فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

پهلو، شکم، رون...همه سخن می گوَن.

خواهرام بانمک و با مزه‌ان و می‌خندونن من رو.

یکی‌اشون نوشته دخترا خیلی  چاق شدم..شب افسرده می‌شم صبجا امیدوار. عکس می‌فرستم تصدیق کنید بنده را.

عکس داده هم از خودش.

یه کم شکم و پهلو و رون هست که طبیعیه..

حرف نمی‌زنم.

..بقیه می‌ گن زود بخواب و این‌قدر فلان بهمان نخور.

اون‌یکی نوشته جای خوابم تبدیل به گاراژ شده و تلاش برای گذاشتن دوچرخه روی ... ونم.

عکس داده که بچه‌اش تخت رو پر از ماشین کرده و خدا می‌دونه چرا دوچرخه رو باید بذاره رو پشت مامانش حتما...

یکی در جواب اون یکی‌تر نوشته:

پهلو، شکم، رون...همه سخن می گوَن.

این ادبیات مضحک خودمونه و من براش می‌خندم تو سکوت.

و الان خسته و تنها بایستی بخوابم.

پرده‌ی متحرک هاول که یعنی حاجی در این‌جا

خبرای دیگه‌ای هم می‌رسه.

بابام یه پرده اختراع کرده که دعوت شونده‌ها زن‌هامون رو نبینن...پرده و چارچوبی متحرک..دخترا اسمش رو گذاشتن پرده‌ی متحرک هاول...و برادرم مامور چارچوب بوده که کج نشه بیفته رو سر یکی از پیرمردا..

هر بار بابام می‌اومده قبل از رد شدن و بلند کردنش نیمچه سرفه‌ای می‌کرده که یعنی  دارم میام، جایی بایستید نبینن‌تون...

دخترا مردن از خنده با مادرم....بابام تزیین رو خودش دستور داده این‌طوری کنن...و سول اون‌قدر رقصیده که بابام گفته کاش شهرزاد جای رقص یه کم قرآن یادش می‌داد اومده بین مردا تو اون جمع مذهبی سنتی قر داده رفته.


شما مردید.

دخترا خبرا رو برام می‌نویسن و البته لابه‌لاش فحشم می‌دن که بالاخره کار خودم رو کردم و نرفتم..سول به مداحه شوباش داده...مداحه گفته:

الله ایکثر من امثالچ

خدا امثال تو رو زیاد کنه.

خیلی خندیدن.

مادرم گفته ای بعد ...ترست عزه افلوس

آره دیگه گونش رو پر از پول کرده.

بابام گفته ولچ حالا می شنونت...

بعد بابام خیلی موقر و اینا می‌اومده نظارت و دخترا ازش عکسی گرفتن که در حال دور شدنه در افق محو شده که عکسش رو تو کانال تلگرام هست...اونم فرستادن برام.

دیگه چی؟

سول رفته پیش مردا رقصیده...

سول یاد گرفته بگه: پشت...و مینا لعنتم کرده.

غذا کافی بوده..دعا کردن..حاجت طلبیدن و اینا...

بابام سوژه‌ی ماوراطبیعه می‌داده،  ولی شکست می‌خورده هر بار.

رنده‌ی ننه خلف شکسته ..سول سونو داده نی نی خواهر کوچیکه دختره...

اسمش هست: نانی!

یعنی من!!

بابام مثل همیشه حساس شده به همه چی و هر چی گفته انجام دادن...

دیگه این‌که:

- نامردی که نیومدی شهرزاد

گفتم شما مردید.

سلامت برسونین.

آخرین فُلَم: سلامت برسونین...تلفیقی از سلامت باشید و سلام برسونین.
یعنی هم از این زن‌هام منکه گوشی شوهره رو بر می‌دارن جواب همکار شوهره رو می‌دن..
خسته نباشی بت  می‌‌گم شهرزراد جان.

ولک بام تند تند احوالپرسی نکنین...فردا فشتون می‌دم اُ حواسم نیس.

برادروار

امروز صبح با فردی موقر و همه‌چی تموم حرف می‌زدم..نصیحت می‌گرفتم ازش یا در واقع می‌داد خودش...بعد چی؟ خدا رو شکر دستم مثلا نرفت روی استیکر اشتباهی با محتوای ک...ننه ات...

اون داشت دل می‌سوزوند..من استیکرا رو بررسی می‌کردم و هر چی نوشته بود تکرار می‌کردم با خودم...دیشب ساعت سه چهار شب برای  سال که خیلی خروپف می‌کرد یکی‌اش رو فرستاده بودم :

ک ..ننه ات..

صبح گوشی‌اش رو باز کرد اولین چیزی که رسیده بود این بود براش..

با چشمای نیمه‌باز گفت: بسم اله..باز چه کردم بات؟

خیلی خوش بودم و می‌خندیدم با خودم...

آره خلاصه یارو برادروار نصیحت می‌رسوند و نصیحتاش البته واقعا هم درست بودن..یعنی صرفا کاف نمی‌گفت..اتفاقا خیلی هم متین و موجه..ولی دستم هی می‌رفت رو استیکر اون پیرمرده که متاثر و گریه‌کن سرش رو انداخته بود پایین می‌گفت: ک...ننه ات.
بعد با خودم می‌خندیدم فکر می‌کردم بمیری هی.

جای نقطه‌چین


یه سری استیکر هست تو تلگرام خوشم میاد ازشون...خوشم میاد که بیخوده...خنده‌ام می‌ندازن..نمی‌دونم اصلشون چیه ولی یه پیرمرده‌اس به یه بچه می‌گه منم همین‌طور.

یه‌جا می‌گه : چی می ک...ی؟ جای نقطه‌چین صاد هست.

یه‌جا بچه‌هه می‌گه می دونی‌ بابابزرگ ...ک..ننه ات.

یه‌جا دیگه پیرمرده گریه کرده گفته: ک..ننه ات..

می‌خندم می‌بینم‌شون...ولی خوب نمی‌گم خوبن..می‌خندوننمو کاش نمی‌کردن...نمی‌خندوندن یعنی.

از چیزهایی که باید نگه دارم

....من آدم عیب جویی نیستم ...نذار به حساب رقابت و حسادت مردانه یا از این داستانا اون قصه  یه دونه ی کثیف بوده که وارد زندگیت شد و ریشه زد و اومد بالا! 

واقعا عین یه دندون خراب! باور کن از روی دوستی محض بهت میگم، اینو تا نندازی دور، تا از وجود. و روحت نکنی راحت نمیشی!


_میدونم.

حشون..بژون


امروز بابام اینا آشپزی دارن. نذر آدم دور...در واقع دوستای آدم دور..

جالب این‌که آدمایی که با من خوب نیستن یا زیاد خوب نیستن مثل مادرم و خواهر کوچیکه بم بیشتر اصرار می‌کنن بیا..زنگ زدن به من..ده بار از صبح.

مادرم زنگ زده. خواهر کوچیکه.بابا..

می‌گم بابا شما ماشالا زیادید...دور هم باشید

خواهر کوچیکه اصرار که بیا

عجیبه که اینایی که بیشتر به من ضربه زدن یا اذیت کردن بیشتر از بقیه اصرار دارن برای دیدنم و با من بودن..نمی‌دونم..مثلا مادرم از صبح سه بار زنگ زده.

خواهر کوچیکه به من و بن زنگ زده. شوهرش رو وادار کرده به سال زنگ بزنه که بیا شهرزاد..نیای اصلا خوب نیست.

عکسای بابام رو می‌دن که داره آشپزی می‌کنه

می‌خندم

با اون سالادای مدرنی که درست کرده...بسته بندی شده با سس روش...دیگه سس رو قاتی سالاد نمی‌کنه...

سیب‌زمینی‌ها چین چینی...

مرد باحال و زنده دلیه کلا..

عکساش رو می‌ذارم تلگرام...ولی خوب کی برم حالا...

مادرم بار آخر فیلم داده از خودش داره سو ل و پوتو رو بازی می‌ده...سول یاد گرفته به پوتو بگه: حشون.

خدا می‌دونه چرا.

..انگار عبریه اسمه. ..

دیگه بابام هم داده به واتساپ: پدرسوخته..بزغاله بیا..

می‌خندم زیر روتختی...

خستگی صبح تا حالا می‌ره...که سال برام درست کرده..با آدماش که هی میاره و هی باید بشون رسید..

به خودم می‌گم بسه دیگه..یه بار دوبار..یعنی چی.

باید تمومش کنه.

بش می‌گم حتما این رو

نمی‌دونم برم یا نه..مسیر به اون طولانی غش می‌کنم از خستگی خوب.


کی بشون برسه

نانا پیشم بود تو آشپزخونه. پیازا رو یادش دادم پوست بگیره و به شکل به علاوه قاچ کنه..بعد شست‌شون و گذاشت تو قابلمه. سیب‌زمینی‌ها رو با برس شست و بعد که دید خاک روداره گفت چه خاک روداری...با اسکاچ سابید که خاکش بره..

این رو از من شنیده و داشت مثل یه زن کوچولو تقلید می‌کرد..با پوست‌گیر سیب زمینی‌ها رو پوست گرفت...براش ورق ورق کردم...ازشون خلال دراورد...دم کشمشا رو چید...بش گفتم ادویه بزنه به شوربه...
دارچین رو گرفتم زیر دماغش:

- این دارچینه نانا..بوش کن...بوش یادت می‌مونه؟ اگه بت گفتم دارچین رو بده این رو منظورم هست.

- باشه یادم می‌مونه...چقدر بریزم...نصف اون قاشق چینیه...کم بریز...

ریخت.

- این زنجبیله نانا..رنده‌اش می‌کنیم تو شوربه..رنده‌ی ریز..اما نه زیاد..بوش کن

بوش کرد...دماغ سنجابی‌اش رو مالید...خندید..دندونای سنجابی خرگوشی‌اش زد بیرون از..

- چقدر بوش شیطونه ماما...

- آره خودشم خیلی شیطونه...بش نمیاد ولی اون‌قدر تنده که نگو

- اون‌چه که براش رنده کرده بودم رو ریخت تو قابلمه

- این فلفل سیاهه نانا...باید بکوبیمش تو هاون سنگی...تو هاون چوبی کوبیده نمی‌شه...اگرم بشه..درشت می‌مونه و وقتی درشته فلفل سیاه طعم خوبی نداره...زیر دندون بره هیچ خوب نیست...

کوبید برام...سابیدش...پشت سرش خودم بیشتر له‌اش کردم و گفتم بوش کن...دماغش رو جمع کرد...

-وای ماما

عطسه کرد..خندید..دماغش رو تو شکمم پاک کرد.

ریخت تو قابلمه..

-سیب‌زمینی شوربه باید درشت باشه نانا وگرنه له می‌شه.

- ماما شعریه کی بریزیم؟

- آخر سر...چون آب می‌شه غلیظ می‌شه شوربه

- باشه

- لیمو نمی‌ریزیم؟

- چرا..دوتا یه دونه رو درسته بنداز بده سوراخش کنم با چاقو..اون یکی رو له کن با دسته‌ی هاون..

کوبیدش ..

-بذراش رو جمع کن..دور بنداز...تلخ می‌شه

این‌کار رو کرد..

آب ریختیم با هم رو مواد...

- بدو دوتا حبه سیر برام بیار...دوتا حبه سیر جیغ جیغو بیار...اون ته سبدن دارم می‌بینم‌شون...دستاشون طرفت درازن..می‌بینم‌شون دارم

می‌‌خنده..می‌دوه میاره..

