نگاش میکنم.
عجب موجودیه این بچه. میدونه کی چی بگه دلم رو بشکونه. الحق که زیبا خالهاشه.
ماشین گرفتم و رفتم تنها فروشگاهی که
صبح اینجا بازه. سبد خرید رو هل دادم و دیدمش...و خودم رو دیدم. بین دو
قفسه..ایستاده بودیم..اون تمام چیزهایی که من برداشته بودم رو خیلی مطمئن و بدون
نیاز به مشورت و همفکری برمیگردوند سرجاش...قیمت و مارک رو چک میکرد..من عصبانی
نگاه میکردم و دلم میخواست خودش و سبد و خریدا رو پرت کنم بیرون...سبد رو هل
دادم. یه تاید برداشتم...از کنار ماکارونیها گذشتم. زمانی ماکارونی شکلدار دوس
داشتم..حالا چیزی دوس ندارم..از کنار بستههای صابونی که قبلا یک به یک بو میکردم..شامپوها..پاستیلا..
رسیدم به آرایشی که تعطیل بود امروز..لاکا چیده شده بود.
به ناخونام نگاه کردم.
- پاکش کن با این نمیشه نماز خوند.
- ربطی به تو نداره نماز خوندن و نخوندن من..در رابطه با
دین و مذهب من نظر نداره. اینا به خودم ربط داره. نوع و میزان اعتقادم به خودم
مربوطه.
- پاکش کن.
دندونام به هم فشرده میشه.
چند وقته لاک نزدم. لاکام رو برداشتم گذاشتم تو نایلکس و
انداختم تو سطل. نباید مینداختم دور باید خودش رو مینداختم دور.
چرا تموم دلایل خوشیم رو ازم میدزده؟ تنها قدم
زدنم...لاک زدنم..شال فیروزهای سر کردنم..همهی اینا باید با دعوا باشه..باید تلخ
تو جونم..باید بحث باشه توش..جدل باشه..باید..
باید خودش رو بندازم تو سطل و زندگی باهاش رو..
باید برم..خونه فقط نیس..خونه رو ازش گرفتم نمیخوامش
..شهر دیگهای میرم..بچهها رو نمیخوام..خودش بزرگشون کنه..
میشینم کتاب میخونم..
میشینم میمیرم.
حوصله دعوا ندارم..حوصله هیچی ندارم..حوصله زنده بودن
ندارم..به همه چی پیله و گیره.
زیر ذرهبینم..لاکم..موهام..کارام..همه چی..دوست دارم
بکشمش.
دوست دارم نابودش کنم.
دوستش ندارم.
نه دوستش ندارم.
از کسی خوشم نمیاد. کسی رو دوست ندارم.
دروغگو..عوضی..آشغال.
سبد رو هل میدم..میخورم به زانوی مردی.
نگاش میکنم. همسن اونه.
مرد خوشتیپیه. ازش متنفرم. از همه متنفرم.
اونم به لاک زنش گیر میده؟..به وجود زنش؟ به من چه.
بمیره خودش و زنش.میگم ببخشید. مرد میگه ..نمیدونم چی میگه. منتظر نمیمونم
بشنوم.
گور باباش.
عطر تلخی زده. عطر تلخ دوست دارم..تلخی هم من رو دوست
داره.
چیکار باید بکنم؟ دلم باش صاف نمیشه دیگه. نمیکشم باش
یکی به دو کنم و بجنگم. میخوام باش روزام رو بگذرونم..تا بمیرم.
باید برم.
خریدا رو میذارم. تایده..سلفون برای چی برداشتم؟ میذارمش
کنار.
زن میگه چیز دیگهای؟
سر تکون میدم یعنی نه.
خشم تو سینهام شعلهوره..ماشین میگیرم..میرسم خونه.
فیلم میبینن.
مردی با هیکلی روی فرم زنی رو بلند میکنه. اداش رو
درمیاره:
با این لباش.
خودش رو نگاه میکنم: تو با این لبات.
نمیگم این رو...آیات زنگ میزنه. دخترای زری میان پیش
نانا.
از همه متنفرم.
- الکی!
گفتم بهخدا و این رفت از خنده...یعنی واقعا گفتم حالا چیزیش میشه. قدرت عجیبی برای عمیق و زیاد خندیدن دارن.
خیلی دلم آب شد از مناظر توش. از رقص پرده دکور..شمعا..گلها..لباسا رنگا هواش بوی گلها و شبا و جزر و مد و قصهاش و تنهایی و خجالت دختر توش..
همممممممه چیاش رو دوس داشتم
عکساشو ببینید.
اینجا با زنعمو و عمو گذا موخورن.
به غذاشون نمیاد خوشمزه باشه.

گفتم من هنو تلوزون رنگی برام عادی نشده
گف بوگو جان آقام
گفتم جان آقام
گف مو همی احساسه در مورد پیتزا داروم.
درکش میکنم.
گفتم خداسرشاهده هیچی.
گفت امروز اومده ازم ترشی بگیره میگه این ترشیای خواهرته..گفتم آره.
- خوب؟
گفت میگه از چشاش مشخصه که با کسیه..یا با کسی بوده..چشاش سربهراه نیس..شهرزاد این رفیق میخواد و پایه برا کاراش نپری باش ها..
گفتم ووووی همینم مونده که ندونم یکی مثل وفا چرا میخواد بیاد طرفم. خو معلومه..میخواد همراه داشته باشه برا قرتیبازش..هیشکی اونم من...خِت خِ إیدونی ..مو با کی بیدوم..رفیق سی چنمه.
گفت درد.
ّبلند خندیدم...گفتم زیبا بابا بیخیال..من دارم با صدتا مثل وفا زندگی میکنم اینجا...فکر کردی هر کی بم خندید بعدش دست گرفتم به دیوار از حال رفتم؟
گفت نه خو آخه خیلی مطمئن میگفت از خواهرت پرسیدم با کی بودی تا حالا گفته با شوهرم..اینم میگفت از چشماش فهمیدم راست نمیگه..
