فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

سرش روی دستم بود. کمی طول کشید که بیشتر ببینمش. اولش فقط نگاهش می‌کردم. بود؛ وجود نداشت. موهایش که زبر و سیاه و خشک بودند. دماغ و دهانش که جنوبی بودند. جزئیات چهره‌ی لاغرش.
پیشانی‌اش روی پشت دستم. صورتش را بلند می‌کرد به من نگاه می‌کرد که با یک دست درز باز شده‌ی آن یکی پاچه را می‌دوختم..پدرخوانده‌ی یک را می‌دیدم هم. رسیده بود آن‌جا که دوست دارم . وقتی پدرخوانده با دخترش می‌رقصد. روزِ عروسی. نگاه می‌کردم.
خاموشش کرد.
- به من نگاه کن. نگاهش کردم. حتی چشم‌هایم را مالیدم که خوب و بهتر ببینمش. بود..یک حجم. یک جسم لاغر. همان همیشگی که ممکن بود روزی نباشد، یعنی در واقع، حتما روزی نخواهد بود و من همه‌ی این قهر و گریه و فلان و بهمان‌ها را به یاد نخواهم آورد و برای خوبی‌هایش گریه خواهم کرد.
اما همین بود. جسمی که در تو ترس از دست دادن را تحریک می‌کرد. باید به مردنش، نبودنش فکر می‌کردی که شفقت درونت تحریک شود و نخواهی مثلا تف غلیظی پرت کنی توی صورتش و با کف بزنی توی سینه‌اش بگویی گم‌شو.
که اصلا همچین خشمی هم نداشتم. همچین کاری ازم ساخته نبود. گشتم تا دلیلی برای عصبانیت پیدا کنم و نبود.
آدمی از من می‌خواست نگاهش کنم.
نگاهش کردم.
لب‌هایش را روی پشت دستم گذاشت: دست‌کش دستت کن عزیزم. حیفِ دست‌های چوکولوی تو. بلند شد کرم آورد. روی دستی که آزاد بود گذاشت. مالید. ماساژ داد و آن یکی دست را برداشت. همان کار را کرد. صورتش را گذاشت تویشان.
نمی‌توانستم بدوزم. صبر کردم نیایشش تمام شود.
پاهایم توی نایلکس بود. و رویش جوراب. زیر نایلکس وازلین. خیلی نمانده بود از وازلین چیزی.
جوراب را درآورد و دست کشید به انحنایی که سمت ساق کشیده می‌شود.
- همیشه گفتم پاهات قشنگه.

دست‌هایم آزاد بود. دوختم باز.
کف پا را بوسید.
روی پا را. ساق پا را. زیگزاگ‌های این پاچه را با آن یکی مقایسه کردم. اندازه‌ی هم و یک‌دست.
برگشت روی بالای پا: من رو ببخش. بوسید.
آن یکی پا را هم.
اوتوی توی برق را برداشتم کشیدم به شلوار.
خوب شد اول سال دو دست مانتو شلوار برای نانا خریدم. دست‌ها را گرفت با کف یکی‌اشان زد توی صورتش.

سه‌بار. مثلا من دارم میزنمش.

ریشش را زده بود. صورتش نسبتا  رو به عدمِ زبری بود.

-          داری فکر می‌کنی زبرم؟..تو خیلی نرمی گارفیلد.
بویی شبیه سیر و خیارشور آمد...آها. از آن آروغ‌های بی‌صدای مردانه زده لابد. غذای شرکت..آره. همان پره‌های بینی‌اش باز شده حالا.
- نگات مهربونه. چشمات رو خیلی دوست دارم. بیشتر از شمات نگات رو.
عینکش کج شده. گفته بود بروم باهاش عینک انتخاب کنم. دوباره نایلکس‌ها را پایم کردم. روی‌شان جوراب‌ها را.
صورتش را آورد نزدیک ببوسد لابد.
بلند شدم. ها کرد توی دستش..نفسش را بویید.
- حالا می‌رم مسواک می‌زنم.

دامن قرمز سیاهم را صاف کردم. کش موهایم را باز کردم باز بستم. رفت مسواک بزند.
چراغ را خاموش کردم.
در را بستم. قفل نکردم که بزند روی در هی و بخواهد به زور بیاید.
دراز کشیدم. کتابِ بلبل را خواندم. نور آباژور را بیشتر کرد.

- ببین..جور می‌شه با انگشت و گوشواره‌هات. پلاک بود. سه‌تا گردی. قیمت برنج داغ توی یقه‌ام یک پلاکِ چند صد تومانی است.گذاشتش کف دستم. نگاهش کردم. خوب بود. برای کسی که دلش بخواهد جایِ بشقابی که توی یقه‌اش خالی شده یک پلاک ِ یا چه می‌گویند؟ مدالِ طلا بگیرد چیز قشنگی است.
ایزابل رسیده به جایی که مردی را می‌بیند توی جنگل. پدرش تنهایش گذاشته .. .دیالوگ‌ها کمی نویسنده‌پسند است. بازی ِ نویسنده‌ها با کلمات و جملات و شگفت‌زده کردن هم حین مکالمه.
ایزابل سرتق و تخس است، توی ذوق نمی‌زند، نمایشی یا مبتذل نیست اما برای کسی که مدت طولانی آدمکشِ کور خوانده احساساتی به نظر می‌رسد. پلاک را می‌گذارم توی جعبه‌ی کوچک بنفش.
- خوبه؟

-          بله. ممنون.

-          بذارش گردنت دیگه..گردن قشنگت قشنگ‌تر بشه.

-          بالای صفحه رو تا می‌زنم.
گوش‌کیپ‌کن‌ها رو می‌گذارم توی گوش.
تا پنجاه شمردم.
آمد توی تخت. پیشانی‌ام را بوسید. دستم را گرفت.
از صفر تا هشتاد شمردم.

خروپفش بلند شد.
بلند شدم از تخت آمدم بیرون.

 

نشسته بودم روی تخت.
درز باز شده‌ی پاچه‌ی شلوار سبزآبیِ مدرسه‌ی نانا را می‌دوختم. باز شده بود. سعی می‌کردم زیگزاگ‌های یک دست و کوچولو بزنم که دیده نشود.
کجا اولین‌باز زیگزاگ یاد گرفتم؟

چهارم دبستان. پیشِ مُلایه مَکیه. که قرآن و خیاطی به بچه‌‎ها یاد می‌داد. پیردختر اشرافی‌ایی بود که به اشرافِ عرب کوتِ الشیخ خرمشهر می‌رسید نسبش. یک‌جور شیخ‌زاده‌گی و مکنت داشت.
همان سال‌ها لباس‌های دکولته‌ یا بند ضربه‌دری می‌پوشید با کفش‌های پاشنه‌دار ...قرآن که می‌خواست یاد بدهد به بچه‌های جنگ‌زده‌ شال نازک حریری می‌انداخت روی سرش و من را می‌فرستاد برایش وینستون قرمز بخرم.
زنی بود آن‌جا به فامیل شیرازی اولین‌بار که رفتم. گفته بود این زیگزاگ برای لباس‌های خیلی گرونه. لباس‌های سه‌هزارتومانی. لابد سه‌هزار تومان خیلی بوده آن وقت‌ها. من تصوری از سه‌هزارتومان نداشتم مثل حالا که تصوری از خیلی چیزها ندارم..  سرویس‌های چند میلیونی و میلیاردی و حرف‌های این‌طوری...که مثلا رقمش خیلی خیلی بالا می‌رود و اهمیتش را از یک‌جایی به بعد برایم از دست می‌دهد چون به من مربوط نمی‌شود.
آن روزها سه‌هزار تومان و چیزهایی که دیگران در موردشان می‌گویند: "لباس‌های خیلی گرون" به من مربوط نمی‌شد. حالا هم نمی‌شود البته،  تصوری ندارم و حس نمی‌کنم زمانی لازم داشتم داشته باشم.

درز شلوار را دوختم..صافش کردم..اوتو می‌خواست که بشود مثل اول.
گذاشتمش روی تخت و با کف دست صافش کردم که سرش آمد روی دستم.
توی مدت گذشته فاضل و زنش، هاشم و زنش، برادرم، خواهرها، مادرم و پدرم را واسطه قرار داد.  دعوا که نکردم، چیزی هم نشکاندم و تهدید نکردم و برنداشتم بروم خانه‌ی پدرم.
عوض شدم.

غذای بچه‌ها را دادم. سهم او را هم از غذا پختم اما برای خاطرش کشمش را حذف نکردم از غذایی که کشمش‌دار است. این را متوجه شده بود.
گوشت نریختم توی ماکارونی..برای بچه‌ها با سویا پختم. یا خیلی معمولی و بچه‌پسند با سس رب گوجه فرنگی و گوجه. اسپاگتی‌مانند. ماهی سرخ کردم..با سبزی‌پلو.
ماهی او را خرمایی نکردم. جارو زدم.
جایی که او نشسته بود را نگفتم پایش را بلند کند..لباس شستم. لباس او را جدا نکردم که فردا اوتو شده ببردش سرکار. چای دم کردم. برای خودم ریختم.

حلقه‌ی زنجبیل و چوب دارچین را دم کردم اصرار نکردم بچشد. ندیدمش. حرف نزدم. به تلفن‌هایش جواب دادم اما با سکوت. منتظر ماندم حرف بزند و اگر حرفی نزد گوشی را گذاشتم.روی تاب رفتم با دامنی کوتاه.
به مهناز گفتم بیاید.
پاهایم را دست‌هایم را تمیز کند پیراهن گل‌دار چین چینی نپوشیدم که بپرسم خوب شدم؟ ابروهایم را تمیز کردم و نگفتم قشنگ شدن؟
شب‌ها کتاب خواندم، روزها فیلم دیدم، عصرها راه رفتم، غروب‌ها موسیقی شنیدم.
نگفتم چه خواندم، چه دیدم، چقدر راه رفتم چه شنیدم با که حرف زدم.
غذا کشیدم.
ظرف را بلند نکردم.
ظرف را شستم علف‌های هرز را نکَندم.
با همسایه‌ها چادر به سر روبروی خانه نشستم. وقتی آمد بلند نشدم و به زن‌ها نگفتم ببخشید باید برم. با سر مثل بقیه‌ی زن‌ها سلام کردم به‌اش که فکر نکنند باهاش قهرم.
در جواب بلند نمی‌شی بری‌شان گفتم حالا که بچه‌ها بیدارن و چشمک زدم.
جوابی را که می‌خواستند تحویل‌شان دادم و بهانه برای شک و شبهه نتراشیدم.
وقتی او و بن با هم روی مبل نشسته بودند و فوتبال می‌دیدند توی اتاقم نگفتند بروند بیرون. آن‌طور صمیمی و جفت هم.
فقط عوض کردم. ترانه‌ای بی‌محتوا و بازاری گذاشتم پیش‌بند را آویزان کردم به تلویزیون  و نه چندان خوب و حتی کمی بد رقصیدم.
باهاش بیرون رفتم. موهایم را نیاوردم بیرون که به همان بهانه با من حرف نزند. آرایش کردم، عطر زدم. زلم‌زیبموهایم را به دست و بالم بستم. و به بیرون نگاه کردم. کمربند بسته و مطمئن.
وقتی موسیقیِ توی ماشین اذیتم کرد هدفون گوشی را توی گوش گذاشتم که نگویم عوضش کند.
وقتی او و بن گفتند فوتبال صدای موسیقی را بلند کردم که بلند شوند بروند توی هال ببیندش..به پسر همسایه که سلام کردم و گفت نکنم گفتم باشه و لوس نشدم و خوش‌خوشانم نشد که مگه بدت میاد؟
گفتم باشه مثل نقطه‌ی آخر ِ خطی که می‌گذاریم ته جمله چون دیگر نمی‌خواهیم ادامه بدهیم. توان کش دادن چیزی را نداریم. توانش را داریم البته. نمی‌خواهیم اما.
بعد او به پدرم گفت: شهرزاد بابا به خوبی‌هاش هم فکر کن. گناه داره. براش سخته که بیاد رو بندازه به من. می‌گه اشتباه کرده.
به مادرم: پس بابات کم من رو زد؟ اگه براش سخت نبود که ازم نمی‌خواست بات حرف بزنم..می‌خوادت شهرزاد به قول عربا: شاریچ. خریدارته..خریت داره..ببخشش.
برادرم: نمی‌خوام دخالت کنم بین‌تون ولی ما مردا به این وضعیت می‌گیم: گه خوردم.
زن هاشم و هاشم: بین زن و شوهر اختلاف پیش میاد..ادبش کن اما کشش نده.

زن فاضل و فاضل: خوب می‌کنی ولی پسر خوبیه..تو همه‌ی خونه‌ها از این اتفاقا پیش میاد.
خواهرم: شهرزاد می‌گفت که همین‌که خدا بم برگردوندش باید شکر کنم اما نمی‌دونم چه‌ام می‌شه.. می‌گفت تا حالا این‌قدر حرف نزده که این‌بار به همه رو انداخته...شهرزاد گفته خونه رو می‌خوام به اسمش کنم ولی سندش نمیاد. همه مدارکش رو به شوهرم نشون داد.
ترون: شهرزاد نمی‌دونم چی‌کار کرده سال...ولی بگمت که برادرام مثل بابام نیستن. مثل مادرم هستن. تعصب دارن و سفت و سختن اما می‌مونن پای آدمی که باهاشونه. حالش رو بگیر اما بدون که آدم خوبیه. کم پیدا می‌شه مردی که این‌طوری بخواد زنش رو برگردونه..درسته جایی نرفتی اما می‌گه دیگه بام نیست..مگه چی‌کارش کردی شهرزاد؟ به ما هم یاد بده...دوستیم بابا.




نامحرمانی که به دل راه ندارند.

نشسته بودند گوشه‌ای روبروی کارون..کارونی که این روزها عرب‌ها با لباس عربی و لرها با لباس لری مقوا دست می‌گیرند و به زبان محلی روی مقواها می‌نویسند آبش را نبرید و از این شعارها.
سیگار اِسی سبز می‌کشید زن و مرد بهمن. گوشی زن گُلی یا حلو امنین الله جابک می‌خواند. از ناظم‌الغزالی. سرد بود. سرد شده بود. مرد با زن از لزوم نوشتن می‌گفت. این‌که باید بنویسد. باید بلد باشد مدیریت کند. باید بتواند..و تازه اگر هم نتواند خودش را ملامت نکند.
آدم‌هایی مثل او و زن با آن گذشته‌ی مشترک چه توقع سختی از خود دارند و چقدر سنگ‌دلند نسبت به خودشان...هی ملامت ..هی سرزنش خود..هی..
فقط کس دیگری را بگذار توی آن گذشته و بعد برو سر قبرش.
ببین اصلا زنده می‌ماند؟..چرا زن نمی‌خواهد باور کند که در نوع خود بهترین است.

زن فاصله را نگه داشته بود ..به فاصله‌ی یک زیرانداز..که دو روزنامه بود  که مرد رویش نشسته بود...زن روی سویی‌شرتش نشسته بود ... از مرد دورتر ... اگر مرد را دوست داشت یا بین‌شان رابطه‌ای عاشقانه بود نه دوستانه آن فاصله را رد می‌کرد و تمام تلاشش این می‌شد که فاصله‌ای نباشد و نماند.
زن خریدهای تازه‌اش را نشان داد.

فاکنر.
جاناتان گاشتال که می‌گفت چرا ما به قصه نیاز داریم و چیزهای این‌طوری.
مرد به زن نگاه می‌کرد..زن به روبرو...نگاه مرد را روی خود حس می‌کرد..
-خیلی شبیه عربایی.
زن پنجمین سیگار را روشن کرد و گفت پس شبیه اسکیموها باشم؟ خوب عربم دیگه. به مرد نگاه نمی‌کرد.

-نه منظورم اینه که خیلی شبیه عربایی.

-آها...خوب شد توضیح دادی. خیلی پیچیده بود و نامفهوم بود حرفت.

مرد خندید.

خود مرد خیلی شبیه عرب‌ها بود چون عرب بود.

-منظورم اینه یا خاتونه که هر کس ببیندت شک نمی‌کنه که عرب نباشی..از دور داد می‌زنی: گُلی یا حلو امنین الله جابک..

گوشی زن حالا داشت یا ابن‌الحموله را می‌خواند.

زن زیر ابروهایش رو برداشته بود. قوسی شده بودند.

مرد پرسید چی می‌گه مرحوم؟

زن می‌دانست که مرد دقیقا و حتی خیلی بهتر از او می‌داند خواننده چه می‌خواند.

خواننده می‌خواند:
رمشه اعیونک تسبی کل بشر

و الا الحواجب قوس بلاوتر

پلک زدنت ملت را دیوانه می‌کنه
ابروهات قوسی بدون وتراَن.

زن تکه‌هایی که از ترانه‌ها دوست داشت را دانلود کرده بود و پشت سر هم پخش می‌شدند. تکه‌هایی کوتاه از هر ترانه.
زن محل نداد.یعنی خودش را زد به آن راه.
فکر می‌کرد چرا دیگر نمی‌تواند کسی را دوست بدارد؟ تازه دوست داشتن مفهوم خیلی بزرگ‌تری بود از هر آن‌چه مدنظر زن بود. زن به چیزی ساده‌تر و دم‌دست‌تری حتی رضایت می‌داد و نبود.
همین حالا داشت فکر می‌کرد بچه‌ها تنهایند. باید برمی‌گشت...شاید زمانی بسیار و عمیق دوست داشته بود و دیگر ظرفیت تکمیل شده بود. مطمئنا سنش هم کمکی نمی‌کرد.دیگر مال لاس زدن و خوش‌گذراندن نبود. شاید هم هیچ وقت نبوده و خودش نمی‌دانست..زمانی چیزی را که باید تجربه می‌کرد، تجربه کرده بود، عمیقا معنای وفاداری قلبی به حسی که حتی خود آفریننده‌ی حس نمی‌خواستش را متوجه شده بود.
حالا همه نامحرم شده بودند.
مردی که در یقه‌اش کاسه‌های غذا را خالی می‌کرد..این مرد..یا هر کس دیگر.

