فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم


آیات و افسانه بودن...اولاش خیلی از افسانه خوشم نمی اومد حالا می بینم خوبه ...بچه ی چپلوی زشتی داره ...بچه  رو بغل که می‌کنم خیلی دلم بچه می‌خواد.

باش حرف می‌زدم ...آیات گفت چه جوری با بچه حرف می‌زنی و می خندیدند.

بم  گف خیلی مهربونی ....

چرا هیچ کس از خونواده‌ی خودم و سال تا حالا نگفته این رو بم؟

مهم نیسا ولی وقتی غریبه‌ها مثلا زن هاشم و مهتاب و آیات اینا می‌گن خیلی مهربونی فکر می‌کنم چرا پس مامانم بابام خواهر برادرا و   خانواده ی سال ب جز مسعود البته  تا حالا ک ب این سن رسیدم نگفتن بم آدمی حتی ...چه برسه به این‌که بگن مهربونی.

تو ذهنم همیشه عصبی خشمگین خشن و..یه جورای بدی هستم.

اینا دیگه مهم نیس  اما..

آیات گفت می‌دونی فرق تو با اونی که دیدم چیه ؟

فکر کردم شاید بگه سبزه سفیدی 

گفت تو خجالت می‌کشی حتی تو چشم آدم نگاه نمی‌کنی به مادرم هم گفتم  ..اون خیلی رودار و پررو بود.

در مورد خودم نمی‌دونم واقعا اینطوریه یا نیست و اگر هست خوبه  چقدر خوبه ...بده... اما در مورد اون کاملا  حق داشت.

اون توده ای از وقاحت و گستاخی بود.

 

صبح زن ف گفت بیا بام صبحونه بخور...گفتم نه ..ساعت هشت بود ..شروع کرده بودم قرمه سبزی رو بار بذارم که نانا دوس داره بن نمی خوره...براش برنج گوجه درست کرده بودم.

...گفت بیا تا مونوم بخورم...رفتم زیر غذا رو کم کردم.

..

برام ماش سیاه اورد...گفت بذر بپاش تا گلام در بیاد...پاشیدم ...آیات هم عکس نوه‌اشون رو اورد ...می گف مثل خودت لوسه ..

ب نظرش،من  لوسم ...
این‌طوری گف چقدر این بچه لوسه..
گفتم آره..گفتم ها بچه‌ها تو این سن لوس می‌شن..گف یکی‌شون روبرومه حالا...خیلی بُلکُم و زبون‌درازه..می‌خندم از تند تند حرف زدنش.

رو به فیلم و عکس نوه می گفت های درد ...یرت تو سرم.

اولین بار بود این قربون صدقه ی بسیار عاطفی رو می شنیدم.

بهرحال ما ک کسی قربون صدقه‌ی چشامونم هم نمی ره... یر هم نداریم.

پس دیگه هیچی.

وقتی نانا می‌خوابه..وقتی نانا می‌ره مدرسه تنها می‌شم.

ذ ویس می‌بینم...توی تاریکی آشپزخونه..با گوشواره‌ام بازی می‌کنم.. سال می‌گه بیا پیشم..می‌گم دارم می‌پزم...چرا هیچ وقت موهام رو فر نکردم؟

فلفل دلمه رو خرد می‌کنم..و قارچ..لوبیا چیتی جدا قل قل می‌کنه...اینا برای ساله..بچه‌ها برنج خوردن..دوستم نانا زود خوابید. امروز دوتا ستاره گرفته و یه مداد کیتی با خز صورتی در ته بش دادن. خوشحال بود..

کلمای سفید رو خرد می‌کنم با پیاز تفت می‌دم..شلغما رو می‌ذارم بپزه..زیر کلم و پیاز رو کم می‌کنم که تفت داده شه با هم آروم..از شبکه‌ی کودک که پخش آزمایشی‌شه استرلینگ رو می‌بینم..همونی که رامکال داره. استرلینگ سمور اورده..بو گندو..یه جایی به کسی می‌گه مگه شما نمی‌خواستید برید پیش پدربزرگ و صدای ناقوس کلیسا به گوش می‌رسه. اسم کلیسا رو تو دوبله نمی‌یارن.
برای خودم قهوه فوری درست می‌کنم درپیت و مسخره ...چراغ آشپزخونه رو خاموش می‌کنم...گوشت چرخ شده رو می‌ذارم بغل بخار بقیه‌ی مواد که آب شه و کارتون رو می‌بینم...
چند وقته اسپانج‌باب ندیدم...
فعلا که بچه‌ی زیبا بستریه..قلب‌درد مادرم عود کرده..دوبار از دیشب بردنش آمپول زده..
دلم می‌خواد ناراحت‌تر باشم اما نیستم.
عوضش دلم برای خود زیبا یه جوری می‌سوزه...گفت براش دعا کن.
در قابلمه هم افتاد رو پام.
انگشتم نشکست..