- پوست نگیر بشور بنداز..

- باشه..ماما بدنت خیلی گرمای خوبی داره...من سردمه الان می‌شه بت بچسبم؟

- بچسب..ولی وسط کارا؟...فکر کن تو رستوران دوتا آشپزیم ..هی باید بچسبی بم؟

- آره

- رودار

می‌خنده می چسبه بم.

..شوید رو خرد می‌کنم..پیاز رو...
می‌گه ماما...؟

-حرف بزنی زیاد اخراجت می‌کنم

می‌خنده...
سال می‌گه پنج تا برنج بذار

می‌دونم کم میاریم..هفتا می‌خیسونم..

بعد ناهار که می‌کشیم و امطبگ رو می‌ذارم تو دوری ..نصراله هم میاد...اگه نیومده بود با بچه‌ها و سال و سعید غذا می‌خوردم بیرون...با نصراله راحت نیستم.همکار ساله ربطی به من نداره..

سال می‌گه برنج به اندازه کافی هست؟

می‌گم آره..می‌گه خوبه گفتم پنجتا بخیسون.

تو دلم می‌گم کاف بی‌بی‌اتک..انت کلش..امکحل‌هه...من هفتا خیسوندم..می‌دونم کم می‌اومد..

- شهرزاد نیا تو...محسن و نصراله هم هستن..

- نمی‌خوام بیام اصلا من...بشقابم رو داشتم برمی‌گردوندم

- آفرین چوکولو...خودش این چیزا رو می‌دونه ...فکر می‌کنم هر هر هر  و برمی‌گردم..تنهام تو آشپزخونه..سال و بچه ها و سعید و نصراله و محسن بیرونن

- من کی‌ام؟ آشپز؟ از زن‌های قدیم که نمی‌اومدن سر سفره تو جمع مردا؟..کی‌ام؟ نمی‌دونم..فقط یاد مادرم می‌افتم..نمی‌دونم چرا.
می‌شینم رو زمین..پاهام رو دراز می‌کنم..خسته‌ام برای خوردن...سال میاد ترشی لبو برداره.

- سعید داره عکس می‌گیره...گفتم نه بابا..غذای زن ما رو می‌بری این ور اون ور عکسش رو..چشمش می‌کنن...کی به ما برسه..

 کی به‌اش برسه؟
با دس برنج و مرغ رو می‌خورم..خسته..و زورکی...همین‌طوری لقمه تو دهن..سرم رو تکیه داده بودم به کابینت..یه چرتی هم می‌زنم...خوبه که خلوته..برم دراز بکشم.

دونفره‌گی

 بوی بخور خوب...وقتی پسر فروشنده گفته بود از این ذغال‌ها ببر راحت‌تر و به صرفه‌تره شک کرده بودم. گفته بود هلندیه یا همچین چیزی.

برداشته بودم و با ننه‌خلف تقسیم کرده بودیم. پنج تا اون. پنج تا من. حالا فقط یه فندک کوچولو زیر ذغال زدم و گذاشتمش تو جابخوری و چوب سیاه بخور رو گذاشتم روش بسوزه.

گذاشتمش رو میز تلویزیون هال رو خوشبو کنه و برای ناهار فکر می‌کنم چی بپزم؟ امطبگ مرغ؟ یا قلیه‌ی  میگو یا میگو لای برنج؟

فکر می‌کنم همه چیز آماده‌اس که یه امطبگ خوب درست کنم. شوید باغچه هست و چیزای دیگه..همینا دیگه فعلا...رو تختی‌ها و رو بالشی‌ها رو هم شستم.

و موج‌هایی از عطرای خوب اطراف پراکنده‌اس..باید لباسای مدرسه‌ی بچه‌ها رو اوتو کنم و به نانا تو حموم رفتن کمک کنم و بشینم باش کاردستی‌ای چیزی درست کنم...چون دوس داره کاری دو نفره انجام بدیم.

یه کم فقط..یه کم

فکر می‌کنید دارم چیکار می‌کنم؟

پیچیده در پتو با ذهب در مورد ماهی شبوط حرف می‌زنم و دهنم آب افتاده.

اون  ساکن قطبه و من جنوب ایران و ...

شهرزاد مادر جان می‌خوای یه کم شکمو نباشی؟

نه از روی شکایت که کاملا از روی رضایت لله‌الحمد

- شوهرش و دوستای شوهرش رو می‌فرسته خونه بابام خودش قدم رنجه نمی‌فرمایه بیاد طرفمون...بابا دارای طبع منیع...فرهیخته..دوری گزیده از جمع زنانه و خاله‌زنک بازی.


مردم از خنده..اینا همه‎اش طعنه و کنایه به منه.

آخرین سنگر سکوته.

سکوت می‌کنم و سکوتم کاملا از رضایته و دلم هم اهل شکایت نیس دیگه.


خو ارغوانی قشنگه

تو گروه خواهرام تو واتساپ دیدم سیصد و شص پنجتا پیام بوده...می‌خندم از دست‌شون...قهقهه می‌زنم تنهایی...ریسه می‌رم...جوابی نمی‌دم بشون اما خوشحالم خواهرای منن...

این‌طوری بامزه و باحال و گرم و اینا...
می‌ خندوننم...

مثلا یکی‌اشون نوشته: علیاحضرت شهرزاد خاتون...می‌شه بگی چرا افتخار نمی‌دی جواب بدی بمون یا بلند شی بیایدحتما باید دس و...ببوسیم که محل بدی؟آدم این‌همه قد و یه دنده و ...عود علی شنو شایفه روحچ...

یکی‌اشو ن هم صابون خریده برای همه‌امون اون یکی نون قندی درست کرده سهمم رو گذاشته کنار..اون یکی ترشی با رب انار انداخته و سهمم در حد یه قاشقه چون وقتی رب انار براش بردم پول رو از حلقومش کشیدم بیرون..و اون یکی‌تر فقط نوشته: سوتین دزد شتر دزد می‌شود

شهرزاد دزد ِ نامطمئن...اون ارغوانی ساتن گیپور رو کی بلند کردی حواسم نبود...رو تنم بود خو همه‌اش..فقط بم بگو چطور از رو تنم بلندش کرد من نفهمیدم..

چیزی ندارم بنویسم

هاها

بدرود ای خسیس ها....


ما زن‌ها و خواهرها

دوست جلفایی به من گفت که لوبیاهایی که عکس و قصه‌اش تو کانال تلگرامه بش گفتن که به این خانومه(من) بگو ما رو نخوره...بذاره بمونیم باز ازمون بکاره..

اینارو هم به ترکی بش گفتن...

آره...

ما زن‌ها...

هوسی


با جواهر حرف می‌زدیم...وسط حرف زدنه که یه مبحث اجتماعی ناموسی هم بود اصولا... یه اشاره‌ای هم کردیم به دمپخت...صدا تق و توقش بلند شد..

- چه می‌کنی؟

- دمپخت درست می‌کنم...گفتی هوس کردم.

ما زن‌ها

واااااای....اسکاچت شبیه اسکاچ منه شهرزاد.

امروز ذهب متوجه شد اون سر دنیا اسکاچش مثل اسکاچ منه...یَک ذوقی کردیم که فک نکنم اون یکی آدمه با ظریف سر فرجامه، برجامه چیه کرده باشه.

ما زن‌ها

آخه چرا؟!

خب کارها رو کردم.

ظرف‌ها رو شستم..خونه تمیز و سبک نفس می‌کشه..حالش خوبه و تمیزی از این‌ور اون‌ورش زده بیرون..
لباس کنده و کرم‌زده زیر رو تختی به امروز فکر می‌کنم..

حوصله‌ی نوشتن امروز رو ندارم مفصل فقط بگم سال دوستاش رو برده خونه‌ی بابام..دوستاش نشستن با بابام حرف زدن به سال گفتن عجب پدر زن خوب و خوش‌حرفی...چه متین...چه اینا..

حرف زده باشون..بعد دوتاشون عربن...ابوعلی و سعید...محسن ترکه..اون یکی نصراله لره...

خیلی مسخره‌اس که برن خونه‌ی بابام و من نرم اما نرفتم..حسش رو نداشتم..خسته و اینا..
خواهرا گفتن چه نامرد یعنی نمیاد تولد پسر فلانی..گفته سال که نه نمیاد...مادرمم زنگ زد...دلم به حال التماس تو صداش سوخت..نرمی صداش..آرومی‌اش..اما اینا گولم نمی‌زنه.

گفتم خوبم و اینا..همه چی خوب و تمیزه..اما حس و حوصله‌ی رفتن به اون‌جا و دیدن کسی رو ندارم...

گفت باش هر طور راحتی و قطع کرد.بعد فیلم و عکسای تولد رو واتساپی دادن..و خوشحال بودم نرفتم..همون تو عکس و فیلم هم حوصله‌ام سر رفته بود..اون‌همه جیغ ..

صد ساله داریم می‌خونیم تولد تولد تولدت مبارک و چرا بیشتر ندادی و ههههههههه و دست می‌زنیم و شمع فوت می‌کنیم و ...

بسمونه دیگه بابا...

البته وقتی یاد صورت پوتو می‌افتم و این‌که ذوق خجالت‌آلودی داشت...خوب می‌گم نوش جونش..اما این همچنان از خوشحالیم برای نرفتن چیزی کم نمی‌کنه...سال بردتشون بازار شهرمون...چیز میز خریدن و رفتن چای اینا رو خوردن اون ور..

سعید رو بابام بش قهوه داده با دس چپ فنجون رو بلند کرده بابام گفته با دست راست جوون...سال می‌خندید که ترکه و لره هم فنجون رو تکون دادن گفتن اتعیش...و تسلم...و سعید که عربه گفته مرسی:)..اونم مرسی به کی؟به بابام که براش مرسی مثل پوشیدن شلوارک..مثل انداختن زنجیر دور مچ و تو گردن یه جور خاله‌بازیه....سال شب اومد قرمه‌سبزی و کوبه‌ی بلغور و گوشت می‌خورد و می‌گفت ولک سعید مرسی؟!...تو مرده رو ندیدی؟ چفیه‌اش رو؟ بشت رو شونه‌اش رو؟..مرده بود از خنده که سعید قرمز شده بوده از خجالت.

دلم براش سوخت.

 به سال گفتن چه باجناق خوب و مهربانی و پدر خانمت چی خونده که این همه می‌دونه..سال هم باد کرده که آزاد مطالعه کرده و گفته که یکی از بهترین دوستاشه بابام و از این حرف‌ها..اینا رو سعید می‌گه بم که  مامانِ بن پدرم چی یادمون داد آخه؟...و ما می‌گیم که مهندس چرا دل نمی‌کنه از اون ور..حق داره بابا...هم‌صحبت خوبی داره..و چه غذای خوبی و چه مرد موقری و باباهه باشون دس نداده موقع رفتن مبادا فکر کنن که داره بشون می‌گه خداحافظ که زودتر برن...یعنی وقتی دس می‌ذاری تو دس مهمون برای خداحافظی انگار بش بگی از رفتنش خوشحالی...نباید این‌کار رو بکنی...باید بدرقه‌اش کنی و دقیقا دم ماشین یا مثلا قدیم اسبی چیزی بوده..دم موتوری...هر وسیله‌ی دیگه‌ای..یا حتی نزدیک به مرز جایی که بالاخره یارو تصمیم می گیره..

