گفت که میترسم اما ناراحت بشی. حالت بگیره.
نگفتم بگو که در واقع همون معنیِ بنویس رو میده. یا چی یا چطور. وقتی دید جواب ندادم خودش توضیح داد که "مات" میشی. برام دوتا از عکسهام رو فرستاد که مال اون موقع بودن. همین اواخر.
میگفت تو عکسا...و حضوری حتی...وقتی پیشمه.
- انگار بدنت از روح خالی میشه. یه جوری سرد میشی. خنثی. خودش این رو اسمش رو گذاشته: حالتِ محو شدن.
میگفت نگات رو ببین. چشات رو..صورتت رو..خالیه. چیزی توش نیست. احتمالا دلش نمیاومد بنویسه انگار مردی. گفتی گاهی وقتی نگام میکرده میدیده صورتم فقط چشم داره اما نگاه نداره.
این اولینباره که.... بعد از مدتها کسی دقیق میشه تو وجنات و سکناتم.
راستش از اینهمه ریز شدنش تو حالاتم تعجب کردم. نمیدونم دلیلش چیه و حالا هم نمیدونم..یعنی مهم بودن یا نبودنش رو حس نمیکنم.
شاید درگیر یکی از همون به قول خودش محو شدنا باشم ...
نمیدونم دیدید تو اینستا اینا زیاد مینویسن که بیمار خندههای توام بیشتر بخند..حالا نه عاشق و معشوق حتما. مادر باری فرزند..فرزند برای پدر..از اینا.
امروز همین الان یعنی امشب ..فکر میکردم دلم میخواد کی بیشتر بخنده..این جمله رو تو ذهنم مرور میکردم و کسی نمیاومد تو ذهنم.
عجیب بود که کسی به ذهنم نرسید..هر چه کردم مثلا نانا ...بن....برام مهم نبود کسی بیشتر بخنده.
مرض دارم یعنی؟
یه روز ..یه شب شاید داشتم با ک.ک حرف میزدم..دوم دی بود...پشت تلفن بش گفتم امروز روز دوم دی ماه است..
"... سههههه فروغ هم شدی برامون.."
این تیکههای همشهریام میخندونتم.
اون سه نقطه باید ک بشه.
عربیه.
آنجایِ مادر دنیا یا یک همچین چیزی.
امروز بچههام و پدرشان خودشان را برای ترشیها و شورهایی که پختم کشتند. ..
بعدازظهر بچهها هم رو میزدن..به بن گفتم چرا نانا رو میزدی؟
میخندید که من داشتم خیلی معصومانه بهاش مشت میزدم که اون خیلی وحشیانه گازم گرفت.
خوب امروز حرف میزدیم.
گفت که من بهاش انرژی مثبت میدم که وقتی به مشکلاتی که سر راهم بودن از بدو تولدم در خانهی پدری گرفته تا مشکلات بعدی و تا همین مشکلات جسمی و غیر جسمی که برام پیش اومد فکر میکنه، میبینه که من چقدر خندیدهام و خواهم خندید و ...
میگفت یه جور الگو اینا بودم براش.
اینا رو میگفت.
فکر میکردم چطور یه قربانی ...قربانی میشه؟ با اینجور چاپلوسیها؟
خیلی ساده: قربانی انسانه و عواطف داره.
شکارچی: مریضه..بیماره...روانی.
در این دوره از زندگیام از چندتا چیز مختصر خوشم میاد:
رفتن تو باغچه
تمیز کردن خونهام..کمی هم شبکههای غیر جدیِ اینستا و اینها..گاهی هم توی اینستا چشمم یه مقولهی قشنگی میافته که چون کسی رو ندارم بفرستم براش تصمیم گرفتم عکسش رو بگیرم با آدرسی که بالاش درج شده تو وبلاگم بذارم.
از کتاب خوندن هم خوشم نمیاد فعلا.
مثلا دوست دارم داستانای ...راسش دوس ندارم داستانی بخونم. یعنی نشستم هم فکر کردم اما چیزی به ذهنم نرسید.
اگه چیز کمدی یا خندهدار باشه با کمال میل میبینم.
گل و گیاه رو فعلا دوس دارم. حرف نزدن با خونهی ف رو دوس دارم و ندیدن خونهی هاشم و نرفتن به خانهی پدری.
از حرفای مادرم در مورد بلبلش کهیر میزنم.
یه کانال موسیقی عربی هم پیدا کردم که شاید شاید خوب باشه.
آها راستی تابلوهای نقاشی کاملا طبیعی رو دوس دارم. خوشم میاد که از صحنههای پیرمرد پیرزنی نقاشی بکشن از بچهها و نونهای تو دسشون و اینا...
آشپزی و پیادهروی و ایروبیک..و حمام..و..این روزا سال بیزیده.
حوصلهامون سر رفت.
یک سریال لهستانی دیدم
dekalog سه قسمتش رو دیدم. از همهی قسمتاش و از حال و هواش بدم اومد. هیچیاش رو دوست نداشتم. جز یه صحنه در قسمت اول که بطری آب میترکه تو سرما.
به نظرم روانیها میتونن از این سریال خوششون بیاد.
مثل سریال بازی تاج و تخت یا همچین چیزی که فقط خشونت جنسی بود برام و هیچ اهمیتی برام نداره که لابهلای اون کثافتکاری چه هوش احمقانه و قشریای نهفته بوده.
برای من اینطوری بود.
نمیخوام این سریال رو دنبال کنم.
شاید معنیاش بشه ده فرمان.
که حتی نیم فرمانش هم برام دیدنی و تماشایی و قشنگ نبود.
خدافزو.
خواستم بنویسم خداحافظ یعنی خیلی هم قاطع و محکم و ..خدافزو شد. مقدار معتنابهی به این فُل تایپیام خندیدم و رفتم.
مدت پیش فیلم دیدم.
فیلمِ ایرانی. این کار را کم میکنم. اما کردم دیگه.
ابد و یک روز:
بازی محسن خوب بود. بازی مرتضی. بازی سمیه خوب نبود. بازی مادر خوب بود. بازی بقیه متوسط بود.
صحنههای خوبی بود.
فیلمی بود که اذیت میکرد مخصوصا اگه خیلی جاهاش رو حالا نه با همون محتوا که با همون حال هوا زندگی کرده باشی.
با این وجود فیلم بسیار خوبی بود.
دختر:
فرهاد اصلانی خوب بود. زنش که لهجه رو خوب اجرا میکرد و جز بوسیدن دختر تو رو یاد مادرای خودمون( خودمون نه: خودشون/تون). و خود دخترش تا حدی.
برای یه آبادانی دیدن فیلم از اون جهت بامزه بود که زندگی خودشه. از چای با شکر خوردن و با قاشق هم زدن تا منظرهی پالایشگاه و مردِ قاتی کنه خون داغِ جنوبی و محدودیت دخترا و ...
لهجه؟ خوبه...جناب خان البته بهتره.
فیلمِ قویایی نبود. در واقع فیلم ضعیفی بود و جز برای خود آدمای اون شهر و...شاید اگر دبیرستانی بودم و میدیدمش میشد جز فیلمای خاطرهبرانگیزم.
آسمان زرد کمعمق (یا همچین چیزی بود اسمش):
بازی صابر ابر از علیدوستی بهتر بود. از حال و هوای خمودهی فیلم خوشم نیومد. یه جمله داشت که حین تماشای فیلم باعث شد فکر کنم و به قول بچهها گفتنی برم تو بحرش: هر چیزی تو اوج رو به افول میره.
دیدم واقعیته.
روابط مخصوصا.
یا گلها در اوج زیبایی به نقطهای از اوج و قلهی زیبایی میرسن و از فردا شروع میکنن پوسیدن یا پژمرده شدن. گرچه وقتایی که افسرده بودم یا میشم حالا گاهی زوال و افول به نظرم قشنگ میاد. پوسیدن.
اما حالا که نیستم نه.
از این فیلم بدم اومد. از همه چیزش.
آرایش غلیظ:
فیلم مزخرفی بود. از بازی اعصاب خرد کن حامد بهداد. تا دختری که حالا دارم فکر میکنم اسمش چیه و یادم نمیاد..تا بازی نقش اون آدمه که تو آژانس شیشهای جانباز بود و تمام نقشای دنیا به تنش زار میزنه. مخصوصا وقتی میخواد نقش آدم بده رو بازی کنه یا قلدری کنه جایی.
و دلم خنک شد وقتی ته فیلم کتک خورد انگار خودم زده باشمش.
کل فیلم آبکی آویزونی بود به نظرم و سال و برادرم که میدیدنش من هم بالای سرشون رو تختم نگاش میکردم و وقتی تمام شد گفتم
روحا بلا رجعه.
برو بی که برگردی.
روز تولدم بود که بستهی کادوی جواهر رسید.
همون روز تولدم بود که رفتم و دیدم کلی نون فتیر رو مبل هست و چیزای دیگه. مثلا گوشواره رنگ رنگی لاک و مداد ابرو و شال و کتابای نوجوونی یه جعبه به قول هدایت خنزر پنزری و ..یادم نمیاد دیگه چی بود توش..اما چیزای دیگه هم بود..آها ..یه عینک هم بود..و کلی خلاصه ذوقزده فتیر خوردم و اینا.
یهطوری شد که همون روز تولدم چیزاش برسه. شالش رو دوس داشتم چون بم میاومد رنگش..
دیگه اینکه...
اینستاگرام رو که درست کردم خوب جدیاش نمیگیرم کل سیستم اینستا رو من. چون خیلی ولنگ و بازه. اولش جو گرفتم و زیر هزار عکس که در مورد فرهنگ خودمون بود لایک زدم..دوس داشتم..مثلا پیرزنای خالکوبی داره و مردای چفیه به سر و موسیقی و شعر و...
بعد کمکم دقت کردم دیدم ئه؟ برای اینکه دوست اینا به حساب بیای حتما باید عجمستیزی کنی. غیرسیتزی یعنی.
این رو تو پیجهای مشابه ِ طرف مقابل هم خیلی دیدم. به شدت عربستیزی.
تو پیج عربها گاهی حرف حساب و درست هم بود اما اکثر چرت و پرت. چرت و پرت در زمینهی مخالفت با همه چیز فارسها.
خوب نکشیدم.
شوخیها خوب بود و توجه هم جلب کرده بودم که در پیاش نبودم البته اما خوب شعری اگه مینوشتم زیر عکسی یا فلانی کلی فالوور سرازیر میکرد سمت صفحهام..کلی مرید چفیه به سر مدل خوزستانی شاخ و شونه کشیده و خَییلللللللللللللی مَرررررد.
غلیظ بُخونش غلام
اما حال نمیداد. عکس از خودت بذاری چهارتا پسر و مرد خصوصی پیام میدن نذاری هم برای چی اینستا گذاشتی پس؟ یعنی برا من اینطوریه که دلم میخواد عکس بذارم از خودم مشکلی ندارم باش اما تحمل توهین و لاس ندارم.
پیج رو قفل کردم.
بعد یکی دوتا مرد بودن تحمل کردم
یکیاشون عراقی بود و خیلی سنگین رنگین.
خوشم میاومد از صفحهاش در عین حال آنفالو کردم که عکسام رو نبینه. یکی دیگه بود...امممممممم خوب بود...با نظراتش در مورد نژادپرستی ایرانیها موافق بودم اما خوب کارایی که میکرد یا تایید میکرد -حداقل- خودش نژادپرستی بود تو نوع خودش و این حال نمیداد به من...میدونستمم نظرش حسابی جلب شده..
میگفت استفاده میکنه از دیدم و اینا..دام و تله اینا هم نبود...یعنی نیاز نداشتم به این بساطا که کسی مجیز بگه و من در پوست خویش نگنجم...با این وجود نمیشد دیگه..
گاهی فکر میکنم بذار پستای شخصیام رو بحذفم و عمومیاش کنم که مثلا این حالت حصار رو نداشته باشه..با این وجود اصل تحمل یه سری حاشیه ندارم.
مثلا چند وقت پیش آدمی درخواست ..من اصطلاحات انگلیسیاش رو بلد نیستم...مینویسم پس درخواست فالو داد..یا هر چی..رفتم صفحه رو دیدم خوب هم بود..نیمچه مذهبی و سهرابدوست و انار و ماشینای رنگ رنگی..خوشم اومد...لایک اینا کردم..راهش هم دادیم تو حریم اینستا...ولی پیام خصوصی داد.
دایرکت؟
ها همون.
القصه که سلام خانم شهرزاد...پرسیدم که از خوانندههای وبلاگه؟ گفت نه اینستا بش پیشنهاد میده من رو..همون کولیِ اینستاگرامم رو..
خوب؟
هیچی...
براش آرزوی موفقیت..درخواست آدرس وبلاگ کرد دادم و آنفالو..
بعد نوشت که کارم ناپسند بوده..
گفتم مردای دایرکت بده رو آنفالو سپس بلاک میکنم نوشت که یه سلام علیک معمولی به هیچ جا برنمیخوره..
اما مومن نیستم من که از یه سوراخ گزیده نشم هزاربار...والا گزیده میشم خوب هم گزیده و سپس پاره میشم..شُل اینا هم نیستم..یا سست یا مثلا نتونم از خودم محافظت کنم..نه...یا یه مرد ببینم دس بگیرم به دیوار و دِ بیا غش و از حال رفتن.
فقط خودم رو خوب میشناسم..آقا از محل خطر دور شو ..همین.
فردا یارو برات شعر صالحِ علیزاده میذاره یا کوروش سمسانچی که نوشته ته چشمهایت زلزله است و قلبم بر کف دستم..حالا نه همون آدم خاص..کلا در اون نوع میگنم.....
پوصار ولمون کن.
حالا خطری هم نداشت دوستمون اما بالاخره ترسی هست تو دلم که اجازهی مراودهی معمولی مجازی یا حقیقی حداقل مثل سابق به من نمیده با دیگران...
حالا معلومم نیست اینستا بمونه...تجربهاس دیگه.....زن هم هستیم اونجا ...