نمی‌توانست دوست داشته باشد.دیگر.
زن سیگارش را روی زمین نم‌دار خاموش کرد.
سویی شرتش را برداشت تکاندش و بلند شد رفت.
بعد وسط رفتن یادش آمد که حتی خداحافظی نکرده.برگشت بگوید خداحافظ.
مرد همان‌طور سرجای خودش نشسته بود  و به رفتن زن نگاه می‌کرد.

زن دست بلند کرد یعنی: فی‌مالا.

مرد دست بلند کرد یعنی مع‌السلامه.
خوب شد که بلند نمی‌شد برساندش ترمینالی جایی..مرد رفتن زن را نگاه می‌کرد داشت.

زن فقط می‌رفت.



زمانی به وقت شق کردن و به اسم دوست داشتن

تمام روزهای گذشته احساس می‌کردم توی جایی می‌افتم...غرق می‌شوم...سر می‌خورم...سنگین..انگار هر چه بیشتر می‌افتادم..و فرو می‌رفتم..دستم به در و دیوار جایی که درش می‌افتادم  می‌گرفت و چیزهایی از اطراف به من آویزان می‌شد ...اضافه می‌شد به حجمم...و سنگین‌تر می‌افتادم.
حرفم نیامد.

نمی‌آمد.

حالا هم نمی‌آید.

امروز مجبور کردم خودم را به نوشتن.

دیروز به خودم آمدم و دیدم کتاب‌ها را چیدم دورم توی حیاط..بدنم سمت کبریت متمایل بود...این‌طور زبان بدنم ر می‌فهمم...حتی وقتی کمی سمت طرفی متمایل است می‌دانم چه‌اش است...کبریت توی آب‌چکان بالای کابینت توی حیاط است... به‌اش فکر نمی‌کردم، اما می‌دانستم که آن‌جا هست...بدنم ناخودآگاه طرفش برمی‌گشت. ته‌اش؟ نیاز به سوزاندن.
چرا کتاب؟
خب معلوم است: دانش. اگر نمی‌خواندم خوش‌بخت‌تر بودم...مثل بعضی خواهرها..و زن‌های فامیل که واقعا در جای واقعی‌شان قرار دارند. من توی جای خودم نیستم وگرنه در دنیای اطراف همه چیز سر جای خودش است.
حتی سال که خودش دوست دارد در جایی باشد که هست. بخوابد و دست‌پخت حاج‌خانم را بخورد..مرغ و ماهی....و هر چند وقت‌یک‌بار دست‌پخت خانم را توی یقه‌اش خالی کند.
خوب قرار نیست  با سوزاندن کتاب، بمیرم پس چرا کار بیهوده بکنم؟
چیدم‌شان دوباره سرجاشان.


***

  خمار و سنگین به کسی فکر کردم ...و خواستمش..وقتی به او فکر می‌کردم دوباره جوان بودم..و خواستنی و خواهان..می‌توانستم روی زانویش بشینم و دستش زیر چانه‌ام باشد...روی سرم..و مالیده شوم به‌اش.

سال همیشه گفته بغلی.
یا گفته گردو

یا گارفیلد.
همیشه گارفیلد را برای اذیت کردنم می‌گوید اما می‌دانم که راضی هم هست..وقتی آن‌طوری می‌خندد زمانی که از گارفیلد بودن بد می‌گوید.

دست از جنگیدن با خودم برداشتم و نوشتم...واقعا چیزی ارزش غصه خوردن و اذیت شدن ندارد..چه نوشتن. چه ننوشتن. چه بودن چه نبودن...مهم خودم هستم و حالی که به من می‌رسد از چیزی.

ترانه‌هایی که توی اینستا دوست داشتم را دایرکت کردم. امیدوارم اسمش را درست نوشته باشم..دایرکت یا هر کار دیگری که خصوصی برای کسی مسیج می‌دهی..

و ..یک مطلب..توی جی‌میل.
بعدش؟
نه..نشد. مثل قبل نمی‌شوم...نمی‌توانم. نمی‌توانم بی‌خیال و بدون فکر کردن به خودم...نمی‌توانم یک لحظه حتی تن زخمی‌ام را روی تخت فراموش کنم که برای بلند شدن باید دو سه نفر می‌کشیدندم...یا برای این‌که پایم را ببرم پایین نذر کردم..یا آن شب که چای عسل را توانستم با نی بخورم..چقدر احساس کردم موفق شده‌ام..یا وقتی توانستم توی کریدور چند قدم راه بروم.

درست است اهل لوس کردن خودم نیستم..خودم به خودم خیلی کمک کردم. پس فردای عمل دو سه دور توی کریدور رفتم..بعدش رفتم لاک خریدم..با شش‌ها و ریه‌هایی لرزان لاک زدم توی پذیرش بیمارستان..همه‌ی به قول مادرم نِرس‌ها با تعجب نگاه می‌کردند که این جنازه‌ی زرد رنگ با این رنگ عجیب و این چشم‌های پف‌دار چرا نشسته توی پذیرش لاک می‌زند..و سرفه می‌کند؟
حتی زنی که در داروخانه‌ی آن بیمارستان شیک به من لاک فروخت با تعجب به من نگاه می‌کرد که خیلی هم وقت گذاشتم و دقت می‌‌کردم که لاک‌هایی بخرم که از قبل نداشتم...سرپا بودم و زنی  که آمده بود ملاقات تخت بغلی‌ام من را دیده بود و گفته شما دیشب بستری بودی؟!..خواهرم جای من جواب داده بود و زیر لب دیدم آیت‌الکرسی می‌خواند.

با این وجود نمی‌توانم فراموش کنم. دردم را. سه روز قبل از عمل را.. آمادگی برای عمل و آن دستگاه و دردها و سیم‌ها..و خود عمل..انتظار ترسناکم را...صدای لرزانم را که امام موسای کاظم را صدا می‌زد...که پرستارهای زن و مرد با تعجب به من نگاه می‌کردند چون جو بیمارستان با باسن‌های پورتز شده و سینه‌های عملی کمک نمی‌کرد به مناجات تقریبا با صدای بلند از سر استرسم...

اتاق عمل.
وقتی دکتر بیهوشی چند بار به من گفت یرقان داری؟ بس که زرد بودم..بس که سه سال تمام خون باریده بودم...وقتی کیسه‌های آماده‌ی خون را دیدم..وقتی دو ساعت بیهوشی شد هشت و نه ساعت..وقتی به هوش آمدم و باید گریه می‌کردم اما خندیدم.
خندیدم چون پیروزی‌ام را بین خودم و خودم جشن گرفته بودم.

دکتر گفته بود همه با گریه به هوش می‌آیند تو با لبخند.
گفته بودم ما جناب خانیم خو.
این یکی از دردآورترین قسمت ماجرا بود. تظاهر به جناب‌خان بودن وقتی سراپا درد و غصه‌ای. وقتی به تو می‌گویند چه بلایی سرت آمده:
- خانم هشت ساعت زیر بیهوشی بودی...عمل اون‌طوری که فکر می‌کردیم پیش نرفت... خیلی پیش رفته بود...مجبور شدیم..و مجبور شدیم..و مجبور شدند...

یک چیز را متوجه شدم. دنیای مجازی فعلا دشمن من است.

باید ازش بروم.

حال من مثل آدمی است که گرسنه است و غذا برایش سم است و  جلوی رویش سفره‌ای رنگین چیده‌اند...رنگین و؟ زهرآلود.


***

دیگر برای خودم نمی‌پسندم که بیفتم به دامی که سه سال تمام برای خودم پهن کردم. نه.  حالا که این‌همه درد روحی و جسمی متحمل شدم حقم نیست دیگر خوار و خفیف و بی‌ارزش شدن.

باید بلند شوم یک سمتی بروم..
نمی‌دانم کجا.

اما بالاخره یکی از همین‌ها که می‌گویند دوستت داریم و می‌دانم ندارند حتی اگر شده..که دست‌شان کوتاه است و خرما روی سر آن کسی است که خوابش را برای یوسف تعریف کرد و بعدش اعدام شد...که وقتی سال طبق رسم هر چند وقت یک‌بار زندگی زناشویی‌اش  میگو یا  یا قلیه یا هر غذای دریاییِ دیگری توی یقه‌ام خالی کند..بغل هم باز اگر نکنند..بشود باهاشان فقط حرف زد..هستند. .."وجود" دارند.

باید بتوانم...
مَجاز را دیگر مُجاز نمی‌بینم و نمی‌دانم برای خودم.
دنیای مجازی و آدم‌های مجازی دیگر برای سن و روحیه و دردها و سختی‌های من جواب نمی‌دهد.
منتظر جواب نماندن یا  برای کسی نوشتن و حس بد نگرفتن از نوشتن برایش با هم جور در نمی آید. نمی‌توانم این‌همه به خودم اهمیت ندهم دیگر.
نوشتن یک طرفه برای  کسی که زمانی به وقت شق کردن و به اسم دوست داشتن سراغت آمده و تو را سوراخی مجازی فرض کرده خالی شده تویش و رفته  را بدون حس بد نمی‌توانم...حتی هر آن‌چه قبلش بود را هم بخواهم نادیده بگیرم آن کار آخر..که بعد از خالی شدن یک‌هو توبه کردن و راندنت...و آن تهدید: می‌خواهم شماره را عوض کنم.

که یعنی حالا که دست تو افتاده..
گفته بودم می‌دانم چون دست من افتاده می‌خواهی عوض کنی..
- نه به‌خاطر تو نیست..برایم مهم نیست باور کنی یا نه اما به‌خاطر تو نیست...از دست تو نیست.

ولی بود..بعد که به خیال خودش شماره را نداشتم عوض نشد شماره. فرقم با گذشته این است که شماره را داشتم این‌همه مدت و حتی سعی نکردم زنگ بزنم یا پروفایلی چک کنم یا..نه.
چون به ارتباط نیاز نداشتم. به رابطه باهاش.
چرا باید با کسی حرف بزنم که توبه و مذهبی شدن پس از سکس تلفنی‌اش نه حتی به‌خاطر عذاب وجدانش در برابر من است یا بدی‌ایی که به من کرده. نه فقط ترسیده. احساس خطر کرده از مجازات یا این‌که نتیجه‌ی اعمالش را در زندگی خودش ببیند. فردا زنش، خواهرش..دخترش را کسی سوراخ مجازی یا حقیقی فرض نکند و پس از ارضا برایش ننویسد: شب‌به‌خیر توی جی‌میل.
نه حتی اس ام اسی یا  تلفنی..
بعد پای امام حسین می‌‌آید وسط و توسل به‌اش و دعا و...خوب بله من هم لابد حقم بود. زلیخای قصه من بودم. با زلیخا بودن و شدن مشکلی ندارم البته. روراست‌تر از این حرف‌ها هستم با  خودم. اگر یوسف می‌ارزید ابایی در عرضه کردن خودم نداشتم.
ولی یوسف این قصه توهم یوسف بودن داشت.
فرقش با یوسف واقعی این بود که سراغت می‌آمد باهات برای دیدار در خانه‌ای قرار می‌گذاشت..وقتی مطمئن شد قبول کردی خمیازه‌ای می‌کشید و به قلیانش نگاهی می‌انداخت. حس می‌کرد برایش نمی‌ارزد، نمی‌‌صرفد..بابا مگر کی هست این زنه؟
یک‌بار مگر برای دیدنش ازش پانزده هزار تومان نگرفتم موقع قرار؟ پول اتوبوسم از شهرستان به مرکز استان برای دیدنش...که البته فقط هم برای دیدنش نبود. خانه‌ی برادرم  هم رفتم که مرکز استان بود وسط قول و قرارها.
پس؟

یک حال و حول مجازی ...طرف را مجبور هم نه...تحت‌فشارِ اصرار، قرار می‌دهیم با ما تلفنی صحبت کند و طنزش به آن عزیزم وسطش بود.

آن شب پس از سه سال یک عزیزم نوشته شد: بیا با هم بحرفیم: عزیزم. وقتی خواندمش خندیدم.

یک عزیزم خرج شد که بنده خر شوم.
فرق من با آدمی که گول می‌خورد این است که آدمی که گول می‌خورد محبت پشت عزیزم را باور می‌کند من رذالت پشتش را می‌بینم.
اما نتیجه فرق نمی‌کند. او نمی‌داند دارد خر می‌شود من می‌دانم دارم خر می‌شوم و هر دو سقوط می‌کنیم.
آدم‌ها و مردهای اینستامانند(سطحی و رنگارنگ و سرگرم‌کننده) چیز سخت نمی‌خواهند. دردسر..فلان.
یک چیز سریع و مختصر می‌خواهند مثل فیلم‌های اینستا.

من یک فیلم طولانی‌ام. کمی خسته‌کننده. کسل‌کننده. من بر باد رفته‌ام.




 

حالا دوست دارم همه را بنویسم.
آن شب را.
فرداهای پس از آن شب را.

وقتی خواهرهایم خانه‌امان بودند و من برای او می‌نوشتم: موقتا با من خوب باش که گریه‌ام نگیرد و این‌ها بروند و شماتت نکنند که باز هم همان قصه؟
می‌گفتم حوصله‌ی مهمان ندارم.

می‌گفت خوب بالاخره آن‌ها فامیل آشغالی مثل تو دارند و باید تحملت کنند.

او این حرف‌ها را زده و رد شده. حالا  هم با ظاهر هنری ادبی خودش اظهار فضل می‌کند..خوب رو کردن رذالتش در واقع کمکی هم به من نمی‌کند و دغدغه‌ام هم نیست اما عکس اینستایش را که می‌بینم که لابد به‌اش هم نازیده که خوب افتاده تویش،  با آن شمایل هنری ادبی قیصر امین‌پور مانند... به این فکر میکنم که یادش نمی‌آید شب‌های بعد از آن شبش که می‌گفت: باید به تو بی‌محلی کرد همیشه؟

بی‌اعتنایی کرد؟
که می‌گفتم من می‌روم اما تو هیچ وقت برنگرد..
می‌گفت..باشه برو...برو...برو...برو...که روزی که به‌اش زنگ زدم و داشت می‌رفت شمال..
- کجایی؟

-          بروم نماز بخوانم.

رفته بود نماز بخواند یوزارسیف. که اثر بودن مجازی با زلیخا را محو کند و فردای قیامت خدای....می‌دانستید خدای هر کسی شبیه خودش است؟

خدای خودش مثل خودش بود و چون مثل خودش بود ازش می‌ترسید و از مجازات و بدی‌هایی که به من و زنش کرد و زن‌های دیگر ترس داشت.
البته شاید هم نداشت و ترجیح می‌داد داشته باشد.
به‌هرحال به‌اش گفتم: که هیچ‌وقت در زندگی به اندازه‌ی زمانی که با او بودم احساس آشغال بودن نکردم.

عین واقعیت.

من اهل دریافت و پذیرش تحقیر و توهین نیستم. عموما هم آدم خیلی آدم به خود راه بده‌ایی هم نیستم و البته این را نمی‌نویسم که به نظر شاخِ شادی برسم. خصلت خوب و پرافتخاری هم نیست ولی در کل علیرغم این خصلت، وقتی با کسی خوب بشوم مرز و حد زیادی باقی نمی‌ماند بین‌مان.

بین من و او هم مرز و حدی باقی نماند آنقدر که ابایی نداشت در تبدیل آدمی که عزت نفسش برایش از همه چیز مهم‌تر بود به کسی که در هنگام رد کردن و پس زدنش، به‌اش بگویند :
من یه زندگی معمولی و خداپسندانه می‌خوام.
با منطق امثال او من زندگی نامعمول و غیرخداپسندانه‌ای دارم البته.

خوب باهاش راحتم اگر شما پا تویش نمی‌گذاشتید.
شما اخلاق‌گراهای فیلسوفِ مدعی..فقط مدعی. در عمل؟ همین فاضل که به زنش در هنگام شوخی می‌گوید: مگه گه من رو خوردی این‌همه شادی؟..خیلی بهتر و انسانی‌تر عمل می‌کند.

البته با توجه به فلسفه‌ی خودگه‎تناول‌کننده‌اتان: بهتر و انسانی‌تر را چه کسی تعیین می‌کند؟

جوابم این است: سوراخ کون شیطانی که ازش می‌ترسید و برای نیفتادن در دامش به لیسیدن تخم خدای همچون خودتان رو آورده‌ایید.
دین و معاملات اقتصادی ِ دین.
برای خدا این‌کار را می‌کنم پس خدا یک حالی هم بدهد به کونم و آبادش کند.

بله متشکرم.
من جهنمی بودن را ترجیح می‌دهم.


***

.امروز این را متوجه شدم که عوض شدم..و وقتی که روی تخت بیمارستان با شکمی پاره و بدنی تکه و نفله شده منتظر مرگ بودم...به عینه مرگ را می‌دیدم که زل زده به‌ام.. با چشم‌های وسیع و بی‌تعارفش.. و فکر می‌کردم پس آدم‌ها این‌طور توی بیمارستان می‌میرند....که قبل از عمل گوشی به دست به عکسش نگاه کرده بودم...که بعد از عمل خواب دیده بودم یکی از آدم‌های روبرویم که روی نیمکت نشسته‌اند او است..با حالت نزار و تیره  ...با قوطی‌هایی که تکه‌هایی از بدنم توی‌شان هست منتظر مردن منند.