گفتم بش بگو من با شوهرمم نبودم چه برسه به کسی دیگه..خودت که میدونی زیبا..خدا سرشاهده، خدا برام یکیه مرد هم یکی...
زیبا باهوشه..لابهلای سطور رو میخونه.
میدونستم الان فحش میده..قطع کردم.
پیام داد بمیر.
آیات میگه ساعت چند خوابیدی؟ میگم چند.
میگه آره دیگه فلان و اینا.
میگم داشتم کارتون می دیدم.
میگه آفرین برام آلیس رو دانلود میکنی؟آلیس در سرزمین عجایب.
میگم باش.
میگه چرا ؟وقتی میام پیشت بچه میشم..وقتی هم داشت برای کرتای سبزی رو نشون میداد انگار حساب بم پس بده..بچه شده بود انگار.
من میترسم یه حرفی بزنم و فکر کنه دارم خودم رو شیرین و معصوم و بچهطور و صاف و ساده نشون میدم. برچسبایی که مثل دیگر ادعاها بم خورده.
مثل ..
بعد میگه متاسفم برا خودم که دوستم با این پیرن قرتی نشسته کارتون دیده.
یه چیزی فهمیدم
آیات از بقیه خواهرا برادراش بهتره.
من باهر کی آشنا میشم بین خانوادهاش و تو نوع خودش بهتر از بقیهاشونه.
سال
آیات
ترون
سعاد
....
شایدم برا من بهتر باشه.
برا همین حس میکنم "بقیه" بهتره.
دیگران هم که با بقیهی خواهر برادرا در ارتباطن فک میکنن بقیه بهترن.
بافتم اما خودم منظورم رو متوجه شدم. همین خوبه.

پدرم قرآن میخوند از روی همان قرآن قدیمی که از بچهگی دیدمش. بزرگ و مستطیلی شکل. گوشه صفحاتش نوشته خوب، بد، خیلی خوب، خیلی بد برای فال. نه فال نه، برای استخاره.
وقتی میخواسم برم با کسی دوست شم که نباید؛ میرفتم بازش میکردم و همیشه هم میگف خیلی بد. نشد یهبار بگه خیلی خوب یا حداقل خوب. همیشه میگف بد، خیلی بد و من با عذابوجدانی تپنده میرفتم که دوست شم با کسی که قرآنی که باز کرده بودم بم گفته بود اگه بشم خیلی بد میشه. مادرم بو میبرد و میتوپید بم که کسی برای قرتیبازیاش قرآن باز نمیکنه ذلیلمرده.( الان بوی گند سیگار این دایی عذاب آمد)
جاریم (که قبلنا خیلی ازش متنفر بودم و الان به شدت قبلنا ازش متنفر
نیستم، چون قبلنا به علت نداشتن مشکل جدی بود که مینشستم هی از آدمایی که
خیلی مهم نبودن و ربطی نداشتن به زندگیم متنفر میشدم ) نشسته بود و بچهی
خیلی تپلش رو نشونده بود پیش پاش. اون یکی جاریمم بچهی خیلی ریزهاشو هی
کوک میکرد وسط برقصه.
پدر شوهرم هوسه میکرد و بچه عین یک عشیرهای اصیل یزله میرفت و همه از شدت احساس اصالت میگوزیدند.
هوسه و یزله رو هم برید بگردید. بگوگلید.
ترون هم اومد و بچهاشو اورد و دادش دستم و من بچه رو گرفتم...
جاریم(مادرِ بچهی خیلی تپل و بیتحرک) گفت: شهرزاد بچه دوست داری باز، نه؟
گفتم آره. گفت معلومه از طرز گرفتن بچه...بذاریمت تو لیست انتظار؟ گفتم بذارید.
بعد دخترش که به تپلی پسر پیش پا نشستهش نبود، توپ پلاستیکی رو پرت کرد طرف بچهی لاغروی اون یکی جاریم و بچهی جارییم گریه کرد.
اتاق از جیغ و ویغ به هم ریخت و من بچهی ترون رو بش دادم و به سل سول(سال سابق) گفتم نینی درست کنیم؟
سال
گفت نینیت منم و لابد توقع داشت مراسم شیر خوردن نمادین که مردا موقع
مطرح کردن بحث نینی شدن برای زناشون اینا علاقمندن بعدا اجرا کننش و حتی
میشینن با نینی نیامده قرارداد میبندن و باش به توافق میرسن سر دفعات
شیر دهی و خوری و این برنامهها، رو مود تفقد قرار بدیم. این رو از برق
مسخره و خمار تو چشاش فهمیدم.
تو گوشش گفتم نینیارو فقط شیر نمیدن. قمبلاشونو پودر میزنن پوشک میکنن تموم روز تو ان خودشون میگندن گاهی.
سال گف من بزرگ شدم و عینکشو جا به جا کرد.
بار
آخر که دیدمش با دخترش بود. دخترش شاید یکی دو سال از نانا بزرگتر بود و
تل چهارخانه مشکی سفید به سر داشت. موهایش نرم و تقریبا کمرنگ بود. تا بین
کتفهایش ریخته بود و روبان روی کفشش همان چهارخانه مشکی سفید روی تلش را
داشت. من فکر کرده بودم چه ست کردن خوب و هنرمندانهای و تصور کرده بودم
زنش چه وقتی صرف کرده توی بازار بندر که تلی را با روبان کفشی ست کند یا
برعکس..شاید هم ستش را خریده بود.
زنش بستری بود.
میگفت شرایط سختی
دارد و زندگیاش به هم ریخته. میگفت پای مادر زنش و مادرش و تمام آشنا و
فامیلش را از زندگی بریده و تمام وقتش را صرف دختر و زنش میکند.
