زن ف بم گوجه داد و چنتا خربزه و اینا..گفت از ای گوجه سبزها هم ببر دومزهیه.
یعنی ترش و شیرین؟
نمیدونم..گفت با نمک بخور.
یعنی خودم نمیدونم گوجه رو چطور و با چی بخورم...بعد عصر بود برگشتم خونه که سال گفت دلم میخواد یه بار برگردی خونه اُ دستت خالی باشه.
نمیدونم کجا میری ارتزاق میکنی.
گفتم جمعه دارم میرم با ف اینا سر زمین. پسر
دایی ف خیلی میرَبونه گفته نمیذارم شب برگرده...شب نیگرم میداره...
گفت: کی؟
- پسر دایی ف دیگه
- گمشو از جلو چشمم.
خو چرا؟
صبح، صبح نه، ظهر بود که زنِ ف صدام زد.
- سلام خوشتیپ.
آیات هم بود. یه سینی چای هم بود و نعناهایی که تو حوض بودن.
آیات گفت: خانمِ فلانی ببین چی داریم؟
گفتم: چای؟
- ها چای...بیو طیامون.
بیا طرفمون یعنی. گفتم: باششش.
چادر مشکی کهنهای که خواهرام گفته بودن بدش به کسی رو سرم کردم و رفتم..نشستم..آیات دستهاش رو نشون داد که زخمی شدن..گفت بس که برای مادرش کار میکنه.
بعد از باباش گفت.
عمدا جلوی مادرش از باباش تعریف میکرد. مادرش سر بلند میکرد طرف آسمون: یا خدا خوت شاهد ایبوی که ای دوروم چی گوده..
خدا خودت شاهد باش که این دخترم چی گفته.
شاید لهجه رو اشتباه نوشته باشم هم، اما دریافتم
ازش این بود. کلمهها به گوشم این نشستن..بعد آیات زنگ زد به کسی و هی بهاش گفت:
شُوشو..
منظورش شپشو بود. گفت خانمِ فلانی شپش خو ایدونی چنه؟ گفتم پس نمیدونم؟ گرفتم
ازش تا دلت بخواد..غش کرده بود از خنده.
خنده داره شپش؟ شپش گرفتن چیز خندهداریه؟
والا نداره.
بس که با غربتیا و کولیها گشتم گرفتم و مادرم یه امشی خالی کرد تو سرم و البته یه پاف میزد تو موهام و دوتا تو سری تو کلهام چون گفته بود نگردم باشون و گشته بودم و کلی هم سوغاتی اورده بودم ازشون..آبلهمرغون خو هیچی...شپش دیگه درد بیدرمون بود که مادرم تحملش رو نداشت. چون خیلی میشستمون..نباید میگرفتیم..من گرفتم....سرخک و یه مرض دیگه هم بود...ها یادم اومد: سرخچه.
بعد رفتیم گوجه خرد کردم با زن ف و یه موشی هم اومد...آیات گوشت تیکه میکرد...آیات میگفت بابا از مهندس طلاق بگیر خانم فلانی..تو خو از ما لرتری..بیا خودمون برات شوهر از خودمون پیدا میکنیم میخندیم.
یعنی هدف من در زندگی چیه؟
خندیدن با آیات اینها.
و شوهرم؟
از خاندان آیات اینا.
که روز کوروش هم بریم جشن ایگیریم و من برا کوروش بخونم: قربون تمبونت بروم قینت منس بی.
من و ذهب حرف میزنیم و همونطوری که داره برام
صداش رو ضبط میکنه ..با اون لهجهی شیرین عربیاش که مال کاظمینه و ته لهجهی
کشوری رو هم گرفته که درش ساکن شده....-و شاید خودش هم حس نکنه- با خودم فکر میکنم
چه فاصلهها کم شده. ذهب اون سر دنیاست...برام از دوستش میگه...من خوب نمیتونم
خیلی مودب باشم..نمیتونم براش ننویسم – وقتی داره از دوستش میگه که ایرانیه و
خیلی نسبت به ما که حرص و جوشی هستیم و آتشی، خونسرده ...و لوس بار اومده و بچههاشم
لوس و در عین حال مهربون بار میاره-
- خو بش بگو وجعا ..وجعا...
یعنی درد...درد...
وقتی بچه داره میگه بالا...بالا...
گاهی که لهجهی عربی هم رو متوجه نمیشیم من به
فارسی توضیح میدم. اونم.
فارسیاش هم همون لهجهی خاص رو داره.
فکر میکنم انگار روبروم نشسته. انگار خواهرمه.
انگار سالهاست میشناسمش. انگار گذشتهی مشترک داشتیم. فکر میکنم، ببین، ببین
شهرزاد، یا به قول ذهب شَهرَزاد، ببین کسی اگر بخواد بات ارتباط بگیره اون ور
دنیا هم باشه راهی پیدا میکنه اونقدر ثابت میکنه برات بیغرض و مرضه که نزدیکش
کنی به خودت..
هیچی مانعش نمیشه. نه هشت ساعت تفاوت زمانی که دارید، نه تفاوت در میزان اعتقاد و ..نه...و نه..