مثلا رفتم هم زیر پیج یغما گلرویی نوشتم باشه بابا فمیدم انسان دوستی و حیوان دوست و اینا کل بزنیم؟ گلی لی لی لی که یکی هم نوشته بود برو لهجهات رو عمل کن و تصمیم گرفتم عمل کنم.
یکی هم پوست صورتش رو کنده خودش رو شکل جمجمه دراورده..هی شیطون رو نعلت کردما..نتونستم اما ننویسم کس امه.
رکابی خاکستریای پوشیدهام که چند روز پیش از بندر خریدم. همون رنگی که من دوس دارم. بلوط هم گفته بود دوس داره. چند سال پیش نانا و بن میرفتن برام مایع ظرفشویی بخرن. نانا برام سیب و گل انتخاب میکرد. اون روزا نمیدونستم سیب و گل به لری اسم دختره. خیلی قشنگه.
فکر کن دختری داشتی صداش میزدی: سیب و گل.
اینها مهم نیست. بچهها رفتهاند برام مایع ظرفشویی بخرند و نانا چی ممکنه برام انتخاب کنه؟ چه رنگی؟
نمیدونم.
با ذهب حرف میزدیم.
در مورد چی بو.د؟
آها در مورد شوهرها و اتو نکردنشون. قرار شده بود ذهب به غیر از آش شلغم کشورِ پر از برفش که دخترش تا گردن زیر برفش خوابیده و هی پارو مارو میکنن برفا رو ..به من کبهاش رو هم یاد بده. آش شلغم خیلی خوب شد. مخصوصا وقتی زیرهی سیاه رو پودر کردم تو قل قلیهاش ریختم.
عکسش تو کانال تلگرام گذاشتم چند روز پیش.
بعد خیلی خوشمزه شده بود و اینا..
اون شب در این مورد صحبت میکردیم..اون شب که مینویسم برای من بود و اون داشت صبحانه میخورد..میگفت که بله زمانی آقاشون اوتو نمیکرده و....بالاخره اوتو نممیکشه و..
داشت میگفت که چرا اوتو کنیم اصلا و اینا..که پام رفت روی دکمهی جاروبرقی خاموش شد و هدفون از گوشم بیرون..صدای ذهب میگفت وقتی مجرد بودن اوتو میکردن خوب..
سال با خنده و شیطنت گفت نمیشه آقا نمیشه..انگار که مخاطب خودش باشه نه من..طرف صحبت یعنی...
بعد گفت شما زنها در هر جای دنیا باشید امداد غیبی میرسونید به هم...به دوستت خدا رحم کنه که چی داری یادش بدی...حالا اون سختگیره و مواظبه چیزی نگه روت اثر بد بذاره..تو خو بدآموزی داری همهاش..جلوش نخندیدم و وقتی رفت به ذهب فکر کردم..تصور کردم خونهاش تمیزه...چیزاش اوتو کشیدهاس..به درختچهی رز روبروی خونهاش ..اون گربههه..سنجابا..غذاهاش..اون دوسش با اون دختربچهی بالا بالا کردنش..و برفایی که خیلی میباره...اون زن با هفتا بچه و چیزهای دیگه...درختچهی انگور...حس کردم طعم حرفام باش شبیه زیرهاس ..زیرهی سیاه تو زمستون...تو قلقلیها..
یا شبیه خاطرات قدیم..و صدای مادرها که خوب نیست بگوییم چه به ما میگفتند.
افسانه گفت: بشکه به آیات گفت.
آیسات چیزی گفت و افسانه شیشکی اومد. من رو دیدن. با سر سلام کردم و جواب دادن و شنیدم افسانه به آیات گفت: گوزِ کون.
به آیات بود.
خوب این مال اونه دیگه. منطقی نبودن اینا تو فحش دادنا..
رفتم زیر تکوما رو تمیز کنم..و آیات از پشت دیوار چوبی به ترکها فحش میداد که گفته بودن خلیج عربی یا چیزی تو این مایهها ...خبرش رو میدونستم..نمیگفت خلیج عربی..میگفت ترکا گفتن خلیج ترکی..خندهام گرفت.
- علیرضا تو اینستا اونقدر فحششون داد....
خوب باشه.
اجرکم مقبول و سعیکم نمیدونم چیچی...همهاش فحش و "گی" میشنویم. اینوریها هم لرن اما آرومن و فحش نیمدن یا لر غیر اصیلن یا یه خوبش همسایهامون شده.
اینا خیلی داد و بیداد و دعوا دارن.
چقدر توکلی خوب بود..کاش اینا برن زود یا ما جامون عوض شه.
با برادرم ایستاده بودیم توی گاراژ که آیات اومد.
اشاره کرد: زی بیو..زود بیا یعنی.
رفتم و برادرم هم اومد. سلام کردن..بعد گفت که بله ماهی رو که اورده بودی میخواستی ببینی من چیه نظرم در مورد دستپختت نه؟ حالا انگار چه تاج افتخاری سرم گذاشتن اگه بگن خوبه...فقط بشقابشون خالی بود پیشمون و نفت هم زا اونا بود و غیر از این بابام هر وقت چیزی کباب میکرد میفرستاد برای همسایهها میگفت هوس میکنن.
همچین قصدی نداشتم...کارش داشتم اون شب...گفت باباش هم گفته که بله زنِ مهندس اومده بود ببینه چی میگم در مورد دستپختش و اون(باباهه) کلی تعریف کرده بود.
بش نگاه کردم کلی هم احساس زرنگ بودن داشت. حس میکرد هندونه گذاشته بود باباش زیر بغلم و حالا داشت به گیسم میخندید.
اصالت به ایل وتبار و گویش و لهجه و مجسمه و مقبرهی کوروش نیست.
یک چیزهایی باید توی روح آدم باشه. یه جوری ردِ معروف بالتی هس احسن منها یا در همون حد حتی. نه با استهزاء و..شاید هم صرفا حسادت زنانه بود.
چیزی نداشتم بگم. نه آره گفتم نه نه. ساکت ایستادم و منتظر موندم حرفش رو بزنه.
گفت اون شب صدای کِل شنیده بوده..گفتم تولدم بود برای خندوندن بچهها کل میزدم..
گفت آها..فیلمش رو ببینم.
فیلم این رو هم برای ذهب و جواهر و دوستای تلگرامم فرستاده بودم..
دیدش و گفت میدی فیلم رو بم؟
گفتم نه.
گفت تو رو خدا..نشون بدم بگم چه زن عربی همسایهامونه.
- نه.
گفت آقا چه چشم و ابرویی هم میای موقع کِل..
چیزی نگفتم تا گوشی رو رد کرد از لای لوزیهای فنس حدفاصل ما و اونا.
- شهرزاد چطوری سبزیها نریزه از روی ماهی؟
- تو نت هست..من زیاد وارد نیستم.
برادرم نگام کرد.
- باید چشمات رو میدیدی...نگاهشون نصف شده بود..نصفه بود نگات..از گوشه چشم نگاش میکردی چطوری هم برگشتی...
- ولش کن..
خندید..
صدای آیات اومد: خانمِ فلانی.
نرفتم بیرون.
برادرم میخوند: کلن علی اصله یبان و شنوهو معدنه ..و العیب فی الاهل العیب مو فینی انا.
معدن و جوهر هر کسی بعد از یه مدت مشخص میشه....عیب تو صاحب عیبه نه من که خودم رو بهخاطر بد بودن دیگران عوض کنم..
یه ترانهاس..بلد بود چی رو چه موقع بخونه.
إِذا کنتَ ذا علمٍ وماراکَ جاهلٌ ... فأعرضْ ففی ترکِ الجوابِ جوابُ
إِن لم تصبْ فی القولِ فاسکتْ فإِنما ... سکوتُکَ عن غیرِ الصوابِ صوابُ
محمد الهروی
نشسته بودیم دیشب و پدرم گفت سفیر روسیه رو دیدید؟..حرف در این مورد بود..
مادرم طبق معمول با اعتماد به نفس تو بحث شرکت میکنه...تهاش به آخوندا فحش میده و با پدرم دعواش میشه..حوصلهی حالگیری نداشتم گفتم بابا یه صفحهی عربی اینستا پیدا کردم...برو فالوش کن..
پدرم با ریش کاملا سفید خوشحال شد..
اومد آدرسش رو بگیره ازم که مادرم نگاش کرد و گفت: چه کچل شدی عَبِد...اقلا یه کلاویس بگیر.
یه کم طول کشید تا بدونم منظورش کلاهگیسه..
بابام محلش نداد و گفت چی بود بابا؟
گفتم ببین اینجا نوشته:ا لجاهلون لأهل العلم أعـداء
مادرم به خودش گرفت و بلند شد رفت.
گلی که براش برده بودم رو گذاشت تو یخچال دست کشید رو سر بلبلش. رد اتهام نکردم از خودم.
هاشم برای ما یک منقل درست کرده بود.شکل بدی داره ا ما محکمه.
سال ازش بزرگتر خواسته بود و این کوچیک درست
کرده بود و بقیهی کارگرا دستش انداخته بودن که چه زشته..چه نکبته..چه
بدریخته..اینم هی رفت رو وانت پرتش کرد زمین که ثابت کنه محکمه...هی توش پرید...هی
کوبیدش به دیوار..یعنی خوراک شخصیتهای مهران مدیری.
برخوردهایی عجیب...غریب و نامانوس برام....
چیزی که به ذهنم رسید در موردش فکر کنم کافخل بودنشه.
واقعا این آدم دیلیته. دیلیت. تعطیل...واقعیت زندگی اینه که هاشم نماینده ی قشر کثیری از اطرافیان منه و من کار دیگه ای ندارم جز اینکه از دور نگاه کنم و بگم می گذره.
رفته بودم با زن هاشم ترشی درست کنیم اون سری. به اصرار سال بود. روز اول تا فلکه رفتیم و به سال گفتم برم گردون. حس قاتی شدن ندارم. فرداش گفت بریم و رفتیم.
از سنگمغزیهاش و لجاجتش که بگذریم و خودرایهاش
که یه حالتی ...یه گارد درونی داره در برابر کارام..
مثلا اون شب خوب خیلی زحمت و شام و فلان..بعد هاشم خوب دل نمیکند از
آشپزخونه..بیرون نمیرفت..من ایستادم ظرف بشورم دیدم یه نیمنگاه انداخت به پشت
ماکسیام و نگاش رو دزدید...
خوب داغ شدم و خجالت کشیدم..حس کردم من رو عریان دیده نمیگم هیز یا بدچشم..نسبت
به من نیست ...تو اینهمه مدت ازش چیزی ندیدم..اون نگاه هم دنباله نداشت..یعنی
ادامهاش رو نگرفت اما معذب بودم..نمیرفت از آشپزخونه..زنه هی بیرونش میکرد که
برو کارات رو بکن و فلان..این نشسته روبروم..هی چای میریزه برام و من از ترشیهای
مامانِ بن میخوام و ال و بل...خیلی طولش داد تا رفت مرغ گرفت و بعدش وقت کباب
کردن جنب نمیخورد از پیشم..
هی باد زد به مرغها و یکی از ذغالا پرید رو پیرن زنش سوزوندش..بعد وقتی زنش میاد
تو اتاق بام حرف بزنه دلش میخواد بیاد پیشمون..عصبیم میکنه این چیزا...
هی زنگ میزدم به سال که بلند شو بیا..تنها نذار من رو اونجا..اونم میگفت ماشین
رو برده تعمیر..خوب تاکسی بگیر بیا...خلاصه تا اومدش و اینا من پیر شدم..
آخرش برادر این هاشم به نام هادی یه فلافلی داره جفت خونهاشون..بن که مرغ نمیخوره
رو فرستادن بره برا خودش ساندویچ بخره....هاشم دو سه تا فلافل گرفته بود دستش و
اومد:
داد میزدا..داد...بلند..
حرف زدنش اینه..کلا تعطیل. یعنی وقتی نیمرخش رو
دیدم عقم گرفت با اون دندونا و کثیفی انگشتا ..
اورده بود و میگفت:
خو میگن فلافل آبادان خوبه
همون موقع سعاد تز داد با اون حرکت ریز نفی..تکون دادن سر به علامت نفی: نههه من قبول ندارم.
- ولی بدترین فلافل عمرم رو آبادان خوردم..اصلا افتضاح...
خو حالا چیکار باید میکردیم..مثلا چسهایی که از نخودای اون فلافل آبادان کندی سوزنده بودن و چسهای فلافل هادی یک نوازشی هم میداد به در کونت؟
چه بکنیم حالا؟
من ساکت بودم..و به ساعتم نگاه کردم که بینم چرا سال دیر کرده.
- مامانِ بن فلافل درست میکنی؟
این رو هاشم پرسید.
- نه.
- چرا؟
- این رو سعاد پرسید.
- بلد نیستم.
حالا بیا این فلافل رو بخور..یاد بگیر.
هاشم فلافل رو گرفت طرفم..سعاد گذاشتش دهنم...خوب بود.
تشکر کردم وغزاله رو دیدم که داره با در باز تو دشویی پیپی میکنه بعد دست نشسته و کون نشسته شلوارش رو کشید بالا...و اومد بیرون وقتی دید نگاش میکنم خندید و گفت مگه چیه؟
هیچی فقط کونت رو نشستی و ما مجبوریم شام بخوریم خونهاتون.
به سال زنگ زدم و بهش گفتم نیاد پای پیاده برمیگردم خونه..
بعدش که اومد سرم رو بغل کرد و گفت میدونم اذیت شدی.
برو بابا.
دیشب ننهخلف گفت بیاید. من خونهام دوره ازشون.
حداقل دو ساعت اینا تو راهم تا برسیم. پسرش زنگ زد و التماس با اون ث ث کردنش.
خودش گفت سختته نیا..درک میکنم اگه نیای.
برای پسرش بود که اثرار میکرد خاله شهرضاد بیاد...دوث دارم باشی...رفتیم.
ننهخلف در حد توانش و بیشتر از اون حتی کارایی کرده بود. پسراش شکموان...تا سفره رو چید حمله کردن به سفره. اونم که مدیریت این رو نداره که مثل سینو و سون دست نزنید بقیه بیان.
علیاحضرت مینا.