وقتی اومدم تو لباس عوض کردم دیدم جای دسش کبود شده...چند جا..مسخره‌اس پوستم..مادرم همیشه می‌گه تو دوتا بچه دیگه بیاری می‌میری.

استرالیای آیات

می‌گف خانم فلانی اگه روزی دو ساعت کار کنیم شرکت میاد به عنوان باغبون استخداممون می‌کنه..بعد همه درخواست می‌دن:
شرکت!(انگار شرکت آدمه این‌طور صداش می‌زنه) ما إی باغبونایه تپله می‌خوایم... بعد می‌ریم کار می‌کنیم...منم دیگه دنبال کار نمی‌گردم..تو هم هی تو خونه نمی‌چپی..بعد می‌گف مردم میان می‌گن شرکت! که من جواب دادم ها بله مردم و این به حالت سکسکه افتاد از خنده.
باباش هم زنگ زد بش براش جک تعریف کرد که زمان شاه یه بختیاری مال یه جایی و خودش توضی داد که بختیاریای فلان جا دین و ایمون ندارن و غش کرد از خنده می‌ره استخدام شه...بش می‌گن چرا وقتی کسی می‌میره پنبه تو سوراخاش می‌کنن...بی‌خیال...جکه رو دوس نداشتم.
خودش هلاک بود از خنده و من براش توضیح دادم این گله رو ببین اسمش تکوماس..گف مال کجایه؟ با همون خنده‌هه این رو پرسید.
گفتم شاید شرق آسیا...
گف ها به اسمش میاد استرالیایی باشه..بعد بقیه‌ی جک رو تعریف می‌کنه و همچنان هلاکه از خنده.

نه بابا این حرفا چیه

مادرش اومد پیشم و جریان دعوا ظهر رو گف. با عروس‌شون بوده. وقتی تعریف می‌کنن طوری جلوه می‌دن که انگار خودشون پیروزن و ..ولی من فحشای برادره رو به آیات و مادره شنیدم. به روشون نمیارم ..مهم نیس برام کی برده کی باخته..چای می‌‌خورن بام و آیات می‌گه این برا چی خوبه؟ آلووئه‌را رو می‌‌گه..می‌گم نمی‌‌دونم والا..می‌زنن برا پوست بعد از اپیلاسیون..برا لک هم..بعضیا شنیدم می‌خورن و می‌گن مربا ترشیش هم هست..می‌گه وووووی بسم‌اله..مگه بزن؟!
می‌خنده.
گفتم بیا این گلدون رو بردار بکار تو باغچه‌ات می‌گیره...خیلی غش و ضعف کرد از خوشی..یه کاکتوس پهن برگ و یه دونه تیز تیزی هم دادم بش..مرده از خنده که وجدانا ای اسمایه خودت درمیاری، نه؟
می‌گم ها و خیلی ذوق می‌کرد برای گلدونا...بعد انگار بچه باشم بم می‌گه خودمم برات یه چیز قشنگ می‌خرم جاش..گردنش هم یه وری می‌گیره..عین بچه‌ها بام حرف می‌زنه..منم که ته تعارفام به این ختم می‌شه...یعنی کل دایره‌‌ی تعارفام سرانجام می‌‌رسه به:
نه بابا این حرفا چیه.
ته دلم ذوق اینم دارم که واقعا چی می‌خواد برام بخره..حتی خواستم بگم تولدم کی یه جورایی اشاره کنم به‌اش یعنی که همون موقع بدتش من..اون چیز قشنگ رو....و از طرفی خجالت هم می‌کشیدم که داره مثل بچه‌ها بام طی می‌کنه.
در کل راضی‌ام از خودم.

مونَم مثل او

آیات بم گف خانم فلانی برا من کاری ندار اما می‌خوام تو برام پیچکام رو بذاری تو شیشه.. که ریشه بده..دستت خوبه سبز می‌شه.
تا حالا هیشکی این رو بم نگفته..یا ازم  نخواسته این کار رو براش بکنم. بماند که اعتقاد دارم خودم یا نه..فکر نکنم اعتقاد داشته باشم...نمی‌دونم راسش.
ولی آیات گفت این پیچکا رو برام تو شیشه بذار..گذاشتم..بعد پیچک ازم برد از اونا که از بابام اوردم. یه دونه بود و سبز سبز شد...خیلی به مادر سال دادم نمی‌گیره...آیات می‌گه دلش خوب نیس برای گیاه..واقعا یعنی؟
نمی‌دونم..عصر با آیات بیرون رو تمیز کردیم..پیچکای اضافه رو بریدیم...کوتاه کردیم..چیدیم..جارو کردیم..شن‌کش کشیدیم..جارو زدیم..خندیدیم...آیات همچنان می‌کشتم از خنده..داشتم براش جریان بره رو می‌گفتم و چوپونه  و بوآخشید عزیزوم که گف حالا ادای ما رو درمیاری ها؟ و کوبید رو زانوم...خیلی درد گرفت..گفت رونات رو بکَنم حالا...بعد مرد همسایه دیدمون من چادر به سر..چادر رو بسته بودم دور کمرم و می‌دویدم اینم چاق و چله با مانتو تنگ و کوتاه و روسری کج دماغش رو می‌گرف و دنبالم بود ..رسیدیم پیش پاش و هر دو سلام کردیم..خیلی مودب..و وقتی رفت آیات مرده بود از خنده..منم می‌خندم اما اون از حال می‌ره..یه جور خوشه که بلد نیستم مثلش باشم..بش گفتم ببین ابرا و آفتاب چه رنگی درست کردن..گف ها رنگین کمون چند روز پیش رو دیدی خو؟
گفتم آره..گف تونَم مث مو احساساتی هستی.

