فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

ماهِ خیلی ماه

غذاهایی که با دخترها پخته‌ایم را می‌گذاریم توی ماشین. مرغ‌های تنتوری و کوفته‌ها و ..از بیرون پیتزا هم خریده‌اند..جز وقت‌های کمی است که به اصطلاحِ دست‌انداز زیبا خودمان را درست کرده‌ایم...مثلا مانتوهای رنگی و آرایش و ...من ساپورت پلنگی برای بیرون پایم کرده‌ام مینا تمام فحش‌های تمیز و کثیفش را به من می‌دهد..تهدید می‌کند توی کانال آب بیندازدم و زمین را از شرِ "فسادم" نجات دهد ...زیبا ناقص است. پسر بزرگش را بلند کرده چرخانده و مهره‌های کمر درد گرفته..لنگ لنگان قدم برمی‌دارد و به هر دومان فحش‌های خیلی کثیف می‌دهد که فقط ا ز زبان و دهان او خنده‌دارند.
یک گوشه‌ای بغل آب دخترها می‌ایستند..بچه‌ها پیش پدرها مانده‌اند...بهانه آوردیم که هوا سرد است مریض می‌شوند...بعد از مدت‌ها تنهایی...غذاها را تند تند تا گرمند می‌خوریم..خدایا نفس نداریم بس که می‌خندیم..برای وقت‌هایی که پدرم جلسه‌های توجیهی می‌گذاشت و من و زیبا همان موقع پای حرف‌هایش خیال می‌بافتیم و مینا به تک تک کلمات پدرم با جدیت همیشگی‌اش فکر می‌کرد..برای خُلیّت غیرقابل درمان زیبا که عکس میناوند را چسبانده بود به دیوار و پدرم پاره‌اش کرد.. مینا میان سکسکه‌های ناشی از خنده‌اش، از زیبا می‌پرسد زیبا تو را جان بچه‌هایت بگو چه فکری می‌کردی پیش خودت که عکس میناوند را توی اتاقی چسباندی که پدرم رد می‌شد؟..جواب زیبا را نمی‌شود تایپ کرد..باید شنید و پایش مرد از خنده..برای وقتی که روی مچ دستش اسم خودش  را نوشت که بعد خالکوبی کند که به قول خودش لابد گم نشوم و پدرم تهدیدش کرد که مچش را خواهد سوزاند...
- مونو خو می‌شناسین آقام که گف مچته می‌سوزونوم ریدوم...شهرزاد خو نبودوم که به آقام بوگوم برو بابا...تخمت نترکه این‌قد بلند داد می‌زنی...
وقتی دور همیم از لهجه‌ی‌ شیک معلمی‌ و خیرخواهش دور است...رویم نمی‌شود اصطلاحات و کلماتی که جای کلمات اصلی به کار می‌برد را بنویسم..من و مینا جان نمی‌ماند برایمان..مخصوصا مینا که همیشه با ساده‌دلی و یک‌جور معصومیت و بچگی که جدیتش از همان هم نشات می‌گیرد عمیق و از ته دل می‌خندد...
به من می‌گویند بگو چطور زبان مادر سال وقتی برایت تعریف می‌کرد به خاطر پسرزا بودن چشمش کرده‌اند آویزان شد..صدایم گرفته..خسته‌ام اما رو به آسمان ابری و تیره می‌گویم خدایا توبه و نشان می‌دهم..
ماشین‌ها رد می‌شوند..مردهایی می‌گویند برویم دور بزنیم..
