فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

گاهی چادر سفیده با گل‌های آبی‌ ریز رو سرم می‌کنم..بعد بوی خاک به دماغم  می‌خوره حس می‌کنم قلبم رو بردم گذاشتم توی یه سبد چوبی و  سبد رو تو جریان رودی که از قله‌‌ای ..قله‌ای که از هوای خالص تغذیه می‌کنه، گذاشتم..شسته که شد خوب و حالش که سرجا اومد..تسبیح رو بو می‌کنم. تنها چیز به دردبخوری که از مادر سال گرفتم.
خوش‌بوترین چیز ممکن.
بعد چادر رو برمی‌دارم و به قلبم می‌گم باز بیا تو سینه..حالا ماه شدی.

 مردم از خوردن شکلات.
یه بسته کاراملی..بعد این شونیزا.
دندونم به کاسه‌ای از درد تبدیل شده. شیرینی نخورم یعنی؟

 خوب به سعاد هم زنگ زدیم. دلش پر بود. گریه کرد. گفت تصمیم گرفته واقعا طلاق بگیرد و من نمی‌دانم چه آدمی است. جلوی ما خوب است ...گفت وثتی شوهرش نیست زنگ می‌زند با دخترها حرف می‌زند و هم آن‌ها گریه می‌کند هم خودش. نگران درس غزاله است که دارند به ف می‌رسند و او با ق قاتی‌اش می‌کند..گفت برادرشوهرش هم گفته تو حیفی که پای این مرد بسوزی..حتی عمه که مادرشوهرش است گفته برو نمان.
گفتم شوهرش دوستش دارد اما مغرور است وقتی می‌گوی به‌خاطر بچه‌ها بیا منظورش این است که به‌خاطر من بیا..فقط این جمله را بعضی مردها از جمله پدر من به زبان نمی‌آورند.
گفت تا به زبان نیاورد برنمی‌گردد.
گفتم زده؟ گفت نه اما پیله است..فکر کردم پیله‌تر از سال که بعد از پانزده سال زندگی...
بگذریم.
من هم خانواده‌ام مثل خانواده‌ی این زن پشت سرم بودند و برادرهایم ادب می‌کردند و ..پدرم طرفم بود و ..
من؟
نباید خودم را قاتی آدم‌ها کنم اصلا. بی‌پناه‌تر از خودم سایه‌ام است.
بی‌خیال.
می‌گفت چمدان‌هایش راب رده..
من یاد ساک کوچکم افتادم که یک‌بار آن‌قدر روی جدول نشستم و روی زانویم بود تا خودش برگشت ایستاد و آن‌قدر گریه کرده بودم که نشناختمش و گفتم ترمینال.
خندیدم بین خودم و خودم.
مادرم برداشته با من سرسنگین شده و قهر. ..برایم مهم نیست. یک عمر در پی جلب رضایت خودش و شوهرش بودم.
واقعا از ته دلم می‌نویسم مهم نیست. نه که بدم بیاید ازش. اما خوب مهم نیست.
حرف زن این بود که باید عوض شود. مردی که نزدیک چهل سال است عوض می‎شود؟نمی‌دانم شاید واقعا سعی کند بشود. تمام مدتی که با زن حرف می‌زدم صدای پچ پچ خواهرها و دخترخاله‌ها را می‌شنیدم:
- بگو...
- بگو اگه می‌خواد...
- بگو بیاد..
و زن کلمه به کلمه را برایم تکرار می‌کرد.
گفتم سعاد همیشه هم جواب غرور مرد را با..گفت نه.
می‌دانم که من از زمانی غیر از زمان و مکان خودم آمده‌ام. حرف‌هایم را آدم‌ها نمی‌فهمند اما نتیجه‌اش را خودم توی عملم می‌بینم و همین کافی است.
حرف زد و حرف زدم..آخرش صدای خواهرش بود که می‌آمد: بگو نه.
- نه شهرزاد نه.

می‌دونم،می‌دونم هم که نه، حس می‌کنم که همه بسیج شدن این رو ادبش کنن. دختراش حتی درس گرفتن. مخصوصا بزرگه که خیلی حرف شنویی داره از مادرش. که مثلا گریه کنید بگید مادرمون رو می‌خوایم..می‌خوان تو فشار بذارنش آدم شه.
ممکنه هم بشه. بترسه و عقب بشینه از چیزایی که باهاشون زنش رو آزار می‌ده. این‌که نمی‌ذاره بره خونه‌ی پدرش بمونه و با باجناقاش برگرده و ..چیزایی که سعاد در مودشون می‌گه پیله.
پیله‌اس.
اما قبلا بیشتر  و حالا کم‌تر نه از جهت تغییر عقیده که از سر بی‌اهمیت شدن موضوع برام، حس می‌کردم و می‌کنم که این زندگی می‌گذره درست، طلاق نمی‌گیرن هم درست اما توش قلب و روح نیست.
وقتی از یارو چک پونصد میلیونی امضا می‌گیرن که بله من مزاحم زنم نمی‌شم برای رفتن به خونه پدرش یا حالا هرچی، مرد این رو یه جای روحش قایم می‌کنه و طوری که زن و خونواده‌اش خوابش رو نبینن انتقام می‌گیره.
ممکنه هیچ وقت هم نفهمن اما اون صفای دلی که قبلا بود دیگه نیس. می‌دونم وقتی از صفای قلب و دل حرف می‌زنم انگار گفته باشم دیشب رو مریخ قلیون کشیدم با آدم فضاییا.
با این وجود هست. کم هست اما هست. تو بعضی زندگی و تو وجود بعضی آدم‌ها هست.
بار آخر مرد داشت در مورد بعضی اسم‌های خنده‌دار تو روستا حرف می‌زنه که زن همسایه اسمش ایرانه و جفتی اسمش آمریکاس. واقعا هم..دروغ نمی‌گفت. زن هی می‌گفت غیبت نکن. جلوی ما.
خوب اگه اون لحظه اون‌قدر نورانی شدی و تیغ بران امر به معروف و نهی از منکر عین شمشیر  رو گردنت حس می‌کنی، صداش بزن یه گوشه بگو فلانی غیبت نکن. تو مردی بدگویی از دیگران جلوی جمع سبکت می‌کنه..من برای وجهه‌ی خودت می‌گم.
لازم نیست جلوی ما ده بار بگی غیبته.
لازم نیست هی بگی بعدا می‌ریم بهشت و حورالعین میان می‌گیرن ما رو. ..مگه حور العین زن نبودن؟! اوووووغ من که حاضرم برم تو بغل سیاهای آتشین جلز ولز شم تا این‌که حورالعینی همچون مروارید پاشیده شده بیاد سراغم زنم بشه زنش بشم..یا چی.
این رو نمی‌خواستم بگم ..می‌خوام بگم زنه بش می‌گه خوب غیبت کن می‌رم بهشت بعد حورالعین..سال تصحیح کرد که حورالعین زنه..اون غلام بهشتیه که میاد زن‌ها رو بهشتی باشون تا می‌کنه،..زنه جلوی سال به شوهرش می‌گه تو می‌ری جهنم من هم می‌رم بهشت بغل همینا که مهندس گفت.
مرده هم چشاش گرد شده یه خورده..یه خورده که نه. زیاد. دلش می‌خواسته بلند شه این رو.. خوب شوخی بکنید هر چی دوست دارید و در هر مورد... بین هم اما..مرده می‌گفت نه خوب باشیم می‌تونیم تو بهشت با هم باشیم بازم.
اینم می‌گه من؟! باز با تو؟
از اون ور مرده وراجه..مشنگه...اخلاق خاصِ بعضی آدمای روستایی رو داره با طبع مدرن‌خواه زن نمی‌سازه. منظورم نوع خاصی از فرهنگ و بینشه..زن بره یه هفته خونه باباش بمونه..تنها بره..تنها بیاد..نمی‌دونم چی و چی نداره.
مغرور هم هست.
عین آب خوردن می‌شه بگیریش تو مشت..کافیه حس کنه مرده.
من جای زن نیستم و از دور نگاه می‌کنم. نمی‌دونم زندگی با همچین مردی ممکنه چطوریا باشه. واقعا نمی‌دونم بین‌شون چی می‌گذره.
امروز مرد می‌گف تا می‌یام تو بارش نق و غر سرم می‌باره..کجا می‌ری..کی میای..با کی بودی...گوشیت رو بده..زن اوردی خونه...
با توجه به معیارا و شخصیت زنه مرد خیلی مورد بدی نیست. ظاهر زن خوب برتره اما روحیات و اخلاق‌شون نوع و سطحش خیلی از هم دور نیست.
زن خوب و مهربانیه.مرد هم به من بدی نکرده تا حالا یا چشم‌ناپاکی ازش ندیدم.
چیزی که من حس می‌کنم اینه: زن به عمد یا سهو از مرد بودن مرد جلوی دیگران می‌کاهه.(می‌کاهه چرا خنده‌داره تلفظش؟)
مرد یک طورهایی سبک‌مغز و وراجه.
زن به حرف خواهرا جاریا خواهرای مرد زیاد گوش می‌ده
مرد لج‌باز و قد و مغروره.
خود مرد می‌گفت امروز مامان‌بن مردی که زنش رو بزنه مرد نیست.
به سال نگاه کردم که ایستاده بود و گفتم درسته.