این وبلاگ دریچهی نفوذ درد و غم بوده گاهی به زندگیم.
و پنجرهی تابش دوستیها به زندگیام هم.
آدمهایی از این گوشه و اون گوشهی دنیا پیدام کردن و خودشون رو به من معرفی کردن که از آدمهایی که بام تو یه خونه زندگی میکنن حتی نزدیکتر بودن بم.
مثلا آش شلغم ذهب رو نگاه میکنم..گوشتهای
قلقلی توش رو..
فکر میکنم الان دست دراز میکنم یه دونهاش رو میچشم و یادم میره که کجاست...یا
عکسهایی که از فروشگاههای بزرگ میگیره ..و عکسای دخترش که امشب کشف کردم چه
لبخندش شبیه دخترم هست.
که بادوم میذاره برای سنجاب بدجنس و باهوشی که میاد سیمها رو میجَوه...بش گفتم دقت کردی خیلی وقتا باهوشا بدجنس میشن؟
به نظرم گفت آره یا همچین چیزی...یادم نیست چی گفت اما یادمه به عکس دخترش تو لباس هالوین نگاه کردم. بش گفته بودم شبیه مراسم گرگیعان ما نیست؟
گفت "زَوج"ش هم همین رو میگه.
تند تند حرف می زنن...وقتی خیلی تند حرف میزنن متوجه نمیشم چی میگن؛ اما میتونم حدس بزنم..با منم لری حرف میزنن و میدونم چی میگن..
آمنه نون سرخ میکنه...بش میگم ما رو این نونا شیرهی خرما می ریزیم..میگه اونا شکر یا شیرهی انگور میریزن...
میگه شیره انگور با برف خوشمزهان.
میگم ها شوهرم زمان جنگ یه جایی بودن که پر از برف بوده..شیر خرما میخوردن و برف..
میگه ها خوشمزه بی...
میگه تو خیلی چیایه مانه بلدی: خیلی چیزها از ما میدونی.
میگم یه کم بلدم.
نون بم میده..نمیتونم بگم نمیخورم...میگم میبرم برا بچه ها...آیات و زن ف و گلتاج دارن ریسه میرن از دست گلنسا...آمنه هم موهای سیاه کلفتش خیس آب گوجه ان...سعی میکنم نگاه نکنم به دونههای گوجه روی موهاش.
میگه اسم دووَرت چنه؟
میگم.
میگه یعنی چه..میگم.
میگه قشنگه...خودتم تیلَت نمیدونم چی چنه.
منظورش اینه که چشمای من هم معنی اسم دخترم رو میده.
میگم دخترم به باباش رفته.
بعد زود میرم خونه.
دیگه یاد گرفتم حد بذارم برا همه چی. از مردم فرار نمیکنم..فقط دور نگهاشون میدارم. قاتی میشم هم باشون اما تا یه خطی. ..از اون ور دیگه نه من رد میشم نه اونا.
میرم پیششون یه مشت برنج نیمدونه برمیدارم میریزم تو سینی اُ مشغول میشم به پاک کردن...گلتاج رو دید میزنم زودی. زیرچشمی.
قشنگ نیست.
اما صدای خندهاش قشنگه...شاد و تیزه. دوس دارم اونطوری بخندم.
عموفاضل دهتا صندوق گوجه اورده.
آمنه میگه اگه پنجشنبه پِرسهپِلیس بازی داشت نمیاد...گلتاج میگه وووی زندایی جونش به تلهفزون بستهیه..فوتبال اُ فوتبال...
حرف گلنسا میشه...شوهرش رو دیوونه کرده.
وقتی پدربزرگ اینا(پدر ِ ف) فوت میکنه میرن تو کوه تیراندازی میکنن...آیات
میگه پنج هزار قبضه برنو اورده بودن...تو دلم می خونم: وووی عزیزوم برنو
بلند...ولک جنگه؟!
به خودم میگم یا غریب صیر ادیب. غریبه مودب باش...حدشون
رو رعایت کن تا حدت رو رعایت کنن.
شوخی نمیکنم در این مورد باشون.
میگه نیرو انتظامی هم ریخته بوده چون خیلی از تفنگها غیرمجاز بوده و مردا تِفنگانه سمت زنها سُروندن و از این حرفا...بعد گلنسا گفته مو همهاسه خُوم قایم کردوم....لاف زده..گلنسا اندازه یه کپسول گازه قدش...
آیات می گه اومده گفته با مامور دست به یقه شدومه..
- دسش به کمربند مامور رسیده نه یقهاش.
این رو من میگم و زنها منفجر میشن..به نظر خودم خیلی
هم خندهدار نمیاد...آیات می گه آل برده کجا بیدی...دلوم سیت تنگ نمیدونم شده یا
وابیده..نمیدونم یه چیزی شده بود دلش برام خلاصه.
بعد تعریف میکنن که گلنسا شوهرش داشته جمتیوی میدیده...یه زنه رو نشون دادن دس به موهای شوهرش میکشه، گلنسا تو جمع مردا به شوهرش گیر داده که هادی سیل نکن...ای زینهَ خرابه...