یکی‌اشان خیلی خوش‌ماشین و خوش قیافه است..می‌آید طرف‌مان مینا خوشش می‌آید که ترتمیزها توجه کنند به ما نه قوم همیشگی حشر و نشر من به قول مادرم. می‌گوید شوهرش اگر بود خیلی ناراحت می‌شد که این‌قدر راحت می‌خندیم....زیبا با واژگان و جسارت غیرقابل نقلی جواب یارو را می‌دهد. من از فرصت استفاده می‌کنم و همه‌ی مرغ‌ها را می‌خورم...یارو البته نشنیده جواب زیبا را..ما می‌شنویم و می‌خندیم و  من هوس لبو و شلغم دارم..قهوه می‌ریزم و مرد دور می‌زند و باز می‌آید..زیبا می‌گوید چون می‌خندیم ها...مردها زن‌های خندان را دوست دارند.
به مینا می‌گویم جونم سالومه. باز شروع کرد.
مینا می‌گوید آره..سالومه کیه؟..زیبا از من می‌خواهد .. . کاری که از من می‌خواهد این است مفهومش، که دهانم راببندم اما خوب این‌طور که نمی‌خواهدش ازم..به مینا می‌گویم سالومه زنی است که خیلی ادعای روانشناسی و تحلیلش می‌شود..یهودی بود.
مینا می‌خندد چون یهودی بودن می‌چسبد به زیبا.مرد دور می‎زند: جا برا همه‌اتون هست خانوما.. من ممد نبودی می‌خوانم زیر لب..زیبا می‌گوید آقا سوار ماشینت شیم فقط دورمون می‌‌زنی؟ فقط دور؟
بی‌خیال و بی‌اعتنا به قضاوت مرد این را می‌گوید..مینا که خلاف نمی‌کند هیچ‌وقت، هیجان‌زده است.
من فین می‌کنم توی دستمال و زیبا بدون این‌که به من  و مینا نگاه کند ..در حالی که دارد به مرد نگاه می‌کند فقط، به مینا می‌گوید هلش بده توی کانال این ویروس رو.
مینا مرده از خنده..قرمز شده..
مرد منتظر است.
زیبا می‌گوید فقط دور و پیتزا ..
مرد می‌گوید شما سوار شید بخندیم...
من شن‌های توی کفشم را درمی‌آورم و به زیبا می‌گویم :خدا منه جرت بره اوبال بو کُپت کشتوم.
زیبا و مینا می‌خندند..خیلی..مرد هم می‌خندند و می‌گوید چی گفت؟
نشسته نزدیک ما..درست نگاهش نمی‌کنم..موها کمی ریخته..شاید همسن خودمان شاید بزرگ‌تر..دماغم گرفته بوش را نمی‌فهمم اما تمیز و خوش‌لباس..
دنبال خنده..خوشی.
زیبا در مورد من می‌گوید این از دوستان لر ماست..از شهرشان آمده خوش بگذراند..
مرد نگاهم می‌کند.
‌می‌گوید بیشتر شبیه عرب‌هاست که..زیبا می‌گوید نه غلط‌انداز است قیافه‌اش در وهله‌ی اول...لرِ لره.
مینا دارد سعی می‌کند رسمی باشد حالا..مرد نزدیک‌تر شده چون.
زیبا سیگار می‌خواهد بکشد مینا میان انگشتانش سیگار را خرد می‌کند. مرد می‌پرسد شماها که خواهرید...این خانم  فامیل‌تان است؟
من را می‌گوید.
زیبا می‌گوید نه فامیل عمه‌امان...مینا پلاک ماشینش را می‌خواند مال خوزستان نیست..می‌گوید روزهای تعطیل را آمده اینجا خرید..این‌جا مردم باحال اما شهر بدی دارد..کثیف است به‌اش نرسیده‌اند..
زیبا می‌گوید مردمش چه؟ تمیزند؟
مرد می‌گوید خیلی ماهند...
حوصله‌ام سر می‌رود. نمی‌کشم بمانم.
مرد را با مردم‌ ِ خیلی ماه شهر تنها می‌گذارم..برای خودم راه می‌روم..به ماه نگاه می‌کنم از پشت نخل‌ها.
خیلی ماه است.