یک زن با صورت گرد و مقنعه به سر، مردی خیلی لاغر، نوجوانی که از بین مرد و زن سرک کشیده بود و او. منتظر و تلخ بودند. انگار بگویند یا با خودشان فکر کنند - کی بمیرد که ما برویم.

منتظر و خسته بودند.

و روی زانوهاشان قوطی‌هایی بود که تکه‌های بدن من تویش بود.

بعدش بیدار شدم به خواهرم گفتم دارم می‌میرم..گریه کرده بودم..من تماس بدنی با کسی ندارم...یعنی بچه‌هایم و سال...به خواهر و مادر و برادر و دوست دست نمی‌زنم..خجالت می‌کشم، همین..با این وجود آن شب به خواهرم گفته بودم بغلم کن.

اصلا من چرا دارم این را در مورد او می‌نویسم؟

یادم آمد الان چیزی که نمی‌دانم برایش متاسف باشم بخندم یا گریه کنم یا چندشم شود؟

آذر یا دی یا آبان نود و دو بود. حالم خیلی بد بود..می‌توانم بگویم تکه تکه بودم اما هنوز توی بدنم درد می‌کرد تکه‌هایم.

به‌اش گفته بودم من را بخواه. دوست داشته باش...
مثلا از در زنانه وارد شده بودم..فلان کار را دوست دارم با من یا برای من بکنی.

جوابش را فراموش نکردم نه از سر کینه. از سر سخافت..و همان موقع هم متوجه شدم بد بودن را بالغانه بلد نیست.

-          بده خواهرت فلان کار را برایت بکند.(که آن روزها به وجودش حسود بود و ناراضی بود از ارتباطم باهاش که همه‌ی این‌ها روپوشی بود برای تمایلی که داشت به‌اش و دست رد زدن خواهره هم دامن زده بود به این احساس خشم درونی‌اش از خواهره که با حس تنفر و این‌ها بیرونش می‌ریخت...کلا اگر کسی دوستش نمی‌داشت آدم بدی می‌شد اما اگر دوستش می‌داشت باید باهاش می‌خوابید و البته من سهمم را در این ماجرا ادا کرده بودم و جذابیتم را از دست داده بودم..نوبت  ورژن‌های جدیدتری از من بود: خواهرها و مادرم...و روزی که گفته بودم من فلان قدر خواهر دارم: چه خوب...بله خوب بود که خواهر زیاد دارم که بشود به یادشان خود را مالید)

 ***

خوب دلتنگی علیرغم تمام این‌ها سراغ آدم می‌آید. دلتنگی و حتی دوست داشتن. امروز نوشتمش.

ممکن است باز بنویسمش و ترس و ابایی از رو کردنش ندارم مجازا.

اما نکته این‌جاست که نمی‌شود دل سپرد به حرف‌‎ها.

یعنی حس عمیق و پر از احساس دلتنگی هست. نیاز هست. نیاز به عشق. به لذت‌های تنانه..اما وقتی پس‌زمینه‌ی ماجرا را نگاه می‌کنی می‌بینی نباید بها داد.

به خودت نگاه می‌کنی و زخم‌های تیره‌ی اطراف بدنت.

آن پرستار چه بود فامیلش؟

با ب شروع می‌شد.

اسم ایل‌و تبار او بود. یا یکی از فروع یا اصول طایفه‌ای که به‌اش منتسب بود.

شب اول و دومی که بستری بودم تب کرده بودم. تبم پایین نمی‌آمد.

چهل شده بود.

حتی سِرم بالای سَرم از شدت تزریق تب‌برها ترکید. پاشویه بود که می‌شدم و می‌لرزیدم.

لب‌ها خشک. زیر چشم‌ها گود و تیره.

جنازه.

لب‌ها به هم فشرده شده و پوست زرد.

خیالم راحت است که عکس مرده‌ی خودم را دیدم.

وقتی خودم را دیدم عکسم را فکر کردم اگر بمیرم این شکلی می‌شوم. با سیم‌هایی رو دست بازو..اطراف سر و.. چیزی که هیچ وقت تعریف نکردم این بود که خواهرم گفته بود به پرستاری که موقع تزریق می‌آمده توی هذیان تب گفته بودم: ف‌لانی را می‌شناسی؟

یعنی با تمام حواسِ پرت و داغانی و فلان وقتی چشمم خورده بوده به اسم و فامیل پرستار روی مقنعه یادم افتاده که این ربطی به آن دارد: ف‌لانی.

خواهرم ناراحت شده بود و غصه‌دار که چقدر تو عمیق و عاشقانه دوست می‌داری..
وقتی این را برای من گفته بود یاد سال قبل افتادم که به‌اش گفته بودم دخترم هی می‌پرسد: ماما ف‌لانی کیه که هی اسمش را می‌آوری...آه می‌کشی و یک‌هو می‌گویی ف‌لانی..یا یک‌هو می‌پرد از دهنت که  ف‌لانی راستی..

گفته بود: تا گند همه چیز درنیاید دست برنمی‌داری که.

این بود جوابش: گند همه چیز درآمدن.

خوب بله. یک دوست داشتن عمیق اما نه در جای خود و نه برای آدمِ مناسب.

این شد که این‌ها گله نیست چون گله و ..عتاب را با آدمش باید.

این‌ها توضیح این است که این دنیای مجازی است که من را در موقعیت ذهنی و فکری‌ای قرار می‌دهد که سوقم می‌دهد در مواقع مشکل و سختی و تنهایی به نوشتن برای کسی که و ..
حالا بهانه حتی اگر این باشد که دارم روحم را سبک می‌کنم..تخلیه‌ی روح..
امروز کشف کردم دنیای مجازی با وبلاگ و تلگرام و واتساپ و لاین و امو و اینستایش برای من "سوق دهنده" هستند؛ به سمتی که دیگر سمت من

نیست و قدم گذاشتن و پا نهادن درش را برای خودم نمی‌پسندم.

فقط در حرف هم نه.

فقط در نوشتن هم نه.

در عمل.

درست است ابراز می‌کنم در نوشتنم به اش، اما طلب نه.
درست است برای کمک کردن به خودم و برداشتن بار ثقل از روی روح و ذهنم نوشتم، اما در عین حال احاطه دارم بر وضعیت.

و دیدم: نه.

نمی‌شود دیگر.


***

دنیای اینستا با بزک دوزک‌هایش و سفره‌های رنگین و کتاب‌ها و برگ‌های پاییزی و انارها و دامن‌های گل‌ریز و رنگ رنگی‌هایش..سرگرم‌کننده، زیبا، جذاب ..بی‌که چیزی به من اضافه کند.

درست است سرم گرم می‌شود وقتی ورقش می‌زنم اما وقتی که می‌توانم پای کتاب‌های بعضا خیلی خوب و بعضا کم‌تر خوبم صرف کنم صرف تماشای اظهار عشق آدم‌‎ها به هم و بوسیدن بچه‌ها و اعتراض به دنیا و سفره‌های رنگی و خریدها و خواهر بودن‌ها و سفرها و خوردن‌ها و قهر و آشتی‌ها....
و البته خوب است.

برای دیگران خوب است.

قشنگ است.

رنگی است.

سطحی و سالب مسئولیت است.

و حماقت‌آفرین و احمق‌ساز هم هست.

و در این دو عیبی نیست اگر درشان به‌ات خوش بگذرد.

به من نمی‌گذرد.

با این وجود یک پ.ن‌هایی هم ته این‌ها برای خودم اضافه  می‌کنم.

می‌شود هم گاهی تویش گشت. به زیبایی ِ اکثرا رنگ تعدیل شده‌ی درخت‌ها و گل‌ها و احیانا آدم‌هایش نگاه کرد.

یا حیواناتش

یا لحظات نمایشی زندگی دیگران را که قبل و بعدش معلوم نیست و ثبت نشده و دورش حتی..اطرافش را...دور آن ظرفشاید کلی آشغال باشد و ما نبینیم....دور آن‌همه عشق نثار شده شاید کلی نفرت باشد و دیده نشود....آن همه نمایش...

آن‌همه عکسی که زیرش "نوشته" نیست. حرف یا تبادل نظر یا ..

اکثرا توضیح ِ عکس است.

و کامنت‌های زیرش یا قلب خونی است. تپنده و عاشق که یعنی قلبم برای این چیزت تپیده که اکثرا هم تعارفی است و در جواب قلبی است که سمتت پرت شده: لایک... یا قربان صدقه و غالبا فحش و دعوا.
نظر دادن ...نظر خواهی...تبادل نظر و گفتگو...

توی اینستا همه چیز سریع است. فیلم‌ها. عکس‌ها.

نوشته‌ها.

آدم‌ها.

مثل زندگی امروزی دیگر.

من برای این همه سرعت پیر شده‌ام. زانوهایم درد می‌کند و ترجیح می‌‌دهم عصا زنان توی نظام قدیمم قدم بزنم.

نظام قدیم سنگ‌دلی که آدم را یک سال تمام برمی‌گرداند به دوم دبیرستان چون ریاضی‌اش را منفی بیست و پنج صدم گرفته.
به‌خاطر ننوشتن اسم.

من متعلق به دوران پارینه‌سنگی‌ای هستم که آدم‌های را با نوزده و هجده‌ی توی کارنامه یک سال کامل برمی‌گرداندند که درسی را دوباره بخواند.

و اتفاقا "ترون" را ببیند. خواهر سال. که دستش را بگیرد و توی کریدور بدود و بگوید بیا با هم دوست باشیم..بیا درس بخوانیم.

آدم درس خوان شود بعدش. یکی دو سال بعدش را.

چون دوست ترون است. ترون همیشه شاگرد اول خودِ آدم شاگرد دوم.

اجبارا.

دوست ترون بودن خواه ناخواه آدم را دچار درس خواندن می‌کند.

 

اینستا چیزهای خوبی دارد

سیاست دارد.

ادبیات دارد

می‌دانی هنرپیشه‌ها  چه خورده‌اند..چه تن بچه‌اشان کرده‌اند..با کی پریده‌اند...قریحه‌ی ادبی‌اشان را کشف می‌کنی..عکس‌های بچگی‌شان را..
با نظرات کم و بیش سیاسی‌شان آشنا می‌شوی...حس می‌کنی مثل خودتند...
بعد فحش‌های ملت را هم می‌خوانی‌ به‌اشان...
تعریف ملت را..
خوب، خوب است دیگر. چه می‌خواهیم بیشتر از این‌که بدانیم ترانه و بهاره و لیلا و هدیه و مصطفی و شهاب چه می‌گویند و می‌خورند و می‌پوشند و چه‌طوری فکر می‌کنند و..

یا ظریف چه کرد و چه گفت یا..مطهری و نوه‌ی امام راحل با چشم‌های شهلایش..یا پسرِ شاه کی قرار است بیاید دست‌مان را بگذارد توی دست خوشبختی

...

اینستا این‌همه چیز خوب دارد.
راحت می‌توانی مثل امروز من ترانه‌ای را که دوست داری برای آدمی که در تو حسی آفریده بفرستی.

واقعا امکاناتش مبهوتم کرد.

فکر کن عکس اتاقم را برای یسرا محنوش فرستادم. با عراقی زیرش نوشتم. فکر کردم حالا که عراقی می‌خواند احتمالا با لهجه‌ی عراقی بیشتر آشنا باشد.

همان عکسی که توی تلگرام هست.

خوابش را می‌دیدی با هنرپیشه‌ای آن طرف دنیا..خواننده‌ای...فلانی در ارتباط باشی؟

اما سن من از من می‌خواهد که از خودم بپرسم: که چی؟

دانستن، در واقع همه چیز را از همه دانستن به چه درد من می‌خورد؟

وقتم را برای خودم از من می‌گیرد یا نمی‌گیرد؟ دیگران کار می‌کنند و زندگی..من عکس‌شان را می‌بینم.
فهمیدن این‌که احلام مستغانمی در هتلش روی چه جور تختی خوابیده ذائقه‌‌ام را در مورد الاسود یلیقِ بک تغییر خواهد داد؟

یا این‌که فلان هنرپیشه کلاه رنگارنگ گذاشته سرش بازی‌اش را  در  فلان فیلم در نظرم درخشان‌تر..

خوب اگر آدم ببیند و رد شود خوب است.

اما وقتِ دیدن و رد شدن را آدم یعنی خودم،...هی دیدن و هی رد شدن...هی دیدن و هی رد شدن...هی آن را دیدن و هی رد شدن...دوست دارم برای خودم خرج کنم آن وقت را..
خوب آدم‌ها لابد وقت‌شان آزاد نیست و تند تندی وسط کارهاشان می‌روند یک پستی می‌گذارند و فلان
..وقت فراخ من همان‌طور عصا زنان می‌ایستد و  رد نمی‌شود..نگاه می‌کند..نگاه می‌کند..

مثل قدم زدن توی رمان‌های کلاسیک پیری که داستایوسکی و تولستوی از سر بیکاری و وقت آزاد نوشته‌اند.
دیگر سن عشق‌های ایسنتایی را هم رد کرده‌ام.

رد داده‌ام در واقع. عشق در من رد داده.
متعلق هم به نسل این روزهای مغرور نیستم که برای زدن پوز معشوق تند تند عوض کنند. ما  اولد فشن‌های عتیقه‌ی فسیل عادت کرده‌ایم عوض نکنیم...بمانیم پای همان که اول آمده...و رفته طبعا.

آدم‌ها می‌آیند می‌روند.

ما می‌مانیم.

پس اینستا در هر دو زمینه‌ی زیدبازی و عشق سرویسی به من نمی‌دهد.

دیگر نواحی و مزایایش هم به درد من نمی‌خورد.

 طلبی ندارم برایش آن نواحی و مزایا را.

این است که اینستا با تمام پیشرفتی که کرده..و تبی که همه‌گیر است جذابیتش برایم در حد کشف موسیقی طرب عربی است با ترانه‌های چند ثانیه‌ای...آن‌هم به هوای فرستادن‌شان برای کسی که بالا پایین اگر هم بشوم،  بالاخره اکثرا مخاطب ترانه‌ها او می‌شود.
و امروز متوجه شدم بها ندادن به یک حس یعنی چه..بالاخره تجربه اش کردم من هم.

و این‌که دنیای مجازی برای من چیز خوبی نیست دیگر.

 

 

فقط یک چیزی رو مطمئنم. دیگه نمی بخشم. بعد از اون عمل سختی که از سر گذروندم بعد از اون هشت ساعت تمام بیهوشی که ممکن بود به هوش نیام...چیزهایی در من عوض شده. روی شاد و زنده و شوخ و ..من سرجاشه. ..اما روی تنها و ترسیده و بی پناهم...روی سختی کشیده ی خسته ام هم هست..که نشونش نمیدمش اما خود همون رو، خودش رو به من نشون میده.
خودم رو توی خوندن غرق میکنم..
عصبانی یا حتی ناراحت نیستم حالا. فقط خیلی ساده نمیخوام ببخشمش.

و نمی بخشمش.

همین.

تمام.


کاش میتونستم باز بنویسم. میدونم برام بهتره.

اما واقعا نمیتونم.

واقعا نمیتونم بنویسم .

دیگه.

بداخلاق بود.

با بن حرفش شده بود. هر وقت با بن حرف‌شون می‌شه جو خونه متشنج می‌شه و حالم می‌گیره. دیگه توانی برای این چیزا در من نیست.
در خانه و خانواده‌ای پر از تنش بزرگ شدم. سال‌های اول ازدواجم کم از سال‌های زندگی‌ام در خانه‌ی پدرم نداشت..بعدش فراز و نشیب روحیه و ..ماجراها که داشتیم..همه‌ی این‌ها از من آدم خسته‌ای ساخته.

از دعوا و تنش و جنگ و کل‌کل و لج و لج‌بازی فراری. گاهی حس می‌کنم سلول‌های مغزم سوخته. فرسوده شده. برای همین گاهی ماتم می‌بره به جایی.
فقط ساکتم.

و پیله می‌کنه که چته.

فکر کرده بودم شاید غذا خوشحالش کنه. این‌طور وقتا همه‌اش یاد مادرم می‌افتم و اون سه جمله‌ای که عین خنجر قلبم رو، دقیقا قلبم رو نشونه می‌رن، خاطراتم رو، وقتی یادم میادشون.

می‌رفت نهضت، بابام خودخواه و خر بود، خوشحال بود اون، مدرسه  جفت خونه‌اشون بود، منم کمکش می‌کردم..دبیرستانی بودم من و اون جوون بود هنوز..
من رو می‌برد تقلبی بدم به خودش و زن‌های تو کلاس..همه‌اش می‌خندیدیم.
یه روز بابام اومد گفت دیگه نرو..
کتابا رو دستم فرستاد مدرسه.

بردم دادم خانم‌شون..خانمه گفت زکیه؟ چرا نمیاد؟ باهوشه که..زود یاد می‌گیره..حیفه.

وقتی داشتم کتاب رو می‌بردم باز کرده بودم نوشته بود:

دعوا شد.

..اما دعوا شد..یعنی گفتم یه کم بخندم...خواستم شوخی کنم. اما همه چی خراب شد.

 

لابد اگه جای الان من بود وبلاگ‌نویس می‌شد. این رو گوشه‌ی کتاب فارسی‌اش نوشته بود. فقط یه زن با استعداد و باهوش می‌تونه گوشه‌ی کتاب نهضتش با زبان دیگه‌ای که زبان قومیت و نژادش نیست این‌طور درددل کنه.
اوج بی‌کسی و تنهایی اون زن و ظلمی که در حقش می‌شد تو اون سه جمله‌ی مظلوم خودش رو نشون داده بود...

امشب وقتی فکر کردم چی درست کنم که خوشحال بشه و رفتم میگو درست کردم..گفتم بش می‌فهمونم که برام مهمه.

تو اتاق دراز کشیده بود و بن هم رفته بود اون یکی اتاق..
خیلی جو تلخی بود.