از این حرفا و کارا دیگه...بعد سعید می‌گف چه خوبه و اصالت یعنی این و از این حرفا که سردم بود...خسته بودم..ظرف شیشه‌ای که برای خواهرش توش رو پر از کُبه‌ی بلغور و گوشت بود رو دادم دستش...سرش رو باز کرد یکی‌اش رو برداشت گاز زد ...با دهن پر گفت:

-ساااااااال؟! چرا تا حالا چاق نشدی تو؟!

لطیف‌تر از این نمی‌شد پرسید.

از خودم و لحن دعوایی تند همیشگی‌‌ام خژالت کشیدم.


مقوله‌ای که من عکسش رو می‌گم چون در این‌جا عکس اون مقوله صدق می‌کنه: انظر الی من قال لا الی ما قال..


 سال من رو گذاشت و رفت..جایی در همین حوالی دوستاش رو اورده بود بازار رو ببینن و خرید کنن...خونه‌ی مامانم اینا نرفتم...نگفتم اصلا اینجام. شهری هستم که خودشون هم هستن...حالا این‌جا نشستم...روی این نیمکت‌های قهوه‌ای...یه کم سردمه...یه قهوه سفارش دادم که طعم خوبی نداش...رفتم پسش دادم گفتم اجازه می‌دی من بگم چی رو چقدر قاتی کنی؟

مرد گفت خوشت نِه‌یومد؟ گفتم دونه‌هاش رو خیلی تفت دادی...از هر کدوم یه کم ریختم تو لیوان کاغذی گفتم حالا آب جوش بریز...آب جوش ریخت...سه تا حبه قند انداختم...پولش رو دادم..گفت پول قبلی رو نمی‌خواد...بچه‌های گرم و با محبت شهرمون.

بعضی‌هاشون البته...بعضیِ بعضی‌هاشون البته...در واقع خیلی خیلی بعضی‌هاشون جدیدا.

بعد برگشتم روی نیمکت قهوه‌ای نشستم...و به زن‌های فشرده شده در لباسای چسبون نگاه کردم....باید فلفل بخرم...فلفل دونه درشت رو خودم آسیاب کنم...فلفل دونه ریز هم بخرم..برای سس سمبوسه..
یه جوری کرخت و کسلم...می‌بینم که میاد و می‌شینه...وقتی سال بود کلی نشسته بودن از اون‌موقع گفته بودن..موقعی که به قول خودشون سال گوشی‌اش نوکیای نمی‌دونم صفر دو چند بود..یه جوری کرم صورتی متالیک با گل موهومی در پشت...که برای من چه جالب بود  اون‌موقع عکساش..و فکر می‌کردم می شه از طریق ام ام اس- یا چیزی تو این مایه‌ها بود اسمش- عکس فرستاد برای کسی...

خیلی سال پیش..و سال می‌گفت نمی‌شه..

همون‌موقع‌ها...

موقع‌هایی ک برای من خوب نبودن..

برای اینا خوب بود...

بعد سال رفت و من موندم..نشستم و یه کم یه کم قهو ه رو خوردم و حسک ردم لرزه‌ی خفیفی تو تنم مخصوصا پاهام هست..

خسته بودم.

بعد اون رفت و اومد و نشست و وقتی دید سال رفته گفت که ناراحت می‌شه برام و برای سال..وقتی می‌خونتم

منظورش همین وبلاگه..

فکر می‌کردم که اشتباهم این بود که آدرس وبلاگ رو سالها پیش دادم به کسایی که بعد باید بشون حساب پس بدم...و جالب این‌که سال خودش نمی‌خونه اما وکلا و هیئت منصفه‌اش در دادگاهی که درش قاضی‌های عادل و منصفی هستن  می‌خونن.

که برام ناراحته..

خوب این رو هزار بار گفته بود...بعد گفته بود می‌خوام برسونتم خونه‌ی بابام؟ گفتم نه..گفت یادته دستت شکسته بود اومدی این‌جا

گفتم آره..گفت یادته چی بت گفتم..یادم نبود..خیلی چیزا می‌گفت که یادم نمی‌موند.

داشتم بش نگاه می‌کردم و می‌دیدم داره پیر می‌شه..برای همین نگاش نکردم چون خودم رو تو چشماش می‌دیدم که دارم پیر می‌شم و مهم نیس اما خوب تماشایی هم نیست.

بعد؟

گفت دیگه چیزی برات مهم نیست.

-نه

-اون حرفا...؟

هیچ‌وقت مهم نبوده..حالا شاید هیچ‌وقت لاف باشه از یه جایی به بعد بهتره، چون گوینده مهم نیس...اهمیتش رو از دست داده و بعد هم هست مقوله‌ای که من برعکسش رو می‌گم چون در این‌جا عکس اون مقوله صدق می‌کنه: انظر الی من قال لا الی ما قال..

ببین خود گوینده کیه..چی درش هست..و چی رو داره به عنوان بدوبیراه در موردت به کار می‌بره..انگار معتادی به کسی بگه آی معتاد..بدبخت..تزریقی..داغون..
و خودش نتونه سرپا واسه.

خوب اگه آدم به درد بخوری این حرفا رو زده بود...درد داش حرفاش...ولی گوینده دقیقا چیزایی رو گفته که تو خودش هس.

شرف؟
شخصیت؟

خانواده؟

همه چیز..یا هر چیزی بودن..؟

- آخه حیف نیس تو اینا رو بشنوی؟

- نمی‌دونم حیف یا نه..ولی می‌دونم مهم نیس...شاید برای دیگران مثلا دوست و آشنا و ...مهم باشه..برام مهم نیس چون اون‌چه رو باید از دس بدم از دس دادم...حس‌های خوبم رو...حس‌های بدم رو... خوب باشه...حتی حوصله ندارم به گوز تو ریش بگم خوب حالا که زحمت کشیدی و گه‌اتم خوردی...دستمال کاغذی  رو که کشیدی به کونت دورتر بنداز...دور و برمون نپراکن..یا مثلا بخورش...یا هر چی...

- حال به هم زنی هنوز

- می‌دونم..

- نه تعمد داری تو توی حال به هم زدن..توی بد نشون دادن خود و ...

- احتمالا همین‌طور باشه و مهم نیس

- واقعا برات مهم نیس؟

- ببین سین. ت..واقعا برام مهم نیست دیگه..به قلبم مراجعه می‌کنم و می‌بینم خیلی چیزا و آدما و اینا اهمیتش رو از دست دادن..حس کنم لازمه فحش می‌دم...حس نکنم نمی‌دم...دلم بخواد..می‌نویسم..نخواد نمی‌نویسم...فحش بشنوم می‌خندم چون دکمه‌ی سوزش در طرف رو اون‌قدر فشار دادم که به فغان اومده آن‌چه رو اعصابش بوده رو پرت کرده سمتم..رفته....بخوام هم می‌رم می یابمش تو کس ننه‌اش تف می کنم میام...نخوامم نمیرم..

فوقش؟

..

..

..

( قبل از ویرایش پست این‌جا کلماتی بود که دیگه حال نمی‌کنم باشه)

خاطرات عن و گهی که برای بچه‌ها ممکنه درست شه؟

خود بچه‌ها؟

ترس از همه ی این‌ها سالیان سالِ نه همه‌اش اما تا حد زیادی‌اش از من سلب شده...بیشتر وقت‌ها ادا درنمیارم..اتفاقا زندگی هم می‌کنم...

و این‌که این بمب و گوز و لاف و بلوف من پای همه چیزش هم هستم و گوز گوزی رو قبلا دیدیم...تو فرار و مثل فضله‌ی موش و نه حتی خود موش تو سوراخ قایم شدنه رو زندگی کردیم..

ادعای این کس‌شعرا مال اهلشه.....وگرنه واق واق از دور و هارت و پورت و ال می‌کنم و بل می‌کنم رو چهار ساله باش درگیرم...قضیه اینه که حال بکنم کسی نمی‌تونه جلوم رو بگیره...وقتی هم کسی رو برینم و بشاشم و بذارم کنار حوصله ندارم دیگه حتی چوب بدم دس بچه‌ام بگم برو برای سرگرمی همش بزن..

یه گه هایی خوردم...تاوانشم دادم...

تاوانشم گرفتم..خودمم مقصر بودم...یه جاهایی هم حال کردم و خوش گذشت...

بعد گفت سال داره میاد عوضش کن ولی هزار بار بت گفتم و تو گوشت نرفت...تو حیفی...قدر نمی‌دونی...جدی نمی‌گیری خودت رو...و جدی‌ات نمی‌گیرن.

- نگیرن..مگه اونایی که جدی نمی‌گیرن کلا چقدر معتبره جدی گرفتن‌شون؟...کلش بازیه...ادا اطوار و کس‌شعر بافی...حتی مردن....حتی شکنجه شدن..حتی اعدام...اینا رو به کسی بگو که جای سفت نشاشیده باشه...

- خیلی هم ادعات می‌شه به قول سال: بابا محسن..

- ادعایی ندارم..بله یه چیایی برام مهمه اگه طرفم مهم باشه...وقتی طرفم رو یه موش فاضلاب ریده باشه..چقدر ممکنه مهم باشه برام گوز گوزیاش؟...کلش چیه؟ اطوار...فقط ادعا..باد خالی...اونی که بت می‌گه بی شرف بی شرف‌تر از همه خودشه چون برداشته رو تخت مردای دیگه با زنشون خوابیده...حالا زنه اصلا جنده...خوب بی‌شرف گفتن همچین آدمی چقدر مهمه...یا کس‌لیسی و عن خوریش مثل سگ جلوی در خونه و لای آشغال‌ها خوابیدنش جز بی‌شخصیتی و پفیوزی چی می‌تونه باشه؟...یا پونزه تومن پول  گرفتن  برای دیدن آدمی که بیس سی تا قرص از اذیتی که شده واسه کرایه‌ی اومدن از پشت کوه به مرکز استان..رو از خود اون آدم بگیری...چون فکر می‌کنی یادش نمی‌مونه...این بی‌همه‌چیزی و مادرقحبگی و خواهر کسگی نیس؟..یا جنده فقط اونیه که بده؟ ...یه جور رذالت و گدامنشی و سفله بودن دارن بعضی آدما که باید خیلی ازشون بگذری... و رد شی و باز برگردی و باز بری و باز بیای و بیای و بیای و بیای و برگردی تا منفجر شن و آنچه رو هم متراکم شده درونشون رو فریاد بزنن برای رو کردنش...آقا یه چیزی...ریدمش رفت...اگرم برگردم و باز بش بگم بیا من رو دوس داشته باش یا بام بخواب هم ریده شده و شاشیده شده‌اس...

همون شب رو تخت بیمارستان وقتی درد داش می‌خوردم..یا قبلش...سه چهار سال پیش وقتی تب و ضعف داشتم و گفتم درد دارم...تب دارم..و گفت یا از ضعف اعصابه یا نمی‌دونم از چی  و دوتاش برام مهم نیس فهمیدم این حتی ریده شده هم نیس...چه جوری بگم...

حوصله‌ی حرف زدن ندارم سین. ت...حوصله ندارم...زیاد حرف زدم در این مورد..تا بیام باز حرف بزنم خسته می‌شم...

سال رسید گفت دیر کردم؟

گفتم نه..سین. ت گفت:
نه به موقع رسیدی.

سال گفت داشت می‌رفت تو موود بد و بیراه؟

و خندید.

دست انداخت دور گردنم.

