فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

هنوز هم وقتی امی واینهاوس می‌خونه لاوو ایز لوزینگ گیم..ممسوخ و غرق در آهنگ و صداش تکیه می‌دم به تموم چیزایی که از دست دادم  و حروم شدن و سعی می‌کنم نفس رو دوباره به جریان بندازم

نسبتا

آیات می‌گه یه دختر عمو داره که هر وقت می‌بینه زنی تو زندگیش موفقه این ور اون ور رو نگاه می‌کنه که کسی نبینتش بعد دستش رو باز می‌کنه لای پاش و می‌گه خاک تو سرت آل‌ بُوآرت.
می‌خنده..که باور کن خانم فلانی رمز موفقیت تو زندگی اینه که ..
چیزی ندارم بگم بش می‌گم  تست روانشناسی داری؟ یه دونه بم می‌ده انجام می‌دم مشخص می‌شه که نسبتا صادقم..نسبتا درون‌گرا هستم...نسبتا باید برم پیش مشاور..چون پرخاشگری و عصبانیت هم دارم نسبتا.

طرف باغچه رو شستم..تمیز تمیز شده..دلت می‌خواد بشینی فقط به آسمون نگاه کنی..کاش دیده نشم..امروز ف اومده..هی اخ و تف..
خدایا اون مرد اصفهانی خیلی تمیز بود..خیلی مرتب و تمیز بود...می‌گفتن بده اما من ازش بدی ندیدم..بس که تمیز بود دلت می‌خواست فقط بشینی نگاش کنی..زنش هم تمیز و ورزشکار بود..خوب بودن..خداییش تمیز و مرتب بود خیلی...خیلی دوس داشتم که هی تمیز می‌کرد و کمکم می‌کرد تمیز‌کار کنم..رنگ کنم میله‌ها رو..چیزای خشک رو بندازم دور..
حیف شد رفتن.
زنه رفت شهرشون اما مرده موند..اینجا حتی دم خونه‌اشم پیاز کاشته...سبزی‌دوست بود..همسایه‌ها می‌گفتن فلانه و بهمانه اما خداییش با من خوب بود..بم بذر گلای کمیاب  می‌داد..کمکم می‌کرد کار کنیم..نی می‌زد..آواز می‌خوند...حیف شد رفت...خیلی حیف شد..اینا هم خوبن..اما من با اون بیشتر و بهتر می‌ساختم.
آروم بود..البته رو اعصاب بودنای خودش رو داشت..مثلا فاخته می‌گرفت می‌خورد..امروز دوتا فاخته اومدن تو باغچه‌ام..گشتن..خیلی خوشکل بودن..احتمالا دارن سبزیا رو می‌خورن..اما خوشکل بودن.
وقتی هم تگرگ زد و همه گلامون نابود شد خل شد و موهاش رو تراشید و کله‌اش رو حنا بست و بیستا فاخته با هم سر برید خورد.
با وجود این خوب بود

دستام بوی سیر و سبزی و ادویه و تمر هندی می‌ده..

چقدر تو دلم مونده

خدا تو دلم مونده

خدای بزرگ قادر و متعال و توانا

تو دلم مونده سال از بعضی چیزا که می‌پزم و خوب می‌شه زیاد بخوره یا بخوره و تعریف کنه..بعضی چیزا رو که دستم رو می‌بوسه بعدش و فلان..
مثل ماهی اون شب..
اما حشوی امروز..ابوعلی با این‌که ناهار خورده بود نصف بشقابش رو خورد..اما سال اومد گف بد نبود عزیزم...عصر میام تونستم می‌خورم.
کاش یا من آشپزی رو دوس نداشتم یا سال خیلی خوشش می‌اومد..چی‌کار کنم..مردیه که باش زندگی می‌کنم و برای دل اونه راستش که می‌پزم..برای خودم هم هست..اما بیشتر وقتا مثل امروز ماش پلو که می‌پزم..می‌گم چی کنارش بپزم که سال هم ماش پلو رو بخوره..
بعد ..بعد ..
یعنی زن دیگه‌ای هم بود اینطوری باش بود؟

تو باغچه پای کرت تربچه‌ها و ستاره‌اییم که آیات می‌گه آی درد نزنه منه او دست..آل نبرت.
می‌گم با منی؟ برمی‌گردم طرفش. می‌گه ها...پ او سسه چی بود درست کرده بود بغل میگو...یعنی عاشقش شدیم. چطوری درستش کردی؟..ببه مادرم گفتی اونم درست کرد نشد اون‌طور.
الان باید چی بگم؟ خوشحال باشم؟ تعارف کنم؟
می‌گم نوش جان..
در مورد مادرش چی بگم؟ بگم حتما خوب شده..سکوت کنم فقط.
چقدر زندگی با مردم سخته.
می‌گه نگفتی چطور پختیش؟ می‌گم از ادویه‌اشه..زنجبیل و یه کم ..خیلی کم دارچین داره.
می‌گم رفتی بندر بگو ادویه ماهی می‌خوام...یا از شهر ما می‌تونم برات ادویه بخرم..
می‌گه کشتیمون باش..می‌گم سبزی‌اش تازه بود ..اگه بچه‌هام و سال از غذاهام می‌خوردن چقدر حس خوبی داشتم و شاد می‌شدم.
نمی‌دونه سال ازش نخورد حت به‌خاطر دلم نچشید..هیچ کدوم از بچه‌هام.
ناهار برای سال میگو پختم با ابوعلی میان بیرون می‌خورن..برای نانا خوش سبزی و برنج گرم کردم..بن هم ماش پلو خورد.
منم الان خسته‌ام.

