چقدر تو دلم مونده
خدا تو دلم مونده
خدای بزرگ قادر و متعال و توانا
تو دلم مونده سال از بعضی چیزا که میپزم و خوب میشه زیاد بخوره یا بخوره و تعریف کنه..بعضی چیزا رو که دستم رو میبوسه بعدش و فلان..
مثل ماهی اون شب..
اما حشوی امروز..ابوعلی با اینکه ناهار خورده بود نصف بشقابش رو خورد..اما سال اومد گف بد نبود عزیزم...عصر میام تونستم میخورم.
کاش یا من آشپزی رو دوس نداشتم یا سال خیلی خوشش میاومد..چیکار کنم..مردیه که باش زندگی میکنم و برای دل اونه راستش که میپزم..برای خودم هم هست..اما بیشتر وقتا مثل امروز ماش پلو که میپزم..میگم چی کنارش بپزم که سال هم ماش پلو رو بخوره..
بعد ..بعد ..
یعنی زن دیگهای هم بود اینطوری باش بود؟
خندیدم.
حس میکنه دوستشم. که اگه اذیت نکنه و خراب نشه واقعا هم هست. وقتای خوبی هم با هم میگذرونیم. نشسته بودیم تو حیاطشون و برام هر چی داشت فرستاد. حسین پناهی و ترانههای بختیاری و..
چرا حس کرده خوشم میاد؟
من که نگفته بودم. بم گفت همه چیزایی که دوست دارم رو برات میفرستم..تو حیاطشون نشسته بودیم و ابرای برهای بالای سرمون رد میشدن کپه کپه...بش گفتم نگا کن برهها رو..نانا پیشمون مشق مینوشت.آیات اطراف رو نگاه کرد و نانا به آسمون اشاره کرد.
وقتی بیدار شدم حس کردم عادی نیستم
معمولی نیستم
حس کردم چیزی که قرار بوده بشم یا قراره بشم برام گریه میکنه...در تنگنایی هست که نجاتش ندادمش ازش..حس کردم زندانی یه گوشه منتظرمه..غمگینه...حس کردم دردای اصلی من از اینه...
حس کردم..حال بدی که دیشب ازم شد برای این بود...
خواب قصه دیدم
ذهنم ذهن یه نویسنده شده
عجیبه
خواب دیدم که جایی گم شدم..بین شلوغی..از سال و بچه ها دور شدم..دنبالشونم...خواب دیدم..خواب دیدم..دیدم که گم شدم..سیل جمعیت من رو برد..بعد من رو میارم به کسایی که مسئول اونجان میگم اسم من رو پیج کنن که گم شدم..که سال و بچهها رو پیدا کنم...امتحان شیمی دارم...هیچی نخوندم...چهار سال دوم دبیرستان رو دارم میگذرونم...با خودم فکر میکنم اگه باز رد شم ترون تو کلاسمه یا باید تنها بشینم سرکلاس...
بعد باز میرم دنبال سال اینا..یه گروه هنری تئاتری مسخرهام میکنن و من به مرده ریشویی میپرم که من هم اگه امکاناتت رو داشتم عین تو تکیه داده بودم به دیوار تئاتر شهر...مرد تیز گوش میده...
ذهنم موقع حرف زدن برای مرد قصه میگه:
لحظهای که سال رو برای آخرینبار دیدمش مردی دم سالن من رو دید و داشت بم نزدیک میشد..باید براش توضیح بدم که با اون مرد رابطهای نداشتم...اون وقتی ازم دور شده..من زمانی سال رو گم کردم که در خیالش با مردی که اتفاقی از اونجا رد میشد رابطه داشتم...
مرد دقیق گوش میده و بم میگه: چرا قصه نمینویسی؟
من گریه میکنم.
انگار بگم نمیذارن..بعد اتفاقی نانا رو میبینم..گوشی رو گرفته طرفم و میگه ماما بابا هزار بار بت زنگ زد...روی گوشیم نوشته هزار و شصد و هفت پیام..به نانا میگم کو بابا؟
اشاره میکنه سمت بابا و بن و..نانا کوچولوئه..سه سالهاس..موهاش کوتاهه و پیرن پشمی پوشیده..
بعد بیدار شدم.
وقتی داشت میگفت مثل یه پرنده چشماش رو نیمهباز کرده بود و گردنش رو به نرمی یه وری گرفته بود...دستاش رو هم عین بال پرنده آروم میزد به زیر چونهاش...خیلی اطواری و پر اداس. دامناش نزدیک شورتش بلندیشون و هی میگه خیلی سردشه و پشهها داغونش کردن...دوست دارم از گیساش بکشمش بگم برو دامن بلند یا شلوار بپوش لوسِ ادایی...اما دلم نمیاد. میدونم دلش میشکنه.
بش گفتم آفرین.
بعد گفت بچهها سخت هجی میکردن:
ب آآ ب آآآ...