سین. ت گفت اون که عادیه...ماشالا همیشه عاقل بوده..از او‌ن روز که به یارو تو جلسه گفت می‌گم سیبیلت رو با تف چسبوندی؟

سال ماجرای دوازده سال پیش یادش اومد و فشارم داد ب خودش.

خداحافظی کردیم.

نه خوب بودم نه بد...سر د بود...نوک جورابم می‌سوخ از سرما..

به سال گفتم ..گفت کمبود آهن داری.

موراگامی رو دیشب خیلی خوب پیش رفتم ...اون‌جایی رسیدم که مرد به طبقه‌ی شونزهم می‌رسه و تاریکی خیلی عمیق و شدیده...همون‌طوری زیر رو تختی توی نور کم اتاق خوندمش و چشام رو که بستم تازه زندگیش کردم.

یعنی که این‌طوریاست

زنِ ف برا رب اورد. رب انار. گفت عباسی  این رو داده.

شک کردم.

رب رو گرفتم.

پرسیدم چقدر شد گفت اون‌قدر.

شب از خود عباسی پرسیدم رب اوردی؟ گفت برای زنِ ف اورد. دوتا ظرف. خیلی وقت پیش...گفتم یه دونه از ظرفا رو زنِ داد بم. به من گفته بود عباسی برای من اورده بود.

اما رب انار خودش رو بم فروخته بود چون پول کم اورده بود جایی.

عباسی گفته بود سی و پنج این چهل می‌داد.

فکر می‌کرد مثلا زرنگه و اینا. سی و پنج رو دادم عباسی ...شب اومد دنبال پول گفتم تو گفتی عباسی اورده منم پول رو دادم عباسی..از خودش برو بگیر.

صورتش کش اومده بود...زل زل نگام کرد..گف خو پول رو می‌دادی بم..گفتم مگه تو رب انار فروشی؟...اومدی دم در گفتی عباسی رب برات اورده..منم گفتم اذیتت نکنم خودم پول رو مستقیم بدم عباسی...

گفت خو باشه اُ رف.

بعدش عباسی من رو دید گف خانم مَهنز پس ای زن ف چِس بی؟..گفتم والا من نمی‌دونم حلش کنید بین خودتون.

اذا خاطبهم الجاهلون

 یکی از چیزهایی که می‌خندونتم مباحث بابامه با برادرم در مورد اینستا و جاهای سرچش.

پیشنهادات سرچ حاجی خو مصیبت عظماس. نمی‌شه بش اشاره کرد حتی..حاجی هم نمی‌دونه که  اینستا همین‌طوری لله بالله بش پیشنهاد نمی‌ده..خیلی دلش برا حال اون‌جاش نسوخته که بخواد آبادش کنه...یه وقت خودش سرچی کرده..یا صفحه‌ای رو باز کرده و اینستا هم فکر کرده خو پس حاجی تو این مایه هات- به قول مهتاب لوازم آرایش فروشه - حال می کنه اینستا گردی...و اینطوری می‌شه که بار مضاعف پیشنهاداتش رو می بره..عیارش رو..اصل جنس پیشنهاد می ده..خودش رو اذیت نمیکنه دیگه که مثلا دور بزنه اینا..

بعد بابام فکر میکنه اینستا کمر همت بسته منحرفش کنه.

میادب را برادرم می گه که بابا...نمیدونی چرا اینستای من اینقدر کثیفه اما مثلا اینستای ملت پاک و موقر و محترم اینا؟

برادرم سرش رو میندازه پایین..با لبخندی که از این ور صورتش تا اون ور صورتش رو پوشونده گوشی بابام رو میگیره دسش می گه بی ناموسه ایسنتا بابا...فکر سند و سال آدم رو نمیکنه

بابام یه کم مشکوک میشه..فکر میکنه الان برادرم بش طعنه می زنه یا واقعا دلسوز و رفته تو مایه های بر والدین و لا تقل لهما اف و اینا...

میگه آخ گوشی حاجی سرمد تو مسجد همه اش آقا رو نشون می ده...تنها چیز موردداری که نشون میده طرفدارای میرحسینه مثلا..اونم که به خواست خدا و همت امام زمان و اینا در نطفه خاموش شد فتنه اش..

برادرم یه کم مکث می کنه رو پیشنهادات اینستا...و بعد نگام میکنه..آهی می کشه برای رد گم کنی..

بلند میشم می رم من..

بعد صدای بابام رو میشونم که حس کرده لاان محیط مناسب و مردونه و بدون زنه پس میتونه راحت با پسرش اختلاطای مردونه کنه

اینه که می گه سامحنی بابا اذا جرحت مشاعرک...ممکن اتاذیک های الاشیاء


دل درد می گیرم از خنده ...آخی...حاجی داره به برادرم میگه ببخشید بابا اگه احساسات و حیات رو مخدوش کردم..ممکنه این چیزا اذیتت کنه

به نظرش برادرم طفل سیزده ساله ای است که این جور چیزا نارنجک به پاکی و دوشیزگی نگاش ممکنه ببنده و منفجرش کنه

نمیدونه که پسرش تو این سن و اون دوستا صاحب سبکه اصلا تو بعضی مسائل...درسته که من خواهرشم و جلوم رو نمیکنه خیلی اما صداهای ملیح کش دار و نگاهای نوازشگر اونایی که می برتم مثلا مغازه اشون..داروخونه اشون...بوتیکشون..یا هر جای دیگه اشون ُ نمیگه که چیکاره اشم و چیکاره اشن رو بلدم دیگه..

اون :

- خدمت شما

- خواهش می کنم..خدمت از ماس..

بعد یه خنده ی قحبه ای دریده...

میدونم چرا و چطور و چقدر محبوب بین زنها...فقط یه چیزی رو دوس دارم توش...روی زنها رو زمین نمیزنه اما ؟
ناموس باز و بی شرف نیس.

کسی رو وابسته نمیکنه به خودش و بره....از همه مهمتر اگه بدونه زنی کسی رو میخواد حتی...یعنی نامزد و اینا هیچ..شوهر که هیچ...بفهمه که کسی رو داره دیگه خسته نمیکنه خودش و زنه رو...

این رو توش دوس دارم..این خصلت رو که شبیه مردای قدیمه...مردای خوب قدیم..وگرنه تو قدیم هم مرد خارکسه ی بی شرف و کون ده زیاد بود..گیریم حالا خیلی به فلسفه و هنر علاقمند نبودند و پیج شاعرا رو فالو نمیکردن.


القصه این ترس پدرم برای حیای پسرش را..حتی یه بار برگشت گفت شهرزاد بابا من گاهی با تو راحت ترم از بردراتم چون اونا بالاخره پسرن..می دونی خو ..پسر هم  ممکنه باکره باشه..

گفتم ولک حاجی باز احساس راحتی کرد

گفتم می‌دونم چی می‌گی...یعنی بابام فرض رو بر این گذاشته چون پسراش مجردن  ناکامن یا همچین چیزی...البته وقتی دقت می‌کنم می‌بینم سه تاشون واقعا هستن..ون یکی که پنج ساله هنوز برای کون سیاه اون جادوگر چادری می‌سوزه..اون یکی‌تر آخونده کلا و دیلیته..اون یکی ترتر خوش‌تراز این حرفاس...سرش به موسیقی و خوانندگی گرمه..این یکی هم خو دیگه..

به قول خودش وقتی دوستش بش زنگ می‌زنه..

-اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما

و قهقهه می‌زنه.

بن پثلم

بن می‌گه معلمشون ث ث ایه.

توک زبونی حرف می‌زنه..س رو می‌گه ث و از این حرفا...و ر رو هم می‌گه ل.

عین سید  حسن نصراله.

بعد مثلا می‌گه من کالام همه تو نمایشگا به نمایش گوضاشته می‌شه..بلید ببینید..اگه دوث دالید بخلید.

و به نظر خودش الان بامزه‌اس.

خوب لابد منم هم‌سن بن بودم چیزهایی برای دس انداختن داشتم..دس انداختن معلما..در این‌که معلمای من حق‌شون بود شکی نیس..اما نمی‌تونم به کار بن بخندم.

صبر می‌کنم تعریف کنه..بعد چیزی ندارم بگم.

اگه بگم خوب نیست و فلان می‌گه یه بزرگ‌سال حال‌به‌هم‌زنم که وقتی هم‌سن خودش بودم غلط‌هایی می کردم هر کدوم اندازه‌یسرم و حالا...

ساکت می‌شم.

به تلویزیون نگاه می‌کنم..

خمیازه می‌کشه...خستگی در می‌کنه..اون‌جاش رو جا‌به‌ جا می‌کنه مثل همه‌ی مردا چون جیش داره..می‌دونم دره مقاومت می‌کنه نره جیش کنه.

می‌گم برو دشویی.

می‌گه می‌دونستم نمی‌خندی...واقعا کسل‌کننده شدی ماما.

تو دلم می‌گم تو دیوث و بزرگ شدی پسرم...

همین‌طوری به تلویزیون نگاه می‌کنم..می‌ره دشویی...با خودش داره می‌گه: بن..پثلم می‌شه بگی چلا به افق خیله شدی؟

و می‌خنده.

طفلی معلمه.


هر دو


قرمه‌سبزی افتاده به روغن انداختن و می‌رم همه‌اش می‌زنم..باز برمی‌گردم..رسیده به جایی که فِن که تبدیل به یه آجر شده..داره عین مستندگوهای بی‌بی‌سی گزارش یه خرگوش رو می‌ده...که زیر بارون مونده و سگ‌های آبی میان کمکش و سرانجام گوزنی شاخ‌دار بش می‌رینه و خونه اش رو خراب می‌کنه...مردم از خنده...جی  که در اصل سگه..زنش یه اسبه و بچه‌اش یه رنگین‌کمون...خیلی کنایه‌دار ادای مجری و ادبیات بی‌بی‌سی مستند رو درمیاره..و چون به عربیه ادبیات فاخری پیدا کرده گزارشش که مثلا مناسب مجالس خطابه‌اس..و شنیدن همه‌ی اینا از زبان جیک..اون سگ کارتونی برام بامزه‌اس..دوبله‌اش عالیه.

دوبله ی لبنانی‌ها و اردنی‌ها قبلا بهترین دوبله‌ی کارتون عربیه..سوری‌ها البته هم.

اما بدترین دوبله‌ها رو به نظرم خلیجی‌ها داشتن و عراقیا...خیلی لهجه‌ی محلی‌اشون غالب می‌شه..و از اونا بدتر؟ مصری‌ها..

مصری‌ها تو دوبله کردن (جز اسپانج‌باب) صلا موفق نیستن..بر خلاف سینما و...
القصه که نانا بم گفت خانم‌شون گفته بابای نانا از بهترین والدین بچه‌هاس..سرنوشت بچه‌ها براش مهمه و دقیق تو بررسی اشکالات بچه‌اش..

گفتم پس باید قدر بابا رو بیشتر بدونی..بابای به ین ماهی  کسی نداره.

گف آره واقعا..و به افق خیره شد..

منم تو دلم به سال و خانم معلمِ نانا هر دو گفتم ک..ننه‌اتون.

بهتر حالا همه‌اش برا خودمه.


با نانا کارتون دیدم..خیلی خوب بود.

وقت المغامره. کارتون نت ورک بلعربیه...نانا گفته بود ماما بابا این کارتون رو دوس نداره. به نظرش عجیب غریبه. می‌گه یعنی چی ..معنی نمی‌ده.