چرا نمی‌سازن با هم؟..
سالاد درست کرده بودم.
امگشت رو بدون کشمش پخته بودم..با زعفران و شوید ..گفتم دوست داره. ..گفتم یعنی به‌خاطر من تمومش کنه.

چای هم دم کردم..با هل و برگ گل محمدی و یه کم زعفران و قند..با شکر نمی‌خوره مثل ما.
با فارسا بزرگ شده.
چای رو تو منقلی که امروز هاشم اورده بود دم کرده بودم..
تو قوری..
گفتم بعد از شام بش بدم.

بعد وقتی رفتم با سینی غذا گفتم برات شام پختم..گفت من شام نخواستم..گفتم باشه من برات پختم...ببین چه بویی...چه عطری..بیین رنگش رو..
اخم خیلی عمیقی کرده بود. انگار دشمنش بود نه پسرش.

مردا چرا مهر ندارن به بچه‌اشون؟ یا این فقط این‌طوریه؟

بعضی وقتا حالت حمله دارن به هم.
بعد رو تخت بود.

گفتم بیا شام..
فکر کنم این رو گفتم یه‌بار..سینی رو گذاشتم رو تخت..برای شوخی بشقاب رو  بردم پیش صورتش که یعنی بو کن...باورم نشد..یعنی جا خوردم..قلبم اومد تو حلقم..یه‌هو ترسیدم و بی‌پناه شدم و دلم خواست فرار کنم..دلم خواست برم تو اتاقی و در رو روی خودم ببندم...دوباره هشت سالم شد..دوباره جایی برای قایم شدن نبود..

وقتی دستش رو گذاشت زیر بشقاب و ...نه اول کاسه‌ی سالاد رو پرت کرد کف اتاق...بعد بشقاب پلو رو..به اون داغی هل داد طرفم..درست زیر گردنم..
شاید نمی‌خواست اون‌جا پرتش کنه اما خورد..میگوها و زحمت و حس و..سوختم.. با ترس و جیغ پرت شدم عقب..با پاش وقتی سینی رو هل داد منم هل داده شدم  سر خوردم از رو تخت..این برام زشت بود...با خجالت و با درد و ترس و قلبی که می کوبید بلند شدم..
جمع کردم و جارو..روی قرمزی زیر گردنم پماد گذاشتم و یخ و دیگه حرف نزدم.

حتی یک کلمه.
فهمیدم این عوض نمی‌شه. همون خریت همیشگی که دلیل اصلیِ فاصله‌ی بین من و اون شده تا حالا و دل‌سردیم نسبت بش همیشه توش هست.
فهمیدم من خیلی تنهام. خیلی ترس‌زده و بی‌پناهم. فهمیدم همه چی الکیه. اینستا. تلگرام. وبلاگ. فیلم. کتاب.
حتی آدمای مذکری که بات هم‌فکری می‌کنن تو این مواقع هیچی به دردت نمی‌خوره جز مردن.

اما نخواستم بمیرم.
نه گریه کردم و نه داد و بیداد و نه تهدید و نه دعوا.
فیلم زندگی دوگانه‌ی ورونیکا رو گذاشتم دیدم..ولی موقع تماشاش شاید برای موسیقی‌اش منقلب شدم.
یا وقتی خواهرم برام پیام داد که زن محبتش رو با این نشون می‌ده: برات چای بریزم؟

چشمم به قوری رو منقل افتاد و یاد زحمتم برای روشن کردن ذغالا افتادم...و یه جای دلم سوز داد...و وقتی وبلاگ اون مرد رو خوندم.
که برای زنی نوشته برات اسفند دود کردم که درد و بلا ازت دور باشه و بخوره تو سر من..تو جون من..یه لبخند اومد رو لبم..یه لبخند عجیب که مثلش رو قبلا نداشتم.

یا وقتی خوندم با گوگل مپ مقصد و مبدا حرکت زن رو تست می‌کنه و به آدمایی که می‌بیننش حسودی‌اش می‌شه..اینا می‌تونه فقط پست باشه البته، یا حرفایی که مردا می‌زنن یا هر چی...
ولی اون لحظه با اون حس خرده ریزه‌های تو سینه‌ام چیزی مثل نیاز به اشک ریختن در من جوشید و در نطفه خاموش شد.
چرا این‌طوریه؟

چرا خریتش و حالت تهاجمی دعوایی مچ گیرانه‌اش...

بی‌خیال بابا.
اون سه جمله‌ی مادرم بالای کتابش.
صدای خر و پفش میاد.
خیلی تنها بودم..دلم خواست برم تو بغلش بگم بیا آشتی..بیا من رو از خودت، از خریتت پناه بده..بیا قایمم کن از حماقتت.
ولی نتونستم. گرون اومد برام..نتونستم.
نگاش کردم و پوست سینه‌ام سوخت.

چند سال پیش یه کاسه داغ خورش برگردونده بود تو یقه‎ام...وقتی خر می‌شه هیچی سر عقل نمیاردش انگار.

می‌دونم پشیمونه و فکر نمی‌کرد این‌طوری بشه..و حالا مونده چطور برگرده می‌دونم حالا نگرانه و استرس داره و دلم براش می‌سوزه.

برای این‌همه ضعف..و برای این‌همه فاصله‌ای که نمی‌دونه چه زیاد بین‌مون به وجود اورده.
برخلاف توقعش قصد هیچ‌کاری رو ندارم.چون فایده‌ای هم نداره.

اگر می‌تونستم برم جایی چند هفته دور باشم ازش خوب بود. ولی خودش هم می‌دونه جایی ندارم برم. که همه منتظرن بگن خودت خواستی اما کسی نیست بگه چرا خودت خواستی.
نمی‌دونم چی نوشتم.

سعی کردم مرتب بنویسم و فکرم رو وادار کنم به خوب کار کردن..از شلوغ‌بازی خوشم نمیاد.
منطقی‌ترین راهش اینه که فکری به حال خودم بکنم.

رفتم تو باغچه تو سرما ..دیدم دارم می‌نویسم: سرم سینه‌ت رو می‌خواد..بغلم کن..

پاکش کردم.

با این‌که قرار نبود کسی ببیندش یا بخوندش.

پاکش کردم از جلو چشمم.

باید زنده بمونم اما حوصله‌ی زنده بودن ندارم..یعنی راستش خیلی خیلی خسته‌ام.

مِشعَعل فُگر و جزیره ی دیوانگان

میشل فوکو.

به ذهنم رسید حالا.

از خودم می‌پرسم میشل فوکو کیست و چه کرده و چه گفته؟

سال‌ها پیش در عنفوان جوانیِ بیهوده‌ام کسی به من گفته بود جزیره‌‌ی دیوانگانش را بخوان. نمی‌دانم اسم کتابش همین بود یا نه اما یک سری دیوانه‌گان داشت اسمش..تاریخ دیوانگی شاید. یک همچین چیزی...کشتیِ جنون؟ نمیدانم.

هیچ‌وقت نخواندم و فکر نمی‌کنم بخواهم بخوانم. امشب به ذهنم رسید: میشل فوکو.
به زخم روی انگشت شستم نگاه می‌کنم.

به لازانیا فکر می‌کنم..که توی فر است برای بچه‌ها.
باز تکرار می‌کنم میشل فوکو.
دلم پاستیل موزی می‌خواهد حالا...بعد خستگی می‌آید سراغم.

میشل فوکو..من  میشل فوکو را نمی‌شناسم ..من مشعل فُگر را می‌شناسم که نزدیک خانه‌ی پدرم دکه داشت. اسمش مِشعَل بود..همه چیزش توی آفتاب خشک و سفت می‌شد. آدامس‌ها، بسکوئیت‌ها..برای همین به‌اش می‌گفتند فُگر. یعنی نحسی یا گدا.
حالا می‌رود مسجد...و هنوز لقبش فُگر هست.
دخترش را به برادرم پیشنهاد داده. برای ازدواج و این‌ها. برادرم می‌خندید که دختر مشعل فُگر رو بگیرم؟

-ابو بسکوت الیابس.

یعنی بسکوت ِخشک فروش.

دختر را دید‌ه‌ام..عبا(چادر عربی) به‌سر..بد نیست. کمی تپل‌تر از حدِ نیاز -با توجه با سلیقه‌ی امروزی-..روسری‌اش را با سنجاق سفت می‌کند گوشه‌ی صورتش. بوی عطر تند می‌دهد..
اسمش مشاعر هست. یعنی احساسات. که مادرم صدایش می‌کند مشاعل. جمع مشعل..از روی قصد هم نه. .
- نمی‌دانم چرا برادرت این مشاعل رو نمی‌گیره...قشنگه خو...چاقه..روناش رو دیدی؟ بچه میاره..نه مثل زن‌های این روزها که دماغ‌شون رو بگیری جون‌شون درمیاد..باش حرف بزن..باباش که دیگه مثل قبل نیست..خوب شده وضع‌شون..

- پسرت بم گفته قبلا وقتی بچه بودن این مشاعر میاد در خونه‌امون بازی..تو خودش شاشیده بوده....مورتون بش خندیده...اونم برگشته اون‌جاش رو نشون برادرم داده..پنج شیش سالش بوده...

مادرم می‌زند تو صورتش: دروغ می‌گه...می‌شناسمش..دروغ می‌گه که نگیرتش...
- نه والا...قسم سیدعباس رو خورد...حتی گفت یه بار رفته رو دیوار و مورتون زیر کونش ایستاده بود..اون دیوارها بود مال خونه‌های شرکتی؟ که مشبک بودن؟ طارمه داشتن؟

-          ها یادمه

-   رو همونا رفته...و مورتون کونش رو محکم گاز گرفته ..این‌‎جا شش هف ساله بوده..
یاد صورت برادرم می‌افتم وقتی این‌ها را تعریف می‌کند و ته سیگار را می‌اندازد توی شط و تور ماهی را می‌کشد..توی تاریکی ردیف دندان‌های مرتب سفیدش می‌درخشد...وقتی من نشسته باشم پیشش چای می‌خورم و او هی تعریف می‌کند و ریسه می‌رود و لیست سیاه افتخارات بچگی‌اش را رو می‌کند برایم.

-  مادرم می‌گوید: اصخم وجهک ...های اشلون ابن عندی چان و ما چنت اعرف..شنو من تربیه..

روت سیاه...چه پسری داشتم من و نمی‌دونستم..چه تربیتی داشته..

توی دلم می‌گویم تو چی می‌دانستی؟ تو یا حامله بودی یا در حال زایمان..یا در حال سوسه آمدن برای بابام که ما را بزند.....چه خبر داشتی توی چه جزیزه‌ی دیوانگانی زندگی می‌کردیم ما.
که بالاخره هر کدام‌مان بار دیوانگی‌اش از آن کشتی دیوانه‌ها پایین آمد و با همان بار به سمتی پناه برد.

زنگ فر بلند می‌شود، بلند می‌شوم برای بچه‌ها ببرمش.

 

راستی پرسیدید موسیقی ِ تو ماشین ِ فیلمای تلگرامم چیه؟

یکی اش فیروز هست...

اون یکی یه دی وی دیه سال اومد می نویسم چیه.

های هم قسمه او وعد...

امروز دلم خلاف می‌خواد. باید برم یه خلاف بکنم اما نمی‌دونم چی‌جوری..سیگار و چیزای دیگه که دیگه خلاف نیست. بچه تو قنداق می‌خوره آب داغ و پشتش سیگار می‌کشه و قلپ قلپ چیز میز می‌ده پایین.

پس چی؟

زید؟

حوصله ندارم.

هم شوهر دارم، هم کسی رو دوست ندارم اُ وقتی کسی رو دوست ندارم حوصله ندارم برم باش زید بشم و برم دیدنش یا چی..چَت مَت؟ اینم همین‌طور..
تلفنی حرف زدن با جنس مخالف؟

رو موودش نیستم. برای حرف زدن با جنس مخالف چند گزینه لازمه:
دوسش داشته باشی که ندارم

دلت بخواد در مورد کتاب و اینا حرف بزنی که دلم نمی‌خواد حرف بزنم در این مورد امروز

در مورد موسیقی یا خاطرات یا چی..اونم همین‌طور

بخوای اذیتش کنی یا فحشش بدی..اونم نمی‌خوام..

پس چی؟

می‌خوام چیزای هیجان‌انگیز فرارکُنی داشته باشم امروز...اما وقتی به آدم‌هایی که هستن نگا می‌کنم خمیازه‌ام میاد..سیگار ندارم اُ کسی نمی‌ره برام بخره..

سال هم بز شده.

بش می‌گم به نظرت طلاق بگیریم یه مدت ...بعد باز زن و شوهر شیم..؟ می‌گه نه تو طلاق بگیری دیگه نمیای زنم بشی..خو بابا شاید اصلا برعکس شد...تو دیگه من رو نخواستی...
- نه من اگه شده به‌خاطر غذاهات می‌خوامت...

الان باید غش کنم؟ آها. به‌خاطر غذاهام..بگو به‌خاطر روحم سال.

تف تو روحم که بات موندم تا حالا.

 

در مورد سوسک و سال و این جور چیزا


امروز زیاد حوصله ندارم. نمی‌دونم چرا. ناهار نپختم. بچه‌ها ناهار مدرسه خورده بودن. خودم تن ماهی سرد خوردم..خواستم بجوشونم حال نداشتم..
رفتم تو روشویی حموم دس و روم رو بشورم یه سوسک نی‌نی پرید رو انگشت بزرگه‌ی پام..حال نداشتم بکشمش.

فقط پروندمش سمت چاه حمام..دوباره اومد رو پام و از ساقم رفت بالا...امروز رو موود کشتار نیستم...فقط با همون ساق رفتم تا چاه حمام پریدم تو هوا تا افتاد و بش هم گفتم بیاد باز، ممکنه بکشمش...نمی‌دونم فهمید یا نه ولی نیومد.

به سال زنگ زدم و بش گفتم بام مهربون باشه امروز حوصله ندارم.

گفت ابوعلی پیششه(راننده) و نمی‌تونه مهربون باشه. اما به من گفت سالاری.

خو من نمی‌خوام سالار باشم امروز.

گربه خریدن و بهشتی که زیر پای من است و اینا..

از وقت‌های خوب روز و کلا زندگیم....وقتیه که تو تخت خنک زیر لحاف خنک غلت می‌زنم و مجبور نیستم بلند شم. چون زنِ سال هستم نه دختر مامان و بابام...لحاف خنننننننننکککککککککککک...

بعد نانا ظهر میاد با بوسه‌هاش...
-
ماما بیا به بابا بگیم گربه بخره...همون که تو دوس داشتی..

- نمی‌خره..برو بذار بخوابم باز..

- ماما تو گربه‌امی..میاد زیر لحافم..من به بابا گفتم آنجلو گربه داره بابا گف آنجلو که نمی‌خواد نماز بخونه

دورش می‌کنم....

- خو باشه بخرید...

با خنده می‌گه: گربه‌ها بچه هاشون رو می‌زنن...گربه باید نرم و چاق باشه ..مثل مامانا...

می‌گم برو بذار بخوابم...

 

یه ترانه اختراع کرده: امی بزونه و آنه گلو...ولک من مادرتم..بهشت زیر پامه اُ بم می‌گی بزون؟ صدگ مَتستحین.

خو چرا؟

 

-مامانم گربه اس و من گِلو.

باید به مادرم بگمش...میخنده..

من اتفاقا خوشمم نمیاد بم می گن گربه. سال ئ بچه هاش....چون دیدم گربه ها چه کارای کثیفی برای تمیز کردن خودشون می کنن. من به این تمیزی...روزی دوبار می رم حموم بابا.

هزار بار هم دشویی.

گربه‌ها همه‌اش کارای بی‌تربیتی و کثیف می‌کنن.

اصلا روم نمیاد بگم چی.
باید برم دیگه.

بوربا.

 

 

 

الدوده و الجن

دارم لباس پهن می‌کنم رو طناب تو حیاط..که بوسی عین جن احضار شده سر می‌رسه.. از رو دیوار نگام می‌کنه..زل زده بم. چی می‌خواد..بابا برو بخواب تو هم بدتر از من شب زنده‌داری که...مرد نداری بخواد شب پیشش بخوابی؟

بش  گفتم: ها بوسی؟ چته؟ می‌گن جن دارین شما...چیزی نمی‌گه..شکمش رو نگاه می‌کنم...حامله اس باز.

- لا والا نتی ما بیچ جنی یا بوسی ...بیچ دوده.
این رو می‌گم و تالاپی می‌پره اون ور حیاط.

 

- نه والا جن نداری تو بوسی..کِرم داری.

 

 

امروز یادستم قدیما شلواری سال رو پام میکردم.

چقدر مگه لاغر بودم؟

عَجب.

یادستم: یه فعل الکی پلکی. مثلا یادم اومد یا به یاد آوردم. از اینا.


یکی سرچ کرده: خون من بیشتر میجوشه اُ رسیده اینجا.

خوش اومدی.

دیشب خواب آش شلغم دیدم.

توش زیره هم داشت اُ گوشت قلقلی.

امروز بن گفت ماما؟ ماهیا رو عین مرد عنکبوتی قرقره پیچ کردی..گفتم خو نخور...ولی بعد که رفت زیر برنج و عطر حشوش پیچید تو برنج..
خورد.

عکساش تو تلگرام...وقت آپلود برای اینجا رو ندارم. گرچ گاهی دلم نمیاد اینجا عکس نذارم. چون اینجا الصه..تله گِرام در گذره.

مادرها. مادر اوشین و مادر ِ مادرم و مادر من و خودم.

مادرم هر وقت غم و غصه‌اش زیاد می‌شد آهی می‌کشید و می‌گفت به قول مادرِ اوشین تو سختیا لبخند بزن. امروز صبح بم زنگ زد و گفت می‌خوان بلبلش رو ازش بگیرن.