گفتم که دوستش داره سعاد و بش احترام می‌ذاره.
گفت خودشم دوستش داره..گفت که تو سختیا باش بوده فراموش نمی‌کنه..اما خر نمی‌شه و سرخم نمی‌کنه. از این مردای سی‌سی نیس که افسارش دس زنش باشه. برادرش نیست که زن‌برادرش که الگوی سعاده بش بگه بمیر  و بمیره.
جاری سعاد رو دیدم. دبیر ریاضیه. یه مترسک ازش چاق‌تره. باد بوزه بردتش. گونه‌ها تو رفته..دراز..پوست بد ..چهار سال از برادر هاشم که قیافه‌ی خوبی هم داره نسب به هاشم بزرگ‌تره.
تسلط داره رو مرده.
مرده سلطه‌پذیره این سلطه‌جو. همین. سعاد سلطه‌جوئه..هاشم سلطه‌ناپذیر.
سعاد دوس داره زندگی دست خودش بچرخه. هاشم قبول نمی‌کنه.

سال گوشی رو بم داد: هاشم...گفت می‌خوام با مامان‌بن حرف بزنم..یا که بلند شم بیام حضوری حرف بزنم.
- شما عاقل‌ترین زنی هستی که تا حالا دیدم مامان‌بن. جای خواهر منی.
هندونه‌هایی که گذاشت زیر بغلم رو گذاشتم زمین و نشستم رو تخت.
سال بودش اون‌جا.
گفت که زنش بیست روزه بیشتره رفته. باش حرف بزنم بگم برگرده. طلاق می‌خواد..می‌دونستم که برای ترسوندنش حرف از طلاق زده ولی نمی‌شد این رو بش بگی. پدرش اومده با برادرش حرف زدن باش. زن‌برادر مرده که دختر عمه‌ی زن هاشمه و پدرش که داییشه طرف زنه هستن. برادره خواسته این بزنه. اینم بلند شده تو روش. برادره هم خواهر هاشم رو گرفته.
مادر هاشم طرف عروسشه.
می‌دونستم همه دست به یکی کردن این رو بچزونن حسابی. نمی‌شد اینا رو بگی.
گفت من رو از طلاق نترسونن. ..من کله کنم طلاق می‌دم دخترها هم مال خودم. مهریه‌اش هم می‌رم عملگی می‌کنم می‌دم و تن به ذلت نمی‌دم. فکر کردم زن هاشم شوهرش رو شاید این‌طوری نمی‌شناسه. خودم هم اولین‌باره که می‌بینمش این‌طوری مصمم حرف می‌زنه..
می‌دونستم همه دست به یکی کردن..پدر زن برادرش..جاریا..مادر هاشم حتی و برادراش که این رو..عروس برادرزاده و انتخاب مادر هاشمه و طرفشه..
- مامان بن مادرم می‌گه طلاقش رو که گرفت زنت خودم براش شوهر پیدا می‌کنم تو همین کوچه صبح و شب ببینی شوهر زنت بره و بیاد خونه‌اش و کون حرف زدن نداشته باشی.
خنده‌ام رو می‌خورم.
- این حرفه مامان‌بن؟ به مادرم گفتم شیییییییر حجیه‌خانوم. زنده‌باد. دمت گرم..
- فکر می‌کنن می‌ترسم؟ اگرم بخواد طلاق بگیره..بگیره..دخترا رو نمی‌دم. بره ببینم کدوم مهندس و دکتر می‌گیردش..اینم یاد گرفته یه دوستی داره اصفهان طلاق گرفته یه دکتر گرفتش.
فکر کردم چاخان زنانه...بازارگرمی سعاد و خواهراش.
یه دختر خاله هم داره که با دوتا بچه طلاق گرفت اُ یه مهندس بردش.
- جیغ می‌زنه چشم دیدنت رو ندارم(این‌جا صدایش غمگین شد خیلی)..چهارده ساله زورکی تحملت کردم..شکاک بددل و خسیسی..
هاشم پیشنهاد داده که جمعی از سادات مسن و شیوخ عشایر اطرافشون رو جمع کنن برن پا درمیونی زنه برگرده...پدر سعاد گفته نه من سادات رو قبول ندارم دیونه‌ان و جن دارن.
خنده‌ام رو خوردم. یه اعتقاد محلی و به نوعی بانمک و مسخره‌ای وجود داره که سیدها چهارشنبه‌ها جن‌هاشون فعال می‌شن. بیشتر از سر اطواری که خود سیدها می‌ریزن و سوءاستفاده می‌کنن از ملت که یعنی با من بگو مگو نکنآ سیدم و نمی‌دونم چی دارم. این‌طوری زورگویی م‌کنن یا..
از این برنامه‌ها.

هاشم دو نوع سادگی داره. سادگی مردا رو عموما...اغلب مردها البته نه همه، و سادگی اغلب عرب‌ها و یه سادگی هم داره که اون ربط به روستایی بودن داره.
وقتی پدر سعاد نمی‌خواد که هاشم شیوخ عشایر رو بیاره و سادات رو برای اینه که نمی‌خواد تو فشار قبول کردن شرایط اونا قرار بگیره. چون می‌دونه ممکنه حق رو بدن به هاشم. اینه که می‌خوان خونوادگی جمعش کنن نه عشیره‌ای. غیر از این‌که ممکنه سر زبونا هم بیفتن.