آسمون قشنگه. آبی. با ابرای سفید پنبه‌ای. هوا لطیف و صدای خوردن برگ و زوزه‌ی باد..رو سکو کم‌کم خوابم می‌بره و ..ناهار دادم به بچه‌ها..دلم نیومد..

دعوا شده اون ور..من روی سکو..صدای دعوا بلند.

من زیاد به اصل و نسب و مسائل طوایف عرب وارد نیستم.
نمی‌دونم اینی که شما پرسیدی به این معنیه که شما هم از این طایفه یا به قول شما هم‌طایفه‌ایی من هستید یا نه..و می‌دونم اسم این طایفه رو با گویش و لهجه‌ها و تلفظ‌های مختلفی ادا می‌کنن..حتی گاهی اسمش شبیه این هم نیست و الف و عین و فلان جابه‌جا شده.

این مطلب به فارسی بود.

اینم ببینید.
چیز بیشتری نمی‌دونم..اگر جی‌میلتونو بذارید می‌شه بپرسم از کسی و براتون بنویسم. گرچه نمی‌دونم چقدر معتبره این حرفا و مطالب..فقط جهت بی‌جواب نموندن سئوالتونه.

بابام می‌گه ما عاشقیم .. . رو می‌کنه بم:
-بابا قصه‌ی قیس(بنی‌عامر هم‌طایفه‌ی بابام) رو خوندی؟ بی‌چاره نذاشتن دخترعموش رو بگیره فقط چون فهمیدن عاشقش بوده..چقدر ظالم بودن.
نگاش می‌کنم.
پیری چقدر آدم رو عوض می‌کنه.


- اگه بدونم شهرزاد کسی رو بخوای..هر کی می‌خواد باشه..نمی‌ذارم بش برسی..دختری که خونه باباش عاشق می‌شه دواش اینه:
خط می‌کشه زیر گلوش.
خیلی هم یعنی ازش ترسیدم و حساب بردم اون وقت.
می‌گم آره..ولی می‌گن لیلا هم قشنگ نبوده..سیاه بوده...
مادرم زود برمی‌گرده نگامون می‌کنه..بابام می‌گه زن‌های سیاه خون‌شون داغه..مرد رو وابسته می‌کنن..دلبسته می‌کنن.
منظورش خونشون نیست البته ولی کمی مراعات می‌کنه چون من اون‌جا هستم.
مادرم می‌گه: باز شروع کرد حالم از این حرفات به هم می‌خوره...می‌دونیم با سیاهپوستا هم بودی قبلا..
بابام می‌خنده..می‌گه سیاهپوستا رو چی‌کار دارم؟
- کاری نداری؟ زن کولیِ‌یی موند که کونش رو نیشگون نگرفته باشی؟ می‌رقصیدن اُ می‌رقصیدن و تو بغلت می‌نشستن.
- خدا می‌دونه با کسی نبودم..فقط با تو..
- خو حالا به فرض هم راس بگی... چی گیرم اومد؟ بردیم مریخ؟ زدی و فحش دادی.
- خو دیگه خرم..اما می‌دونی می‌خوامت.
- *عمی  دِ رووووح.

*برو عاموووو.

اینا به قول کوسکو بدون هیچ دلیل خاصی زندگی‌مو نابود کردن اما هم رو دوس دارن..این‌شون خوبه حداقل.

مامانم به بابام می‌گف طایفه‌ی ما امام حسین رو دفن کرد(بنی‌اسد).
بابام می‌گه ما نوکرتونیم.
قرتیا.

یاد گرفتم بگم:
خدا سرشاهده.
یعنی این‌جور خیلی راسگواَم.

