگ و قهوه‌ای روشن کنم و فلان..جوابی رو می‌دم که به همه‌ی آرایشگرا می‌دم: باشه.

زیبا بعد سئوال پیچم کرده که باید بگی چی می‌گفتید..
می‌گم هیچی ..موهام رو روشن کنم و فلان..
می‌گه فقط این نبود..بخدا فقط این نبود..
می‌خندم..می‌گه پس بت ترشی کلم و کرفس نمی‌دم.
خوب نده..خیلی هم ترشی دوست ندارم. اگه یه چیز وسوسه‌انگیزتری بود مثلا  از اون باقلواها که ام‌لیث براش از عراق میاره..یه چیزی.
می‌گم نده .
خون داره خونش رو می‌خوره بدونه چی گفت بم.
می‌گم بش..
اما مطمئنا الان نه.

تند تندی

وقتی آدم این رو می‌بینه می‌خنده..انگار کسی اومده در خونه‌اش رو زده تند تندی یه چیز خوشمزه داده دستش و تند تندی گفته باشه نوش‌جان و تند تندی رفته باشه:

هیچی دیگه اومدم بگم چقدر عالی مینویسی مثل همیشه صد تا بوسم برات بفرستم.خوب باشی.


جادو جنبلایی که رو نمی‌کنم

با کمی احساسِ کاذب مانکن بودن به‌اش جواب می‌دم که بله قبلا..انگار بگم اما  ببین الان دیگه نه.  انگار متوجه می‌شه که جواب می‌ده حالا خیلی بهتری.
به خواهرم نگاه می‌کنه و اشاره می‌کنه رو سنگای روبروی خونه‌اش بشینیم. می‌شینیم تو سایه و می‌گه شوهرت نبود اون موقع..همه‌اش تنها بودی..یه پیرمردی می‌خواس صیغه‌ات کنه..فکر می‌کرد شوهر نداری.
و بلند می‌خنده.
به ذهنم فشار میارم و ابوابراهیم یادم میاد.یه بار فاضلاب اومده بود بالا و گفته بود مگه کسی رو نداری؟ گفته بودم نه..این رو یادم میاد. می‌خندم..می‌‌گم کجاس حالا؟ می‌گه مُرد..می‌گم آخی خدا رحمتش کنه و اینا ..می‌گه اون آخریه می‌نشست..حالا زن ابرو کلفته توش هست...خواهرت نمیاد پیشمون؟
می‌گم نمی‌دونم..اشاره می‌کنم به زیبا که بیاد..با قدمای سنگین میاد و به وفا می‌گه اشلونچ ام‌امحمد؟ چطوری مامان‌محمد..و می‌شینه رو زمین. وفا بچه رو می‌گیره..نگاش می‌کنه و می‌گه نه شبیه توه نه خواهرت..مثل باباش سیاهه و می‌خنده..می‌گه بی‌خیال دختر نیست که گیر به سیاهیش بدن..
زیبا می‌گه ببین همین با این سیاهیش چه دختری بگیره..مگه ما نبودیم کی شوهرمون شد بابای این...وفا می‌خنده و می‌گه حتما پسرت بزرگ شده..عکسش رو نشون می‌دم..می‌گه آره بزرگ شده..خدا حفظش کنه برات..
می‌گم مرسی و فلان ...پسر خودش هم بزرگ شده..اون موقع کوچولو بود..الان پایه‌ی زل زدن به من و زیبا. ..می‌گم پسر تو هم بزرگ شده ماشالا..می‌گه آره اینا بزرگ می‌شن ما پیر..من و زیبا زیرزیری به هم نگاه می‌کنیم و نمی‌خندیم.بین خودمون گفته بودیم پسرِ وفا تو سنِ ...یره. بس که زل می‌زد به ما و از رو هم نمی‌رفت.
می‌گه ماکسیت رو از مامان‌زهرا گرفتی؟ می‌گم آره..می‌گه قشنگه..این لباسا آرایش می‌خوان..آرایش نمی‌کنی؟ می‌گم گاهی..الان محرمه دیگه..می‌گه آره..خودش آرایش کرده کمی..خیلی کم. نامرئی..به خواهرم هم نگاه می‌کنه..می‌گه شبیه نیستین.
مشخصه خواهرید اما شبیه نیستین..تو چشمات با خواهرت فرق می‌کنه..خواهرت صورتش گرده..به هم نگاه می‌کنیم..می‌خندیم...همیشه این رو از بچگی گفتن به ما.
می‌خنده خودش هم..توضیح می‌ده که هر دوتون خوبید اما شبیه نیستید. زیبا تواضع می‌کنه مثلا..از در دوستی وارد شده..از وقتای خوبشه. جن بدجنسی و خودستایی نگرفتتش.
- خواهرم جذابه.
و منتظره بگم خواهرم هم خوشکله. نمی‌گم. جن لج گرفته من رو دو دستی. به نگاه منتظرش نگاه می‌کنم. اون‌قدر منتظره که سرش تکونای ریز یه وری می‌خوره انگار بپرسه خوب..چرا نمی‌گی..نوبت توئه دیگه..
