فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

بچه‌بلبل بودم و دور از ننه...در بیابانی پر از شیر و پلنگ

نشسته بود و برای بلبل زار می‌زد.

گریه‌ی سفت و سخت.

به سول می‌گفت سول ندیدی چه بلبلی بود..ناز بود.

خودم تو ذهنم اومدم. خود ناز نوجوان و بچه‌سال و آغاز جوانی..زورم بش نمی‌رسید. اون‌قدر مظلوم بودم و چیزی را حق خودم نمی‌دونستم که فکر می‌کردم حق ندارم که موهام رو نپیچونه دوره دستش و نکشدم کف حیاط...یک‌هو به خودم اومدم و دیدم موهام تو دست‌های درشتشه و دارم کشیده می‌شم پشت سرش...پوست کله‌ام کشیده می‌شد و چشمام از حدقه می‌زد بیرون...

از پله هلم داد و افتادم..چونه زخم و دماغ زخم و..

پدرم آبادان بود...جنگ بود...

وقتی برگشت گفت بش بگو که افتادم..اون‌قدر معصوم و مظلوم بودم که در حق خودم دروغ گفتم: افتادم از پله.

بعدش می‌خندید که شهرزاد زود خر می‌شه..تا بش گفتم عینی نگو به بابات من هلت دادم تو دختر خوبی هستی حرفم رو گوش داد.

بعد از اون دیدم بش شکل گرفت

خوابی رو مرتب می‌دیدم:

موجودی سیاه و خبیث در چارچوب در ایستاده بود. مثل حیوانی مرموز می‌خواست طرفم خیز برداره...ساکت..لب‌ها به هم فشرده شده..پر از بدجنسی و خباثت و تیرگی و سیاهی..

هیئت زن داشت..شاید برای همین هیچ‌وقت زنها رو دوست نداشتم....شاید هم برای همین هیچ وقت هیچ‌کس رو دوست نداشتم.

نگاهش می‌کردم...اینا یادش میاد؟

اون دس و پا زدن پر از درد و التماس که تموم عرض و طول حیاط رو پر کرده بود..با موهای بلندی که دور دستش پیچیده شده بود و التماسام...یادش میاد؟

که چقدر درد بود...که ه روح پوست کنده‌ی زخمی‌ای در من جا گذاشت؟

نه.

دیدم حق دارم ...تعارف ندارم.

این زن لیاقت دوست داشته شدن نداره.

بله مادرمه و بدتر از اون هم هست تو دنیا.

خیلی بدتر از اون. ولی نمی‌خوام با توسل به این حیله دوستش داشته باشم.

بلند شدم رفتم تو حیاط و صداش می‌اومد که چرا خدا حالم رو می‌گیره آخه...من هیچ‌وقت به کسی بدی نکردم.

دست کشیدم به موهام که به بلندی و پرپشتی قبل نیست...اون روزها مجعد و قرمز بود...یکی از دلایلی که دلم نمی‌خواست مو بلند کنم از یه  جایی به بعد همین بود.

هر وقت می‌بستمشون با کشی..گیری و کشیده می‌شد...صدای تورو خدای خودم رو می‌شنیدم..یا بدتر از اون...فکر می‌کردم چون بقیه قشنگ‌ترن یا دوست‌داشتنی‌تر اگه به جون همونا قسمش بدم ول می‌کنه موها رو.

به جون این و اون دخترش ...این‌قدر بچه‌ای بودم که فکر می‌کردم همه‌چی حقمه..هر برخورد بد و گهی...ای‌نقدر آدمی بودم که احساس گناه داشتم همیشه..

احساس گناه و بد بودن...

برای همین آماده بودم بنده باشم...

حالا می‌فهمم چرا عذاب وجدانی ندارم در برابر کسی..یا خیلی کم دارم...و احساس بنده بودن و عبد بودن نمی‌کنم به تبع..یا خیلی کم می‌کنم.

باز صداش اومد: روزی دوبار تو نعلبکی حموم می‌رفت...

به سال گفتم برگردیم وگرنه رو هیکلش بالا میارم.

گورها و گرگورها


توی تولد سول که به یکی از تخمی تخیلی ترین تولدهای دنیا تبدیل شد با گریه‌ی سول برای با دست خوردن کیک و بردن کیک روی میز غذا خوری و دو دستی خوردنش و ندادن به کسی...مادرم به خواهر کوچکه گفت نوشابه نخور تو حامله‌ای.
به نظرم حرف بیخودی آمد چون بچه‌ای که قراره تو این دنیا زندگی کنه بالاخره نوشابه می‌خوره.
شاید من خودم رو می‌بینم که همه کاری تو حاملگیا کردم و همه چیزی خوردم و ...الان می‌دونم اون موقع خدا کمکم کرده بود. همون پشت و پناهم شده بود چون نیتم پاک و دلم صاف بود. این چیزیه که واقعا بش اعتقاد دارم چون می‌بینم محال بوده سالم بمونم..ده بار با قطار برو و بیا..با اتوبوس معمولی..غذای بد..و کارهای سخت و...
گفتم ته لیوان اشکال نداره..
- نه نوشابه بده
- بابا مگه نوشابه نخوردیم ما...کم بخوره....افراط نکنه
- برای همینه که بچه‌هات تیره و  لاغرن.
زود عیب گذاشت.
برگشتم نگاش کردم. بازدارنده‌ای نداشتم که برنگردم و بش نگم: گه بخور.
دقیقا همین‌طوری بدون هیچ عذاب‌وجدانی.
اما جشن تولد سول خراب می‌شد..و مینا هم گناه داشت.
می‌دیدم این زن رو دوست نداشتم و نخواهم داشت. وقت‌های کمی بوده تو زندگیم که دوستش داشتم یا سعی کرده بودم دوستش بدارم. یعنی تلاش کرده بودم براش که حسم رو نسبت بش خوب کنم.
الان از اون وقتا نبود.
بلند شدم رفتم و تا آخر مراسم بیرون نیومدم. دخترا دورم رو گرفتن که ولش کن مگه با ما بد نیست و...مگر به بچه‌های ما حرف نمی‌زنه و ...
خریدام رو دیدن...عکس گرفتیم...عکس‌های دورهمی..
دیدم شاید تنها فایده‌ی وجود مادره تو زندگیم این بوده که برام خواهر درست کرد.

مهد و لحد

برای بن تکه‌های کاغذی زمین رو قبل از پاره شدنش می‌ چسبونم روی کاغذ. قاره ها رو بریده‌ام و بغل هم چسبوندم. قبل از این‌که منفجر بشه زمین و قاره‎ها جدا یه تیکه بودن.

ازش می‌پرسم چرا منفجر شدن پس...چطوری شد..چند سال پیش...کدوم قاره‌ها بیشتر جفت همن و اینا..همه رو با دقت و حوصله برام می‌گه..خوب می‌خونه و کانال مورد علاقه‌اش ناشنال جوگرافیکه که منم دوس دارم.

قاره‌ها رو چسبوندیم...بعد بم درس جغرافی داد.

خوش گذشت.

چه خوب که بن می‌تونه معلم خوبی باشه برام.

زیر ترانه‌های نانا


نانا پیشم نشسته . گفت براش یه وبلاگ درست کنم. موهاش رو با کش موی نارنجی جیغی بسته که به گل نارنجی جیغ روی بلوز سبزش میاد.  به نظرم باید اسم گل‌های بنفشه رو گذاشت گل‌های صورت میمونی.
شبیه میمونند..یا شبیه آدم.
تو کتابی عربی خوندم که نگهبان خونه کلی بذر با هم می‌پاشه توی باغچه و گل‌ها قاتی پاتی میان بیرون.
مردی که توی باغچه می‌نشست  به گل‌هاش نگاه می‌کرد می‎گفت که چه شبیه آدمه صورت گل‌ها. شکل گل‌ها.
از قاتی پاتی بودن گل‎ها خنده‌اش می‌گرفت و من فکر می‌کردم منم دوست دارم گل‌هام قاتی پاتی باشن. هر چیز منظم حاشیه‌داری..هر چیزی که ضلع داشته باشه اذیتم می‌کنه..مثل مربع..همین نظم سعید در چیدن پیچکا....هر چیزی که برای چیدنش تصمیمی گرفته شده باشه.
همه‌ی اینا فشار می‌شه به ذهنم..زودی می‌زنه به سرم از دس این چیزا...آدم‌های خیلی منظم و مرتب تابع قانونِ که از نظم خاصی پیروی می‌کنن ...و خلاقیتی برای خوشی ندارن اکثرا به نظرم کسل کننده میان بعد از مدتی..
اما خوب شلختگی و پاشیدگی هم مریضم می‌کنه..
یه جور نظم در بی نظمی می‌خوام..یعنی دوس دارم.
خلاصه همینا.



حالا که سعید توی پیچکا رو خالی کرده لونه‌ی سمورها به وضوح دیده  می‌شه. یه سوراخ نسبتا بزرگ زیر پیچک‌ها هست.در واقع یه تونل درست کردن.
کاریش هم نمی‌شه کرد. نمی‌شه طوری پرش کرد یا بستش. همون‌طوری می‌مونه. یکی دو ماه دیگه شایدم کمتر شروع می‌کنم دیدن سمورها که شبیه ریش داعشی‌ها حنایی بدرنگی هستن. شبیه چچنی‌ها و بوسنی‌ها و اون ابوفلان و ابوعیلان.
سمورها داعش باغچه‌ی منند. کریه و قاتل. پارسال جیغ می‌زدن سمت هم و دعوای خیلی بربری و وحشیانه‌ای داشتن با هم. یادمه اون روز با مهری حرف می‌زدم و مهری گفته بود شهرزاد کی بلند می‌شید از اونجا برید آخه؟

یکی از دلایلی که دلم نمی‌خواد مرغ نگه دارم همین سمورها هستند. هر چند وقت یه بار به باغچه ی همسایه دست‌برد می‌زنند و قتل و غارت.
گنجشک‌ها روی نخل زینتی هستند..پیش گل‌محمدی بزرگی نشسته‌ام.

بار نخل رو می‌ ریزند روی پلیت.

صدای موتور میاد. هوس می‌کنم پستچی باشه. سرگرم کننده‌اس دیدن هیجان و ذوق و شوقش اما در عین حال تصور احساس سال به این موضوع و این‌که چقدر می‌تونه ناراحتش کنه و چقدر براش آزاردهنده و اذیت کنه این هوس رو تو دلم کور می‌کنه. بهتر بنویسم این هوس رو تو دلم کور می‌کنم.

هوا برای بدمینتون خیلی خوبه.

میناهای چمنی تو ردیفی که مدت‌هاست طرف خونه‌ی محمدی که طرف گرمانت منه، خالی مونده بغل دست هم و مرتب نشستن تو خاک. سعید گفت بعد از یه مدت پر می‌کنن این ردیف رو..فکر نمی‌کردم وقتی لاله عباسی رو برام بست که بگیره و مرتب بشه.
اولش وقتی بستش به فنس به نظرم شلخته و زشت اومد. حالا شروع کرده برگ دادن و گل دادن و پوشوندن اطرافش که لخت و استخونی شده بودن.
این لاله عباسی از طرف خونه‌ی محمدی اومده طرف فنس ما..ریشه و تنه‌اش اون‌ور گل‌هاش سمت ما. من آبش دادم تا رشد کرد و گرفت.

حالا که باغچه خلوت شده گل‌های درشت محمدی رنگ رنگی‌اش کردن..اون‌قدر قشنگن که وقتی از کنارشون رد می‌شی بوی خفیف گلاب و رز می‌دن.


سال را ول نکنیم.


گاه دورنمایی از زندگی رو تصور می‌کنم که درش همه‌ی آدم‌ها افسرده‌ان. لاغر مثل نقاشی‌هایی که در مورد افسردگی می‌کشن. صورت‌های دراز کش اومده چشم‌هایی عمودی و تو خالی و رنگ‌هایی خاکستری..چسبیده به هم..و در عین حال تنها...دردی همگانی اما شدیدا منحصر به فرد.

اذیتم می‌کنه این تصویر اما راه حلش رو می‌دونم.

برای من مطالعه‌اس. خوندن و یاد گرفتن همیشه از افسردگی طبیعی و غیر طبیعی زندگی‌ام کم می‌کنه...و مشغول بودن به کاری.

مثل کار امروز..تور ماهی خریدم و روی بعضی از کرتا کشیدم. بعد سعید اومد و توی شکم پیچکها رو خالی کردیم.

وقتی سال اومد پبشنهاد دادیم دوتا جوب درست کنیم تو باغچه برای گل‌هایی مثل آهار و تاج خروس...و بادمجون و بامیه بکاریم از الان.

سال گفت اولش خانم بود و پیشنهادات عجیبش..حالا سعید.

سعید ریز ریز خندید و گفت ولت نمی‌کنیم سال...آخرش موفق می‌شیم..

سال اون عینک جادویی رو جا به جا کرد...و رفت. تو دلش داشت به سعید فحش می‌داد احتمالا.
به سعید نگاه کردم. چش بود مگه؟ فقط دلش می‌خواست با من دست به یکی کنه و سال رو ول نکنیم. عین دو هووی خوب و بساز.

در فرودست انگار قاتلی می‌خورد آب.

یا در بیشه‌ای دور بچه‌ای کون می‌شوید.



الیلُ یا لیلا یعاتبنی..

گوشیم رو باز کردم دیدم دیشب به خودم پیام داده‌ام: شب.
منظورم چی بوده؟

مواظب قشنگیات باش.

زن از بین تمام لباس‌های دنیا جورابی پشمی به پا داشت..فقط همان جوراب...کتاب روی زانویش را می‌خواند..حرف‌های کتاب را نمی‌فهمید. زیاد...بیشتر سعی می‌کرد متوجه شود..زیر لحاف جمع شد...کتاب سنگین و تخصصی بود اما از خواندنش لذت می‌برد. قصه نبود..
..دلش از خواندن گرم شده بود..دم‌نوش توی ماگِ سفید را مزه مزه کرد..
مرد زن را سمت خودش کشید..دم‌نوش روی زانوی زن ریخت..از پشت لحاف حتی داغ بود...مرد گفت کمتر بخون...بیشتر بخند.
زن به مرد نگاه کرد.
خوب بود.
آدمی خوب.
دروغ‌گویی خوب. حرفی نداشت بزند.
طبق عادت دست برد سمت گوشی..منتظر وزن و حجم گوشی قبلی بود...اندروید صورتی رنگ..دستش مکث کرد..توی گوشی ساده‌ای که تلگرام و....نداشت چه می‌توانست وجود داشته باشد؟
هیچ.
گوشی ساده‌اش را دید...نوکیای ساده‌ی کوچک.
سال جدید میلادی شروع شده بود.

الا اعیونک انتَ

ام‌کلثوم می‌خوند:

إلا اعیونک انتَ..مگر چشم‌های تو.

ترجمه‌ی مقطع کوچکی از کل ترانه‌ی سیره الحب  این می‌شه. سیرت الحب یعنی رسم عاشقی.

یاما اعیون شاغلونی: چه چشمایی که سعی کردن ذهن من رو مشغول کنن

لکن ولاشغلونی:ا ما ذهنم رو مشغول نکردن

الا اعیونک انت: مگر چشم‌های تو

دول بس الی خذونی خذونی و بحبک امرونی:  همونا بودن فقط، که من رو با خودشون بردن و به دوس داشتنت امرم کردن..

می‌شنیدمش.
کارهام رو می‌کردم..بخورهایی که جدیدا خریدم رو می‌چیدم توی شومینه‌ی سابق..بوشون می‌کردم. اسم یکی‌اشون رغبه بود..یعنی نیاز...نه رغبتی که صرفا جنسی باشه.نیازی جنسی و تشنه و گرسنه نه.

یعنی نیازی که عاطفه و احساس و عشق درش عجین باشه. رغبتی گرم و صمیمانه و با تمام وجود.

حس کردم عربی چه زبانِ عشقه. چه زبانی هوی هس.
چقدر تعریف و واژه داره برای عشق.

غیر از خود عشق..هوی..هیام..تیام..حُب..رغبه..هزار و یه اسم می‌تونی پیدا کنی که هر کدوم معنیِ خاص خودش رو داره..بخورها رو چیدم..
یکی‌اشون بوی گرمی می‌داد..بوی هم‌آغوشی در اتاقی نیمه‌تاریک با تنی که دوست داری و خوشبو..معطرؤ به عطر خودش..معطرِ به عطر عشق..به بوی تنِ انسان..انسانی که برای تو سوای از دیگرانه...همون موقع انگار از سقف گل‌‌برگ‌های جوری بباره..بویی شیرین و قرمزی   تیره و مخملی...گرم...مثل پوستی گندمی.
مجعد مثل مو..
گویا مثل چشم.
زنده مثل زنانگی اما برای یک تن. برای یک مرد...نه بذل و بخشش شده برای دیده شدن...به چشم همه اومدن.