مینا مثل همیشه آخرین نفریه که میاد...همیشه دیر میاد..قانونش اینه که ساعت نُه به بعد تازه باید نشست. فکر این رو نمیکردن که من باید برگردم خونه. دلیلی نداشت بمونم. حوصله ندارم. خونهام به این آرومی و تمیزی و خوشبویی...کتاب و فیلم و عطر و گل...و غذا...برای چی بمونم تو مقر سوءتفاهم و زبون نفهمی و خودخواهی؟
اصرار که بمون گفتم بدون سال نمیمونم..واقعا هی
دوست ندارم گردن این و اون بیفتم...خودمم چلاق نیستم ولی هی باید توضیح بدی کجا
رفتی و با کی...
خلاصه نشستیم و ننهخلف مادرنمرده دوتا شمع هم روشن کرد که مثلا سون فکر کنه
تولدشه و دس بزنیم و اینا..راسش کل مراسم برای من مهم نبود..منظورم اینه که توقعی
نداشتم خوش بگذره بم چون معمولا خوش نمیگذره بم...فقط نشون نمیدم و میدونم که
برای خوشحال کردن منه اکثرا که بچهها کارایی میکنن...یه کم ژله خوردم که بر خلاف
توقعم خوشمزه بود...مورتون دهتا انار خورد...
مینا دیر اومد...دماغش رو گرفته بود بالا و ایش و اوش که چرا بدون من شروع
کردید...هر چی توضیح دادن بابا نمیشه جلوی بچهها رو گرفت..هر کردوم رو میگرفتی
از جای دیگه حمله میشد...
سال دست به کار شد هندونهای که اورده بود رو با ننهخلف ببرن ...هی مینا کشش میداد..مگه
کوتاه میاومد....اینا رو سکهی یه پول کرد...حالِ همه رو گرفت...نگاش کردم..زل
زدم تو چشماش گفتم: نمیشد جلوی سینو رو گرفت.
خودش رو یه کم جمع کرد گفت نه خوب...بعد
خندید...
از اون ور نمیشینه روبروی مورتون..
یعنی قشنگ جلوی مادرم میگه: دوست ندارم جلوی این بشینم با این صورتش...
اونم حالا آدم خیلی خوشذاتی نیستا..مورتون رو میگم..
نق به جونم که بلند شو بیا خونهامون...خونهی بابام..چطور جمع دخترا رو ول کنم
بلند شم بات برم خونهی بابام؟ مگه من زنم یا مردم؟ خوب دوس دارم تو جمع خواهرام
باشم...بعد میگه به سال بگو من رو برسونه...مرد به این گندگی نمیتونه پیاده بره
خونهی بابام..
از هر جا جمعش میکردی سوراخ بود....از هر جا بش وصله میزدی پاره بود...
صح مینا و شیرین جر و بحث شد بینشون.
مینا گفته در رو ببند.
خواهر کوچیه گفته خوب یواشتر بگو.
مینا گفته خوب چطوری بگم..
از این اخلاق زنها متنفرم. این اخلاقشون باعث میشه دلم نخواد زن باشم..اگه زن نباشی و تو جمع زنها قرار نگیری کمتر باید این بازیها رو تحمل کنی.
خوب در رو ببند.
باشه میبندم اما...
بگو به تخمم و بلند شو برو.
هی کلکل...یعنی باید ثابت شه که یکی از اطراف مسابقه و بگومگوی از ریشه و اساس پوسیده و حالبههمزن رو برده..
بعد بیرون بودیم..شوهر مینا سیگار میکشید خواهر
کوچیکه گفت که مینا شوهرت برای شوهرم بدآموزی داره...از خواهر کوچیکه طرفداری نمیکنم
اما میدونستم این رو برای شوخی گفته..مینا دوربرداشت که وا؟!..شوهر من؟!...
خندهام گرفت.
بلند شدم دو بار زدم رو پشتم مثلا خاک رو میتکونم...دستام رو تو جیب ژاکت گذاشتم
و رفتم چوب جمع کنم..
صداهای کلکلشون میاومد هنوز..
میگن یکی از دعاهای یهودیهای متعصب اینه که خدا رو شکر زن نشدم. اگه زنانگی
اینه...من الان یهودیام.
اون روز که اومدن خونهامون من خیلی سعی کردم
مرغ خوشمزه بشه. از بیست و چهار ساعت قبلش به تکههای خیلی ریز بریده بودم که بهتر
کباب بشه.
تمام فن و فوت خوشمزهتر کردن مرغ رو به کار بستم.
ادویهها و..
سال جایی رو انتخاب کرده بود که بشه بچهها بازی کنن. اونم مثل بقیهی باجناقهاش
از شلوغی خوشش نمیاد. اینکه کون تو کون با بقیه بشینن جایی.
مادرم راضی نبود.
نه چیه کوه...نه اینجا ماسه و شنه.
بعد رسما جلوی ما ..جلوی سال درمیاومد میگفت:
من که دیگه عمرا بیام...اصلا دیگه نمیام...تمام خستگی تو تنم موند. شاید بیشتر از
همه دوست داشتم اون خوشحال بشه و بش خوش بگذره.
گفتم جهنم و کاری کردم که بیشتر از همه بش نیاز
داشتم...دور شدن از بقیه..از شلوغی ...برای دقایقی حتی...ربع ساعت...ده دقیقه کافیام
بود که بتونم نفس تازه کنم...داشتم سیگار میکشیدم روی یکی از تپهها که دیدم
دخترا هم اومدن...همه آرایش کرده بودیم..بیشتر برای شوخی..
ریختن رو سرم سیگارها رو کشیدن...خواهر کوچیکه لب نزد.
زمانی دودکش بود. حالا از دور داشت وفاداری میکرد احتمالا که بیاجازهاش نگوزه..که در اینجا منظور کشیدن یه نخ سیگاره...آرایش هم نکرده بود...چون از همه جوانتره و نیازی به آرایش نداره..دیگه.
و این بازیا رو حفظم.
مثل بقیه نبودن که بیشتر جلبتوجه کردن.
به تخمم گویان عکسا رو گرفتیم...اهمیتی به چیزی ندادم و گفتم دیگه فقط وقتی مادرم
افتاد به التماس میگم بیاد خونهام.
اگرم نیومد. نیومد.
آقا شهرزاد جان یکی از واقعیتای زندگیات اینه دیگه. مادرت به درد نخوره.
باش. قبول.
به مشکلات و دردهای دیگه ی زندگی و دنیا نگاه می کنم و می بینم اینا چرته...بی ارزش و مسخره اس...اونقدر که فقط بگذره از ذهنم و بنویسمشون اینجا...
به دردهای دیگه ی ِخیلی درد زندگی فکر میکنم...دردای جسمی و روحی...
اینا کجای زندگی و دنیاست؟
فقط می تونم در موردشون بگم وز وز.
خواهرِ ایوب (شوهر ننهخلف) ویار داره. اومده
خونهی ننهخلف رو تخت ننهخلف دراز
کشیده..ننهخلف هی جلوش چیز گذاشته و برداشته...و وقتی اومده ظرف میوه رو برداره خواهرشوهره روی پشت ننهخلف بالا
اورده...یعنی یههو عق زده و نتونسته بالا نیاره و همون موقع پشت ننهخلف طرف دهن
خواهرشوهره بود که مشغول خدمتگزاری به خانمِ باردارِ بدویاره بود..ننهخلف با
همون پشت جیغزنان رفته حمام...بم زنگ زده بود چه کنم؟
چه بگم؟
رو کونش یا کون برادرش بشاش تو.
چی بگم واقعا؟
برو حموم و دیگه پشتت رو نگیر روبه زنهای حامله.
اومده بودن خونهامون. شب پسر ننهخلف نخوابید. نمیدونم چشه. یهجوری عدم امنیت داره انگار یا یه رفتارای بیمارگونهی دیگه..که شروع میکنه از سر ساعت دو و سه تا چهار اینا جیغ. چیزیاش هم نیست..درد جسمی منظورم هست. خوب همه ریخته بودن تو اتاق آخری و مادرم نق میزد ببریدش دکتر..ننهخلف کمی هم گریه کرده بود..مینا نگران بود و بم میپرید که بیاحساس گرفتم سرجام خوابیدم و بلند نمیشم بمیرم از استرس.
خوب بچه ناآرومه..چه کنم من؟
خواهر کوچیکه خوابش خراب شده بود و احساس ملکه بودنش رفته بود زیر سئوال شبنم به من نگاه میکرد و من دست و پا میزدم از خنده بیصدا زیر لحاف..لباس نداشتم زیر لحاف و مینا اومد لحاف کشید رو از روم که یعنی یه کم غیرت کن بلند شو یه ذره ابراز نگرانی کن.
خوب نمیاومد نگرانیام..صدای بچه به عر تبدیل
شده بود..میتونستنش دکتر..مادرم از سال خواست که براش آیهی آرامبخش بخونه..
دیگه مگه میشه نشست ؟
مینا فحش بیشتری داد که خانوم رمدیوس خوشکله برای رضای خدا یه بار یه درد بیدرمون
تنش نمیکنه ...نمیدونم ربطش به فضا چی بود...بعد بچه خود به خود آروم شد...ننهخلف
رد شد با همون صورت قرمز و گریهکرده یه نیمنگاه انداخت سمتم و خندید..میدونست
داشتم میخندیدم..مادرم هم اومد ایستاد روبروی تختم...و هی خندیدیم..خدا میدونه
چرا..سال اومد..مینا اومد..سیمین و شبنم و ...
چرا مرکز درد و مشکل من میشم؟
همه با خنده میگفتن شهرزاد دراز کشیده بودی نگران نشدی هیچی چرا چیزی تنت نبود؟ میشه بگی؟
واقعا نمیشد.چون خودمم نمیدونستم.
شاید گرمم بود..
مینا غرغرش رو کرد و رفت. گوشت تلخ و زقنبوت و مادرم باز گفت دیگه با مینا نمیره جایی.
بچههای ننهخلف عجیبن. نمیدونم طور ناآرومی هستن..یکطوری ..مهم نیست البته. به من مربوط نیست.
پدرم چیزی میگه...مادرم موافق نیست.
به طعنه میگه: خدا من رو قربونت کنه ایشالا..
این رو از قول مهستی میخونه.
هیکل چاقش رو با شکمی که جدیدا زده رو به بالا تکون میده و میخونه: خدا من رو
قربونت کنه ایشالا. همون ترانهای که دیشب گذاشتمش تو کانال...اسم ترانهاش آشفتهاس
هست فکر کنم.
برای یه زن فارس این معمولیه اما برای زنی غیر فارس که گذشتهی مشترکی با این چیزا
نداره جالبه..از کی لابد یادش مونده..از زمانی که دختر جوان مجردی بود که رادیو رو
میچسبوند به گوشش و چیز میز میشنید...
دقت کنید عزیزان من و باز هم دقت کنید و شما را
به هر که میپرستید دقت کنید که آدرس سمت راست هست و نه جای دیگری. دقیقا زیر کلمهی
جیمیل به انگلیسی.
نمیدونم چطور باید آدرس بدم دیگه.
https://telegram.me/c_oo_li
اینه اصلا عزیزان ریزبین و بادقت و جزئینگرم.
هی بپرسید و بگید که : کانال میزنی آدرس نمیدی به ما..
خوب چرا؟ مثلا دشمنم حالا؟
یعنی فکرهای عجیبی میکنید شما..
توی خونهی ما الان دعوا هست. سر عدسپلو و
ماکارونی. بن ماکارونی میخواد نانا عدسپلو و ..دعوای شدیدی که سعی میکنم محل
ندم و بالاخره به یه داد منتهی میشه.
بعد از مدتها روبروی تلویزیون نشستم...کانالای سریال رو نتونستم تحمل
کنم..انداختم رو ترانه..ترانه هم همینطوری زر میزنه و من به صدای نق و نوق و
دعواهاشون گوش میدم...بعد باید ببینم چی بنویسم.
سعید
باغچه رو تمیز کرده..همهی پیچکا رو انگار شلوار پاچهکوتاه پاشون باشه کوتاه
کرده...گل کاغذی رو بست..اون یکی پیچکا رو هم.
سال گفت: بهترین باغبون سعیده. بیارمش از این به بعد. خرجش یه وعده غذائه..ولی
ببین چه تمیز و باحوصله کار میکنه.
واقعا هم.
خیلی تمیز و باحوصله چیده بود.
سعید
مردِ نرمیه. سال رو سالهاست دوست داره. بش محبت داره یعنی.
سال باش قهر کرده و میرونتش.. خیلی با خشونت...چندینبار جلوی روم بش پرید که اگه
من بودم گریهام میگرفت..منظور یه جور تند ِ بدی بود..سنگدللانه و بیمهر و بیاعننا
و سرد...از نرمیاش و آویزونیاش بدش میاد ضربه نهایی رو زمانی بش زد که روز مرد
برای سال یه ظرف میوهخوری اورد که دورتادورش قلبای بنفش و سفید داشت...سال قاتی
بود که عجب گیری کردیم با این..البته میدونم سال یه مقدار تند میره تو روندن
یارو..طرف دوس داره باش دوس باشه و حرف بزنه...اگه کرم دیگهای داش میزدمش تو هوا
من...یه جور چوب بودن و سفتی خشکی و دگمی داره سال که این خوشش اومده...میخندم
حالا وقتی یاد جوابای سال بش میافتم و بلاک کردناش.
- سال عزیزم آیتالکرسی رو بخونو چهارقل ایشالا امتحانت رو خوب میدی..جگرم..مواظب
باش..سر نماز صبح دعات کردم.
سال میگه
مرد باید برای مرد اینطوری بنویسه.
جوابش این بود: برو گُهَات رو بخور بابا.
ظرف رو من دوس داشتم.
از
علاقهی سعید به سال ناراضی نیستم. بههرحال رقیبم سعید باشه برام قابلتحملتره
تا خانم مهندس. سال ناراضیه. خوب برای سال بهتره که خانم مهندس رقیب من باشه نه
سعید.