یه جایی می‌خونه من یوم علمی و علمک المیل ما جرتوا
و لاسنی تبسم و ...
که از روزی که یادته و یادمه سورمه نکشیدم و لبخند نزدم..
خوشم میاد.
فکر می‌کنم چه زنی.
http://www.6arbyat.com/uploads/singers/1241.png

آی هیت یو پی ام سی

می‌گه پی ام سی ندارین؟می‌گم نه..می‌گه چرا؟
می‌گم چون عرب جماعت بی‌فرهنگن. روتانا می‌بینن فقط.
می‌خنده.
اوفیششش.

یه ترانه هست که اصلش رو سمیره توفیق خونده.
باسکال مشعلانی خونده حالا. خیلی خوشم میاد ازش..کلیپش رو هم دوست دارم..




قهوه‌خونه‌اس..من سیگار اینم که قلیون..قهوه و موسیقی..
ناهار هم برای بچه‌ها باد هوا پختم.
خو حالا یه روز نخورن.  این‌همه پختم و روفتم..چی شد؟
هیچی.

خودش رفته قلیون چاق کنه...زورش رسید بازش کرد..من نتونستم..خودش قلیون می‌کشه فقط..می‌گه من قلیون می‌کشم تو برقص..
اعتراف کنم؟
یه خورده ازش می‌ترسم.

به آیات می‌گم دختر رستمی می‌خواد بره تهران هشت میلیون پول آرایشگرشه.
جوابش قاطعه:
تهران ریده پس.
نمی‌دونم منظورش چیه اما می‌خندم. خوشم میاد.

آیات اومده..بش گفتم سال چهار میاد..یعنی قبل از اون برو..
می‌گه اصلا خودم باید برم کار دارم..خواستم بیام بات قهوه بخورم..گفتم خو باشه..نشسته تا حالا از پشت سرش می‌نویسم من...
خوبه باید پاش رو ببری ولی.

دختر رستمی ته کوچه بعد از محرم و صفر که اسلام رو نگه داشتن، می‌خواد عروسی بگیره..
- این‌جا آرایشگاش خوب نیستن..عروسیم رو تهران می‌گیرم..یه آرایشگر می‌شناسم هشت میلیون دس‌مزدشه.
باشه.
گوز خودت و عروسیتو آرایشگرت...کشتمون ندیده..تو برو پاریس درست کنن...همین بقچه آشغالی می‌مونی که هستی.. انگار تو دیگه رب گوجه جوشوندنش..قرمزه..فکر می‌کنه این یعنی برنزه‌گی...قرمز می‌کنه خودش رو.
گوزو.
بعد بشینم با آیات در موردش حرف بزنم..بوزینه کشتمون..

هی خانم فلانی اُ فلانی..می‌خوام برم تهران بدم و بیام.

مردیم.

لباسی که شیماء هلالی پوشیده خوشم میاد ازش. سورمه‌ای بلند و باحال.

سه صورت اینا..بدم میاد ازشون.
نمی‌گم کیا.

این عمرو دیاب چی داره هی اول می‎‌شه؟
پاسخ: اندام.
باشه داره ازش خوشم میاد.



پ.ن: یه گوشی آیفون می‌خوام بگیرم. آیفونه اسمش اونی که سیب گاز زده‌‎اس دیگه؟
انشالا...فقط باید یه زید پولدار بیابم ماشین گنده داشته باشه..در رو برام باز کنه و ببردم رستورانای گرون(!) و ...اووووغ. مفتکی که این کار رو نمی‌کنه...حوصله بوس بغل با غریبه ندارم. مارمولک پشیمون خودم هست. خوبه به خدا...فقط خره. می‌بخشمش منم خدا سر شاهده بدی داریم.

- دستت درد نکنه رنگ کردی...خوش سلیقه‌ای..انتخاب رنگت حرف نداره...فکر می‌کردم زرد و زشت بشه..دودیش خیلی قشنگه..
این حرفشه وقتی رد می‌شه و من سیگار به دست انگار نمی‌بینمش روبروی تلویزیونم...
- عزیزم ولی تنها نرو ..این‌جا کوچیکه..مردم ندیده‌ای داره..باشه؟
تو دلم می‌گم از تو ندیده‌تر نیست جانم...برو بابا..
جواب نمی‌دم.
- خداحافظ.
دستم رو می‌بوسه می‌ره.
- به سلامت.

خوب حالا صبر کن چندتا سوزن بکنم تو صورتم و یه ذره ژل تو لبام..
بعد سال جر اصلی رو بخوره.

- بله شما.

سیگار و قهوه‌ی غلیظ صبحم...روبروی روتانا موسیقی و کلیپ..با موهای زرد و رنگ پوستی که آیات برام با کرم هویج درست کرده...خوشبختی‌یی مبتذل  که اصرار در دوری ازش و کناره‌گری ازش از خود ابتذال مبتذل‌تره..و این‌طوریه که من با موهای زرد و پیرنای لختی روبروی روتاناها ..واقعا از حال خودم خوشم میاد و لذت می‌برم...واقعا خوشم میاد...می‌رقصم هم...و بدنم ترق توروق نمی‌کنه..پنجره‌ها باز..از تو تلگرام برام می‌نویسه: اووووف قرتی..لوس می‌کنم خودم: من؟
-بله شما.
کاش زیدم بودی فلانی.