دوست دارم قهقهه بزنم بس که خوشم میاد از اذیت کردنش.
وفا به دادش می‌رسه: تو خوشکلی ماشالا..از شوهرت سری خیلی..
به من نگاه می‌کنه: اون مرد لاغر عینکیه سمند سفید داره شوهر توئه؟
- آره..
- تو هم...هر دوتون از شوهراتون سرید خیلی.من می‌گم: باید اخلاق‌مون به هم بیاد..زن هم خوبه سرتر از مرد باشه.
که مثلا پشت سال رو خالی نکرده باشم جلوی این زن. که خیلی هم با اعتمادبه‌نفس و مطمئن انگار دوره‌ی مردشناسی یا انسان‌شناسی دیده باشه نظر می‌ده...و حس می‌کنم نظراش درسته البته.
زیبا حرص داره..کارای ایوب بی‌تعارف و بی‌ملاحظه‌اش کرده: اینا حرفه..نه اخلاق‌مون میاد به هم نه قیافه‌امون..اخلاق‌مون هم ازشون سرتره...زشتن دیگه ..مارمولکا..تمساحا..بی‌سوادای دهاتی کلاس پایین.
صبح گوشی ایوب دوبار صدا داده بود و هر بار زیبا چک کرده بود و قفل بود. رمز داشت...می‌خواد شنود بگیره از نمی‌دونم کجا بندازه رو گوشیش..کاری که زمانی با گوشیِ سال..
اینا رو تند رد می‌کنم از ذهنم.
به دمپایی‌اش نگاه می‌کنم و کف پای ترک برداشته و زمینی که روش نشسته و ..آشغالای دوروبرمون و تو گوشش می‌گم: اموت عله اکلاسچ.
می‌میرم برا کلاست.
با انگشت شست پاش محکم نیشگونم می‌گیره.
وفا متوجه نمی‌شه..می‌گه: زن باید خوش‌بخت باشه نه خوش‌کل..خیلیا خوشکلن اما خوشبخت نیستن..بختش خوب باشه خوشکل هم نباشه خوشبخته.
زیبا جابه‌جا می‌شه. این یعنی یه چیزی شنیده که بعدا می‌خواد در موردش بام حرف بزنه.
فکر می‌کنم خودش خوشکله..خوشبخت هم هست؟ من چی؟ خوشبختم؟
ازم می‌پرسه زندگیت خوبه؟ شوهرت اومد خونه دیگه، نه؟
- آره خوبم..شُکر...خوبی بدی داره..سختی آسونی..خدارو شکر.
- می‌گه ...همه‌امون همنیم..شوهرت دوستت داره؟
می‌خندم. نمی‌دونم چی بگم..می‌گم خوبه بام..گاهی هم بد می‌شه..مثل همه.
زیبا می‌گه: خیلی..نمی‌دونم چی‌کارش کرده..جادو جنبلاش رو هم رو نمی‌کنه ..نمی‌دونم چه کرده باش..راه می‌ره نگاش می‌کنه..چطور مامانم راه می‌ره بابام نگاش می‌کنه..حرف می‌زنه نگای دهنش می‌کنه چطور حرف می‌زنه..چی می‌گه..همه‌امون نشستیم چشمش دنبالشه...یه مهری داره بش وفا..
وفا می‌خنده می‌گه دختر جلوی همه این‌طوری نگو..بعضیا شوهراشون باشون بدن..یا دوس‌شون ندارن..یا مریضن..حسودن..برا خواهرت بد می‌شه ها...حسرت مردم دنبالش می‌افته..
خودم قبل از این‌که وفا این رو بگه تو دلم صلوات فرستاده بودم و تند تندی شروع کرده بودم چهار قل رو خوندن و آیت‌الکرسی رو که جدیدا حفظ کردم..یه اسکناس هم از سوتینم درمیارم که بعد بندازم تو صندوق صدقات...یا بدم مادرم به مامان‌مرتضی بدتش. فقیره.
زیبا به خودش میاد و می‌گه نه اما خو می‌دونم بابای‌محمد با تو خوبه..حسرت به دل نیستی..می‌گه نه نیستم..یه جور عشوه تو نگاشه..که رو به منه..انگار بم بگه می‌دونی چی می‌گم.
نگام رو می‌دزدم.
زیبا می‌گه یه ملا جلیل هست تو روستای دوستش(زن هاشم) همه کاری می‌کنه..از این دعای محبت اینا...فکر کنم داده زن ِ دوست شوهرش(سُعاد) براش درست کرده.
می‌خندم..
زیبا می‌ره که پسرش رو بشوره..شروع کرده ونگ زدن..می‌خوام بلند شم برم من هم که وفا دستم رو می‌کشه اون‌قدر سریع و بی‌صدا که جا می‌خورم. یعنی که بمونم.
به زیبا می‌گم میام من..