زنش سقط کرده بود. سه چهار ماهه بود بچه.
یادم است در ماشین را باز کرد دخترش را سوار کرد کمربند دخترش را بست یک شیشه آبمعدنی کوچک داد دستش و سوار شد.
دیدن
همین صحنه بود که باعث شد کولهام که بند سفت و سختی داشت را بردارم از
روی زمین بگذارم روی شانهام. سر ایستگاه بنشینم و منتظر باشم خط واحد
بیاید برساندم ایستگاه ِ بعدی.
وقتی کمربند دختربچه را میبست موهایش
ریخته بود جلوی صورتش به همان صافی و خوشرنگی موهای دخترک بود. یادم است
که پاهایم را بازی بازی میدادم سرایستگاه که اس ام اسش رسید: ببخشید.
چه
را باید میبخشیدم؟ مگر من حقی در رابطه با او داشتم که حالا گرفته بودش
ازم و باید مینشستم فکری برای بخشیدنش میکردم؟ یعنی او را به
خانوادهاش؟ او حق آنها بود همانطور که من حق دیگران. من او را خیلی وقت
بود بخشیده بودم.
نیازی به این معذرتخواهی شرمندهگیدار نداشتم. من هم برای خودم آدمهایم را دارم. داشتم.
هیچوقت
نخواستم کسی را از دیگری بکنَم. دفترچهی کوچکش توی دستم بود که با
خودکارهای رنگی نقاشی کرده بود تویش. اسمم را که از توی چراغ جادو بیرون
کشیده بود...یا زنی با صورتی خطخطی و نامعلوم که ابهام مه مانند دورش شبیه
کلمهی شهرزاد بود.
من سعی نکرده بودم او را از دست کسی بکشم بیرون.
من تنبلتر و ظرفیتم به قول صاد کمتر و محدودتر از این حرفهاست که در رقابتی شرکت کنم و بدتر سعی کنم ببرمش.
دخترش
را با توپ بادی و ماشین حمل ماسه و بیلچهی اسباببازییی که رنگهای تند و
جیغ داشتند میبرد سمت دریا. موقعی که ماشین را روشن میکرد شیشه را داد
پایین و پرسید میخواهی نانا و بن را هم ببریم و اگر خواستی به سال بگوییم
بیاید؟
بچهها بازی کنند ما نگاهشان کنیم.
من گفتم: نه.
وقتی دور شد اس ام اس دادم ببخشید.
بعد کنده شد و در جمع مستحق خانوادهاش باز کاشته شد.
حالا گمانم به بار نشسته باشد.
بروید به بار بنشینید.
وقتی این آهنگ را گذاشتم روی وبلاگم حس و حال خوبی نداشتیم.
خوب من هم همیشه به وبلاگهایی که آهنگ داشتند ته دلم، ذهنم میگفتم امل. الان من رئیسشانم.
من
این روزها همهاش خوابم میبرد. توی خانهی ترون قبل از ناهار روی تخت
پسرش. توی خانهی طیطا خواهر ترون وقتی بقیه ناهار میخوردند روی زمین. توی
اتاق پسرش.
توی ماشین. باز توی ماشین. از سال میپرسم به نظرت چرا میخوابم؟ میگوید: نمیدونم والا.
من میدونم والا.
و
پناهگاهم شده باز غذا.عصر رفتیم پیش ارمنیها آقا چه پیتزایی. چقدر آدم
پولدار ریخته بود. من و زیبا یک نظر داریم. فکر کنم شما هم با ما موافق
باشید. البته منظروم تهرانیهایی که بالای شهرشان نشستهاند نیست. چون درکی
از موضوع نخواهند داشت مثل اینکه بروی از کیک خامهای بپرسی ..یعنی دستت
را بکنی توی یک کیک تولد خوشمزه و بچرخانی که درون کیک را کاویده باشی یعنی
خود کیک به ارزش محتویاتش بیاعتنا باشد عوضش بیندیشد کاش فقط مهمتر و
منحصر بهفردتر بود...من به تینایجرهایی فکر میکنم که میآیند درددل
میکنند با هم که بابا اصطلاحاتشان حتی با ما فرق میکند بخدا...یعنی فکر
کنید یارو دچار چه یأس فلسفی هولناکی شده و سر ظهر دیگ قابلمهی قرمه سبزی
مادرش را لگد کرده..درست وقتی مادر پولیان در اتاق بغلی وقتی پسرش دارد با
مه پیکر پر رویی ور میرود به پدرخواندهی آتی پولیان میپردازد. به جان
خودم عکسش را برزایم فرستاد فکر کردم خواهر کوچکهی من است بس که خوب مانده
و پولش همه چیزش را جوان نگه داشته..این شد که یک لحظه تصمیم گرفتم به
پولی جانم بگویم که چه د نظر دارم و پشیمان شدم.آخر وقتی از یک تهرانی که
بالای شهرش در ناز و نعمت نشسته و الان من دارم بهاش حسودی میکنم پس به
خودش زحمت ندهد که مورد من فکر کند حسود و از بابت این هوش و ذکاوت به
لنگههای کونش بنازد، ..آره وقتی نظر من و زیبا را باهاش در میان بگذاری
متوجه منظورم نخواهد شد. و خواهد گفت وات ذ فاک شهرزاد؟ چه میگی تو؟
من
و زیبا همیشه میگوییم ثروت و نعمت آدمها رفاه حالشان یعنی خودش را توی
راه رفتن نگاه و اینها نشان میدهد. مثال:یک پسر بچهی پولدار که یک بلوز
کوتاه پوشیده که قیمتش فلان است و اصلا برایش مهم نیست زود کوتاه میشود و
خواهدش انداخت دور و کونش را قلمبه کرده توی یک شلوار تنگ بیکه مادرش
نگران مورد تجاوز واقع شدنش باشد به راحتی از سرسره بالا میرود.