اون زود پریده گفته: بابا..باب...آداب..باد..فلان.
گفتم خوب همه که زود یاد نمیگیرن. .. نباید که مسخره کنی ..ممکنه اونا چیزایی بلد باشن که تو زود بلد نشی..عوضش باید بگی خدارو شکر که من زود یاد گرفتم..گفت باشه...ممکنه راست بگی اما خودم میدونم که به بابا رفتم.
اینجوری بودم همهاش
به بن نگاه کردم..صاعقه زده نگاش میکرد
بش گفت خر میمون مغرور ..
نانا جیغ زد و منتظر بود ازش طرفداری کنم.
نکردم.
خوب میکنم.

سال رفت، رفت..نرفتم نمیرم..من خو از خودش بیحوصلهترم. از بن.برم اونجا هنو اینا شروع نکردن میام بیرون.
- آقای ناصری طوری نی میزد که گفتم الان خودش هم تو نیاش فرو میره...بعد میخواد تاثیر نیاش رو بر ما بدونه..سرش رو بلند میکنه اول حالت صورتش گریهدار میشه...بعد باز نی میزنه..
حوصله ندارم برم..دفعهی پیش از طرفش تلفنی عذر خواستم که به دبیر فارسی گفته اگه ناراحتی یه آتیش گوشه خونهات روشن کن بپرستش.
یعنی فکر کردم اخراجش میکنن..سر این حرف. ولی میخوانش. براشون رتبه میاره.
خود دبیره البته به خاطر حادثهی منا خیلی توپش پر بوده و عربا عربا کرده..نمیدونم والا..گیری کردیم این وسط.
از دست این پسره میخندم اما. یه جورایی بیکلهاس که دوست دارم. گفته به دبیر که آقا مگه من اسلام ترویج کردم که حمله میکنی بم؟ از کجا میدونی اصلا من چه دینی دارم؟...
به باباش زنگ زدن نگرفته. زنگ زدن از تلفن خونه بم.
امروز هم یزله کردن تو کلاس پس از درس علوم...دیر اومد..زنگ زدن گفتن بیاید مشاوره.
خدایا..سگ بیابو..مادر نیابو به قول ماردم.
- آره
- اذیتت کرد؟ زدت؟
- آره
- جدی زدت؟
-آره
چرا میخندی ..خیلی شیطنت داره صدات..
- اگه اذیتت میکنه شمارهاش رو بده حالش رو بگیرم..تهدیدش میکنم..خواستی میزنمش..
- باشه بش میگم
- ببین من بامعرفتم...پول...یه وقت من رو نخواستی فقط بم بگو رضا دیگه نمیخوام با هم باشیم..اذیت نمیکنم..من روراستم بات تو هم باش...دروغ تو کارم نیست..
..چقدر درس خوندی؟
- سیکل
- خوبه..
- تو قدت چقدره؟
- من ..صد و هشتاد و سه.
- تو چی؟
صد و پنجاه
- جدی؟!!
- آره
- وزنت چقدره تو؟
- هشتاد و پنج
..
خسته میشم..
حرف میزنه..ته لهجه ترکی داره..دوست دارم براش زینب زینب بخونم...میگم هامی هامی یعنی چی؟ میگه یعنی همه همه..یه چیزی میگه که توش گزل هست و چوخ ...بش میگه عافیت اوس.
میخنده..میگه باحالی و لذت میبره از حرف زدن بام.
من نمیبرم.
اصلا گریهام گرفته از تنهایی...دلم خیلی گرفته بود دیشب. ..داشت نمیدونم چی میگفت..بازبلاکش کردم..
نه دیگه.
نمیشه.
بعضی چیزا دیگه برگشتپذیر نیست...نمیشه ..خوب نیست...فقط سیگار بعدی رو که روشن میکنم میخندم رو به دود:
رقیه؟!
سوپری؟!
چیز بهتر پیدا نکردم؟!...
حداقل میگفتم اسمم ساریناس.
امروز نانا میگفت ماما آرایش میکنی مانتو صورتی بپوشی بیای مدرسهام؟ میخوام نشون دوستام بدمت:)
درست برعکس بن که فراری بود از این جریان و هست البته.
در مورد بچه بود اما نمیدونم چهام شد.
نمیدونم ..وقتی میبینم تو گروه زنها که دختر و دختربچه هم هست کلیپی هست که ... مصنوعی با ویبره میرقصه و زنی براش بابا کرم میخونه که ناز نکن ناز نکن..
داغ میشم..نمیدونم دقیقا چطوریه قضیه که مردی که به من نزدیکه میدونه اصلا هم خجالتی نیستم، اما رو این چیزا به طور کل حساسم..یعنی برام بده وقتی هستم کسی این چیزا رو نشون بده یا بشون بخنده.