هاشم قسم خورد به سیدعباس که فکر می‌کنه یعنی برام از قسم خدا معتبرتره و خون حسین که زنش رو نزده.می‌گفت قسم به خواهر برادری ما مامان‌بن که زنه چاقو کشیده تو روم.
دوبار هم. گفته یا می‌کشمت یا خودم رو می‌کشم.
جا خوردم البته احتمال می‌دادم فیلمای مطیع بودن زن هاشم اداییه. اگهه زن هاشم می‌دونست شوهرش اینا رو جلوی من که زنم و غریبه و به نوعی رقیب و بدتر زنی که باش کمی رقابت پنهانی داره که البته من خودم رو به ندیدنش می‌زنم همیشه و سعی در عدم تحریکش دارم؛ براش قمه می‌کشید نه چاقو
می‌گفت که جای زخمش رو انگشتام مونده.
خوب ممکن بود هم دروغ بگه اما با توجه به شخصیت هاشم می‌دونم وراج ساده کمی زورگو و حسود هست اما دروغ‌گو نیست. حتی کخمی خسیسه اما دروغ نمی‌گه این رو با با توجه به امتحانایی می‌گم که چندین‌بار ازش کردم.
کل جریانش اینه که زن مقایسه می‌کنه. خواهراش، جاریاش.خواهرای هاشم...و؟ حدس برنید. من!
هاشم کمی گله می‌کرد که من به زن گفتم ماهی دو سه بار می‌رم خونه‌ی پدرم و می‌مونم!
خودتون می‌دونید که من کم می‌رم اونم زورکی و با زور سال. بعدشم زورکی یه شب دو شب با هزار و یه نق و نوق می‌مونم. زنه رفته ازم مایه گذاشته که مامان‌بن می‌ره زیاد می‌مونه..
ساکت شدم تا حرفاش رو بزنه.
درک می‌کردم که می‌خواسته گولش بزنه که اجازه بده بیشتر بره و بمونه خونه باباش..اما کمی ناراحت شدم که چیزی رو وانمود کرده که وجود نداره.
دعواهای اون برای رفتن و موندن خونه باباشه. دعواهای من برای نرفتن و نموندن.
خوب خوبی این جریان این شد که سعاد رو شناختم. دیدم تا کجا می‎شه بش اعتماد کرد و باش جلو رفت.زن خوبی بوده تا حالا برام. زن نه مگه من شوهرشم..منظورم اینه که دوستِ خوبی بوده اما مایه‌بذاره از دیگران.

به نظرم نود و نه و نیم در صد حرف آدما دروغه. خیلی کم چیزی رو باور می‌کنم. خیلی خیلی کم.

این کوتاه نیومدن رو بار آخر کشف کردم.
وقتی اصلا کوتاه نیومدم در پذیرش عُذراش.وقتی هر چی گفت گفتم دروغه. وقتی اصرار کرد که نه و من هر بار گفتم دروغ..وقتی دلم داشت جلز ولز می‌کرد براش اما نشون ندادم..وقتی داشت می‌مرد از خواهش..از گریه..از التماس و من از خودم تعجب کرده بودم. تابه‌حال ندیده بودم خودم و فکرش رو نمی‌کردم هم این‌همه سنگ بشم اما شده بودم.
سنگ بودم. تکون نمی‌خوردم.
بی‌بی‌م همیشه می‌گفت
لو صار الگلب حَجر ..
ما تحرگه نار الشجر.
اگه دل سنگ شد
آتیش تموم درختا هم نمی‌سوزندش.
سیاه می‌شه ولی نمی‌سوزه.

در زدن.
کارگرا.
 همون موقع که تصمیم داشتم زنگ بزنم دیدم تو حیاطه.
اومد که بگه داره می‌ره بیرون از شهر کار داره. گفتم من با کارگرا بمونم؟ گفت خوب کار داره. گفتم پس به کارگرا بگو برن.هر وقتی هستی بیان.

تو صورتش نگاه کردم و کوتاه نیومدم.

موند.

نمی‌دونم امروز خودم عصبی‌ام یا زندگیم اعصابش از دستم خرده.
مقنعه نانا گم شده بود. این‌که یه ذره بچه چرا باید اصولا مقنعه سرش باشه و این فنچ کف دستی موهاش بیرون باشه کجای اسلام تکون می‌خوره بماند، این‌که چرخم خرابه و نشد براش مقنعه بدوزم هم..باید یه تیکه پارچه بگیرم بدم دوتا مقنعه بدوزن براش. پیداش کردم و زودی لکه‌هاش رو آب زدم و اوتوش کردم دادم رفت.
یاد خودم افتادم...اون مقنعه..مادرم..
هنوز که هنوزه شاکرم که دیگه محصل نیستم و دیگه دختر مادرم نیستم و ...خدایا زمانی می‌رسه که من بعضی چیزا رو فراموش کنم یا ببخشم؟
کاش..
کاش..احساساتی راسخ شده درونم...گذر زمان و بزرگ شدن و تغییر محیط و مکان و زمان عوضشون نمی‌کنه. چیزهایی هست که هیچ وقت نمی‌شه گفتشون..همه‌ی این‌ها سرمنشاء انجماد بعضی احساساته در یه وضعیت معین...چیزهایی مثل نحوه‌ای که مادرت تو رو بیدار می‌کرد..هیچ وقت اون انگشتای ورم کرده که بعد از خواب نمی‌دونستم چرا ورم کردن رو فراموش نمی‌کنم...
نمی‌گم خدا نبخشه..می‌گم خدا نجاتم بده از این احساسات. دورم کنه و زنده‌اشون نکنه تو روحم..
مقنعه گم شده بود..فقط دیشب کتاب به دست خوابم برد و آماده نکرده بودم...جوراب بن و سال هم گم شده بود. جورابای هم رو پاشون می‌کنن و ..سال جوراب باید بره نمی‌دونم از فلان شهر بخره که ..
همه چی سخت می‌شه و غیرقابل حل این‌طور. مقنعه رو خیلی سخت بالای تخت بن پیدا کردم جوراب هم رو تخت بیرون..جورا ب سال رو هم یه تمیز دادم بش از کشو..
یه جوراب معمولی پات کن برو دیگه.
نه باید فلان مارک باشه و از فلان جا خریده باشه...
خیلی دوپایی رو خودم رفتم که فقط برن..فقط برن و خلوت بشه. گوشی خونه رو کشیدم. درها رو قفل کردم و گوش کیپ کن رو گذاشتم.
گوشی رو گذاشتم رو بی‌صدا.
عطری که دوس دارم زدم و تو تاریکی دراز کشیدم. چشام رو بستم و فکر کردم به کارایی که امروز می‌کنم. یکی‌اش که دیدن یه کارتونه.
یکی دیگه‌اشم ..
یکی دیگه‌اشم گمونم ..گمون نه..حتما فاصله گرفتنه.
دور شدن.
باغچه رو بی‌خیال می‎شم. وقتی می‌رم توش نمی‌شه توش تکون خورد.
امروز بی‌خیالش می‌شم.
فکر این‌که نخل مرداب واقعا بگیره و ریشه بده خوشحالم می‌کنه.
توی گلدون دوست دارم بزرگ بشه.

دلم برا سول تنگ شده.

کلی

فردا تولدشه. دلم می‌خواد جای کیک بخورمش.
راه افتاده و خودش تولد می‌خونه...
بلندش می‌کنم و ماه رو نشونش می‌دم می‌گم حبیب.
یاد گرفته اینم. عشگمه این بچه. عشگ.

سال می‌گه اگه قول بدم همیشه و سر وقت نماز بخونم اونم دیگه هیچ‌وقت کارای نباید نمی‌کنه.

آخی.

معامله‌ی پایاپای یعنی این.

معامله کردن یا با معامله کردن در حالی که داره به تو تلقین می‌شه در معامله‌ای نه که خودمعامله شده‌ای و خبر نداری، یکی از اصول لاینفک زندگی با این جوانِ قلمی و زیبا نگاهه.

خوشحالم سیرم.

منظورم اینه خیلی گرسنه بودم سال برام تخم‌مرغ درست کرده. چه می‌کنه این مرد.

شماها هم اری‌د بخوسید سیتینام.
اگه گفتید سیتین یعنی چی؟
هر هر!
سوتین؟!

اصلا هم

ستون.
سیتین قلبوم یعنی ستون قلبم بوم بوم.
هیچی دیگه همینا.

عصر کمی حال آیات خوب بود.

قربون صدقه برادرزاده‌اش می‌رفت. انشالا بمیرم و تکه تکه شم اگه یه کلمه‌اش دروغ باشه. من اولش خیلی شوکه می‌شدم. امروز به من یه فحش ناموسی داد حتی و خندیدم. شاید لازم باشه با کسی مثل آیات پریدن برای من. حساسیتم رو کم می‌کنه.