ما نشسته بودیم و نمیدانید چه تیپهایی میامید. یعنی شاد و سبکبال بودند.
ما
همهاش نگاه میکردیم و بررسی میکردیم من و زیبا. من حتی چنان جو زده شدم
که به سال گفتم چرا اجازه نمیدهد ساپورت پایم کنم و تیپ پولداری بکنم. او
نگاهی به سر تاپایم کرد و گفت مشکلی ندارم فقط کاش جای دمپایی پلاستیکی
کفش پایم میکردم. راست میگفت بهتر بود ..من همیشه فکر میکنم این زنهایی
که دماغ عملی سر بالا با موهای روشن دو طرف صورت ریخته شده دارند از نظر
جنسی داغند یا چه..مثلا به سال میگویم این کون قشنگ رو نگاه به نظرت
میگوید: فاک می...پلیز...فاک می یا موقع ارضا شدن داد میزند آیم کام این
یا کام داون؟ والا نمیدونم..معمولا ما میگوییم بسومه غلام.....یا چی..سال
میگوید چه میداند و به من میگوید این حرفها خوب نیست. من میگویم چرا
من آنقدر به خاطر مشکلات زندگی و نرفتن به خارج و نپیوستن به یونسیف و
فلان حسود و عقدهای شدم که هی کرده شدن و کردن آدمها را تجسم میکنم و
تازه فکر میکنم حالا که پولدار و شیکند یابد بگویند فاک می مثلا نه دو
می..یا بنما ما رو غلومی.
بههرحال.توی پیتزایی سال خجالت میکشد.
میدانم همیشه فکر میکند وصلهی ناجور است اعتماد به نفس ضعیفی دارد و
لابد فکر میکند باید هیکلش روی فرم باشد و خیالش تخت که بتواند بنشیند و
مثلا از من عکس بگیرد. مشکل اینجاست که من فکر میکنم عکس گرفتن اصولا در
جاهای شیک بیکلاسی است. موشومی یادتان است در همنام وقتی میرود پاریس.
حالا ما گفتیم همنام بدویید توی لیست کتابهایی که هرگز نخوانید و رویشان برینید جایش دهید.
خلاصه سال عکس گرفت ازم. عکسها گه شد. چشمهایم همه جا خفاشی شد.
دوتا پسر بودد به غایت متفکر و در خود فرو رفته.
دیدید
بعضیها از فرط بیکلاسی زل میزنند بهات اینها از شدت و حدت کلاس نگاه
نمیکردند یکیشان فرو رفته بود در جلد فیلم توی دستش. احتمالا یک چیز هنری
بود.
با ته مایهی فلسفی. یعنی اینکه اینطوری که زنی هست شوهری دارد و
زیدی آخرش یکی در فیلم داد میزند و باران میبارد شاید زیده هم با خشم زن
را ته یک کوچه بکند.زیرباران.
زیر باران باید کرد.
من فندکم را که
شبیه یک رژ است یعنی حواسم نباشد پرت کردم روی میزش نکرد سرش را بلند کند
ببیند چه کسی روی میز بغل دستش انشاءالله بهاش تجاوز کرده. به حریم
چسوسیاش. من هم فندک را برداشتم. یک لحظه گفتم بگویم ببخشید و بعد فکر
کردم چرا باید به یک روشنفکر متفکر عمیق هنردوست در خود فرورفتهی حسادت
برانگیز بگویم ببخشید. میخواهم نبخشد.
دوستش یک روزنامه انگلیسی دستش بود. خیلی بارشان بود.
اگر
من دوران دبیرستانم را جای فرار از دادن بلیط به تحصیل در امر زبان
میپرداختم حالا پشت صندلییی نشسته بودم که ممکن بود وسطش یک فندک شبیه رژ
پرت شود و من این را یک لطف توجهدار نبینم که به سوئیس فکر کنم و ناتاچرا
نامی که اصالتی هندی و تربیتی سوئیسی داشت و هماتاقم بود و شبها با هم
لیزبینی هم شاید میکردیم چون طرفدار کونیگری و کسبازی هم بودیم و این
مهمترین قانون زندگیام بود: تقدس هالو کاست دوم تقدس شرایط فرورفتگی در
آدمها. یعنی اصل لذت باشد و رضایت دو طرف و فاتحه خواندن برای یهودیهایی
که سوختند و اینها که گناه دارند و باید تا روز قیامت برایشان و برای
مظلومیتشان فیلم ساخت چون هر چه باشد انسانند و حالا عربهایی که سوسمار
لای برنج میگذارند برامان آدم شدهاند.خدایا چقدر عقده دارم من، نه؟
توی
ماشین دستم بیرون بود. گرم بود. آسمان پهن بود. بیابان بزرگ و خالی و تیره
و ترسناک دو طرف ماشین، میتوانست راهزن داشته باشد که دستم را قطع کنند و
طلایم را ببرند. یا هر چه ولی موسیقی توی گوشم بود و سال به من گفت بهتر
است کمتر بخورم دیگر دارم به دوران پرخوری باز برمیگردم و او این را دوست
ندارد. من گفتم چشم یا هر چه او بخواد که او سرعت کم کرد و لقمههایی بزرگ
از گردنم کند و باعث شد بغض درون آن گردن آب شود الله اعلم هم چرا.
بعد
توی فولدرها گشتم یک شکوهی بود از آن ترانهها که برای سیزده سال زندگی
مشترک بد نیست با دوتا بچه و یک قفس طوطی و بوی ترشی بادمجان با سیر. یعنی
درون این جو سال به من نگاه میکرد و بوس بود که میفرستاد.