بعد خودش خندیده بود و گفته البته عجیب غریب هم هست.ولی همه چیزای عجیب غریب بد نیس که...نه؟

گفتم آره و دیگه هم حرف نزنه چون حواسم پرت می‌شه..گفته بود باشه. بعد اومده بود نشسته بود پیشم رو مبل..در واقع سعی کرده بود خودش رو جا بده. من دراز کشیده بودم..اونم کنار دراز کشیده بود..اما جامون نشده بود..هی گفته بود مامان خوب سر خوردم...گفتم چیکار کنم...مبل باریکه..

- ماما وقتی کنار بابا دراز می‌کشم جامون می‌شه

- چون خودت و بابات خلال دندونید..

با اعتراض سرش رو به سینه‌ام می‌کوبه و  می‌گه : ماما!

- قرار شد حرف نزنیا

دیگ چیزی نمی‌گه..به تلاشش برای جا شدن توی مبل ادامه می‌ده اما جواب نمی‌گیره پس می‌ره مبل عقبی...اون یکی مبله..بهتر حالا همه‌اش برا خودمه.

اصلنا

با نانا نشسته بودیم روی کاناپه زیر پتوش کارتون می‌دیدیم..یه کارتون در مورد دختران نیرومند..سه تا دختر نیرومند که نیروهای شر رو شکست می‌دن..قرار بوده برن تو دنیای اینترنت بعد می‌رن و دنیای اینترنت می‌بلعدشون و ....

ته‌اش پیروز می‌شن و آدم بده مثل همیشه می‌گه این بار شکستم دادید اما هنوز هم قراره حالتون رو بگیرم...

نانا گف ماما تو مو سیاهه باشی...گفتم باش

گفت من مو زرده

گفتم باش...

بعد گف ماما چرا موهای ما صاف و زرد نیست؟

گفتم نمی‌دونم...این آرزوی خودمم بود از قدیم.

گفت  بهترین وقت دنیا الانه می‌دونی؟

گفتم آره

بعد داش آلبالو خشک می‌خورد..ازش کش می‌رفتم و نمی‌دونس.....فهمید...تمام دوستی‌اش رو بام به هم زد و  من ظرف آلبالو به دس در حین دویدن و فرار پام گرفت  به رو تختی‌اش که زیرش گرم می‌شدیم  داشتیم و کارتون می‌دیدیم..افتادم و پیشونی‌ام رفت تو ظرف آلبالو خشک..

نانا دست به کمر یه کم نگام کرد و  متاسف گفت:
اصلا مثل مامانا برخورد نمی‌کنی.

کیکای تند تندکی برای عصرونه

قرمه‌سبزی رو گذاشتم برای شب جا بیفته و هال رو تمیز کردم. شعله پخش‎کن رو گذاشتم رو هیتر و یه تیکه بخور گذاشتم رو شعله پخش‎کن.
این بخور جدید بوی فاخر و خوبی داره...اسمش حریمِ سلطان هست...آروم آروم می‎سوزه..بوی خوش و گرم و نابی درست می‌کنه..هال رو گردگیری کردم و جارو..
شب سعید و خواهرش میان شام.
خواهرش دختریه به سن من که ازدواج نکرده. کلی شیرینی و کارای این‌طوری بلده. بیشتر از همه از نقاشی رو آینه‌اش خوشم میاد. وقتی لاله‌ای رو دید که به رنگ فیروزه‌ی تیره خواهرم برام خریده گفت جاشمعی‌هاش رو هم برات میارم.
از اتاق خوابم کلی ذوق کرد..همیشه فکر می‌کنم شلوغ پلوغه...خودش گفت چقدر شاده اتاقت..چقدر رنگ داره..معمولا کسی از این چیزا تعریف نمی‌کنه یا دقت نمی‌کنه بشون..گفت که خوشحاله که شناختتم...و حالا می‌تونه چیز یاد بگیره ازم.
راستش خودم این فکر رو در مورد اون کرده بودم این‌که بتونم کلی ازش مثلا شیرینی یاد بگیرم....کیک‌های تند تندکی برای عصرونه و اینا.
من خیلی چیزی بلد نیستم برای یاد دادن ولی اونایی که بلدم رو می‌خوام یادش بدم.
فردا ظهر هم قرار شد باشون بریم بیرون..بش گفتم اگه زودتر بیاد و خودش با من حشو اینا رو درست کنه و ببینه درست کردنش سخت نیست..
من ته دلم همیشه فکر می‌کنم زنهایی که خیلی کیک بلدن و اینا زنهای مهم‌تری هستن...من خیلی تزیین غذا اینا بلد نیستم..خیلی هم خوشم نمیاد. اما از تزیین سالاد جواهر خوشم میاد.
جواهر بم گفت برام بذر گوجه پیدا می‌کنه می‌فرسته که بکارم تو گلدون و همیشه گوجه‌های ریز داشته باشم. گوجه‌های گردلی قرمز.
خواهر سعید بیشتر از همه برای چوب لباسی‌های اختراعی خوشحال شد که زدم‌شون به دیوار و روشون گوشواره‌هام رو آویزون کردم...قهوه رو هم خیلی دوست داشت..وقتی نشستیم تو اتاق خواب رو زمین و قهوه خوردیم و با ابروهای پیوندی به اطراف نگاه می کرد و می گفت شهرزاد خانم چند ساله اینجایید؟
گفتم هشت نُه فکر کنم
گفت پس چرا تا حالا نشناخته بودمت؟
خندیدیم.
همین سئوال رو در مورد اون می‌تونم از خودم بپرسم..ولی خو نمی‌پرسم.
چون؟
زورم میاد بین خودم و خودم.
یه همچین رگ بدجنسِ مغرور سردی هم دارم من.

بالاخره


خدافظ روزهای بطالت.


پ.ن:

سعید برام رنگ سفید اورد. خواهرش هم اومده بود. قرار شد سه‌تایی دیوار بلوکی رو رنگ کنیم. یه قفسه‌ی فلزی هم داش اورد. تکیه‌اش بدم به دیوار بلوکی که سفید رنگ شده بعد قفسه‌ها رو رنگ کنیم.

از قرمز شروع می‌کنم تا برسم به خرمایی و قهوه‌ای.

شیش قفسه‌اس. کاکتوسام رو می‌چینم توش...یه گلدون بزرگ می‌گیرم از نخل مرداب ریشه‌گیری می‌کنم می‌کارمش تو گلدون سفیده.

خلاصه تند تند صبح توضیح دادم می‌خوام چیکار کنم.سال گفت زندگی رو قشنگ می‌کنی. سعید گفت اگه برامون از اون ماهیا درست کنی خواستی خودمون رو هم رنگ می‌کنیم.

زیاد محل ندادم به این حرفا و رفتم شروع کردم رنگ کردن بلوکا..
بعد با نانا پیاز و سیب زمینی کاشتیم تو باغچه. صداش رو درنیوردیم کدوم کرت. بعد که بزرگ شد و رشد کرد جا می‌خورن بقیه که کی کاشته بودیم‌شون.



البته یادم نرفت

ر مردی که ازش سالها کتاب می‌خرم و دوست سال است همیشه برایم خطی را تکرار می‌کرد در مورد کسی که وجود نداشت اما او دوست داشت وجود دشته باشد. 

در واقع درمورد هیچ‌کس ...اما یادمه که موقع خوندن اون جمله لبخندی خاص خودش روی صورتش بود..همون‌طوری کتاب‌خون و جوگیر و .... 

- صورتش مثل خبر خوش بود. 

خیلی این جمله رو دوس داشت. 

راسش هیچ وقت تو زندگی در مورد کسی حسش نکردم(جز نانا و بن)..کی صورتش مثل خبر خوش بوده برام مثلا؟ 

تا امشب بعد از چرتی که زدم و دو صفحه موراکامی‌ای که خوندم سال اومد بالا سرم. لیوان آب و قرص در دست.. 

نگاش کردم . خیلی امیدوارنه  و با حس مثبتی منتظر بود قرص رو بردارم بخورم.. 

نگاش کردم بی حرف. ساکت. 

تا که ته صورتش یه خنده شکل گرفت . 

یه خنده‌ی خوب و خوش و سبک..خالص. 

یاد جمله‎ی ر افتادم. نشستم...قرص رو خوردم..بعد اشاره کردم..دستش رو داد..دستش رو بوسیدم..البته یادم نرفت ته لیوان آب رو روی کونش که خم شده بود بالش پشت سرم رو مرتب کنه بریزم. 

بعد اشاره کنم که بره. 

گفت حالتت شبیه کسیه که دسش رو بوسیدن نه که دست بوسیده. 

حس حرف ندشتم. خوابم میاد.

خوب خدا رو شکر آخرین دستاورد برادرم در مورد من اینه که من خودم اصلا جنم. 

و به صورت انسان ارتباط میگیرم باهاش. یعنی جنها به صورت من سراغش میرن. 

کیر تو  روحت.

سه تا آدامس نهادم دهنم...بادکنک درست می کنم هر بار..می ترکه رو صورتم...خنننننننکککککککک.....

به پرپرشدنای دیشب اوسا  فرنود فکر می کنم

اون گل پرپر شده چی نوشته؟

اعصابش خورده اُ  تو فکر بهشته.


هییییییعی...جی میل بدم به یکی از دوستان اُ برگردم.



 کلی شورتا و سوتینا رو با هم جمع کرده بودم شسته بودم و پهن کرده بودم رو طناب....آفتاب تند و هوای خوبی بود...پهنشون می کردم و سال دشویی بود.

طناب پر شده بود از لباسای پارچه های رنگ رنگی ...زرد آبی سبز قرمز سفید صورتی بنفش ..چون جدا می شورمشون صبر می کنم جمع بشن...از طشوری اومد بیرون نگام کرد..دس شست..

خوند:

نومدی..نومدی...خوتو  ذیذوم..هر گلی بیتره سی تو چیدوم..

گفتم ها؟

دوباره خوندش...

گفتم یه لر بسمون بی ....تو دیگه عرب باش...و البته  خیلی  هم راحت باش...
ماکارونی اش رو برد سوار سمندش شد..دس تکون داد...رف...

از این ژستا گرفتم که یعنی قلبم داره دور میشه باش و اینا...نانا فقط سرش رو می زد به شکمم...رفتم برا بچه ها ناهار بکشم...اُ لباس مشکیا رو هم گذاشتم شسته شن.

اونا رو هم جدا میشورم.


به صورت آیینی و نمادین..

الان دارم سیگار پس از قهوه ی ظهر رو می کشم و تنهام تو خونه..نانا و سال و سعید رفتن خریدِ نمیدونم چی...یه هو  چشمم می افته به پست شب ..دیشب..

اونجایی  که اوسا فرنود زلزله می افته تو چونش و هر چی پشکل ذخیره کرده بود تو این مدت دونه دونه شروع می کنه تو جی میل پرت کردن..هی خشمش می گیره هی پشکل می ندازه بیرون..هی خشمش می گیره بازه..هم باز یه پشکل می ندازه بیرون..دونه دونه و در عین حال شدید..بعد پشکله با شدت دوباره برمیگرده سر جای اولش نه پرتاب کننده شل و کج و معوجه.اونقدر میندازه..تا خشابش و لوله قطار فشنگاش خالی بشه...

رو شکمم دراز کشیدم....لابد اوسا فرنود دیشب عصبی شده به خودش گفته عجب گهی خوردما...بعد شروع می کنه با دمپایی رو تخم و کی.رش زدن...کوبیدن..با تمام قوا..