فحش و اینا خو فرق میکنه..گرچه دوس ندارمم فحش بشنوم..و بینزاکتی ببینم اما یه سری چیزها هس که میبینم خیلی حل شده و راحته برای بقیه ... نمیگمم خوب یا بد..فقط من حس میکنم خیلی امل و متعلق به عهد دقیانوسم اینطور وقتا.
چند شب پیش زن هاشم و خواهرش داشتن حرف میزدن منم چیزی تعریف کردم در مورد استفادهی بیملاحظهی مردا از اسم اعضای بدن زن جلوی زن در مواقع عادی و روزمرهگیها..نه تو اتاق خواب...که یعنی شوخی و جدی این رو بگن ...و فلان..میگفتم بشون یه جور سبکی برای خود زن توشه..یه جور ..به وقتش خوب آدم هر چیزی رو میگه..میشنوه..اما یه شوخیای دستی و زبانی هست که دوس ندارم و نمیخندونتم..ممکنه مردا با هم بکنن..دوست ندارم تقلید کنم ازشون..
یا موردشون واقع شم...
میگفتن مثلا چی؟ گفتم برای مثالم رو.
بعد اینا در اومدن که این بود؟!! کشتی خودت و ما رو..این بود؟این رو که همه مردا میگن و ما میخندیم..مردا این حرفا رو دوس ندارن..خواهر هاشم گفت تو آببندی نشدی. یه مدت باید روت کار کنم. بیا تو گروهی که من مدیرشم..بعضی چیزا برات حل بشه.
کاش بشه..اما میدونم فقط اذیت میشم.
من الان که دارم این رو مینویسم گوشام داغ شده..یه چیزایی هس که برای من انگار حل نمیشه و باش کنار نمیام.
مثلا اینکه جلوی مردای غریبه حتی میتونم راحتتر از جلوی برادرام باشم..اینکه دوس ندارم برادرم بیاد اتاق خوابم..یا رو تختم بشینه..یا شوهرم جلوشون دس بندازه گردنم..یا جلوشون محبت زبانی کنه بم..
شاید اینطوری بزرگ شدم..شاید بابام بزرگم کرد...به قول همه.
همه میگن تو رو بابام بزرگ کرد نه مادرم..ه چیزایی رو از اون بردی و یه چیزایی مال خودته.
نمیدونم.
البته شده ها که برادرام که کوچیکتر از منن قد قد کردن بشون توپیدم و اونا خندیدن یا خجالت کشیدن..اما این رو طوری انجام دادم که مادری با بچهاش یا بزرگتری با کوچیکتر...ولی زن و مردی بینمون نبوده..
مثلا یه بار خونهامون بود برادرم...لباس زیرم رو طناب بود..کارگر اومد..من زود لباسا رو جمع کردم یکی از لباس زیرا افتاده بود..این خودش بلند نکرده بود بیاره..گفته بود به نانا برو این رو بردار بده مامانت..این رو خیلی دوس دارم توش...عوضش اون یکی برادرم یه بار با خنده کشیده از رو طناب داده به من..میخندید هم که بیا این رو بردار..کارگر اومده.
خوب دوتاشون تو این مورد برام خوبن ..اما برخورد اولی رو من بیشتر میپسندم..حدی که دوس دارم بین مردا و بینم باشه رو رد نمیکنه. خیلی روش کار کردم که عوض کنم این خصلت رو. مثلا رفتم خلافش رو عمل کردم همیشه که باش مبارزه کرده باشم چون دیدم چقدر دست انداخته شده و در موردم گفتن ووووی این دیگه کیه سن دایناسور رو داره و هنو انگار راهنمایی دبیرستانیه.
نمیدونم البته..
امروز از روزای خجالتمه..این رو میدونم.
احتمالا برای همین آیات متوجه شد و اشاره کرد به موضوع.
قراره بریم هی انگشتر بخریم ...چون هم نمی خوایم کسی بفهمه رو جدول میشینیم تا خطواحد بیاد ببرتمون.
فقط از سلیقهی زن ف میترسم.
آیات میگف نری چیزای عربی سیش بوسونی ها. یعنی بیسلیقگی نکنی یه وقت..قربون خدا برم که کی برامون شده کوکو شانل.
راستی امروز شهادته یا وفات؟
دوس ندارم طلا بخرم.
خوب شد بم گفت ....کارت رو برداشتم ...گفت از این به بعد هر وقت پول ریختن ب حسابشون(شوهرم و شوهرش) خبرت ای کونوم.
گفت نمی ذارمت بری از اینجا اگه خونه کارمندیها دادنتون نگرت میدارم نمیذارم بری.
بذار شوهرت بره...
دخترانش میخندیدن که شر درست نکن بینشون ...
میگفت ای قدر خودشه نمیدونه خودم یادشمیدم.
خلاصه سال اومد ناهار خورد گفتم کارت رو بده میدونم پول ریختن
یا چشمای گرد مشکوک گفت از کجا فهمیدی؟
گفتم هووسسسسسس.
hoosssssss معنی هیس رو میده.