البته رفقیب خیلی دیگه عزتبِده هست به
وضعیت. خود آدمِ مورد رقابت رو من روش رقابت حس نمیکنم. کسی رقیبم نیست در واقع چون خودم رو در مسابقهای
حس نمیکنم. هر کی هر چی میخواد ببره بره. وارد هیچ دعوایی سر کسی نمیشم. حداقل
حسم اینه..شاید زمانی از سر عصبانیت یا غیرت داشتن روی خودم یه سوزنی هم بزنم به
کسی...سوزن که چی. جوالدوز هم کرده باشم در ماتحت عزیزی.
هر چی باشه این آدم میاد کار میکنه.سال سخت میگیره. توقع داره همه مثل خودش
دعوایی، تند، انتقادکن و...یه ذره محبت رو تحمل نمیکنه از مردی به خودش. زود گارد
میگیره که چیه این...این چرت و پرتا یعنی چی.
سعید زنش رو طلاق داده. یا بهتره بگیم زنه طلاق گرفت. گاهی پیاماش رو میخونم به سال.
سال گلم...مواظب خودت باش.
از اینکه
کسی به سال بگه گلم میپاشم از هم از خنده.
سال خیلی حساسه به سعید...در واقع مشکلی نداره جز اینکه مقدار زیادی
هورمون زنانه تو بدنشه. هورمونای مردانهاش هم کمه.
قهرقهرو و حساسه و زود رنجه و طی آخرین اس ام اسش به سال نوشته بود که انسان نیست
اصلا..قلب و احساس نداره.
چطور
جلوی بقیهی همکارا بشه گفته برو بابا سعید.
نانا صداش میکنه عمو پوتیته. عمو سیبزمینی یعنی.
من هم ...راسش باغچها رو تمیز کنه. ..حالا روز ولنتاین برای سال قلب و خرس و شکلات هم اورد، اورد.
دنیاس دیگه. مملوء از چیزهای اینمدلیس.
شب بود..تمام کارا تمام شده بود...ماه هم پشت ابر نبود..اما هوا نم داشت...میدونستم جایی رو که نشسته بودن رو جمع نکنم چه اتفاقی میافته؟
بارون
میزنه خیس میشه.
جمع میکردم که ف اومد.
- دستت درد نکنه..چه ماهیایی...همهاش رو خوردم..نذاشتم کسی دس بزنه..خیلی خوشمزه بود..
فکر
کنم گفتم نوشجان...
- فقط یه چیزی
-ها؟
به خونهاش اشاره کرد: به اینا هم یاد بده.
هر چی تو دستم بود رو برداشتم و زود رفتم..از در گاراژ تو اتاقا رو دویدم.
چرا؟
نمیدونم.
انگار فرار میکردم.
حیاط رو میشستم و صدای مردا رو میشنیدم..از اون ور
دیوار..بساط چای بود...نگهبان هم بود...
میشنیدم که میگفت یه چیزی اوردی که نریم سر پست دیگه مهندز.
ابوعلی هی میپرسید که چای میخوریید؟ بریزم؟
که سعید میخندید به ابوعلی: ابوعلی که هم ناهار خورده بود هم کلا چای نمیخورد..
- معزومین بابا.ماایصیر.
که
دعوتیم بابا نمیشه...
سعید گفت:
از مامانِ بن تشکر کن...
سال گفت: باشه
- تو تشکر نمیکنی سال...دیدمش خدم تشکر میکنم..
- نمیخواد از من تشکر کن من به نیابت تو ازش تشکر میکنم..
دلم میخواد
بگم الکی میگه..بلند.
برادرم نگاه میکنه میخنده.
دختر بچهای هزار بار اومد برای خودش و دوستاش آب برد. خسته بودم روی جاهایی که کف حیاط چرب شده بود فاب میریختم بشورمش. روغن سرخ شدن ماهی پاشیده بود به در و دیوار. غیر زفری شستن ماهی ...خسته بودم و هی این در میزد...بلند شدم در رو باز کردم.
- خاله آب
- اینجا سَبیله؟ هی میای..یه دفعهای بیاید آب بخورید دیگه..چن بار در رو باز کنم ببندم؟
اومده بودن بازی کنن تو پارک روبرو..
آب رو دادم دستش.
از تشرم رفت تو خودش. دلم سوخت.
- اسمت چیه؟
- المیرا
- خونهاتون کجاس؟
- خونهامون دیره..
- پَ چرا اینقدر خوشکلی تو...کی بت اجازه داده اینقدر قشنگ باشی؟
خندید.
- خودت اینطوری خوشکل شدی یا خدا درستت کرده؟
خندید.
لیوان رو داد دستم
- خاله برای زهرا هم آب میریزی؟
- باش
دوید لیوان رو برد برای زهرا.
برگشت.
- دستت درد نکنه..
-
- نوش جون..اما
نیاید دیگه...من خَثَه بوآم..
مرد از خنده.
س رو ث گفته بودم و این هلاک میشد از خنده. گفتم برو یالا..اما اینقدر قشنگ نباش
دوید رفت.
سَبیل: نمیدونم مادرم میگفت
الان دارم به گلم
نگاه میکنم. بنفشهها یه زرد بیحال بینشون هست که امروز کشفش کردم.
دیروز همهاش بدو بدو کردم.
حشو رو درست کردم. عکسش رو میذارم تو کانال تلگرام.
راستی از من آدرس کانال تلگرام رو خواستید چند بار.
خوب گوشهی
وبلاگ هست دیگه. سمت راست. گوشهی راست این صفحه. اون بالا.
آره چی میگفتم؟
تند تندی حشو رو درست کردم. آرد و اینا رو هم قاتی کردم برای سرخ کردن..
به برادرم گفتم ذغال درست کن.
برنج رو پختم.
بعد رفتم نفت بگیرم از خونهی ف.
خودم در سمت گاراژشون رو باز کردم رفتم تو..
پسرشان بود.
گفتم خواهر مادرش را صدا کند( فحش شد انگار)صدا کرد و صدای او خوب نبود و اصلا هم شبیه آن سبزینهی گیاه عجیبی نبود که در انتهای صمیمیت حزن می...می...می....می...نمیگوزد. میروید.
هی شک کنید به آدم حالا. به قلم آدم. ادبِ قلم آدم.
القصه آیات النگوها رو دید.
- مبارکککککککک...اومدی النگوهات رو نشونم بدی؟
همچین قصدی
نداشتم. اما حالا که خودش زحمت این فکر را کشیده بود نوش جونش. گوشت بشه به
رونش.پس من چه نمودم؟ گفتم نفت دارن؟ پسر آدرس داد که پشت دانشگاه یه پمپ بنزین
هست همیشه نفت میاره.
تشکر هم کردم و آیات دس کشید به النگوهام بازم و گفت اون دسبند قفلیه چی شد؟
گفتم موقع مریضی که از درد به خودم میپیچیدم کسی بلندش کرده چون حواسم نبوده اون موقعها..زد تو صورتش.
الان خواست بنویسم زِید. بیشتر میگن: زیدُم. یعنی زدم.
نمیدونم همین
معنی رو میده یا نمیده اما کلا میگن زید: zeyd نمیدونم کجا به کار میبرنش..بههرحال.
بعد برگشتم و دیدم کی؟
طرف باغچهی ما سعید و ابوعلی هستن.
اوووووووف حالا گیر میداد سال. که چرا رفتی و چرا رد شدی و چرا و چرا..چادر رو کشیدم رو صورتم و زود رد شدم..سلام هم نکردم. مثلا زن همسایهام و دویدم ماهی رو پختم..
تند و تند. باز خوب بود که برادرم پیشم بود و کمک کرد ترشی و اینا هم بردیم. از این لبوها و کلم قرمزای خونه. عکس لبوها رو گذاشتم تو تلگرام همونا که گلن.
الان یاد زن ضیغم افتادم در هنگام تعریف از دخترش که میگفت یه سفره میچینه از این ور تا اون ور ...بعد دسش رو شکل غنچه درمیاورد میگرفت رو به بالا و مینشوندش وسط مجلس: اُ یه گلی هم میذاش وسطش.
من فکر میکردم گل تو گلدون رو میگه.خواهرم گف کجای کاری بابا...گل تو سالاد رو میگه..گوجه رو شکل گل ببرن.
تو عمرم گوجه رو به جز شکل گوجه نبریدم و باهاش جز خوردن عملی انجام ندادم.
سال براشون تو
گاراژ جا انداخت..میاومد میبرد چیزا رو..گفت زیاد نکشم ابوعلی خورده..گفتم
باشه...غذا رو بردم و چند تیکه سرخ شده و نصف کبابی بردم دادم زنِ ف چون بشقابشون
پیش ما خالی بود.
گفت این کارا چیه و صِداقتش توقعی نداشته.
- صِداقتش داروم دروغ ایگوم.
من اینطوری شنیدم و برگشتم تند و تند حیاط رو شستم..ظرفا رو..برادرمم کمک کرد..آشپزخونهی منفجر شده رو سر و سامون بدم و سال با ظرفای خالی برگشت.
چشمام گرد شد چون بش گفته بودم یه کم رو برای برادرم نگه داره..نمیشد کم بکشم اما مطمئن بودم همه رو نخورن چون گفته بود ابو علی ناهار خورده.
بعد اومد و گفت:
شهرزاد دیونه شدن...شهرزاد..دیونه شدن...روانی شدن شهرزاد.
داشتم اجاق رو تمیز میکردم و برنگشتم نگاش کنم.
-
میشنوی شهرزاد؟
ابو علی با اینکه ناهار خورده بود گفت باید گشنه باشم و حتی همین اسکلتشم عین
تخمه زیر دندون بشکونم..سعید میگفت زنبابام هم ماهی درست میکنه..سیرش یه
ور...سبزیاش یه ور...صلا شهرزاد دیونه شدن..محسن ترکی هم اومد..نگهبانه نگاشون
کرد و گگفت بهبه گعده درست کردین..
سعید گفت فرمولش رو باید از مامان بن بگیرم..
ده بار دیگه گفت شهرزاد دیونه شدن. جلوی برادرم اینا رو میگفت و برادرم با لبخندی
کمرنگ روی لب ظرفایی که شسته بودم رو خشک میکرد بچینه برام بالا تو کابینت.
برادرم رفت بیرون حیاط رو طی بکشه که نزدیک شد:
باید دستت رو بوسید..آدم رو روسفید میکنی...قوری چای رو بش دادم..با سینی
استکانا...
- حرف بزن با ما چشم قشنگ..
رفت.
تو سینی به خودم نگاه کردم.
به لکها و حلقههای تیرهی زیر چشمو خستگی و موهایی که تند و تند سفید میشد.
چقدر خسته شده بودم.
برادرم اومد و گفت آقا یه زنی هم بگیر برا ما عین خودت.
به لهجهی بندری داییام گفتم: مو نه به درد بخوروم...سی چنت بیدوم؟
دیروز همهاش
دویدم. زنِ ف صدام زد که تولکیها رو بم بده. من داشتم به حرفای سال گوش میدادم پای تلفن..که ممکنه ابوعلی هم بیاد.
بعد زنِ ف النگوهام رو دید. چشاش برق زد و گفت قشنکن. از کجا گرفتی؟ گفتم.
گفت مبارک
مبارک. خوب کاری کردی.
گفت که تولدش یک دی هست. هی روزا رو میشمره که بشه یک دی و ببینه چیکار براش میکنن.
یهکم ایستادیم و گفت این کاسه برای چیه تو باغچه.
ظرف بزرگ رو میگفت با چاقوی توش.
میخواستم گشنیز ببرم. برای حشوی توی ماهی.
گفتم برای چی.
گفت تو هم ماشالا خوب میپزی ماهی رو. گفت قربونت.
بعد فکر کردم پس باید براش ببرم دیگه.
روی تخت بیرونم.
ابریه. حالا داره بارون میزنه. به خودم زحمت دادم و جورابی سورمهای رنگ با گلهای
نارنجی سفید پایم کردم. اوج زمستانگریزی یعنی.
نانا بود که دیروز گفته بود این چه زمستونیه آخه ماما...یه ذره سایه پیدا نمیشه.
واقعا هم.
ولی خوب برای
اونا که وسیلهی گرمادهی ندارن بهتره.
الان بارون میزنه رو پلیتا.
باغچه مرتب شده.
سال دیروز سعید رو اورد.
برای ناهار ماهی کباب کردم و سرخ.
از گشنیزای
باغچه چیدم. زنِ ف من رو دید. بم کاهو داد که الانم یادم اومد. یادم رفت به سال
بگم تولکشون بزنه با سعید.
الان دارم فکر میکنم بارون که میزنه نباید توی جای بسته باشی. مثلا تو دشت باشی
یا دم دریا..دشت بهتره. نه کوه. آره دشت. تو دشت باز که هیچ حصاری نداشته باشه.
کوه ترسناکه. مگر اینکه کسی باشه هی بری تو بغلش. بغلِ خیسش.
اما دشت کسی نَمخواد.
همینطوری برای خودت زیر بارون میمونی..یه جوریه نه؟
آره یه جوریه.
نانا میگه:
ماما تا وقتی کوچیکم میتونم شیرینی بخورم؟
- آره.
- بزرگ شدم برام ضرر داره؟
- آره..
- الان چی؟
- الان وقت داری متعادل بخوری
- متعادل یعنی چی؟
- نه کم نه زیاد
- پس بخورم؟
- بخور..
- میدونی که زیاد من هم کم میشه...بس که من لاغرم ماما.
داره گولم میزنه بیشتر برداره. این رو وقتی میگه که تو دهنش یه شیرینیه تو دساش و جیبهاش.
-مسواک بزن بعدش.
اونقدر دهنش پره که نمیتونه بگه باشه. سرش رو میاره پایین. عقب عقب میره پشت سرش رو نبینم.
خودم رو میزنم به ندیدن.
میرسه به در و
میدوه.
لابد بعد تو خاطراتش برای پسری که دوست داره میگه خیلی شیرینی دوس داشتم..
پسره میگه عزیزم ولی خوب باربی موندی
- آره ما ژنش رو نداریم..ژن چاقی رو..مامانم فقط تپله..
- عزیزم..
- مامان رو گول میزدم و شیرینی برمیداشتم..طفلی سرش به کاراش بود من رو نمیدید...
- باهوشم..خرگوشم
بعد لوس بشه براش عین موش و خرگوش بخنده...