دیروز زن ف صدا م زد رفتم کمکش میگو تمیز کردم. متوجه شدم خیلی تو کارا فس فس می‌کنن. کند کار می‌کنن. میگویی رو که من تو  ربع ساعت تمیز می‌کنن برای اینا دو ساعت وقت می‌بره...تو سبزی هم همینن.
..برام تعریف کرد که خونه برادر شوهرش تو کار گوجه هستن و صندوقی پاشون دو تومن درمیاد اما بش نمی‌دن...و ..
حرف زد و زد.
بعد گف صد تومن جاش بدم به پارچه‌فروش.
و سیصد و پنجاه کیلو باید سبزی بگیره دور هم تمیز کنن و با سبزی خرد کن من خرد کنن...وای من نمی‌تونم...وقتم رو بذارم برای اینا.
من فوقش بیس سی کیلو سبزی بخوام..اگه این‌قدر بشه..خیلی بچه‌ها  و شوهر بخوری دارم؟
حالا امروز گف باز کارت رو شارژ کردن...صد تومن جای من بده به پارچه‌فروش..وای وای وای.
خیلی خوب و بامحبته عاصی می‌کنه اما آدم رو.
ایستاده بودم حیاط رو بشورم..طرف باغچه رو...اونم اومد تعریف کرد تو  یه شهری دعوا شده..یه شهر از اقوام همین قومیت خودشون..گف دیدی عربا چقدر کینه‌ایی هستن و دنبال دعوا رو می‌گیرن و...شلنگ رو گرفتم رو خاکا تا شسته شه...گفتم بختیاری بودن؟ گف نههههههههههه...لرن..لرِ فلان‌جا...دعوا رو شنیدم..بیس و پنج نفر کشته شدن توش ..با اسلحه..
بختیاری بودن.
بش می‌گم بارون زده قارچ زده..می‌گه کو؟ می‌گم سمی‌ان..می‌گه ما می‌گیم عربا کینه‌ائی‌ان..کینه عمری دارن..ریشه‌های نعنا رو می‌کشم از خاک می‌گم  یه کرت بذار برای نعناعات..می‌گه چشم..می‌گم پونه داری؟ می‌‍گه اوردم از کوه اما مرد..می‌گم آب بشون بده زیاد..می‌گه چشم..می‌گه به زنه پیشنهاد بد دادن..شوهرش مرده و بش گفتن..فلان می‌کنیم بات و..تفنگه گذاشتن دهن پسرش و تیر از پس کله‌اش زده بیرون..
می‌گم این درخته ناظری ازش اورده..شاخه شاخه‌اس بخر ازش بکار  تو باغچه...می‌گه مزاحمت نباشم..می‌گم برم ناهار بذارم.

شوهر افسانه ترک قشقاییه..آیات که بچه‌اش رو بلند می‌کنه بش می‌گه تیله‌ترک..افسانه چنان می‌زندش که چشام گرد می‌شه..همیشه حسرت زورشون رو می‌خورم.

مسنی لیچی

به آیات می‌گفتم عاشق کارتون هایدی‌ام..می‌خوام بخرمش برای تولدم..مرده بود از خنده. می‌گفت واقعا دوستش داری؟ گفتم آره..می‌گفت منم. بش گفتم مامانم می‌گفت هایدی اینه.بابام تا حالا صدام می‌زنه بزغاله.
می‌خندید ..
واقعا خیلی خنده‌داره؟
بش گفتم  تو هایدی رو دوس نداشتی؟ گفت چرا. بعد متاثر طوری که انگار پرده از رازی خیلی غمگین‌کننده و اشک به چشم بیار برداره چشماش رو ریز کرد و صورتش رو نزدیک صورتم اورد و گفت:
می‌دونی واقعیت داشته؟
می‌دونی کلارا واقعا خوب شد؟
می‌دونی کلارا دختر مریضی بوده که هوای کوهستان چنان روحیه‌اش رو خوب کرد که راه افتاد بالاخره؟
گفتم نه.
گفت مگه تا اخرش رو ندیدی؟
چرا دیده بودم.
گفتم من عربیش رو دیدم..هایدی به پدر بزرگش می‌گفت ژدی..ژدی...
گفتم خیلی بوس بغل داشت و شما ندیدید. انگار دلش رو آب کنم. خندید ..گفت درد نزنه منه تیات..نگا کن چطوری دلم رو می‌خواد آب کنه..
بعد گفت خوشم میاد بات حرف بزنم..خیلی دلم گرفته بود.
چای خوردیم..نانا پیشمون مشق نوشت..بش گفتم واقعا روحیه بدن رو خوب می‌کنه؟ گفت صد در صد..گفتم فکر کن حالا تو دشت بودیم...گفت هواییم نکن دیگه..گفتم اگه عشایر بودیم..اصلا لازم نبود تو چهار دیواری و زندان زندگی کنیم..می‌رفتیم بیرون از خونه جیش اینا می‌کردیم..می‌خندید..می‌گفتم شپش اینا می‌گرفتیم؟ می‌گفت شایدم..
می‌گفت یه جایی خونه دارن که عشایر قشقایی الان رو کوهاشن...گفتم بیا بریم..گفت باید باباش بیاد بریم..
گفتم نگاه کن ابرا با هم قاتی شدن حالا اگه گفتی چی شدن؟
گفت چی؟
گفتم  مَسنی لیسچی.
این‌قدر من رو زد که افتادم به التماس.
مسنی که شبیه مادرش گفتمش..لیسکی هم لیسچی به لهجه‌اشون.