خوب حال‌به‌هم‌زن شده کارایی که برای بلبل می‌کنه. فکر می‌کنم اگه ربع محبتی که به این بلبل و دختر منصور می‌کنه رو یک در صدش اون موقع که لازم داشتم و واجب بود نه حالا، به من یا بقیه‌ی بچه‌هاش داده بود آن‌چه نباید ..نمی‌شد.
مهم نیست.

ولی بم گفت چی‌کار می‌کنی؟ گفتم زنِ ف برام یه صندوق گوجه اورد...اِل و بِل و اینا..می‌گفت ها تو مثل منی..نه تو مثل مادرمی، نَجوی.
آره تو همه‌اش می‌خندی و شوخی و گرمی..اینا رو می‌گفت و صداش غمگین بود.

برام تعریف کرد که کسی به برادرم گفته بیا یه دختر دارم بگیرش. معلمه و قشنگه و فلان..بعد برادرم گفته نه نمی‌خوام و مادرم بش گفته پس تو مَخصی هستی.

باید سرچ کنید معنی‌اش رو بیابید اما کلا صفتیه که مردا رو از ازدواج و اینا بی‌نیاز می‌کنه..برادرم هم زدتش به شوخی و گفته تو و دخترت عین همید..اونم بیس چار ساعت انگشتاش برای سال بلنده..خودم دیدم.

بعد گفت مادرش هم خوب لری صحبت می‌کرد و تو عروسی خواهر مادرم، خواهر ناتنی‌اش، های گل رو خوندن..و یک شعری که آخرش می‌گن دی دوماد فلانش چه نازه...اُ بهمانش درازه و ته‌اش اینه که زنبور آن‌جایش را نیش زده..ایگزه.
اینا رو پشت تلفن بم می‌گفت و می‌خندید اما خوب رگه‌های غم تو صداش بود.

گفت کی میای؟..بابات می‌گه شهرزاد بیاد برام امگشت بپزه...برای اولین‌بار حسود به نظر نمی‌رسید موقع گفتن این یا ...مثلا بابام خواسته نه خودش.
بعد آخر حرفاش آه کشید.

علی گولت اُم اوشین: تو سختیا لبخند بزن.

لبخند زدم.

علی گولت: به قول مادرِ اوشین.

جوز منهم لا اتعاتبهم بعد جوز..اشلون جازونه ابهجر و بلاعذر؟ تالی باعونه سعر ما ینذکر..

بعد ذهب برام جوز منهم رو از ساجده عبید رفرستاد که صداش رو دوس دارم. صداش شبیه ملایه‌هاست..که نمی‌فرستمش تو تلگرام چون مال خودمه.

و من براش یه تیکه از ناظم‌الغزالی فرستادم که می‌ذارمش تو تلگرام.

بعد این ساعت دارم می‌رقصم روی این جوز منهم...هوسِ کاس مُر من الزَهَر کردم.
که مهری می‌دونه چیه.

و برام نگه داشته.

اگه رفتم اصفون نصف جهون..از اون اصل ِ اصلاشه که که سال ام الخبائثش خوانَد و من میخورمش نمیخوانمش.


عنوان:

ولشون کن..اینا مردمی ان که عهد و وفا سرشون نمیشه..
ازشون گله نکن..

چیکارشون داری..اینا هیچی براشون مهم نیس..

دیدی چطور جزامون رو با هجران و بدون عذر دادن؟
آخرش ما رو با قیمتی که قابل ذکر نیس مفت فروختن


مرسی ذهب. شبم رو درست کردی با این. ..به قول بعضیا: سَنکیو

مَ‌"ذهب"‌یون


داشتم کارا رو می‌کردم.

اتاقم رو گردگیری کردم، رفتم رو تردمیل. وقتی از بیمارستان مرخص شدم سرعتم رو دو و نیم بود. امشب به یاری خدواندگار ورزش و اسپورت گاد بلس یو، یارو کردم، رسوندمش تا نزدیک شیش. یعنی دخیخا رو کجا؟ پنج ممیز نه بود.

بعد لباسای نانا رو شستم و اتو کردم..رو تختی رو شستم...رو بالشی‌ها، هی شستم اُ لباس هی پهن کردم..بعد رفتم حیاط شستم و دستشویی...حوله‌های حموم رو...
و در حین شستن اُ رفتن با ذهب حرف زدم.

عراقی خوندم و عربی و مصری و قرآن و آخرش برای حسن‌ختام لری...نشنیده بود ذهب لری..شنوشوندمش. یعنی به سمعش رسوندم.
هیچی دیگه..وقتی براش قرآن خوندم همه‌اش هم استغفراله غلط غولوط- البته لحن خوبی داشت خوندنم- اما کلمات یادم می‌ره..می‌خندید که آفرین ثابت کردی حالا برام که قرآن هم بلدی...می‌خندید که از روی نوشته‌هات چقدر خوب شناختمت...اونم برام دکلمه کرد البته...آخه ذهب مذهبیه...می‌خواستم بش بگم ببین چقدر بات دوستم...عین بچه‌ای که به خانوم بگه خانوم ما همه رو انجام دادیم و تازه به مادرمون هم کمک کردیم..
می‌خندید ...من پشت گوشم رو خاروندم به خودم گفتم تابلوی ضایع.

الانم فوگ النا خل رو می‌شنوم..

سیگ می‌زنم تو رگ و از خودم راضی‌ام خدا راضی باشه.

 خدای چاقالوم..که شکموئه و یه کم..یه نمه فقط شیطون.

 

برای یسرا محنوش هم نوشتم: احبک.
از این ندیده بازی ها.

دارم منحرف می‌شم کم‌کم، رسما یعنی. امروز متوجه شدم خیلی راحت می‌شه از اینستا چت کرد. تازه گوشی‌ات صدا هم می‌ده دینگ دونگ.

عین تلگرام و واتساپ اینا.

شماره تلفن هم نمی‌خواد.

جل‌الخالق.

پس ملت می‌نویسن دایرکت مساوی بلاک یعنی این. بعد این دعواهای زن و شوهرا سر اینستا اینا به‌ این‌خاطره.
خیلی بد و لنگ و وازه که.
حس دهاتی‌ایی داشتم که پرت شده تو ناف شهرنشینی و مدرنیته..

البته کنترل‌شونده هم هست. عین چاقوئه دیگه. باش آدم می‌کشن می‌تونی هم باش خاری از سر راهی ببری..حالا خار نبر..اما لازم نیست تا دسته بکنیش تو کسی و بگی می‌خواستی دستم ندیش.
خودم تو کف این جمله‌ام موندم اما می‌خوام بگم چه راه‌های خیانت راحت و باز شده..این‌جاست که ذات و اصل و ریشه به کار میاد و به کمک.
فک کن چقدر راه هست تو دنیا جدیدا که دورها رو بت نزدیک کنه..که ارتباط بگیری و آدم‌ها از همه‌ی اوقات بیشتر می‌گن تنها هستن.
از این حرفا زیاد شنیدیم و خوندیم اما امروز حس‌شون کردم.

لمس‌شون کردم.

وقتی دیدم چقدر زیاد و چقدر شبکه‌ی اجتماعی هست تو دنیا که می‌تونه اونی که اون سر دنیاست رو بیاره کنار دستت ..یا هر مرز غیرقابل‌دست‌رسی رو بشکونه، دیدم  فقط نخواستنه که آدم‌ها رو از هم دور می‌کنه، نه نتونستن.

الص مادره که پدر در گذره


صبح داشتم طرف باغچه رو می‌شستم..با خودم می‌خوندم گُلمی آهای گل..باب دلم ای گل..مو که یاروم هیشکی نی سی کی بخونوم..هی گلمی دی جون دلوم هی گل...دعواهام رو با عباسی کرده بودم که رب انار نمی‌یاره برام..با مرد بندری که هزار ساله گفتم لبو بیار تا ترشی بندازم..
به موسی‌زاده هم گفته بودم سبزی بیاره..سطل‌های آشغال رو از باغچه برده بودم بیرون..
که کسی صدام زد آیات بود..اونم داشت طرف باغچه‌اشون رو می‌شست:
صدات قشنگه ها مامانِ نانا...

-          قربونت ..گوشات قشنگ می‌شنوه.
یه تعارف هم درست کرده بودم جدید حالا...

- والا مامانِ نانا تو هم خو هیچی‌ات به عربا نبرده...هم لری می‌خونی...هم آرایش نی‌کنی هم طلا نمی‌ذاری..زَنل عرب خو خیلی دور آرایش و عطر و طلایَن...عربی ای‌خونن نه لری...
نگفتم منم آرایش دوست دارم منم طلا دوست دارم..منم عربی می‌خونم بعضی وقتا...فقط گفتم چه فرقی می‌کنه همه‌امون بنده‌های خدا هستیم..اگه سال بود قهقهه می‌زد از این حرفم که یعنی نگاه کنی کی چی می‌گه.

اما نبود و آیات ها والا هم راس می‌گی مامانِ نانا..

بعد رفت و من با خودم می‌خوندم..
آخی...خال لب کافر...آخی تش وند به جونوم..آخی..

که از اون ور داد زد: جوووووووون...صدات رو ..جانم..مسعود بختیاری بوخون سی‌مون..
خندیدم..
تازه نمی‌دونست چی بلد دیگه

همه دور و وَرش...چارقَی و سرش..دی هیشکی نی‌زنه..کل سی دوَرش..همه دسمالا دس...همه ای‌گون..مبارک بو..حنا بندون خومون..

نه دیگه این رو رو نکردم..فکر می‌کنه خودم رو لوس می‌کنم براشون.

 

کارها را کردم. هنوز خیلی‌اش مانده و این مهم نیست یا بد، راضی‌ام که حسی دارم نسبت به انجام کارها.

که دغدغه‌ام کارهای خانه‌ام است نه چیزی دیگر. آخر شب است یا نیمه‌شب است در واقع، توی اتاق‌ها سرک می‌کشم. پتو را می‌کشم روی نانا..از روی بن پتو را می‌زنم کنار که عرق کرده خیلی..
برمی‌گردم مرغ را تکه می‌کنم. ظرف‌شویی را با وایتکس می‌شورم و فکر می‌کنم مردها کلا به استعمال وایتکس بی‌اعتقادند.
سال ظرف‌ها را می‌شورد اما دیگر وایتکس بریزد روی شیارهای سینک ظرف‌شویی که تویشان چای نشسته و تیره‌اشان کرده؟

نه!
این‌دیگر زائدِ بر نیاز است.
به‌هرحال پارچه کشیدم و نگاهی به دور تا دورش انداختم.
می‌توانم تمیزترش کنم.

بعدا.
آشغال‌ها را بردم. چاقوی نازنینم را گذاشتم توی کاغذش و بعد سرجایش توی کشو. سال گذاشته بودش با بقیه ی چاقوها انگار چاقویی دم دستی و بی اصل و نسب باشد.
بار ساچمه‌مانند و سیاه نخل زینتی توی باغچه را شستم که بر اثر باران امروز ریخته بود همه‌جا و ممکن بود بچه‌ها رویش لیز بخورند.
گل‌ها را بوییدم. چندتایشان را رصد کردم که فردا بچینم بدهم نانا ببرد برای معلم و ناظمی که دوست دارد، همان که موهایش را می‌بندد گاهی و به‌اش گفتع من هم مامانتم خوب..اشکال نداره..و حتی " به‌امون اجازه می‌ده با انگشت مربا برداریم از شیشه..ماما"..نه آن یکی که نانا نشست روبرویم دو زانو و خیلی گزارشی و بی‌حس گفته بود: از ناظم دوم‌مون که از بس ازش بدم میاد فامیلش یادم نیست متنفرم.

-         چرا؟

-         چون نگام می‌کنه و می‌گه چرا بعضیاتون شنبه که میاید لباساتون چروک و اوتو نشده‌اس؟

داشتم مانتو شلوار و مقنعه‌اش را اتو می‌زدم. اول سال که خیلی از عملم نگذشته بود بدون اوتو می‌رفت گاهی.

موهایش را بافتم و گفتم برای ناظمی که دوست دارد می‌تواند گل ببرد..ذوق کرد.
گفت مادر فاطمه احسانی ترشی درست می‌کند و لواشک خانگی و ناظمی که دوست دارد هی از فاطمه احسانی چیز برمی‌دارد...
- دوس داری چیزی درست کنم ببری مدرسه؟ مثلا خرمای حلوایی...یا ترشی لبو؟

-         خرما..ماما..خرما...خرما...ترشی می‌ریزه..اما خرما رو می‌تونم خودم تعارف کنم.

-         باشه..
کرم زدم به صورتم..به دست‌هایم..سال با دهان باز خر و پف می‌کرد..آدامس می‌جویید میان خر و پف‌ها..
فردا ناهار چی بپزم برای بچه‌ها و شام برای سال؟

-         مادرم دست ننه‌خلف پیام فرستاده: به شهرزاد بگو حالا که خوب شده برای بچه‌هاش آشپزی کنه..این مدت همه‌اش مریض بودن.

یک کلام هم از مادر من شنیدیم.

نه که خیلی وقتی مریض بودم پیشم بودی یا وقتی عمل کردم و بگرشتم حتی یک شب ماندی.

حالا هم گرسنه نمانده‌اند بچه‌هام. تو به دختر منصورت و بلبلت برس.

ده روز است زنگ نزده به من.

من هم نمی‌زنم.

پریروز به اصرار سال زنگ زدم. گفت که منتظر بوده زنگ بزنم..
نپرسیدم خودت چرا زنگ نزدی.

زورم می‌آید از کسی بپرسم چرا من را مورد تفقد قرار نداده. حتی اگر مادرم باشد.

اتفاقا بیشتر هم اگر مادرم باشد.

گفت هوا که خوب شد بیایید.

حالا هوا خوب است برایم اما نمی‌روم.

امشب به پدرم زنگ زدم. به‌اش گفتم یک روز آمدی خانه‌ام برایم جاصابونی را شستی..یک خرگوش داشتم آویزانش می‌کردم ته گوشی‌ام.دکمه‌ی چشمش افتاده بود.

برایم سفتش کرده بود.

به‌اش گفتم: ممنون.

گریه کرد.

بدوعه لذیذه

از این ماهی‌تابه‌های یانگومی که بلوط امشب گفت اسم‌شون"ووگ" هست دارم. وقتی چشمم می‌افته بش همیشه دلم می‌خواد مرغا رو باریک ببرم. نه اون‌قدر که له بشه..
یه کارد هم دارم خوراک فیله کردن مرغ. به دوست بندری‌امون که ازش چیزمیزای آشپزخونه‌ای می‌خرم گفته بودم برام بیاره. یه دونه هم سی آقام اِسدوم.

امشب که شام سال رو دادم  و مدل غذاش حالت بخارپزی داشت نه خیلی پرروغن و برشته...برخلاف توقعم اعتراضی نکرد..گفت اسمش چیه؟

خوب غذاهام هیچ‌وقت اسمی نداره چون معمولا خلق‌الساعه هستن. همون موقع تصور‌شون می‌کنم می‌پزم‌شون...
الکی گفتم:
بدوعه هست.

بدیعه کوچولو یعنی.

سال گفت: های شنو من بدوعه لذیذه.

دوپهلو بود حرفش.

محل ندادم..گفت مرغا رو باریک کردی؟

گفتم چون سینه سفته گفتم بهتر مغز پخت می‌شه حالا که نمی‌خوام سرخش کنم یا آب‌پز.
گفت سینه؟!..کجاش سفته..نرمه که..

گفتم نه رون نرمه..

هم‌چنان اصرار می‌کرد که سینه سفت نیست..تا یه لحظه خباثت نگاش رو حس کردم..

برو بابا گویان بشقابم رو برداشتم شامم رو تنها خوردم.

یعنی جای خون دودول می‌دوه تو رگ‌هاشون مردا.

عکس های مفصلترش تو تلگرام هست.

اینجا خلاصه شده اش رو میذارم.




پسربچه ای که شوهرم است.

بارون اسبی می‌زد. زیر پلیت بودم. ازم پرسیدید راستی که پلیت چیست. تو تلگرام شاید فیلمش رو گذاشتم.

بازی مورد علاقه‌ی نانا رو انجام می‌دادیم.
که سرش رو بذاره رو شکمم و من زیگزاگی راهش ببرم و مثلا با آهنگ ارتش نازی آلمان براش بخونم اگوگی..اگوگی و اون بخنده..

رعد و برق شدید هم می‌زد..آیات و خواهرش هنوز گیر کارخونه‌ی رب‌سازی‌اشون بودن اون ور فِنس.
پرسیدن صندوق گوجه‌اتون رو بردید؟ گفتم نه که آیات تهدیدی کرد مثل این‌که اگه نبریمش خودشون استفاده می‌کنن یا چیز دیگه‌ای در این مایه، که متوجه نشدم از صدای بارون..

بعد دهقان فداکار رفت راه رو باز کرد چون یکی از کرتا رو آب برده بود: سال.

از اون بارونای جنوبی که سیلاب‌وار می‌باره و یه‌هو بند میاد.
با قطره‌های درشت و رعد و برقایی که صدای جیغ نانا رو دربیاره..

ناودون شر و شر آب ریخت...
سال عین بن شده بود.

به همون اندازه و حجم..لباس بن رو که پوشید باورم نشد این شوهرمه..باریک و پسردبیرستانی‌مانند شده بود..

خنده‌ام گرفت..فقط سنش رفته بود بالا. دریغ از یه گرم اضافه‌وزن و به قول سراج باری که  حملش نیاید ز سال‌دون...  جز ما ضعیفان محمل ندارد...ما بار رو بر دوش کشیدیم، غلام.

القصه که برگشتم شام پختم براش.