نانا میگوید ماما من همیشه تو رو دوست دارم اما چرا بعضی وقتها زیاد دوستت دارم؟
جوابی براش ندارم.
فکر میکنم کار خدا باشه نانا.
ناهار سال به سعید و ابوعلی گفته بود بیایند. دیشب رفته بودیم ماهی بخریم. خودش گفته بود بیا. وقتی رسیده بودیم گفته بود: پیاده میشی؟
-آره
- نه بابا..خودم میخرم.
- باشه.
محکم سرجایم نشسته بودم.
دیده بود باز زیادهروی کرده.
- خوب باشه..غِلط کردم..بیا. به بیرون نگاه کردم.
- بیا دیگه..حرف بیخودی زدم.
رفتم بیرون و تا رفتم طرف ماهیفروشها مرد عربی با چشمهای آبی عجیبی با چفیهای گلباقالی رنگ به سر که نیمدایرهای مدل خوزستانی بسته بودش روی سر و تخمه میشکاند گفت حاجی پنچره.
تایر عقب ماشین
بادش خالی شده بود. سال با تعجب نگاه کرده بود ..مرد پوست تخمه را طرف آتش خیلی
خوبی که درست کرده بود پرت کرد و گفت:
نگاش نکن حاجی درستش کن..عوضش کن..
تا سال و برادرم
زانو بزنند روبروی تایر بیباد من راهم را گرفتم رفتم. مرد چفیه به سر چشم آبی
توضیح داد که همه چی دارد. کاری به او نداشتم. طرف معاملهی من جمال بود.
سلام کردم و من را شناخت.
برطام خوبی داشت. برطام فصل موقتی دارد. خوبیاش این است که برای کباب و قلیه و
سرخ شدن به درد میخورد..جمال داشت فلسش را میکند. گفتم نمیخواهد. برای منقل میخواهم
نه فر.
- پ کارت درسته آبجی..
چیزی نگفتم و
گفتم دوتای دیگر را فیلهای ببرد..مردی همانجا بود. سبزه. قدکوتاه. عینکی. چفیهی
سفید به سر. این مدل چفیهها را داییهایم میاندازند روی سر. مدل بستنش بندری و
کشورهای خلیج بود نه خوزستانی و عراقی.
چفیه سفید بود. عین بندریها بود.
- اهل کجایی خواهر؟
به نانا به عربی گفتم نپرد توی چالهی کوچک آبی که آبِ ماهی تویش، نپاشد روی پر عبایی که
پارچهاش را -که اسمش هست کَنکَن و از بازارعبدالحمید خریدهام- زیاد نشورم..خراب نشود.
مرد باز پرسید عرب آبادانید؟
سر تکان دادم.
-
ها گفتم..مثل
اهوازیا حرف نمیزنید..مو عرب نیسوم..عربی بلدوم..
سرم را به نشانهی چه خوب آفرین بر شما تکان دادم.
- خواهر راسی که زبون آبادان کیلو هشت تِمنه؟
-
نمیدونم..نمیرم
من اون طرفا..نمیدونم.
- یکی اومد گف کیلو هشت تِمه..ما اینجا کیلو چهاردهتِمن میدیم..گفتم اگه ایطوریه
خو دوتا بار وانت برامون بیار بُفروشیم..
سرم را تکان دادم که یعنی حرف ِ مردم دیگه اهمیت نده..
- شاید کیلو یازده بدن
- - نه خواهر نه به گمونم یازده بدنش
دیگر چیزی نداشتم بگویم و من داشتم فکر میکردم چقدر جمال شبیه حسامالرسام است..جمال خندید و گفت جاسم یه دختر عربیه میخواس ندادنش همه چی عربایه بلده..دخترای عرب هم خو تو جای خواهرمی ..تو دل میشینن..قِبول داری جاسم؟ و خندید.
فکر کردم جاسم که اسمی عربی است برای
مرد. ..شاید خودش این اسم را روی خودش گذاشته باشد..دلیلش را نمیدانستم..شاید
همسایهای عرب داشتهاند که موقعی که این مرد دنیا آمده زنها از سر دوستی این اسم
را گذاشته باشند رویش...
به سال نگاه کردم و اشاره کردم به برادرم که بیاید پیشم..برادرم دوید.
گفت احتیاج به کمک دارد سال..به مردها
نگاه کرد و مردهای ماهیفروش از مچ دست باهاش دست دادند.
عبایم را کشیدم جلوتر و مرد چفیه سفید بسته به سر گفت عجب میگوهایی...خوبن
ها..مثلا با خودش باشد.
جبار داشت به سال کمک میکرد..
جمال گفت کوروش نیست امشب.
کوروش مرد کوچ اندامی است که گیر میدهند بهاش.
عصبی و حساس.
هر وقت سال را ببینید میگوید راسی صادقی پولمه نداد ها..
شنیده ما کجا زندگی میکنیم. کجای خانههای
شرکتی و یک صادقینامی از آن طرفها پولش را خورده و هر بار طوری به سال این را میگوید
که انگار صادقی دوست صمیمی سال باشد.
مردهای ماهیفروش هر قت سال راب ببینند بهاش لبخند میزنند و به کوروش نگاه میکنند.
برای همین جمال یادش افتاده بود امشب.
- کوروش نیست امشب
این را جمال به مرد چفیه سفید گفت.
مرد چفیه سفید گفت: ها خودش نیس..چاقوش هست
چاقوی توی دست جمال تیز بود.
جمال کوبیدش روی باله و گفت صدام مهمونشه.
صدام اسمی معمولی و عادی بود برای مردهای عرب تا قبل از جنگ ایران و عراق. مردهای دنیا آمده قبل از جنگ این اسم را حمل میکنند گاهی.
فکر کردم کوروش و صدام.
مهمان و میزبان.
برای مردها جالب نبود.
هم کوروش دوستشان بود و هم صدام..
به این فکر کردم که چقدر ممکن است این مرد اذیت شده باشد زمان مدرسه و ..
فکر کردم توی عراق هم ممکن است کسی اسمش کوروش باشد؟..بعد اذیت شده باشد؟
آره ممکن است
همینطور که عربها اینجا تحقیر میشوند عجمها آنطرف که در اقلیتند ممکن است مورد تبعیض و تحقیر بوده باشند...
حداقل آنها که ریشه و رگ فارس و ایرانی
داشتهاند.
آرزوی خوب و شیرینی است که آرزوی دوستی و رفع اختلاف و دشمنی بکنیم، غالبا اما در
حد آرزو باقی میماند.
جمال ماهی را داد دستم.
برادرم گرفتش جای من.
سال آمد حساب کند.
جبار در جواب تشکر سال گفت وظیفهاس.
سال پرسید کوروش کجاس؟
مردها خندیدند.
جمال گفت:
صدام پیششه امشب.
در ز زدند بعد از روزی طولانی ،بعد از
روزی پرکار و خستهکننده دراز کشیده بودم روی تخت..
نانا گفت: مادرِ غزالهاس.
زن هاشم را میگفت.
سال یک صدایی حاکی از عدم رضایت از خودش درآورد. خدا را شکر کردم که یک سرمه
ای کشیده ام توی چشم..وگرنه دعوایم می کرد که جنازه و بی حالم و فلان.
رفتم دم در و دیدمش...گفت روبوسی نمیکند سرماخورده غزاله با روسری و کاپشن چرم
یقه خزی گفت مامان زودتر بش بده..چندبار بیصبرانه پرید توی هوا..
- وقت نکردم زودتر بیام.
اولین تبریک را او بم گفته بود. همان شب تولدم. زودتر از همه.
یادش مانده بود کی حتی.
هدیه را گرفت طرفم.
- گفتم
شهرزاد آبی دوست داره..آبی فیروزهای...بهار گفت ماما خاله شهرزاد آبی دوست
داره...گفت با هم دوستیم..و چشمک زد.
فکر کردم بقیهی رنگها رو هم دوست دارم اما وقتش نبود این حرف رو بزنم. خندیدم.
-خواستم ایکسلارژ بخرم گفتم شهرزاد خانم که رفته لاغر شده ..
فکر کردم حالا خیلی هم لاغر نشدم بابا...همهاش چند کیلو که به چشم او خیلی هم میآمد..
وقتی نبود چیزی در این مورد بگویم. بسته را گرفت طرفم.
ازش گرفتم تشکر کردم و نماندند..تند تند گفتم ناهار سعید و ابوعلی ماهی خانهامان
بودند...نمیدانم چرا داشتم تند تند حرف میزدم و توضیح میدادم. جبران مثلا یا
طرد حسِ گناه از حسی که واقعا دارم به اش؟
حیاط را بعد از کباب کردن ماهی و سرخ کردنش شسته بودم.
همهجا تمیز بود و معطر. بخور البادیه را روی ذغال گذاشته بودم و با بخوردان برنجی
گردانده بودم توی خانه..
قهوه دم کرده بودم که خستگیام کمی رفع شود..
گفت باید برود. بهار امتحان دارد. غزاله هم..هر سه سرما خوردهاند. هاشم گفت مامانِ بن صبر نداشت این خانم...گفتمش میان..خودمون سر فرصت میریم..گفت نه دیر میشه..
بو کشید: همیشه هم بوی خوب داری ها..
رفتند.
رفتند و سال گفت ببین چقدر آدمای معمولی و ساده دوستت دارند
- خوب خودم ساده و معمولیام..مثلا آدم های خاص ِ غیر معمول دوستم داشته باشند؟ مثل خودشونم دیگه...برای همین.
دستم
را گرفت کمی فشار داد. انگشتری که این اواخر برام خریده به انگشتم فشار آورد.
رفتیم تو.
بسته
را باز کردم.
بلوزی آبی رنگ بود.
خودم هیچوقت این مدلی نمیخریدم. اینطور زنانه خانمانه.
با این طرح و گیپورها.
یکجوری اشک آمد تا ریشهی مژههایم. دلم با مهر سادهای پر شد.
من
همکار و دوست دوران دانشگاه و دوران دبیرستان ندارم.
آدمهایم را سعادگونهها تشکیل میدهند.
با این بلوزها و ..پوشیدمش.
خوب بود.
سلیقهاش خوب بود خدایی. در نوع خودش زن خوش سلیقهای میشد.
البته گاهی اوقات.
اگر
مثلا مجسمههای الاغی را نمیگذاشت توی باکسهای قلبیشکل زده شده به دیوار واصرار
نداشت تیپ سدریرنگ بزند به قول خودش. یک دست.
از رنگ جوراب تا تِل توی موهایش.
انگار بخواهیم استتار کنیم یک وقت دشمن تشخیصمان ندهد..
با این وجود آدمی بود که دوستم داشت. خوشحال کردنم برایش مهم بود.
اینطور آدمها را...نمیدانم.
اینطور آدمها بامحبتند دیگر.
خدا هوایشان را داشته باشد.
سیگارهایم را کشیدم توی گاراژ. عکسش توی کانال هست..دود میرفت طرف بالا..راه رفتم. پسر ف اخ و تف کرد و به ستارهها نگاه کرد لابد مدل رمانتیک شدنش است.
آخر شب یک فیلم بد دیدم. اسمش آریش غلیظ بود. برادرم گفت
ببینیم.
حامد بهدادش مثل همیشه حالم را به هم زد. یکبار برای رضای خدا هم نه، یکبار برای
رضای بیننده و هنر، مدل بازی کردنت را عوض کن. کمتر ارتجالی و طبیعی باش حالا. یکبار
فقط " بازی" کن.
خودت نباش اینقدر.
القصه که فیلم بد را دیدیم و برای نانا تاج پسته درست کردم.
یادم رفت عکسش را بگذارم توی کانال یا اینستا. سال را عضو گروه مادرها کردهام.
حوصلهام نمیشود روم توی گروه.
و بالاخره یکی از والدین برود گاهی فک بزند.
توی گروه هر دوی ما والدین حرفی نداریم. نانا به اسم ما میرود سئوالها و استفساراتش را از خانمشان میپرسد.
معمولا جملههایش را با ببخشید خانم علیزاده شروع میکند.
بعد با ادبیات والدهانهاش میپرسد که خانم علیزاده از کجا تا کجا از نانا دیکته
بگیرم؟
خانم علیزاده جواب میدهد.
بعد میرود از خودش دیکته میگیرد.
امروز پیشنهاد دادم که دیکته بگیرم گفت خودش حفظ است...سال گفت مادرها شورش را درآوردهاند. یک روز مینویسم کون گروهتون و میام بیرون.
چشم و همچشی پوکونده گروه رو برای شب یلدا و ...
خوب حق دارد.
من هم حق دارم دلم نخواهد عضو گروهی بشوم که صبح تا شب صدای
دینگ و دونگ بدهد و مادرها ..مادرها هر یک به شیوهی خود درش مادری کنند.
سال در این گروه مثلا مادر ناناست.
لو ندادیم که پدر است.
گاهی زن هاشم ازم میپرسد نانا درسشان کجاست. سرفهام میگیرد
اگر جلوی رویش از نانا بپرسم درسشان کجاست متهم میشوم که زیاد هم میشوم به بیخیالی
و اهمیت ندادن به چیزهایی که مادرهای دیگر خودکشی میکنن برایش.
یکیاش همین درسشان کجاست و اینها.
نانا آجیل شده.
پوکوندند ما را برای این جشن گوزا.
مردیم.
نخواستیم بابا. بگذارید آدمها توی خانهاشان لب لبو و شلغم و انارشان را بخورند و هایده مهستیاشان را بشنوند.
هی من آجیل هستم بر شما میگوزم..
من سیبم کونتان را میدوزم..
یعنی مردیم. یک ماه است یلدا یلدا میکنند والا به خدا خودمان یِلده شدهایم. مادر فاطمه احسانی سه هزار نوع کیک درست کرده.
نمیدانم کی توی سیبا چسیده و رنگشان به سبز کهربائی تبدیل شده.
من رفتم به رضایی کیکی شبیه هندوانه سفارش دادم و السلام
نامه تمام. برای نانا هم تاج پسته درست کردم و حلا عزا گرفتهام چطور برای جشن
بروم.
از اول سال تا حالا یکی دو بار رفتهام فقط.