بعد هادی همونجا تو جمع مردا شروع کرد ه خودش رو زدن.
آیات گفت باید واقعا سرش هوو بیاره.
مادرش هم گفت.
آمنه هم گفت.
گلتاج هم گفت.
گفتن بابای هادی پنج تا زن داشته(یه صیغه). بابای گلنسا چهارتا..هادی تخم نداشته زن بگیره وگرنه گلنسا هم آدم میشده...هادی رو کِلو کرده...بعد آیات خندید که هادی خو، شکل حسین پناهیه...قیافه داره؟ کی زنش میشه؟
آمنه با غصه گفت پشت سر حسین پناهی حرف نزنین از فامیلامونه...
گلتاج گفت شب عروسی گلنسا یه دُوَر رو کشته بودن.
فکر کردم لابد تیر خورده.
درست بود.
تعریف میکنن که موقع تیراندازی یه دختری تیر میخوره اینم پا قدم گلنسا بوده..بعد آمنه تعریف میده از دختره که مو زرردد( بلوند) اُ تیَل کال( چشم سبز فکر کنم) و آسمون هم با اینکه نباریده بود یه مدتی برای مرگ اون دختر شروع میکنه باریدن و گریستن...میدونم آیات اینچیز رو قبول نداره اما به روی آمنه نمییاره که بارون هیچربطی به کشته شدن دختره نداره و بارونه نه گریهی آسمون و خدا برای اون دختر..
بعد همه غصه میخورن زود رد میشن
و آمنه میرسه جاهای خندهدار قصه؛ میگه صورتش إی قَد بی..ایقد اندازه یه
نعلبکیه که با دسش اندازه رو نشون میده....با خر اورده بودنش از دهاتشون..
گفتن گلنسا دروغگویه...از صدا تَفَنگ میترسه... تفنگ رو آمنه با لهجهی خودش میگه که با لهجهی خونهی ف اینا
فرق میکنه.
گفتم منم میترسم.
گفتن خو تو نمیری بگی با مامور دس ب یقه شدی...میگی؟
گفتم نه مِی کلو وابیدوم؟
خندیدن بلند اما نمیدونستم جملهام درسته یا درست نیست و به کدوم لهجهاس.
زنها دارن گوجه خرد می کنن و برنج نیمدونه ی ایرانی تمیز می کنن....لابد برای چهارشنبه شله زرد دارن...زن ف و ایات و آمنه و یه زن دیگه هستن...پریا و پرستو هم هستن. دخترای آمنه.
زن رو نمی بینم اما میدونم اسمش گل تاجه...فامیلای آمنه اس..آمنه بشه زن دایی اش ی همچین چیزی...آمنه زن سورم شوهرش بود ..سوگلی..شاید هم زن چهارم..من رو نمی بینن...دارن می گن این زینه عربه..من رو میگن.
ین زن عربه.
تو دلم می گم ها هم باز چیکارتون کردم؟ کردمتون پولتونو ندادم که پشت سرم صفحه گذاشتین...گوشام به مادرم رفته...از دور می شنوه گوشام.
می شنوم می گن که عمل کرده اُ شوهرش اجتماعی نیست و نمی ذارتش بره پیش کسی و...آمنه می گه که دخترام دوس دارن با دخترش بازی کنن اما یه بار رفتن و پسرش بداخلاقی کرده...
صندوقچه ها خرما رو میبرم سمتشون...پشتم سمتشونه...با قر راه می رم...ساکت میشن...ماکسی ام هنو دور کمرمه...خم میشم چندبار صندوقچه های خرما رو می چینم رو هم و روشون رو پلاستیک می کشم که چیزیش نره توش...بعد برمی کردم...مثلا تازه دیدمشون:
ای وای اینجایید؟ سلام...حالتون خوبه؟
بعد با دستپاچگی ماکسی رو از دور کمر باز می کنم.
آمنه می گه سلام عزیزم..همی حالا داشتوم حرفت میزدوم..
نمیدونم این رو بای بگم یا نه...اما با همون قر می رم جلو طرف فنس: خوبی از خودته
بلند میشه ارزن رو از پاهاش می تکونه...یکی از زلفهاش پر از آب گوجه اس...لابد همون هم می چکه تو قابلمه...به من چه من مگه می خوام ازش بخورم...؟
زن ف می گه داشتوم بش می گفتم عمل کردی...گل تاج سرتکون میده...زود النگوهاش رو میشمرم...دوازده تا تو دست چپ..تو دست راست دوتا تکپوش.
وضعش بد نیست پس.
آمنه می گه عزیزوم..لاغر اوبیدی...
میگم برا عمله.
اینا مثل ما لاغری رو ب خاطر عمل یا از عمل تحمل می کنن اما رژیم رو نه...
زن ف و آیات می گن بیو طی مون...بیو...
می گم کار دارم..می گن بیا دیگه و اینا...صدای اوووففففففففف آیات رو میشنوم و خنده ی تیز گل تاج رو پشت سرم.
فردا هم می شه نوشت. بهتره حالا از خودم کار نکشم الکی.