برای او و دیگر هیچ کس...برای او ...مثل ذوب شدن توی تاریکی...مثل رقص دود ِ بخور..مثل ذغال‌های زیر بخور...سوزان و لذت‌آفرین...عطرآفرین..
رسمِ عشق ساز..

دیدم عاشقم که هنوز... رو به آینه موهای فر صاف‌نشونده رو شونه زدم..
-شهرزاد عاشقی که هنوز..تا مغز استخوان عاشق و خمار و خراب..که امروز سال توی چشم‌هام نگاه کرد و چشم تنگ کرد و گفت نگاش کن..نگا کردنش رو..
عشق بود که می‌روند من رو..مثل قایقی روی همون شطِ دیشب..مثل عشق‌های شرقی..جذاب..گرم..افسانه‌ای...
یک روز توی ماشین روبروم بود..نگا کرده بود تو چشمام گفته بود چشاش رو.

من مرد ندیده نیستم.

می‌دونم کی دروغ می‌گن کی راست.

حالا گاهی به نفع احساسم و خواسته‌ام دلم می‌خواد دروغ‌هاشون رو به روشون نیارم چون خوش می‌گذره بم.

دروغ نمی‌گفت داشت.

راست می‌گفت..خیره بود..مثل حیوانی متمرکز..مذکر بودن و نر بودنش غلیظ و متراکم شده بود رو هم...آماده‌ی جهش و پریدن و شیرجه زدن توی چشمام..حرص وحشیانه‌ی نابی داش که می‌دونستم از کجا ریشه‌اش آب می‌خوره: از عشقِ خودم.
بخور رو شون کردم..
ام‌کلثوم هنوز می‌خوند: الا اعیونک انت.




أینَ حذائی؟


ایستاده بودم و به صدای شلنگ آب بیرون گوش می‌دادم. خانه‌ی محمدی دم خانه یا حیاط‌شان را می‌شستند. من برای زنی عُمانی که کتاب‌خوان است و حال آدم را خوب می‌کند تماشای پیجش می‌نویسم: کفش‌هایم کو؟
در مورد سهراب نوشته. شعرش را ترجمه کرده..خیلی لطیف در موردش حرف زده. در مورد حاشیه‌ی پتویش در شب.
یاد گرفتن و یاد دادن همیشه پر از لذتم می‌کنه.
با خودم می‌گفتم همیشه میون ترجمه و نوشتن گیر کرده‌ام...چقدر می‌تونم اینا رو با فارسی آشنا کنم چون من در بطنشم. درست و صادقانه آشناشون کنم با ترجمه. خدایا این محیطی بود که دوست داشتم. این محیط پر از فهم و شعور بود که می‌خواستم.
اینستاگرام ازت متشکرم که برای لحظاتی حالم رو خوب کردی. خداوند سازنده و مخترعت رو خوب کنه.
و چقدر می‌تونم فارسی رو با اینا آشنا کنم چون خودمن.
حس می‌کردم چقدر یاد گرفتن و یاد دادن رو دوست دارم. چقدر دانش رو دوس دارم. دانایی رو. چقدر آدم‌های دانا رو دوس دارم. چقدر دوست دارم برای اونا حرف بزنم.
چقدر دوس دارم ..
بعد از عمل خیلی ناخالصی‌ها از وجودم دور شد.
خیلی راست بودن اومدن سراغم. حتی تو بعد بد و سیاه وجودم صادق شدم.
به خودم و کارایی که تا حالا کردم دقت کردم...چه اشتباها و کج‌راها..تقصیرات خودم رو به گردن گرفتم. بیشتر از قبل. واقعیت رو دیدم...گرچه هنوز باش کنار نیومدم اما راحتی بی‌سابقه‌ای در وجودم هست.
دلم دلگرمی خواست و تشویق...و دلم گرم هم هست. خیلی گرم. یک چیزی توش هست که قبلا نبود. شاید اکتفاء باشه. بی‌نیازی. نمی‌دونم حسی که دیگه ازم نخواد بگردم و جستجو و فلان. من آرام  و خوبم حالا..
می‌دونم نمی‌شه همه‌ی کارا رو با هم کرد.
اما بالاخره باید کاری کرد.
متشکرم از امروز بابت وجودش و اومدنش.
و از تو متشکرم که توی اینستا همه‌ی چیزایی که نوشتم رو خوندی.
تو.


آب خوب بود...زفری ملایمی داش...از این دسه‌های عربی اومد..مادرشوهری جلوی دسته راه افتاده بود و عروساش پشت سرش...یاد اون موقع‌های خود افتادم و دلم برای مادر سال سوخت...

انسان بود...خوب طبع خشکی داشت...چه می‌کرد اگه بلد نبود جنسی باشه؟ زن باشه؟ و نظر شوهر رو جلب کنه..

سال و بچه‌ها خونه‌ی پدرش بودن...

از خرداد و تیر نرفته‌ام...سال برای خودش گوشی خریده بود...فرقش با من اینه که روش شجریا ن انداخت..گوشی اچ تی سی ...فقط برای این‌که سامسونگ نخره که باش مخالفه ..اچ تی سی خریده بود...چون سونی ارضاش نمی‌کنه دیگه و سامسونگ نمی‌خره هیچ وخ...

خوشحال بودم براش..دوس دارم به خودش برسه..پسرا گفتن چه خوش‌لباس شده...گفته بود خانوم برام انتخاب می‌کنه...

دخترا بش گفته بودن خوش‌تیپ..

من نمی‌تونم یا نمی‌خوام یا..نمی‌گم به شوهراشون خوش‌تیپ.

مینا گفته بود بابا علیرضا رو تحویل بگیر...گله می‌کنه شهرزاد هیچ توجهی نمی‌کنه به من.

تعجب کردم چون به خیال خودم برای بار هزارم خیلی تلاش کرده بودم و تحویل گرفته بودمش و گرم شده بودم باش...داشتم برای خودم گوشواره درست می‌کردم...قشنگ شده بود با سیم برنجی..

داشتیم با هم آخر شب گوشواره درست می‌کردیم که گفته بود شهرزاد علیرضا می‌گه ننه‌خلف من رو دوس داره و طرفمه..شهرزاد خیلی سرده و تحویل نمی‌گیره...زورکی لبخند می‌زنه.

خوب واقعا وقتی سال رو بغل می‌کنه و اون شوکر مخصوص پلیسش رو به صدا درمیاره چطور می‌تونم نترسم  و به این شوخی مسخره بخندم؟

نمی‌تونم زبون بدم و بریزم عین ننه خلف باهاش...چون برام مهم نیس نظرش در موردم چیه  هیچ علاقه‌اای به جلب نظرش..مخصوصا نظر مساعدش ندارم...

اتفاقا اگه نظر نامساعدش جلب شه نسبت بم حتی راضی‌اترم.

با شوهرم باجناق خوبی باشن برای هم..همین کافیه..

***

آب سبز با پوست تخمه‌های روش بالا پایین می‌شد...

فکر می‌کردم برم باشون حرف بزنم..از صفحات عربی اینستا باشون حرف بزنم..اینستاشون فعال بود همون موقع...باهاشون بودم..صفحات آرایش هم قشنگه..لاک...و تزیین خونه  و آشپزی و رمالی و دعانویسی هم حتی...

می‌دیدمشون...

دیدمشون.

و گفتم صفحاتی عربی در مورد کتاب می‌شناسم و آزادی نسبی و انسان‌گرایی زنانه...یعنی دوری از جنسی شدن و به نظر اومدن..معرفی کنم؟

جواب ندادن..چون اصلا نشنیدن و دقت نکردن..

گفتن ها؟ همی عربایِ اهواز؟

ولمون کن بابا....می‌خوان مستقل شن..خوب که چی؟

چی داشتم بگم؟

دیدم بهتر.

لذت رو برای خودم نگه می‌دارم..مثل وقتی که تنها کتاب می‌خونم.

ولی به اشتراک گذاشتن چیزی که ازش لذت می‌بری با دیگری خودش لذتی بالاتره...اون دیگری وجود نداره برای من و البته برای خیلی‌های دیگه...

می‌تونم به این وبلاگ یا کانال البته چشم داشته باشم....
و آدمایی که خودم انتخاب می‌کنم....آدمایی که نباید باشن و هستن.

تو همه کَسومی..


با دخترها بیرون بودیم...ناهار خوردیم..شوهر یکی‌اشون دعوت‌مون کرد..اون یکی با شوهرش دعوای سختی کرده بود و قهر بودن...ضدحال...
مهم نبود البته..ولی پیله کرده بودن که شهرزاد ساکتی چرا...وقتی آروم می‌شی..می‌ری تو خودت یه جوری می‌شه فضا..جو..خوب چن سال پیش با خودخواهی فکر می‌کردم حالا دلقکم من؟ عامل و انگیزه ی خندوندن؟ فلان.

حالا می‌بینم منتی ندارم خودمم بش نیاز ندارم..

ناهار خوردیم...خندیدیم...مردایی که دخترایی رو اورده بودن ناهار بدن و بلاسن رو دس نداختیم...به یکی اشون اخم بدی کردم و چزوندمش...
بین خودمون خندیدیم..شوهر یکی‌اشون بامون بود...نگهبان مثلا..خوب نیس حس این‌که برای لذت بردن و راحت بودن باید حتما مردی همراه داشته باشی که در برابر مردای دیگه ازت محافظت کنه..ولی واقعیت اینه که وقتی هس بهتره...مزاحمت و چرت و پرت و متلک و چشمک و دس‌درازی کمتر می‌شه یا از بین می‌ره.

لب شط به آب سبز نگاه می کردم و به مردمی که با قایق موتوری می‌رفتن اون ور شهر..یا برای تفریح اطراف مرز عراق..

بن نی نی بود ..نی نی که نه..دو سه ساله..چهارساله که پول جور می‌کردم و می‌اوردمش این‌جا...که خوش بگذرونه..دلم به حال خود جوونم نمی‌سوزه اتفاقا...خوشم میاد از خودم که از هر فرصت کوچیکی برای شاد کردن خودم و پسرم قبلا و پسر و دخترم فعلا استفاده می‌کنم...قای‌ رون عرب بود و می گفت لااتروحین...

نرو

مو آنی گلبی اسلیمه

نرو...قلب من خاک بر سره..این پا اون پا می‌کرد...

هنو یادم مونده...چون لاس نبود..یا ..یا...چون ساده بود و اعتراف براش سخت بود و من رو خیلی بالاتر از خودش می‌دید...با طناب تو دساش بازی می کرد..می‌پیچوندش دور انگشتای اون یکی دسش...سرش رو بالا می‌گرف دو سه دیقه تو چشمای جوان براقم نگاه می‌کرد..تاب نمی‌اورد باز سرش رو می نداخ پایین..بعد می‌گف اتروحین خویه؟

می‌ری خواهر؟

یه خواهر می‌ذاش آخر حرفاش که مثلا نترسم...نرمم...
اون موقع مهدی یراحی غزال او ما یصیدونه رو نخونده بود..کاظم الساهر خونده بودش....بلدش بود یارو..

می‌خوندش وقتی بلم رو می برد تا مرز عراق..

غزال او م یصیدونه

غزاله و شکار نمی‌شه..

بن کوچولو و شاد می‌چسبید بم...چشمای ژاپنی‌اش که می‌گفتن بم رفته از خوشی و باد اشک می‌اومد..

اشکای من اومد...روبروی شط سبز....

چرا؟

چون خواهرم گفته بود: بن خیلی پسرخوبی بود...قانع و آروم..

تا گفت قانع اشکم اومد و اومد و اومد...دور از چشم اونا...به پوستای تخمه نگاه کردم که رو آب مواج تکون می‌خوردن...بچه‌ی خواهرم انداخته بود..اگه بن بود نمی انداخت...

وقتی گف قانع...یاد قناعت افتادم و غروب شد تو دلم.

خواستم سلفی بگیرم دخترا اذیت کردن..مینا گف همه‌اش تو خودش می‌ره یه هویی...انگار بوقیم...دوچرخه‌اییم اینجا ما نه آدم..ننه‌خلف و مینا از سر و کولم رفتن بالا نذاشتن سلفی بگیرم...همه جا بودن...خندیدم...
می گفتن برای کیه آقا؟

برای کسی نیس...

- بروووووو.....برای کسیه...حتما هست..

- برای خودم..من کسی نیستم؟

ننه خلف با لهجه ی لری می‌گه: تو همه کَسومی...

پیام رو رسونده و خندیده حالا.

می‌خوام بزنم هر دوشون رو و تو شط بندازم‌شون...

مینا می‌گه زیبا بوتاکست رفته ها...صورتت خیلی چروک شده..

دارن برنامه می‌ریزن برن بوتاکس و ژل تزریق کنن و فلان...برمی گردم به آب سبز نگاه می‌کنم....چای می‌خورم...

قبل از اومدن سیمین اومده بود گفته بود به نظرم بلبل برگشته..رو نخل برحی تو حیاط آقام اینا بود..

عجیب بود که بیاد این رو بگه ..مادره همینطوری‌اشم ...

مهم نیست.

مادره انگار بش گفتن پسرت که تو حلب اسیر بوده آزاد شده با شوق و ذوق وخوشحالی دوید...دوید..من فقط برای یه لحظه یاد بچه‌ای افتادم که با برق تو میانمار شکنجه می‌شد..ویدیوش رو اتفاقی دیدم تو اینستا و بعدش تصمیم گرفتم گوشی ساده بگیرم ودیشب گرفتم..

بچه جای سوزش رو می مالید..

راسش روانی نیستم اون‌قدر که توضیحش بدم..بعد از سال‌ها حالم پای فیلمی منقلب شد و لرزش تنم رو پر کرد...

بعدش نماز خونده بودم  سرنماز دعا کرده بودم برای بچه و ...دعایی که شاید حکم نیایش گربه سیاه رو داشته باشه برای بارش بارون...

همون‌طور که اون موقع‌ها از ته دل برای زن لره دعا می‌کردم...

خدایا بش آرامش بده...حالش رو خوب کن...صبر بده..

- کسی برای من دعا کرده..کسی؟...کسی؟

مهم نیس.
به پل نگاه کردم و ماشینای سنگین روش...بچه‌ی خواهرم رو پل بود...مادرش ندیده بودش؟ خطرناک بود.

مینا گفته بود ننه‌خلف همه‌ی توجه‌اش رو به یه چی می‌ده..وقتی فقط ایوب بود ایوب رو می‌پرستید...برای خودش چیزی نمی‌ذاش...وقتی بچه ها اومدن شروع کرد پرستیدن بچه ها و به ایوب بی‌توجه شد....

گفته بود تو...تو..

می‌خواس یه جوری بگه بم برنخوره

گفتم من به یه اندازه نسبت به دیگران بی‌اعتنام.

این رو گفتم.

خندید...گفت آره...منظوری نداشتم ناراحت شدی؟

نه نشده بودم.

گفته بود..چرا هر چیز قشنگی رو می‌بری؟

لیوان ننه‌خلف رو می‌گف..یه لیوان شیشه‌ای که روش قلب بود..دوتا

گفتم می‌برمش ننه‌خلف

مینا به اعتراض گفته بود آقا چرا هر چیز قشنگ رو باید تو ببری؟

گفته بودم چون خودخواهم.

خندیده بود...

***

امروز صبح خانه‌اشان بیدار شده بودم...دنبال روسری گشتم و نیافتم..ماکسی ام پیش پام بود..لوله‌اش کرده بودم دورسرم که برم دشویی..شوهرش خونه بود...

وقتی برگشتم و مانتوم عمامه هندی‌وار دور سرم پیچیده بود گفت: پستچی حق داش.

و خندید.

قصه‌اش رو براش گفته بودم که پارسال پستچی بعد از سال‌ها سکوت ابراز احساس و علاقه کرده بود و گفته که همیشه از خودم می‌پرسیدم آقا اصلا این زن من رو می‌بینه؟ حواسش هس آدمم؟..مرد بودن که پیشکش...

چون مثلا وقتی در رو باز می‌کردم امضا کنم حتی آبی به صورت نزده بودم چه برسه آرایش ..موهایی ترکیده روی کله و سیگار به دس شلواری زیر پیراهن زنونه و ...

خواهر کوچیکه اسمم رو گذاشته بود: قدسی کلوچه‌پز

پیراهنی داشتم نخی تا بالای زانو...دوستش داشتم..رنگ و رو رفته و افتضاح...اما دوستش داشتم..خواهرم می‌گفت همان رو می پوشیدی همیشه..شبیه قدسی کلوچه پز شدی الان..شخصیتی خیالی و نماینده‌ی تیپ اون موقع‌هام..

پستچی رو یادم میاد...لرزشش دم در...دهن خشکش..سر تا پا می لرزید..رنگش مثل مرده..

لابد احساسات و شهوت هر دو غالب شده بود روش ...دمش رو چیده بودم...هر چی بیاد دیگه سال می‌ره از پست می‌گیره

به من چه که خودشم کتاب‌خونه و  من تنها زنی هستم که کتاب و مجله می‌اومده براش در همه‌ی این سال‌هایی که اینجا کار می‌کرده..و این نظرش رو جلب کرده..