  1. عمه قربون سوراخ  چ...ت.
  2. درد ..رت تو سرم
  3. قربون ...رت
  4. قربون چ..نت
  5. چ...نی
  6. خانم فلانی بس که دوستش دارم از عنش عکس گرفتم.
  7. اولش من شلوغش می‌کردم الان فهمیدم خوب اینم یه جور دوست داشتنه دیگه
  8. خدافظ
  9. برادرش گف بش بچه می‌فهمه ریدم تو مدرک فوق‌لیسانست
  10.  خودش به برادرش گفت چیز خصوصی‌یی در جای خصوصی‌یی از بدن برادرش.
  11. برادرش نزدش...ساید درست نشنید.
  12. خدافظی مجدد.

اتفاقات ریز و درشتی دوروبرم افتاده:
  1. زن هاشم دو هفته‌اس قهره. آخر هفته‌ها پدرش میاد دنبالش می‎برتش و بقیه‌ی هفته یا خونه‌ی مادرشوهرشه یا برادرشوهرشه(فیلمِ به نظرم یه طوری...إعیّارا به قول خودمون.یعنی من رو خیلی دوست دارن و اون‌قدر ماهم که مادر شوهر و برادراش علیه‌اشن و در صف منن. فَمیدیم کارت درسته. دمت گرم و زیرت نرم باد)
  2. ‌آیات سرشب زنگ زد کلی گریه کرد بود دماغش رو با شدت و حدت هر چی بیشتر می‌کشید بالا..دردش اینه که نمی‌خواد یارو بفهمه کی مثلا تو واتساپه..می‌خواد نشون نده  که هی چک می‌کنه کی اومده یارو کی رفته..کی آنلاینه..کلا داغون بود این بشر...زده بود واتساپ رو حذف کرده بود بعد کل پیامای قبلی هم پریده. پیامایی که لابد دوس دارم و خیلی ایخومت و نی‌دونم بدون تو چه گی‌ایی ای‌خوروم و اینا توش بود..خیلی گریه می‌کرد. ..سعی کردم کمکش کنم که بازیابی آرشیو رو بزن و اینا..نمی‌شد وسط گریه‌هاش گفت خدا لعنتش کنه.
  3. بعد گفت حالا هستم تو واتساپ؟ دیده می‌شه که هستم؟..یعنی در حالی که خودش رو حذف کرده از واتساپ آیا از ذهن علیمردان‌خان هم حذف شده یا نه...می‌خواست نشون بده که دیگه من نیستم تو واتساپ علی‌مردان‌خان ها..حذفش کردم و رفتم و برام مهم نیستی دیگه
    و خود همین یعنی خیلی برام مهمی که می‌خوام نشون بدم بت که مهم نیستی...وقتی آدم می‌گه مهم نیستی یا ...یعنی هستی...وقتی تلاشی بکنی که نشون بدی...
    می‌دونید دیگه خودتون ماشالا همه اهل سوزن بخیه و تیغید. پاره کن و بدوز و بشکاف...خیلی واردتر از مایید در این زمینه. کلی می‌شه چیز ببافم مخصوصا چیزای بی‌ادبی در این زمینه. حیف که مودب و بی‌حوصله شدم.
  4. گفتم نیستی و با صدایی غمگین و روحی افسرده اشک ریخت.
  5. مادرم ب خواهرم گفته دیگه نیا خونه‌امون. چون زورش به خواهرم می‌رسه. انشالا موفق باشه.
  6. مورتون قهر کرده از خونه رفته. به درک
  7. برگشته به درک‌تر
  8. مادرم بش زنگ می‌زده و مورتون قطع می‌کرده...جهنم
  9. پدرم ظرف می‌شسته و نمی‌ذاشته مورتون بخوابه..به تخم چشم
  10. مورتون عن شده..حق اونایی که دورشن و خاک بر سرش.
  11. امیدوارم زیبا باز نره حالا که بیرونش کردن
  12. کمر مینا دیسکی شده
  13. موهام رو دید فقط گفت خوبه
  14. از وقتی رابطه‌ام رو به طور کلی با کسی که اسمش نمیاد حتی در تایپ خبری از اون ور ندارم و بهترم
  15. مادرم بم زنگ نمی‌زنه..خو نزنه
  16. خودم هفته‌ای یکی دو بار می‌زنم و تمام.
  17. زیبا با زن‌های کوچه‌اشون قطع ارتباط کرده..آفرین به‌اش.
  18. چیزام داره سبز می‌شه
  19. شوهر ترون دوس نداره ترون بیاد خونه‌امون..عالی.
  20. جیش دارم
  21. انگاری آتیش دارم
  22. یه کیلو کم کردم.آفرین به من
  23.  از بوم خوشم میاد
  24. زیبا وبلاگم رو می‌خونه
  25. مورتون فکر عنشه که کوچیک نشه: به همه می‌ره می‌گه غذا بم نمی‌دن و مردم بس که فلافل خوردم و از پولاش یه قرون خرج نمی‌کنه و حتی پول رفت و اومدش رو از کاف پدرم می‌کشه بیرون
  26. پدر من رو ببخش
  27. منظورم جیبت بود
  28. بچه خواهرم مریض می‌شه مادرم قلب‌درد می‌گیره..دوست دارم بنویسم به تخم چشم.. دلم نمیاد. به ت..ب..هیچ راهی برای ادامه‌اش وجود نداره جیز این‍‌که بنویسم خوب چه بکنم من؟
  29. سال نمی‌ذاره ژل کنم تو لبم
  30. بن می‌گه بیس هف سالگی باید زن بگیره. در نظر داش بیس و یه سالگی زن بگیره. این خیلی بده. این رو اون می‌گه.

 تو منقل آتیش می‌ذارم..قوری رو هم بغل ذغالا...قلیون رو میارم..فکر می‌کردم بلد نیستم دود رو برقصونم... به دود نگاه می‎کنم...عالی می‌رقصه..اگه مادرم می‌دید ..اگه بیس سال پیش بود سیاهم می‎کرد با نی...
آب در انحنای آبی رنگ کوزه قل قل می‌گنه...آینه روبرومه..به خودم چشمک می‎زنم..دود رو طرف خودم می‎دم. آینه شکسته‌ی میز آرایشه..تو حیاطه..خود ِ تو آینه بم می‌‎گه قرتی هستی تو.
می‌گم تو چی؟
می‌گه من؟..من عاشقتم.
سرده..طور خوبی سرده و بوی دود توی منقل خوبه..و چوبا چرق و چرق می‎‌کنه...رد می‌شه سال می‌گه ..نمی‌شنوم.
زن کاواره رو می‌شنوم توش..در جوابش کلی دود می‌دم طرفش.
- کجا می‌ری خوش‌تیپ؟!
حرصش گرفته می‌ره تو.

به قول بچه‌ها گفتنی آستاره  منِ چاست ظهر می‌دوم نشونت.
قول.