صفحه ی کیبور مینی لپ تاپ باز بُز شده و نیم فاصله نداره. خیلی بَدِس.
اونا ؟ اونا مایع دسشوییه...تو بطری آبی که تو هواپیما می دن بغل غذا..؟ ها از همونا..ملت فکر کردن پلاستیک کهنه بخرم بس که رفتم پرسیدم شیشه اوتون می خواید؟ ایرانیا هیچ کدوم ندادن...ولکم دیگه بطری خالی؟! برا چی اتونه؟!..یعنی عدل همه اتون می خواینش برا کاردستی؟!...
نه که دیدن جمعشون کردم...فکر کردن لابد با خودشون چرا بدیم این با بطری های خالی امون اشتغال زایی کنه...دیدید می گن ب گربه گفتن شاشت دوا خاکش کرد؟
اینطوری بودن..
بعدش یه عراقی بود رفت ده تاش رو برام جمع کرد اون دفعه ای...سال داش رسما خفه ام می کرد چون از سر جام بلند شده بودم و عراقیه هم غیرتمند و با پشتکا ربه فامیلاش می گفت:
ابوعلی؟..الماعون مال المای..اذا ماتریده..بلازحمه انطینیا...ابو علی..بطری آب رو اگه نمی خوای بی زحمت بدش به من..ابوعلی هم خنده کنان می گف بخوامش؟ برا چیمه و بطریای اطرافیانم جمع کرد داد..
منم که عربی یه کلمه بلد نیستم..با همون لحن فارسا می گفتم شوکرَن..فیلمی شده بود...سال از یه طرف خنده اش گرفته بود که نگا چطور خودش رو فارس جا زده که یعنی عربی بلد نیست ..به خاطر اینکه بم پیله نکن عراقیا و عربا و از طرف دیگه مرد عراقیه زور سال رو اورده بود بالا چون مثلا بام فارسی حرف میزد..البته سعی خودش رو می کرد طفلی..
یکی اشونم در جواب شووکرن گفت عفوا عینی..منم که مثلنی نمیدونم چی می گه ادامه دادم فعالیتم رو تو هوپیما..مهماندار غر زد اینا بم ..منم گفتم داره طشوری می ری خودیش..
خلاصه اگه بنفش و صورتی هم خریدم مایع دسشویی تو بقیه اشون می ریزم..وجدانا عراقیا هر عیبی داشته باشن بطریای آب تو هواپیما رو زود جمع می کنن..نمی برنشون برا خودشون.
اون گله هم بُرسه.هم برسه هم گله.
کرفس خوردم..
چندتا قاشق ایستادنی خورش قیمه پای قابلمه..
یه کم ماست بادمجون
متاسفانه یه قاشق عسل..(این رو واقعا حواسم نبود)
اینا...
لاکام رو اوردم..با لاکام رو شیشه ها رو دایره داره کردم..و دسته های پنجره ها رو..
الان شیشه های آشپزخونه اینطوری شد...
خوب شدا.

آدم باید پای موسیقی سیگار بکشه..لم بده رو تخت بنفش..فکرهای مبادای نبایدِ مگو بکنه...مسواک بزنه..دهان شویه بیاد به سال بوس بده.
والسلام.
دیگه هی سوز باد بیاد و آدمای لاغر لخت بدون تو روحمون....والا بسمونه...تا حالاشم خودمون یکی از همونا بودیم.
بعد این شکلاتای سفید شیری رو دیدید موقع ذوب شدن چقدر بی رحمن...کافرن...آخ که چه رسوبی می کنن تو روح.
سال موسیقی های افسرده کننده می ذاره. اولش فکر می کردم فقط خودم این حس رو دارم..امشب بن گفت این موسیقی چیه آدم با سر می پره تو حوضچه ی غم...
از خداخواسته گفتم آره به خدا...اصلا فضاش سرد خاکستری و خشکه...دوس ندارم..به اندازه ی کافی دلیل وافی برای غم دارم تو زندگی و این دنیا..دامن نزنیم بش..خوب این اعتیاد ب موسیقی چیه اصلا...
اونم این بی کلامای لیست شلیندری..
اصلا روح آدم ب دردمیاد.
خاموشش کردیم..بچه ها شیر و شربت کلسیم خوردند.
من به اینکه چی میتونم بخورم فکر کردم و این رو نوشتم..
غذا..غذا...پختنش...ایناش..خیلی خوشمزه اس...هوس شکلات شیری کردم...خیلی...خیلی...خیلی....خیلی...خیلی...
میتونم تا روز قیامت ادامه بدم خیلی.
ذهب به عربی یعنی طلا. اسمش طلاست.
اون سر دنیاست.
از فرهنگ و نژادی یکسان هستیم. اون سالهاست در سرزمین های بسیار دور ساکنه...من رو از این وبلاگ پیدا کرده.برام عکس می ده..عکسهایی از برف..عکسهایی از شمعدونی ها که به زبان کشوری که درش ساکنند چیزی میشه که الان یادم رفته..وقتی آدمکش کور رو می خونم و دارم باش حرف می زنم..می گم ئه! الان شما اونجایید...ذهب فرهنگی ایرانی عراقی فارسی عربی داره عین من..و البته فرهنگ کشوری که درش ساکنه..
