خونه ی مینام. ناهار پختم ...هر چی گفت بذار من بپزم گفتم حوصله ندارم غذای آشغالی بم بدی...زد من رو و من نزدمش بس که خوبم
فقط ناهار پختم و نشستم رو به تلوزون ب سرماخوردگی ام ادامه دادم.
خانواده ی ایوب برا زیبا شورت سوسکی اوردن و یه مهر و یه بسته سوهون از کربلا!
من و زیبا ربطای ناموسی بینابینی پیدا کردیم میون این سوغات ها و بالا پایین میشیم از خنده
دیشب یه زنه ..زن نه. دختر..دم در اتاقی بود که میخواستم نانا رو ببرم توش..پاها باز..کون بیرون..تنگ تنگ...شب اربعین بود..تلوزون داره جسد له شده و روضه و نمیدونم چی نشون میده اینم انگار عروسی بابای دیوثشه..نتونستم تحمل کنم..گفتم برو کنار رد شیم همه جا رو با کونت گرفتی..نم چی گف گفتم برو بابا..نگا دخترم مریضه شب اربعین هم هس حالتو ندارم جندگی نکن اینجا میبافمت..نگهبان هم اومد و مادرش که عین گه نارس بود..چادر یه وری و ..با پرونده زدم رو کمرش گفتم برو کنار بو کونت کشتمون.. و اومد طرفم بزنتم..سال هم بود..منم مانتوم دکمه نداش که اگه بکشتم باز شه جاییم بیاد بیرون..فوق فوقش شال دیگه..اونم مهم نبود باید کونشو به خاک میمالیدم..باید..مادرش گفت چته..چیکار داری بش..گفتم عرض در رو با این لباسا و رون و کونش گرفته نمیره کنار..بش هم یه چیزی میگه زبونش درازه..ده بار این مرده (شوهر ماخوذ به حیام) گف ببخشید آبجی برو کنار نمالونیمت نرف...
به جان خودم و بچههام حسودی
نبود..یعنی چندشم شد گفتم تو بیمارستان..یه تصادفی اوردن خونش ریخته کف
بیمارستان..شب اربعین..حالا یه شب رو راه نرو و بده. بشین و بده. تو خونهات بشین
و بده.
مسئله خوشتیپی نیس..نمیتونم یه چیزایی رو تحمل
کنم..قلبم آتیش میگیره..خونم جوش میاد..نمیتونم.. بلد هم نیسم امر نمیدونم چی
به و نهی از نمیدونم چیتر کنم..
ساپورت و مانتو تنگ و کون بیرون..سینه
بیرون...رسما بیا ما رو بنما...مردا و پسرا هم همه با لبخند خوبی نگا میکنن..نمیشد
بشینی..جو فاسد و جنسی شده بود...بخدا..نه که یعنی بگم من پاک و پاکدامن..میگم
بعضی زمانا و جاها جای بعضی چیزا و آدما نیس. همین. فک کن داری میون جمع آدمایی میری
که شق کردن و تلوزیون داره میخونه یا حسین..
هدفم این بود بندازنش بیرون و انداختنش..اومد هم طرفم که
سال گف ولش کن..گفتم باید کونش رو لخت کنم..یعنی بایدآ...که همه یادشون
بمونه...داستانش نقل شه..اومد طرفم ..گف چی میگی..گفتم بیا تا قشنگ اینجا بازت
کنم..دیگه خودت زحمت خودنمایی پیدا نکنی..باید کونش رو لخت میکردم و با کفش و
دمپایی میافتادم به جونش..سال و نگهبان نذاشتن دعوا کش پیدا کنه..هنو حرص گاز
گرفتن گوشت نجسش تو دندونامه.
مادرش دندوناش بغل گوشش بود.تو دلم موند از اون لبای
هندجگرخواری بگیرمش ببرمش طرف دستشویی سرش رو بکنم تو همون..تو هممون حال که میاومد
طرفقم نقشه رو میکشیدم داشتم..به خدا..اما سال ایستاده و نانا به بغل هی میگه میگم
بریم..ولش کن..