خوب بروم چه کنم؟..خودم به اندازهی کافی از مدرسه متنفرم. بروم ببینم بچهام توی
مدرسه است و مشغول کسب علم و حال کنم با این قصه؟
شعر نانا هم خو اینطوری است که من آجیلم من پسته کون شما نشسته..
همین.
یک ماه است داریم سینه میزنیم زیر علم این شعر.
این پیردختره، مدیر مدرسهی نانا یعنی ناموس نمیگذارد برای آدم با برنامههاش. ..شب طورطا.. روز باران الهی..
شمعهای خیال و پروانههای خالدار..
هر وقت هم سال رفته جلسه طفلی با مادرها نشسته توی کلاس آمده گفته که گله کرده اولیا فعال نیستند.
خوب چه کنیم؟
دست در آرنج هم نهیم به مهر و گیلن گیلن هندی برقصیم؟
بابا سر جدت برو مردی پیدا کن یه بار قشنگ عین یک زن واقعی
زیرش بخواب. رویش. کنارش..خیلی هم خوب.
یکی دو بار که یک مرد واقعی مثل یک زن واقعی بغلت کردت و خلوتها باهات گزید و بعدش
در خود نگوزید البته...دغدغههات عوض میشود باور کن.
دیگر به پروانههای بیپدر و کون رنگیاشان نخواهی اندیشید.
وقتت را صرف چیزهای بهتر و سالمتری خواهی کرد.
حالا تاج پسته را درست کردهام.
امیدوارم که به قول نانا که دستخطش توی کانال هست: ازش خوشش بیاید. قلب.
خانهی هاشم بودیم که به من زنگ زد. گوشیم خاموش بود و شارژرهایی که خونه هاشمند شارژش نمیکنند. قبلش به بن و سال زنگ زده بود.
فکر میکردم چی شده.به قول مادرم حسبالی عنده
خبر تازه. فکر میکردم خبر مهمی داشته باشه مثلا. یا حتی جالب.
سال گفت بیخیالش شو.
نمیشد. بعد پیله میشد و گله و بیا و جمعش کن.
رفتم تو اتاق کوچیکه زیر نظر و نگاه سال که ناراضی بود و اَه و اوووف و اینا درمیآورد.
گاهی فکر میکنم حق دارد.
اگر زن من هم برادری مثل برادرِ زنش داشته باشد یک روز میگیرم گوشی را خرد میکنم.
همانکاری که چند وقت پیش کرد.
تکزنگ زد.
چرا خودش نمیزد؟
مگر کار نمیکرد؟ حقوق نداشت؟ مگر نگفته بود
میگو آوردهان کیلو بیست و پنج. برده بود من را بازار ماهی. هلنگ هلنگ. عبا ب سر
روی موتور.
گفته بود نه یک کیلو کم میشود. دو کیلو.
خریده بودم.
پولش را جلوی مرد خودش داد.
آمد خانهامان و ازش خورد.
بعد؟
پیام داد که پول میگو را من دادم میشه کارت به کارت کنی؟
مردم برادر دارند ما هم داریم.
غیر از بددهانیهایش پیشم. چرت و پرتها و مراعات نکردنهایش.
غیر از احساس مالکیت مزخرفش رویم..
گفتم شارژ ندارم.
گفت خوب دائمی هست که.
گفتم دائمی ایرانسل از یک حدی بگذرد قطع میشود. تمام شارژم را هم پای او میریزم و بعدش منت سال را تحمل میکنم برای شارژ شدن.
گفت سیصد بیشتر ندارد..از گوشی سال بزنم بهاش.
گفتم خو حالا صبر کند بروم خانه از واتساپی جایی تماس میگیرم باهاش.
گفت نه توی خانه نمیشود بقیه هستند.
همه خوب دشمنشند. از خواهرها متنفر است. از ننهخلف که میگوید آبروی خانواده را با آن ماجراها برد و از سیمین و طلاقش که آخر شب میآید و احتمالا دارد اینجا را میخواند و همه جز او تولد را تبریک گفتند بس که میدانم ته دلش از من خوشش نمیآید، و از مینا و غرورش..و از..لابد فقط من خوبم.
کوچیکه هم خوب" عیاره" هست.
شبنم و شوهرش هم که جادوگر و رمالند.
این وسط من لابد خورجینم. بندازدم روی خودش و راه بیفتد توی برو بیابان
دیوانگیاش و جیبهای خالیام را از عرر پر کند.
گفت خوب زنگ بزن.
لاالهالا الهی گفتم و زنگ زدم.
- بله؟
- به حرفات فکر کردم..
- - کدوم حرفا؟
- اون حرفا..اون خوابی که میگی دیدی؟
- خوب...
چندش شب قبلش برای اینکه دهانش را ببندم که آنهمه پشت سر دخترها حرف نزند و به پدر و مادر بد و بیراه نگوید ..بد و بیراه هم نه. غر و نق، برایش خوابم را تعریف کرده بودم.
و حالا حس میکردم گهی بس بزرگ تناول نمودهام.
- خوب؟
- ببین شهرزاد..تو باید چرب بشی.....من پرسیدم...
- جان؟!!
- چرب بشی..یه شب بری خونهی اون سیاهپوستا که ماما(زنی که جن خارج میکنه یا به اصطلاح خودش زار) چربت کنه..بعد شب رو اونجا بگذرونی...وگرنه زارا دست از سرت برنمیدارن..
- به زار اعتقاد ندارم
- نگو شهرزاد..هست...ضربهای که بت زدن خیلی بزرگ بود...باید چرب کنی ..
دوست دارم بگویم چی؟ و در کجایت فرویش کنم؟
اما دلم نمیآید. یاد موهای ریش و سرش میافتم و
اینکه از همهجا رانده و مانده است..و اینکه رسما روانی شده انگار و در سکوت غصهام
میشود که این برادر من است. این حاصل دسترنجِ...
بیخیال.
- شب نمیتونم جایی بمونم..سال راضی نیست
- با من چی؟
- با تو هم.
فکر میکنم که آره که ملا طالب بیاید به تو
بگوید برو بیرون و بعد خدمتم برسد..تو هم خو خام و خر. ..باید زاری، جنی، روحی،
سحری، جادویی باشد توی زندگی که ناکامیها و شکستهای زندگیات را بیندازی گردنش.
باید کسی مقصر باشد بالاخره. هر کسی جز تو. باید برای خودت و من توجیه کنی که
اتفاقات زندگی ما خارج از اراده و سیطرهی ماست و ما توسط نیروهایی که هست
و...اداره شدیم..راه برده شدیم و سرانجام تباه شدیم.
- نه نمیشه..
- حسد هست و سحر و جادو و در قرآن
-
نگفتم نیست. گفتم خونهی نمیدونم کی شب نمیمونم.
- ببین اونا بت اخطار کردن..دفعهی بعد بدتر میشه ها..
- باشه. ممنون بابت نگرانیات.
نگرانم نیست. دنبال چیزی است که هیجان داشته باشد برایش و در موردش با من حرف بزند. دنبال چیزی است که به وسیلهاش دونفری بشود با کسی. چیزی که خودش انتخابش میکند البته.
- تو زیر نخل تو شب زیاد میری...نخلستون کی میره تو شب جز تو؟ دریا کی میره شب جز تو؟..میدونی که اهل هوا از دریا میان..
- چیزی به اسم اهل هوا و زار وجود نداره...
- نگو..من و تو و مامانم داریم..مامانم مامانش داشته..میگن سرش رو میذاشته تو تنور
- کسخل بوده
- - شهرزاد نگو...مادربزرگته..
- باشه..باید برم خونه مردمم...شام کشیدن..
- شهرزاد من و تو که سبزهاییم و به مادرم رفتیم داریم..نشده تنها صدایی بشنوی..روابط جنسیات سرد نشده...نشده صداهای مبهم بشنوی..نشده غم بیاد سراغت سرت سنگین شه
خشم سراغم میآید. چقدر باید بیشعور باشد و احمق و عوضی که با من که خواهرشم و ده یازده سال ازش بزرگتر در مورد روابط جنسیام صحبت کند. خدا لعنت کند روزی که به حرف مادرت گوش دادم و پناهت دادم.
از گذاشتن حد برای آدمهای حدنشناس خسته شدهام.
- وقتی میخوای حرف بزنی یه کم دقت کن..من زنی نیستم که از تو خیابون و فلکه و خونهی دوستات بلند کردی و به اصطلاح خودت" شَقه" هستن..من خواهرتم..غیرت به این نیست که بگی شالت رو بکش جلو..غیرت به اینه که جلوی خواهرت که منم و معذب میشم از این حرفا درست صحبت کنی..
- ببخشید
- خو حالا..
- مادرم به من گفته تو داغ بودی مثل خودش ..یعنی خونت داغ بوده..باید دهتا بچه میاوردی...برای همین تنت خودش رو خورد...از تو زنانگیات جوییدت..
- مادرم غلط کرده با تو.
- شهرزاد؟
- ببین قطع کردم نزن..
- باشه..
- خدافظ
- خیلی آقایی.
توی دلم میگویم گمشو.
و قطع میکنم.
دیروز صبح رفتیم اونجا. برادرم که سربازه و بن
دوستش داره خیلی همرامون برگشت امشب..
وقت خواب اومد اینجا.
گفتم بهتره جای دیگه بخوابه.
- چرا؟
- برادرم اینجاست خوب نیست در رو ببندی رومون..روم نمیشه صبح نگاش کنم
- یعنی چی؟ خوب در رو نبند..
- نمیتونم با لباس بخوابم..اگه در بسته نباشه..یه وقت به هوای چیزی میاد تو و خوب نیست
- باور نمیکنم..تو دیگه دوستم نداری..وقتی میخوای چیزی بم بدی یه جوری دستت رو میگیری که کمترین تماس ممکن پیش بیاد..من که رسما و هزار بار گفتم غلط کردم..
- مسائل رو قاتی نکن. فقط روم نمیشه باشی تو اتاق پیشم و برادرم که مجرده و برای خودش بیست و چهار پنج سالشه تو خونهام باشه..برادرش که نیستم، خواهرشم..خوب نیست به نظرم..
- عجیب میشی گاهی.
با غر بلند میشه. میخواد ببوسدم که سرم رو میبرم
جلو. رو موها رو میبوسه و ریشش پوست سرم رو دردمیاره.
وقتی میره به چند سال پیش فکر میکنم. چندین سال پیش.
انگار رسمه تو دنیا جای آدما و حوادث عوض شه. به
مجرد کوچکترین قهر میرفت با پتو و بالشش جایی و من ساعتها با گریه مینشستم
بالا سرش که برگرد..تشر میزد..داد میزد..میگفت ..میرسوندش به جایی که واقعا
حالم بد شه..و بعد میاومد آشتی.
باید اون خط کثیف بدحال شدن رو رد میکردم که تمومش میکرد. گاهی فکر میکنم این
خشم منجمد ازش از همون روزا مونده. روزهایی که من رو به مرحلهی " بدحال"
شدن میرسوند که دیگه میبریدم و میریختم به هم..
برای چی؟
که همچو اویی بیاد تو تخت..قهر نباشه...نازم کنه؟ ببوسدم؟ بغلم کنه و فشارم بده
به خودش؟ بگه دوستم داره؟ بگه..
که از طریق اون حس خوب بودن و خواستنی بودن و مطلوب بودن بم دست بده؟
کی؟
اون؟
باید هزارتا علاکمت تعجب بذارم جلوی این "
اون". آدم خیلی خوبیه. قبول دارم اما این هیچ علامتای تعجبی که میتونم جلوی
این اون بذارم رو کم نمیکنه.
خوشحالم زنده موندم که این روز رو ببینم. این شب رو یعنی.
شبی که درش من بهاش میگم بره جدا بخوابه.
و دلمم نخواد برگرده تو تخت...و نیاز هم حس نکنم به هیچکدوم از اونای قبلی..اون
مدارج بیماری..که رو قلهاش نتیجهی طبیعی زندگیم تا حالا بدرخشه. نمیگم چیه یا
اون مدارج چیان چون در این حد هم نمیتونم دل خودم رو بشکونم و خجالتش بدم.
حداقل حالا حالاها...نمیخوام برگرده.
سیگار میکشیدم تو گاراژ..سرد بود هوا و به گل
کاغذی نگاه میکردم که کارگر مَهَندِز اومده بود میله جوش داده بود و با سیم اینا
بسته بودش که مثل سایهبون شه. تو گرما میمونه یعنی؟
این سئوالی بود که از خودم میپرسیدم و دوست داشتم بمونه و در عین حال میدونستم
با موندنش تحول شگفتی هم در زندگی و احساسات و کل جریانِ " زنده بودن"م
رخ نمیداد اما در هر حال چیزهای جالب، جالب میمونن.
هر چقدر هم که ما جالب نبینمشون از یه جایی به بعد.
تو سرما زنِ ف رو دیدم. تو سرما و تاریکی.
میلنگید. من رو دید. سیگار رو تموم کرده
بودم دیگه. تهاش رو پرت کردم تو سطلی که بود گوشهی گاراژ و سلام کردم.
گفت داره میره درمونگاه. فشارش رفته بالا. دکتر
از دیروز بش گفته قهوه و چای نخوره دیگه.
گفتم مگه قهوه میخوری؟
گفت نه اما دکتر گفته.
گفتم خوب..نخور دیگه پس...
گفت آره.
گفت حجامت کرده و از پاش یه لخته خون کشیدن و دکتر طب سنتی بش گفته چای و قهوه نخوره چون سویای خونش میره بالا.
فک کردم اگه دخترش آیات بود چقدر میخندید.
سعی کردم یادم بیاد مادرم چه واژههای مشابهی داره.
فروفایل: پروفایل
فروجه: پروژه
پروستات: ترموستات: میگن قرائتی خیلی مریض شده..بیچاره بین این آخوندا ثِقیل نبود این یکی...فکر کنم ترموستاتش رو عمل کرده.
برادرم بش گفت: خوب باشه حالا دل نسوزون برا
کسی..ترموستات..یعنی میگم چرا به جایی نرسیدم..مادرم میگه ترموستات..
- شهرزاد مگه نه ترموستاته؟
- که مردا درمیارن...همیشه هم آخوندا درمیارن..یکی این ترموستات و اون یکی بواسیر..