بره‌های من و نانا

دیروز آیات اومد پیشم..دستش رو از لای لوزی‌های فنس رد کرد و گفت سلام دوستم.

خندیدم.

حس می‌کنه دوستشم. که اگه اذیت نکنه و خراب نشه واقعا هم هست. وقتای خوبی هم با هم می‌گذرونیم. نشسته بودیم تو حیاطشون و برام هر چی داشت فرستاد. حسین پناهی و ترانه‌های بختیاری و..
چرا حس کرده خوشم میاد؟
من که نگفته بودم. بم گفت همه چیزایی  که دوست دارم رو برات می‌فرستم..تو حیاطشون نشسته بودیم و ابرای بره‌ای بالای سرمون رد می‌شدن کپه کپه...بش گفتم نگا کن بره‌ها رو..نانا پیشمون مشق می‌نوشت.آیات اطراف رو نگاه کرد و نانا به آسمون اشاره کرد.

وقتی بیدار شدم حس کردم عادی نیستم

معمولی نیستم

حس کردم چیزی که قرار بوده بشم یا قراره بشم برام گریه می‌کنه...در تنگنایی هست که نجاتش ندادمش ازش..حس کردم زندانی یه گوشه منتظرمه..غمگینه...حس کردم دردای اصلی من از اینه...
حس کردم..حال بدی که دیشب ازم شد برای این بود...

خواب دیدم.
خوابم قصه بود..

خواب قصه دیدم

ذهنم ذهن یه نویسنده شده

عجیبه

خواب دیدم که جایی گم شدم..بین شلوغی..از سال و بچه ها دور شدم..دنبالشونم...خواب دیدم..خواب دیدم..دیدم که گم شدم..سیل جمعیت من رو برد..بعد من رو میارم به کسایی که مسئول اونجان می‌گم اسم من رو پیج کنن که گم شدم..که سال و بچه‌ها رو پیدا کنم...امتحان شیمی دارم...هیچی نخوندم...چهار سال دوم دبیرستان رو دارم می‌‌گذرونم...با خودم فکر می‌کنم اگه باز رد شم ترون تو کلاسمه یا باید تنها بشینم سرکلاس...
بعد باز می‌رم دنبال سال اینا..یه گروه هنری تئاتری مسخره‌ام می‌کنن و من به مرده ریشویی می‌پرم که من هم اگه امکاناتت رو داشتم عین تو تکیه داده بودم به دیوار تئاتر شهر...مرد تیز گوش می‌ده...
ذهنم موقع حرف زدن برای مرد قصه می‌گه:
لحظه‌ای که سال رو برای آخرین‌بار دیدمش مردی دم سالن من رو دید و داشت بم نزدیک می‌شد..باید براش توضیح بدم که با اون مرد رابطه‌ای نداشتم...اون وقتی ازم دور شده..من زمانی سال رو گم کردم که در خیالش با مردی که اتفاقی از اون‌جا رد می‌شد رابطه داشتم...
مرد دقیق گوش می‌ده و بم می‌گه: چرا قصه نمی‌نویسی؟
من گریه می‌کنم.
انگار بگم نمی‌ذارن..بعد اتفاقی نانا رو می‌بینم..گوشی رو گرفته طرفم و می‌گه ماما بابا هزار بار بت زنگ زد...روی گوشیم نوشته هزار و شصد و هفت پیام..به نانا می‌گم کو بابا؟
اشاره می‌کنه سمت بابا و بن  و..نانا کوچولوئه..سه ساله‌اس..موهاش کوتاهه و پیرن پشمی پوشیده..
بعد بیدار شدم.

روی سکوی سمت باغچه نشستم..بارون میاد..تربچه‌ها سبز شدن.ستاره‌ایی‌ها.گیج و منگم..نمی‌دونم دیروز بر سرم چی اومد.

نانا می‌گه مثل یه پرنده‌ی فرز و کوچولو( نقل قول از خانمش) کلماتی که رو تخته بوده رو خونده و خانوم به بچه‌ها گفته این کلمه‌ی سخت رو فقط نانا می‌تونه بخونه.

وقتی داشت می‌گفت مثل یه پرنده چشماش رو نیمه‌باز کرده بود و گردنش رو به نرمی یه وری گرفته بود...دستاش رو هم عین بال پرنده آروم می‌زد به زیر چونه‌اش...خیلی اطواری و پر اداس. دامناش نزدیک شورتش بلندی‌شون و هی می‌گه خیلی سردشه و پشه‌ها داغونش کردن...دوست دارم از گیساش بکشمش بگم برو دامن بلند یا شلوار بپوش لوسِ ادایی...اما دلم نمیاد. می‌دونم دلش می‌شکنه.
بش گفتم آفرین.
بعد گفت بچه‌ها  سخت هجی می‌کردن:
ب آآ ب آآآ...
اون زود پریده گفته: بابا..باب...آداب..باد..فلان.
گفتم خوب همه که زود یاد نمی‌گیرن. .. نباید که مسخره کنی ..ممکنه اونا چیزایی بلد باشن که تو زود بلد نشی..عوضش باید بگی خدارو شکر که من زود یاد گرفتم..گفت باشه...ممکنه راست بگی اما خودم می‌دونم که به بابا رفتم.
این‌جوری بودم همه‌اش
به بن نگاه کردم..صاعقه زده نگاش می‌کرد
بش گفت خر میمون مغرور ..
نانا جیغ زد و منتظر بود ازش طرف‌داری کنم.
نکردم.
خوب می‌کنم.