دیشب رفته بودم پیش دختره خیاطه، عبیر. تو دلم مونده بود ازش بپرسم که کتاب میخونه که پرسیدم و گفت آره. این رو از روی پروفایل واتساپش فهمیدم یه جمله از جای خالی سلوچه.
این از روی فهم و شعور و درکش فهمیدم از رو ادبش و از روی نمکی که تو چشما و خندههاشه..گفت کتاب تاریخی زیاد میخونه....گفت تاریخی زیاد میخونه و رمان..در مورد مادربزرگا هم حرف میزدیم که منم در مرد مادربزرگم گفتم ..اونم گفت الله یرحمها.خدا رحمتش کنه. منم دم در بودم سال بوق میزد که زود باش..زنگ میزد هم به گوشی..خودشم برادرش اومده بود شام میخواس..عموشم دم در بود...قاتی شدم..گفتم الله یرحمچ عینی: خدا تو رحمتت کنه عزیزم.
همون موقع یاد زیبا افتادم.
خوراک اینه که براش تعریف کنی این چیزا رو. میمیرم از خنده. خودشم همیشه دستش پره..فقط اون خیلی براش سخنته اعتراف به این چیزا فرق اساسی من و اون اینه که من برام مهم نیس و اون اونقدر براش مهمه که اگه بمیره روشون نمیکنه...جدیدا البته بهتر شده..
زیر درخت توت نشستم.
رو صندلی.
از دور صدای سخنرانی میاد. سخنران عربه.لابد خونه های پایین دره.
فهمیم و خوش صداس .
من رو یاد واءلی میندازه.
دوست دارم بر م بیرون جایی چیزی بخوریم
اما از اربعین خجالت میکشم.
میشه گفت مردهام از خستگی
بیمارستان بودم ..دخترم رو بردم.. یه هو پهلو درد گرفتش.. ترسیدم آپاندیس باشه..آزمایش خون و ..جیغ و گریه و ..جیش تو ماشین رو دستم و جیغ و گریه و گریه و ...تا حس کردم حالت تهوع دارم از خستگی...بدنم علنا شروع کرد لرزیدن و نشستم رو جدول...تو ماشین حس کردم دارم تحلیل میرم..سر شب دوتا آمپول زدم..دیروز دوتا زده بودم.. فردا دوتا دارم...خودم خسته ام...
دل میخواد
...
به همین زودی عکسا رسید دستای گلتون درد نکنه. صمیمانه میفشارم...
خوانندهی فهیم و حرفگوشکن و دوست به این میگن.
اون خاکستریه دل من رو برد.
نانا قرتی بازی بلده درست و حسابی. من خوب تو گوشی سال اسمم هست محسن. یه بار دیدم نوشته خورزو خان. یه بار رونالدو..رونالیدنیو حتی...یه بار دیگه عباس. مثلا ترون تو گوشی شوهرش پرنسس هست. الهام تو گوشی شوهرش: نفس.
نانا خونده بود تو گوشی سال اسمم هست محسن.

بازگشت
گربه انیمیشنی صرفا سرگرمکنندهس. مفهوم و قصهی خاصی نداره. دختری گربهای رو
نجات میده و عروس گربهها قراره بشه. صحنهی رژهی گربهها تو خیابون روبروی خونهی
دختره بامزه بود..مخصوصا بادیگاردا و پرت کردن گربههای عامی و شهری..و صحنهی
سرگرم کردن دختره تو قصر و رقص دختره که به گربه تبدیل شده بود با اون گربهی نقاب
به صورت زده. اون گربهی نر اشرافی که بارون صداش میکردن. اون خوب بود
و البته یه صحنه دیگه..اونجایی که بلندش میکنه و میدوه..بارون هارو(دختره) رو
بلند میکنه و میدوه..دختره تو بغل بارونه و از پایین نگاش میکنه..گربهی مَرد
هم روبرو رو نگاه میکنه و یه جا نگاشون به هم میافته و دختره سرخ میشه. من رو
تخت تنهایی این کارتون رو میبینم. سرم رو میکنم تو ملافه.