فلاکتی
بود. از طیطا گرفته بودم ترشی بادمجان سیر را. من میخواستم بادمجان
بردارم.. یعنی ناهار خانهی ترون خورده بودم اما ترشی خوبی بود سر سفرهی
خانهی طیطا. آمدم با چنگال بردارم نشد. شوهر طیطا با کادر بادمجان را
برایم نگه داشت و ریز ریزش کرد و کم مانده بود بگذارش دهانم. بعد از طیطا
خواست برایم کنار بگذارد. ترشی مادر شوهر طیطا است. من معذب شدم. به سال
نگاه کردم و سال گفت بعدنش که هوایت را دارد این مسعود.
من گفتم ترشی
لری بروجردی خوبی است یک عطر و گیاه خوبی دارد. شوهر طیطا خیلی خوشحال
میشود از ستایشم در مورد لرها و بخصوص مادرش. عاشق مادرش است. من اگر زنش
بودم با مادرش دوست میشدم. مادرش چاق است و شکمو و هرهری. عشق دنیا را
میکند و کاش صورتم میرفت روی سینهی خیلی گندهاش بخدا. کاش مادر شوهرم
یا خالهام بود.
من تعریف نکردم البته که به قول مادرم امسرح علی عز
مسعود. که یعنی دستی به نوازش بر کون مسعود بکشم یعنی که چاپلوسی. واقعا
مزهی گیاه خوبی میداد. گفت آره گیاه کوهی است. بعد وقتی میخواستیم برویم
به شوخی به طیطا گفتم ایکس باکس من را بده یعنی ترشیام را. داستان ایکس
باکس را بن توی وبلاگش خواهد نوشت یحتمل.
شوهر طیطا مرد از خنده. من به
سال نگاه کردم. سال انگار خوشش آمده بود که من محبوبم. برای این جملهی من
کافی بود کسی لبخند بزند. سال.
او مرده از خنده همچنان در ماشین را
برایم باز کرد کاری که برای زنش نمیکند و این حرصدرآر بود. ترشی را
گذاشت پایین جلوی پایم هر چه خواستم خودم بگذارم گفت نه و سال تشکر کرد که
دارد ترشی را جلوی پایم جا میدهد مسعود. و تمام مدت سال با لبخندی حاکی از
رضایتش از این محبت فامیلی مشغول تماشا بود...بعد از آن سال وقتی برگشتیم
خانه دیدم تو ی وسایل دی وی دی هست که وقتی گذاشتمش صدای شوهر طیطا خواند:
پرستش پرستش به مستی است در کیش مهر یا همچین چیزی.
و سال چشم بسته گفت به به. طیطا گفت مراقب باشیم وقتی
در شب میرانیم و شوهرش هزار بار گفت خدافز و آنجایی که من با بچهها با
ایکس باکس بپر بپر کردم و از دختر عمهی بن خواستم برایم یوزری به اسم تو
تو یا نوک فاخته درست کند گفت نه که شما زود به زود میآیی حالا؟ سالی یک
دفعه نمیبینیمتان. میآیی نه میآیید و سال همچنان حالش خوب بود که من
محبوب فامیلم.
مجبورم خیلی ژست نجابت گرفتیانه و خوددارانه بنویسم الان
که من معذب بودم که واقعا بودم و فکر می کردم حالا طیطا فکر خواهد کرد کرمی
نکند ریخته شده توسط من که به جان خودم نه..که شوهرش گفت کلی کتاب صوتی
دارد دوست دارم فلان کتاب را با صدای خودش بشنوم وقتی دارم کار میکنم توی
خانه؟ سال عزیز گفت جدی؟ چه خوب..
من گفتم نه ترشی دوست دارم بخورم تا اینکه کتاب بشنوم و توی دلم ادامه دادم مخصوصا با صدای او.
ماجرای خواندن
او از یک روز بلوطی شروع شد. ما رفته بودیم جنگل بلوط. طیطا گله می کرد که
با این که صدای شوهرش قشنگ است فقط یک بار توی عقد برایش خوانده...من گفتم
چه؟ شوهر گفت کیش مهر ناظری من یادم آمد چقدر با ترون این ترانه را مسخره
می کردیم با شاعرش که به نظرمان توی گل غلطانده بودنددش و سال عصبانی
میشد اما چون حق نداشت به من گیر بدهد چون برادر دوستم بود نه شوهرم، به
ترون گیر میداد که چه حرفها و چه دخترهای بدی... کمی با ذوق زدهگی گفتم:
ئه؟ این ئهی من شبیه چه جالب به گوش رسید گویا که یارو خواند و صدایش هم
واقعا قشنگ بود...یعنی فکرش را نکردم اینقدر قشنگ باشد به نحوی که بلند
شدم رفتم بلوط و فشنگ جمع کنم....قتی برگشته بودم پرسید آتش در نیستان را
دوست دارید هم؟ سال و طیطا بودند من گفتم من قبلاها روی کاست سیبیل شهرام
ناظری را می دیدم که خیلی بلند است فکر می کردم خط است که افتاده روی تصویر
و می خندیدم به هر کی می رسیدم می گفتم این خطه یا سیبیل و دیگران
میگفتند نمیدانند والا اما فکر کنند سیبیل است و من به این سیبیل خیلی می
خندیدم و برای وقتی که صرف مرتب شدنش می گشت و بحث را پیچاندم که یعنی
ناظری وقتی حرف می زند چه کُرد می شود یا افتخاری چه اصفهانی و الخ...
خلاصه دی وی دارد حالا میخواند پرستش به فلان...
دارم
ترانهی مشاعر شیرین رو میشنوم. قشنگه. اگه دوس داشتید بشنویدش. معنیشم
متوجه نشید حس خوبی داره. این پیشنهاده از طرف من به شما.شاید که با
دریافت این پیشنهاد، احساس کنید بام دوستید و من از حس این احساس تند تند
پلک بزنم. فقط شیرین دارد خیلی با حس میخواندش. بیش از حد لزوم درش ذوب
شده. به نظر من تا حد اغراق، غرق و کمی جوگیر شده.