که بله از پشت در صدات..نمی‌دونم چی..و بله تو من رو به هیچ جا حساب نمی‌کردی ...و در هال باز بود و زیر هیتر هم کتاب گذاشته  بودی که پایه‌اش شکسته بود و روی تاب هم کتاب بوده..

و مینا گفته بود این..

مینا گفته بود برات مهم نیس؟

نه چرا مهم باشه؟

بامز‌ه‌اس خوب

آره بامزه هس و بانمگ و می‌شه براتون تعریفش کنم بخندیم...

برات مهم نیس خوشش اومده؟

نه...چون ته خوش اومدنای این‌طوری جا و چیزیه که باش حال نمی‌کنم


..

داشتن حرف می‌زدن که بریم فلان بازار..چقدر بازار هس این‌جا..چقدر رنگارنگ و شیک..

مصرف‌گرایی زیاده..

تولید کمه..نزدیک به صفره...رفاهی تجملی و غیرضروری...رفاه در شکل زندگی نه در حقیقت..

مسافرت؟خدمات؟ رفاه؟

نه.

بازار فقط...خیلی بازار..جنسای رنگارنگ...آدمای شیک...رنگارنگ همچنان...

مادرم به هانی گفته بود ببین بلبل رو می‌تونی بیاری؟ رفته بود هم...و نشد گیرش بندازه...

مورتون گفته بود اگه یک در صد این توجه رو ..محبت رو دیده بودیم...حالا من محمد علی کلی بودم و شهرزاد جورج اورل...


انجن؟


مورتون آدم افراط گریه..یا تفریط کن...ندیدم زمانی تعادل داشته باشه..وقتی می‌خنده زیاد می‌خنده..زیادآ..اغراق می‌کنه تو خندیدن...تو همه چی تقریبا...

شاید برای همین بابام نمی‌سازه باش..من می‌گم ب جهنم و رد می‌شم..بابام می‌پرسه: زکیه؟ ابنچ انجن؟ صایر مجنون؟اشبیه؟

برای مثلا افراط در حمام رفتن یا ر چی...

بابام رو خیلی جو می‌گیره...اصلا یادش می‎ره که من دیگه ختر دبیرستانی قدیم نیستم و اون مرد نه چندا مسن سابق...یادش می‌ره...خشونت و جدیتش در چک کردنم و گوشزد  احترام گذاشتنم به سال تا الان رو به راهه.

در هر صورت من از نظر بابام زن ایده‌آلی نیستم چون نه فقط موقع بیدار کردنم گاز می‌گیرم..این به کنار...چون جلوی دامادش به سید گفتم سید قربون جدت قولی نده که نتونی از پسش بربیای...

سید همسن مورتونه..دوست صمیمی‌اشه و شوهر خواهر کوچیکه..من برم بش احترام بذارم؟!!

عمرا

من نباید گردنم بیرون باشه..

یه جلسه ارشادی برام گذاش دیشب در باب وصایای دهگانه..

یکی اش پوشوندن گردن از دید نامحرم بود

بابا به موهای سفیمون رحم کن مرد..

چی دارم به مردی بگم که ..

واقعا هم دلم نمیاد ادامه بدم.

فقط گفتم باشه. باشه.

یعنی مطمئنا چند سال پیش بود پدر برادر سید رو می‌اوردم جلو چشمش پیش بابام..

ولی حالا گفتم باشه..و رفتم زیر چونه از این کلیپس مخصوص مذهبیا زدم...یعنی تا این درجه پیش رفتم در ایمان.

فتقبل الله احسن المتقبلین.

دا اچذب علیک آنی؟

تو جی میل برام نوشته

باس باورپذیری‌اش رو بیشتر کنی.

یعنی چه کنم؟

عکس گردن زخمی سال رو بذارم برای خواننده‌ها؟

برای خودش فرستادم نوشت...ای داد بیداد.

تو دلم گفتم عمی دروووووووووووووووح...دا چذب علیک آنی؟

اشکال نداره هر دوشون حَیوونن.

مناسب‌ترین وقته الان برای نوشتن...چرا؟

تو حیاطم..ژاکت  قهوه‌ای قدیمم رو پوشیدم گرم شم...برعکسِ ناصرالدین شاه هیچی‌ام به هیچی‌ام نمیاد..یه رکابی نخی پوشیدم ..ماکسی...روش یه بافتنی قهوه‌ای...جوراب زمستون و زیر ماکسی شلوار نپوشیدم و پاهایم مُثَلَج شدن...اُ جوراب زمستونی.

وقتی اومدیم پریدم تو حموم...مثل همیشه شستم موهام رو و شونه نزدم..باید بعد از حموم مو شونه کنیم...این‌طوری به آدما شبیه‌اتریم..اما نمی‌کنم..هر بار به خودم می‌گم اگه این‌بار شونه نکردم بام قهر کن...ولی نمی‌کنم.

همین امروز بابام می‌گف شهرزاد بالاخره کار خودش رو می‌کنه..

بعد مث این‌که یادش بیاد یه چیزی پرسید:

دختر نماز خون شدی بالاخره یا نه؟ نماز صبح..انگشتام رو که روشون لاک طلایی خردلی بود قایم کردم زیر پر دامنم گفتم ها می‌خونم.

سال بلند خندید..مورتون هم...

نفرت داشتم از هردوشون...سال گف حاجی یعنی یه بار تو امسال بمون صبونه نداده....وقتی بیدارش می‌کنی گازت می‌گیره...گردنش رو نشون داد..

اصلا یادم نمی‌اومد کی آخرین بار گازش گرفته بودم..

بابام گف گازت گرفت؟

چشاش گرد شد..

فکر کردم خاک تو سرت سال..باید بگی؟

مورتون هلاک شد از خنده...رفت دیگه نتونست نخنده..

همین‌طوری می زد رو  زانوش.

گفتم الکی میگه بابا...سعید موهاش رو کوتاه کرد خط انداخ با موزر...بابام رف نگاه کرد و با چشمای عصبانی نگام کرد..هنوز چشماش موقع عصبانیت ترسناک می‌شه..ترس می‌افته تو دلم..فرقش با گذشته اینه که می دونم نمی‌خواد یا بهتره بنویسم نمی‌تونه حتی اگه بخواد که بزنتم...

- این جای گازه شهرزاد....نه خط موزر...بیدارت کرده گاز گرفتی؟...

سال گردنش رو مالید...خندید...

- بش گیر نده حاجی...عادت دارم...من بش پیله کردم..خیلی..این به خواب صبحش حساسه...ولی زن خوبیه..ازش راضی‌ام.

عوقم گرفت....عوووووووووووووووع....کی ازم راضیه حالا...می‌خوام نباشه...عین یه زن شیرین خجالتی مظلوم سرم رو انداختم پایین

بابام گفت: فیلماش رو...ولک شهرزد جای دندونات رو گردنشه...سرتو می اندازی پایین...بزغاله گاز نمی گیره که...مع مع می کنه..

نگران بودم ادامه بده سگ گاز می‌گیره.

من خو مثل حسین بزرگ‌مهر و روشنفکرا و هنرپیشه‌ها نیستم که سگ برام فحش نباشه..فحشه خوبم فحشه برام..هم می‌دمش و البته نمی گیرمش..اطرافیام خدای‌اش نگفتن بم تا حالا.

پفیوز دیوثای زندگیم گفتن چرا..که کس ننه‌اشون.

القصه که چی؟

پلک زدم آروم..با تانی....گفتم شما حرفم رو باور نمی‌کنید ولی به سید عباس بابا که حواسم نبود...

بابام گفت: سیدعباس همونی نیس که نذر می‌کردی براش تجدید نیازی؟...سال..زنت ورزشم تجدید شده بود..

یعنی یکی بابام روسفیدم می‌کنه جلوی سال و دیگری مورتون...آبرو نمی‌ذارن برام..

سال گفت هشتا؟!

گفتم شرایطم بد بود...زندگیم سخت بود

دروغ نبود البته..

ولی سال نمی‌فهمیدش..

- آره...اخلاقت رو خراب کردن ..دندونات تیز شد..

فایده نداش موندن پیش‌شون...خیلی حال گرفته شده از زنده شدن آنچه نباید ..رفتم جیش کردم.

رد پای یک شاش

خوب خسته‌ام...با این وجود اومدم سیتون بنویسم...نگید خودخواه و فلان..

خستم می‌دونید...دهن سرویس شده از شلوغی...آقا من زندگی آروم دوس دارم...ممکنه همه داشته باشن...کیه که زندگی شلوغ و پرسروصدا بخواد..

به هر حال از حرف زدنای زر زرویی خسته می‌شم..با این‌که پرحرفم و هی تعریف می‌کنم برای دخترا یعنی خواهرام..با این وجود همه‌اش مثل تو اون عکسه که تو اینستام گذاشتم و برای آدم دور و چنتای دیگه فرستادم..همیشه یه پام رو به دره...یعنی می‌خواد بزنه به چاک...نزدیک دره..

خوب جیش دارم هم...خیلی...الان..

حوصله ندارم بس که جیش می‌کنم..موقع رفتن بیرون..موقع ..سال تو راه ایستاد...یه جای ترسناک بود...بیابون...جیش کردم و فکر کردم کی بشه عین آدمی کم جیش زندگی کنم و هی جیشم در حال غلیان نباشه تو تنم...

مردما...مردم...فک کنم بری سر قرار و قرص خورده باشی و روبه مردی که اومده سر قرار جیش کنی...پشت نیزارا...اونجا لب کارون...چه گلبارون...مرده با لبخند تلخی و سر یه وری تماشات کنه و تو پاک کنی این خاطره رو تا که یه روز دفتر نود و دو رو باز کنی:

"فک کنم جیش کردم روبروش...به نظرم جیش کردم..تصویر مبهم غیر روشنی از اون شب جلوی چشممه"

هیچی اینا رو ولش کن..توی تموم خاطرات عاطفی من همیشه رد پای یک شاش مشهود است.


نشستیم با دخترا بیرون ...بردن‌مون بیرون ...حالم گرفته‌اس ....

چرا؟

این حس همیشگی حال‌گیری که لحظه‌ای جدا نمی‌شه ازم ....

بعد ساکت می‌شم...

خواهرم می‌گه :

گوزو یعنی شعرخون شده در مورد فروغ فرستاده....سالگردشه ؟ ؟

نگام  می‌کنن....مثلا من بدونم.

نمی‌دونم کی رو می‌گن.

می‌دونم سالگرد فروغ بوده ....چیزهایی تند تند از ذهنم رد می‌شه زمان‌هایی که تو اوج غم و تنهایی حرف می‌ زدم.

مکث می‌کرد می‌گف باز بگو ...صدات مثل فروغه ...

اون موقع‌ها برام یه کاست فروغ خریده بود شعراش رو خودش خونده بود ...خود فروغ.

صداش نرم و آروم بود.



برو بیرون

بیرون نشسته‌ام...دم.در خونه‌ی مینا ...روبروی سالن آرایش دختر ایرونی ...چن‌وقت پیشا  اسمش پریا بود...حالا دختر ایرونیه.

اگه سالن آرایش داشتم اسمش رو چی می‌ذاشتم؟

شهرزاد .

شهرزاد شرمگین.

از اون حالتای جمود سراغم اومده که هیچ دلیلش رو و راه خلاصی ازش رو نمی‌دونم ..یه حال سنگین و پروزن.

یه جور دل‌سیری از همه چی.

حرفم نمیاد اصلا ..نمی‌تونم جواب بدم به حرف کسی. نشسته‌ام تو سایه باد خنکی میاد.

فقط همین.

میگوپلو آخ جوون..بخور اُ برو آخ جوون

وقتی به کاکتوسایی که دادم به مینا نگاه می‌کنم...توی گل‌دونای سفید مرتب و تمیز و خوشکل..گلدونای یه‌دست قشنگ..یادم میاد به کاکتوسای خودم که تو ظرفای ماست و حلبی‌های خالی روغن و قوطی‌های پلاستیکی نصف شده ی وایتکس کاشته‌ام.
حیاطشون رومی‌شورم و سال میاد دنبالم..شوهر مینا واسطه قرارش داده که ببینه و شاهد باش که چه لجاجت‌هایی داره مینا...سال میاد دست می‌کشه به گردنم ..می‌گه تو  گلی..گل..با همه فرق داری.
منظورش دختراس..خواهرام.
ادامه می‌ده از همه بهتری...از همه.
دسش رو آروم دور می‌کنم:
-میگو پلوی اون روز خوشمزه بود؟...آها راستی ازش نخوردی...یادم رفت..کجا برگردوندی‌اش...اممممممممممممم بذار فکر کنم...تو یقه ام مثلا؟!..
تو ذوق خورده نگام می‌کنه.
می‌گه:
مادرت گفته بیاید ناهار.

آخ که پنچروم


مینا و شوهرش وقتی برگشتن من و سول لاک سبز زده بودیم...لاک طلایی...شلوار قرمزش رو خطخطی کرده بود..وقتی مینا بیاد و گیر نده به چیزی یعنی دعوای سختی با شوهرش کرده..صوت هر دوشون داد می‌زنه که دعوای بدی کردن..

نشنیده می‌دونم مقصر مینائه ولی نمی‌پرسم چی شده و چرا...موهای خیلی فر سول رو شونه می‌زنم..
مینا میاد و می‌گه دعو ا کردن..قضیه‌اش اینه که شوهرش بردتش کارت هوشمند درست کنن و نگفته قراره عکس بگیرن و اون آرایش نداشته...
فکر می‌کنم چند در صد ممکنه این قضیه برام مهم باشه ...شاید حتی این شمارش چند در صدش تو صورتم هویدا باشه که مینا می‌گه مطمئنم مردای دیگه اولش به زن‌هاشون می‌گن دارم می‌برمت عکس بگیریم...آرایش کن.

من مطمئن نیستم.

چیزی ندارم بگم.

می‌گه سال اینطوری نیست؟

خنده‌ام می‌گیره از تصور این‌که سال بم بگه آرایش کن دارم می‌برمت عکس بگیری...کل قضیه خیلی آبکی و به تخممه...فوقش عکس زشت بشه اصلا...مهم نیست...چه اهمیتی داره عکس کارتم زشت باشه...به درک که دیگران  زشت ببیننم...اصلا یعنی این دغدغه‌امه مگه..؟

خنده ام می‌گیره ولی نشون نمی‌دم..

نگاش می‌کنم که حرص می‌خوره..خشمگینه...به شوهرش فحش می‌ده ..

داره تعریف می‌کنه که رفته از داروخونه پنکک و رژ و ریمل خریده..اونم چی؟! درجه سه نه حتی دو..اونم چی ؟! مارک مزخرف و درپیت وآشغالی مای..اینا رو تند تند می‌‍گه..بعد آرایش کرده همون‌جایی که کارت هوشمند صادر می‌کنن...بعد شالش مریمی و سیاه و نخی ساده...چسبیده به سرش...اگه بش گفته بود مقنعه یا شال بهتر می‌خریده..

خدای من .

چیزی ندارم واقعا بگم..

سول می‌ ره پشت پرده و شروع می‌کنه گوزیدن..

نگام می‌کنه:

-یه صدایی اومد نانی...

- آره..صدای گوزته سول.

- چرا آدم گوز می‌کنه نانی؟

دلم می‌خواد بش بگم چون آرایش نکرده بردنش عکس بگیره..

مینا بی‌توجه به ما اشک می‌ریزه.

نیم کت سورمه‌ای قشنگه شوهر مینا رو تنم کردم روبروی آینه...سول دستاش رو ماژیکی کرده..لباساش رو..یکی از ..یه خط پهن روی یکی از مبل‌ها کشیده..

اگه نانا بود چیزی نمی‌گفتم اما مینا به این چیزا حساسه..همین صبح بود که سال داشت خودش و شوهرش رو نصیحت می‌کرد..من خواب بودم و می‌شنیدم که بابا سخت نگیرین..مینا سخت نگیر این‌قدر همه چی رو...حالا کثیف هم بود..جایی...بچه باید شاد باشه..ببین کی چشم من رو دور دیده و داشت  چیزایی که در من باشون مبارزه می‌کنه رو گوشزد می‌کنه...

سرم رو کردم زیر پتو و گفتم سال یواش‌تر  می‌خوام بخوابم..

سرفه کرده بود و نمی‌دونم چطوری ادامه داده بود و بعد بیدار شدم دیدم یادداشت گذاشتن مواظب سول باشم...
مواظب چی اش باشم؟

وقتش رو دارم؟

یک‌بار دست به بخاری زد...گفتم نکن سول داغه؟

پرسید: حال؟...حال؟

یعنی گرمه؟..گرمه؟

گفتم ای حار...

باز دست زد...نگفتم چیزی دست گذاشت...سوخت برداشت.