خوب کسی دوروبرم نیست که بم بگه خودشیرین و لوس.
راحتم با خودم.
انیمیشنی فانتزی و سرگرمکننده که وقتی نگاش میکنی ازش
خوشت میاد اما حس میکنی پای هذیون بیهدف فکری نشستی که طراحی صحنه، نقاشی و
صدابرداری بلده...بیهدفیاش دقت داره و هدفمنده اما خوب چیزی هم بت نمیده. یه
خالی بزرگ داره.
و دیونهبازی خاص ژاپنیا که هیچوقت درکش نکردم. چرا شخصیت
یههو دندوناش تیز و برنده میشه و چیزی رو میبلعه. مثلا داریم یه کار جدی رو
تماشا میکنیم حتی. این برای خودشون خندهداره؟ ناشی از تفاوت فرهنگه این عجیب
بودنه برام؟
نمیدونم.
یا یههو قاتی کردن و شیر شدنای بیمعنی که یههویی تو
صورت هم درمیان و احساس توهین میکنن. این اواخر انیمیشنی خوب دیدم فقط که اون
رنگارنگ بود. مفهوم توش رو خیلی دوست داشتم.
گرچه سردی و انزوا و یاس توش هم اذیتم میکرد. گرچه در
رد هر سهتای اینا کار شده بود یعنی. مثلا در انیمیشن رنگارنگ که در
مورد یه نوجون خودکشی کردهاس مادر خانواده سر سفره گریه میکنه و پدر، پسر و
برادر با بیاعتنایی و خونسردی غذاشون رو میخورن. این احتمالا توی فرهنگ ژاپن هست. اینهمه سردی و
اصرار بر نشان ندادن احساسات چیزی که به خودکشیهای وسیع منجر هم میشه..باز این
رو میشه درک کرد اما تو کارای فانتزی یا نیمه تخیلیاشون یه جور افراط و بزرگنمایی
در نشون دادن هیجانه.
صورتها یکهو گندهتر میشه...دندونا تیز..صورتا نصف
سبز..نصف بنفش..
اینچیزا حوصلهام رو سر میبره زیر لب میگم باز اینا
شروع کردن.در عین حال هنوز وقتای خوبی پای کارتونا میگذرونم.


بدنم خیس عرق است. توی اتاق بخاری را با دو شعله روشن کردهام. رویش قابلمهی آب اکالیپتوس روشن است. زیر تخت کپه کپه دستمالکاغذیهای مصرف شده که دور و بر نایلکسی که باید تویش جا میگرفتند پخش شدهاند... باید جمعشان کنم...شلختگی مریضم میکند..روحی مریضم میکند..کثیفی.. بستههای دارویم پیشم.. پیف پاف کیفم شالی که باهاش سرم را بستهام..کتابی که تمام کردهام و ازش خوشم نیامد. روی تخت..شبیه کارتونها یا فیلمهایی که درشان آدمهای سرما خوردهاند..
باغ همسایه.
شروعش خیلی بهتر از ادامه و پایانش بود. هیچ لذتی از این کتاب نبردم. جز شروعش.
انگار طنز دوستداشتنیاش همانجا ته میکشد. آخرش که پای قورباغه سفارش میدهند و میخورند. چندشم میشود و بیحوصلهتر از قبل منتظرم تمام شود. به سال گفتم بنویس رویش در فلان تاریخ تمام شد»: بیطعم..بیمزه..یا نه..بنویس: با طعم پایِ قورباغه.
برگههای کنده شده از دفتریادداشت نانا هم هست که :
دوشنبه کامون داریم.
کانون یعنی.
توی یک برگه نوشته فقط صابون که یادش بماند صابون ببرد.
اما یک برگهی دیگر که درش نوشته رفتم فلانجا پشتم درومد. روی د فتحه و روی ر ضمه و روی میم باز فتحه داریم.