گرسنه ام ولی تو تختم،

کاش، خدمتکار داشتم


مانتوهای کمربند دار می‌پوشم..کلیپسای گنده..موهای یه وری..آرایش چشم و زن ف گفت میای این رو برام بدوزی؟ رو تختی بود.
گفتم بلد نیستم.
بعد گفت ببینم چی پوشیدی؟
داشتم به سال نشون می‌دادم مانتو رو.
آیات دوید گفت وااااای چه تیکه‌ای شدی...بری بیرون باید آمبولانس خبر کنیم..
نگاش کردم.
گفت بچرخ..چرخیدم و گف اصلا خودت نیستی انگار..باکلاس و استیل شدی.
من داشتم فکر می‌کردم استایلیش یعنی چی.
که باز رعد و برق زد.
مادرش گف قربون دوست عزیزوم بروم.
دوست نداشتم عزیز کسی باشم. دوست داشتم تو خونه‌ام بشینم.کتاب بخونم.تو باغچه کار کنم.
و کسی در موردم به شوهرم نگه ...
.

دیروز یه مانتو گرفتم.
کارایی کردم این مدت که قبلا نکرده بودم. هیچ وقت مانتوی کوتاه نخریده بودم. دیروز خریدم. اسپورت کوتاه. هیچ وقت شال مارک( صد در صد فیک) نخریده بودم. دیروز  ال وی گرفتم.
شال به مانتو میاد.
به کفش و کیف و شلوار.
آیات گفته بود با زن برادرم می‎گفتیم این زنه یه کیف درست نداره..همه کیفاش پارچه‌ای..عین دبیرستانیا..مانتوهاش دبیرستانی.
از دشمنی زن‌ها خسته شدم. می‌خوام مثلشون بشم..خسته شدم از نق و نوق زن‌ها.
همه‌ی زن‌ها.
حالا همه عاشق منند...و صدهزار البته از من متنفرند و پشت سرم حرف هم می‌زنند اما جدا نیستم ازشون..مثلشونم. موهام زرده..آرایش دارم..ابروهام روشنه..کفشم پاشنه بلنده..طلا می‌ذارم..مانتوم کوتاه شلوارای روی رون تنگ می‌خرم.
سال وقتی مانتو رو دید  گفت خودت نیستی...اما خوبی..خیلی خوب.
فهمیدم خیلی خوبم چون خودم نیستم.

سال اومد و نشست پیشم..بوم کرد.
- بوت جانم رو تازه می‌کنه..روحم تازه می‌شه.
چیزی نگفتم..و گفت نرم من..گفت اینا بت پیله کردن؟ سرم رو اوردم پایین یعنی آره. گفت شنیدم چی می‌گفتن..
آیات از پشت فنس صدام زد. رفتم.
گفت برام پیچک می‌ندازی تو شیشه؟ تو دستت خوبه...همه چی توش سبز می‌شه. گفتم باشه.
خندید.
- نترکی اینقدر مهندز می‌خوادت بابا.
گفتم داره چای می‌خوره...گفت از پشت فنس دیدمتون..راه می‌ری نگاش به قد و بالاته...می‌خندید.
خنده‌ام نمی‌اومد.

بارون زد شدید و من نشستم رو سکو..یه نخ کشیدم..و به بارون و کرتایی که کاشتم نگا کردم و گل از زیر ناخون کشیدم بیرون..تلفن زن خورد. بن گفت زنِ ف هس می‌خواد بیاد..ته سیگار رو انداختم زیر قالی و اومد..چادرم رو سرم کردم..اومد نشست تا بشینم بالا چادر باز بسته شد و گفت عزیزم این اندامت...همه چیت خوب و به‌جا..فقط این جاته با پیاده‌روی آب کن و الا خیلی خوبی عزیزوم..خوش به حال مهندز و خندید با خودش...برام آویش دم کرده بود.
خورد همرام و برام قصه‌ی برادرش رو گفت..که بارون برنجاش رو خراب کرده..
رفت و گفت اینایه با اره برقی ببر..پهلوام رو می‌گفت.
خندید خودش.
بارون باز زد و گفت شکم هم نداری..انگار دوتا بچه نیوردی..چادرم رو کشیدم رو خودم و گف خیس نشو بوآم بِرَو تو.
رفتم تو.