دیشب تا دیروقت پروست سه رو می‌خوندم. جلد سه.
به خودم اومدم داشتم بین خواب و بیداری می‌گفتم چقدر حرف بیخود می‎زنی مرد..می‌دونیم باهوشی.

سالگرد مترجمشه امروز.

باید به بن یاد بدم با مردم به اندازه عقل‌شون حرف بزنه...خو حالا یارو فحش بده و توهین کنه. کس مادرش. مگه خودش کیه یا اصلا چه اهمیتی داره؟ زبون و نژاد چیزی نیس که بخوای بش افتخار کنی...یعنی چی به کلماتی که بر زبونت جاری می‌شن افتخار کنی یا بگی من از فلان...نمی‌دونم چی‌ام..
البته نباید هم قاعدتا باعث توهین به کسی بشه اما می‌شه. این‌همه جنگ و خون برای چیه تو دنیا؟ سر همین زبان و نژاد و دین و ..
اما باید یاد بگیره در برابر توهینای دیگران رو خودش کار کنه...آخه من دارم می‌بینم دیگه ...به لیست اع.دام.یای ق.ومیتیِ اطراف نگا می‌کنم..وضعیت ما با بقیه‌ی اقوام ایران فرق می‌کنه..حساسیت روی ما زیاده...اختلافا قدیمی و ریشه‌ائیه...از زمان قادسیه و قبلشه..از زمانی که اون یارو گفت من عجمم و این عرب و نامه رو پاره کرد یا زمانی که فلانی گفت این عجمه و ما عربیم و نباید قاتی ما شه..و پیامبر گف نه این از خودمونه و این داستانا...
بعد بن باید یاد بگیره..معرف خوبی برای فرهنگ و زبان خودش باشه اگه واقعا دوستش داره..وگرنه ..فحش و دعوا رو هم بلدن و مبارزه‌ی غلط با جرباتات غلط بهترین مروج براشونه...حرف می‌زنی..اعد.ام می‌شی..جرمت هم روته...
خوب برای چی؟..چون چهارتا کس‌مغز مثل زن ف و دخترش گفتن عربا بی‌فرهنگن یا سوسمار می‌خورن یا..خو باشه. باید یاد بن بدم بگه باشه..من بی‌فرهنگم..تو با فرهنگی..و بخنده..واقعا بخنده..چون عنک کردن آدما خیلی حال می‌ده..دادن حس برتری چسکی بشون ..بعد به خودشون میان مثل آیات اینا که البته این به خود اومدنه و نفس دگرگون شدنه مثل کل وجودشون برام بی‌اهمیته اما می‌خوام بگم خود همین آدمای سطحی که امیدی به دگرگونی و ایناشون نیست..به خودت میای و به خودشون میان و می‌بینی دارن می‌پرسن...چقدر خوب حرف می‌زنی..استعدات تو عربی خوبه...یادم می‌دی؟
خوب این البته خیلی مفتخرم نمی‌کنه که آیات و امثالش ترغیب بشن به خوندن چیزی که تحقیرش می‌کنن یا سردراوردن..برای من باعث خرسندی بیشتره که اون زبان خودش رو یاد بگیره در ابتدا..همون زبانی که باش داره دکترای روانشناسی می‌گیره..و به قفل نگه قلف بعد عربی رو با سوسمارا و دخترای زنده به گور و فرهنگ پایین و زن گرفتن و دین مرتبط به‌اش بسپاره به اهلش.
منظور این‌که نمی‌دونم کی گفته بود اگه می‌خوای به چیزی ضربه بزنی بد ازش دفاع کن...مخصوصا زبانی.
با عمل نشون بده..خوب حرف بزن..خوب بنویس..خوب باش و بگو کی هستی و از کجا اومدی و زبانت چیه..اون چیزایی که هستی رو هم دوست‌داشتنی می‌کنی...
من از ترکی چیزی نمی‌دونستم..و علاقه نداشتم بدونم. تا نام من سرخ رو سال نود و یک خوندم..حالا خیلی دوس دارم بدونم و دقت می‌کنم که بدونم و چیزی که خیلی برام غریبه و احیانا نماد تعصب و خشونت بود( برخوردایی که دیده بودم) شد یه چیز بانمک دوس داشتنی شبیه شکوره.
آدم مادرای داغ‌دار رو می‌بینه..دخترای بی‌پدر..سر چی..؟!
آدم باید اول حساب فکرش رو جدا کنه...بعد  یاد بگیره بگه به طرف که تو خوبی...تو خوبی..تو برتری..بهتری...والایی...و خلافش رو نشون بده.
نه بگه.

حوصله ندارم برم.