دوستش دارم چون شکسته نوشته. یک بچهی کلاساولی میداند توی دفتر خاطرات یا برای دل خودش میتواند شکسته بنویسد.
ازش پرسیدم جریان چه بوده گفت داشته بازی میکرده شلوارش کشیده شده و آنا و سینو بهاش خندیدهاند. بس که خجالت کشیده یادداشت کرده فراموش کند یا ...یا برایش مهم بوده خلاصه.
نمیتوانم نمیرم برایش از ذوق.
اما نمیتوانم ببوسمش یا بغلش کنم. دور روز است از دور برایش بوس میفرستم و هوا را بغل میکنم. میگوید دلش برای شکمم تنگ شده. وقتی بغلش میکرد و میبوسیدش.روی تخت با گلبرگ برایم نوشته ماما.
به سال در مرد سینو و آنا گفتم..ناراحت و بغ کرده گفت هیز.
راستش خودم هم برایش ناراحت شدم.
داغونم
داغون
میدونستم میگن سینوزیت ...رفتم پیش زن هاشم آمپول زدم دوتا ..
بی چاره بم رسید ...
یعنی تا حالا اینطوری سرماخوردگی از پا نینداخته بودم ....
فقط دلم میخواد یه نقطه تو بدنم باشه که درد نکنه...
من بلد نیستم کلاس بگذارم، با توجه به معیارهای آدمهای اطراف برای تعیین کلاس آدمها.
کلاس گذاشتن یعنی چه؟ نمیدانم دقیقا. خیلی توی نخش نرفتهام و دقت نکردهام. اما احتمالا دوری کردن از یک سری چیزها و نمایش یک سری چیزهای دیگر است.
دقت کردید هر وقت از شوهرا می پرسید
منشیا
همکارای زن شاغل باشون خوشکلن؟ ؟
میگن نه
بعد بیرون می بینی اشون می بینی خوشکل نیستن فقط، زیبا هستن و خوش اندام و پولدار.
اینجا واجب میشه فحش بخورن.
هر کی هم گفت خوب ازشون نپرس از خودشون بدتره.
خوب نگاه میکنم.
دوتا چیز کشیده و خطشان زده...شبیه و تقلید از نقاشیهای
خودم...یعنی میدانسته چی کشیدم؟ نمیدانم..
.. چیزی نوشته و شستدش: پشت ... تقلیدی بسیار موفق هم از پشتی که قدیم کشیدم.
بیادب.
آدم سواددار میشود این چیزها را بنویسد؟
صداش میکنم و ازش توضیح میخواهم. فقط میخندد...بهاش میگویم دیگر خوب نیست نقاشیهای اینطوری بکشد..میگوید تازه یک بار من یک نقاشی کشیدهام که خودش و بن شلنگ را رویش گرفتهاند و بعدش روی من..یادم نمیآید...
- تو میخندیدی و ما ناراحت بودیم از دستت ماما..
- آها.
-دیگه نکش.
میخندد هنوز.
مهربون میشه..دماغم همینطوری موقع گریه فعاله حالاسرما هم خوردم..برام مهم نیس بم بگه گربه یا مفو..دماغم رو به آرنجم میمالم و میخنده. میگه دکون من رو که نبستن.
نگاش میکنم. اعتماد به نفس شیرین و خندهداری داره. خندهدارِ خوب نه بد.
میگه: زن احساساتی من.
خود همین برام دردآوره..خیلی.
گریه میکنم..میگه بیا..میرم با اشکام و آب دماغم که به آرنجم میمالم و مواظبم به لباسش مالیده نشه که غر نزنه بعدش یا تو دعواهای بعدنی وقتی من سرش داد میزنم ریقو اون نگه مفو بم...گریه میکنم اوضاعِ من موجود چاق تنهایی هستم راه میافته..موجود چاقی که وقتی احساساتی میشه موجودی لاغر به دادش میرسه.. حداقل مسخرهاش نمیکنه..بش نمیگه دیونه...لوس..فلان..فقط رو سرش میبوسدش و وقتی موجود چاق داره میگه ببخشید چاقم و دارم لهات میکنم جدی و خیرخواهانه بگه لاغر میشی عزیز دلم..کافیه اراده کنی.