رفتن و زن ف یه بشقاب نون تاوه‌ای فرستاد. سال‌هاس نخوردم. مامانم قبلا درست می‌کرد. فکر می‌کردم که اسمای فامیلای زری کمی شبیه شوخیه.
گُمبوله‌گل.
گل‎‌تاج.
زری ماهی دوس داشت.بشقاب رو خالی کردم..یه دونه نون دادم دست نانا و یه دونه دست بن..و توی بشقاب برنج و ماهی و حشو کشیدم.

بعد آیات زنگ زد گفت خوب بوده و فلان..و گفت نمیای تو باغچه..


گفتم کار دارم...گفت بیا بشقاب رو بگیر. رو نوک پا ایستادم تو بارون بگیرم و چادرم باز شد...آیات گفت خدا بشناسِت..هر دم و دیقه یه ماسکی..چقدر طرح سنتی و قشنگیه..بت میاد...حق داری دامن کوتاه و شلور نپوشی اینا بیشتر بیاد میاد..مخصوصا که اندامی‌ان..
گفتم آره و برام قصه‌ی خواهرش رو تعریف کرد که زن یه اصفهانی شده و لرش کرده و مادر پسره به مادر این گفته اگه من جای مادرت بودم با پول شوهرم دوتا خونه خریده بودم..و خواهرش خوشکله و لب و دماغش عملیه و تو هم خانم فلانی برو ژل تزریق کن به لبات..لب بالات..نه زیاد نه کم..خیلی قشنگ می‎شه..
و خاننم فلانی...چشمات قشنگه.
ما به إی چشما می‌گیم: لری.

نانا گفت بزرگ که شدم می‌خوام معلم بشم یا باغبون با رقصنده‌ی باله.
شایدم سه‌تاش. معلم بشم و باغبونی کنم تو خونه‌ام و برای خودم هم باله برقصم.

زری بو می‌داد. نمی‌دونم چه بویی. بوی یه روغن شاید. نمی‌دونم..اما خیلی گنده و درشته. بش گفتم می‌تونی وسط هفته یا آخر هفته بیای کمکم؟ گفت باشه..رفتم ماهی سرخ کردم با برنج برای سال و بچه‌ها که اومدن..
زن ف گفت زری اومده خونه‌ات رو ببینه چی‌کار داری...اومدن تو..تو همه‌ی اتاق رفتن..و زن ف نشست نصیحت.رون و زانوهاش رو نشون داد که واریس داره..و نمی‌گه مریضه جلوی شوهرش..قهوه درست کردم..گفتن فال قهوه بلدی گفتم نه..زن ف شروع کرد  تعریف کردن و قسمم داد به آیات نگم که ف با گوشت کوب زدتش..با لوله‌گیر تو سرش زده..با دسه بیل...با هر چی...و پارسال پسرش می‌خواسته عروسش رو طلاق بده چون عموزاده‌های پسره گفتن مادرت از داییات برات زن گرفت و میخ خودش رو محکم کوبید..من نذارم کسی تو زندگیم دخالت کنه.
بعد گفت اگه ناراحت می‌شی که دیگه نگوم.
و منتظر جواب نموند و گفت جان‌تو یه قهوه دیگه ای‌ریزی؟

نشسته بودیم روی تخت بیرون و اینا حرف می‌زدن..در مورد پدر سال حرف می‌زدن که دیده بودنش. که تمیز و خوش تیپه...و فلان...نمی‌دونم چی شد که زن ف گفت:
 -عرب جماعت آدمای بی فرهنگن.
زری گفت: تو عربا خوب و بد هست و زیرچشمی نگام کرد.
من به رنگین کمان نگاه می‌کردم که نانا براش تو هوا می‌پرید و می‌خوند* قوس و قزح..من شافک فُرَح.
* رنگین کمان هر کی دیدت خوشحال شد.

وقتی برگشتم گفت بیا زری اومده بیا بشینیم با هم...دخترای زری هم بودن..نانا عین رقصنده‌ی باله ظریف و شکننده بود پیشم..موهاش رو سشوار کشیده بودم و دو طرف سرش عین دخترای لاتین بافته بودم..از فرق..تو دامن کوتاه و تاپ سفید مثل پروانه‌ای چشم و مو مشکی می‌موند...بردمش و رفتیم..زری چاق و چیه نشسته بود..دختراش هم پر بودن...با نانا بازی می‌کردن..رفتن تو..من نگران نانا بودم..بعد آیات اومد مرده بود از خنده می‌گف به نانا گفتن شعر بخون...نانا انگلیسی خونده..اینام دس به کمر تحویلش نگرفتن.
مرده بود از خنده که نانا تحویل گرفته نشده. نمی‌دونم واقعا کج‌فهمه و سیستمش اینه که متوجه نشدن رو به تحویل نگرفتن تفسیر می‌کنه یا کلا بی‌ارزش‌تر از اینه که در مودش تحلیلی خرج بشه.
بعد نانا با گریه اومد..زانوش رو گرفته بود...دختر زری گرفته بود بغلش کرده بود و انداخته بودش زمین..آیات به زری می‌گف بچه لره دخترت...دختر زری دس به کمر می‌گف من که کاری نکردم..نانا رو بوسیدم گفتم دور نشو از جلو چشمم.
آیات می‌گفت زری سی کو سی کو دورت چه لریه..طلبکاره هم هس..و مرده بود از خنده و احساس افتخار از این‌که دختر زری نانا رو ( که عربه) زده بود زمین.
مادره برام چای ریخت.چای رو خوردم و هر چی به نانا گفتن با تبلتشون بازی کنه بازی نکرد.
به خودم می‌گفتم کاش به حرف سال گوش می‌دادم و نمی‌رفتم اون‌جا...بیشتر به خاطر زنه بود که مثلا حالا به روش خودش مهربونه.