سال رفت، رفت..نرفتم نمی‌رم..من خو از خودش بی‌حوصله‌ترم. از بن.برم اون‌جا هنو اینا شروع نکردن میام بیرون.

از مدرسه‌ی بن زنگ زدن بم.
این بار دومه.
- خانم فلانی؟
- بله..
-پسرتون بچه‌ها رو دست می‌ندازه ...بیاید مشاوره.
امروز ربع ساعت بیشتر نگه‌اش داشتن.
بن خفه‌ات می‌کنم...حوصله ندارم برم.
خو نمی‌خوانش بدنش بم..تو خونه درس می‌خونه..از خداشونه تو مدرسه‌اشون باشه..ولی اخلاقش رو درست نمی‌کنه..البته خداییش حق داره..برام چیزهایی تعریف می‌کنه و طوری نعریف می‌کنه که از حال می‌رم.

- آقای ناصری طوری نی می‌زد که گفتم الان خودش هم تو نی‌اش فرو می‌ره...بعد می‌خواد تاثیر نی‌اش رو بر ما بدونه..سرش رو بلند می‌کنه اول حالت صورتش گریه‌دار می‌شه...بعد باز نی می‌زنه..
حوصله ندارم برم..دفعه‌ی پیش از طرفش تلفنی عذر خواستم که به دبیر فارسی گفته اگه ناراحتی یه آتیش گوشه خونه‌ات روشن کن بپرستش.
یعنی فکر کردم اخراجش می‌کنن..سر این حرف. ولی می‌خوانش. براشون رتبه میاره.
خود دبیره البته به خاطر حادثه‌ی منا خیلی توپش پر بوده و عربا عربا کرده..نمی‌دونم والا..گیری کردیم این وسط.
از دست این پسره می‌خندم اما. یه جورایی بی‌کله‌اس که دوست دارم. گفته به دبیر که آقا مگه من اسلام ترویج کردم که حمله می‌کنی بم؟ از کجا می‌دونی اصلا من چه دینی دارم؟...
به باباش زنگ زدن نگرفته. زنگ زدن از تلفن خونه بم.
امروز هم یزله کردن تو کلاس پس از درس علوم...دیر اومد..زنگ زدن گفتن بیاید مشاوره.
خدایا..سگ بیابو..مادر نیابو به قول ماردم.

این  از فولک اردنیه

من دوستش دارم.


من سویا گم کرده‌ام

سیم

سام

سمیرا

خب اسمم رو عوض می‌کنم..کفش پاشنه بلندم هم می‌پوشم.
از بلاک کردن بیشتر جواب داده حرف زدن باش مث این‌که.

می‌گفت: میای با هم دوستی کنیم؟
چرا نمیام.

ولی جدی یارو از دیروز زنگ نزد.
چمه مگه من؟!

دستم رو زدم زیر چونه و صبر کردم تا گفت الو...صداش بین بیس و شیش تا سی و پن شیش بود..می‌گف تو بیس و سه سالته..؟!..گف یه بار ساعت هشت زنگ زده اتفاقی من خیلی خوابآلود جواب دادم و قطع کردم..
- خو حالا چی می‌خوای؟
- فدای صداتون شم...شما اسمتون چیه؟
- رقیه.
- چن سالتونه؟
- بیس پَن.
شوهر داری؟
- بله
- چی‌کاره‌اس؟
- سوپری داره.
- بچه داری؟
نه.
- صداتون خیلی عالیه..من خیای تنهام...افسرده‌ام..روزمره‌گی اذیتم کرده..تهران‌پارسم..تو کجایی؟
-شابدوالعظیم.
- من شارژ برات می‌خرم...
- شارژ نمی‌خوام.
- اون روز یه آقایی برداشت...شوهرت بود؟

- آره

- اذیتت کرد؟ زدت؟
- آره
- جدی زدت؟
-آره

چرا می‌خندی ..خیلی شیطنت داره صدات..
- اگه اذیتت می‌کنه شماره‌اش رو بده حالش رو بگیرم..تهدیدش می‌کنم..خواستی می‌زنمش..
- باشه بش می‌گم

- ببین من بامعرفتم...پول...یه وقت من رو نخواستی فقط بم بگو رضا دیگه نمی‌خوام با هم باشیم..اذیت نمی‌کنم..من روراستم بات تو هم باش...دروغ تو کارم نیست..
..چقدر درس خوندی؟
- سیکل

- خوبه..
- تو قدت چقدره؟
- من ..صد و هشتاد و سه.
- تو چی؟
صد و پنجاه

- جدی؟!!
- آره

- وزنت چقدره تو؟
- هشتاد و پنج

..


خسته می‎‌شم..
حرف می‌زنه..ته لهجه ترکی داره..دوست دارم براش زینب زینب بخونم...می‌گم هامی هامی یعنی چی؟ می‌گه یعنی همه همه..یه چیزی می‌گه که توش گزل هست و چوخ ...بش می‌گه عافیت اوس.
می‌خنده..می‌گه باحالی و لذت می‌بره از حرف زدن بام.
من نمی‌برم.
اصلا گریه‌ام گرفته از تنهایی...دلم خیلی گرفته بود دیشب. ..داشت نمی‌دونم چی می‌گفت..بازبلاکش کردم..
نه دیگه.
نمی‌شه.
بعضی چیزا دیگه برگشت‌پذیر نیست...نمی‌شه ..خوب نیست...فقط سیگار بعدی رو که روشن می‌کنم می‌خندم رو به دود:

رقیه؟!
سوپری؟!
چیز بهتر پیدا نکردم؟!...
حداقل می‌گفتم اسمم ساریناس.