وقتی در زدند فکر کردم که یک‌بار زن ف آمد گوشت‌چرخ‌شده بگیرد، یک‌بار آیات زنگ زد. حالا هم باز خودشان بودند. کی کتاب را بخوانم؟ از میان اتاق‌های به عمد تاریک نگه داشته شده گذشتم و در را باز کردم.
پرسیدم کیه؟ جوابی نبود. فکر کردم مرد شاید باشد و لباسم مناسب نیست..در را باز کردم و پشت در ایستادم..باز پرسیدم کیه و صدایی خفه گفت همسایه.
آیات بود. گفتم بیا تو. برایم نخل مرداب آورده بود. خانم اعتمادی برایش آورده بود و این سهم من را نگه داشته بود. صورتش قرمز بود و چشم‌هاش ورم داشت. با همان نگاه اول  فهمیدم: کسی را دوست دارد که دوستش ندارد.
خجالت کشیدم بپرسم چی شده. گفتم بیا تو. آرام آمد تو. مثل همیشه نبود. آن دختر گنده و کت و کلفت و پرخاشگر و ...گفت دلش برای خواهرش تنگ شده و گریه کرده. راست نبود.
گفتم آخی.
گفت به کسی نگو...گفتم نمی‌گم. سرش درد می‌کرد برایش قرص آوردم و قهوه‌ای کم‌شکر ریختم. خیلی ناراحت بود. صدا ازش درنمی‌آمد. دلم سوخت. تصور کردم پسر لاغر و دماغ دراز اذیتش کرده.
شاید هم دماغ عملی و از این سوسک‌ها توی چانه‌دارها.
نمی‌گفت. نمی‌خواست بماند خانه که مادر پدر و بقیه نپرسند چه‌ات است. برایم موسیقی فرستاده بود. شنیدمش. گفت این مال نورآباد است. رقصیدم..گفتم به من دستمال‌بازی یاد بده.
گفت اون‌طرفی‌ها خیلی قر می‌دن تو دستمال‌ها و کمرها. من از ضیغم این‌ها یاد گرفته بودم.
وقتی رقصیدم خندید.
گفت خوب بلدی. عکس‌ها را نشان دادم که با دست شکسته رفته بودم رعوسی ضیغم این‌ها رقصیده بودم. توی لباس سیاه و سرمه‌ایی.  قشنگ شده بودم.  زمانی دلم بیشتر سوخت و مطمئن‌تر شدم که دوست داشتن اشکش را درآورده که به عکسم نگاه کرد و گفت چشمات خیلی قشنگه..چشمات می‌دونی شهرزاد غمگینه..و گریه کرد.اشک توی چشمش جمع شده بود.
لعنت به من که بلد نیستم دل‌داری بدهم. خجالت می‌کشم آدم‌ها را بغل کنم ببوسم..می‌میرم از خجالت مخصوصا زن باشند. گفتم نگام کن حالا. رقصیدم تازه یکی بود پرسید این کجاییه؟ گفتند..خواست بیاد بگیردم..گفتند بابا بچه و شوهر داره..می‌خواست زن دومش بشم..
می‌خندید.
گفتم رقص یادم بده. ..خوب. منم بندری یادت می‌دم.
چیزی نگفت.
گفت بابام این رو دوست داره. برای اون فرستادم. دقت کردم می‌گفت مِلوووووسه...توی ترانه
خندیدم با خودم..گفتم این‌که می‌گه مِلووووسه. چیزی که بابات در مورد من می‌گه که. همان‌طور غمگین خو بِرا همین برا هردوتون فرستادم. و سرش پایین بود.
عین دختربچه‌ی تخس کتک‌بخور غمگین و گنده‌ای شده بود که به‌اش گفته بودند اسباب‌بازی‌ات رو دادی دست فلانی؟ و این جواب بدهد خوب اون دفعه‌ای ندادم زدینَم گفتید بدم..حالا هم دادم.
دماغ دراز..سبزه. صورت چاق..چشم‌های ریز..خنده‌ام می‌انداخت. دست بردم لپش را کشیدم.
خندید. دندان‌ها ریز بود.لبش را گاز گرفت.
سرش را باز انداخت پایین.

کردی کرمانچی...ارمان ارمان...شایدم نرما ..نرما..
که دوستش دارم.
ممنون از فرستنده.

خوابت را دیدم.در بغلم می‌خندیدی.
باشه. خیر باشه.  خدارو شکر هم خواب مرد چپ نیست وگرنه کمونیست می‌شدیم. منم که حاضرم خر شم تا کمونیست.
نمی‌دونم من که این‌قدر عاشق دارم چرا این‌همه نمی‌بینم‌شون پس...نوشتن که سخت نیست. انگشت رو دکمه میاد چندتا کلمه تایپ می‌کنه و می‌شی معشوق یه اسم رو صفحه.
آقا بعض شما نباشه، من بودم توی همچین فضاهایی..یارو کسی رو بغل کرده بود و برای دیگری تایپ می‌کرد اگه تو بغلم بودی..فلان..
خوب؟
یعنی الان عمیق‌ترین و فلان‌ترین شعر و اظهار محبت دنیا بر من عرضه بشه در حقانیتش شک می‌کنم و باید هم بکنم. این حرفا همین‌طوری تصمیمی گرفته می‌‎شه و نوشته می‎‌شه...از رو حس و قلب نیست. از رو مرض و اونجای آدماس.
عوضش بدوبیراه‌ها راسته. اینا از روی حس واقعیه.
آره بدوبیراه‌ها رو نگاه می‌کنم و به همه‌ی زندگیم هم که تا حالا خوب نگاه نکردم و فکر می‌کنم.
سکوت.

یک چیزهایی هست توی این وبلاگ..یادشان گرفتم.
این ئی‌میل‌هایی که به اسم‌های مختلف از یک نفر سرازیر می‌شود و برای سنجیدن عکس‌العمل است را سال‌هاست من حفظم. نه ده سال است می‌نویسم و دیگر یاد گرفتم آدم‌ها را از روی نوع تایپشان بشناسم. اگر به روی کسی نمی‌آورم دلیل  نمی‌شود ندانم. خوب دیدی؟ دیدی با تو هم مثل آن دیگری یا بهتر است بنویسم با آن دیگری که خودتی، هم مثل تو برخورد می‌کنم؟
خوب حالا بروید دورتر بازی کنید.
گیریم زرنگ و باهوش باشند و تایپ و اسم و شیوه‌ای در پیش بگیرند برای دور کردن شک  شبهه از خودشان.
بالاخره یک جایی هست که ..یک چیزی هست که لو بدهد.من کارآگاه نیستم فقط دارم برای کسانی که حس می‌کنم دوست دارند بخوانند و بدانند از خودم می‌نویسم.
بازی کردن با من و بردن شرط خوب است اما همیشه موفقیت‌آمیز نیست.