گریه کرد محل ندادم...دستش رو اورد با کمال میل هزار بار بوسیدم و هوف هوف کردم.

بعد دیگه دست نزد...الان دستاش تا آرنجاش ماژیکی...منتظر غرهای مینا هستم...مهم نیست ناهار خونه‌ی مامانم به صرف تثخانه‌ی ننه زکیه هستم...
فعلا یه ترانه از صباح گذاشتم برای سول..که در مورد دخترهاست..و داره لوس می‌شه در حد خودم...اگه من این‌طوری لوس می‌شم که خیلی تابلو و ضایعه...

چشماش عین تیله‌های سیاه می‌درخشه تو صورتش.


دلت پاک باشه

تو لباسای آویزون شده می‌گردم...این همه سویی‌شرت  و ژاکت بافتنی و چرم سیر نمی‌شی مینا؟ یه چیز سبک‌تر نداری؟ یه شال دور شونه؟ یه اورکت اسپرت که به همه چی بیاد؟

 خوب...well...well...well
این چیز خوبیه..سرمه‌ای...زیر آرنج‌هاشم تیکه‌ی قهوه‌ای داره..درست مدلی که می‌پسندم..تن مینا ندیده بودم اما..این‌جور اسپرت فانتزی تنش نمی‌کنه اون..می‌گه مگه کولی یا غربتی‌ام..خوب من که هستم.

بوش می‌کنم...ته بوی سیگار و ادکلن پیور بلک می‌ ده...مال شوهرشه...

اشکال نداره..جای برادرمه..ناراحت نمی‌شم ازش که ادکلن پیور بلک زده که بوش رو دوس ندارم و مثلا عطری بلو من نزده...

آهی می‌کشم...مجبورانه تاش می‌زنم می‌ذارم تو ساکم که از کمد مینا بلند کردم...یه چیز بزرگ گلدار صورتی.

خدا خواهرام و شوهراشونو برام حفظ کنه.

خوبی هم دارن..آدمن دیگه..خوبی دارن..بدی هم دارن.

آدم به قول بابام بایستی دلش دریا و کونش فراخ باشه

البلاش

 مینا نیست و من کمدش رو باز کردم و دارم به کیفاش نگاه می‌کنم.

کدوم به روسری جدیدم میاد؟

که رنگش رو خیلی دوس دارم...اَ ه نکبت همه‌ی کیفاش خیلی زنونه‌اس...زاویه‌دار و مربعی...داد می‌ زنه من کیفم...من کیفم ها..نه چیز دیگری...انگار برای دنیا باید ثابت کنه که کیفه و نه چیز دیگری.

کلی رنگ داره..سفید مشکی... خردلی..خمیازه می‌کشم...

هیچ‌کدوم به کیفم نمیاد...

یه دونه برمی‌دارم....خوب لاک بزنم این رنگی...قابل‌تحمله....تا مینا نیومده بلوزش چندتا از شالاش و کیفش رو می‌ذارم...تو رژهاش می‌گردم..یه سرخابی جدید گرفته که ازش ندارم..بوش می‌کنم ..بوش خوبه...پرتش می‌کنم ته کیفم...ماکسی برای چیشه مینا؟

ماکسیاش انداز‌ه ام می‌شه دیگه...

می‌پوشمش...خوبه..تو قسمت رونا یه خورده تنگه...اشکال نداره...مدل ماهیه...مهم نیس...البلاش ماینحاش...

چیز مفت گیر نمیاد..نباید روش عیب بذاری...

بارم رو می‌بندم.

شماعی‌زاده  می‌ذارم با سول برقصیم..می‌رقصیم.

بعد بیام در مورد حاملگی خواهر کوچیکه می گم...باید برم خونه اشون...می خوام برم پلاسکو و اینا بخرم...عاشق پلاسکوام..عاشقشا...یعنی این مغازه ها هست  که پلاستیک دارن دم درش...
وقتی عمل کردم...شیشتا زخم گنده تو تنمه...زیر نافم و پهلوم و اطراف تنم...یه شب برای رضای خدا حال نه دلخوشی من نموند مادره پیشم...حالا سه چهار روزه افسرده اس و می ره از زنها می پرسه.
وجدانا آبروریزیه این زنه...
از همون اولشم این آبرومو می برد پیش خونواده ی لجن سال..درسته که تابستونی تا دسته گاییدمشون اما یادمه نمی ره که وقتی بن دنیا اومده بود جلوی مادر سال ازم می پرسه:
می گم می بریش با خودت یا می ذاریش؟
آدم اینقدر خجسته و بی عقل؟
اینقدر احمق؟
اینقدر بی فکر؟
چطوری این سئوال رو ازم می پرسی؟
قبلا می گفتم نگرانه..یا دوست دارم بذارمش مثلا فکر می کنه نمیتونم بزرگش کنم که خیلی بهتر از اون تونستم بزرگش کنم اما حالا درکش نمی کنم..
اون روز به ننه خلف که البته خیلی خیلی حقشه و اصلا هم ناراحت نیستم اما خو به عنوان نمونه کار می گم...بش می گه
این پسرت اصلا مثل خودت نیست...اصلا ترسناکه...آدم می ترسونه..
چشه بدبخ؟
فقط یه خورده گندمیه..چشای به اون قشنگی...فلان..من که کاریش ندارم یعنی منظورم اینه که یخلی هم بچه دوس نیستم..از این خاله های عاشق و وال نیستم که قربون صدقه برن و بمیرن برای بچه ی خواهر..
به طور عام بچه ها رو تا حدی دوس دارم...تا حد زیادی...
باشون سرگرمم و فلان..ولی خیلی هم غش ضعفی نیستم در برابر بچه...
بعد ننه خلف گفت مگه بچه های خودت شبیتن؟
اونایی که قشنگن ک به خودت نرفتن به شوهرت رفتن..
جواب خوبی بود..
اونم خجالت کشید گفت نه منظورم اینه که مثلت نیست...بزرگه انگار لره...قیافه اش مثل لراس..مخصوصا دماغش انگار دماغ لراس...درازه و از صورت زده بیرون...
اومد درستش کنه یعنی..توش گشت.
نگاشون می کردم لنگه ی همن...ولی خو دلم سوخ برای ننه خلف گفتم تو مثل مادرتی...یادته می گفتی به زنهای سیاهپوست می گفت ببینم بچه ات رو دوس داری واقعا؟
تو هم حالا این کار رو داری می کنی...
اینم اینطوریه...
من خو گه می خوره کسی رو بچه ام عیب بذاره..ولی کلا می خوام بگم زنه شاده...خجسته اس...
دنبال غصه و درده..
بعد تفسیر پسرش چیه؟
زار داره..
آره...زارها فقط کون امثال ما رو می یابن توش کیر آتشین بزنن.

 بلبل مادرم فرار کرده.

خدایا چقدر خوشحالم که حالش گرفته شده. اصلا ناراحت نیستم که افسرده اس. هیچ مشکلی با غصه هاش ندارم و خدا رو شاکرم که قبل از مرگم حالش بیشتر گرفته شد.

حالا می فهمم و برام عین روز روشنه که زنه طبیعی نبوده هیچ وقت و اجازه نداد طبیعی زندگی کنم و بمونم.

همیشه چیزی داش بش وابسته شه و همین وابسته شدنا رو به من هم یاد داد و منتقل کرد...من با خیلی هاش مبارزه کردم...با خیلی هاش..در بعضی جاها شکست خوردم اما ...اما هیچ وخ خودم رو ملامت نمی کنم بابتش..وقتی آدمی زیر دس اون زن و شوهرش بزرگ شه وقتی اینا بشن خوواده و منتقل کننده ی ژن های گوزی چسی در نوع خودم بهترینمه..خدام اصلا..

همیشه گفتم هر کسی دیگه ای جای من بود یا مرده بود یا دختر فرای ای ..جنده ای..معتادی چیزی می شد...من تا حالاشم عالی زندگی ام رو ساختم و میسازم.

شوهر سیمین برای دخترش یه جوجه بلبل اورده..

مادرم بزرگش کرد..اولش به هوای دختر سیمین آنا که مادرم هنوزم براش می میره و اگه یه روز سرما بخوره چوب تو کون بابام و بقیه می کنه و بقیه نمی شورن بذارنش گنار جز مینا که البته مدیریت شستنش رو نداره..بلد نیس کی و چقدر و کجا..

القصه که چی این بلبل شد معضل و بحران مثل هر چیز دیگه ی خونه ی بابام..

اونجا همه چی ه بحران و معضل تبدیل میشه...همه چی گره ی کور میشه و اکثرا تفصیر رفتارای غیراقبل درک مادره اس.

بابا شما جا برا خودتون ندارید...بعد بلبل اوردید؟

یه اتاق پذیرایی دارن و یه راهرو و یه اتاق دیگه همین...هزارتا آدمید ...

بابا گاییده شدیم از این بلبل...

یعنی سیزه تا آدم با شوهر و بچه و اینا ایستادیم و بلبله می اومد در کونمون رو نوک می زد می رید و می رفت و مادره هی براش شعر می خوند:

بلبولی...بلبلول...بلبلول..سمبولی..سمبول سمبلو

بعد شوهرش از خودش خل تره...
ها چی؟

وقتی اومده بود خونه امون: زکیه امروز بلبل یه طوریه نیستی...بی حال و غمگینه..

چرت.

این کس شعرا چیه سر هم م کنید؟

بچه های مردم جلو چشمشون از درد و مرض و بی پولی و به دست روانی ها شکنجه می شن...

خود ما بچه هات...

یک در هزار محبت ی که به این سمبولت رو اگه داشتی من نمی رفتم به تخم لره آویزون شم و زن سال که ...

حالام راضی ام هم از تخم لره راضی ام و هم از کیر سال...اما می خوام بگم ریدی به ما با این اخلاقت...شصت سالته بابا...یه بار به چیزی ابسته نشو نو زندگی ات

پسرش که فرار کرد من زیر دست دکترم و این هی به من زنگ م یزنهشوهرش به من زنگ می زنه

شهرزاد مادرت داره می میره...بگو برگرده...خودم به درک

نمیخوام دک کنم و بفهمم دیگه..درک نمی کنم و نمی فهمم.

چرا کسی من رو جایی درک نکرد پس؟

چرا کسی من رو جایی نفهمید پس؟

حالا دخترا می گن افسرده شده..

به درک.

رفته تو کوچه از زنهای کوچه می پرسه نشنیدید ندیدید؟رفته زیر درختا سوت می زنه

یعنی حال به هم زن..هیچ دلم نمی سوزه...واقعا دلم نمی سوزه...

رفته تو چشم و چالمون نمی تونیم حرف بزنیم مبادا احساسات لطیفش جریحه دار شه...

تو سرمون غذامون می رینه...

هی تو استرس در رو ببند فرار نکنه...هی نشینه ر دیگه غذا..رو هیتر...بابام نیم ساعت روش فریزر رو بست شد رئیس بزرگ فیلم بروسلی...حواسش نبود بابام در یخچال فریزر رو روش بسته بیا و ببین که کربلایی به پا کرده بود زنه..

بعد اومده بود اینجا چطور می شد که به دختر سیمین وابسته میشد و بیا گریه و زاری و اینا...هی حرفش رو میزد..

بش گفتیم بیا بدش هاشم اون تو کرا بلبل و چس و ایناس..نهههههه...دلم نمیاد.

خوب حالا خوبت شد. جهنم...

اون روز داشتم لباس عوض می کردم خونه اشون یه هو اومد محکم خورد به پشتم افتاد...

اگه می مرد خو می گفتن کون شهرزاد کشتش.

 چای میخورم و به این فکر میکنم که ناهار چی بپزم. واقعا چی بپزم؟

اما خودم رو برای این خیلی اذیت نمیکنم...دیشب خواب موراکامی رو دیدم.  اولین بار بود که خواب می دیدم موراکامی رو...چی نوشتم؟ اولین بار بود که خواب موراکامی رو می دیدم...خواب هتل دلفینش رو!

خود همین موراکامی در رقص رقصش خوا هتل دلفین رو می بینه و  من دیشب؟ خواب هتل دلفین رو دیدم.

خوابم اصلا محتوای ادبی و فلان مهمی نداش. فقط خواب بود. یعنی یه جا بودم که حس کردم اینجا هتل دلفینه. قبل از خواب داشتم رقص رقص رو میخوندم...صفحه ی بیست و دو یا سه بودم..گور به گور فاکنر هم چند جمله داش که باید وقت کنم و تایپ...
الان دارم فکر می کنم چی خوندم دیشب؟

آها یارو یه مدت اصلا کاری به دنیای بیرون نداش...بدجور یاد خودم افتاده بودم...

مدت مدیدی کاری به چیزی نداشتم...الانم ندارم..خلاصه ..
نانا دو روزه نرفته مدرسه سرما خورده...

تا حالا هم ناهار نپختم..امروز کسلم...خسته و کسل...
احساس موراکامی رو دارم در ابتدای کتابِ رقص رقصش...کاره خوب پیش نمی ره تو دستم...عصبیم می کنه...یه سال طول کشیده...هر چی می خوام پیشش ببرم نمی ره..انگار طلسم شده این کتابه...بعد خوشمم نمیاد ولش کنم چون تا اینجاش رو خیلی وجدانی کار کردم...ولش نکردم... حتی رو تخت بیمارستان یادش بودم که تو دستم مونده بود..

با دقت پیش رفتم...

نمیدونم چرا سلولای مغزم رمبیده...

باورت می شه غلام...ای غلام...که حتی نوشتنم نمیاد دیگه؟

این پیریه؟

مگه پیرا نمی نویسن؟

نمیدونم والا...

برای خودم کارای دیگه دوس دارم نه نوشتن...

مثلا باغچه و آشپزی و ورزش...اینا رو دوس دارم..و کتاب خوندن...انگار مدت مدیدی از زندگی واقعی دور بودم و حالا دارم روش رو زمین نمی زنم اصلا...

حس نوشتن ندارم اصلا...اولین باره تو زندگیم اینطوری میشم...چرا؟

چی نیس دیگه که قبلا بود یا در واقع چی هست دیگه که قبلا نبود که من رو بی نیازمی کنه به نوشتن..یا زیاد نوشتن؟ یه جور باور اومده؟

باور خود؟

اعتماد به خود؟

نمیدونم..

دوس داشتن خود؟

نیاز نداشتن به شرح خود ...یه تحلیل خود...به..


احتمالش هم هست این باشه...


تو دنیای مجازی یه چیزی پیدا کردم..یه مردی...عربه...بعد نقاشی و موسیقی و ...اینستا...به قول خودش اهل تعوسیه هست. تعوسیه رو بر وزن سعودیه میگه..تعوس..تعس یعنی ناامیدی افسردگی..باهوشه و کتاب خون و هنرمند...ولی ته اش؟...میشه دلخوش کرد به فیروز فرستادنا و ابراز محبتهاش؟
نه.
حتی نمیشه دلخوش کرد یا اهمیت داد یا شیطنت کرد که بله ببین هنوز طرفدار دارم...هواداردارم..نه قضیه دورهمی نیس دیگه یا زیرآبی رفتن و فلان...زود خسته میشم...زود حوصلم سر میره..مرض زیاد حرف زدن هم گرفتن...یعنی مغزش رو گاییدم از تحلیل اوضاع سیاسی و اجتماعی منطقه..بابا خو یارو نگفته بود ایران بد ما خوب..خودش بیشتر معتقد بود که اونا بد..ولی من؟ روندمش...به خودم اومدم دیدم تشنه ی حرف زدنما..در مورد همه چی...خیلی حرف زدم..خیلی..
یارو اصلا ته اش فک کنم شروع کرده بود زاییدن. عق زدن.

خیلی خوشم میاد که خیلی شبیه امه..ولی قلبم...ذهنم...منجمده...سرده...یه جوری تصلب و سفت شدن داره...شایدم بخیل شدم در خرج کردن از خودم..در بذل و بخشش از خودم...یعنی حرف میزنم..در مورد همه چی اما وقتی می پرسه
انتی کیفیک؟

تو چطوری؟ حرفی ندارم..بدم میاد..مایع غلیظ سیاهی از یه جای روحم شروع می کنه جوشیدن و فکر می کنم ها میخواد جلق بزنه و در ره؟

حتی نسبت به سال اینطوری شدم..بیشترین حرفی ک بش می زنم اینه:

می خوای بام بخوابی و ترکم کنی؟

ادبیات سخیفانه و مزخرفیه اما به خودم میام که این جمله از دهنم پریده..بعد خشم و غم و اشک میاد سراغم که در جا بش دستور می دم برگرده عقب...نه بش نیاز ندارم. نه غم و نه اشک و نه خشم..

می گه که منظورت چیه بابا شهرزاد؟ یعنی چی می خوای بام بخوابی و ترکم کنی...مگه از تو خیابون بلندت کردم؟ زنمی...تاج سرم..

از این تواضع ها هم می کنه اما برام مهم نیس.