بادوما رو می بینم که لای برفها برای سنجابهاش گذاشته.
از همسایه های یهودی اش می گه و اینکه آدمای خوبی هستن..من یاد زندگی در پیش رو می افتم...مخصوصا که تصور میکنم خانمی که در موردش می گه زنی چاق و پیره..می گه خونگرمن..
من و ذهب تو بعضی چیزها شبیه همیم تو بعضی چیزها نیستیم..با این وجود وقتی باش حرف می زنم یادم می ره چقدر دوریم..چقدر هم رو ندیدیم...چقدر هم رو ممکنه نشناسیم..
ما گذشته ی مشترکی داشتیم که دور از هم زندگی اش کردیم.
با بلوط حرف میزدیم..نتش قطع شده بود گویا اس ام اس داد نتم قطع شده.
این یعنی شعور.
عربها به این می گن ذَوق راقی.
یعنی طبع عالی.
نزاکت.
دور بودن از بی ذاتی، کوچکی و دنائت.
این چیزیه که آدمها رو برام محترم و ارزشمند می کنه..
وقتی حس کنی با یه مخاطب باشعور طرفی که در عین احترام گذشتن به ات به خودش هم احترام گذاشته. بین زن و مرد و عاشق معشوق خوب این طبیعیه این نتم قطع شد و فلانی سر رسید و....این زود به زود توضیح دادن و تبیین چرایی نبودن..چرایی یک هو رفتن..و قبلش خبر ندادن.
وقتی بین دو دوست هم این توضیح داده میشه..حس می کنی ...حس می کنی..
بله.
احترام بذار، احترام بخواه..احترام بگیر.
چیزی رو که می خوای بگیری اول خودت بده، بعد بخواه..بگو..طلبش کن، با رفتارت ثابت کن لایقشی و بگیرش.
ممنونم بلوط.
من خوبم. ممنون که حالم رو پرسیدید.
از اونایی که جویای حالم شدن ممنون.
سلامت باشید و بلا دور باشه ازتون.
بچهها و شوهرم توی،ماشین سر خوردیم تو جاده صدای جیغهای دخترم و صدای فریادهای پسرم و دستهای باباشون که فرمون رو سعی می کرد نگه داره و شوک من
ماشینها خوردند ب هم
فقط الان نمیدونم چطور زنده اییم
نمیدونم
دست می کشم بهشون
نمیدونم
نمیتونم حتی ی کلمه بنویسم
مرگ رو دیدیم
خیلی ها رو خونی بردند. ...ماشین سه دور پیچید اگه ماشین می آوند ....
سنگین و داغ و ترسیده ام
هیچ نمیتونم بنویسم
به قول ناظم غزالی :
اَحبک: دوستت دارم
و اَحب کُلمن یِحبَک: هر کسی که دوستت داشته باشه رو دوست دارم
و اَحب الورد جوری: گل های جوری( گلِ محمدی) رو دوس دارم
عمّنه ابلون خَدَّک: چون به رنگ لُپاته
اَخههههه
الله یرحمچ یا بی بی تی...چنتی دایمن اتغنی لی های الاغنیه.

نانا دست زیر چانه زده آه کشان به نقاشیه نگاه می کنه و میگه ماما خوش بحالت کاش من مثل تو خوشکل بودم..
بعد سال اومد گفت من بدجنسم و حتی به دخترم رحم نکردم و خودم رو عمدا از همه بهتر کشیدم.
اتفاقا اینطوری نبود
دستم خودش پیش می رفت...یعنی تصمیمی پشتش نبود.
به خودم اومدم دیدم این اثر هنری رو خلق کردم.
امروز هفتاد و دو کیلو و صفر گرمم.
روی وایت برد خانواده که امروز ظهر نانا موقع برگشتن از مدرسه همراه پدرش عزیزش سال خریده یه اطلاعیه نوشتم. وایت برد خودش اسپانج بابی و زرده.
مال ما میکی مووسی و آبیه.
مال ما رنگش قشنگتره.
سال گفته زرده برای نانا که توش نقاشی کنه و راحت باشه. آبیه برای این باشه که اون کارای هر کدوممون رو هر روز بنویسه روش.
من از الا قانون شکنی کردم و گفتم اصلا..اما خوب ته دلم راضی ام...راستش من می میرم برای اینکه کسی بم برنامه بده. تو فرمانبری لقدانداز و اینام اما معمولا کارایی ک بم می دن رو خوب انجام میدم...البته؟ و صدها البته چی؟ اگه فرمانده رو دوس داشته باشم...اگه دوس داشته باشه ازشم بترسم حرفاش رو گوش میدم وگرنه؟
مطمین نیستم از خودم
الانم موهام شده یه کلاه ترکمن که حالم داره ازش به هم می خوره...آخرین بار سال هزار و سیصد و بیس و هش یه شونه رفت توش.
برادرم گف اگه اومد مرخصی برام با نمره بیس و هش می زنه...خیلی منتظرم بیاد راحت شم از این چیایی ک رو سرمن و حوصله ندارم شونه اشون کنم یا بشون برسم یا چی...