نمی‌خواستم بنویسم. دیشب این تصمیم را گرفتم. با خودم حساب کرده بودم، یا بهتر است بنویسم برنامه‌ریزی. برنامه‌ریزی کرده بودم که فردا نمی‌نویسم. هر چه شد. پس‌فردا هم بعدش به روزهای ننوشتنم اضافه می‌کردم همین‌طور، تا بالاخره از این وبلاگ می‌رفتم. نه برای این‌که فقط، که دست‌ خواهرهاست، و نه برای این‌که فقط دست آدم‌هایی است که خوش داشتم نباشد، برای این بود که دیشب از یقه‌ام بوی مردن بلند شده بود.
از آن‌وقت‌ها که درشان  به نوعی استاپ روحی می‌رسم. نه پس می‌روم و نه پیش. جامد و بیزار و منزجر سرجایم می‌مانم. حرفی نمی‌زنم و اگر بزنم لحنم بوی نفرت عجیبی از خودش متصاعد می‌کند. این را کسانی می‌گویند که در آن وقت‌ها با من هم‌کلام می‌شوند.
به خودم گفته بودم خودم را مسخره کرده‎‌ام. دیگر چه کسی توی وبلاگ می‌نویسد آخر. همه بلند شده‌اند رفته‌اند ..نمی‌دانم کجا و حتی نمی‌دانستم چه کسانی. همه که بودند؟
مهم نبود.
دیشب نمی‌خواستم بنویسم و زمانی که ننویسم یا نخواهم بنویسم به این معنی است که می‌خواهم بمیرم. شدیدا.
دیشب شدیدا می‌خواستم بمیرم. وقتی به مردِ توی تخت پشت کرده بودم و به طرح بدنم فکر می‌کردم خودم را مرده تصور می‌کردم. فکر می‌کردم تا حالا فکر نکرده بودم زندگی این‌همه ..به خودم می‌گفتم یعنی باید داعش بیاید بمب بریزد سرم و امنیتم سلب شود یا فیلم شکنجه ببینم که قدر امنیت و سلامت را بدانم؟
چرا؟
این خودش زور کردن است.
شاکر بودم که امنیت هست که سلامتی هست که مردی توی تخت هست و خودم را تصور می‌کردم که مرده‌ام. به نوع مردنم فکر کردم. شکنجه می‌شدم؟ تصادف؟ پیری؟ سکته؟ سوزانده می‌شدم؟
چند روز پیش تو گوشی سال مردی را دیده بودم که از ترانس رفته بود بالا و سوخته بود. دنبال بلبل. ملت با شوخی در موردش حرف زده بودند.
شلوار مرد از زور آتش و برق پاره شده و جابه‌جا پوست و گوشت و چربی ترکیده بود. سر مرد..بدنش.
نگاهش کردم و گوشی را دادم سال.
ممکن است این‌طور بمیرم. دعایی هست که درش از خدا طلب می‌کنی خوب بمیری.
دیشب خوب نبودم. کیسه‌ی کتاب‌ها را باز کردم. صفحاتی از دروغ‌گویی را خواندم. صفحاتی از متعلقات شوپنهاور..همه خوب بود. تا بالاخره باغ همسایه خوسه‌دونوسو را دیدم.
خواندمش. یک‌وری نشدم دیگر. به کمر خوابدیم. پشت گردنم بالش گذاشتم..پتو کشیدم روی خودم و وقتی بیدار شدم ساعت چهار بود پتو و کتاب افتاده بود پایین..لباس تنم نبود چون گرمم شده بود.
از کتاب خوب شده بودم باز.
برای چندمین‌بار متوجه شدم دوای دردهای من این است خواندن. خواندن است که باعث می‌شود حتی بتوانم بنویسم که بخواهم زنده بمانم و نمیرم یا طبیعی منتظر مرگ و مردن باشم و نخواهمش. هر وقت نخوانم و دور بیفتم خراب می‌شوم.
صبح زود هفت هشت بیدار شدم کارها که تمام شد قهوه دم کردم و عود روشن کردم. کتاب را باز خواندم. زنِ ف آمد گوشت چرخ شده گرفت. آیات زنگ زد رفتم توی باغچه. مرد شهرکردی رب انار و قارا و پرکلوس و بنک و تره‌کوهی و چیزهای دیگر آورد..زن‌ها دورش گرفتند. زن ف صدایم زد رفتیم. عمو کم‌تر بده گویان از مرد خواست کم‌تر حساب کند.
من دل توی دلم نبود برگردم. به پرکلوس و قارا و بنک و ترشی شهرکردی نیاز نداشتم. می‌خواستم برگردم چیز دیگری منتظرم بود.
آیات سقلمه زده بود که کی تو خونه‌‌اته شیطون. حواسم نبود چه گفتم..به زن ف گفتم چیزی لازم ندارم. به خانم اعتمادی و آن یکی هم گفتم بااجازه. به زن خوش‌تیپ آبی‌پوش که ماشین می‌راند و سروگردنی از بقیه خوش‌لباس‌تر است سلام کردم..به آیات گفتم می‌روم جارو کنم و آمدم. تلفن را گذاشتم روی بی‌صدا.
در را از تو قفل کردم. چراغ‌ها ار کم کردم.
کتاب را باز کردم.
دوای من.
دوای دردهای عجیب و درمان‌ناپذیر من.

دلم می‌خواهد موراکامی بخوانم.
دلم می‌خواهد چیزهایی بخوانم سرد، مرده،منزوی..مرگ‌دوست و مرک‌خواه و مرگ‌پسند.
کفه‌ی بیزاری درونم سنگین‌تر شده. بیزارم.
خیلی بیزار.
هر حرفی جلویم زده می‌شود واقعا و باطنا از شنیدنش بیزارم. اظهار عشق‌های مرد. ..هر چیزی.
پروست را می‌خوانم. چرا باید بخوانمش. حس مریضی و مرگ تویش را دوست دارم اما به چیزی بیمارتر احتیاج دارم. به چیزی شبیه آن شش ماهی که سوکورو به دیوار تکیه داد و به مردن فکر کرد.
چیزهایی از دروغ می‌چکد.
چیزهایی از نفرت. از بیزاری. چیزهایی از ترس.
چیزهایی از ناامنی.
دنیای انفجار..مرگ..دنیای ترس..دنیای بغض..کینه..دنیای غیظ.
قدیم سایه‌ام سبک بود. غمگین بود اما سبک بود. حالا سایه‌ام سنگین است. سایه‌ام در آفتاب است اما تکان نمی‌خورد. وقتی در آفتابم سایه‌ام در سایه است اما سنگنین است. سایه در سایه. سایه‌ام در سایه‌های دیگر سنگینی می‌کند می‌شناسمش. سایه‌ام پر است. سایه‌م لبریز است.
دلم می‌خواهد کمد کسی را بو کنم.
دلم می‌خواد برنگردم. و برنمی‌گردم.
به زمانی که برج پاک می‌کردم و سودای دل می‌شنیدم.
دلم می‌خواهد
نشنوم:
-چرا با من بداخلاقی؟
-.
- شهرزاد؟
-.
شهرزادی.
-.
-.

توی جاده‌های لیز..مسیرهای سست...که زیرشان چیزی نیست برای نگه‌داشتن و سرپا ماندن..توی مسیرهای تاریک..نمناک..سردرددار..توی مسیرهایی که درش نور چشم را می‌زند و صدا گوش را..توی مسیرهایی که تن خسته است..توی مسیرهایی که به سراشیبی قبر منتهی است..توی مسیرهایی که به شدت و شتاب سمتش در گذرم..
توی این مسیرها ..توی این مسیرها هستم.
هستم. اطرافم خالی است. قلبم خالی است. سرم خالی است اما آتش هست. درونم سینه ام را پر می‌کند.
تشنه‌ام.
بلند نمی‌شوم آب بخورم. دستشویی دارم نمی‌روم.
من انگیزه ندارم. من ندارم.ساکتم.
اگر اجبار زندگی نبود. تمام روز گوشیه‌ای به جایی زل می‌زدم. دست‌ها گره‌خورده در هم..همه چز برایم سخت است. همه چیز.

وقتی کوچیک بودم بی‌بی برام یه قصه می‌گفت.

بت الترنج و الناری

عوفی السله و تعالی
دختر ترنج و نارنج...سبد رو رها کن و بیا.
درخت نارنج می‌رقصید و آواز می‌خوند..بی‌بی‌م مو شونه می‌زد برام و می‌گفتش...می‌پرسیدم یعنی من؟
می‌گف إی..إنتی.

تلگرام یه استیکر داره به اسم نصرت خان. خیلی دوستش دارم.
بیشتر اونجا که زنش که چادر سرشه و موهاش یه ذره بیرون داره تو گوشش یه چیزی می‌گه..هی می‌فرستم برای. سال می‌نویسم می‌دونی چی دارم بت می‌گم؟
جواب نمی‌رسه.
خوب زنشم. زیدش نیستم.
البته زیدش هم بودم چشمم آب نمی‌خورد چیزی می‌رسید.
در هر صورت به تخمم.
تخم زیبای چشمم.
که سال و تموم جوابایی که ازش نمی‌رسه، روش جا داره.

یه الینی کنسرت دارم..خدای خلق لحظات پاییزیِ برای من.
عجیبه..انگار کاکل نی باشم تو باد وقتی می‌شنومش.

ازدباج

نانا که از مدرسه اومد پرید طرفم و گفت خوشکل من کجاس؟ شکمم رو می‌گف..بلوزم رو زد بالا و بوسیدش..بوسیدش..چسبید بش و گفت بالاخره با تو ازدباج می‌کنم گرمِ خوب من.
مردم از خنده از دستش..از خودم دورش کردم دور نمی‌شد ازم..گف بش گفتن دوباره دارن مامانش رو می‌خوان و مامانش  نرفته..فقط به خاطر شکمم می‎بخشتم..می‌گف ماما باید چاق باشه و گرم و بوی تو رو بده.
خودش می‎‌گه من به باریکی نخ قرقره‌ام...عشگ کوچولوم.