موجود چاق هم که احساساتیه و برای بعضی کارتونا و بعضی فیلما و بعضی داستانا و بعضی ترانهها و موسیقیا گریه میکنه بگه: اصلا هم.
شربت برطرفکنندهی احساسات به درد عمهی سازندهاش میخوره.
پس اون حضرته کی بود ...چقدر حضرت داریم..اشکال نداره لازمه..خوبه اینقدر حضرت داریم و اینهمه بی دین و ایمانیم اگه یکی داشتیم چی کار میکردیم....اون حضرته که خیلی صبر میکنه و زنش موهاش رو میبره و بعد اون میگه اگه خوب شدم صدتا شلاق میزنمت..قبلش با چشمی که نمیدید..دست زده بود بش حس کرده بود موهاش رو بریده و اون زمانا فقط زنای ناخوب مو میبریدن..فروخته بود موهاش رو..فک کن از اون زمان جویل داشتیم...وقتی هم خوب میشه با صدتا گُل میزندش. ..یا با این خوشه های خرما باریکا..خیلی لطیف...اون وقت مردای ما..نگاه کن اینجا میخواد بگه به قسم و اینات وفادار باش...حتی اگه قسمه رو دور بزنی..
بابام و بیبیم بچگیم رو با این قصهها پر کرده بودن...عاشق داستان حضرت یوسف بودم البته. خیلی با روحیاتم جور بود.
آخی:)
چی بگم؟
این صفحه رو برام فرستاده. چون هم میدونه حواسپرتم و ممکنه صفحه رو باز نکرده ببندم توضیح داده که تا تهاش رو ببین. زود نبند.
منم دیدم. یه ترانه از چاووشی بود.
بعد این رو گذاشته.
با تیزهوشی خارقالعاده در میان عطسهها و سرفهها و گلودرد و فک درد و ...متوجه شدم آهنگ سریال شهرزاده.
دانلودش کردم..شنیدمش.
از ذوق پام رفت توی قابلمهی اکالیپتوس با ملافه. رو زمین بود.
همهاش یه طرف شهاب حسینیش یه طرف..و علیدوستی با اون دماغش..دماغ سنجابییی که تو آدما دوست دارم. که همیشه حس کردم شبیه ناناس..وقتی ترانه علیدوستی پانزده ساله بود و نینیدار شده بود بر صفحهی سینما من هم بن به بغل و لواشک در دهان زل زده بودم توی یکی از سینماهای انقلاب بهاش و به سال که مقنعهام رو میکشید جلو میگفتم ئه اینم تنهایی بچهاش رو بزرگ کرد..
زنی هم وقتی ترانه کف پای بچهاش رو ذغالی کرد و بوسیدش گفت: وا!
با تعجب. پشت سرم بودم. من برگشتم نگاهش کردم که یعنی مگه چیه؟..تقصیر ماس که تو ندیدی از اینچیزا؟
چرا عین آدم اینستاگرام درست نمیکنم ترانه اینا رو چک کنم.
جواب دارم: حالم بد میشه. قاتی شدن حتی در این حد حالم رو بد میکنه.
هوس لواشک کردم.
فعلا به همون بنی که تو بغلم بود گفتم برام چای دم کنه و به شلغما سر بزنه...اگه میتونه هم سوپ رو گرم کنه که دادش در اومد: به هیچ وجه ماما...فقط چای.
ای بچهی نمکنشناس خوبه که تو پنجاه روزگی بردمت سینما با خودم و لواشک خوردم...هی هی...هر چی زحمت کشیدم برات ...نوشجونت.
قبلا بهشت زیر پای مادران بود..حالا زیر پشتشونم نیست... دیگه کسی سوپ هم براشون گرم نمیکنه.