در واقع خیلی چیزها اهمیتش رو برام از دس داده...قضاوتا..اینکه در مورد م چطور فکر شه...چی بگن...چی نگن..

میتونم بگم صادقترین دوره ی زندگی ام رو با خودم می گذرونم...

هیچ وقت این همه صادق نبودم تا مغز استخوان با خودم..


اما ته اش می بینم دوس ندارم که درگیر شم...یعنی این انزوای و کنج نشینی امن و خوب و بدون حاشیه و اینا رو ترجی می دم به هیجان تو خالی تعریف شنیدن یا گپ زدن با مردی که آخرش؟

ترسی و حسی بش ندارم اما؟

واقعیت اینه که لذتی بم نمیده همصحبتی باش...میتونم در حد لایک یا کامنتی معمولی نظر بذارم..اما خودش خیلی داره می ترکه...

نمیدونم چرا نظر و توجه زیاد جلب میکنم...میدونم همه اش هم از سر نیاز جنسی نیست...اما نمیشه گف توش دخیل نیس...توجه و نظرشون نسبت بم..ولی با این وجود حال نمی ده بم..دیشب میون زنها با خودم فکر می کردم چرا همیشه به چشم میام؟

تو عروسیا و عزاها و مهمونیا و هر جمع دیگه ای...

خوب این خوبه. نیازه یه آدمه اما بعدش آدما کم کم شروع می کنن از دور شدن ازم که به درک...حوصله ندارم بشینم غصه بخورم چرا دوستم ندارید...دیشب همین مرده یه چیزی فرستاده بود جالب بود...

بعد عکسش رو میذارم

حال نمیده حتی یواشکی و خصوصی باش چتیدن...کلا اینستاگرام هم کنجکاوی ام رو ارضا کرد..فک کنم کافیم باشه تا دوره ی بعدی که یه چی جدیدتر بیاد توش...

راسش رو بگم

خیلی دیگه دیر و پیر شدم برای این چیزا...تو وجودم زنی مو خاکستری نشسته...انگار رنگها کمرنگ شده...روی همه چی انگار ته مایه ی خاکستری پاشیده شده..

نه که افسره باشم یا غمگین؟

یا..

نه اتفاقا...خوب می پوشم و می خورم و می رقصم و می خونم و از همه مهمتر می خندم...دس می ندازم و می خندم..می خندونم..

ولی؟

توی وجودم..تو روحم آرامشی ...سکونی شبیه نشستن و تماشا کردن شکل گرفته...

مرگ رو به خودم نزدیکتر حس می کنم...

پیری رو خیلی بیشتر...همینجا دم گوشم...فقط لوس کردن خود نیس دیگه که بله پیرم و دیگران بگن نه کجا پیری بابا جوونی که..مگه چن سالته..

از این حرفا..

پیری رو توی موهای سفید می بینم که وصله ی رنگشونو ندارم..توی میل جنسی کمتر شده..توی رئوفی بیشتر قلب..توی احترام به دیگران..توی دست نینداختن بعضی چیزا مثل قدیم..توی واقع بینی مفرط و حتی آزاردهنده..

توی حس تلخی ِ حقیقت و واقعیت ک البته مجوز نمیشه که قبولش نکنم...

توی دید وسیع....مثلا مهمیشه....تکیه می دم به جاروام..به بیلم...تو باغچه..و به دور نگاه می کنم..دنیا رو از بیرون می بینم...چه بزرگ و درندشت و چه سنگدل...

شاید اینا باشه که اجازه نده...یعنی این حس رو درم ایجاد نکنه  که بنویسم..خوب و زیاد بنویسم..

اینم دوره ای هست دیگه از زندگی....دوره ی جاافتادگی و دس از شلنگ تخته اندازی های آغاز جوانی و نوجوانی برداشتن...


عکسهای این پست در تلگرام هست.

در مورد ماهی شکم پر روی آتیش

سبزی: گشنیز

پیاز رو رنده می کنم یا توی غذاساز ریز خرد می کنم. سیر رو هم. سبزی خرد شده رو هم روش می ریزم. ادویه رو که عبارت است از:

زردچوبه- کاری- فلفل قرمز- فلفل سیاه- گردلیمو- نمک...هر چی دلتون خواست ادویه بریزید.

پرادویه عطری تر میشه.

من ادویه ی ماهی رو خودم درست می کنم:

عبارت است از پودر زنجبیل...پودر میخک...پودر برگ بو...زردچوبه...زیره ی سیاه..رازیانه..پودر تخم گشنیز...پودر فلفل هندی نه پاکستانی..پاکستانیا گرد و نانجیه..هندیا قرمزه و خیلی تنده..یه کم کافیشه..پودر سیر..پودر پیاز..فلفل سیاه پودر شده..

اینا رو قاتی می کنم می ذارم تو یخچال با ماهیا قاتی می کنم..برای بیشتر ماهیا..

خلاصه رب گوجه و آبلیموی تازه و تمر هندی حل شده تو آب..حالت رقیق پیدا کنه آبکی..از صافی ردش کنید بذارید تو حشو..
من زنجبیل تازه هم رنده ی خیلی ریز کردم توش خیلی بوی خوبی داشت. و جوز هندی رو هم.

پوست لیمو سنگی رو هم بعد از اینکه آبش رو ریختم تو حشو کمش رو ریختم توی حشو..بازم عطری خوبی گرفت..

اینا رو قاتی می کنید..نمک هم می زنید...

بعد ماهیا رو بدید از کمر براتون باز کنن یا خودتون بلدید باز کنید از کمر..از پشت یعنی نه شکم..از بالا طرفِ سر..

عین دفتر بازش کنید..پوستش رو خرمای رقیق شده بمالید که نسوزه..

توش رو تمرهندی و زردچوبه و نمک و یه کم خرمای حل شده بمالید..خیلی کم..بذارید مثلا پنج دقیقا..ده دقیقه..ربع ساعت بمونه..بعد توش حشو رو بمالید..
نه اونقدر که بریزه..و نه اونقدر که سفید بمونه...
بعد بذارید توی تور..اول پشتش رو کباب کنید...با ذغالی که آتشش خوابیده باشه..بعد برگردونیدمواظب باشید حشو نسوزه یا خام نمونه..

اینجوری درست می کنم ماهی کبابی رو.

کنارش هم برنج شویدپلو یا برنج سفید یا باقله پلو بخورید..

من با این ماهی چون خود ماهی سبزی داره برنج سفید رو ترجیح میدم..وقتی ماهی سرخ شده دارید شوید پلو درست کنید به نظرم بهتره...

من توی حشو فلفل قرمز و فلفل سبز هم خرد می کنم..اگه داشته باشم..دیگه فلفلای ادویه رو کم می کنم اون موقع البته...

راز خوشمزگی اش ب نظرم اینه که تازه باشه همه چی

مثلا من گشنیز باغچه اس و ماهی رو همون روز که می خرم می پزم..ادویه و لیمون و فلانم هم کار اون روزه..برای همین خیلی تازگی مهمه برام..

رنگ و بوی بهتری می گیره..



به قول زن برادرم هنگام عشوه اومدن برای برادر زن ذلیل بی عرضه ام: نوش جونت عزیزم

آخخخخخخخخخخخخخ دیوث

سال گفت سعید گفته خواهرش چند شبه چشماش به دره که نه و خدا کنه خوابش نبره هم نه اما چی خواب مادرش رو می‌بینه و برای همین مجلس گذاشته..فکر کردم مولودی باشه...یه رژی زدیم و ریملی لباس سبزیه هم پوشیدم و رسیدم دیدم نه والا داستان چیز دیگه‌‌ائیه.

الحبایب اللریّات ملتمات و بم یه دعای کوچیک دادن حِدیث کساء بود...روبرو ملایه نشستم و ملایه دو دیقه یه بار می‌‍گفت چرا بلند صلوات نمی‌فرستیم و زل زد بم و ..من به قاعده‌ی دسمال امام راحل دسمال‌‍کاغذی پهن کردم تو صورتم و یاد ذهب افتادم نمی‌دونم چرا و یاد سوپ عدس قرمزش که باید درست کنم و یاد غذا اراکیه که درستن نکردم هنوز و از این حرفا..از گوشه‌ی چشم هم به ملایه نگاته کردم هم‌چنان زل زده بود بم...آخرش وقتی دشتی خوند یه کم تصور کردم مردم و بچه‌هام دارن برام گریه می‌کنن یه نمه اشکی جوشید که بیاد و در نطفه خشک شد و بم چای دارچین دادن و نون پنجره‌ای..
و یه پیرزن چاقی بود که به یه پسری که نزدیک شد بم انگشت تو دماغ و تشرش زدم چون می‌خواس با همون انگشت دستم بزنه گف بیو پیش خودمو...خیلی خیلی شبیه مسعدو بختیاری بود..همون دماغ و همون چشما..اما خیلی چاق..نگو این مادر زن بابای سعیده...
بابای سعید خوبه خو..تعجب کردم اون رن رو گرفته..یه زن بی‌نهایت لاغر و قد بلند که لهجه‌ی غلیظ لری بندری داشت و برادر سعید که چند سالشه رو می‌زد..
پسره یه شاخ نبات تو دهنش بود و تمنا برادرزاده‌ی سعید رو هل داد.

خواهرِ زن‌بابای سعید گفت: وووووووووووی سکینه شامس هم نداری..یعنی پسرت بی‌تربیته و بچه‌ها رو می‌زنه.
این زنه رو بابای سعید وقتی مادر سعید زنده بود گرفته بود...دهنم باز موند..مرده پیر نبود حتی..خوب مونده بود..خیلی می‌تونست زنِ بهتری بگیره..

وقتی شیرینی اوردن پیرزنه بیستا شیرینی با هم برد و جیباش رو پر کرد...بعد زِ برادر سعید و خواهرهاش و اینا دوره‌ام رو گرفتن که سعید تعریفت رو داده و بیا ماهی یادمون بده.

گفتم باشه.

که الکی حوصله ندارم.

تازه یادم نمی‌گیرن..یعنی باید زیاد درست کنی که یاد بگیری...نمی‌گم استاد کار و فلان..می‌گم درست می‌کنن بعد می‌گن خو مثل مال تو نشد..حتما درست بمون نگفتی.

والا چه می‌دونم..شاید هم بلد نیستم درست آموزش بدم.
فکر کردم خاک تو سر عربا.

همین ف اینا دختره‌ی عرب که باباش پولدار و بافرهنگ و الو بله..فیلم درمیارن و ناز می‌کنن که مبادا قداست پشکلاشون بره زیرسئوال اگه پسرشون بگیرتش و این بابای سعید تو که می‌خواستی زن بگیری این‌همه زنِ خوب دوروبرت بود..

مسئله لر بودنش نیست..حتما تو همین شهر هم آدمایی بو.دن از همین نژاد زنه که ظاهر، فرهنگ، همه چی بهتری داشته باشن..الا و للا رفته از کجا؟!..نمی‌دونم کجا زن گرفته..یعنی نگاسی زنه می‌کردی خدایا توبه..به‌خدا عیب رو ظاهرش نمی‌ذارم.

اصلا قضیه ظاهر نیست.
فقط عجیب بود برام.

همین.

یعنی چنان کوبید تو صورت و سر بچه که بچه به قیف تبدیل شد.

بعد می‌گفتن رنگ موی خواهره رو صدفی رنگ کردن..خو رنگ پفکی بود که غلتوندی‌اش تو زردچوبه..پَ این کجاش صدفیه..
خواهر سعید زیرچشمی نگام کرد خندید.

خوشم نمیاد از این قر و غمزه اومدنای یواشکی علیه این و اون وگرنه جاش بود در جواب لبخندش بخندم.

مرده‌ رو دیدم...تمیییز...بوی عطرش تا آخر دنیا..ماشین و فلان..دشداشه‌اش از فرط تمیزی عین آینه و اینا...بعد این زنش خو چه ربطی داش بش..

بم گف از کجایی؟
گفتم. بم می‌گه  آبادان نزدیک دبی یا کویته؟!

یعنی جا داش سَم بخورم از همونا که دادن سقراط یا ارسوط بود؟ یکی‌اشون و خلاص شم.

حالا خوبه بچه‌های شوهرش باش خوب بودن. اگه برعکس بود خو لرا می‌خوردنش. زناشون.

این چیزا رو می‌بینم می‌ترسم فردا دخترم عروس کی بشه..چون یاد آیات و حرفاش می‌افتم و فکر می‌کنم اگه عروس بیاد بین اینا چه می‌کنن باش.

دختردایی‌اشون که دختر دایی‌اشونه آیات بش می‌گه گه زیادی خوردی نرسیدی دهنته او بکشی...بعد می‌خواد دکترای روانشناسی همب گیره فردا به مردم مشاوره بده چطور برای برادرشون بیگانه‌ی فضایی نگیرن خون پاک اصیل‌شون قاتی‌دار نشه..

یه شیری هم دارن نمی‌دونم کجا..کشتن‌مون براش ها..خو بابا بردارید سجده کنید براش خلاص‌مون کنید...همونم تو مشکلات به دادتون می‌رسه..بگید یا شیر سنگی ماشین موقع رفتن تو پیچبهقدرت همون بال درمیاره.

آیات بیستا عکس پیشش داره ..یه جا حتی خم شده شیره انگار داره می‌گادش...نه عمدنی ها. نه این‌طوری به چشم بیننده میاد.

خلاصه که ها دیگه...همین سکینه زنِ بابای سعید بم گف نود کیلو بود حالا شده شص..پرسیدم با رژیم یا ورزش؟

گفت نه..فقط حامله بوده زاییده.

سال گفت سعید گفته خواهرش چند شبه چشماش به دره که نه و خدا کنه خوابش نبره هم نه اما چی خواب مادرش رو می‌بینه وب رای همین مجلس گذاشته..فکر کردم مولودی باشه...یه رژی زدیم و ریملی لباس سبزیه هم پوشیدم و رسیدم دیدم نه والا داستان چیز دیگه‌‌ائیه.

الحبایب اللریّات ملتمات و بم یه دعای کوچیک دادن حِدیث کساء بود...روبرو ملایه نشستم و ملایه دو دیقه یه بار می‌‍گفت چرا بلند صلوات نمی‌فرستیم و زل زد بم و ..من به قاعده‌ی دسمال امام راحل دسمال‌‍کاغذی پهن کردم تو صورتم و یاد ذهب افتادم نمی‌دونم چرا و یاد سوپ عدس قرمزش که باید درست کنم و یاد غذا اراکیه که درستن نکردم هنوز و از این حرفا..از گوشه‌ی چشم هم به ملایه نگاته کردم هم‌چنان زل زده بود بم...آخرش وقتی دشتی خوند یه کم تصور کردم مردم و بچه‌هام دارن برام گریه می‌کنن یه نمه اشکی جوشید که بیاد و در نطفه خشک شد و بم چای دارچین دادن و نون پنجره‌ای..
و یه پیرزن چاقی بود که به یه پسری که نزدیک شد بم انگشت تو دماغ و تشرش زدم چون می‌خواس با همون انگشت دستم بزنه گف بیو پیش خودمو...خیلی خیلی شبیه مسعدو بختیاری بود..همون دماغ و همون چشما..اما خیلی چاق..نگو این مادر زن بابای سعیده...
بابای سعید خوبه خو..تعجب کردم اون رن رو گرفته..یه زن بی‌نهایت لاغر و قد بلند که لهجه‌ی غلیظ لری بندری داشت و برادر سعید که چند سالشه رو می‌زد..
پسره یه شاخ نبات تو دهنش بود و تمنا برادرزاده‌ی سعید رو هل داد.

خواهرِ زن‌بابای سعید گفت: وووووووووووی سکینه شامس هم نداری..یعنی پسرت بی‌تربیته و بچه‌ها رو می‌زنه.
این زنه رو بابای سعید وقتی مادر سعید زنده بود گرفته بود...دهنم باز موند..مرده پیر نبود حتی..خوب مونده بود..خیلی می‌تونست زنِ بهتری بگیره..

وقتی شیرینی اوردن پیرزنه بیستا شیرینی با هم برد و جیباش رو پر کرد...بعد زِ برادر سعید و خواهرهاش و اینا دوره‌ام رو گرفتن که سعید تعریفت رو داده و بیا ماهی یادمون بده.

گفتم باشه.

که الکی حوصله ندارم.

تازه یادم نمی‌گیرن..یعنی باید زیاد درست کنی که یاد بگیری...نمی‌گم استاد کار و فلان..می‌گم درست می‌کنن بعد می‌گن خو مثل مال تو نشد..حتما درست بمون نگفتی.

والا چه می‌دونم..شاید هم بلد نیستم درست آموزش بدم.
فکر کردم خاک تو سر عربا.

همین ف اینا دختره‌ی عرب که باباش پولدار و بافرهنگ و الو بله..فیلم درمیارن و ناز می‌کنن که مبادا قداست پشکلاشون بره زیرسئوال اگه پسرشون بگیرتش و این بابای سعید تو که می‌خواستی زن بگیری این‌همه زنِ خوب دوروبرت بود..