از صداش معذرت میخوام.
معنی شعرش قشنگ است.
شمع میگیرم. شمعهایی دیدهام خوب.
شمعهای اتاقم خاک گرفته و قدیمی شده و فتیلهاشان مرده.
بچه
بودم شبها توی اتاق بیبی میخوابیدم. هر وقت بیبی از پیش ممد اینها
میآمد خانهی آقام من و بیبی توی آن یکی اتاق میخوابیدیم. شمع
میگذاشتیم روی یک چهارپایه..یک شب شمع آب شده بود و چهارپایه و قالی آتش
گرفته بود شب دیدم گوشهی اتاق پر از آتش است و بیبی با پتو سعی میکند
خاموش کند..(الان یعنی بیبی مرده و من دارم در مورد انسانی مرده حرف
میزنم؟ عجیبه) بعد مادرم تمام روزهای بعدش شماتتم کرد که چرا همراه بیبی
توی اتاق جداگانه میخوابم؟ اگه آتش میگرفتم میمردم چه؟ چه دارد که
اینهمه چسبیدهام بهاش؟
خوب مادر جان، بیبی قصه داشت. خیلی قصه داشت.
مهربان بود. دوستم داشت. مبحت میکرد به من و میگفت تمام نوهها یک طرف
این دختره یک طرف... بوی خوب میداد. موهای نرم و بلند داشت. لباسهایش بوی
خوب میداد. موهایش. تنش. دستهایش. گوشهی شال تور مشکیاش هل و میخک
داشت و عود روشن میکرد و خالکوبی هم داشت کوچولو.. و صدایش خوب بود و شعر
هم میگفت و سیگار میکشید و رسم خوردن قهوه را بلد بود.
تو تقصیری نداشتی البته.بچه میزاییدی و از پدرم کتک میخوردی و هر وقت فرصتی دست میداد تحقیرم میکردی.
بودن با او جذابتر بود مادر من. همین.
بیبیم حتی برایم شعرهایی گفته بود که شهرزاد وقتی راه میره عین کبوتره و فلان..موهاش بهمان..
تو میگفتی اینطور نگام نکن عین زالوی لجن میمونی. میگفتی چشمام چپه.. و تنبلم و توی هپروتم و شلم و واقعا هم بودم.
بههرحال زالوی لجن تو بودم مادر من و کبوتر بیبی.
انسان دوست دارد کبوتر بیبیاش باشد و بماند تا زالوی مادری که خودش لابد از احساس زالو بودن زجر میکشید.
دوستت دارم مادر.
بله.
دیروز
بعدازظهر با مادر سال و دو جاریام رفتیم بازار. خوب مادر سال همراهمان
بود و اذان داده بود و شب جمعه بود و جاریمام فقط هجده سالش است و دلش
میخواهد ببیند مغازهای که ازش چیزهایم را میخرم و ارزانترین لولهی
رژش" هیفده تومنه" چه جوریهاست. هر سه تامان با مادر شوهرهایمان عبا
سرمان بود. قبیلهای رفته بودیم.
هر چهارتامان سرمه داشتیم و اینها
خیلی بحث مهمی نیست. وقتی پشت سر هم وارد مغازهی طویل و اتوبوسی مهتاب و
شوهرش شدیم و پر عبایم خورد به صورت و شاید هم مانتوی یکی از مشتریهای
بهروز مهتاب صدای ایشی شنیدم که فهمیدم عبایم باعث ایجاد دردش شده.
مادر سال گفت بجنب احلام اذان رو گفتن و احلام تو گوشم گفت با عمهات میشه رفت خرید مگه؟ به مادر شوهر میگوییم عمه ما.
رژی
گلبهی انتخاب کرد. دختر قشنگی است تقریبا همه چیز بهاش میآید. گفت
نگویم قیمت رژ چقدر است و گفتم باشه. جاری بزرگتره برای دخترش که همسن بن
است یک استون رنگی اسفنجی خرید که من مثلش را روی میز آرایشم دارم و زن
عمو زن عمو زری داشت دیوانهام میکرد. بابا برو شوهر کن و راحتم کن. دلش
میخواهد پریود شود زود. مطمئنم.
کشته من را. دیشب شیشهی الماسی کوچک
عطرم را زده شکانده بس که با وسایلم ور رفته. خیلی حرص خوردم از دستش. چقدر
حرف میزند و بخدا یک پیرزن است نه دختری ده یازده ساله. میگوید دیپلم که
گرفت میخواهد آرایشگر شود.
احلام هم دارد دیوانه میشود که آرایشگر شود. احلام خطرناک است.
خودش
میداند چقدر قشنگ است و بدتر خیلی پول دوست دارد و شوهرش عاشقش است و در
حین عشق ورزیدن بهاش سعی میکند سفت و سخت نگهاش دارد. مثلا دیروز از
شوهرش خواست که اجازه بدهد بدون عبا یا چادر برود بیرون و شوهرش گفت: نه.
محکم. به همان محکمییی که سال، سالها قبل میگفت.
دیدمش که زیر لب غر
میزد و ازم پرسید برچسبهای کیس می و پروانه و اینها را که برای زیر کمر
میزنند را میشود پیش مهتاب پیدا کرد؟
من گفتم شاید و شوهرش را دیدم که دارد قربان صدقهی راه رفتنش میرود که یعنی دلجویی و او ایش و اوشکنان دورش میکند.
گفتم یک روز با شوهرش فقط بیایند که راحت خرید کند. گفت آره. فقط با شوهرش بعد او میداند چه کند.
آخی.
میدانم چهطور میداند چه بکند.![]()
این هم یک لبخند حکیمانه و نگاهی در خشت خام کاونده.