یه مزاحم دارم رو شماره جدیده‌ام. دیروز خیلی تنها بودم.
خیلی تنها بودم. دق کرده بودم از تنهایی. نمی‌دونم کیه..یعنی نگاه کردم دیدم لامصب یکی نیس گوشی رو برداری بش بگی دلم گرفته مثل این‌که تنهایم. نتم هم قطع شده بود نشد برای کسی که اختلاطکی داریم یه دو کلمه بنویسم.
دق کرده بودم..کارام تموم شد نشستم رو تخت..گل رو از زیر ناخونم کشیدم..پاهام رو کرم می‌زدم..باغچه رو آب داده بودم..می‌دونستم به هوای بوی خاکه که کار می‌کنم..یه بسته گل قاتی پاتی خریدم..همه چی داره..مرده گف همه چی توشه...از اینا که برای دور فلکه‌های درپیت می‌ریزن و روش کار نشده و من خیلی دوس دارم..همه چی داره و قاتیه.
بغل فنس ف اینا رو تمیز کرده بودم بپاشمشون اون‌جا...سال بدش میاد ازشون..از گلای جعفری و همیشه بهار هم..از ختمی هم..می‌رم می‌ریزم که بیشتر بدش بیاد انشالا.اصلا دیروز خیلی تنها شده بودم...زیبا بچه‌اش بستریه مادرمم که هیچی مریض شده..نفسش درنمیاد و فلان..
حوصله‌ی هیچ کدوم ررو نداشتم...البته برای زیبا خوب ناراحت بودم..اما می‌دونم خوب می‌شه بچه‌اش..و کاری هم برای این جریان نمی‌تونم بکنم..زیبا باید بشینه خونه بچه رو مراقبش باشه و نمی‌شه و نمی‌تونه و نمی‌ذارن...و..منم نمی‌تونم کاری بکنم.
بعد زنگ زد. خدایا چه اراده‌ای بیس بار.
بلاکش کرده بودم..پیام می‌داد...باز زنگ می‌زد..دیدم باز زنگ زد از بلاک درش اوردم ببینم چی می‌گه...

یه پروانه‌ی نارنجی گل بهی روی یه دونه از رازقیا نشسته..قشنگه..یه داستان عربی خونده بودم که مرده انگار دنیای من رو برداشته رمان کرده. به پروانه‌های کوچولو می‌گفت فرّوشه.

سعی می‌کنم کمتر شوخی کنم. جدی باشم. باوقار.
جای کارتون فیلمای سوپر ببینم..و در مورد اون‌جای مردا با دیگران صحبت کنم. این‌طوری خیلی خوشبختم.

بدنم بد نیست..صورتم لامصب چاق شده!
لپا یکی این‌قدر...همیشه یاد شازده‌احتجاب می‌افتم وقتی می‌زد رو صورت کلفتش و بش می‌گفت اون خال مسخره رو از روی اون لپ دهاتیت پاک کن.
همه‌اش.
یعنی الان منم.
خیلی ناراحتم.

عصر هم با عشقم می‌رم مطب رژیم..شبا هم خودش می‌برتم پیست پیاده‌روی کون لقش منتظر می‌مونه تا دو ساعت راه برم برمی‌گردونه.
وزنه می‌خرم عصر وزنم عکسش رو می‌ذارم این‌جا.
خوب؟
بعد هر هفته باز عکس می‌ذارم تا ببینم چقدر کم کردم تا برسم بالاخره به سیزده کیلو انشالا.

شش ماه دیگه رنگ موهام آلبالوئیه با راه‌های روشن‌تر از خودش ..انگوری.
گوری.

عصر می‌رم یه مانتوی...نه مانتو نه. تونیک از اینا که هیج وقت نخریدم چون تنگ و اندام‌نمائه می‌خرم. سال می‌گفت همیشه بی‌کلاسه اما بذار بعد از پوشیدنش از ظرف سازمان بی‌کلاسان دنیا هم برام تقدیرنامه بیاد می‌پوشمش.
الکی می‌گفت.
عالکی می‌گفت.
چون زن برادراش خواهرام همه ازش خریدن. فقط رو تن من بی‌کلاسه؟ خوب باشه.
تازه سرآستیناش طلائیه..یه زنجیر طلایی به این کا و کلفتی هم وسطش داره. قبلا از هر چیز براق و طلایی فراری بودم. حالا نیستم..یه کفش پاشنه تیز هم می‌خوام بخرم...از اینا که صدا می‌ده دارم می‌یام یواش یواش.
به درک که باش نمی‌تونم راه برم و می‌افتم و کمرم در د می‌گیره و راحت نیستم.
بالاخره یاد می‌گیرم.فقط دلم می‌خواد میخ بشه بره تو کون بعضیا. ته تیز کفشه .