مسئله لر بودنش نیست..حتما تو همین شهر هم آدمایی بو.دن از همین نژاد زنه که ظاهر، فرهنگ، همه چی بهتری داشته باشن..الا و للا رفته از کجا؟!..نمی‌دونم کجا زن گرفته..یعنی نگاسی زنه می‌کردی خدایا توبه..به‌خدا عیب رو ظاهرش نمی‌ذارم.

اصلا قضیه ظاهر نیست.
فقط عجیب بود برام.

همین.

یعنی چنان کوبید تو صورت و سر بچه که بچه به قیف تبدیل شد.

بعد می‌گفتن رنگ موی خواهره رو صدفی رنگ کردن..خو رنگ پفکی بود که غلتوندی‌اش تو زردچوبه..پَ این کجاش صدفیه..
خواهر سعید زیرچشمی نگام کرد خندید.

خوشم نمیاد از این قر و غمزه اومدنای یواشکی علیه این و اون وگرنه جاش بود در جواب لبخندش بخندم.

مرده‌ رو دیدم...تمیییز...بوی عطرش تا آخر دنیا..ماشین و فلان..دشداشه‌اش از فرط تمیزی عین آینه و اینا...بعد این زنش خو چه ربطی داش بش..

بم گف از کجایی؟
گفتم. بم می‌گه  آبادان نزدیک دبی یا کویته؟!

یعنی جا داش سَم بخورم از همونا که دادن سقراط یا ارسوط بود؟ یکی‌اشون و خلاص شم.

حالا خوبه بچه‌های شوهرش باش خوب بودن. اگه برعکس بود خو لرا می‌خوردنش. زناشون.

این چیزا رو می‌بینم می‌ترسم فردا دخترم عروس کی بشه..چون یاد آیات و حرفاش می‌افتم و فکر می‌کنم اگه عروس بیاد بین اینا چه می‌کنن باش.

دختردایی‌اشون که دختر دایی‌اشونه آیات بش می‌گه گه زیادی خوردی نرسیدی دهنته او بکشی...بعد می‌خواد دکترای روانشناسی همب گیره فردا به مردم مشاوره بده چطور برای برادرشون بیگانه‌ی فضایی نگیرن خون پاک اصیل‌شون قاتی‌دار نشه..

یه شیری هم دارن نمی‌دونم کجا..کشتن‌مون براش ها..خو بابا بردارید سجده کنید براش خلاص‌مون کنید...همونم تو مشکلات به دادتون می‌رسه..بگید یا شیر سنگی ماشین موقع رفتن تو پیچبهقدرت همون بال درمیاره.

آیات بیستا عکس پیشش داره ..یه جا حتی خم شده شیره انگار داره می‌گادش...نه عمدنی ها. نه این‌طوری به چشم بیننده میاد.

خلاصه که ها دیگه...همین سکینه زنِ بابای سعید بم گف نود کیلو بود حالا شده شص..پرسیدم با رژیم یا ورزش؟

گفت نه..فقط حامله بوده زاییده.

به خودم اومدم دیدم دارم به سبک و نوا و آهنگِ بندری می‌خونم:

چرا تو ریدی عزیز؟

وُلا تو ریدی عزیز

آخه تو ریدی عزیز..مگه مریضی عزیز؟
ترجیع‌بندش عزیز بود.


همی عصر حِدیث کساء بودمآ.فکر کردم دیگرگون شم یا چیزی...حرااااااااااام اگه شده باشم.


بلبل مادرم گم شده اُ مادرم افسرده.

من چرا خوشحالم؟

بالاخره دکتر شدی، مهندس؟

شاعر می‌فرمان که:

به فسق همچو تویی و تخم همچو منی.


اسم‌شون س داره.

این‌قدر بوی خوبی تو هوائه..این‌قده،  این‌قده، این‌قده که حد نداره...

ای خدا سیلندر گاز بیاد رنگ کنیم ستونا رو...تنها مردیه که پیشش احساس خطر نمی‌کنم..ممکنه هم اشتباه کنم اما تا این لحظه خطری حس نکردم از جانبش.
بس که موقع حرف زدن دساش رو تو هوا تکون می‌ده...

و در مورد همکارایی که خوش‌شون نمیاد خودش و سال ازشون می‌گه: خَل اِیوَلی چِبحااا.خو این یه تکیه کلام زنانه‌اس خیلی...
مثلا بگی به فارسی ولش کن بابا...ذلیل مرده..

یا یه چیز لوده‌تر حتی: ولش کن بابا....ایشششششششششش....هیچ به دلم نمی‌شینه..نمیدونم چرا خوشم نمیاد ازش سال..می‌دونی سال؟ خوشم نمیاد ازش.

می‌گم جدیدا غیر از کریسمس یه جوِّ دیگه‌ای هم ملت رو گرفته.

چی بود؟ اینا که یعنی نه زنن نه مردن اما بیشتر مردن و دوس دارن زن باشن؟

اسم‌شون چیه؟

سلبریتی؟یا اون یه چی دیگه‌اس؟ س داش اسم‌شون...مثلا تو ایران نمی ذارن‌شون زن بشن و کسی زن بودن‌شون رو به حقانیت نمی‌شناسه اُ نمی ذارن‌شون چی؟ شوهر کنن(یعنی اون‌جا دارن؟!...اون‌جاشون چطوریه داستانش...خدایا دخیلت این یکی رو دیگه نشون‌مون نده ناموسا)...خلاصه ک چی؟ ها همه هم طرف‌داری می‌کنن و حق‌شون رو مطالبه می‌کنن ازشون..

ها دیگه هم این مده فعلا تا بخوابه.

بعد می‌ رن اون خارج و می‌گن خیلی رها شدن و خودشون رو یافتن و کنار یه عضله مفتول کچلی می‌گن بالاخره به آن‌چه که می‌خواستن و در این داخل مهیا نبود رسیدن...القصه که...اینا هم گناه دارن...
هم خوبه بشون توجه کنیم تو این هیر و ویری..

الان اسم‌شون نوک انگشتمه ها...دگرباشان جنسی؟ نه اون خو بهروز افخمی تخصص تشخیصش رو داره...پ کی؟

نمی‌دونم که اسمشون س داشت بالاخره.

اینا بدناشون مردونه‌اس اما روحاشون زنونه...همیشه‌ی خدا هم اکثرا یعنی مردن که می‌خوان زن شن..کم دیدم زن بخواد مرد شه..بالاخره برای خودشون اتحادیه دارن و جامعه و اینا...تو خارج ها..این‌جا بشون می‌گن بچه‌خوشکل و کونی و فلان. بی‌تربیت و نزاکتیم دیگه. هزار ساله دارن معتاد بیماره نه مجرم...کسی گوش داد؟ اولین فحشی که به یه لاغر می‌دین چیه؟ معتاد.
از سال بپرسید.

خدا دس و بال‌شون رو بگیره....پس یعنی ما غین مون رنگین‌تره؟

نه والا..رنگی هم نیس..نه غین‌مون..نه پرچم‌مون...

غین و پرچم و همه چی‌اشون رنگی و بالا باد.
تو هوا اصلا.


آخه‌اش

شاملو بود که می‌گفت: آه ای عشق کون سرخت پیداست؟

هر کی بود دمش گرم و سرش خوش باد. یکی هم بودش گفته بود:

-مسیحای جوانمرد ِ..

فک کنم شدسال 2017 ها؟

مادرم به خواهرم گفته به شهرزاد بگو کریسمس مبارک. آخه‌اش از وقتی خیلی بچه بودم طفلی صغیر با قلبی کبیر چی؟ عاشق کریسمس بودم..به مادرم می گفتم چی؟ عید مسیحیاس امروز..و اسکروچ می دیدم
-. بدرود ای خسیس..

چ عجبی مادره از ما یه خاطره داره که توش مثلا  بچه‌ی شیرین‌زبانی هم هستیم...القصه که گفته به شهرزاد بگو کریسمس مبارک خوندمش و گفتم بگو کریسمس خودش مبارک

کریسمسه یا تولد عیسی یا دوهزار و هیفده یا چی؟

می گم باز ملت رو تا دسته جو گرف...اُ همه چی؟ همه درخت کاج نهادن در سر خانه هاشان و ولادت مسیح رو به هم‌وطنان مسیحی تبریک و تهنیت عرض کردن.

بد نیستا

ب منم مربوط نیست..

اما زورم میاد

نمی‌دونم چرا.

همین‌طوری.

فقط مادرم حق داره به من  بگه کریسمس مبارک.


هویج هویج

ئه؟ امروز شیش دیه؟

ها. شیش دی ماهه...هویج هویج.

هیچ اتفاقی هم توش نیفتاده ازش هیچ خاطره ای ندارم. فقط؟ شیش دی ماه است.

تو عالم همسایگی و اینا

می خوام چیزهای دیگه هم بتون بگم حالا که اشتهام برا نوشتن باز شد.

اولش بگم که جریان شریفه و جواد به هم خورد.

دقیق نمی دونم چی شد. فکر کنم سر چادر بود.

مادرم شماتت کننده که پس می‌خواستی برا برادرت بگیریش....دیدی حاضر نیس چادری بشه؟

چیزی نداشتم بگمش...

اما خواهر پسره توش موش دونده بود و خوشحالم که مشارکتم در این امر خیر در حد معرفی بود و  شرکت نکردم در هیچ مراسمی...فقط دیروز شریفه زنگ زد و گفت خواهر پسره بلوز شلوار پوشیده  اُ زن برادرش هم مانتو جلو  باز اُ می گن چادر اُ چادر...

گفتمش خو اون مذهبیه..با برادر و خواهرش و زن‌برادرش فرق می‌کنه، از همون اولشم گفته بود چادر..گفت خو شهرزاد خواهرش بم پرید...

والا دیگه کار خیری بود که می خواسیم درش شریک بشیم که مثل این‌که توفیقی هم حاصل نشد..

مردم از لحن خیرخواه خداطلبم.

و خدایا توبه ک پسرِ ف داره با دختره مسائل مگو دریافت و صادر می کنه..

آخرین خبرش اینه که گفته از ایران می‌رم و زن نمی‌گیرم...آیات فحشم می‌داد  به شوخی مثلنی و الله اعلم که جدی بود که البته فحشش را بالتی هی اعظم پاسخ گفتم... (که انگار دختره خواهرمه یا دخترعموم ..) ...چیکار می کنید مردایه که فراموشتون نمی کنن...

والا خوبه!

مِی من می‌دونم دختره چطور به برادرت داده که داغ نمی‌دونم کجاش رو دلش یا جای دیگه‌اش مونده که نمی‌تونه فراموش کنه...یا حالا چه مهری چه محبتی  عرضه کرده..اصلا کجاش نظر  قلب و اینا جلب کرده...
هم گیر کردیم با این آیات و تفسیراتش ها...

یه جوری حرف می‌زد که یعنی ذلیل بازی در میارید اُ مخ مردایه می‌زنید...

خو بذار راحت باشه..بذار فک کنه همه دنیا می‌خوان مخ بزنن و اساس همینه..مخ زدن..

خو آیات یه در صد فکر کن ....حوصله ندارم

القصه که برادر آیات اون روز بم گفت خانمِ فلانی اتصخم وجهک یعنی چی؟

گفتم روت سیاه..

خندید و تند تایپش کرد

اون سری بم گف محروگ صبعه یعنی چی؟

گفتم یه غذاس...انگشت سوخته...

خندید اُ هم باز یه چی تایپ کرد

بعد اون روزی باز بم گفت خانم فلانی آموت علیک یعنی چی...هجی کرد: آموت علیک یا عیونی..

تو دلم گفت آخخخخخ واله چلبه های...خوش راگوصه..

روم نشد ترجمه کنم...گفتم عربی ما فرق می کنه با چیزی که داری می خونی.

خندید...گفتم تو گوگل پیداش کن

گفت هم راس می گی...هم عربا خوب فکر می کنن...بعد هم یعنی این شوخی دوستانه رو با گوشه سیبیل بلند کردیم ما...یا به قول شما که معادلش میشه زیر سیبیلی ردش کردیم...من تو سیبیل شاه عباس الگومه.

عوووووع...الاان لوس کردم خودم رو.
اگه تو وبلاگ زن دیگه ای می خوندمش این جمله رو زود جبهه می گرفتم یعنی چون می دونه سیبیل نداره داره خودش رو چس میکنه...ولی خودم به همین درد چس شدنه گرفتار شدم الان...اما مهم نیس. هوا  خوبه.

گفتم ها...بعد فکریدم با خودم که چرا آدم همیشه دلش می‌خواد به زبون خودش قربون صدقه ی خری بره که دوس داره؟

چه می دونم

حالا مُردید بدونید اون جمله چیه که تو دلم گفتم...باششش براتون م‌ گم که بعد برم به قول عربای اهواز مربای  زردلی بخورم و بخوابم.

-آخخخخخخخخخ چه سگیه این دختر...خوب رقاصیه..

یعنی منظور عداوت و اینا نیس...یعنی منظور زبون ریزی اشه..

برم فاکنر بخونم..گور به گور..

کشت من رو اُ تموم نشد...البته داره می رسه به جاهای نیم‌چه جذاب

نانا هم روزی ده هزار بار بم می گه: ماما خوش‌به‌حالت ک مدرسه نمی‌ری.


زردلی: زردآلو

ما می گیم: مِشمِش.

قشنگه اسمش ها...و کاش پسرِف این‌همه دیدم نمی‌زد حالا...بابا خو اون عمه‌ام نیس داری باش حرف می‌زنی...

بگذر از زن...از یک زن حداقل...ای مرد.

داهادن

هست که در پستِ قبل از این نوشته بودم میام چند لحظه دیگه

برام نوشتید که چند ثانیه‌ات شد یه ساعت...

خوشم میاد که منتظرم می‌شید..

راسش سالهاس احساس مرغوب بودن نکرده بودم...

خداوند خیرتان داهاد.

داهاد بود ادبیش؟

والله خوودیییش نمی‌دونی.

دختر ندیدوم...دختر ندیدوم...گلوله بازی بکنه...با مادِر خود زبون درازی بکنه..


خوب صدای فیروز خانوم رو بستیم. از امروز ظهر بگم که روبروی زن ف نشسته بودم..صدام زد. احوال سرویس طلاش رو پرسیدم گفت عصر می ره بفروشدش. یه کم خوشحال شدم.

نمی‌دونم چرا.

فک کنم چون دلم می‌خواس منم داشته باشم و حالا اون ندارتش...اما یه کمم ناراحت شدم چون همین چن روز پیش خریده بودش

گفتم که من رو برد پیش دخترش که دخترش رو راضی کنم مبل تریاکی رنگ بگیرن؟

تریاکی؟ جل الخالق...اینم شد رنگ...خوب بگو قهوه‌ای سوخته..تو این کارن...خیلی تریاک و حشیش دوس دارن...من تا حال تریاک ندیدم..برادرم می‌گه اصلش شبیه زردچوبه‌اس...برام مهم نیس که اصلش چه جوریه و فرعش چطوریه...به هرحال سعی کردم آیات رو راضی کنم که مبل "تریاکی" بگیرن اما داد زد که بادمجونی...ز تریاکی که رنگ پرده‌اشونه متنفره..مادره ترسیده بود...

بعد رفت استکانایی ک مادرش خریده بود رو نشونم داد گف ببین چه آشغالی خریده..و رفت استکانای خودش رو اورد و گف ببین مال من چه قشنکه...

به نظرم این اخلاقا برای اینه که مردی رامش نکرده..نمی‌دونم..این‌طوری حس می‌کنم..این‌همه عداوت با مادرش.

خدایا ازش نگذر که اون زن بدبخت لر رو اون‌قدر اذیت می‌کنه...البته زنه خوش‌جنس نیست اما تا حالا دختر ندیدم با مادرش این‌طوری تا کنه...

یعنی این باید ...چه می‌دونم.

ترجیح می‌دم تفسیرات برادرم رو در این مورد رو نکنم. ..

امروز زن ف نشسته بود روبروم و برام می‌گفت چی؟ براش عرب و عجم و ترک و کرد و لر و افغانی فرق نمی‌کنه..همه‌امون نعمتایه خداییم و عروس براش فرق نمی‌کنه از کجا باشه...

می‌دونستم داره می‌میره که برام بگه پسرش دختریه عرب رو می‌خواد اُ کی مخالفه؟ آیات..

الکی مثلا نمی‌دونم پرسیم خود آقای ف چی؟ چون آیات گف باباشم ناراضیه...گف اون بنده خدا حرفی نداره..آیات می‌گه بیگانه نباید بیاد خونه اشون رو آلوده کنه..

نپرسیم کدوم بیگانه..مثلا موجودات فضایی که اونجاشون رو پیشونی‌اشونه یا ...فقط شنیدم اُ و علف هرز کندم و گف می‌خواد برا عروسش یه سرویس طلا بخره که تقدیمش کنه بش.