به قول رستاخیز ایتس می اگین.
بله.
همینطوری
راه افتادیم و مادر سال پارچههای کودری را دید. نشانم داد. گفتم برویم.
بعد کلی یعنی نمیخواهد و نه و اینها سال را گفتم آمد گفتم اینقدر هم سیخ
نایستد سعی کند در مورد سلیقهی مادرش نظر بدهد که خوب است و اینها.
نه
که حالا عروس خوبه بخواهم بشوم یا نیازی داشته باشم به شدنه فقط پیرزن زیر
فشار بود انگار. دلش میخواست تعارف کنیم باهاش و من که تعطیل تعارفم و
پسرش از من هم پنچرتر است. خجالت کشیده بود. بعد سال گفت بله این یکی کرم
قهوهایه قشنگ است که مادرش گفت سلیقهی سال به من نزدیکتر است. به خودش.
من برایش یک طرح گرداب مانند انتخاب کرده بودم که سال و او هر دو گفته
بودند نه چیه این.
سلیقهاشان شیک محترم و سنگین است.
خوشحال شدم که
سلیقهام رد شد. این یعنی مادر و پسر نزدیکند و من ازشان دورم. بعد برگشتم
به پارچه نگاه کردم. به گردابهای تویش. شاید یک وقتی برای خودم خریدمش.
که تویش فرو روم.
مادرش باز یکی نشانم داد. من یک صورتی فانتزی دیدم
برای خودم و نانا دوست داشتم. گفتم وای چه قشنگ ...مادرش گفت برای
جوانهاست گفت برای اح...ادامه نداد احلام را میخواست بگوید. من گفتم برای
احلام خوب است. گفت آره ولی احلام سلیقه ندارد زیاد.
بله..الانسان عبید الحیوان. سال گفت خیلی زشت است پارچه صورتیه. حتما برای خودم میخرمش.
به
سال گفتم این را هم ببر برایش این را که نشان داده. که مادرش فکر میکرد
برای خودم گفتهام و وقتی فهمید هر دو پارچه را گرفتم برایش چشمهایش گرد
شد. مطمئنم کسی توی زندگی زیاد بهاش محبت نکرده. مطمئنم پدر سال برایش دو
نوع پارچه در یک نوبت نخریده.
بعد از دهانش پرید و به من گفت نه ماما. نه. یکی بسمه.
احلام به مادر شوهرمان میگوید ماما. مثل بچههایم که صدایم میزنند ماما. مثل احلام که مادرش را صدا میکند ماما.
من و مادر سال هم را با میگم صدا میکنیم. گاهی شهرزاد. گاهی عمه. گاهی مامان بن..گاهی حاجیه خانوم.
پیرزن
وضع خوبی دارد. وضعش را اما کسی برایش نخریده. آن هم از دو رنگی که دوست
دارد در یک نوبت. بیمنت. چیزی که خودش درش استاد است. وضع خوبش که دو
دستی بهاش چسبیده طی نسلها بهاش رسیده..همینطوری. تقدیمش نشده.
من
ماما را نشنیده گرفتم و توی ماشین هر دویمان رویمان را کرده بودیم سمت
شیشهی بغل دستمان و من هر چند دقیقه یکبار صدای خش خش روزنامهی دور
پارچه را میشنیدم. یواشکی نگاهشان میکرد.![]()
این هم یک لبخند گشادهرو و دست است ظاهرا.
دل بزرگی دارد این لبخند یعنی.
مای فیبرز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 ساعت 5:23 شماره پست: 1435
دیروز
یک زن دیدم سر تاپا قرمز پوشیده بود حتی جوراب..زنهای عجیبی دیدم. یک زن
دیگر نارنجی بنفش درست تا به تا..زنهایی هم مثلا قلدر با شلوارهایی که
زیرشان کش دارد و پیراهن چهارخانه و صورت دراز..گنده و قالاتاق با موی خیلی
خیلی روشن و لباس از فرط تنگی در حال انفجار و اصلا یک اوضاع عقدهداری
بود که عجیب ..یک افراطی بود در همه چیز مدهوش کننده...
سال گفته
بود کفش پایت کن کفش را تا دم ماشین هم آوردم اما دیدم گرمم است از پشت
دیوار پرت کردم توی حیاط باز..صورت خود سال از من بیشتر آرایش داشت و تمام
مدت توی پاساژ میزد روی سینهاش. یعنی بپوشان. خو خدا نگاه نمیکنه مردم
چطور میان بیرون؟ کی کار به من صد ساله داره؟ یعنی منظورم اینه که جگر
برشتهای هم نیستم که فکر کند حالا بلافاصله یامی خورده خواهم شد..عادت
است دیگر.
از آن ور پاساژ انگار توی دسته باشد سینه میزد که یعنی اشاره
به سینه و دوباره پیشانی یعنی به موی جلوی سر و بعد گردن و پشت سر که یعنی
شال رفته کنار گوشهی گردن بیرون..کلا طوافم کرد. اینقدر که خودش دیدم
میزند بخدا کسی نگاهم نکرده تا حالا...اصلا دلم برای یک متلک مزخرف تنگ
شده. یک "ای خوشکله این خوشکلی را از کجا آوردهای" یا چیزهایی در این خصوص. انگار برای همه خواهر و همشیره شدهایم.
میخواهم
شروع کنم تیپهای به شدت بازاری زدن. مثلا بروم یک پارچهی ریون پلنگی
بردارم و یک مانتوی سفت و سخت و مقبولی ازش دربیاورم با همین ساپورته و کفش
پاشنه ده هزار سانتی و کلیپس و نمیدانم یعنی یک کاری بکنم کارستان.
آرایشم هم یک چیز خفن غلیظ به قول قدما آکله مانند.