دیروز از ساعت شش تا ده یازده تو باغچه کار کردم..خیلی سخت بود. مخصوصا جاروش..داغون شدم..اما الان خیلی تمیزه و آبش دادم و ...یه درخت بی‌عار کاشتم نمی‌دونی چه قدی کشیده و چقدر شاخ و برگ داده..کشا دم خونه کاشته بودم اما چهارپایانِ دوستان سبزی‌پسند نمی‌ذاشتنش می‌خوردنش...حالا دلم نمیاد ببرمش...و واقعا تا حالا هیچی نداده..شاید عید گل زرد بده..اگه گل زرد بده می‌ذارمش...نه شرمنده‌یوم.

نمی‌دونم ماکارونی با ته‌دیگ سیب‌زمینی بپزم یا دال و برنج.
می‌خوام سینه‌ی مرغ بخرم..باریک برش بدم..بعد تفت بدم و بخارپزش کنم بعد باش برای خودم و نه هیچ‌کس دیگر سالاد ماکارونی بپزم.
بعد یخ تغار بخورم و به روزی فکر کنم که درش به باریکی یه اسپاگتی می‌شم و در بغل قوی‌ترین مرد دنیا جا می‌گیرم که بکوبتم زمین خردم کنه لابد.
کون لقش.
هنوز نیومده کون لقش.

یه بوی خوبی تو هواس. مثل بویی که بعد از جنگ وقتی اولین‌بار رفتیم خونه‌های روستایی رو دیدیم..یه بویی که باقلب آدم کار داره نه دماغش.

نشستم رو تخت طرف باغچه و لاک زدم..این‎قدر خوشحالم.

دارم باز کیفش رو می‌گردم..جیبای بغلش رو. میاد دس می‌ذاره رو شونه‌ام..چندبار آروم می‌زنه.
مثلا دارم لای پرزای قالی رو می‌گردم ببینم چی افتاده. می‌گه خسته نباشید...
بعد می‌ره و حین رفتن می‌گه ماما اگه دنبال مواد مخدر یا ک.اندومی ندارم...داشته باشم هم تو کیفم قایم نمی‌کنم.
مثلا نشنیدم چی گفته...دارم پرز قالی رو همچنان می‌گردم.
می‌گه بگرد..بگرد..اون‌جا هم پیدا نمی‌کنی.
پفیوز شده بچه‌ام.

کیفش رو می‌گردم.
یه ده از دوازده نمره پیدا می‌کنم. مدرک جرم قایمش می‌کنم برای وقتایی که برام چایی دم نمی‌کنه روش کنم. میاد می‌بیندم..زودی کیف رو می‌ذارم سرجاش که یعنی اصلا سر کیفت نبودم.
بلند می‌خنده..و می‌گه ضایعه این مادرِ ما.
با خودش می‌خونه دلبر دلبره...دل رو می‌بره.
منظورش زلکیه همکلاسیش که بس که بدریخته صداش می‌کنن دلبر.

دیویدکاپرفیلد رو می‌خونه. کم‌شده‌اش رو براش خریده بودم. الان چرا اسمش یادم رفت؟ تلخیص شده، بود؟! آلزایمر فعال شد. خلاصه که این مفصلشه. با جزئیات. ریز و کله‌مورچه‌اییه کلمات..می‌خونتش..بعد راه که می‌ره با خودش می‌خنده..می‌گم چته؟ می‌گه یه چیزی از کتاب یادم میاد..یا با خودش حرف می‌زنه...
دلیلی دیگر بر این‌که بن پسرمه...

امروز نانا می‌گفت ماما آرایش می‌کنی مانتو صورتی بپوشی بیای مدرسه‌ام؟ می‌خوام نشون دوستام بدمت:)

درست برعکس بن که فراری بود از این جریان و هست البته.

آیات می‌گف دورِ فلانِ نوه- اون‌جاش یعنی-(اسم میاره عین آب خوردن) وقتی ختنه شده چین و چروک (الان خجالت کشیدم از نوشتن این) افتاده به برادرش(بابای بچه) گفته ببرش جراحی زیبایی...و خندید...بلندددددد.
می‌کوبید رو پاش و می‌خندید..می‌گف برادرم گفته به خُوم و آقام رفته.
..مرده بود از خنده.
من زیاد از این چیزا خجالت نمی‌کشم..بیشتر خجالتم مال ارتباط مستقیم چشمیه با آدمی که باش راحت نیستم یا اولین باره می‌بینم یا فلان..اما این رو که گفت دیدم صورتم داغ شد..گونه‌ها و پشت گردن و گوشام.

در مورد بچه بود اما نمی‌دونم چه‌ام شد.