 

جاری خواهرم عکسای گلام رو برده برای پروفایل بعد به خواهرم گفته خواهرتون هنرمنده

بعد خواهرم الان خیلی دلخور و آزرده خصوصی میگه همیشه تو توجه جلب می کنی و ...و.....اینقدر گفت و گفت که از خوم بدم اومد...من دیگه هیچ گهی هیچ جا نمی فرستم تو گروه خونواده که توجه جلب نکنم و ملت نیان با من دشمنی و قهر...

لعنت به همه چی. حتی خواهری.

دلِ بی قرار دارم من...چشم انتظار دارم من..

ادیت پیاف یه ترانه داره می‌گه پَدام..پَدام..

نمی‌دونم چی می‌گه اما می‌شنومش الان..و نانا داره جی‌جی‌ جیغ‌جیغو رو برام می‌خونه

.



نتیجة بحث الصور عن جی جی جیغ جیغو



یادم میاد وقتی تو شکمم بود براش، برای خودِ هنوز به دنیا نیومده‌اش عکس مری مرتب رو کشیده بودم.




فیلمش هست که وقتی نی‌نی‌ بود، دارم براش بی‌دی‌ بی‌ادب رو می‌خونم..بی‌ابد می‌گفت بی‌ادب رو و تا پنج صبح بیدارم نگه داشته بود...



نتیجة بحث الصور عن بیدی بی ادب

وقتی فیلم رو می‌بینم به استقامت و صلابتم آفرین می‌گم، مثل حالا که با صدای بلند برام می‌خوندش و من یه گوشم به ادیت پیافه که نمی‌دونم چی می‌گه اما صداش رو دوست دارم و یه گوشم به نانا که می‌دونم چی می‌گه و مجبورم نشون بدم که دوست دارم بدونم جی‌جی جیغ جیغو چقدر بامزه و بانمکه قصه‌اش.


Edith Piaf_Padam...Padam



نتیجة بحث الصور عن ادیت پیاف پادام پادام


فاتیسی

این بعدازظهرهای بارانی هست که بغل ماگِ نسکافه و پتو ملت کتاب می‌ذارن  بعد عکسش رو می‌ذارن تو اینستا یا کانال‌شون..خواستم از این کارا بکنم من نیز هم..عکسش رو بفرستم تو کانال یا اینستا، بعد دیدم سینی‌ام استیل..نمی‌دونم ماگم ترک داره...تازه کتاب هنوز نرسیده روش قهوه چکیده..گفتم بی‌خیال بابا...بعدازظهر ِفانتزیِ فرهیخته‌ی اینستاپسندِ عکس قشنگی نیومده به من..بلد هم نیستم نورپردازی کنم که عکس شیک و پیک دربیات.
دیگه رفتم شله تُماته کشیدم برای بچه‌ها و با زنِ ف از پشت فنس ایستاده با مشت در زیر باران، در مورد احتمال طلاقِ زن خسروی حرف زدیم.

برای عسل:

من سرچ کردم اینستا رو اومد..

نمیدونم چرا نیومده...باز چک میکنم.

فرار نکن گارفیلد

ر نشسته بود روبروی کامپیوترش و از همون آن‌لاین فوتبال می‌دید..اون وسط مسطا هم بلند می‌شد مصطفی مستوری، جان اشتاین‌بکی رو دست کسی که طلب کرده بود می‌رسوند.
یه جا کسی مصطفی مستور خواست.
ر اصلا حواسش نبود.

من به مرد گفتم روبرو هست..دیده بودم که چیدند رو هم. مثل همیشه فروشنده جا اورده بودم. فروشنده‌ی کتاب..گفت چی خوندید ازش؟ خوبه؟ برای هدیه‌ چطوره؟

نمی‌دونستم چی بگم. نخونده بودم هیچ‌وقت ازش..بعد دقت کردم دیدم چرا فکر کنم یک‌بار ازش چیزی جایی خونده بودم..برای هدیه؟ روسری و شال نبود که بپرسم رنگ پوست کسی که می‌خواید براش ببرید چطوره..چند سالشه..که بدونم بش میاد یا نه.

پرسیدم چی می‌خونه؟ گفت ایرانی..

اسم کتابایی که خونده رو می‌دونید؟
مرد خندید.

-          نه..شنیدم اسم این نویسنده رو اورده.

 

فکر کردم دوستش داره که دقت کرده چی گفته و اسم کی رو اورده..اما دقت نکرده چی خونده و از کی.

گفتم به‌هرحال خواننده‌های خودش رو داره..سلیقه و سبک کتابایی که خانم‌تون می‌خونه رو نمی‌دونم من هم فروشنده نیستم که راهنمایی کنم..فقط چون آقای فروشنده دارن فوتبال می‌بینن گفتم کمک کنم.

-          خانمم نیست.

فکر کردم چه اصراری که بگه خانم، چه نسبتی داره باش. خوب حالا گیریم اصلا معشوقه، زید، یا دوست‌دختر..
ردیف باریک کتابای مستور رو نشون دادم.

گفتم فکر می‌کنم معروف‌ترینش یا به عبارتی بهترینش همون روی ماه خداوند رو ..خودش ادامه داد: ببوس.
و خندید.

-          آره اسم این کتاب رو اورده بود..این یکی رو.

کتاب رو برداشت.
جدیدترینش رو همین‌طور.

رفت حساب کنه.

دوتا از کتابای مستور رو برداشتم.

هوس کردم بخونم...
رفتم طرفِ ر.
- خوندی‌اشون؟

جواب نداد.

حواسش به فوتبال بود.

ماگ چای رو گذاشت بغل دستم و چشمش به مانیتور بود.

میم خندید که یعنی کلا تعطیله الان.

چای خودش بود.

میم بی‌حرف ماگ‌ها رو جابه‌جا کرد. تاکید کرد: شستم..می‌دونستم نمی‌خورید جای ما..دستاش رو نشون داد که خیسد و لای در رو هم باز کرد که مایع‌ظرف‌شویی و اسکاچ رو ببینم.

گفتم ممنون.

چای رو برداشتم..از کشو ظرف کوچیکی از خرما دراورد. گفت پارتی بازی می‌کنم این مخصوص خودمه...به شما هم می‌دم البته.

یه دونه برداشتم..و یه قلپ چای که کسی اومد هزار و یکشب رو خواست.

چند سری‌ش بود و باید کسی راهنمایی می‌کرد. ر نگام کرد.

-تو که شهرزادی بلند شو هزار و یک شب رو بش بده..

میم صفحه رو بست.
- بلند شو بابا ر...بلند شو به کارت برس..

ر آهی کشید و بلند شد...گفت حواست باشه تا برگردم.

نمی‌دونستم به چی. میم رفت و من به علی دایی نگاه کردم که دستاش رو تکون می‌داد. به نظر ناراضی و عصبانی می‌اومد.

کسی گول خورد یا زد.

ر زود برگشت:

من چقدر فُگرَم..که تا بلند می‌شم گول می‌زنن..
نگام کرد:

-          چی شد؟

-          علی‌دایی عصبانی شد...

-          نه بابا...خوشحاله که..گول زدن..

میم خندید.

خجالت کشیدم.

-          نمی‌دونم چی شد راستش...فقط علی‌دایی دستاش رو تکون داد تو هوا..

سال اومده بود.

-          خسته نباشید..بابا به کی می‌گی فوتبال رو چک کن..کیو ناطور گذاشتی..؟

 

روبوسی کردن.

میم چای ریخت.

نانا با یه بغل کتاب اومد...بن هم...

سال به کتابای رو پام نگاه کرد:
- همه‌ی اینا؟

ر گفت: فگراتم من..تا بلند می‌شم گول می‌زنن

فکر کردم چقدر اصطلاحات عربی خودمونی تو حرفای فارسای خوزستان هست. اونایی که دوستای عرب زیاد دارن مخصوصا.

سال گفت: من از گوشی می‌دیدم..

تا سال حواسش نبود از میم برگه تخفیف گرفتم..که حساب کنم.

نمی‌دونم چی شد اما سال و میم و ر هر سه گفتن گوووول...مردی که دنبال مسئله‌ی اسپینوزا بود گفت: چه کردن؟

نمی‌دونم کی چه جوابی بش داد...داشتم می‌رفتم پایین حساب کنم که سال گفت: صبر کنید خانم..با هم می‌ریم..
اسم رو کتابی که جز کتابای تو دستم بود رو خوند: فرار کن خرگوش جان آپدیک..

-          فرار نکن گارفیلد..
گارفیلد رو آروم گفت مردا نشنون. انگار مسئله‌ای ناموسیه..فکر کردم مسئله ی گارفیلد.
ایستادم.
واقعا احساس به دام افتادن داشتم

      انگار موقع دست‌برد به لازانیا گرفته باشنَم.

پ.ن: فگرات: نحسی

گارفیلد لازانیا خیلی دوست داره.

اینستاگرام:

c_oo_li

فعلا هوس کردم عکسهایی که می گیرم و فیلما رو توی کانال بذارم چون راحت تره کار باهاش. نمیدونم چقدر نگرش میدارم یا ...یعنی کلا نمیدونم چقدر میمونه و چی قراره توش باشه. نوشته یا ...تجربه نشون داده خیلی وفادار نیستم به شبکه های اجتماعی، جز وبلاگ.

به هر حال اگه دوس داشتین عکسا رو اونجا ببینید...اینجا اوردنشون سخت شده برام.


https://telegram.me/c_oo_li

 بچه بودم و فیروز رو نشون میدادن. دخلک یا طیر الوروار رو میخوند. عاشق غنچه ی گوشه ی موهاش بودم.

سیاه سفید بود..اما فکر میکردم باید این رنگی باشه..هر وقت به این گلها نگاه میکنم یاد اون می افتم که می خوند تو رو خدا ای فاخته..طرف محبوبم برو و خبرش رو برام بیار..




افسانه بچه‌ای کوچیک داره. وقتی می‌ره اپیلاسیون آیات رو همراه خودش می‌بره که بچه رو نگه داره..آیات خسته و بی‌حوصله شده بود. این شد که این‌بار نرفت همراه افسانه به بچه‌گیری..دو خواهر بحث‌شون شده بود..بعد زنِ ف بم گفت که آمنه کارای این‌طوری رو بلده با خاکستر انجام بده.

سرم رو بلند کردم به آمنه نگاه کردم منتظر توضیح.

زود هم توضیح داد که ها بله خیلی هم خوبه و ثِواب هم داره..زنِ ف در تایید حرفای آمنه گفت که حرزت مو‌مَد گفته از واجبی استفاده کنیم. به مسلمونا گفته. من حدیثای زیادی بلد نیستم. تو ذهنم دنبال همچین حدیثی لابه‌لای اون چنتا حدیث مونده از دوران مصاحبت با پدرم یا دیگر افراد حدیث‌دوست گشتم..چیزی یادم نیومد.
زن ف گفت که حرزت فاطمه هم سی خُوش آریشگر داشته..می‌رفته خونه‌اش. آرایشگر داشتن که چیز بدی نیست..باز گشتم توی دانش مذهبی‌ام و چیزی دسگیرم نشد.

شاید منظورش زنی بود که می‌گن تو کارای خونه به حضرت فاطمه کمک می‌کرده. نمی‌دونستم..به‌هرحال کسی نبودم که خیلی ازش مذهبی‌تر بشم یا چیزی در این زمینه برای گفتن داشته باشم، رابطه‌ی دوستانه و خودمونی‌ای از نوع‌‌ چارق‌ خدا دوز و موی ‌خدا شانه بزنی داش با خداش و اشخاصی که بشون علاقه داش.
زنِ ف هی از خوبیای واجبی گفت و ارتباطش به دین و فلان..بعد یه آسمون قرمبه‌ی محکمی زد که پلیت بالا سرمون رو لرزوند.

آیات گفت خوب باشه حالا هی بگو تا خدا غضبش بگیره یه آتیشی هم طرف‌مون بفرسته کباب بشیم..چرا از خودت حدیث درست می‌کنی؟

زنِ ف گفت نه‌ه‌ه‌ه..از خودش نیست. قبلا نمی‌دونمی ملا کی که شاه‌قاسمعلی‌ایی کسی بوده براشون اینا رو می‌گفته.

آیات گفت تش مینه قبر بوآش هر کی بوده.

آتش به قبر پدرش یعنی...اینا همه‌اش کفره...زنِ ف گفت اگه سر به سرش بذارن خودش حالا رسما هفتادتا کفر می‌گه علنی.

من و آمنه ساکت بودیم..من کم‌کم باید می‌رفتم دیگه.

یادم افتاد اولین‌بار دبیرستانی بودم که اسم واجبی رو شنیدم..زنی از قم اومده بود جایی که اردو رفته بودیم..داستانی در مورد مجاهدین خلق و بدی‌هاشون تعریف می‌کرد که یکی رو جذب کرده بودن به سازمان و بش وظیفه‌ای داده بودن...
و خندیده بود. موقرانه با نگاهی از بالا و مُحق.
- واجبی می‌ذاش تو کاسه دست زندانیا می‌رسوند.

ما نخندیده بودیم چون هیچ‌کدوم از دخترا واجبی رو نمی‌دونستن چیه. اصطلاح برای جمع و محیط ما  سنتی‌تر و قدیمی‌تر از این حرفا بود.

بعد زنِ سخنران سرفه‌ای کرده بود و ادامه داده بود: نوره.

باز با صورت مات دخترا مواجه شده بود...سرانجام کسی از معلم‌ها گفته بود همون کرم‌موبر...پودرش هم هست..
دخترا گفته بودن آها.
بعد زن از ما خواسته بود تک تک اسم‌هامون رو بگیم. به همه گفته بود اسم‌شون رو عوض کنن.

افسانه شد زهرا.

فریبا شد زینب.

معصومه معصومه موند.

شیدا شد فاطمه...

من به بیرون فرستاده شدم چون چیزی شبیهِ برو بابا گفته بودم در قبال پیشنهادش به عوض کردن اسم‌مون.

..
اسمم رو باید می‌ذاشتن حلیه‌المتقین احتمالا.

یا اون‌طوری که خودم تو دبیرستان صداش می‌کردم: لحیه‌المتقین. حلیه یعنی لباس و لحیه یعنی ریش.

کتاب پدرم.

توی همون کتاب هم اسم نوره رو خونده بودم برای اولین‌بار.

بیشتر فصل و بابی که می‌خوندم باب تزاوج و مجامعت بود...یه بار هم اتفاقا اون فصل رو نمی‌خوندم فقط مداد گذاشته بودم لای کتاب فصل بغلی‌اش رو می‌خوندم. شاید باب کوتاه کردن ناخن یا آداب محترمانه گاز گرفتن همسر بود یا چی که پدرم اومد و گفت شهرزاد کدوم فصل رو می‌خوندی مگه؟

دقت نکرده بودم که فصل مذکور بغل فصل محذور بود از نظر پدر جان که لابد خودش عاشق اون فصل بود...
یادم هم نمی‌یاد چی توش بود و چی می‌گفتن...اما کلا بحث و حرف سر این بود که چیز خوبیه این تزاوج و  از اون کارا.

حُسن تبعل هم داشت...که معنی‌اش می‌شه درست شوهرداری کردن.
 ته‌اش هم این بود که حتی اگه بالای شتر بودی، سوارش یعنی و شوهرت گفت بیا پایین کارت دارم..خودت رو پرت کنی..پرت ها..یعنی نرسه حتی جمله رو تموم کنه و ببینه که منتظر محبتشی..
محبت، توجه و لطف مردانه. لبخند به لب و جان بر کف. همه‌ی  آن‌چه در چنته داری در کف. کاملا در کف.
القصه که این‌ کتاب‌ها بودن که ذهن من رو به قول بچگیای نانا وقتی ازش می‌پرسیدم چرا فلان کار رو کردی و می‌گفت بن اخلاق من رو خراب کرد..آره این‌جور کتابا بودن که ذهن من رو نابود کردن. تباهم کردن اصلا.
من رو به فاک سیاه نشوندن اُ رفتن پی کارشون.
خلاصه بحث محسنات واجبی به راه بود که افسانه لنگ لنگان اومد. فحش می‌داد به آیات. واجبی کشاله‌ی رونش رو سوزنده بود.
آمنه شوخیای مستهجنی کرد. الف بای معنوی عرفانی بحث رنگ باخته بود.

موقع برگشتنم بود.

برگشتم.

سال گفت می‌موندی یه کم بیشتر...طعنه بود.
خواستم بگم خوب می‌کنم..می‌تونم..یادم اومد حُسن تبعل چقدر ثواب داره.حسن تبعل کردم و گفتم ببخشید.
اثر نکرد.

گفت بار آخرت باشه..تکرار نشه.

انگشت شست رو کننده رفتم طرف مطبخ که طعامی تیار کنم.

به لحیه ی سال هم نگاه کردم که متقی و بلند شده بود.

گفتم ریشت رو بزن. گفت میخام ازش پروفسور دربیارم.
گفتم موید باشید.

 


با زن ف و آیات و آمنه نشسته بودیم زیر پلیت گوجه قاچ می‌کردیم از وسط..جاهای کرمویی‌اشَم با چاقوی پهن تیغه‌ی دسته نارنجی‌ایی می‌بریدم می‌نداختم دور..بعد زن ف اومد توشون گشت که با نعره ی آیات یه دفه ایی گومز کرد. پرید از جاش یعنی که:

دا چه ای کنی؟..چی گلو لای آشغالایل دنبال چه ای گردی..: مادر چیکار می‌کنی؟ مثل گربه لای آشغالا دنبال چی هستی؟

زنِ ف از آیات می‌ترسه..خرناس خفه‌ای شبیهِ غرغر و هی به من گیر می‌ده، کرد و بلند شد.

زنِ ف یه صندوق گوجه بم داد..بچه‌ها شله تماته خیلی دوس دارن..براشون درست کنم تا بگن دِخیلت...بسمونه.