چاق بودی قبلا؟!

پسرِ خواهرم رو روی پام نشوندم و دم در خونه‌اشون روی بلوکی که تا حالا چندبار بلندش کرد و دزدیدنش و باز زیبا با فحش و نفرین و تهدید یکی جاش گذاشته، تو سایه نشسته‌ام. زن‌هایی می‌آن، زن‌هایی می‌رن.
خواهرم امروز خونه‌اس و خوشحاله. از همکاراش، مدیرش و دانش‌آموزاش متنفره، تقریبا. بنابر چیزهایی که برام تعریف می‌کنه بش تا حد زیادی حق می‌دم. پسرش تو بغلم ساکت نشسته. خواهرم می‌گه حس می‌کنه خواهر منی و دوستش داری برای همین پیشت آرومه.
این رو دیگه نمی‌دونم چقدر درست باشه. اما گردنش رو می‌بوسم و اون برمی‌گرده می‌خنده. چهارتا دندون ژست داره به قول نانا. از این دندونای پهن فاصله‌دار که بچه‌ها ابتدای دندون دراوردن می‌زنن..بعد فاصله‌هاشون کمتر می‌شه و پهنی‌شون هم.
همین‌طوری نشسته‌ام و وفا رد می‌شه. زنِ روبروی خونه‌ی  خواهرم اینا. اون من رو نمی‌شناسه من می‌شناسمش. قبلا که خونه‌ی جفتیه خونه‌ی خواهرم اینا رو کرایه کرده بودیم این روبروی خونه‌ی من بود. قبلا که خواهرم اینا این‌جا نبودن. من بیرون نمی‌رفتم و کسی نمی‌شناخت من رو..وفا آرایشگره. تَتو می‌کنه بیشتر و کاری به کسی نداره. به خودش می‌رسه، خوش‌تیپه و خوش بر و رو و همین زن‌های کوچه رو کشته.
کم‌سن و سال هم نیست یه پسر هجده نوزده ساله داره. زن‌ها حرفی جزبدگویی در مورد اون ندارن. بیشتر از همه دیوار به دیواریه خواهرم حرف می‌زنه پشت سرش.
مامان‌علی. زنِ بدریخت و چپل.  طور بدی چاقه و بدچهره‌اس و جلسه‌ی زن‌ها همیشه روبروی خونه‌اشه. با فلاسک چای میارن و ..ننه‌حَسنه با کف پاهای وحشتناک  رو به داخلش و خال‌های گوشتی روی صورتش هم پایه‌ی بدگوییه.
می‌گن با برادر فرهاد دوسته. برادر فرهاد مجرده. این رو زیبا می‌گه و من نگاشون می‌کنم و فکر می‌کنم برادر فرهاد زنی نداره که شما بخواید پشتش دربیاید. بذارید دوست باشه. به شما چه. اون کاری به شما نداره و شما تمام کارتون اونه.
روضه هم می‌ذاره و زن‌ها می‌رن روضه‌اش. چای و زعفران دم شده و دارچین و .. می‌خورن..شام شب ابوالفضل رو..و پدر صاحبشم دراوردن. ننه‌حَسنه با پاهای معیوب و خال‌های گوشتی و سیگارایی که از دهنش نمی‌افته رفته به شوهر زنه گفته که جلوی زنه رو بگیره که دخترش رو (حسنه) از راه به‌در نکنه. حسنه برای این‌که از راه به‌در شه نیاز نداره که وفا یاری‌اش کنه. گزارشش پیش ایوبه.