نمی‌دونم ..وقتی می‌بینم تو گروه زن‌ها که دختر و دختربچه هم هست کلیپی هست که ... مصنوعی با ویبره می‌رقصه و زنی براش بابا کرم می‌خونه که ناز نکن ناز نکن..
داغ می‌شم..نمی‌دونم دقیقا چطوریه قضیه که مردی که به من نزدیکه می‌دونه اصلا هم خجالتی نیستم، اما رو این چیزا به طور کل حساسم..یعنی برام بده وقتی هستم کسی این چیزا رو نشون بده  یا بشون بخنده.
فحش و اینا خو فرق می‌کنه..گرچه دوس ندارمم فحش بشنوم..و بی‌نزاکتی ببینم اما یه سری چیزها هس که می‌بینم خیلی حل شده و راحته برای بقیه ... نمی‌گمم خوب یا بد..فقط من حس می‌کنم خیلی امل و متعلق به عهد دقیانوسم این‌طور وقتا.
چند شب پیش زن هاشم و خواهرش داشتن حرف می‌زدن منم چیزی تعریف کردم  در مورد استفاده‌ی بی‌ملاحظه‌ی مردا از اسم اعضای بدن زن جلوی زن در مواقع عادی و روزمره‌گی‌ها..نه تو اتاق خواب...که یعنی شوخی و  جدی این رو بگن ...و فلان..می‌گفتم بشون یه جور سبکی برای خود زن توشه..یه جور ..به وقتش خوب آدم هر چیزی رو می‌گه..می‌شنوه..اما یه شوخیای دستی و زبانی هست که دوس ندارم و نمی‌خندونتم..ممکنه مردا با هم بکنن..دوست ندارم تقلید کنم ازشون..
یا موردشون واقع شم...
می‌گفتن مثلا چی؟ گفتم برای مثالم رو.
بعد اینا در اومدن که این بود؟!! کشتی خودت و ما رو..این بود؟این رو که همه مردا می‌گن و ما می‌خندیم..مردا این حرفا رو دوس ندارن..خواهر هاشم گفت تو آب‌بندی نشدی. یه مدت باید روت کار کنم. بیا تو گروهی که من مدیرشم..بعضی چیزا برات حل بشه.
کاش بشه..اما می‌دونم فقط اذیت می‌شم.
من الان که دارم این رو می‌نویسم گوشام داغ شده..یه چیزایی هس که برای من انگار حل نمی‌شه و باش کنار نمیام.
مثلا این‌که جلوی مردای غریبه حتی می‌تونم راحت‌تر از جلوی برادرام باشم..این‌که دوس ندارم برادرم بیاد اتاق خوابم..یا رو تختم بشینه..یا شوهرم جلوشون دس بندازه گردنم..یا جلوشون محبت زبانی کنه بم..
شاید این‌طوری بزرگ شدم..شاید بابام بزرگم کرد...به قول همه.
همه می‌گن تو رو بابام بزرگ کرد نه مادرم..ه چیزایی رو از اون بردی و یه چیزایی مال خودته.
نمی‌دونم.
البته شده ها که برادرام که کوچیک‌تر از منن قد قد کردن بشون توپیدم و اونا خندیدن یا خجالت کشیدن..اما این رو طوری انجام دادم که مادری با بچه‌اش یا بزرگ‌تری با کوچیک‌تر...ولی زن و مردی بین‌مون نبوده..
مثلا یه بار خونه‌امون بود برادرم...لباس زیرم رو طناب بود..کارگر اومد..من زود لباسا رو جمع کردم یکی از لباس زیرا افتاده بود..این خودش بلند نکرده بود بیاره..گفته بود به نانا برو این رو بردار بده مامانت..این رو خیلی دوس دارم توش...عوضش اون یکی برادرم یه بار با خنده کشیده از رو طناب داده به من..می‌خندید هم که بیا این رو بردار..کارگر اومده.
خوب دوتاشون تو این مورد برام خوبن  ..اما برخورد اولی رو من بیشتر می‌پسندم..حدی که دوس دارم بین مردا  و بینم باشه رو رد نمی‌کنه. خیلی روش کار کردم که عوض کنم این خصلت رو. مثلا رفتم خلافش رو عمل کردم همیشه که باش مبارزه کرده باشم چون دیدم چقدر دست انداخته شده و در موردم گفتن ووووی این دیگه کیه سن دایناسور رو داره و هنو انگار راهنمایی دبیرستانیه.
نمی‌دونم البته..
امروز از روزای خجالتمه..این رو می‌دونم.
احتمالا برای همین آیات متوجه شد و اشاره کرد به موضوع.

قراره بریم هی انگشتر بخریم ...چون هم نمی خوایم کسی بفهمه رو جدول می‌شینیم تا خط‌واحد بیاد ببرتمون.

فقط از سلیقه‌ی زن ف می‌ترسم.

آیات می‌گف نری چیزای عربی سیش بوسونی ها. یعنی بی‌سلیقگی نکنی یه وقت..قربون خدا برم که کی برامون شده کوکو شانل.

راستی امروز شهادته یا وفات؟

دوس ندارم طلا بخرم.


خوب شد بم گفت ....کارت رو برداشتم ...گفت  از این به بعد هر وقت پول ریختن ب حسابشون(شوهرم و شوهرش) خبرت ای کونوم.

گفت نمی ذارمت بری از این‌جا اگه خونه کارمندی‌ها دادن‌تون نگرت می‌دارم نمی‌ذارم بری.

بذار شوهرت بره...

دخترانش می‌خندیدن که شر درست نکن بینشون ...

می‌گفت ای قدر خودشه  نمی‌دونه خودم یادش‌می‌دم.

خلاصه سال اومد ناهار خورد گفتم کارت رو بده می‌دونم پول ریختن 

یا چشمای گرد مشکوک گفت از کجا فهمیدی؟

گفتم هووسسسسسس.
hoosssssss معنی هیس رو می‌ده.

زن ف گفتم امروز پول می‌ریزن ب کارتا..کارت رو بگیر ازش بده من می‌ریم انگشتر می‌خریم برات بعد انگشترا رو جمع کن...بکنشون النگو بعد سکه بعد یه کاشی بکن از کف اتاقت حفر کن بریز توش.

زندان شاوشنک