- مِی گشتیاشون؟
این رو برادرم میگه و مادرم میگه برو
بابا...شهرزاد سرش رو تکون داد یعنی دارم درست میگم.
به زن ف نگاه میکنم که داره میگه سویای خون خیلی بده..یکی خودش و یکی باقلام.
این رو کمی بیشتر تمرکز میکنم که دستم بیاد: بلغم.
میگم پس ره نمونه تو سرما. پسرِ برادرش
از دهات اومده..داره عمهاش رو میبره دکتر و نمیتونه اونقدر هم زل نزنه بم..قد
بلنده با مویی صاف و صورتی روشن.
لنگ لنگان رفت تا در گاراژ..ماشین روشن شد.
بعد کسی صدام زد.
برگشتم طرفش..خودش بود..دست روی سر گذاشته و گیج:
مادرِنانا..خواستم یه چی بگمت بخندی..سِرُم درد ایکنه اما باید بت بگم..پسر برادرم
میگه این دختره صداش قشنگه..شوهر داره؟!...خیلی خندیدم..بش گفتم دوتا بچه
داره..نه تاریک بود ندیدت...خیلی خندیدم و گفتم خدا بزنه کجاش که چه حواسپرته...خندید.
خندیدم.
ادای خندیدن. یک لبخند. پسر از بیرون رو نوک پا ایستاده بود و سعی میکرد از پشت
پیچکها ببینتم..با سر دنبال چیزیی میگشت انگار..زنِ ف رفت دوباره..
صدای پسر رو میشنیدم که میپرسید چی گفتی بش عمه؟
عمه جای جواب میگفت: وااااااااااااااای سروم
ترکید...برو عمه...برو.
لابد عمه به برادرزاده حین اومدن طرفم گفته بود نمیگمش..فقط میگمش مثلا
گوجهی تازه نمیخواد؟
برگشتم..که برم تو.
دنیا پر از جوانی است.
فقط من ازش فاصله گرفتهام.
منظور اینکه نوع و جهت و مسیرش در من عوض شده.
-ماما چرا آشپز نمیشی؟
این رو نانا پرسید.
داشتم زنجبیل تازه رنده میکردم روی مرغهایی که نمیخواستم به سیخ بکشم. فقط میخواستم
رو تور بچینم و کباب کنم. راحت میشد با انبرِ مخصوص یا چنگال جابهجاشون
کرد...وقت و کمکدست برای به سیخ کشیدن هم نداشتم.
مرغا رو دیر اورده بودن و نمیشد طعمدارش
کرد. نمیرسیدم دیگه. راهحلش زنجبیله. اون تپلای جورواجور که تو فریزر هم میشه
نگه داشت. برای نانا دوتا دونه فلفل سیاه آسیاب نشده زده بودم جای چشم به زنجبیلها..یکیاشون
شبیه مرد شکمداری بود که یکی از پاهاش از اون یکی کوتاهتر بود شایدم فقط جور خاصی
واساده بود..مثلا تکیه داده به جایی. دس تو جیب.
رندهی ریز میکردم زنجبیلا رو و نانا هر چن
ثانیه یه بار دماغش رو میمالوند و میگفت چه بوی عژیبی..میخواستم که بوی زنجبیل به
خورد مرغا بره.
بعد، قبل از کباب یه آب مختصری میکشیدم که مواد نمونه روش و نسوزه و مغزپز شه.
- برای شما دارم آشپزی میکنم دیگه.
- منظورم اینه که بری هتل یا رستوران..یا..
- نمیدونم..نشده دیگه.
- بابات آشپز بود؟
-آره
- ماما من آشپز شم؟
- آشپزی یاد بگیر...برا خودت آشپزی کن ..
- کارم بشه آشپز؟
- نمیدونم
- بشم خونهدار؟
- نمیدونم
- ماما؟ نمیدونم یعنی نه؟
میخندم.
لبوهایی که قالب گل زدم برای ترشی لبو رو میچسبونه به لپهاش..
- خوشکل شدم؟
- آره..
- - ماما تو چرا هیچ وقت نمیگی نکن...کثیف نکن..نمال به خودت..دست نزن؟
- نمیدونم..
- ولی بعضی وقتا بم میگی:" گاو..نیفت روم.."
میخندم.
خودشم میخنده.
یاد اون روز میافتم که بلندش کردن اورده بودنش حموم. روز جیش.
بلند میشم دستام رو میشورم و فقط میبوسمش.
با تعجب میگه چی شده؟
- مگه نمیگی من آشپزم؟
- آره
-
خوب تو دستپخت خودمی دیگه...آشپزها هم شکموان و کلوچههای
گرم و شیرین خونگی رو دوس دارن..برا همین باید بخورمت الان...
دلم برای اون نگاه نگران قضاوتش سوخته ته دلم.
اونقدر میبوسمش تا دلم خنک نشه.
به بن گفتم: من مامان خوبی نبودم برات..نتونستم
خیلی خوب باشم برات..اولش که پول مول نداشتم و حالم بد میشد..حالام خستهام و..
گفت این تو ذهن توئه ماما...من از زندگیام از وقتی دنیا اومدم تا حالا راضیام...مگر
اینکه کاری که با آقامحمدخان کردن رو بام بکنی..اون وقت نمیبخشمت...
خندیدم.
رو سرم رو بوسید و رفت..
- بخند تپل...هیچ وقت لاغر نشو..عادت دارم اینطوری ببینمت.
رفت و تو آرنجم گریه کردم.
سر کلاسِ بن بچهها، بچهها نه، معلمِ تاریخ که
همسایهامان هم هست و پریسال وقتی باران زد و زد و خانه را آب برد من رفتم در خانهاش
را زدم که بیاید فیوز را بپراند که برق نگیردمان و او عصر همان روز زنش را آورد که
حالم را بپرسد (و زن با سوءظن و کمی ..کمی..کمی نمیدانم چه اما چون زنم حسش میکنم
با همان یک کمیاش نگاهم کرد و رفت و چندباری که من را دید نگاهش را دزدید که سلام
اینها نکند) در مورد آقا محمد خان و کارهایی که کرده حرف میزده. کاری که با مردم
کرمان کرد و کارهای در تاریخ ثبت شده ی دیگرش.
یکی از پسرها گفته آقا چرا اینکارا رو میکرده؟ چش بود مگه؟
معلم گفته عقدهای بوده.
- چرا آقا..؟
- ..مردیاش رو ازش گرفته بودن
- چطوری آقا؟
- نمیتونسته دیگه ...دیگه..نمیتونسته مرد باشه.
یکی از بچهها دست بلند کرده:
-آقا عموی ما خرا رو اینطوری میکرده..
بچهها برگشته بودند به پسری که عمویش خرها را کاری میکرد که نخواهند و نتوانند جفتگیری
کنند نگاه کرده بودند...او گفته بود مگه
چیه؟..
بچهها بعضیهاشان جابهجا شده بودند یا دست برده بودند لای پا که خدا را بابت
نعماتش شکر کنند و بعضیهاشان به معلم گفته بودند: آقا مگه اونم خر بوده؟!
بن زده توی پیشانی از این نتیجهگیری بیربط و گفته بوده کاش بعضیها را کاری
میکردند که همچین بچههایی ازشان تولید نشود و بچهها همچین سئوالهایی نپرسند و
به این نتیجهها نرسند.
ساحل خلوت بود.
تنها رفتم جلو..توی تاریکی. گوشهام درد گرفت..کمی با فاصله راه میرفت. قطرههای
باران روی موجها میریخت.
شالم را گذاشتم دور صورتم و گوشهام. گفت موهات عزیزم.
برگشتم نگاهش کردم.
چیزی نگفت. خیلی هم اهل لبخند زدن نیست. با این وجود سعیاش را کرد لبخندی به من
بزند. لبخندی صلحجویانه و مسالمتآمیز.
تنها رفتم.
توی تاریکی ماند..پا تند کرد و آمد پیشم..
- دیونهاییم ما..میدونی؟ مجبوریم حالا بریم جلو هی..توی این سرما؟
خودمان را تصور میکنم..مثلا توی کوهستانیم یا از این جاها که توی سریالها یا
فیلمها آدمهاش لابهلای مژه و روی لب و دماغ و فلانشان برف دارند.
برف ریز..و جلو نمیروند..یا به سختی پیش میروند.
یک لحظه فکر میکنم مردن توی سرما بدتر است یا گرما؟ دوتایش به نظرم دردناک و
وحشتناک میآید. توی دلم از خدا عاقبتبهخیری طلب میکنم.
مرگِ خوب.
دستهایم توی جیبِ بافتنی نازکم است. یقه را برمیگرداند روی گوشهاش.
احساس خوشصدایی هم کرده و چیزی که احتمالا افتخاری است میخواند. میگوید تا اون
سفیدی بریم و برگردیم. احتمالا تور را میگوید.
راهی نمانده.
.دوست دارم تا آن چراغ بروم..آن دست..لابد جایی هست خارج از شهر حتی...دور به نظر
میرسد خیلی دور.
زمین نرمتر شده.
میگوید اگر با ماشین میآمدیم گیر میکردیم...یادته؟
یادم بود.
سالی آمده بودیم و ماشین را با کمک مردهایی از اطراف کشیده بودند. دست میاندازد
دور شانههایم که گرم شویم. حرف میزند که میخواهد اگر بشود وام بگیرد..شاید
ماشین را عوض کرد.
به آب دریا نگاه میکنم. پرندهای با فاصلهای کم پرواز میکند اریب روی سطح آب. اینجا و آنجا بقایای خرچنگ هست..فکر میکنم توی ساحل گربه و سگ نداریم چون این ساحل تمیز است.
مد شده. آب بالا آمده..کسی نیست..دو نفری که
بودند رفتند.
میشینم روی سنگها..و به آب نگاه میکنم که هی بالا میآید و هی میآیم پلهی
بالاتر.
سطحش بیقرار است. انگار بخواهد دست بندازد به من بکشدم تویش.
کجا خوانده بودم که دریا افسردهکننده و رود شادیزاست؟
چرا؟
برای عمق و بیانتهایی دریا یعنی؟
چیزی دارد لابد..که اینهمه غم میریزد توی دل
آدم..بیقرار است سطح آب مثل دلم..تویش اگر فرو بروی میروی..بیرون نمی آیی..
ترسناک است مرگ توی دریا..توی شب.
;کسی اگر برود توی این آب بیرون نمی آید..فرو می رود.
میماند.
مگر اینکه خود دریا از خودش بِکشدش..تفش کند بیرون.
بابام دفعههای پیش که اینستاگرام درست کردم چِلّب
کرد به من که الا و للا آدرست رو بم بدی. من خو ندادم اونم از طریق دخترا پیداش
کرد و درخواست بود که برام میفرستاد. چی میشه اسمش؟
ریکویست؟ یا اون رو میدن که بگیرن؟
نمیدونم.
هی برام مینوشت – با همون ادبیات پدرانهاش-:
با عرض سلام.
شهرزاد جان بابا درخواست دوستی دادم برات در اینستا لطفا تایید کنید.
جمع بستنش دچار رعشه میکرد من رو. شنیده بود کانال دارم. خودش مگر کانالی هست تو
دنیا که عضوش نباشه.
اونم دربهدر دنبال آدرس.
شهرزاد رو به هزاران شیوه سرچ میکرده که پیدام کنه تو کانال..یه سری دوست هم داره
اینستا و کانالباز بش دور زدن و پیچوندن رو یاد دادن..که چطور مثلا بره سرچ کنه و
بیابتم.
حالا عکس خودش و "همسری" رو گذاشته..همسری عینک به چشم چاقتر از قبل. خودش هم هست و سول.
دخترا و برادرهام دیدن و گفتن ولچ یوما بیا اُ ببین که بابا عکس تو و خودش رو گذاشته اینستا.
..عمومی هم.
میبیننتون حالا.
مادرم خودش رو با پر شله باد زد: بذار کون کلِ
بنیعامر بسوزه.
منظورش فامیل بابامه که باهاش اینستایی در ارتباطن.
برادرم گفت خو بابا خصوصی کن پیجات رو.
-
کجام رو؟
برادرم به من نگاه کرد که سعی میکردم نگاش نکنم. چون من این چالهی گوشی اندروید
رو کنده بود براشون، روزی که برای بابام گوشی و تبلت خریدم.
کنایهدار حرف زدن بابام رو تحمل کرد و گفت خو حالا عکس زنت رو عمومی کردی که چی؟ پدرم روشنفکرانهتر، منطقیتر و معقولتر از
برادرم گفت:
- مگه چیه؟ زنمه..گناهم که نیست...جرمم که نیست که قایمش کنم...زنمم نبود دوسش
دارم..به همهی دنیا هم میگم دوسش دارم....برادرم گفت: کِسسسهه..
یه جور فحش بیمخاطب عربی. قسمت اولش که واضحه یعنی چی اون"هه" ته اش هم مخاطبش میتونه هر کسی
باشه..بیشتر "دنیا "که در عربی مونثه.
اینستاش رو داد بم.
نگاش کردم.
عکس برادر سربازم هم بود.
میدونستم که نمیدونه.
-
کوتلاس عکست هم هست. زیرش شعری به عربی در مورد زحمت برای فرزند و
فلان. برادرم دوید و اومد..پیج رو به طرفهالعینی خصوصی کرد.
تو گوش بابام -که چفیهاش بوی عود صندل میداد و
قهوه، که لابد مادرم بخورش داده بود..بویی مطبوع
و قدیمی..از وقتی یادمه بابام بوی این عطر رو میداد..- گفتم:
- صفحهات رو باز خصوصی کردن.
چشم باز کرد. چشمهای بادومی داره. وقتی باز میشن
ترسناک میشن. چون روشن هم هستن. سفیدیاشون زیاد میشه. حمله میکنن به آدم.
چشای روباهیاش باز شد و گفت بده ببینم..چیه؟ کون لختی عکست رو گذاشتم مگه؟..اصلا
بیخود که دست میزنید به اینستام..
برادرِ سربازم سری تکون داد و ادای خفه کردن دراورد.
با من بود.
من منفور شدم تو خونه زیر سر همین اینستا.