تازه سوتین پرت شده کف زمینشونم هم با نق نق با نوک انگشت پا میگیرن سمتشون که یعنی این رو بردار..خوب باشه بابا غیرتی.
فمیدیم بزرگ شدی..
حیف اون فیلمایی که بردمت تو پنجاه روزگی ببینی.
مهارت تو بسیار بالاست
اما عقلت درگیر احساسات انسانیه.
فیلم ِ آدمکش(قاتل)
نقد فیلم رو در سایت نقد فارسی بخونید.
بعضی جاها حس کردم موسیقی فیلم..اونجایی که نی میشه خیلی شبیه نیهاییه که در فیلمای روستایی مصری نواخته میشه.
یکبار قبلا، داشتم به کسی میگفتم هیچوقت نمیتونم خوب دعوا کنم..یعنی ته دعوا خندهام میگیره یا دلم میسوزه یا گریه میکنم...مثلا بچه که بودم با ممد میرفتیم بیرون. تیروکمان داشتم اما سنگام درست نمیخورد به گنجشکا.. یا نمیخورد یا میخورد تخت سینهام..ممد میگف هیچ وقت چیزی نمیشی...چیز خوبی ازت درنمیاد...شایدم من دلم نمیخواست بخوره بعد ممد گنجشکا رو با با یه بسمالله کلهاشون رو میکند مینداخت تو چالهی آتش..میخوردن خودش و دوستاش..به منم میدادن..دلم برای اون موجودات کوچولوی کباب شده میسوخت...
جواب داد خوب شاید برای این بوده که برای دعوا کردن،..زدن گنجشکا با تیروکمان..و کندن کلهاشون آفریده نشده باشی..میگفتم نه..میشد یاد بگیرم...
میگفت ربطی نداره...یادم بگیری همیشه جاهایی کم میاری..یعنی واقعا بعضی چیزا ذاتیه؟
داشتم فکر میکردم شاید اگر آدمکش برای زندگی تربیت شده بود بهتر نبود؟ برای زندگی بخشیدن به آدما..مداوا..یا نوازششون..یعنی تو کدوم بهتر بود؟...آدمکشی که نقطه ضعفش احساساتش بود یا زنی معمولی که کلیشه بود زن بودنش و اصلا هم به فکر آدمکشی نمیافتاد. ملال یا مهارت و هیجان همراه با نقظه ضعف؟
شایدم هم همین بهتره.
آدمکشی باشی ماهر که گاه احساساتت جلوی کشت و کشتارت رو بگیره..گرچه همین ممکنه سبب کشته شدنت بشه یه زمانی...حداقلش اینطوری راحتتری...اما توش زجره و همیشه هم آخرش پیروزی از آن تو نیس.
پرچه آخر فیلم بمون میکن زن قابل اعتمادیه و میشه روش حساب باز کرد..اما اگه یه روز دشمناش بدونن میتوننب راش تله بذارن..یه بچه تو بغل یه زن..بچهای توی گهواره..یا چیزای اینطوری این از کفایت و لیاقت کارش کم میکنه..شاید نباید پستای حساس بگیره..تو زندگی معمولیش از خودش دفاع کنه.
اما اون وقت مردی که همون استعداد رو داره یا زنی حتی، که استعداد کمتری از اون داره و فقط احساساتش کمتره ازش موفقتر میشه.
پرچه همیشه موفقیت همراه با خوشحالی و شادی نیست.
ما آدمکش رو دوست داریم..بش مهر پیدا میکنیم و دلمون میخواد از اون محیط دورش کنیم و کار دیگهای بدیم دستش..کاری که احساساتی بودن عیب توش حساب نشه.
شاید آدمکش تو مسیری قرار گرفته و تعلیماتی دیده که برای روحیاتش مناسب نبوده..مجبور شده آدمکش باشه..و اگه ترجیح شخصیش باشه شاید دلش میخواست یکی از همون کنیزای رقاص باشه..