مانتو عبایی‌مو پوشیده بودم که برم بیرون..زیرش ساپورت پوشیده بودم..کمی آرایش و فلان. زنِ ف من رو دید...گف عزیزوم...خوش‌تیپ ..بیا یه کم بشین تی‌یوم..حالوم خوبی وابید(یا چیزی شبیه این) وقتی می‌بینومت.
واقعا این‌طوره؟
نمی‌دونم.
دیشب هم زن هاشم می‌گفت به خدا وقتی می‌بینمت حالم خوب می‌شه هاشم تعجب می‌کنه.منم گفتم من هم. من حالم خوب نمی‌شه با دیدنش اما وقت باش می‌گذرونم...که نشینم فکر کنم یا..
رفتم پیشش...دمپخت برام اورد..پر از گوشت..اما شکل خوبی نداشت. برنجش رو خودشون می‌کارن خیلی عطری و خوب..
می‌گه بعضیا بشون هزارکیلو سفراش می‌دن..پونصد کیلو..خوب خیلی می‌شه..هش میلیون برای شکم؟!!
برام عجیبه.
بیس کیلو برام اورد..شص تومن دیگه باید ببرم براش.
برام توضیح داد که دونه‌های برنج رو بارون بزنه می‌ریزه..و چون عربم و از نظر اون با خرما و خارک سرو کار دارم توضیح داد عین خوشه‌ی خرما که سنگین می‌شه..سعی کردم بفهمم منظورش چیه..


می‌رسه به اون‌جایی که دختره رو شلاق می‌زنن.
بلند می‌شم. حس و حال تماشای این چیزا رو ندارم. یه جور دل‌سیری دارم از این چیزا.بعدشم خیلی چیزا تو ذهنم قاتی شده..مرزا شکسته..قومیت ..دیانت...مذهب..تعصب..انسانیت..ملی‌گرایی ...نمی‌دونم کدوم بر کدوم مقدمه و اصلا تقدم و تاخر داره برام یا نه..نمی‌دونم احساسات پیچیده و در همم رو از هم تفکیک کنم.
اینه که دیگه تماشای این قبیل حرفا نه دردی ازم دوا می‌کنه و نه بم لذتی می‌ده..تا وقتی نرفته تو بُعد عذاب و شکنجه برام جالبه چون زمانی برام مهم بود و حالا نمی‌تونم بگم مهم نیس اما اهمیت سابقش رو از دس داده.
بلند می‌شم به تلفن زنِ ف جواب می‌دم که برام برنج اورده.برنج عطری می‌گه سی کیلو ..اما وزن می‌کنم..می‌دونم کمی دروغگوئه و فکر می‌کنه می‌تونه گولم بزنه..

فیلم میرال رو می‌بینم..
فیلمایی که نگاهی متفاوت به داستان انتفاضه و فلسطین دارن برام جالبن...حداقل به چفیه‌ها که نگاه می‌کنم فکر می‌کنم چندتاشو من دارم..وقتی قضیه قومی می‎‌شه نه مذهبی..تو سکوت همه‌ی فیلم و دکور و صحنه‌های مستند وسطش رو مرور می‌کنم..جالبه این‌که بعضیاشون عرقچین یهودی رو سرشون و چفیه عربی دور گردن‌شون و سنگ می‌زنن به فلسطینیا...عرب یهودی‌ان اینا. خشمی عجیب سراسر وجودم رو می‌گیره وقتی می‌بینم یکی از اون عرقچین به سرای سیزده ساله داره پیرمردی چفیه و عقال به سر کت شلواری رو(پوشش فلسطینیا) رو هل می‌ده از خونه‌اش...
فکر می‌کنم چقدر اطرافیانم احساسشون در این مورد این متفاوته.
میرال

-همه‌ی شرایط خودشون رو با اتفاقا وفق می‌دن..