از سویا بدم میاد.

از همه چیش.

سال می‌گه عشقت شده آیات. عصری نشسته بودیم اون این ور فنس من اون ور فنس. حرف می‌زدیم..و پیچکای خشک رو می‌کندیم که جاش رو پیچک نو و سبز پر کنه.  بلند می‌گفت ناموسا خانم فلانی مهره‌های مارت رو نشونم می‌دی؟..برای این می‌گفت که مادرش هی برام چیز میز میاره ( یه پلاستیک سیب انار و لوبیا و اینا داده بود مال زمینشون..از بالای فنس)و آمنه هم گقفته بود عصری میاد برام کارام رو می‌کنه و اینا...حالا فک نکنید همه عاشقمن یا سعی می‌کنم این رو بگم..
فکر هم کردید کردید به تخم چشاتون. چه بکنم.
القصه که سال شنید.
همون موقع رسیده بود خونه. گف کدومتون زندانیه؟ تو یا اون؟ چون ینی فنس میون‌مونه و داریم اختلاط می‌کنیم. آیات یواش طوری که فقط خودم بشنوم می‌گه إی فقیر زندانی خُوت کردی بستّه.. فقیر معادل بنده‌خدا هست.جنوبیا می‌گن. تو عربی هم خیلی رواج داره.
بعد وقتی اومدم می‌گفت چیه این آیات انگار زیدته. چپ و راست قربون صدقه‌ات می‌ره.
فکر کردم خاک تو مخت سال که ازینم نمی‌گذری.
هیچی دیگه بش گفتم بیا با هم این غذا رو ببریم. گفت چیه غلامتم ؟ گفتم من عقده داشتن غلام و نوکر ندارم. تو جلو راه بیفت اصلا. فرقی نمی‌کنه به حالم می‌خوام بیای بام سینی رو بلند کنی و مسیر هم تاریکه.
بعد اومد و وقتی غذا رو داد و زن ف قسمم داد که منم از غذاشون ببرم ( و بردم و واقعا خوشمزه بود..و پر گوشت..واقعا زن ِ ف دست و دل‌بازه و دل‌گنده‌اس..یاد مادرم می‌ندازتم..ولخرجه خیلی و پول نگه نمی‌داره اما بخیل نیست..دلش بزرگه و اگه چیزی داشته باشه باید قسمتش کنه با کسی)
..بعد تو این فاصله آیات رفت چشیدش اومد..چشم بسته برگشت ادای از حال رفتن درمی‌اورد...گفت دمت گرم و فلان..تو گوشم می‌گفت خوشحاله که تنده که افسانه خواهرش و عروسشون که بودن نخورن..چون: چونشون می‌سوزه و چون بچه‌یَل‌شون به تبع.
مرده بودم از خنده..می‌گفت باباش تا رسید ته‌اش رو درارود و برادر فِ کوچیک پسر ف بزرگ نیز هم. بعد ف اومد و گفت بیاید تو و فلان..به سال گفتم رازقی رو بکار زورم میاد بمیره و اینا نکارنش..کاشتش و بش اشاره کردم اره و بیلچه رو که زن ف صبح اومده بی‌اجازه بر داشته رو برداره.
بعد که برگشتیم و سال به به چه چه دیگران رو برای غذا شنید گفت براش بکشم..خورد و گفت خیلی خوشمزه شده..وقتی گفتم ها دیگه حسودی بیفکن و تعریف بشنو قهر کرد.
منم گفتم عزیزم همه‌ی اینا حاصل دسترنج و از خیر و برکت پول توئه..نوش جونت انشالا سلامتی و برکت بشه جاری شه تو تن و بدنت.
اگه آیات بود می‌گفت خدا می‌شناسِت.
بعد بلند شدم دندم نرم برا بچه‌ها جدا  ماکارونی پختم.
عصر هم که با آیات تصمیم گرفتیم لاغر شیم.
آیا موفق می‌شیم؟

چی بگم؟
میگو پلو پختم. عطرش رو دوس داشتم بخورم حتی. ادویه‌اش رو خودم سابیدم. بعد دختره نون خالی می‌خوره..پسره نون پنیر...مرده هم می‌گه می‌دونی میگو دوست ندارم برام ماکارونی بپز.
جونم دراومده از خستگی.دوباره بپزم؟ می‌گه ماکارونی برای من پختنش یه ساعته برای تو پن دیقه.
خسته‌ام ولی.
سس میگو پلو ازم انرژی گرفت.
این زنه ف بیستا ظرف اورده پیشم مونده. زشته خالی برگردونم..ترشی لوبیا سبز و سس و پلو می‌برم براشون..
حالا بعض شما نباشه اما می‌گن میگو برا کمر مرد خوبه. زن ف گف بم. این رو می‌گف صداش رو اورده بود پایین هم. مثلا رازه..این رو وقتی گفت که بش گفتم رفته بودم میگو بخرم پسره پاک می‌کرد و می‌نداخ دهنش خام خام..
اینم گف خیلی خوبه برا کمر مرد.
پر زنجبیل و اینا کرده بودم..جوز هندی.
چی‌کارت کونوم سال..مو خِ هر چی فرک ای‌کونوم نیتروم حلش کونوم....بعض تو نباشه بدغذایی ..بدغذا.

یعنی دندونم خواهر مادرم رو اورده جلو چشمم

به قول بچه‌ها گفتنی ?you talking to me

عربَل هم می‌گن شبیه  سمیه الخشاب و نجوی کرم.
خوبه دیگه عقده‌ام رفع شد.
زیبارویی هستم پس برای خودم.
خَذ رَ شورک.



این‌جا می‌بینمش. همیشه.


You talkin' to me? You talkin' to me? You talkin' to me? Then who the hell else are you talking... you talking to me? Well I'm the only one here. Who the fuck do you think you're talking to? Oh yeah? OK.

جالبه.
لرا می‌گن شبیه لیلا فروهری
خوبه.
از بچگی فکر می‌کردم زشتم.

ها إی خودِشن.
ج.وم.ه زرد.
اتفاقا..
واااای!
توش قلیون هست.
خدایا..
الان زدم تو پیشونیم.
می‌گه یه قلیون چاق کردم.. و تو تکیه‌ات به دیواره..سیلت تی مونه..
تکیه دادی به دیوار مرا می‌نگری یعنی...در حالی که من دارم قلیون می‌کشم و ..احتمالا اینه.
ولک چه بید.
احتمالا برای اون پیرن زرده‌اس..که می‌پوشم تو باغچه..
دندونم درد گرفت از عشق.
جومه زرد جونوم..

این قشنگه ر.ضا ص.ال.حی.

فدا شم هم توش هست

مال س.ا.می ب.یگی.
مثل بزیه که قبل از سربریدن مستش کردن.

آخی اصلانی هم توش هست.
شکوهی..
عچقام.

اوم‌مده حظک

دیروز با آمنه نون بلبلی درست می‌کردیم..وقتی دختر آمنه نزدیک بود بیفته تو روغنِ داغ کل زدم یعنی دستت درد نکنه بیفت و شر درست کن برامون..... جا خوردن...فکر نمی‌کردن بلد  باشم. یه کلایی زدم ف اومد گف تو این‌جانی خانم ِ فلانی..صدای تو بی؟..نمی‌دونست بلدم..

سی اینو.
عبا سرت کنی..گردنت بیرون باشه.. عبات رو بگیری نیفته..گردنت رو بدی بالا..دست رو بذاری بالای دستت..و کل بزنی..این میشه یه کل پدر مادر دار. از این کلای چینی پلاستیکیه مگه؟! هاها.
گفتن پَ برای عروسی پسرامون بیا.
گفتم باشه. چرا نیام. مخصوصا برای عروسی این ف.
اینم یه جوری نگام می‌کنه که مثلا نامرد چطور می‌تونی در مورد عروسیم اینقدر راحت حرف بزنی.
آخی.
نه صبر کن بیام بگیرمت.
وقتی تو دنیا اومدی من داشتم آماده می‌شدم زن سال بشم.