آمنه داشت ادای مادر شوهر افسانه خواهر آیات رو درمی‌اورد. آمنه لهجه‌ی خیلی غلیظی داره. لریش مثل لریِ خونه‌ی ف قابل فهم نیست..

خودِ ف اینا بین خودشون سر به سرش می‌ذارن..

مادرشوهر افسانه که افسانه همیشه به اسم کِ... با فتحه روی حرف سین  و واد آخر (فحش)..نام می‌بره خیلی به خودش می‌رسه ..به آمنه در مورد پریا و پرستو گفته اینا دختراتن یا نوه‌هات؟

آیات گفته دختراشن...سنی نداره اما چون زن خوبیه به شوهرش وفاداره و نمی‌ره زیرابرو برداره یا به خودش برسه..زن این‌طوری این روزا کم پیدا می‌شه..قر و فر نداره..

مادر شوهر افسانه گفته من که می‌خوام دماغم رو عمل کنم که فردا روز پیری نره تو دهنم..آیات و افسانه می‌گن: میره ایخو...یعنی شوهر می‌خواد.

خلاصه آمنه داشت با همون لهجه‌ای که خیلی بارز و شاخصه تو حرف زدنش و اصلا حرف زدن رو جز با همون لهجه بلد نیست و نمی‌تونه  ادای حرف زدن ِ به قول ف اینا"تی‌رونیِ" مادرشوهر افسانه رو درمی‌اورد:

-          من که باید هر ماه می‌لَم رو رنگ کُنوم..زن  باید به خُوس  ای‌رسه.. نُف باید قلمی اُ سربالا ایبو...

من که باید هر ماه موهام رو رنگ کنم...زن باید به خودش برسه..دماغ باید قلمی و سربالا باشه..

آیات هلاک بود از خنده..

بعد یاد خودش افتاد و گفت مو که با صد میلیون هم درست نمی‌‌شُم خاله...گفتمش تو درستی...حرف نداری...چته مگه؟..خیلی هم خوبی.. 

جا به جا شد..خشتکش پاره بود..اون زیریه قرمز بود...گفت ها مو خوبوم...خُوم ای دونوم..ما همیشه ماسکی ای‌پوشوم..

ربطش رو متوجه نشدم اما وقتی از گوشه‌ی چشم یه نگاه سمتم انداخت، خیلی هم رو و تابلو و ضایع؛ گرفتم چی می‌خواست بم برسونه.

ماکسی می‌خواد ازم...می‌دونم.

فوقش به مناسبت تمام شدن ماه صفر براش پارچه بگیرم..

آیات گفت بت گودوم...که یعنی بت گفتَم از قبل ...بت گفته بودم که آمنه از ماکسیات می‌خواد...و به این شیوه‌ی غیرمستقیم ماکسی طلب کردن آمنه غش کرد از خنده.

خنده هم نداشت او‌ن‌قدر البته، اما آیات برای خودش شادی می‌کنه مُدام. همه چی می‌تونه عصبانی‌اش کنه و همه چی شاد.

غیرمستقیم به خیال خودش البته. به خیال آمنه.

براش یه چیزی می‌گیرم چند وقت دیگه، می‌دونم آمنه دست از طلب برنمی‌داره تا کامش برآید...یا دستش رسد به ماسکی..یا جان من درآید.

انگار لرا اگه وقتی غمگینی و تنهای ابی رو نخونن تو عروسیاشون عروس دومادشون نمیتونن برن حجله ... خدایا بُوَقشی عزیزوم..اما باید یه چیزی بگم..ابی یه ترانه داره می خونه بیا به جنگ تن به تن..از قدیما..فکر می کنم این رو برای هم وطنان لر خونده...یعنی همیشه وقتی ویدیویی از چوب بازی یا پنجه در پنجه انداختنشون می بینم تصور می کنم آهنگ پس زمینه اش این ترانه اس...ابی داره این رو می خونه و دوستان به جنگ تن به تن مشغولند. البته می شه هم رمانتیک تصورش کرد.
مثلا جنگ تن به تن بشه زن و مردی..
از قدیم.
از وقتی ممد این رو به یاد مونثه(زنِ فعلی اش) می شنید...و من دختر دبیرستانی ایی بیش نبودم.

بُوَقشی: ببخشید به گویش دوستان سابق الذکر.

کی می رید زیرابرو بردارید؟

فرحت الزهرا شروع شده و بیشترین سئوالی که این روزها خواهرا، جاری‌هایی که با هم خوبن، زن‌های همسایه و ...اصلا زن‌های عربی که وبلاگم رو می‌خونید، زن‌های عربِ سنتی‌ای که با فرحت الزهرا مواجه‌ایید...چقدر این رو این روزها شنیدید، نه؟
من که خیلی شنیدم...

قراره شنبه مهناز بیاد پیشم..

ولی کلا وقتی نشستیم حرفایی رو می‌زنیم که مردا نباید بشنون همیشه یکی هست که بیاد دست به کمر - و در عین حال شاد- بایسته بپرسه:


 

نشستم رو تخت بیرون. باد خنکی میاد و بارون هم زده...گل‌هام بوی خوبی می‌دن...دهمین  دعوای نانا و بن رو حل و فصل کردم.

بن نانا رو اذیت می‌کنه: دندونات موشیه...موشی..موش..
چرا ساپورت مشکی پات کردی..
- چون نارنجی به آبی نمیاد..

-          اَه از این اخلاق دخترا حالم بد می‌شه..تو خونه هم حواس‌شون هست چی به چی میاد اُ نمیاد

-          خوب می‌کنن..دوست داریم..مامااااااااااااااااا بن بم می‌گه: فاره.
عصر نانا دو دست لباس نو خرید.
نانا رو صدا زدم.

-          - بیا تو اتاقم بخواب..

لحافش رو کشید. خرسش رو که از بین بقیه‌ی خرس‌هاش بیشتر دوستش داره.اسمی نداره. فقط خرس‌یه که "خاله برام اورد"..بنفشِ کثیفه.
نانا می‌گه به این رنگ می‌گن بنفشِ چرک.

آها.

امشب هم توجه شده چهارتا انگشت داره تو پاش...

یه چشم کوچک و یه چشم بزرگ نگام می‌کنه. تابلو داره لوس می‌کنه خودش رو..
به بن می‌گم از قدش خجالت بکشه و کتابی که دست گرفته و به نانا می‌گم بره بخوابه..نانا زود خوابش می‌بره..بن کتاب به دست تو اتاقش زیر نور چراغ خواب وول می‌خوره.

سال چای به دست پای عشقش کامپیوتره.

من به صدای نخل گوش می‌دم که تو باد برگاش می‌خوره به هم..صدای موسیقی لری از دور میاد..لابد عروسیه. ماه صفر خلاص دیگه اُ وقتشه که کُرها رو زینه داد.


فاره: بچه موشِ ماده

نه برای زنم


ذهب یه سنجاب داره پشت خونه اش...فکرکنم زنه...چون با صیغه ی مونث باش حرف میزنه..امروز رفته بودیم بیرون..من قهر بودم چن سال برام یه لباس بفاتنی سه تیکه نخریده بود...اولش قبول کردا..گفتم جایزه ی لاغریم باشه..اولش قبول کرد..ولی بعد اومد اتاق پرو گفت برگرد..برگشتم و گفت نه..عمرا اگه بذارم این رو بیرون بپوشی...

لباسه سه تیکه اس.

یه ساق داره...یه سارافون و یه کت کوتاه..پوشیدم و اندازه ام شد..اما گفت نه...فروشنده گفت بافتنی باید چسبون باشه دیگه...گفت نه برای زنم.

دقیقا همینطوری: نه برای زنم.

اینقدر حرصم گرفت که نگو.

خواست برام پانچ بگیره.

یه پانچ خاکستری بود..دودی...خیلی دوس داشتم اما لجم گرفت و گفتم نمیخوام..همه اش تو راه بم می گفت گارفیلد...مادام می گفت گارفیلد..گارفیلد..گارفیلد...گارفیلد..

نمیدونم چرا..

میگفت قهرت مثل گارفیلده..

حوصله لوس بازی نداشتم...بعد یه گربه دیدم...خاکستری بود..پشمالوووو...دختر بود. تصمیم گرفتم اسمش رو بذارم بدیعه. یا فوزیه. پونصد و پنجاه بود..گفت نه.

گربه رو هم برام نگرفت..خواستم بخوابونمش پیشم شبا...مرده گفت بلده تو گلدون خاک پی پی کنه...و خپل و چاقه..چشماش زرد بود...نگرفت

خواستم یه توله سگ بگیرم..خیلی ناز بود شکاری..خیلی خیلی ناز بود...خیلی ها...سیاه بود..اونم که دیگه گفت اصلا و ابدا..همستر و موش هم نذاشت...خرگوش هم گفت باغچه رو خراب می کنه

خیلی حالم گرفت...

منم شب اومدم سر لجشون بوسی رو با دمپایی زدم چون فقط از بوسی خوششون میاد...هر چی من می گم می گن نه.

و چادر سرم کردم طوری که فقط نوک دماغم بیرون بود و گفتم تا آخر عمرم چادری میشم بلکه دست از سرم برداره..

اونم هی لگدم زد و گفت گارفیلد...گارفیلد..

دیگه قاتی کردم و گفتم گارفیلد مادرشه...کریس هم باباشه..

گفت پای خونواده اش رو وسط نکشم...گفتم خودشم سمور هندیه ...


خیلی غصه داره..اون گربه هه...اون لباسه...سبز ماشی خاکستری و مشکی بود...تا حلا نشده از چیزی خوشم بیاد و بذاره بگیرم.

وقتی بیست و چهار سالم بود یه مانتو صورتی خواسنم نگرفت

وقتی حامله بودم یه پانچ سفید سیاه

وقتی تهران بودم یه مانتو جلو باز

حالا یه بافتنی سه تیکه که فقط صد و بیس تومن بود..

امشب از حرص کلی چلو کباب و شیرینی خوردم..کلی ..کلی...

با چای و قهوه ی شیرین...برای چی لاغر شم وقتی هر چی دوست دارم بپوسم نباید بپوشم..زیر چادر یه کپه چربی و گوشت باشم بهتره.

چند سال پیش فیس بوکش رو گوشیش بود برای زیدبازی و فلان. دیشب ازم پرسید این سته گِرام داری؟..حوصله نداشتم بگم نه که بپرسه چرا..گفتم تو داری نه؟
گفت ها و آدرسش رو داد..
دیدمش ..با اینستای سال رفتم..خودش بود در ژستای مختلف...حوصله اش از خودش سر نمی ره؟
دخترای مختلفی بودن تو فالوراش و فاولیینگش هم دختر بودن و زن...زنهای سر یه طرف گرفته..خندیده..شوخ و شاد و رنگی...غمگین و مایوس و شکست خورده..آرام..خونسرد..شلوغ...باحجاب..بی حجاب..اون کاره..این کاره..این سمتی..اون سمتی...
مطمئنا دایرکت باشون داره...
حوصله اش سر نمی ره از زید بازی؟
خیلی غبطه می خورم به حوصله ی این جور آدما...به اینکه چی دارن ب هم بگن...به این که حوصله اشون سر نمیره..به اینکه جذابیت داره علیرغم همه چی براشون هنوز هم حرف با ..میدونم ته اش فکر میکنه بابا لنگاشون تو هواس...کدوم جذابیت و حوصله
باشه ...همونم..برای همون هم چطور میشه حوصله تراشید و ظرفیت روحی و عاطفی تراشید...
نمیدونم.
شاید با من فقط فرق می کنه.

لحظه ای و پس از آن هیچ


 زن به مرد گفت زدن مخ یه زن تو دستت چقدر کار می بره؟

مرد خندید...آهی سرخوش کشید و گفت چرا اینجوری با من حرف می زنی؟ طوری با من حرف می زنی که انگار مخ تمام زنهای دنیا رو زدم که باشون بخوابم یا در صدد زدن مخشون هستم.

- زدن مخ یه زن تو دستت چقدر کار می بره؟

- باشه بابا...مصمم...اصلا چرا اینجوری به قضیه نگاه می کنی..مگه زنها عروسکند؟ حس ندارند؟ شاید خودشون..

- زدن مخ یه زن..

- یه ماه...دو ماه...بیشتر از شش ماه و نهایتا یه سال طول نمیکشه..
زن فکر کرد "نهایتا ""..خیلی این کلمه رو نشنیده بود.

- اینا رو برای چی می خوای بدونی؟

- همینطوری

- چی کار داری می کنی؟

- آشپزی

- چی؟

- دو نوع املت..یه املت با گل کلم و تخم مرغ...یه املت با قارچ و پیاز..یه خوراک کرفس هم دارم..

- زنم می شی؟

- باشه هر وقت با اونجات راه رفتی

مرد قهقهه میزنه..

- دیوانه ای..مگه فنره؟!...بقیه کجان؟

- خوابن..

- برای کی می پزی پس...؟

- نمیدونم..دوست دارم..فردا گرم می کنن می خورن

- جدی گفتما...نمیای یه طوری...یه جوری زن من بشی...مال من بشی..خوبی تو...آشپزی..فیلم بین..کتاب خون..فحش ده..دیوانه...رودار ..وبلاگ نویس

زن با همون لحن فضایل برشمار مرد ادامه می ده:

دیوث..پفیوز..قرمساق..گوزو..

مرد با خنده می گه اینا کی ان؟ من که نیستم.. جدی دارم می گم...من آدم زن نگه داری نیستم...نهایتا دو سه ماه...تو هم زن قانعی هستی...یه کم هم رو تست کنیم ببینیم دنیا دست کیه بعد...

-خو باشه باشه گوزو...خدا می دونه این حرفا رو از کدوم وبلاگ درپیت زرد چسویی یاد گرفتی یا کجا ..تو کدوم کتاب عن عنویی خوندی..یا شایدم تو فیلمای تخمی تخیلی ات دیده باشی ایتا رو...حالا فمیدیم چی می خوای بگی...

- ببین اومدی که نسازی با ما...ببین چه بدعنقی می کنی...من رو امتحان کن پشیمون نمیشی

- باشه...

-جدی ها...چرا من رو غلامی نمی پذیری؟

زن خنده اش می گیره. چه آدم لوده ی روداری بود و چه زن باش می تونست حرف بزنه ..

- غلام نمیخوام..

- چی می خوای پس؟

- چیزی لازم ندارم ممنون..همه چیم تکمیله...من چقدر خوشبختم..

- خوش به حالت..یه چیزی مونده تو دلم بت بگم

- ها؟ چیه؟

- اگه از همون اولش شرط نکرده بودی که حرف عشق و دوست داشتن نباشه دوست داشتم حالا چیزایی بت بگم

زن فکر می کنه یه ماه خودشم شروع شده مثل اینکه..یه ماه وقتی که مرد لازم داشت به راه بیاردش..اگه به یه ماه بکشه اساسا...

- من چقدر تو دستت کار می برم؟..یه ماه؟...یه شب؟...شش ماه؟...یه سال..یه هفته؟

- تو تاج سری...از همه سری..من برای تو نقشه ای ندارم...

- خود همین نقشه اس...این من برای تو نقشه ای ندارم یه جور تاکتیکه..

مرد می خنده..

- خیلی بدبین شدیا...قدیما دوس داشتنی تر بودی..

- اینم یه جور ایجاد حس عذاب وجدان و گناه و القای حسِ عدم محبوبیت در منه برای به بندگی و بردگی کشیدنم..

- ولک! با کی طرفم؟!..ببخشید کی اون ور خطه؟پاتریس لومامبا؟!..

زن دلش میخواد بخنده بلند..ولی نمیخنده...

- امشب اگه رفتی تو وبلاگ پست گذاشتی در مورد این مکالمه رعایت امانت بکنی ها..من رو خیلی بدتر از آنچه هستم نشون نده..آبرو دارم اونجا...میان می خوننت بقیه...تشخیصم می دن لای متنات...سعی کن خوب جلوه ام بدی..باشه؟ آفرین.

- زین  لعد تعال طل ابطیز الچلب..

صدای خنده.

- ولچ مودب باش...بخدا مرد بودی..

- خو یالا فمیدیم..مرد بودم جوابم رو می دادی...الانم ازت مردترم

- واقعا؟!...ثابت کن

حالا صداش تودماغی و لوده اس خیلی.

-بیا ثابت می کنم برات...

-نوچ..نوچ...دارم با کی حرف می زنم من؟...خیلی خلاف شدی...قبلا جنس لطیف بودی..

- حالا جنس خلیف شدم..

- یعنی بر وزن خلافه؟!

- ها..من باید برم...مزاحم برنامه هات نباشم...

- قربانت..مخلصیم..

- اون روز بیرون شنیدم یکی گفت سالاری...فکر کنم تو جواب مخلصیم به یکی گفت این رو..

- آره میگن...بگو تو هم..

-صد سال..من به تو بگم سالاری؟!.ها ها..

- نگو خوب...ببین...صحرا رو میشناسی؟

- ها همونی که اون سال جلوش گفتم:  گوزا دیگه کیه؟
مرد می خنده..از یادآوری اون خاطره کیف کرده..

- آره...بیا و ببین چه شده..همه اش می گفتم جا فلانی خالیه..اگه بود می خندیدیم...

- من؟  نه بابا من دیگه بزرگ شدم مال ای حرفا نیستم..

- آخخخخخخ...تا دسته رفتی تو شکمم...چاقو شدی..تو دل می ری..

داشت می گفت یعنی تو دل برو شده زن..

- هر هر هر...برو ..

- یه سوال فقط دیگه

- بنال

- چرا بام حرف می زنی؟

- چون گوادی..

مرد می خنده زن می گه یالا بای..

قطع میکنه.