رفته بودم خونه‌ی هاشم. تو حیاط نشسته بودیم و زن هاشم داشت در مورد بدبختیای خواهر شوهرش می‌گف. رُقیه. از اون خانومای کارورز درجه یکه ایشون...این رو رد کنیم..من تکیه داده بودم به دیوار آجری اونم رفت سمت دشویی ..داشتم حرف می‌زدم یا چیزی می‌گفتم که اون رفت توی دشویی ..دیگه من حرفم رو نیمه‌تموم گذاشتم تا برگرده و ادامه‌ی بحث دلایل بدبخ شدن رقیه رو در پیش بگیریم.
اون رفت و گف ادامه بده شهرزاد. من می‌شنوم...
-همه‌ی شرایط خودشون رو با اتفاقا وفق می‌دن..

بگذریم.

بعد من چون آدم حساسی هم هستم، حس کردم خوب نیس با کسی که در حال اجابت مزاجه حرف بزنم...سکوت کردم. می‌دونین هم که آخرین سنگر سکوته..اما طرف احساس نیاز نمی‌کرد حرف نزنه. شروع کرد قصه‌ی رقیه رو تعریف کردن..تن صداش هم بسته به میزان زور زدن کلفت..خشن..نازک می‎شد...گاهی هم ساکت می‎شد...احتمالا باید متمرکز می‌شد..
من با موهای رنگ شده و ظاهری مقبول تکیه داده به دیوار آجری..مثل جوانی که به درختی تکیه کرده و یا عاشقه یا گریه کرده، فکر می‌کردم  با خودم کی پس شرایطم خودشون رو با اتفاقام وفق می‌دن و یه آدم عین آدم به تورم می‌خوره که موقع حرف زدن بام نرینه؟

موردهای اسرائیلی

عنوان رو می‌بینم اُ می‌خندم.می‌دونین دلیل حساسیت مردم خوزستان هنگام باران چیه؟مورده. درخت مورد یه گرده‌ای از خودش درمیاره  در هنگام باران( چقد این اسرائیلیا چی بلدن) و باعث می‎شه حالشون بد شه. بیست و سی این رو گف.
با یه شهروند محترم آبادانی هم مصاحبه کردن، این رو توضیح داد. اضافه هم کرد موردهای اسرائیلی
خدا ما کجا و در چه عصری زندگی می‌کنیم؟
عصر یخبندان؟!
ولک مورد اسرائیلی؟  از کجات کشیدیش بیرون؟ من خودم عین فاضل همساده‌امون قبول دارم هر چی خوب و مقوی و جنس محکمی داره اسرائیلیه اما دیگه مورد...
یعنی خود ِ خدا رو کولت با این حرفت.

محروم اگر شدم ز بوی خوش او چه شد؟

رفته بودم پیش حیات مو رنگ کنم..بوی خوش دهن او هر که ز باد صبا شنید..از یار آشنا سخن آشنا شنید...بش گفتم مشتریایی هم میان برات که بو بدن یا دهن‌‎شون بو بده؟  قسمت دهن به بعد رو شمرده شمرده گفتم.
کاش کمی تیز بودی حیات.

گفت آره.
یه زن عربی اومد از روستای فلان بو گوسفند می‌داد..مردم..
- ما اتعرفن ال‌اُودکولَن؟ ادکلن رو نمی‌شناسید ای زن‌ها. این رو گفت...بعد گفت یه زن لری هم اومد صبح بود. دهنش؟ گطیییییعا. بوی پیاز شدید...بش گفتم پیاز خوردی؟ گف ها صبح تخم‌مرغ اُ پیاز خوردوم.
فکر کردم خو بدبخ دهنش بو پیاز می‌داده نه عنصر اولیه‌ی بمب شیمیایی.
بش گفتم ماسک بزن..برا خودت خوبه حیات...گفت حرام علیچ معده‌ام خیه. معده‌ام خیلی ناراحته...خفه می‌شم از ماسک.
خو ماسک چه ربطی به معده داره کافر؟ الان ادبیاتم خوب شده.: تو کافر دهن نمی‌بندی و می‌ترسم که محرابم بگرداند بوی خوش  آن حفره‌ی عنبربو.
الان ادبیاتم خوب شده..فکر کن خوب نشده بود.
کلا من شعر سپید بی‌‌قافیه از قبل بیشتر می‌پسندیدم. راحت‌تره کار باهاش.
یعنی بوی دهنت تو خود ماسکه هم ناراحتت می‌کنه؟ پس رحم چرا نمی‌کنی به من؟ خلاصه اون اختراعی که اسمش مسواکه این‌جا هنو؟! بولَن بوگو: ثبت نشده.
ها باریکلا.

من خوبم

مثل لوبم

خواننده‌های مثل برگ گلم
من میام و پاسخ‌تان را می‌دهم. فیَلن دستام  خاکیه..روم سیا..گردونم شکسته..گردونم تیرخورده..که دستوم خاکیه اُ تو دستون نیتروم بذاروم.