دیشب آدمکش کور رو میخوندم...یه جا داره که مرد با زن بدخلقی میکنه. تا چند وقت پیش آزاردهنده و تلخ بود..حالا رد شدم و گفتم برو بینیم..
همون بهتر که مردی و دست از سر این زن برداشتی.
بعد از دور نگاه کردم به اثر اصلا.
این کتابه شهرزاد.
این کتاب رو یه زن نوشته...ممکنه جاهایی شبیه تو باشه...و به خودت بگیری..اما در آخر به قول بلوط همهامون خاص نیستیم.
عامیم.
بعد با بدن کوفته رفتم سوپ گذاشتم. الان هم روبروی قرصام نشستم نمیدونم کدومش رو باید بخورم...این چیزا رو سال میدونه. همهاش گیج میشم و قاتی میشن قرصا..برنامهها..زندگی...آدما..
کارا..
همه چی قاتی میشه..بعد میشینم که الان چه کنم خو..
همیشه باید یکی که ذهنش صاف و روشن باشه جمع و جورم کنه...یعنی زیپ کیفم رو ببنده وسایلم نریزه...هی جا نذارم چیزام رو..هی یادم نره خودم رو جایی...هی ...
امروز که کلا ذهنم صافه دارم به قرصا نگاه میکنم و به بلوط میگم من لوس نیستم بلوط..تو که میدونی.
سال در مورد صادق زیباکلام میگفت. در مورد اینکه عقایدش رو قبول نداره. اینکه گفته تا مغز استخوان لیبراله..اما جاهایی هم حرفهای خوبی زده.بدون اینکه ادامه بده میدونستم با کجای حرفاش موافقه.
در مورد نژادپرستی ایرانیها وقتی بگه. علیهاش یعنی؛ موافقه..اینکه با هر بُردی، سرود ملی پخش کنن و...و با لیبرال بودنش مخالفه.
پرسیدم لیبرال بودن چه عیبی داره؟
- ها؟
ادامه ندادم. آدمی که برای جواب دادن به این سئوال مکث کنه که یادش بیاد لیبرال یعنی چی خیلی نباید اهمیت داد به مخالفتش با لیبرال بودن گرچه خودمم دقیقا دنبال این نبودم تا حالا که بدونم لیبرال بودن چیست یا لیبرال کیست و چرا باید باشد یا نباشد.
و چون نمیدونم چیه دقیقا و برام هم تا این لحظه خیلی مهم نبوده باهاش موافق یا مخالف نیستم.
ادامه داد که زیباکلام رفته انگلستان زندگی کرده و دیده واقعا جاهایی از علما تقدیر کردن انگلیسیها و قصد تخریب و استعمار نداشتن اما حکومت این رو نمایان نکرده یا خلافش رو نشون داده.
در مورد عقایدش گفت...که معتقده به اینکه اکثرا رویکرد حکومت هم مثل مردم نژادپرستانهاس و اینکه امام علی گفته مردم شبیه حکومتهاشونن...و اینکه...
ماشین پلیسی رد شد.
چیزی گفت.
متوجه نشد سال که پلیس چی گفت...رد شده بود و رفته بود.
پرسید ازم:
چی گفت این لره؟
خندیدم.
خیلی خندیدم.
خندهام رو نمیتونستم کنترل کنم...تلخی و تنهایی و از اعماق وجودم جوشید...شکل خنده شد و روی صورت رو پر کرد.
- اینو...هی میخنده...چته بابا...
- هیچی...ادامه بده..
ادامه داد...
سرم رو به شیشهی ماشین تکیه دادم...من تنهایم غلام..مهم نیست دیگر اما. با هر کسی هم باشم این تنهایی باقی میماند و چقدر محتمل است که دیگران که با من باشند حس کنند تنهایند.
همین سال به نوبهی خودش لابد.
وقتی به آدمی مثل خودش میرسد درددل خواهد کرد که چقدر تنهاست و از طرف من فهمیده نمیشود..و هی به دلایل نامعلوم عین روانیها میخندم بیدلیل و توضیح هم نمیدهم چه مرگم است.
همین حالا هم یادم آمد همیشه اعتراض دارد این روزها که درددل را مینویسند دردودل.
رفتم عصر خرید..از هر چیزی یه کم خریدم. سال هم بود.
به اندازهی خیارها گیر داد که چرا اینقدر گُرز برداشتی..به لیمو سنگیها..به هر چیزی که دم دسش بود. به موهام که بیرون میاومد. به اینکه خم شدم لیموی زرد بردارم..به اینکه من راحتم..به اینکه خیالیام نیس و مردا رو به جاییام حساب نمیکنم اما مردا اینطوری نیستن...به اینکه..
بیحرف جنسها رو دادم به اِسمال.
پرسیدم رب انار کی میاره؟ گفت هروخ بره کازرون.
گفتم دوتا بیار یه دونه رو برا بابام میخوام. گفته برای خورش کرفس خوبه.
فکر کردم خودم هم نعنا دارم تو باغچه.