- هر چی ای کشوم از دس تو بی....

محکم...هی می زنه رو ک.یرش..هی نگای آسمان می کنه..سقف یا هر جای دیگه در فضای باز مثلا...چشا پر از اشک...لعاب توبه از اطراف دهن جاری...مف آویزان..

خوذایا خوت شاهدی که مو توبه کردومه..خوش دس برنداس...خوذایا سی رضایتت پا همه چیس هسوم..

اینطوری.

بعد دوباره عصبانی...

دوباره دس برده سمت سوراخ کون...دریچ رو تنظیم کرده برای پرتاب پشکل و چی؟

گفته این نه شرف داره نه شخصیت و نه خونوادگی ...الصن از وحشت اومده...

برم به کس ننه ام کار داش..به بچه های خواهرم گف بچه عنکبوت..به بیگ لایک ّ آبجی ام حتی...اما براش دارم.

بعد خوشحال شد.

کمی دست برد تو دماغش مف مالید پشت قالی ای..پشت پشتی ای جایی...حس خوب گرفت از خودش و ظاهر موجه و مجیزی که از این بابت می گیره...قلبش آروم شد...

نمازی برگزار کرددست برد باز طرف آسمون..

اللهم انی اعوذ بک من الذنوب التی تهتک العصم.

زار زد...از ته دل..

- خدایا این می خواد آبرومو ببره..خودت کمک کن و کیدش را در نحرش بنشان.

دست به ریش کس لیسی اش زد که بابت همون و از داشتن همون اونقدر خوشحال که می کشدش..ینی از اسباب خوشحالیشه اونقدر چون می تونه باهاش دهن زنی دختری رو باز کنه: چه ریشت بت میاد پروفسور..
- آره عزیزم..دوس داری با همون عنت رو جارو کنم؟

- طبیعتا استاد.

- چشم گلم.


می خندم با خودم. با خودم و خدای خودم.

خدا نگهدار.

در مورد قهوه می گفتم.

سعید گفت قهوه نمی خوره. مطمئن بودم قهوه ی خوب و درست نخورده. یا نسکافه خورده..یا از این گلدکاپای برزیلی یا قهوه ی تلخ و ترش توی دله رو خورده..

قهوه ای اصولی پنج بار جوشیده و آب کم کرده با هل زیاد و شکر توش مگه خورده؟

حاشا و کلا.

تو فنجون قشنگ تو سینی گرد براش بردم..یا قهوه جوش..با سال نشستیم و نانا رو تخت قهوه رو خوردیم..سعید هی می ریخت و به سال می گفت تا حالا چی می خوردیم ما؟

من؟

همون موضع سابق رو اتخاذ کردم

باز سر پایین..چادر گل گلی رو رو دهن..خیلی مرجان طور با ابروهای قوسی و چشمای پر از شرم و حیا...تو بگو دختر شعیب اصلا:

نیش جان.


امروز قهوه درست کردم. سعید اومده بود و کلی گلدون رودیواری اورده بود برامون...کلی ها..از اینا که می زنن به دیوار..یه عمره به سال می کم بگیره نمی گرفت.

حالا سعید داشته تو خونه، برام اورد. بم گف آوازه ی ماهی ات رسید تا ماهشر و سربندر ها...تا هندیجان...هی دخترعمه و دختر عمو و فلان زنگ می زنن بمون می گن سعید گفتی زنِ دوستت چطور درست کرده..

من خیلی متواضعانه و خاکسارانه با اقتدار به کون گنده ی زن برادرِ آخوندم در این جور مواقع سرم رو انداختم پایین:گفتم نیش جان.

البته اون می گه نوش.

مادرم چون فارسی اش خیلی درخشانه نوش رو شبیه نیش تلفظ می کنه.

قربونت

قربون دندونت.

دندون بی دونت.

زنگِ عربی

ازم پرسیدید قسمت عربی پستهای زیر چیه:

صُم: ببند

عزک: کونت را خطاب به مذکر

بحجاره: با سنگی

و اسکت: و ساکت شو

یا استاذی الشریف: استاد با شرف.

کلا: سوراخ کونت رو با کلوخ ببند حرف نزن استاد شریف.


پارسال لگد مینداختی...امسال گاز می گیری استاد.....:)))))...طعنه نیست عنوان فقط درس پس دادنه به استاد.

نمی‌دونسم اذیت می‌کنه این‌قدر قضیه..جای درددارش مث این‌که ریختیم...بابا همه‌اش یه کیر خدای یونان بود ..خیلی درد داشت؟ تش به قین اوسا هیمه نیهه..

یا همچی چیزی.

می‌گن دواش پشکل سوخته..همو عنبر نسا بی؟..چی بی..

همونه می‌ذاری منه آتیش با روغن خش و اینا قاتی ای کنی ای‌زنی جا زخم..

بعد پشتش یه ظرف دوآ ای خوری...

دوتا جلق هم ای زنی پشت تلفن..اُ بعد از همه مهمترش؟ توبه...

برو ..برو توبه کن که بر هر درد بی درمان دوانه.


سخنرانیانته و تهدیدانته حروم نی‌کن..لازمت ای‌ شن...بوش کشتمون.


دیگه بنویسی شرمنده جوابی ندارم..باید بخوابم.



هوووووششششهَ


خو یالا اوستا...هری...دِستت درد نکنه.. سیفون بکش...کلوخات رو جمع کن برو ولاتتون شرف بچین..و شخصیت توی دره ها بپراکن..یعنی دره‌ی شخصیت نریده نذار بمونه ها...تکلیف همه‌اش رو مشخص کن...مام بریم بخوابیم..که   خواب الصه...بقیه اش فرع وابی.

استاد در Tue, Jan 3, 2017 at 3:15 AM مراسله کردن که:

فک می کنی اینا بازیه؟
نمیدونم چی هستی
واقعا بی همه چیز بهت میاد،نه شخصیت داری،نه خانواده،نه شرف
دیگه ب اندازه کافی تحملت کردم
ب خدا قسم اگه ب این رفتارهای زشتت ادامه بدی
پسر و دخترت چیزی رو تجربه می کنن ک تا آخر عمر فراموش نکنن
امیدوارم همه چیز ب همینجا ختم بشه
وگرنه پای همه چیزش هستم


ما در تایید فرمایشات شرافتمندانه‌ی اوسا شریف پاسخ دادیم:
بیگ لایک.
همچنون.

 

Tue, Jan 3, 2017 at 2:21 AM

بی شرف بی همه چیز
یکبار دیگه گه خوری بکنی بلایی سر تو و خانواده کثیف تر از خودت میارم ک حظ کنی
تحمل کردن لجن هایی مث تو هم حدی داره
خدا شاهده از بزرگ و کوچیک ب هیچ کدومتون رحم نمی کنم

اَخیییییی....خروشیدند بر ما حرزت اوسا.
خواستم بیشتر بنویسم از فرط لرزش دست و تن تایپم نمیاد...تازه باید برم کتابم رو هم بخونم...باید یکی رو استخدام کنم سیم تایپ کنه...اُ یکی بادم بزنه..اُ یکی فوتم کنه....زین پس..حالا شبا خواب می‌بینم دچار بی‌رحمی شدم...خواب می‌بینم چی؟
اوسا که اسوه‌ی اخلاق و انسانیت و ایناس من رو گرفتار گوز...ببخشید یعنی خشم خودشون کردن...
استاد جان مادرت رحم کن به من..حداقل به کوچیک‌ترا بابا.

***
برو
برو
برو اوسا
چنتا کلوخ پیدا کن باشون سرگرم شو در فواصل بی رحمی‌ ات..البته کابرد کلوخ خیلی برات آشناس..یعنی کارای دیگه هم می‌کنی باش جز یه قل دو قل بازی کردن...لک بلکلوخ مأرب اخری.
می‌دونی که چون تائب و نائب هستید و فلان حتما سر و کارتون با قرآنی حدیثی چیزی افتاده...
منظور این‌که اگه خالی شدی و اینا..پس از یه قل دو قل..بعد از اون اگه دلت خواست در کونت رو با کلوخ ببند..که یه هو ترکشاش دنیانه برنداره.
اوکی مای مَستر؟
استادِ شریف و پاکدامن؟
به قول خودمون صُم عزک بحجاره و اسکت یا استادی الشریف.

حالا چَن روزه حالِش خِرابه..دوای دردش یه دس به آبه

بالاخره صدای استاد دراومد

باز استاد احساس خطر کردن و ترس و اینا برشون مستولی شد حالشون خِراب شد و دس به دامن حربه‌ی همیشگی شدن: تهدید..این‌بار خدا رو هم شاهد گرفتن برا دامنِ پاک یوسف‌وارشون.

اشاره کیر خدایان یونان عمل کرد مثل این‌که.

"کیر خدایان یونان در کون ریاکاران" ثِقل داشت ظاهرا...استاد دست به تهدید شدن اصلا..

گفتن دینامیت می‌بندن به همه‌امون...به کوچیک بزرگ‌مون رحم نمی‌کنن حتی...یعنی این‌طور نه اون‌طور ..طوفانی پر از پشکل قراره بباره بر سر ما...از کون استاد مثلا؟

نه بابا... از خشمش..ها دیگه. استاد در فواصل جلق‌زنی و توبه، به رحم نکردن هم می‌پردازن...یه سری گرایشات دارن ار این زمینه. که رحم نکنن به کوچک و بزرگ.
و البته هنر...بیگ لایک می‌گیرن و چیزهایی دیگر.

اَخییییییییییی...قدیم استاد تو کار به خاک سیاه نشوندن بود...و البته جلق پشت تلفن و بلافاصله توبه و یادآوری به مَجلوق: تو متاهلی و جلق و عشق با تو گناه.

.....اما الان؟...ثم ماذا؟!..به قول روحانی..به داعش پیوستن جدیدا مثل این‌که.

باشه استاد.


بیگ لایک.

شما نقاش بودی پروفسور؟...:)


یه عکس از خودش کشیده بعد ..حالا کار نداریم. کلا کشیدن تخصص امثال اونه. چه نقاشی و چه کشیدن اماکن و جاهای دیگه. مثلا کون و اینا. ..و جاهای دیگه که با ک شروع می‌شه.

بعد یه دماغ عملی اومده نوشته بیگ لایک استاد...شایدم فقط لایک. یادم نیست.

بیگ لایک خو شبیه بیلاخه. نمی‌دونم چرا بش گفته استاد. یعنی مثلا استاد نقاشی‌اشه یا استاد دانشگاشه...من که بشخصه من در محضرش پفیوزی / دیوثی آموختم..یعنی منظور این‌که تلمذ کردم در این وادی در حضرت جاکشش.

القصه که اینا همه به شاش وقت و بی وقتم.

خنده‌ی بزرگ مال وقتیه که در جواب یارو نوشته: مرسی آبجی.

حالا شایدم واقعا آبجی اشه.

ظاهرش خیلی به آبجیا نمی‌خوره البته یادمه روزای اولی که اومد..یعنی همون روز اول در واقع برام نوشته بود:

این آبجی کیه اون گوشه؟

عکس گوگل تاکم رو می‌گفت. همون چت جی‌میل.

خوب خودم بودم.

گفتم خودمم.

نوشته بود بله بسیار وجیهه و مقبول خداوند حفظتان کند.

بله ادبیات اساتیدی که در کار کشیدنند همینه.