- کض جدام مرتک لاتعلم بتی عله درب الگواده.
جلوی زنت رو بگیر که به دخترم راه خراب رو یاد نده.
نمی‌دونیم مرده با زنه چه کرده و جلوش رو گرفته با عقبش رو اما وفا  هنوز هست که بره و بیاد و ساعت یازده دوازده‌ی قبل از ظهر طرف مغازه‌ی فرهاد راه بیفته و بعدش بی‌که خریدی کرده باشه برگرده. خوش‌عطر و تمیز در حالی‌که به قول ناظم‌الغزالی تمشی ابرهدنه.
نرم و آروم و مطمئن. و حتی کمی با حیا.
دیروز همه‌‌ی زن‌ها رو دیدم تو مجلس روضه.
برای ناهار نموندم و حَسنه سه‌تا غذا و یه ظرف خرمارطب و دوتا شله‌زرد اورد در خونه‌ی زیبا..من کلید انداختم زیبا پسرش رو گرفته بود و حسنه غذاها رو اورد تو..یه چکی هم کرد ایوب هست یا نه..زیبا این‌چیزا رو نمی‌گیره و من نمی‌خوام با گفتن این چیزا به زیبا هیزم آتیشی رو تیزتر کنم که اول از همه قلب زیبا رو می‌سوزنه.. زیبا بالخره ایوب رو ول نمی‌کنه و ایوب عوض نمی‌شه..زیبا رو دوست هم داره و بچه‌ها و زندگی‌اش رو...و حسنه داره چک می‌کنه هستش یا نه..
دیروز مجلس تو خونه‌ی مَرت‌الحجی بود. زنِ حاجی...زنی چاق با دندونای نسبتا خراب..مشتری دائمی محصولات سفیدکننده‌ی درجه هزار.
کرم فائزه رو خودش براش تبلیغ می‌کرد. همه رو روانی کرده بود با تعریفاش..که حجی از وقتی می‌زنم فلان گفته و کرده..زن‌ها دربه‌در دنبال اون اکسیر سپیدی بودن تا  بعد از یه مدت دراومد گفت که نه اولش سفید می‎شی بعد کافیه نزنی رنگت برمی‌گرده..و تازه تیره‌تر از قبل. زن‌ها فائزه‎‌های خریده شده‌اشون رو  انداختن دور و میون خودشون بش فحش دادن.
زیبا می‌گه حالا یه کرم دیگه اورده..و جالبه که باور داره واقعا تاثیر داره این‌چیزا..کرم فائزه یه مقدار اکسید دوزنگ داره و رنگ..
دیروز به زن حجی  نگا می‌کردم..با النگوا و پیرنای کیپ تنش تند کار می‌کرد..می‌گفت این خونه‌ی من نیست..خونه‌ی حسینه..هر کی بیاد و بره برای من نیومده..مواظب باشید دست خالی نره..شوهرش به سینو پسرِ خواهرم قرآن یاد می‌ده.  سینو هم حوثله نداره بره کلاث قرآن. دوث داره همه‌اش ده محرم باشه که گوشت ضیاد بخوره.
ته کوچه یه زن ابروکلفت دارن که زیبا می‌گه از بقیه بهتره. ..پهنه تو کوچه و پایه‌ی حرف زدن پشت سر کسی نیست..اما بدزبونه..
من با فاصله سلام می‌کنم و خودم رو دور نگه می‌دارم.
همه‌اشون من رو می‌شناسن و به زیبا گفتن خواهرت خودش رو می‌گیره:))