سال داش میگفت: سیب زرد برندار...لیموشیرین نبر کسی نمیخوره..نارنگی بردار..خم نشو که پیاز برداری...ئه...! چرا همچین میکنی..
شهرزاد؟...شالت رو بکش جلو..
ساکت شدم و شدم..رو نوک پا ایستادم اما دسم به بوتهی کرفس نرسید...باز خودم رو کشیدم جلو و نرسیدم به کرفس تازه...طول کم داشتم...یه کم دیگه طول..
خودش داد دستم..تازه نبود..اونی که میخواستم نبود..اشاره کردم اون یکی رو بده.
اون یکی رو نداد دستم.
به اسمال اشاره کردم اومد و بیتوجه به غرهای سال و با سری که تو گوشیش بود رسوندش بم..
کلم سفید برداشتم..
- کی سالاد میخوره؟...خیلی هم آشپزی میکنی تو.
من آشپزی نمیکنم؟ دقیقا پس چه خاکی تو سرم ریختهام تا حالا تو زندگی؟ چه غلطی کردم پس؟
بنزین بود که رو آتیش ریختند.
آرام و با تانی هرچه برداشته بودم رو سر جاش خالی کردم. دونه دونه.
از جلوی اسمال نایلکسها رو برداشتم ومحتویلتش رو گذاشتم همونجایی که بود...
آدمها زیر زیری نگاه کردند و سال با ترس و پشیمانی دور و برم بود که مبادا مثلا بزنه به سرم و هر چه روی پیشخوون بود رو پرت کنم سمتش.
قصد نداشتم اینکار رو بکنم.
خیلی وقته کنترل میکنم خودم رو.
اولش سخت و کشنده بود اما به مرور یاد گرفتم به عواقبش فکر کنم یا حس بدی که در طرف به وجود میاد.
نایلکسها رو تا زدم گذاشتم سرجاش. گفتم خودت سوا کن.
سوئیچ رو برداشتم به اسمال گفتم رب انار اوردی زنگ بزن به مهندس بیاد ازت ببره..کیفیتش رو هم بده خودش بسنجه.
اسمال با حواسپرتی گف باشه.
خستگی تمام سالهای زندگی باهاش و صدای متهاش که مغزم رو سوراخ میکرد و حرفای بیمزهاش و عقاید سخیفش با هم تو تنم نشست.
پستچی رو دیدم. از وقتی دمش رو چیدم دیگه سلام نمیکنه.
چند لحظه زل زد تو صورتم، راهم رو تغییر دادم و رفتم طرف ماشین.
یادم اومد پارسال گفته بود دیدم زیر هیتر هم کتاب داری...چقدر با بقیه فرق میکنی...و چه و چه..و اینکه سه سال چهارسال از روزهای اولی که همشهری داستان میاورد و من هیچ وقت هم نخوندم منتظر دوشنبهها بوده و ...
اون روزا حوصلهی چزوندن نداشتم زیاد.
حالا هم ندارم اما مجال نزدیک شدن نمیدم که بخوام بعدش بچزونم و حوصلهام نکشه...یعنی نصرفه برام.
نشستم تو ماشین.
به مجلهفروشی بغلی نگاه کردم. تصویر اولین زن خلبان ارتش با عینک ریبن رو مجلهای بود. اونم میرفت خرید؟ و شوهرش توی همه چیزش دخالت میکرد؟ تو انتخاباش؟ سوا کردناش؟ شوهرش از خودش زنتره؟ خودش از شوهرش مردتره؟
یا بلندپروازانهتر از این حرفاست خوشیاش..
شاید براش یه فان و بامزگی بشه اینچیزا حتی...تعریفشون کنه برای مامانش..دوستش...و بعد یادش نیاد اصلا...بس که زندگش پر و پیمونه...
چون همهی زندگیاش یا یک گوشهی رنگی اززندگیاش که دلش میخوا دازش لذت ببره و نشه هم، نیست این مسئله..
دست به سینه نشستم.
عصر سال به دکتر که دوستش بود گفته بود من بلد نیستم کار خونه بکنم در جواب حرف دکتر که گفته بود استراحت کنه خانمت...سال گفته بود بلد نیستم آشپزی کنم...
من گفتم حلیم بگیر..یا آش...
دکتر گفته بود چه کمتوقع...زن خوبی داری...کمتوقع...
باید میگفتم چی که بشم پرتوقع؟ چی باید بگم؟ چطور به آدم پرتوقعی تبدیل شم؟ چطوری؟ چرا همهی آدما با دلسوزی میگن چه کمتوقع..چه بساز...چه با حداقل تا کن...چه..
این حرف تعریف نشد به گوشم.
شد درد.
شد غصه...شد کیسههایی که توی دست سال رسیدند.
عقب ماشین جا گرفتند.
- ببخشید.
حالا بود که بالا بیارم. چقدر اینا تکرار شده و چقدر هر بار خودش با بوسیدن پام ازم خواسته باشه باش برم خرید ...خیلی وقت بود که دیگه فروشگاه نمیرم...خودش میره از حسنوند خرید میکنه..تنها سرگرمی بیرون از خونه که هل دادن سبدها و جنس برداشتن ..