القصه ایشون هم ظاهرا از همین آبجی‌های موجه و مقبول هستن برای حضرت استاد.

چیری که در این فرد خیلی حسش کردم و دیدم ظاهرسازی شدیدشه.

یعنی هر چی در خفا مریض و چکیده و فشرده‌ی رذالته در عیان صالح بودن و استاد بودن و همون سیستم کشیدن از وجناتش می‌باره..

چرا به یارو عمومی گفته مرسی آبجی؟

می‌تونس بگه مرسی خانوم..مرسی فقط....ممنون.

آبجی یعنی بدانید و آگاه باشید ای کسانی که من رو می‌بینید..

برادرها

خواهرها

همکاران

دانشجوها

دانش‌آموزان

زن‌هایی که کردم و در رفتم

زنِ احتمالا سابق و شاید هم فعلی

که چی؟

من با زن‌هایی که می‌آیند زیر عکسم..همان اثر هنری یعنی می‌نویسند بیگ‌لاخ...بی‌لاخ..بیگ لایک یعنی..آبجی هستم.

ها من خواهرشونم.

البته شایدم واقعا آبجی اش بوده..برام مهم نیست چه‌کاره‌اشه برام مهم بود که بگمش و گفتم.

به‌هرحال چند روز پیشا قبل از این‌که بلاکم کنه..یه جی‌میل نوشته بودم براش...سند نکردم.

امشب حیفم اومد جی‌میل رو در ذیل مطالعه فرمایید:

"آخخخخخخخخ

آبجی 
ک.. مادرت ...یعنی ببینید چه ...ونی ای شریفی هستم ...یعنی ک... آبجی ام رو در خفا می ل..سم و در عموم پاسش می دارم...
مردم ببینید چ برادر ...ون پاره ای هستم برا همه 
تو دهنت ..ون نشور..
این تو درافت بود..مال چند روز پیش..حیفم اومد نفرستمش برات...

کیر تمام خدایان یونان در کون ریاکاران"


و این‌که چرا نوشتم یونان و مثلا ننوشتم هند قصه داره. قصه‌اش اینه که خدایان هندی می‌زدن و می‌رقصیدن خدایان یونان می‌زدن و فلسفه می‌آفریدند و به خورد امثال او می‌دادند که استادی ازش دربیاید به غایت کاربلد و واقعا استاد.

سراغ یک زن برو..ذهنش را در اختیار بگیر..تونستی پول اتوبوست رو از دهاتت تا اهواز ازش بگیر(پونزه تومن) چون فکر می‌کنی قرص خورده و حواسش نیست.

تونستی دستی بش برسون..چرا تعارف؟ باش بخواب اصلا.

بعد توبه کن و هر وقت تونستی و بت فشار اومد ..ذهن جلقی مفلوکت رو راضی کن بره سراغش..باز با صداش جلق بزن و باز برو تو اینستا عکس از خودت بکش و در جواب زن‌ها و مردها بنویس: مرسی آبجی...یا مثلا لبخندهای موقرانه‌ی چس آلود شیرین بزن.
و زن را بلاک کن.


اما خوبی‌اش یه چیزه.

این اینستا خوبی‌اش این بود که اطرافیان آدما رو نشونت می ده..مثلا می‌بینی کی رو چه کسانی دوره کردن...تو چه سطح و رتبه‌ای از نه مدرک و پول که همون چیزی که نشان می‌دن دارن و ندارن ...بابا فاقد الشی دیگه..کی فاقد الشی اعطاش کرده؟

شما خودت رو بکش.

بیگ لایک بگیر.

ها باریکلا پروفسور.

چون‌که مو دهاتی‌ُم اُ تو شَری؟

سه‌تا انار شیشه‌ای خریدم.

همین‌طوری تزیینی. می‌تونی توشون عود بذاری یا چی؟ گل. یه شاخه گل. خیلی زن‌ روستایی‌طور به سال گفتم دستت درد نکنه...ممنون محبتت..خیلی ممنون.
خواهرم می‌خندید که چه بلایی سرت اومد؟ چرا خیلی‌ممنونت مثل مادرم شد.

خدایا الان که داره یادم میاد می خوام بمیرم از خنده...مثلا خیلی قانع و چشم به دست شوهر دوخته و خیلی مظلوم و اینا..سال گفت شهرزاد بسه..خودش هم با خواهرم مرده بودن از خنده که گفتم مخسره اِی کنی؟ چون مو دهاتی‌اوم اُ تو شَری؟!

مرد فروشنده که سبزه بود و دندون‌های جرم گرفته داشت گفت نههههههه خواهر همه‌امون دهاتی هستیم...همه بند‌ه‌ی خداییم...همه‌امون یکی هستیم.

گفتم ها والا گل گفتی.

سال گفت فقط بریم.

خودش و خواهرم با هلهله و این‌ها دورم کردند.
لابد مرد دَس‌فروش شب برای زنش می‌گفت زنی دیده که به شوهرش می‌گفته چون دهاتیه و اون شهری مسخره‌اش می کنه...بعد اون نصیحتش کرده و زن اگه خودش شهری باشه می‌گه ولشون کن اینایه از دهات می‌یارن اولش مظلوم‌نمایی می‌کنن بعد ببین‌شون که چه شیر می‌شن. اون‌‌قدر شهری و شاخ نیست که بگه"شاخ" می‌شن. .اگرم دهاتی باشه می‌گه: گی‌نا داره.
گی‌نا رو تو دماغی می‌گه.
یادم رفت اضافه کنم که سین‌ها رو ث می‌گفتم. این‌طوری: چون مو دهاتی‌ُم اُ تو شهری مخثره ای‌کنی؟ ثی چه اینو ثیم نمی‌ثونی؟


سعی ِ باطل

بعد رفتیم از این ظرف شیشه‌ای‌ها بخرم که زن هاشم داره ازشون. که در دارن و توش می‌تونی غذا نگه داری.

لری حرف می‌زدم.

خواهرم هلاک بود از خنده و مرد گفت خانوم از شهرستان اومدن؟

من رو می‌گفت. خود گوزوش خیلی احساس اعیون بودن داشت آخه.بعد سال گفت شهرزاد این‌طوری حرف نزن. لهجه‌ی عربی غلیظ یافتم...بعد گفت نه این و نه اون خودت باش.

تهرانی شدم.

که سال خندید و گفت بابا عادی باش.

سعی کردم و باطل بود.

قهقهه‌ی بلند و بچه‌ای که نبود

بعد رفتیم کجا؟ اون جاهایی هست که یارو می‌فروشن...چیزای تزیینی. یه مجسمه اوچیک دیده بودم...جا بدلی بود. برش داشته بودم و انتخاب که کردم رفتم توی پالتوفروشی جفتی.
سال رو هم گذاشتم برای زن فروشنده‌هه خاطره تعریف کنهُ  حساب کنه. تو پالتوفروشی یه پالتو پوشیدم دور یقه‌اش خز. تو عمرم چیز چرم نخریدم.
خز هم داش دور گردن ..خزای وحشی...مثل خزهای روسی.
بم می‌اومد..این رو خواهرم گفت و زن فروشنده‌هه که یادم داد بهتره روسری‌ام رو مدل هزار و نهصد نبندم..بازش کرد دسته‌اش رو داد رو سرشونه‌ام..اون یکی رو از زیر پالتو رد کرد.
بگو ترانه علی‌دوستی....نه اون چیه..اونم مثل خودمون همین‌طوری دور همیه...بگو توسلی...هانیه توسلی..بسیار زیبا، موجه و اینا.
پرسیدم- به قول بچگیای بن-:  عامو این چنده؟
گفت دویست و شصت.
خوب صبر کن تا بش بگم.
بیا برو ..تو عمرم بالا صد نخریدم لباسی را.
خوشحالم هم از این بابت.
البته ممکنه هوس کنم این روزا برم یه چی بخرم که بالای صد باشه اما دویس به نظرم والا ظلم بود...یه کم هم کت‌واک کردیم باش...وخواهرم گفت اصلا خودت نیستی.
مرده گفت نمی‌دونم چی ..یادم اومد سال رو جا گذاشتم مغازه جفتی رفتم بیارمش ببیندم و ببینم کجای خاطره رسیده که دیدم قهقهه بلند است و بچه نیست.
به خانم فروشنده و آقای سال گفتم روزتون به خیر. خسته نباشید.
..سال خندید.
فروشنده جوابم رو داد. به سال گفتم عزیزم بیا ببین اون پالتوی چرم مغازه ی جفتی بم میاد...؟
سال گفت پالتو؟ چرم؟ از کی تا حالا؟
گفتم از هم اکنون.
فروشنده رو با حساب و کتابش تنها گذاشتیم.
خواهرم رو صدا زدم و هر سه دور شدیم.

آن سبدی که نمی‌گذارد چیزها بریزد.

رفته بودیم با سال پلاسکویی.

تموم پلاسکوی طویل و عریض شهرمون رو تو پنج دیقه یا کمتر سر و ته‌اش رو هم اوردم و گفتم چیزی نداره که.

سال گفت خوب نگاه نمی‌کنی...ببین چه چیزا داره...بعد دقت کردم دیدم نه واقعا هم چیزهایی داره.

مثلا یه ظرف برداشتم برای قند.

سال گفت چرا صورتی؟ گفتم نمی‌دونم. این دم دس بود. گفت آخه اون جابرنجی‌امون سبزه..چرا سبز برنمی‌داری که بش بیاد؟ گفتم ندارن بابا. بعد تازه جابرنجی تو کابینته، حالا مگه دیده می‌شه که بش بیاد تازه اصلا دیده شه خو  بش نیاد.

گفت نه، دارن.

باید بپرسیم.

چه باید می‌کردم..نه تو بگو غلام..بینی بین‌ الله بگو چه باید می‌کردم؟ ایستادم گوشه‌ای و دیدم رفت ازدختر فروشنده پرسید که آیا سبز مغزپسته‌ای ندارن  از این ظرفا چون می‌خوایم به جابرنجی‌امون بیاد...یک خاطره هم تعریف کرد.

زن گفت نه! تموم شده چون تخفیف دادن اُ ملت ریختن همه چیزاشون رو بردن.

سال گفت خوب حالا بگرده یا بره تو انباری چک کنه.

دختر رفت و من با گردن یه وری دنبال‌شون راه افتادم. اون ظرف صورتیه‌ی مطرود هم به دست.

بعد رفتیم و سال گفت ئه! این مثل نمکدونیه که از بندر خریدی همونی که درش قرمزه. که مینا هم ازش داره.

یه کم به مغزم فشار اوردم. کدوم نمکدون؟ کدوم در قرمز؟ مینا از چی چقدر داره؟

چیزی یادم نیومد و وقتی دید منگی‌ام را، نشونم داد. یادم اومد. از این نمکدون گنده‌ها که می‌ذاری بغل اجاق‌گاز که هی با دس نمک برنداری از ظرف ماستی که شده جانمکی و نمکا زرد و قرمز و سبز رنگ نشه بسته به ادویه‌ای که قبلش با دس برداشته بودی...

گفتم خیلی جالبه.

بعد رفتیم و سبد پیک‌نیک دیدیم...گفتم از این تاشوها برداریم؟ گفت نه از اینا برداریم که تا نمی‌شن اما باز نمی‌شن برای توی ماشین بهتره چون اگه چپه شدن چیزای توشون نمی‌ریزه.