رو صفحه ی گوشی آدمِک بی هویت؛ بدون اسم و عکس،  که نشان دهنده ی مخاطب سیو نشده اس لحظه ای می لرزه و بعدش محو میشه.



اسفند دود کردم دم غروبی. آیات من رو دید:

سلام عزیزم...ماه نوت مبارک.

-ممنون..

بعد خندیدم...ماهِ نو.

اسفندی که تو دستم رو بود رو دور گل‌هام چرخوندم..دور خودم..دور نانا که نشسته بود..و بن و سال...دودش رو فوت کردم طرف آیات..
خندید.
زن ف هم با منقل کوچیکش اومد...امین پسر فِ اومد و گفت شما هم از این رسما دارید؟ گفتم آره. گفت من فکر کردم فقط مادرم خرافاتیه. گفتم اوووو..کجاش رو دیدی.
سال گفت از من بپرس...

محل ندادم...اونا اون ور فنس ایستاده بودن..رفتم کیکی رو که پختم نصف کردم..بوی پرتقال خوبی داشت...زنِ ف فلاسک رو نشون داد که یعنی بیا دور هم چایی.

حوصله ای برای این کار نداشتم...فقط کیک رو دادم برای پریا و پرستو دخترای آمنه..مرغی که هم سال داده بود بیرون بکشن رو بدون اینکه نگاه کنم دادم آیات بده آمنه.

روز آخر ماه صفره.

ماهی که از فردا برای ما شروع می‌شه اسمش هست: فرحت الزهرا.

شادی زهرا.
نمی‌دونم ربطش چیه اما از کنار بوته‌ی گل‌محمدی که رد شدم عطری شبیه گلاب داشت...رزِ صورتی عطری هم بوی خیلی خوبی داشت..

برادرم رفته بود...با سال جعفریا رو تولکی کردیم..بش گفتم: بیا شام.

گفت: شنو ما اتگولین یا رئیستی ...سلام نظامی داد بم. یعنی هر چی تو بگی رئیسم.

در اقع به شکمش داشت سلام نظامی می داد.

به غذا.

غذا، خوب رام و سر به راهش می‌کنه.


ماهیا رو از صبح تو آب‌لیمو و نمک و فلفل و پیاز و سیر و فلفل تند و فلفل دلمه‌ای خوابونده بودم...ادویه‌ی ماهی هم زده بودم و یه کم تمرهندی و فلفل قرمزِ پودر نشده..

برادرم اومده بود..گفتم براش یه چیزی بپزم که دوس داشته باشه.

برنج هم قبل از اومدن عدس‌پلو پخته بودم...قرار نبود ماهی باشه اصلا..بعد برادرم که اومد ماهی هم دراوردم.

قبلش سال گفته بود نانا چند روزه هوس ماهی کرده. جوری  "چند روزه" رو گفت که انگار یه عمره نانا ماهی خواسته و من سرخ نکردم.

سال گفت برنج سفید نداریم؟

یه کم لج‌بازانه گفتم نه.

سال گفت نانا عدس‌پلو با ماهی می‌خوره؟

می‌خوره.

منظورش اینه که من ماهی و عدس‌پلو نمی‌خورم.

خوب نخور. از اولشم عدس‌پلو بود...
ماهی‌ها رو گذاشتم تو روغن...پیراشکه می‌خورم..دور از چشم سال. از خودم می‌پرسم سر کیو می‌خوای کلاه بذاری؟ وزن خودت بالا می‌ره.
نانا می‌گه بس که تو خونه‌ی ما گشنگی کشیده وزنش شده نوزده و پونصد. صبح نوزده و هفتصد بود.

سال نگام می‌کنه.

من مقصرم.

چیزی ندارم بگم. نانا خودش رو به غش زده.

 این‌همه چیز هست تو یخچال.
می‌پرسه: ماما کی آماده می‌شه؟
-چند دیقه دیگه.
چند دیقه دیگه میاد: چند دیقه دیگه شد ماما...؟

-          خانمِ نانا من عصای سحرآمیز دستم نیستا...که بزنم رو ماهی‌تابه بگم ماهی و برنج و سالاد و ...

سال نگام می‌کنه: من مقصرم.

-          همه‌ی مامانا ناهاراشون زود آماده می‌شه ...جز تو.

چیزی ندارم بگم. فقط روفرشی آشپزخونه می‌ره طرفش و می‌خوره به پشتش.

برادرم میاد طرفم. دست به دیوار گرفته از خنده...
- قلدریا..زکیه چه جانشین برحقی از خودش درست کرده...
- والا کُشتَنم..هر کدوم‌شون یه مدل...نفله شدم اُ کسی هم ازم راضی نیست...

-          ها خیلی طلب‌کاران بچه‌هات تو غذا...شوهرتم این‌طوریه..

 

تو دلم ادامه می‌دم تو هم همینی...
- شهرزاد برشته‌اش کن..زیرش سوخاری بشه اما توش تر بمونه

-          باشه برو بیرون وگرنه روغن داغ رو می‌ریزم تو یقه‌ات..تو هم مثل‌شونی..

می‌خنده..صداش رو انداخته تو گلوش می‌خونه وای غریبم حسین..نور دو عینم حسین..ماجورین...ماجورین...ماجورین..

ادای مردی رو درمیاره که تو مسجد روبروی خونه‌ی بابام می‌خونه این رو...و احساس خوش‌صدایی هم داره. با خودش خوشه  و می‌خنده.

فکر میکنم والله آنی الی ماجوره بیکم...الله یجبر امصابی ویاکم...مصیبه العیشه ویاکم..مصیبه.

بایستی (به قول آقام) جیش کنم و بخوسم.

کار دیگه ای ندارم باتون.


دست‌هامون

داشتیم تو باغچه کار میکردیم..من خاک میریختم اون دور گل ها صافش می کرد.

نانا عکسید:

هاشم اینا که رفتن به سال گفتم چی می‌گفت هاشم؟

گفت یه پیرمردی پیدا کرده شده راننده‌اش...سر کتاب و طالع و اینا...همه چی می‌دونه..

-          واقعا؟ ببرم پیشش خوب..

-          چون من اعتقاد ندارم نمی‌گه کجاست و اسمش چیه...

-          خو؟

-          - هیچی تعریف می‌کرد که مثلا بردتش خونه‌ی یه زنی..تا نشستن پای سفره مرده سه‌ انگشت نشون داده به هاشم..بعد زنه خورش که اورده سه‌تا دونه گوشت گذاشته تو کاسه‌ی هاشم..

و عشق هاشم به این مراد از اون‌جا شروع شده که یه روز به هاشم که ام اس داره گفته تو بیماریت مال یه گربه‌اس...چند سال پیش یه گربه کشتی...هاشم انکار و مراد اصرار تا بالاخره کاشف به عمل میاد که هاشم واقعا گربه‌ای رو مسموم کرده.

قصه داره:

هاشم یه بلبل داشته که معتاد بوده. یعنی وقتی براش میارنش خمار بوده و نشئه می‌شده و فلان...تا چی؟..هاشم با پشتکار بش غذا می‌ده اُ می‌ده و اُ می‌ده و ترکش می‌ده( یوماااااااااا...چه چیایی پیدا می‌شه تو دنیا) بعد این بَلبول رو هاشم می‌برده همه‌جا..یه روز هاشم می‌ره بیرون از خونه و بلبل دنبالش راه می‌افته.

هاشم می‌گه بیاین برش دارین. نمیان..صداش تالاپ..و فقط چندتا پر.

گربه می‌خورتش.

هاشم کینه‌ی گربه رو به دل می‌گیره...با چماق و چوب نمی‌تونه گربه‌ای که همیشه اون‌جا ول بوده و هاشم بش مشکوک بوده رو بکشه.

با سم هم نمی‌تونه چون گربه زود می‌فهمه مثل سگ نیست که زود مسمومش می‌کنن و بین عربا مسموم کردن سگ کسی یعنی اعلام عداوت بش و فصل داره و ممکنه آدم کشته بشه سر همین جریان..یعنی اگه سگ کسی رو عمدا مسوم کردی داری بش می‌رسونی که من به حریمت تجاوز کردم و دست‌درازی...پس ...از این حرفا دیگه...

خلاصه هاشم چه می‌کنه؟

ماهی میاره و لابه‌لای گوشت ماهی کپسولی رو خالی می‌کنه اولش و بعد از سیانوری که آقاش از شرکت می‌اورده پرش می‌کنه و کپسول رو می‌ذاره لای ماهی.

گربه می‌خوره و فرداش دوتا گربه‌ی باد کرده تو حیاطشون بوده.

مراد بش گفته که سبب ام اس تو مرگ یکی از همین گربه‌هاست که مَلَک داشته یا چی.

هاشم هم مرید می‌شه و حالا همه‌جا مراد سقلمه می‌زنه به هاشم که ببین فلان نشانه و همون موقع مثلا به یارو می‌گه که فلان چیزی که زیر لباست داری دربیار...یارو درمیاره که مثلا عبارت است از چندتا مهره‌ی الکی که مهره‌ی راستکی‌اش رو خود مراد می‌ده و ...
و هاشم دنبال ناموس کفتاره.

اون‌جای کفتار ماده.

تصور این‌که بیفتن به جون یه حیون و اون‌جاش رو ببرن فقط برای این‌که باش گه و گند سوار کنن ناراحت‌کننده بود برام.

خشونت و قساوت در حق حیونی که فلان جای بدنش رو مراد تشخیص داده برای باز کردن گره‌ی کور زندگی هاشم لازمه..

به‌هر‌حال سال تعریف کرد...تو تخت بودم.

بعد گفت نمی‌دونم هاشم می‌چسید یا چی...
برگشتم نگاش کردم: چی؟!...

هی جابه‌جا می‌شد و بوی گاز و کلم می‌اومد...کلم پس از تخمیر...

خندیدم...خیلی خندیدم و زدمش..

چه بی‌ادب شده بود سال..

-          واقعا؟

-          آره بابا...

-          اتفاقا زنش گفت شام گل‌کلم با تخم‌مرغ درست کرده بود...

-          -نه بابا...واقعا؟!

-          ها

-          پَ همون...نشسته بود جفتم رو مبل اینا رو تعریف می‌کرد..غیر از بوی دهنش که یه بوی خاصه مخصوص خودش...جابه‌جا بوی گاز و کرفس و کلم می‌اومد..

-          - نگو پس از تخمیر سال...حالم بد می‌شه..

-          فکر می‌کردم شهرزاد می‌شینه پیشم روحم تازه می‌شه..این داره روحم رو سلب می‌کنه

خندیدم خیلی..

-          سال؟

-          - چیه؟

-          بی‌ادبی اما خنده‌ام می‌ندازی..

جواب نداد...داشت می‌خوند: سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد..وآنچه خود داشت زبیگانه...

گوش دادم. خیلی هم بد نبود صداش. اگه سعی نمی‌کرد تحریر به کار ببره البته.


شب هاشم اینا اومدن.

زن هاشم هنوز من رو ندیده گفت:  واااای چه لاغر شدی. گفتم از عمله.

بعد نشستیم و عکس برادرزاده‌اش رو نشون داد. گفت خیلی دختر خوبیه و باکلاسه. خیلی باکلاس حرف می‌زنه. گفتم آها.

هاشم هی تو گوش سال حرف می‌زد.

بعد آشپزخونه‌ام رو دیدن...گفتن خاله چه چیزایی بلده ها...و زنِ هاشم، سعاد، گفت شهرزاد باکلاس نیستا..اما شاده.

بعد گفت آیا می‌دونم اورتیسم چیه؟

گفتم اوتیسم؟

بیماریه؟

با تعجب و دلخوری از این‌که اجازه‌ی توضیح و اظهار فضل ندادم بش گفت :
از کجا می‌دونی؟

انگار بدون اجازه رفته باشم چیزی یاد گرفته باشم و قبلش باش هماهنگ نکردم که در دانشم باهاه شریک بشه ...پس بدجنسم.

گفتم می‌دونم یه چیز کمی..

عین ناظم‌ها گفت: خوب چی هست بگو ببینم.

گفتم یه کمش رو.

گفت آره بچه‌ی خواهرم گرفته..دکترا گفتن باید تهران زندگی کنن...چون خیلی از تهرانیا اروتیسم دارن...می‌دونی شهرزاد؟ بیماریش مُرسی نیست..اما چه جوری بگم؟ مردم این‌جا درکش نمی‌کنن..یه جوری باکلاسه بیماریش.

گفتم آها..آره خوب مسری نیست...ولی بیماریه دیگه...

-          ها شهرزاد...گفتم ما خو شانس نداریم..حالا اگه ما اروتیسم داشتیم مرسی بود مال ما...نه شهرزاد؟

تو دلم گفتم ک ...اُمچ علی هل حچی سُعاد...خو سکتی بابا...سکتی. ..ال خاطر الله مره وحده لاتحچین ابحیاتچ..بت چلب..سکتی..بس.


بعد هیچی دیگه.

 ف با من در مورد عربا حرف زد. چیزهای خوبی هم بلد بود. خودش هم تعجب کرده بود که من چیزایی در موردشون می‌دونم..اصلا کلا مردا خیلی باحال‌تره حرف زدن باهاشون...در مورد گوجه و رُب فقط حرف نمی‌زنیم...در مورد جنگ گفتیم...و این‌که زمان جنگ کجا کار می‌کرد..و این‌که تو جهاد بود..و برادرش که دامپزشکه  حالا بستریه..و از وقتی باباش مرده نمی‌تونه سیگار نکشه...و برد گوری یه سنگه سوراخ سوراخ ...و تو لرا فلان طایفه به این معروفه فلان طایفه..تو عربا فلان طایفه به چی معروفه؟

گفتم به چی و خندید. خودش می‌دونست...بعد سال رو صدا زد..نشت پیشم..گفت مهندز خانمت سی خوش مردیه ماشالا..

سال خندید: آره صداش می‌زنم محسن.

حقش نبود بزنمش؟

مرد مورد نظر ف با مرد مورد نظر سال زمین تا آسمون فرق می‌کرد.

اما زیرچشمی به زن‌هاشون نگاه کردم. خندیدند. قر دادند زیر چادر و جمع و جور کردن خودشون رو.

منم همین کار رو کردم.

من که خدای تقلیدم.

چای خوردیم.

گوشت.

قول دادم ماهی کباب کردم ببرم براشون.

که الکی بود قولم.

خو ماهی گرونه قیمت زعفرونه...چقدر ببرم که کافی‌اشون باشه؟

بعد رفتیم رب درست کنیم..برای اولین‌بار کمر یه زن رو دیدم که با مویی پرپشت به باسنش وصل بود.

نمی‌گم کی و چی.

فقط اشاره کردم و العاقل تکفیه اشاره به قول بابام.

یعنی دهنم باز مونده بود...ولک این‌همه مو رو بدن برا چی نگه داشتی؟ نذر هم داشتی بالاخره نذرت رو باید ادا کنی یه وقت...

نذر داری نزنیش؟

چه می‌دونم. شاید رسمه.

دلم خواست به سال بگم بخندیم. اما نه. خوب نیست. نامردیه.

می‌تونم به خواهرام بگم و براشون اجرا کنم کی و چرا و کجا...آخه روم نمیاد..هر چی دارم به دستم فشار میارم که کی را و کجا و چه موقع و با چه حالتی دیدم نیتروم.

فقط بالای باسن یه گودی هست تو آدما...خو؟

همون رو چاله‌ی مو تصور کن...بعد برو پایین...ولک چه خبره...حداقل دامن بپوش نه بلوز شلوار.

بعد زنِ ف گفت جمعه می‌ریم سر زمین...گوجه می‌چینیم و بم هم پول می‌دن هم گوجه..خیلللللی خوشحال شدم..هر چی لباس داشتم که نمی‌پوشیدم جمع کردم..اسباب‌بازی‌های بچه‌ها رو هم..دفعه‌ی قبل یه پسربچه از این بورها هستن...روستاییا..اومده بود خونه‌ی ف بم گفت: سیم اسباب بازی إی‌یاری؟

دلم سوخت.

چنتا پلاستیک از لباسام و اینا دادم ب آیات گفتم فقط اروای جدت جلوی بابات و برادرات پهن‌شون نکن رو زمین. توشون شلوار زنونه هم هست و تاپ و اینا...اینم غش کرده که سی کُ عین پیرزنان و به چه چیایی فکر می‌کنی..

خو دیگه من این‌طوری‌ام..نمی‌گم هم خیلی باحیا و اینا...بیشتر سنتی‌ام و این‌طوری بزرگ شدمه( هاها..شدمه! تاثیر هم‌زیستی مسالمت‌آمیز با لران) دیگه هیچی...ها ف هم نشسته بود و چه می‌کرد؟

ها بله...ها بله..: کباب.

یه گوشت یه چربی..یه گوشت.

بوش؟

اعصابم رو ملتهب کرد.

اما خوش‌تیپه. جای بابامه ها. به چشم دختری مرد خوبیه. خوش‌تیپه.

زنش رو دوست داره.

خدا برا هم حفظ‌شون کنه. اما هم خوش‌تیپه ها.

یعنی تمیزه.

می‌دونید؟ خوش‌تیپه.

مردم بس که گفتم خوش‌تیپه؟

خو خوش‌تیپه..پَ دروغوم چنه...خو خوش‌تیپ ایبو..

هه هه هه..این‌جا ایبو لازم نداشت اما کلا " ایبو " تو جمله‌‎بندی لری خیلی لازمه.

مثلا:

شهرزاد خوشکل ایبو.

فرک کُ...خوشکل ن ایبو.

خو نمی‌شه.

به قول مادرم به نقل از مادرش: سگ بیابو..مادر نیابو.

ربطی نداشت اما خوشم میاد ازش و همیشه وقتی دارم کولی بازی درمیارم برای بچه‌هام می‌گمش.

در حال زدن خود.