خرید با خودش...
زندگی با خودش..
مرگ با من.
آره مرگ میشه با من باشه.
که نمیرسه هم.
الان فصل آش دوغ نیست و آش دوغ احتمالا برای سرماخوردگی هم خوب نیست.
اما پختمش و خوشمزه شد.
خوردمش و بیچاره شد.
کی؟
سرمام.
که خوردم.

دخترم گفت: ماما؟
با صدایی گرفته و تودماغی جواب دادم: بله.
- چرا من و تو و بابا و بن فصل پاییز و زمستون دنیا اومدیم؟
اگه مدتی قبل بود، مثلا سه چهار سال پیش یا کمی قبلتر براش تفسیری رمانتیک پیدا میکردم..مثلا روحهامون از غمی خزانی سرشاره و از این حرفا که دخترا تو سن راهنمایی خوششون میاد ...
الان چند سال قبلتر نیست و من هم دارم به یک مامانِ کسلکننده تبدیل میشم.
- چون بعضی آدمها پاییز دنیا میان..بعضی آدما بهار..بعضیا زمستون...بعضیا هم تابستون...چیز عجیب غریب یا خاصی نیس.
- آخه همهامون تو فصلِ سرما و..
- اتفاقی..این قضیه اتفاقه..تصادف..یعنی منظور و مقصود خاصی نداره..همینجوری پیش اومده..فقط به دنیا اومدیم...ممکنه حتی همهامون تو یه روز دنیا اومده باشیم و یه ماه و یه ساعت اما هیچ اتفاق شگفت انگیزی هم نباشه...یاد بگیر برای این چیزا شلوغ بازی درنیاری و هی نگی اش و تکرارش نکنی و..
- چرا؟
- نمیدونم چرا..اما حس میکنم بهتره..چیزای مهمتری هست تو دنیا برای فکر کردن و لذت بردن ..
- اما بامزهاس نه؟
- بامزه؟ نمیدونم...توش بامزهگی نمیبینم...یعنی راسش نانا حوصلهام نمیکشه به این چیزا فک کنم...اصلا میخوای تو فکر کنی فکر کن...چون وقتی من همسنت بودم لابد به این چیزا فکر می کردم...
- باشه. ..ولی من فکر میکنم من و تو که پاییز دنیا اومدیم و بابا و بن زمستون ..یه طوری میشه که با هم بیشتر دوست باشیم...چون شبیه همیم..
- چرا می خوای هی دوس باشیم با هم؟ دنبال این نباش که با کسی دوس باشی...یا نزدیکتر کنی آدما رو به هم یا به خودت...بدون اینکه تو یه فصل دنیا بیایم هم خونوادهی خوبی هستیم...
- ماما..میگم که یعنی ...یعنی که دوستتر باشیم..
دلم میخواد بگم نانا تا میتونی کسی رو دوس نداشته باش.
نمیتونم این رو بگم.
فقط آش دوغی که پختم رو هم میزنم.
واتساپ تماس تصویری اومده.
اینقققد خوبببهههههههههه..........هی بوسسسسسسسسسسسسسسسس...هی بیا تو بغلم..هی دوستت دارم ..هی چقدر؟
هی شکل قلب با دست.
میتونین البته متن کتاب هم به هم نشون بدید.
دیگه هر کیُ استفادهاش.
پسرم قرآن رو گرفته شش و نیم از ده.
عربی رو؟
روم به تیفال: سه.
فقط برای اینکه جوابایی رو میده که دقیقا میدونه معلم ازش انتظار نداره.
مرض داره بچه.
میاد میگه امضا کن حوصلهی غرغر و نقنق بابا رو ندارم.
دندهام نرم امضا میکنم و میگم یه عرب باید عربیاش بشه سه؟!..یادم میاد که خودم تجدید میشدم ازش.
کارنامههام رو خونهی پدرم دیده.
یه وری نگام میکنه که یعنی کی به کی داره میگه روت سیاه.
در سکوت و با خندهای بعلیده شده امضا میکنم.
خوشحال شدم.
از اینکه دخترم طرز فکر و سلیقه و روحیهی انتخابگر خودش رو داره.
خوشحالتر از اینکه میتونه حسابگر باشه.
توی برگهی امتحان یا تست یا هر چیز مشابه دیگهای جوابی رو بده که به نفعشه اما فکر خودش رو هم نگه داره. این قدرت و توانایی جدا کردن حسابها که برای زندگی در این دنیا لازمه رو خوشم میاد که دارتش.
که خودم کم داشتمش.
چون احتمالش خیلی زیاد بود که بنویسم و علیرغم تذکر خانم معلم: رعد و برق یا رادیو احیانا. نه فقط از روی سرکشی از روی تعصب به مدارا نکردن برای جلب رضایت کسی یا کسب منفعت شخصی(نمره یا تایید معلم).
این اخلاق خوبی نیست برای این دنیا.
برای زندگیای که من برای دخترم و پسرم آرزو دارم نوعی حسابگری لازمه که سال خوشبختانه به حد وفور دارتش.
و ژنش رو هم منتقل کرده.
حداقل به دخترش.