همین‌طوری گفت: تقدیمش کونوم..وََس یا همچین چیزی.

گفت که الان ببین من و تو مگه یکی نیستیم؟ تو دلم گفتم نه نیستیم اما گفتم اختیار داری...ما اصلا دو روحیم اندرون یک تن.

هیچی بعد سخنرانی مفصلی در مورد اتحاد اقوام و طوایف و چیزهای دیگه‌ی ایران  کرد و برادرم اومد سلام کرد و چشمای زن درخشید که چرا زنش نمی‌دید؟

خنده‌ام گرفت.

حالا دس رو کی گذاشته.

یه سال رفته بودم اصفهان. نزدیک انتخابات بود و اونایی که برای محسن رضایی تبلیغ می‌کردن بمون برگه دادن و گفتن به این رای بدید عرب‌دوست نیست.

حالا به کی برگه رو داده بودن؟
هاها.

برادرم...؟ً..اونم این.

برادرم دشداشه پوشیده بود نخودی رنگ..چفیه رو نصفه نیمه بسته بود و دسته اش رو شونه اش بود...سلام علیک خوبی کرد ..بدون لهجه که ازش بعید بود...
عمدا لهجه‌ی جنوبی غلیظی می‌ده به حرفاش...

این‌بار فقط سلام کرد و احوال‌پرسی محترمانه‌ای کرد و زنِ ف گفت برادرزاده داره که نصف دیار لر نشین مال خودشه...تازه ورزشکار هم هست...

هاااااااااا راستی بذارید اول از گوشی ف بگم.

گوشی ف رو زدن. اهواز.

زن متاسف بود که گوشی شوهرش رو زدن...گفتم اَخی و فلان و خوب واقعا هم ناراحت شدم در حد خودم. به عنوان یه همسا یه‌ی انسان و دل‌سوز..بدون دل خنک شدن و اینا.

گفت که همه‌اش هم عرب بودن.

نمی‌دونم چطوری شد که بلافاصله گفتم: لرا دزد ندارن یا فقط خر می‌دزدن؟

جا خورد که گفت نه منظوری نداشته و هستن لرهایی  که چی؟ بچه‌یه از شکم مادر می‌دزدن( یا حرزت عباس خوت حافظوم بو) خلاصه که هستن دوستان لری که جد اندر جد دزد و راهزنن....این رو گفت و کمی در مورد گوش بری‌ها برایم گفت و گف نه بابا منظورش این نیس که عربا دزدن...

که البته من مشکلی ندارم باش. نه که از باطل دفاع کنم. خو نه واقعا هم عربا دزدی می‌کنن. مثل خیلی های دیگه..

به نتیجه‌ی آشتی جویانه‌ی مسالمت‌آمیز و صلح طلب همیشگی رسید که هر قوم و طایفه ای خوب  و بد داره..و دوستای ف بودن که جوانمرد و فلان بودن و عرب بودن..

حوصله‌ام سر رف..

نه عَلَم دفاع از عربا دسمه.. و نه برام مهمه لرا چقدر می‌تونن نظر مساعدی در مورد عربا داشته باشن و وزش باد موهای زنِ ف رو شبیه زلف‌های ترامپ در هوا بازی می‌داد...
گف که دختره ورزش‌کاره...و نصف زمینا مال باباشه و خونواده‌ی خودش با آغوش باز هر قومیتی را پذیرا هستن نه مثل خونواده‌ی ف اینا که تعصب بی‌جا دارن و این تعصب از پدربزرگ سگِ آیات به آیات رسیده اون پیر سگ کون نشور با عرب‌ها دس نمی‌داد که البته کار خوبی هم می‌کرد...معلوم نبود دستش را شسته یا فقط سعی کرده محتویات کلوخ دستش را نیاراید.

این‌ها رو ادبی‌اش رو من دارم نقل می کنم خودِ زن ف با لهجه و زبان شیرینش به نقل‌شون پرداخت...انگشتمم درد می‌کرد و از تصور برادر تیره‌پوستم توی لباس لری با اون کلاه‌های سیاه خنده‌ام گرف ..سرم رو انداختم پایین..خیلی رفتم تو بحر ریشه‌ی گیاهِ هرز که نخندم...بوش هم کردم که بوی جان می‌داد..خاک نم خورده..

گفت هفته‌ی بعد برادرزاده‌اش میاد..هیکل این‌قدر...و تیا اون‌قدر و عرض شونه و میَل و کون و اینا هم همه به راه...حتی فوخ لِسانس هم داره...
تو دلم به برادرم گفتم سگ‌پدر چون گفته بود به من..اصلا اون‌قدر از خودش مطمئن و اینا که گفته بود حالا من رو ببینن برام زن نشون می‌کنن...همینا که می گن چشم دیدن ما رو ندارن...
عروس نمیارن...زن می‌دن که نفوذ کنن...

بعد طی تحلیلاتش می‌گفت اینا نقشه‌ی اسرائیل و انگلیسه و اینا بهائی‌ان...
خنده‌ام رو مجبور بودم بیشتر بخورم...

چون داشتم خودم رو می‌دیدم...دوتا زن..یکی عرب..دیگری لر...مثلا دوست..در ظاهر حداقل...همسایه‌ی نه چندان بد...دختر همسایه عرب‌ستیز...برادر من هم...نمی‌گم لرستیز ولی خوب دید مثبتی هم نداره ..خودش می‌گه از رو تجربیات...بعد زنه نشسته نقشه هم می‌کشه...

گفتم برادرم یه دختر لر رو می‌خواد صد و پنجاه کیلو...

نگام کرد...

گفتم:

ولی خو مادرم راضی نیس...مادرم عروس خوشکل می‌خواد...برا همین می‌خواد براش زن عرب بگیره..

دماغمم کشیدم بالا بعد از این حرف و برادرم از دور قهقهه می‌زد..

بی صدا..سیگارش رو تو سطل انداخت و بعدی رو روشن کرد..

زن ف گفت لر خوشکل هم داریم..گفتم حتما داریم..خیلی از لرا معروفن که شبیه انگلیسی‌ها هستن اصلا...چشم آبی مو روشن...سفید..زنها هم ماشالا شیر و تفنگ‌باز..

خوشش اومده بود.

گفت ها..اما دختر برادرش فقط ورزشکاره..

برادر نکبتم از اون ور به عربی گفت ها داریوش هم گوش می‌ده...

خنده‌ام رو دیگه نمی‌تونستم نگه دارم اما دلم برای زن می‌سوخت...کِرم داش اما زن بدی نبود..حداقل دنبال دعوا نبود...به یه وجب پارگی بالای سرش نگاه کردم..چادرش جر خورده بود..پاره...

چرا عوضش نمی‌کرد؟

شلختگی داش تو پوشش اما خوب سر و صورت قشنگ و روشنی داش...خیلی از دخترش سرتر...خیلی...

گفتم خو شما که به عربا زن نمی‌دید که خانم فلانی...

گف نه...چون برادرِ منه و ما رو می‌شناسه..

گفتم بابا برادرم به درد شما نمی‌خوره...سیگاری...دشداشه‌پوش...چفیه به سر...فردا می‌گه زنم عبا سرش کنه..

گف نه چه عیبی داره...گفت چشماش هم خو مثل خودته...

گفتم نه اون چشماش قشنگه خیلی...

گفت ها...

هیکلشم خوبه..

بعد فکر کردم چی داره این تیره‌ی کچل جنوبی که هر جا بریم بین زنها بیشتر از بقیه‌ی برادرهام مشتری داره؟

دیوث هم خودش می‌دونه...می‌خنده...دلم براش می‌سوزه که فقط دل بابام رو نتونس به دس بیاره..

امشب گف به نظرت خدا می‌بخشتم که اون کار رو کردم؟ با بابام؟

گفتم ها.

نمی‌دونم می‌بخشه یا نه به خود خدا ربط داره اما راسش دلم نیومد بگم نه..یعنی آخرین کاری که می‌تونستم بکنم که به چشم‌های روشن درشتش که تو پوست تیره‌اش به سبزی می‌زنه بگم نه...

گفت می‌رم ازش معذرت می‌خوام...گفتم برو...

بعدش نشستیم فکر کردیم اگه مثل زن لر بگیره اسم پسرش رو چی بذاره؟

گفت کامبیز.

همیشه فکر می‌کنه اصل اسمِ لری کامبیزه.

نمی‌دونم چرا اما بش گفتم: ابو کامبیز...رحت فدوه الهل طیز  و خواست بزنتم که بعد مردیم از خنده..

سال بمون گف هر دومون بی ادبیم...برادرم بم گف بی انضباط.

باران هم داردی می بارد حالا...یعنی باریده ..نه زیاد. کم کم. نَم نَم. نوشتنم نمی آید..یعنی مثل سابق میل به نوشتن ندارم. چرا؟ نمیدانم. مرد به من گفت می آید..می آید..نوشتن توی خون تو است...ذهنم و فکرم تفسیر به فحش کرد. یعنی حرفش را دست انداختم بین خودم و خودم..

دستهایم بدترین زمانشان را می گذرانند..عصر توی انگشت اشاره ام تیغ ماهی رفت..ورم دارد حالا و می دردد.

زبر شده اند...پوست کنده با ناخنهایی از ته گرفته شده که یک ردیف سیاهی هم زیرشان ناخنها هست..هر روز به خودم می گویم شب قبل از خواب به دستهایم کرم می زنم...

مرد به من گفته بود دوستانش هر روز صبح دستهایش را می بوییدند که بوی کرم می داده..این یعنی روی تن زنی لیز خورده..زنی که وقتی شوهرش می رفت مرد را راه می داده..یک زن نه در واقع.هزار زن..

مرد به من گفت و حلا توبه کرده و پشیما است..ترسش از این است که مردی ..دستهای مردی در واقع بوی کرم بدن زنش را بدهد..یا یک روز گیر بیفتند..و بوی کرم از دماغش که نه..
فحش نمیدم.

حس فحش را از دست داده ام.

از هر جای بدی که میشود در بیاید.

ب هر حال.

دستانم...دستهای دردناکم که خیلی کار می کنند خوشحالند...چون کار می کنند می رفصند و از این حرفها...

نمیدام چرا یاد باران در خانه ی کارگری امان افتادم..باغه نداشیتم خوب. حیاطی کوچک.

باران که می زد من چه می کردم؟ می رفم دم در بیرون را می دیدم..

آن روزها به سال می گفتم سیمان را بکن یک متر در دومتر باغچه درست کن برایم.

حالا در این لحظه دوست ندارم هیچ جای دیگی باشم. با هیچ کسی باشم. دوست دارم دقیقا همین جایی که هستم باشم که هستم.

چون دارم لحظه را زندگی می کنم...همین لحظه را..نمیدانم از این بی آرزویی است..از دلسردی است...از واقع بینی است یا از قدر لحظه ی آرام و خوب را دانستن و قدر خود شناختن...

به هرحال از انگشتم نوشتم که تیغ ماهی رفت تویش و درد می کند؟

آره نوشتم.

من می رقصم..بیشتر وقتها...عالی یا خیلی خوب یا خوب شاید حتی نمی رقصم..اما می رقصم...سال نگاهم نمی کند...قبلا لباسهای لختی پختی که می پوشیدم از گوشه چشم چکم می کرد و برای بعدن ترهایش تصمیمات مردانه می گرف

چرا نوشتم مردانه؟

مردانه زنانه ندارد...هی همه چیز را جنسیت مجزا می بخشم به اش.

تصمیماتی می گرفت که خوشایندش بود.

حالا نگاه نمی کند...من می رقصم..نانا از من فیلم می گیرد..او  با برادرم حرف می زند...
چند روز پیش فیلمی دیدم در گوشی اش که نمیخواهم در موردش حرف بزنم.

خوب س.ک.سی یا پ.ورن یا..نبود. یک فیلم ساده از رقص زنی که ...
بله.

جشن تولد.

رقص مهم نیست. رقصنده مهم بود.

چرا حوصله ندارم در این مورد بنویسم یا توضیح بدهم؟ تا رسیدم به این نکته قلم خمیازه اش گرفت.

بعد وقتی می خوابید ازش پرسیدم: سال دوستم داری؟

سئای که مدتهاست شاید حتی یک سال باشد نپرسیده باشم اینطوری...سرم را بوسید گفت که بله..خوب مثلا بگوید نه؟..خودم هممی دانم که دوستم دارد...و بعدش گفت وقتی می رقصیدی دندونات قشنگ بود.

خنده ام گرفت.

فکر کن بدنت برقصد و کسی به دندونات توجه کند.

اما خوب حوصله ندارم توی این چیزها غرق بشوم.

..خوب بعد یعنی همین چند ثانیه دیکه میام مینویسم.


هوا پر از قاصدکه غلام...ها غلام....هوا پر از قاصدکه...پرِ پرِ قاصدکه....هیچ خبری هم برام نیوردن....دیشب انگشتر فیروزه ام افتاد تو کرتای سبزی...لایت موبایل رو زدم دنبالش بگردم پیدا نشد...برادرم می گف خونه اتون بده...منظورش اینه که روح و فلان داره...تا یه جایی میتونم تحملش کنم...بعد انگشتر رو دیدم زیر گلدون شمعدونی...برش داشتم نشون دادم....کم نمیاورد خو..

- خواستن اذیت کنن

نمیدونم چر اون لحظه دلم عشق خواست...فکر کنم از شدت بی مغزی و تنهایی اطرافم..یه جور دانش و علم و سواد هوس کردم که مستقیما اینا با عشق برای من در ارتباطه.


دیشب نانا به من گفت وقتی بغلم می کنه انگار بغلت پر از گل و پروانه اس...قول گرفت ازم لاغرتر نشم.

هوا پر از قاصدکه...پسر همسایه رو می بینم که داره با اون دختر عرب حرف می زنه که قصه اش رو در پستهای قبل نوشتم..نشسته لاب لای کرتا..

دنیا درگیر این چیزاس هنوز...

مهم نیس...اونقدر که نخوام بیشتر در موردش بنویسم...دارم پولام رو جمع می کنم که برای خودم یه سرویس طلای قشنگ بخرم...یا شاید شیشتا النگوی باریک دیگه که جاشون بدم لابه لای اون شیشتا..

طلا دوس دارم...اما آویزون کردنش به خودم همیشه ی همیشه...گاهی هوس می کنم و می ندازم تو دس و بالم...چقدر دوس دارم سعید دوست سال بیاد و با هم ستونا رو رنگ کنیم...میشه گف اندازه ی یه سیلندر گازه...

کف اسمنت گاراژ جا به جا کنده شده...الان اصلا اطرافم شلختگی بیداد می کنه..باید بلند شم اینطرف رو تمیز کنم...ساکته چند روز وله رو زمین...وایرش ده بار دور خودش پیچده تو بگو مار....نمی بیننش یعنی؟

می بیننش.

بلندش نمی کنن. به چیزای دیگه فکر میکنن...پسر به فعالیتهای جدید تی پایین تنه...پدر به چیزهای دیگه..دختر به مشق...برادر به روزی که شلوارش را کشید پایین جلوی روی پدرم ...درست وقتی پدرم به اش گفت ببخشید...

- حالا دیگه ببخشید؟...سی سال پیش باید بم می گفتی ببخشید...

دیشب که برام تعریفش کرد آزرده شدم...پدرم رو دوس دارم ...نمیتونم بگم حقش نیست...اما پدرمه...این برخوردا رو باش نمیپذیرم..

این رو سه چهار سال پیش انجام داده و همین امروز بش می گم گه زیادی خورده که انجامش داده و گه زیادی تر که برام تعریفش کرده

تعارفی با چیزی ندارم اصلا...

هرچی اذیتم کنه خطش می کنم..هر چی دوس داشته باشم انجامش میدم...

با روحم رک و راستم و همین دلیل راحتی امه.

صدای قرآن قبل از اذان بلنده. من زیر پلیت گاراژم و گنجیشکا شلوغ  کردن..هوا شبیهِ هوای بچگیامه...فقط مادربزرگم زنده نیست...فرقش اینه که مادربزرگم زنده نیست....

الان دارم از خودم میپرسم ممکنه من بچه مونده باشم؟ یه جاهایی از روحم ...وجودم..اینام..متوقف شده باشه رشد و بلوغش در یک نقطه هایی؟

بچه نه به معنای جهل و جاهلی و عدم بلوغ و عاقل نبودن ...منظورم درگیر اون احساسات موندنه..این هوا...این فضا...این آفتاب که هیچ شبیه آفتاب زمستون نیست...
این احساسات کوچولو که شبیه گلهای نارنجی چندپریه که لابه لای علفها سبز میشد قبلا..دم عید...لابه لای شبدرها و حندگوگها و توله ها...و هزار و یه چیز دیگه...
هوا بی بی ام رو کم داره...هوا نخلها رو کم داره ...نخلستونه...عباره...شط..و ماهی های کوچولوی براق..و بوی قهوه و دله ی مسی رنگ قهوه رو آتیش...بعد صدای خواننده ی عراقی ایی...با اون نوا و صدای محزون...خواننده ای جنوئب عراق..که نزدیک به ما بود..و فرهنگ و لهجه و همه چیزشون با ما یکی بود.
یک هو همه چیز با هم برام زنده شد...شکر تهِ استکانهای کمرباریک...صدای قاشق تو استکان...دلم هیچ مادرم رو نمیخواد...دلم پدرم رو کمی میخواد..