گفتن: مامان‌سینو این زنه که با یه مرد لاغر عینکی میاد کیه؟ گفته خواهرم..اینام گفتن ووووویییی بسم‌الله الرحمن الرحیم چرا این‌‌طوری بمون نگاه می‌کنه پس؟
زیبا با خنده می‌گه تو که از کسی خوشت نیاد با چشاش می‌خوای خفه‌اش کنی...چشات داد می‌زنه ازت متنفرم.
می‌گم برعکسش هم هست. گفتن وقتی کسی رو دوست دارم، نگام نوازش‌گر می‌شه.
می‌خواد نیشگونم بگیره از حرص و نمی‌تونه. طوری که نشسته‌ام رونم سفته نمیاد تو دستش. می‌گه سنگه کثافت..مثل مامانم، وقتی از این چیزا می‌گید و آدم حرصش می‌گیره نمی‌شه انتقام گرفت ازتون..بعد به شونه‌ام نگاه می‌کنه..می‌گه این‌جا خوبه..و می‌خواد نیشگون بگیره، شایدم گاز و من تندی بلند می‌شم می‌رم پیش وفا...که ایستاده نگامون می‌کنه. می‌دونم دوست داره بیاد حرف بزنه بامون اما حس می‌کنه..یا می‌ترسه راهش ندیم.
سلام می‌کنم بش و جواب می‌ده..می‌گم تو سایه خنکه..می‌گه آره..چشماش عسلی و گرده. سنش بالاس اما از اوناس که خوب می‌مونه..می‌گه خواهر خانوم فلانی هستی؟ برخلاف بقیه‌ی زن‌ها فامیلِ خواهرم رو می‌گه نه فامیل شوهرش رو.
از دور زیبا زل زده بم..می‌ترسه بقیه‌ی زن‌ها ببین من رو که با وفا هم‌کلام شدم...ترسوی همیشه محتاطِ همیشگی:)
می‌گم قبلا همسایه‌اتون بودم. یادت میاد؟..فکر می‌کنه..می‌گه ئه؟! کجا می‌نشستی؟ به خونه‌ی جفت خونه‌ی زیبا اشاره می‌کنم..لبای قلوه‎ای‌ش رو میاره  جلو و به بالا نگاه می‌کنه..چیزی یادش نمیاد.
- نمی‌دونم یادم نمیاد..کی بود؟
می‌گم: اون‌موقع که تابلوی آرایشگات تو کوچه بود..یه بار اومدم پیشت ابروم رو مرتب کردم..نمی‌گم که ابرو درست کردنش بده و کارش به درد پشت لب برداشتن می‌خوره فقط..نمی‌گم که اون موقع خیلی چاق بودم و احتمالا خمار و اینا ..نمی‌گم که موهام هر تیکه‌اش یه رنگ بود..بنفش سبز و نارنجی و صورتی و قرمز. دیونگی روحم تو موهام خودش رو نشون می‌داد. شادی و رنگ‌رنگی‌ بودنی که وجودم ازم طلب می‌کرد رو با هزار رنگ کردن ظاهرم نشون می‌دادم..یادش نمیاد باز کی بوده ..زیبا داره اشاره می‌کنه برم پیشش..محل نمی‌دم و زن می‌گه آهااا ... تنها بودی تو خونه با یه بچه نه؟! یه پسر؟!
می‌گم آره ه ه ه خودم بودم..سر تا پام رو چک می‌کنه:
عو ض شدی ..چاق بودی قبلا؟!

میته من التعب.

التعب ذبحنی.

کاش یک جعبه شیرینی بود حالا.
دل‌شاد‌کن.

لازم نیست حتما وقتی نوشتنم نمی‌آید بنویسم.