گرچه الانم که نوشتمش از زور حس ملال و یکنواختی توش خمیازهام گرفت خودم.
متنفرم از همه ی اینا
خوابدیه بودم بین خواب و بیداری هذیان مریضی ومده بود سراغممخواب کله پاچه می دیم...خوشم نمی اومد..ازش می ترسیدم..یعنی تو خواب می گفتم این کله ی خونیه و دارن می پزنش که بخورنش..
کله پاچه دوست دارما..اما ازش می ترسم..از بچگی...فکر میکنم کله و پا رو باید دفن کرد نه که خورد...کله ی گوسفند اونم..گناه داره..اما تقصیر خودشه خوشمزه اس..
همه چیش..سیرابی..زبون..اون غضورفا مال پا..آبش..لیموهای توش
مامانم یه طور یمی پزدش میخوای سجده کنی از عشق براش..
اگه خوب شدم به سال میگم یکی دوتا کله ی شیک ببره اونجا مادرم درستشون کنه
اما ازشونم میترسم...خوب نگاشون نمیکنم
اما ترسم از وقتی داعش اومده ریخته..کمتر دشه..بس که عکس و فیلم کله ی بریده تو دستاشون دیدم..بهتر شدم
داعش این نفع رو برای من داش
ترسای بیخود رو از دلم زدود ..ترسای واقعی کاشت.
اما همچنان می ترسیدم...مثلا خواب دیدم مستر بونز..؟ کی بود تو سمپسون...اون یاروو لاغره پولداره...همونی که اون عینکی همجنسباز میخوادش...یادم نیس..بالا سرم پرواز میکنه..عین مارمولک دم داش
همیشه وقتی تب میکنم این یکی از خوبامه..شاید چون عمیقا عمیقا ازش متنفرم...
نماد چیزای زشت دنیاس برام
معده ام قار و قور میکنه گرسنه بیمار بی حال و کمی خشمگینم
سال یادش رفته در رو قفل کنه امروز زن ف اومد..زنگ زنگ زنگ..باز نکردم..در در در..بعد در رو باز میکنه سرش رو میاره تو: خانم فلانی...بلند شد با فحشای شدید...خیلی شدید...که به ذهن شیظان هم خظور نمیکنه رفتم دم در..فقط من رو دید گف بوآخشی خواب بیدی..مزاحمت شدوم..گفت امر بفرما..گفت سرنگ داری؟
گفتم نه مِ معتادم؟
گف نه خو میخوام برا مرغا نم چی بزنوم..
گفتم داروخونه داره..سرپا نمیتونم بایستم..خددافظ..
اینم گف عزیزوم..
برو بابا..کم مونده فقظ عزیز تو باشه..نصفِ کلِ حرفات دروغه..من عزیز مادرم نبودم دیگه تو آخر عمری اومدی برام عزیزت بشم.
به قول مادرم : یالا هی گَل.
برگشتم زیر ملافه با برگه اکالیپتوش و ثابلمه..بس که زنگ زدم جیغ زدم پای تلفن و فحش دادم سال یه اکالیپتوس کنده گدذاشته تو ماشین اورده...جیباش هم برگه اکالیپتوس داش...
کمر درد هم داره
دلم خیلی سوخت وقتی برگای اکالیپتوس رو دراورد داد بم..توکده بود زیرنویس فیلم رو با فیلم برام راه بندازه.
ها بلد نیستم
شما لدی؟
آفرین
من نیستم
بعد باز رف...
منم گفتم بمون پیشم به چغندر و شلغم و عشق بده.کمی عشق.
گف اون لبوئه اسمش نه چغندر و باید بره..با کمردرد رف.
بحمدلله هم اکالیپتوس شوره دوسته.
بی چاره سال همیشه کوچولو و بچه می مونه..پسربچه اس انگار همیشه...حتی راه رفتن و تهدید کردنش
یه مزاحم داره گوشیم تهدیداشو باید بخونی...با شما جدی برخورد میشود و از این حرفا.