دلم عموهام رو میخواد...و بی بی ام.


ظهر سعید ناهار رو خورد...کار کردیم..قرار شد آجرا رو رنگ بیاره رنگ کنیم..سال چای با وب تو منقل درست کرد..گل دادم بش ببره برای خواهرش..عصری رفت برامون کلی شمعدونی گرفت..مینا چمنی...خوشحال بودم که کسی پایه شده برام رنگ کنیم آجرا رو..خوشحال بودم که کسی بالاخره اون راه بغل فنس خونه ی محمدی که همیشه بلامصرف مونده بود رو شخم زده...خوشحال شدم که کسی زیر موردها رو تمیز کرده بود...

بعد رفت و وقتی برگشت یه کیسه ی بزرگ..پر از خوراکی های مختلف برای نانا خریده بود...آدم با محبتیه..این برای مردا قابل هضم نیست..آدم ب عاطفه و احساسیه..که البته دوس دارم دوستم باشه..همقد هم هستیم...
خنده ام گرف الان

منظورم یه دوست سبزه دوست و گل دوست..ولی نه مردِ من..نه شوهرم..نه معشوقم..نه...

 بعنون مرد جذابیت نداره به هیچ وجه اما ب عنوان دوست و ایده بده و آدمی باسلیقه خوبه...مثلا سر شب رفتیم خونه اشون..دیدم کلی پیچک داره رو در و دیوارش که همون یه دونه پیچک من سبزش کرده بود..کلی هم گل کاغذی و گلدونای رنگ شده ی گلی و اینا..خوب بود..خواهرشم مهربون و فلان..فکر می کردم خوب یه دوست جدید...کل می تونیم چیز یاد بدیم بهم..ون تا من رو دید گفت ماهی یادم بده..گفتم بیا خونه امون با هم درست کنیم..
بعد آیات اومد ...اومد تو..وقتی برگشتیم خونه سال اومد و گفت کارت داره..رفتم بیرون و نشست درددل..

ها چی شده آیات؟

برادرش عاشق یه دختر عرب شده..دختره درشته..اندام عربی داره ب قول آیات خوشکله..پولداره..پدرش نمیدونم چیکاره و مادرش هم نمیدونم چی کاره تره..

اما عربه.

همین.

مادرش راضیه..فقط خود آیات که تو خونه ازش حساب می برن ناراضیه و میدونه من درک می کنم چون اینا تو خونه اشون عربای دس می ندازن..و ممنه ما هم لرایه دس بندازیم..و فامیلاشون مخسره ای کنن فردا..اگه قشنگترین و بهترین زن دنیا هم باشه می پرسن عربه؟!!

بعد دیگه آیات چطور یه بیگانه رو راه بده تو فامیل و خونشون که خون اصیل قاتی دار بشه...

هی گفت و گفت و من با خودم فکر می کردم چی فکر می کنه در موردم که داره اینا رو بم می گه..

که وقتی دید ساکتم و دار م با نوک دمپایی با خاک باغچه بازی می کنم گفت من دارم با تو حرف می زنم چون می دونم می فهمی..درکم می کنی...میدونی چ سخته که ...

شهرزاد؟ راسُ راسش..خودم راضی نیستم..خودِ خودم..نمیتونم زن برادرم عرب باشه..نمیتونم عروسمون رو ببینم که عرب باشه..فردا نوه هامون عربی حرف ای زنن...

گفتم اگه می خواستم زن برادرت بشم چی؟

چیزی نگفت.

منم چیزی نداشتم بگم...گفت مادرش راضیه...چون میگه عروس عرب بیارم...خوشبو...آشپز...
چرت و پرت..

یادم افتاد یه دونه قرص بخور دارم....برای خودش کنار نگه اش داشته بودم..دادمش بوش کرد و گفت با ای چیا مردایه خر می کنین؟

گفتم ربطی نداره..یه کم پودر کردم ریختم تو سوتینم..و چشاش گرد شد...
گفت ..
حرفی زد که بله فلان مسئله ی شما دامنگیره...برای همین برادرش رو جادو کردن..همی چیا...

بعد زورکی برد من رو سرویسمادرش رو نشونم داد...مادرش هم سوکم می داد..نیشگون تو گتف که به آیات بگو مبل قهوه ای سوخته بخره رنگپرده...آیات هم داد زد که فقط بادمجونی..مادرش هم التماسم کرد که با آیات حرف بزن قبول کنه..تو مگه چته..مگه تو عرب نیستی از دخترمبه من نزدیکتری...

به ساعتم نگاه کردم..باید برمیگشتم...

حرفی نداشتم با کسی...وقتی رفتم خونه امون صدای داد مادره اومد و جیغ آیات و کوبیدن در برادره...

تو حیاط داد می زد که می ره از ایران کلا...فقط عربا غریبه ان؟ مگه داماد ترک و کرد ندارن؟

آیات می گفت فردا بچه هات عین بوقلمون حرف بزنن...

پسره چیزی گفت و رفت..
رفتم تو و کمی تمرین کردم عین بوقلمون حرف بزنم...بد هم نبود..برادرم اومده بود دیگه و گفت این لرا چی ازت می خوان؟

- می خوان دخترشون رو راضی کنم که پسرشون با یه عرب ازدواج کنه..دختره مخالفه..

- چرا؟

- چون عربه طرف...می گه فردا نوه هاشون مثل بوقلمون حرف بزنن..

- عربی یعنی؟

- ها..

- بابا با اینها نگرد...


- خودشون اومدن دنبالم..من نمی گردم..فحش هم نده جلوم..


حرف می زنه..چیزی که نمیدونه اینه ک کل موضوع برام مهم نیس..کلش...فقط آدمیه که اومده پیشم زر بیخود و بی اساس زده من شنیدم..رد شدم.

دنیا چیزای مهمتر داره.

یکی اش مرگ

دیگری اش دوست داشتن.


طوری انار می خوره و هر دیقه یه بار می گه انار میوه ی بهشتیه که انگار به عمرشس لب نزده به یه دونه اش...همین چند روز پیش بابام یه صندوق اورد که همه اش رو همین خودش خورد...وحشیانه می مکتش و توش رو خالی می کنه و پوستش رو میندازه رو ظرفشویی...میخواستم اجاق گاز رو تمیز کنم..به کارا برسم..بی خیال شدم..فقط اومدم قایم شدم تو اتاق خوابم...فردا کارا رو می کنم..

و در جواب سال که گفت رو اعصابه جدی و بدون تعارف گفتم بیرونش کن.


نشسته ام توی اتاق خوابم روی تخت می ترسم برم توی گاراژ یا حیاط و راه بیفتد بیاید دنبالم..برادرم اینجاست..راه افتاده بود که زنگ زد دارم میام..

خوب از جونم چی می خوای؟

همون سر سفره با دهان پر جرف می زد...شوخی اش با بن اینه: شاشو.

صدای تلویزیون بلند...اخ و تفش توی حموم ه بغل اتاق خوابه هس...خدای من...این آدم چه ربطی به من داره آخه؟ راه افتاده اومده اینجا که چی...
برای تولدم یه دسبند صورتی جیغ اورده بود بدلی..با خجالت بم دادش...حس می نه چهارده سالمه مثلا...دلم براش سوخت و عصبانی شدم..چرا باید اینهمه بی سلیقه باشه..اصلا کی ازشهدیه خواس...برای نانا تل خریده بود..فرض رو بر این ذاشته که دخترا دوس دارن پرنسسبشن..

- دلم میخواس تاج دار برش بخرم..روش نوشته پرنسس به اینگلیسی..

از این براقهایی که دس فروشها می فروشن.../
دسبند تین ایجریه...به درد یهدختر سیزده چهاده ساله می خوره..یه جور شونه هم گرفه روش نوشته شونه ی جادویی...
خدایا این آدم افسرده ام می کنه..عصبی میشم از دسش...
اذیت می کنه...بلد نیس حتی درس محبت کنه بس که محبت ندیده...خوب چرا به من پناه میاره..بابا جمع کن ده نف صد نفر هزار نفر آدم لازم دارم من که بشون پناه ببرم..

شلوار پارچه ای دوخته با کفش قیصری..پیرن روشن رو شلوار براق تیره...
میگه خوش تیپم؟

تو چشمام نه می بینه..زود خودش رو تحقیر می کنه: نه که سیاهم  هیچی بم نمیاد..

جوش میاره قلبم..دوس دارم سرم رو بزنم به دیوار و بگم برو گمشو...از زندگی من برو کمشو بیرون..تحمل حس بدبختی ات رو ندارم...اینقدر من رو یاد خودم ننداز...

لامصب شعر رو فی البداهه میرونم

ناهار امگشت پختم..سعید باغچه رو خوب تمیز می‌کرد. یه بسته اسفناج پیدا کردم..دادم بکارن..فقط باید روش رو قرقره‌پیچ کنن مثل توکلی..یه توری بندازم روش..که گنجیشکا حلبش نکنن. آباد...هیععععیییی سیاست به باغچه امم کار داره.
 ماهی‌های سرخ شده از چند روز قبل رو که نگه داشته بودم ریز کردم..ریش ریش..بعد با باقیِ مواد قاتی کردم.  امگشت خیلی خوبی شد.
دیر شد ناهار. اما خوب صبحانه رو یک خوردن. ساعت یک.
حالا صداشون کنم بیان ناهار رو ببرن.
مختصر و مبسوط کارایی هم دارم برای کردن...فعلا رو موود نشستن روبروی لپ‌تاپم..یه راهی هست همیشه بدون استفاده مونده بود..بذرهای مونده از سال‌ قبل رو دادم بپاشن توش. امید این‌که بگیره.
سعید هم‌قد منه.
وقتی نگاش می‌کنم خودم رو می‌بینم دور وبر سال..بعد می‌دونم چرا سال بم می‌گه محسن وقتی بیلرسوت می‌پوشم و باش کار می‌کنم...

بتون گفتم؟

می‌خوام قوطی رنگ بخرم..آجرای طرف باغچه رو خودم رنگ کنم...دانه دانه....اُ  الی الله مشتکانه.

زیر دوش دمِ ظهر به صورتم دست می‌کشیدم. صاف و بی‌عیب بود. نرم و لطیف.
خدا رو شکر کردم.
برای نعمت سلامتی.
برای همین پوست بی‌نقص.
برای دوش آبِ گرم.
برای آب.
آب.
هر وقت با آب ظرف می‌شورم یا میوه یا لباس یا حیاط. فکر می‌کنم چه چیز عجیبی. چه چیز پاک کننده و تمیزکننده‌ای. چه خوب..چ عجیب..اصلا از عمق و کیفیت و ماهیت زیبایی‌اش لرزه به تنم می‌افته برای لحظاتی..
این آب..آب جاری...بی‌رنگ..بی‌طعم ...بی‌بو..رها..بی‌ریا...تمیز می‌کنه...می‌شوره و می‌ره...رد می‌شه..اگه بمونه اگه راکد بشه..می‌گنده...
انگشتام رو از بینش رد می‌کنم و به آسمون نگاه می‌کنم...به ابرا..چقدر تو این دنیا چیز هست برای ایمان اوردن.

 وقتی از وب‌گذر یا پرشین استیت آمار می‌گیرم و می‌بینم که کسی واژه‌ای بی‌ربط سرچ کرده و به این‌جا رسیده. مثلا اصطلاحی لری ..یا..بعد دوست هم می‌شویم اکثرا اگر زن باشد مرد هم باشد از دور سلام‌علیکی می‌کنیم و من با کمی ترس و لرز جواب می‌دهم..فاصله حفظ می‌کنم و حد نگه می‌دارم..با این وجود گوگل که این چیزها سرش نمی‌شود و اهمیتی ندارد برایش...شروع می‌کند به من از قسمت ایمیج عکس‌های قدیم وبلاگم را نشان دادن. مثلا شهریورهای بد قبل را...سال‌های قبل را..دی خیلی بد سال قبل را..
آن باغچه‌ی خشک که زیر تختش کثیف است و نشسته و...داغان و آفت‌زده..
خانه‌ام شبیه خانه‌ای متروک بوده..دل نداده بودم به زندگی دلم همه‌اش تمام حجم دلم جای دیگری بود...درد همبود البته..آخخخخ از آن درد بی‌پدر..

حالا می‌توانم خوب تقسیم و مدیریت کنم...وقتم را...قلبم را..قلب من البته قسمت‌پذیر نیست..فقط با واقعیت‌ها کنار آمده‌ام....واقعیت را می‌بینم...

برای نعمت سلامتی شاکر و شادم.
از همه‌ مهم‌تر خانه‌ام را تمیز می‌کنم و نگه می‌دارم..آه که در مدت مریضی چه دردی کشیدم از تمیز نبودنش...این روزها انگار سطل سطل رنگ دستم گرفته باشم و با قلم‌موها بپاشم به اطراف..درخت‌ها و گل‎ها سبزترند...رنگ‌های خانه بدون خاک است..لباس‌ها بوی خوب می‌دهند..
غذاها خوشمزه‌ترند...قلب من مطیع و رام و تسلیم است.
واقعیت را می‌بیند. بچه‌ها را دوست دارم..به آن‌ها و پدرشان می‌رسم..به خودم..با پدرشان زندگی می‌کنم..
و در قلبم را محکم بسته‌ام.برای خودم آرزوهای محالی دارم. برای خودم خیال‌های محال می‌بافم اما شیرین...از فرط شیرینی‌اشان سست می‌شوم..
موقع کندن علف هرزه از کرتی...چادر به سر...بلوز شلوار پوشیده با عبا به سر...خیال‌های یک نفره می‌بافم..خوش می‌گذرد به من تویشان اما واقعیات را مخدوش نمی‌کنند...واقعیت محکم و سفت و سخت سرجای خودش باقی می‌ماند و خیال‌ها کار خودش را می‌کند...سر ذوق می‌آوردم...و حالا تعارف ندارم با قلبم که دوست می‌دارد...یک‌بار و برای همیشه دوست داشته و می‌دارد...
هیچ اتفاق جدیدی هم نیفتاده.آدم جدیدی به زندگی‌ام نیامده و نخواهد آمد. یعنی تصمیم ندارم وارد کنم..در سکوت عشق می‌ورزم.

به گیاهانم..به گل‌هایم و آسمانم و صدای دعای کمیل که از دور می‌خواند: من لی غیرک...توی باغچه بودم دم غروب..
دعا را می‌شنیدم..باقی‌مانده‌ی سیگار را دور ریختم.
نفس تمیز کشیدم.
اتاق بچه‌ها تمیز شد...در و دیوارش را با آب و وایتکس تمیز کردم.تخت‌شان را که مدت‌ها کرم رنگ شده بود..تغییر رنگ داده بود از استخوانی...روی تختی نانا را که زمانی صورتی کم‌رنگ بود حالا خاکستری زشتی شده بود ..کمی وایتکس و مایع لباسشویی بنفش‌رنگ حلش کرد..تمیز شد...اوتویش می‌کنم فردا پهنش می‌کنم.
سرچ کردم شستن بالش‌‌های پَر.
پرده‌ها را باز کردم..
کارهایی که فردا باید بکنم را لیست کردم..
یه فیلم گذاشتم ..لباس کندم..خزیدم یر پتوی همراه فیلم ببینم روی تخت..مرد پایین بود..فیلم را پلی کرد..

وقت خماری رسید...

آه ای خیال دور

ای چشم‌های نکبت مغرور...


اون شب برمی‌گشتیم خونه و جاده پهن بود روبرومون...گاهی تاریکی مثل حیوانی کمین کرده خیز برمی‌داشت سمت‌مون..تو فاصله‌ی بین خواب و بیداریام..می‌دیدمش که یک‌هو میاد جلو  تو صورتم پخش می‌شه..
جاده بود..
ماه بود که عجیب درشت بود و نورش پخش شده بود روی آب..
حسی داشتم شبیه نثر پروست.
به گوشی اون لحظات رو از زمان دزدیدم. دزدیدنی بی‌فایده و حاصل البته.
تنها نکته‌اش بازگویش این‌جاست و بعد؟
یک روز یا یک شب یه هر زمان دیگه‌ای عکس رو پاک می‌کنم..یا پاک خواهد...این‌همه عکس...دلیل خدخواهیس و خودپسندی و زیاده دوست داشتن خود نیست؟
شاید.
جدیدا عیبی درش نمی‌بینم.

عکس این پست در کانال. دیگه برای آپلود و فلان خسته شده‌ام وگرنه کانال درست نمی‌کردم توی تلگرام که فقط عکس و نیم‌چه فیلم‌ها درش باشه.