بعد زنگ بزنم به سال بگویم بیا بلندم کن..یعنی بیا دنبالم..دارم فکر میکنم اولین برخوردش با من چگونه خواهد بود؟
اولش
لابد فکر خواهد کرد چقدر این زنه آشناست ..کجا دیدمش..بعد فکر کند دارم
میآیم که ازش آدرس بپرسم ..و خودش را آماده خواهد کرد که مرتب جواب بدهد و
با خودش فکر خواهد کرد کاش تی شرت سرمهای تنم بود نه این پیراهن راه راهی
دبیری.
بعد که بگویم سلام سالواتوره الیخاندرو گونزالس درپیته بگوید آه مای فیبرز. ..
هیچ تصوری از بعدش ندارم.
و شو ائطعت کرمالن ضیاع و اجرود: و چقد به خاطرشون روستا و دره پشت سر گذاشتم
انتی اعیونک سود منک عارفه: تو چشات سیاهه و نمیدونی
شو بیعملوا فیه إعیون السود: چشای سیاه چه بلایی سرم میارن
ع هدیر البوستا : با اتوبوس پست
کانت نئلتنا من طیعت حاملیا علی طیعت تنورین: رفته بودیم گردش از روستای حاملیا تا روستای تنورین
اتذکرت یا علیا: یاد تو افتادم علیا
و اتذکرت اعیونک: و یاد چشات
یخرب بیت اعیونک یا علیا شو حلوین: خراب شه خونهی چشات که چه قشنگ بودن علیا
***
نحنا کنا طالعین بهلشوب و فطسانین: ما تو اون گرما بیرون زده بودیم و داشتیم از گرما میمردیم
واحد عم یاکل خس: یکی کاهو میخورد
و واحد عم یاکل تین: وی کی دیگه انجیر
فی واحد هوا مرتوا: یکی بود که زنشم همراش بود
و لو شو بشعه مرتوا: چقدم زنش زشت بود
هنیالون ما افضی بالُن رکاب تنورین: خوش بحالشون مسافرای تنورین که خیالشون راحت بود
مش عارفین اعیونک یا علیا شو حلوین: نمیدونسن چشات چقد قشنگه آخه
***
نحنا کنا طالعین طالعین و مش دافعین: ما زده بودیم به سفر و پول اتوبوسو نداده بودیم!
ساعه انهدی لو البال: یه بار سعی میکردیم خیال خودمونو راحت کنیم
و ساعه انهدی الرکاب: و یه بار سعی میکردیم مسافرارو آروم نگه داریم
و هیدی الی هوا مرتوا ع اکتافوا داخت مرتوا: و اون یارو که زنش رو شونههاش از حال رفته بود
و حیاتک: به جان تو
کان بیترکا تطلعا وحده ع تنورین: ولش میکرد تنهایی بره تنورین
لو بیشوف اعیونک یا علیا شو حلوین: اگه چشای تو رو میدید علیا که چه قشنگن
یا معلم: اوسا
لو بتسکر هل شباک یا معلم: اگه بیزحمت اون شیشه رو بکشی بالا اوسا..
توی
دلم، توی قلبم یک ماهی دارم.همهاش شنا میکند. گاهی که بیحرکت میایستد
یک گوشه..میایستد نه. میماند. میبینمش که دهانش را باز و بسته میکند
میفهمم که محیط قلبم فاسد و مسموم شده.
آبش را عوض میکنم.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392 ساعت 1:49 شماره پست: 1538
ظهر
که گریه میکردم .. درست توی باغ هلو و سیب و انجیر و میوههای درشت مثل
کافکای، کافکا در کرانه در جنگل غمهای خود پیش میرفتم و به خودم که آمدم
دیدم بلند حرف میزنم و یکهو ترک برداشت.
چیزی ترک برداشت.
بعد که
برگشتم از آب خیلی یخ به صورتم زدم و توانستم نفسی بکشم ... بعدش وقتی
خواستم با زیبا حرف بزنم و صدایم درنیامد و جلوی مرغ کنتاکی هق هقم بلند
شد..سال آمد. دست گذاشت روی شانهام و گفت: شهرزاد. این افسردگی نیست. این
اتفاقی است که برای تو افتاده. نمیدانم چیست اما گریههایت را بیاور پیش
خودم.
بعد که برگشتیم هتل. صورتم یک ورم متحرک بود. یک بالون...بالای
چشم و زیر چشم و دماغ و لب و گوش و همهجایم از گریه ورم داشت و درد
میکرد. حس میکردم چشمهایم مال خودم نیست از درد...و حالا اتفاق افتاده:
ترک.
فقط رفتگر مانده که دارد تمیز میکند. یک جای خوب پیدا کردیم که درست پشت سر هتل است. رستوران تابستانی.
خوب
بود. سال گفت برای تولدم میآوردم اینجا. تولدمم هم زمستان است و پر از
برف. گفت قول میدهد. گفت من و او خواهیم آمد و گفت توی زمستانها قیمتهای
اینجا خیلی تخفیف میخورد. من یک خرده احساس توهین کردم. ترجیح میدادم
قیمتها دوبرابر شود با این وجود او بیاوردم.
یک همچین عقدههایی در وجودم هست.
بههرحال به اطراف نگاه کردم...وای در برف..زمستان...بعد گفت اگر دلم خواست حتی یک سرویس جواهر هم برایم خواهد خرید.
من
گفتم چی؟! از همانها که شهره دارد؟ گفت بله بله. گفتم نمیدانم والا اما
خوب سفید بودند و سنگ روشان رنگی. بهاشان نمیآمد طلا باشند. یعنی چقدر
پول بدهیم و چیزی بخریم که هر کس ببیند فکر نکند طلا است؟!
سال گفتم عزیزم. چوکولوی نازنینم و بغلم کرد.
من استاد خود را به سادگی شبه حماقت فقیرانه زدنم.