اوم‌مده حظک.

پَ چی

ووووووی

رپ ِ لری هم هست.
هیچی دیگه ترکونده:
سِوار موتور گازی

ردیمه دوَر بازی ...
جووووون.
حالا این‌جاشو:

ما باکلاسیم...شمانه می‌هراسیم.


دیگه چی می‌خوایم؟ هیچی.

انتخاب

اینم از هلن.
تو ایرانیا وقتی جوون بودم صدای این رو دوس داشتم. یکی اش بود می‌خوند وقتی میای صدای پات از سر شونه‌هات میاد.
اینم قشنگه.
الان داره می‌خونه که دلواپست می‌شم چون مظلومی و اینا.
آخی نشسته انتخاب کرده بچه.

جووووون خارجی هم می‌شنوه.

انریکه و ام انم و این یکی کیه؟اسمش رو نمی‌دونم چیه. اما خوبه.

یه هایده هم توش هست. شایدم مهستی. از اینا که داغونن از عشق.

تتلو دیگه چیه؟!

حالا دیگه نمی‌خوام

خیلی دوست دختر داره..دیدمشون. قشنگن بعضیاشون.
خنده‌ام می‌گیره.
فک نمی‌کردم با این سن کم این چیزا رو بشنوه..شایدم به‌خاطر این‌که من تو نظرشم خیلی جاافتاده و اینام اینا رو فرستاده.
در هر صورت بچه‌ی خوبیه. دوست دختراش رو اون روز آیات نشونم داد از گوشیش.

کلی افتخاری بم داده. می‌خوام فقط دور بمونه و ازش موسیقی بگیرم..نمی‌خوام یه قدم بیشتر بم نزدیک شه. حوصله ندارم.
فقط سال ببینتش که رو تختشون نشسته و من دارم کار می‌کنم ..و بدونه وقتی بش می‌گم بینمون فنس رو خوب بپوشون برا چی بود..حالا دیگه نمی‌خوام فنس رو بپوشونه.

یه دونه هم از سینا سرلک به اسم پریچهره.
موهام رو می‌زنم یه وری رو به آینه..بعد سیب زمینی سرخ می‌کنم و گوشش می‌دم.

یه چیزی بم داده اسمش هست همسایه از اقتخاری.
هه هه هه.

دیروز برادر آیات، فِ کوچک بم کلی موسیقی داد.
رض.ا ص.الحی رو شناختم...متوجه شدم که موسیقی سنتی چیزیه (جز شجریان به دلایل شخصی) چیزیه که حالم رو خوب میکنه..و مخصوصا موسیقی محلی..خیلی قلبم رو لمس میکنه.
کلا این ف کوچیک متوجه شدم خیلی دور و برمه. همسن کوچکترین برادرمه فک کنم..می گن زنها که پیر میشم=ن برعکس جوونی که پی مردای پیرن..به فکر جوونای کم سن می افتن..
الان دارم این موسیقی رو میشنوم و صداش یادم میاد که سعی می کرد سلیس حرف بزنه و گفته بود بم: مرسی و شما.
در رو باز کرده بود برام..و برام قلیون رو باز کرده بود...البته من کمی کرم ریخته بودم متاسفانه...یه هو به خودم گفتم تا حالا هی خودم رو کشیدم کنار و نخواستم قاتی شم...چی شده بود؟
هیچی.خواهرم که عین دخترم دوستش داشتم به شوهرم گفته: ...
شوهرم هم قشنگ گوش داده و اومده بام خوابیده و خورده و زندگی کرده و دلش خوش بوده که دختری کم سن تحسینش کرده و برای درددل علیه خواهرش انتتخابش کرده.
خوب؟
بعد رفتم مثلا و ...و جواب ئی میل دیروز بود.
خوب؟
و
ممد...سکوت و ..پیرنش رو اوتو کن..بعد؟
و بابام؟

و مادرم؟
هیچ.
این شد ..که امروز که نه من و نه مادرش نتونستیم در رو باز کنیم و مادرش فرستاد پی اش که در رو باز کنه..و وقتی پرسید در باز نمیشه؟ گفتم نه من و مادرتون نتونستیم بازش کنیم بازش کرد..

من البته ناخداگاه همونطور ک ب برادرم میگم ماشالا گفتم ماشالا..ولی خیلی آگاه گفتم شما جوونید ..من و مادرتون دیگه سنی ازمون گذشته

ک خندید گفت خودتون رو با مادرم مقایسه می کنید؟ اتفاقا منم همیشه در مورد شما می گم ماشالا...شما خیلی شیرین زبونید.
خو دیگه منم به خودم گفتم ها پ چی. و رفتم قلیون رو اوردم برام بازش کرد.

گف خیلی شکلش قشنگه..گفتم آره زنونه اس..میخنه که قلیون برام زنونه مردونه داره.
خوب واقعا وقتی خریدمش دقت کرده بودم شکلش زنونه باشه..انحنا داشته باشه..نی اش قشنگ باشه..خرکی و خشن و کولاخ نباشه..گف دورش رو روغن بزن که زود باز شه..پرسید چی می کشی..
من خو نمیکشم..قلیون. برادرم بیاد چنتا پک میده بزنم..برادرم طالبی می کشید و نمیدونم چی بود..انگور سیاه و هلو..فک کنم..لیمو شاید..نمیدونم..ها چرا نعنا..
گفتم انگور سیا.
گف خودش هم.
گفتم برادرم تنباکو میکشه..گف بندریه؟ گفتم یه جورایی..گف ها..گفتم قلیونش کوزه اس از این شیشه ایا نیس...گف آره اونا خوبن..گفتم اونا بوشون خیلی خوب و خواب آوره...خیلی تو زمستون خوبن..
دیدم خیلی وقته با کسی حرف نزدم..خیلی وقته.
بعد عقب عقب رفت ...گفتم نیفتی ..گف حواسم هست..بعد رفت. دوبار سر برگردونئد..از لای فنس هم رو به مادرش گفتم دستتون درد نکنه..مگه ینکه شما ب دادم برسید.
برای اولین بار دماغ عملی شده ی مردی اون رو در نظر سوسول و غیر مرد جلوه نداد.

من انعطاف پذیری کمی در زمینه‌ی موسیقی دارم.
سطح آدما رو در ارتباط با خودم بنابر موسیقی‌یی که می شنون به طور پنهانی تعیین می‌کنم. .چه بسا که کسی ته لیست انتخابیم برای ارتباط بوده بعد موسیقی به من داده و تجدیدنظر کردم و چند پله و سطح کشیدمش بالا برای خودم.
اگه کسی گف حالا انگار کیه  و از این حرفا هم بگه، نوش جونش.
برعکسش هم هست..کسی رو روش حساب جدی‌تر رو باز کرده بودم و بعد لیست منتخب موسیقی‌اش رو دیده بودم و از خودم پرسیده بودم: این؟!
بعد دستش رو کشیدم با هم پله‌ها رو طی کردیم تا رسیدیم به یکی دو پله ته لیست بش گفتم بشین خستگی در کن خالتورات رو گوش بده.خالتور هم از نظر من از یا مولای افتخاری شروع می‌شه(صدای افتخاری در خوندن این آواز نه خود شعر) تا اینایی که من به همه اشون می گم یگانه.

البته بماند که بعضی وقتا خودم چقدر دلم می‌خواسته خالتور شم و شدم یا بودم ذاتا، و شنیدمشون..فقط من چون خودمم خواه‌ناخواه در راس و در بالاترین رتبه‌ی و روی قله‌ی هرم سلیقه ی والای موسیقیایی هستم در نظر خودم. همین‌طوری بیخودکی چون خودپسندم.

دندونم هم درد ای کونه به قول مادرم: نیلوم بخوسوم.