به قول مادرم مگه کسی میتونه رد بشه از بغل دست بابات که مچ پاش رو نچسبه..خوابه
ها..شبه..یکی رد میشه اُ بابات مچ پاش رو یه هویی چسبید که بیا ببین چرا وقتی برای یارو
"کومنت" گذاشتم جواب نرسیده. برای پدرِ مبادی آدابم که اگر کسی بش گفت سلام
باید بالتی هی احسن منها جواب بده قابل
قبول و فهم و درک نیست که چطوری میشه بری برای کسی چیزی بنویسی و جواب نده بت.
- خوب فقط نخواسته.
این نمیشه براش جواب. برای بابام.این حرف برادرم به نظرش چرت میاد.
" و حالا که اینطوره"میخواد بره پس "کومنت" ش رو پاک کنه.
-هاذه مغرور و متکبر...ابنکلب...عنصری..
این مغرور و متکبره..پدرسگ...نژادپرست..
هر چی توضیح میدن که د آخه رفتی تو یه پیج شاهپرست داری مشکلات دوران شاه رو
برمیشمری و متوقع جوابی؟..مراعات سنت رو کردن فحش خواهر مادر ندادن بت.
یا رفتی تو پیج کوروش پرست داری دلایل پیامبر نبودن کوروش رو میشمری..
یا رفتی تو پیج گوگوش سعی داری هدایتش
کنی...
- نه من حرفهام منطقیه..معقوله..
تو کتش نمیره که اصلا ممکنه کسی از بیخ و ریشه کافر باشه و احساس نیاز نکنه بره
بهشت.
رفته بود تو پیج نمیدونم کی نوشته کاش به جای هنر و تئاتر و...کمی به فکر چیزهای دیگه باشی..یعد یارو بلاکش کرده اینم میگه چطور میشه اینا رو ازشون شکایت کرد.همه چی رو جدی میگیره و ...
برادرم با ملامت نگام میکرد. من سعی میکردم به حرفهای بابام گوش بدم. گوش دادم.
پیج باز عمومی شد.
زنی یا دختری با سینههایی نیمهلخت زیرعکس
برادرم رو لایک کرده.
نوشته خدا حفظش کنه بچه عزیزه.
بابام خوندش.
گفتم بده حذف کنم..دردسر نشه.
عینکش رو جابهجا کرد. گوشی رو برد نزدیکتر به
چشمش. از گوشه چشم به مادرم نگاه کرد که سرش به سَمبولی، بلبلش گرم بود.
گفت نه بذار ببینیم کیه حالا...رفت تو پیجش. زنی ایرانی خارجنشین.
از این دافهای ِمسن.
جاهایی حتی علیه اسلام و عربها حرف زده. بش گفتم ببین مناسبت نیست. بده حذفش کنم.
دیدم زن بابام رو فالو کرده. گفتم ریمووش کن.
-
نه بابا..میگن الرجل اما صبی و اما غبی و اما نبی..من که
صبی نیستم..غبی هم نیستم..نمیخوام هم نبی باشم..در برابر یه زن شهرزاد جان باید فقط مرد
بود.
- بله.
بلند میشم میرم و میبینم که داره به برادرم میگه: من دیگه برام حجاب مهم نیست پسر...حجاب حجابِ روحه نه تن.
برادرم جلوی بابام آروم میاد طرفم...از حرکت پاش متوجه میشم که میخواد خفهام کنه یا بزنه. طوری راه میره که انگار
فقط داره از پیش بابام میره اما چشماش قبل از خودش به من حمله کردن...
میدوم میرم تو اتاق و در رو از تو قفل میکنم.
دلیلش اینه که:
ببین چه کردی با این مرد...بردیش تو اینستا
مشاعرش مختل شده. عقاید چهل و اندی سالهی زندگی مشترکش داره به فنا میره...زنه تو
اینستا مو رنگ کرده تو مایههای مهستی..مادرم شِله به سر -حتی جلوی بابام- مشغول حموم
دادنه سمبولی هست.
برادرم روی در میزنه..میای بیرون شهرزاد؟ حرف دارم بات.
لحنش مثل گرگیه که بز بز قندی شده. .داره میگه منم مادرتون چی کلیت اوردم باراتون.
بابام میگه شهرزاد جیگرت تو حلقم یعنی چی؟ تو دوستای عجم زیاد داری...بگو یعنی چی...از همه فارستر تو خونه تویی..این چیزا رو بلدی..
از همون اتاق در بسته شده بلند میگم کی نوشته؟
-
یکی از این خنیثها.. برای این خانومی که گفته خدا حفظ کنه
پسرت رو بچه عزیزه...میدونی خو زکیه...آدما تو سن ما هم رو درک میکنن..برای عکس
پسرت قلب فرستاده...ببین...
این توضیح رو به مادرم داده کحالا ه همونجاست..صدایی نمیشنوم. برای مادرم مهم نیست
لابد.
برادرم از پشت در جوییده و از لای دندون میگه: باز کن...ولللک...حاجی روش غیرت
پیدا کرد...حالا کی فَکهامون میکنه...لزگه میشه بم حالا...چلب میکنه یعنی با
بخار کتری نمیتونی بکَنیاش..
حرفی ندارم.
بابام باز میپرسه.
برادرم میگه یعنی قربونت برم...فدات شم..عزیزم جونم
- ابن الکلب الزندیق...برا زن مردم چی نوشته...بیغیرت شدن مردم..همینطوری عینی عینک قربون صدقهی ناموس مردم میرن
-
خو ناموس مردم کونش رو لخت نکنه تو اینستا..کسی کاریش نداره...
کونِ نوعی البته مدنظره.
این رو من میگم یواش طوریکه فقط برادرم که پشت دره بشنوه.
برادرم نمیتونه نخنده...جرات میکنم از خندهاش در رو باز کنم و پشت سر
بابام قایم میشم.
معانی:
لزگه: چسب.
چِلّب: پیله
فَکه: کی ولمون کنه...کی نجاتمون بده از دستش؟
عینی عینک: راست راست تو چشم نگاه کردن.
صبی: پسر
غبی : نادون
خانه را که تمیز میکنم انگار در و دیوارش به من
نزدیکتر میشود. گرمای امنیتآور بازوانش را دور خودم حس میکنم. خانه را تمیز میکنم و به چیز دیگری فکر نمیکنم.
همیشه تمیزی و تمیز کردن را دوست داشتهام.
همیشه آمادهام جایی را تمیز کنم. بچینم. جارو کنم. گردش را بگیرم.
احساس میکنم روح جاها را میتوانم بتکانم..سبکش کنم و خوشبو.
شب بود که سال شروع کرد تعریف کردن که به نظرش
نانا زنگ آخر خودش را خیس کرده. گفت که یاد آن داستان دوم دبستان من افتاده که
برایش گفته بودم زمانی و چقدر جالب که مادر و دختر هر دو خود را خیس کرده بودند.
خوب خودم هم دستشویی نَروی قهاری هستم و بودم در نوع خودم.
برای خودش حرف میزد و من به جلو نگاه میکردم. خودش میگفت،میخندید، حدسهایش را
رو میکرد و...بعد یادش آمد که ای وای
نکند نانا بیدار است.
رفت و صدای نانا آمد:
چرا داشتی در مورد من حرف میزدی و به من میخنیدی بابا؟
- نانا بیا.
صدایش کردم. آمد.
- تو کلاس شاشیدی؟
تمام ایدههای روانشناسانه و تربیتی سال پر کشید. یا چشمهای گرد و غیرمنتظره به هر دومان نگاه کرد.
- آره.
- خوب کردی.
نانا خندید.
-
جدی میگم. ولی برو دستشویی. اگه نمیری صبح برو. اگه نمیری
آب نخور تو مدرسه یا آبمیوه و شیر. اگه میخوری و جیشت اومد، جیش کن.
خندید.
- منم وقتی دوم دبستان بودم جیش کردم.
خندید. متعجبانه.
- تازه بعد از جیش هم..
ادای مشت و لگدهایی درآوردم که در واقعیت اصلا
به خندهداری اجرایم نبودند. اما آنطور با لب و لوچهی کج و چشمهای چپ به
نظر نانا خندهدارترین نمایش دنیا آمد.
- وای ماما..زدنت ؟
- آره..ولی مهم نیس....بچهها دیدنت؟
- نه
- خوب خیلی خوبه..اما اگرم دیده بودنت و بت چیزی گفتن مثلا شاشو..یا جیش جیشو بگو اگه خیلی اذیتت کنن پیپی میکنی وسط کلاس شاید هم روی کسی که این حرف رو بت زده...
سرخوشانه خندید.
- تو این رو گفتی؟
-
آره...جیشت رو ولی نگه ندار...مریض میشی..
سال نگاهش حرف دارد اینجا.
میخواهد بگوید کسی نیست به تو بگوید اما جرات رد شدن ندارد از مرز.
به نانا گفت:
از اول سال یکبار جیش نکردی تو مدرسه؟
سر را تکان داد یعنی که نه.
- چرا خوب؟
- بو میده دشویی.
دستانم را باز کردم. آمد روی سینهام..
- برام پیتزا درست میکنی؟
توی دلم میگویم به مناسبت شاشت؟!..و قهقهه میزنم
نامرئی برای خودم.
هر وقت صورتش موقع بردنش به حمام توسط سال یادم میآید نیشم باز میشود.
- آره درست میکنم. تو هم پنیراش رو بریز.
- باشه.
پدرش خیلی متشکر نگاه میکند.
به گوشی میفرستد: حرف نداری.
بدون اینکه تیک خوانده شدن بخورد حذفش میکنم.
نانا ظهر با گریه آمد.
یعنی داشتم لیوان زنجبیل و دارچینم را میخوردم که صدای گریه شنیدم. ندویدم ببینم چی شده. همانجا که بودم ماندم تا پدرش در را باز کرد و با چشم و ابرو گفت که دنبالش را نگیرم.
بن هم خودش را انداخت وسط که ببیند چی شده و
بعدا برای نانا دست بگیرد و اذیتش کند که با تشر پدرش عقب نشست. در این مورد
ناراحت نبودم که بن را دور کرده. چون بن موجود موذی و زیر زیریای هم هست.
یکجوری نانا را تحت سلطهی خودش میگیرد و نانا همیشه نگران قضاوت و نظر بن هست
در مورد خودش.
بن عقب نشست یعنی برگشت توی اتاقش و میدانستم نرفته. پدرش هم. رفت دید دم در
ایستاده.
فرستادش عقبتر و نانا نیامد.
سال نزدیکتر شد.
یک جرعه دارچین زنجبیل خوردم.
- مثل اینکه خودش رو خیس کرده.
توی دلم گفتم همین؟ و خندهام گرفت. خوب فکر میکردم افتاده یا چیزی.
- وقتی رفتم تو کلاس دیدم خانمشون بغلش کرده. خانم بابایی داره طی میکشه و ناظمشون
هم دست میکشه روی سرش.
اوضاع کلی تغییر کرده. وقتی من دومدبستان سر
زنگ ریاضی از ترس خانم نامی در خودم شاشیدم بعدش به خاطر آن شاش که از پای تخته تا
نیمکت اول جاری شده بود کتک خوردم..این تازه غیر از شاشو شاشو کردن بچهها برای
مدت مدیدی بود.
حالا ناز میشوند بچهها بعد از شاش.
- در کلاسا رو بسته بودن که بچهها رد نشن ببیننش..
خندید.
- باید میدیدی..بوس و بغل...و ...
چیزی نگفتم.
-
رفتم دنبالش اوردمش..در رو که زدم ناظمشون داد زد کیه؟ فکر
میکرد یکی از بچههاست. بعد که من رو دید گفت که مثل اینکه خودش رو خیس کرده و
ناراحته..
بعد بلند گفت بچهها رو نانا آب ریختن لباساش خیس شده ..فعلا رو کاپشنش نشسته
منتظره شماست.
باید سال میرفت نانا را میبردند که بچهها را آزاد کنند.نانا هم سر روی نیمکت با
صدای بلند گریه میکرده.
- به روش نیار.
چیزی نگفتم. این پا آن پا کرد.
رفت بلندش کرد آوردش.وقتی نانا را با آن فلاکت دیدم خندهام گرفت. خوراک نوجوانیام
که هلاک بشوم از خنده برای یکی از همکلاسیها یا خواهر برادرهایم.
چشمش به من بود و نگران قضاوتم. یا نگران از اینکه مبادا بخندم. حیف که مادرش
بودم.
بلندش کرده بودند. سیخ و خشک. مقنعه به سر. با چشمها و صورتی قرمز و دهانی که جای
چند دندانش خالی بود.
حسی از خنده و دلسوزی داشتم.
رفت سال.
رفتم توی حمام. لباسهایش را درآوردم. نپرسیدم چی شده و کجا و چرا.
دلیلش را میتوانستم حدس بزنم. نانا جیشش را نگه میدارد تا میتواند. خیلی هم نگه
میدارد. مخصوصا بیرون از خانه. چون از
دستشوییهای بیرون حالش بد میشود. خانهی هر کس برویم نمیرود جیش کند تا برود
ببیند دستشویی تمیز است، بو نمیدهد..از این حرفها.
پدرش سفارشها را کرده بود که گیر ندهم بهاش و فلان.
متکلموحده میگذراند روزهایش را.
موهایش را شستم. بدنش را لیف کشیدم. حوله را دادم بهاش. گفتم برود توی اتاقم توی
تختم. رفت.
خمار بود. گریه کرده بود خیلی. سرد بود و حمامی داغ. توی تخت مامان.
خوابش میآمد.
لباس خیس را عوض کردم.
کنارش خوابیدم.
چسبید به من. گفت که میترسیده بعد از عمل شکمم را از دست بدهم ولی خوشحال است که
هنوز هست. دست کشید بهاش
- ترسیدم نافت رو پاره کنن.
-
نه نکردن.
توی سینهام رفت و خوابید.
کاش من، مادرِ خودم بودم. احتمالا اگر من بعد از شاش دوم دبستانم حمامی گرم منتظرم
بود و مادری که بغلم کند و ... برای باقی ِ عمرم به تمام چیزهایی که باید، میشاشیدم.