نمی‌دونم چرا آدما توی خیلی چیزا باهوشن. زنها مخصوصا. حالا سال استثنائه در این دنیا چون تو خیلی چیزا اعم از زنونه مردونه باهوشه. اما مثلا من هیچ‌وقت نمی‌دونم و به ذهنم نمی‌رسه که چرا باید در سبد باز نشه. چون خودم رو کارتونی تصور می‌کنم..انیمیشنی.
سبد حصیری و چوبی به دست...با اسنک‌ها و پارچه‌ی چارخونه زیر همه‌ی اینا و درهای چارخونه‌ای روی مرباها..و تازه کجا نشستیم؟

یه جایی شبیه فیلمِ نانی ها. پرستاره بچه‌ها.

فیلم‌های نانی رو دیدید؟ ببینید خیلی خوبه.

من دوس دارم از این فیلما.

آره به ذهنم نمی‌رسه که ممکنه چیز میزا بریزه از تو سبد. اما می‌بینم دقت می کننن آدما...می‌دونن جای هر چیزی کجاست و چقدر باید مرتب باشه..و اینا..

احتمالا برای  داشتن سال تو زندگیم خوش‌شانسم. شایدم چون سال تو زندگیمه و خودش خیلی مدیر و مدبر و عاقل و باغل هست در همه‌ی این امور به استعدادهای نهفته‌ام اجازه‌ی ظهور نداده.

سبد رو هم بردیم.

آن سبدی که نمی‌گذارد چیزها بریزد.

بعد دختره ماشین حسابش رو اورده بود برای سال که براش حساب کنه...خدا می‌دونه هم چرا عقب عقب راه می‌رفت جلوی سال...یعنی سال بش می‌گفتم چرا اشتباه کرده اونم هی می‌خندید با اون لب‌های پف‌پفکی و سینه‌های اسفنجی و عقب عقب می‌رفت...خو دیوث خودت برادر و پدر نداری؟ حالا شوهر رو درک می‌کنیم نداری..

سال حین حساب کردن داش براش خاطره تعریف می‌کرد. که شما گفتید سی در صد تخفیف و فلان رو بر بهمان تقسیم کن این‌قدر هم اعشار میاد ازش بیرون...و یک‌روز که رفته بوده فلان‌جا تخفیف بگیره دختره‌ی فروشنده بش گفته درسته که نوشتن سی در صد تخفیف اما این فقط نوشته‌اس..و دختره با ماشین حساب که حساب کرده دیده درسته حرف سال، اما سال حتی بهتر از ماشین حساب براش عمل کرده و روی دختره رو کم کرده اما بالاخره دختره همون‌طوری که خودش دلش می‌خواسته به سال فروخته جنس رو و نیتجه که اکثر این این‌قدر در صد تخفیف‌ها الکیه...ادعاس.

بعد سال خاطره تعریف کنُ دختره عقب عقب برو.

هی سال خاطره تعریف کن...هی دختره با پف‌ها و اسفنج‌هاش عقب عقب برو.

هی سال خاطره تعریف کنُ  من رفتم جلو دست انداختم دور بازوی سال با صدای بسیار لرزه بر اندام اندازی گفتم داری خاطره تعریف می‌کنی عشقم؟!

دختره دست از عقب عقب رفتن برداشت. صاف ایستاد. پفش کمی خوابید.

خواهرم سرخ شد از خنده. سال سرفه کرد. خندید.

عینکش رو جابه جا کرد. ماشین حساب را داد به دختره.

وقتی دور می‌شدیم یا در واقع دورش می‌کردم گفت همیشه سر موقع میای داشت سرم رو می‌خورد.

ولک سال؟

کس بی‌بی‌اتک عینی.

خو بیا...همون دیگه

نانا از مدرسه اومد و گفت صبح که رفته مدرسه جیبش خالی بود.

گفتم خو؟

گفت اون یکی جیبش هم خالی بود.

گفتم خو؟

گفت اما حالا؟ دیشششش دیریییین: دوتا سیب از جیبش دراورد...اجی مجی لاترجی.
-الان دوتا سیب دارم.

گفتم چقدر نایس.

بعد گفت حوصله نداره مشق بنویسه. گفتم ناهار بخوره..یه کم خواب بعد مشق...گفت اگه ننویسه چی کلا؟..گفتم کاری ندارم بش ولی خودش باید مشکلش رو با علی‌زاده حل کنه...معلمش.

گفت چرا من نمیام مدرسه با خانوم حرف بزنم که سخت نگیره بش؟

گفتم چرا باید بیام وقتی سخت نمی‌گیرن؟ فقط دارن درس‌شون رو می‌دن.

گفت تازه مامانا هر روز تو جلسه‌ان..گفتم چرا؟

خندید..گفت الکی گفته اصلا هم خوب نیست..تازه باباش همیشه با خانم‌شون حرف میزنه.

خو بیا..همون دیگه..پَ من دیگه چه کاره‌یَم؟



و ان یکاد بخوانیمُ در فرازش نکنیم...

قهوه رو زیرش روشن کرده بودم که در رو زدن. معمولا هیچ‌وقت در رو باز نمی‌کنم. اگه سال و بچه‌ها باشن خودشون کلید دارن. با بقیه کاری ندارم.

با این وجود مانتوی نخی که شبیه رو دوشیه ر و انداختم رو شونه‌هام...شالی هم انداختم رو سرم رو در رو باز کردم. مردی قدکوتاه گفت:

-سلام علیکم.

سلامش مودب بود . سلامُن علیکم نبود شبیه سلامِ مذهبی‌ها. اما فقط سلام هم نبود. سلام بر شما.
مطمئن و مسالمت‌جو.

چقدر این واژه‌ی سلام بی‌بدیله. چقدر توش صلح، دوستی، عدمِ عدوات و ستیزه‌جویی ، آرامش ....هست.
سلام خیلی معانی داره تو عربی. اسم دختر و پسر هم هست.

مرد نزدیک‌تر شد و گفت خانم فلانی( فامیل سال) صندوق صدقه رو اومدم ببرم.
دیششش دیرین:

احساس خجالت.

آخه هیچ‌وقت چیزی توش نمی‌ذارم.

چون صدقه‌ها رو تو پمپ بنزین‌ها و اینا می‌ندازم..یا مستقیم می‌دیم دست اونی که به قول آقام بایستی بدیم. با این وجود نگاه مرد روم مکث کرد. این رو حس کردم.

چش بود؟

مهم نبود.

رفتم...صندوق رو یافتم ...سکه‌ای جرینگ جرینگ صدا داد توش...و برگشتم دادمش دست مرد..مرد گفت خانم فلانی خونه‌ی محمدی بار زدنه؟...یعنی منظورش این بود که جابه‌جا شدن.

اگه مرد مزخرفی بود و خوب سلام نکرده بود..جوابش رو نمی‌دادم.

بی بی‌ام یه قصه داشت می‌گفت دیوی زنی از جنس بشر رو به همسری برمی‌گزینه( چه بی‌ادب بودم تو بچگیم..همیشه سر کلاس دینی داشتیم یه چیزی به اسم برمی‌گزیند..یا برگزید....همیشه گوشه‌ی دینی می‌نوشتم: برمی‌گوزینه..گوزینه..گوز..ها ها.. گوز...بعد ریسه می‌رفتم سر زنگ دینی...تصورات کفرآلودی هم داشتم که چون ممکنه باز اون مریضیه رو بگیرم که از دسش خلاص شدم اگه بگم‌شون نمی‌ گم‌شون...اما این‌طوری بود که گزینش فردی یا چیزی به وسیله‌ی گوز صورت می‌گرفت...تمام مدت می‌خندیدم ..حتی زنگ تفریح برای ننه‌خلف تعریف می‌کردم و ننه خلف می‌گف اولش وااااااای ...شهرزاد خدا عذاب‌مون می‌ده...بعد می‌گفت فکر کنم بدونه داریم شوخی می‌کنیم باش...و خیلی می‌خندیدیم...) بعد اون دیوه از سر کشت و کشتار و خوردن آدما و کندن سر زن‌ها و دودول مردا که برمی‌گرده مستقیم می‌ ره کجا؟ طرف زن...زن زود سلام خوبی می‌کنه و لبخند می‌زنه.

دیو ِ دیوث هم می‌گه: لو ما سلامچ حلو و کللامچ حلو چان خلیت دمچ ابیغمه و لحمچ ابلگمه

یعنی که اگه سلامت شیرین نبود و کلامت خوب نبود..سر و ته خونت رو تو یه قلپ و گوشتت رو تو یه لقمه هم می اوردم.

این‌طوری هست تاثیر سلام...حالا هی سلام نکنید یا جواب بد بدید یا چی تا دیوه...دیگه خودتونُ شامس‌تون.

القصه که براش توضیح دادم که باشون رابطه ندارم نمی‌دونم اما فکر کنم باشن. گفت آخه هر وقت در زده نیستن.

گفتم فکر کنم مشکل خونوادگی دارن...بعد گفتم ببخشید که صندوق خالیه...گفت خواهش می‌کنم...خیلی هم خالی نبود..

آره بابا از این کارا و حرفا هم بلدم.

اما مرد به جای گوش دادن به حرفام تماشام می‌کرد. برای همین شک کردم و زود در رو بستم. موقع برگشتن روبه آینه‌ی روشویی تو حیاط خودم رو دیدم.

گردن و یک وجب زیر گردن بیرون بود. گردبندی روی همون بیرون اومدنه می‌درخشید..موهام بیرون بود تا سرشونه..و ..
آهی کشیدم و رو به آسمون نگاه کردم.

-می‌دونی خو عمدی نیس. فقط دقت نمی‌کنم...

حداقل می‌تونستم خوشحال باشم که  نوشته‌ی روی پلاک  گردبنده و ان یکاده نه" چشمات من رو کشته آخ که پنچروم...ذره ذره کشته آخ که پنچروم".

رفتیم بیرون. متوجه شدم هر دو دیونه‌اییم. یه‌هو تصمیم گرفتیم بریم طرف ر. بی‌بچه‌ها. من شلوار روشنی زیر مانتویی سبز پام بود و کفشِ خودش که دو سه سایز برام بزرگ‌تره.

کفشا رو از پشت خوابونده بودم..گفتم بریم؟

روند.
رفتیم...ر گفت این کفشِ ساله؟
گفتم آره.

گفت به‌به..هر دم از این باغ.
یعنی می‌خواس بگه روز به روز حالت وخیم‌تر می‌شه..چندتا کتاب درپیت خریدم برگشتیم.

کباب هم نخوردیم متاسفانه.

عصر رفتیم بیرون..من و اون. ترانه‌ی مورد علاقه‌ی این‌روزهاش رو شنیدیم که یه ترانه‌ی بختیاریه و یارو خواننده‍ه که نمی‌دونم اسمش چیه در طبقات مختلف تبحیرش رو در اجرای انواع اقسام اجراها به رخ می‌کشه...رقصیدم..
ازم فیلم گرفت..
باز رقصیدم..باز ازم فیلم گرفت..
چای خوردیم..
در مورد بعضی چیزها حرف زدیم..من گریه کردم..اون عصبانی شد..من ساکت شدم..اون آروم شد.
دور زد.
سرم درد می‌کرد. رسیدیم.
فکر می‌کردم چرا من  و اون چیزهایی در مورد هم فهمیدیم که  نباید؟
اون می‌گه که بدونتی چقدر دوستت دارم.
من فکر نمی‌کنم این باشه. به عذابش نمی‌ارزه این دونستن.