سال زد ب ماشین شوهر مینا ...وا ویلا.

خونه ی مینام. ناهار پختم ...هر چی گفت بذار من بپزم گفتم حوصله ندارم غذای  آشغالی  بم بدی...زد من رو و من  نزدمش بس که خوبم

فقط ناهار پختم و نشستم رو به تلوزون ب سرماخوردگی ام ادامه دادم.

من و زیبا و مینا تمام شب را روی تخت زیبا اینا میان بچه‌ها و خودمان گذراندیم. شوهرها توی هال نمی‌دانم چه می‌دیدند و ما آن‌قدر خندیدیم که من یادم نمی‌آید آخرین‌بار کی این‌طور خندیده بودم...

مادرم به زودی کون دختر خواهرم رو می لیسه

سول و پوتو رو انداختن بیرون ک کون لیسی دختر منصور رو بکنه

آخخخخخخخخ از تیپای چسبون زیبا ....

کتک میخواد.

خانواده ی ایوب برا زیبا  شورت سوسکی اوردن و یه مهر و یه بسته سوهون  از  کربلا!

من  و زیبا ربطای ناموسی بینابینی پیدا کردیم میون این سوغات ها و  بالا پایین میشیم از خنده

با زیبا مردیم

جون نمونده برامون بس که خندیدیم 

هلاک شدیم از خنده

از ساعت دوازده تا الان



 از من گله کرده که سرد و بی‌اعتنام.بی‌معرفتم. خودخواهم. نسبت به حرفای مردم و زندگی‌شون بی‌تفاوت و بی‌واکنشم.
حتی گفته برخلاف ادعام بی‌احساسم.
باشه.
اینم یه حرفی.

دیشب یه زنه ..زن نه. دختر..دم در اتاقی بود که می‌خواستم نانا رو ببرم توش..پاها باز..کون بیرون..تنگ تنگ...شب اربعین بود..تلوزون داره جسد له شده  و روضه و نمی‌دونم چی نشون می‌ده اینم انگار عروسی بابای دیوثشه..نتونستم تحمل کنم..گفتم برو کنار رد شیم همه جا رو با کونت گرفتی..نم چی گف گفتم برو بابا..نگا دخترم مریضه شب اربعین هم هس حالتو ندارم جندگی نکن این‌جا می‌بافمت..نگهبان هم اومد و مادرش که عین گه نارس بود..چادر یه وری و ..با پرونده زدم رو کمرش گفتم برو کنار بو کونت کشتمون.. و اومد طرفم بزنتم..سال هم بود..منم مانتوم دکمه نداش که اگه بکشتم باز شه جاییم بیاد بیرون..فوق فوقش شال دیگه..اونم مهم نبود باید کونشو به خاک می‌مالیدم..باید..مادرش گفت چته..چی‌کار داری بش..گفتم عرض در رو با این لباسا و رون و کونش گرفته نمی‌ره کنار..بش هم یه چیزی می‌گه زبونش درازه..ده بار این مرده (شوهر ماخوذ به حیام) گف ببخشید آبجی برو کنار نمالونیمت نرف...

به جان خودم و بچه‌هام حسودی نبود..یعنی چندشم شد گفتم تو بیمارستان..یه تصادفی اوردن خونش ریخته کف بیمارستان..شب اربعین..حالا یه شب رو راه نرو و بده. بشین و بده. تو خونه‌ات بشین و بده.
مسئله خوش‌تیپی نیس..نمی‌تونم یه چیزایی رو تحمل کنم..قلبم آتیش می‌گیره..خونم جوش میاد..نمی‌تونم.. بلد هم نیسم امر نمی‌دونم چی به و نهی از نمی‌دونم چی‌تر کنم..

ساپورت و مانتو تنگ و کون بیرون..سینه بیرون...رسما بیا ما رو بنما...مردا و پسرا هم همه با لبخند خوبی نگا می‌کنن..نمی‌شد بشینی..جو فاسد و جنسی شده بود...بخدا..نه که یعنی بگم من پاک و پاک‌دامن..می‌گم بعضی زمانا و جاها جای بعضی چیزا و آدما نیس. همین. فک کن داری میون جمع آدمایی می‌ری که شق کردن و تلوزیون داره می‌خونه یا حسین..
هدفم این بود بندازنش بیرون و انداختنش..اومد هم طرفم که سال گف ولش کن..گفتم باید کونش رو لخت کنم..یعنی بایدآ...که همه یادشون بمونه...داستانش نقل شه..اومد طرفم ..گف چی می‌گی..گفتم بیا تا قشنگ این‌جا بازت کنم..دیگه خودت زحمت خودنمایی پیدا نکنی..باید کونش رو لخت می‌کردم و با کفش و دمپایی می‌افتادم به جونش..سال و نگهبان نذاشتن دعوا کش پیدا کنه..هنو حرص گاز گرفتن گوشت نجسش تو دندونامه.
مادرش دندوناش بغل گوشش بود.تو دلم موند از اون لبای هندجگرخواری بگیرمش ببرمش طرف دستشویی سرش رو بکنم تو همون..تو هممون حال که می‌اومد طرفقم نقشه رو می‌کشیدم داشتم..به خدا..اما سال ایستاده و نانا به بغل هی می‌گه می‌گم بریم..ولش کن..

 

الله یرحمچ عینی

دیشب رفته بودم پیش دختره خیاطه، عبیر. تو دلم مونده بود ازش بپرسم که کتاب می‌خونه که پرسیدم و گفت آره. این رو از روی پروفایل واتساپش فهمیدم یه جمله از جای خالی سلوچه.

این از روی فهم و شعور و درکش فهمیدم از رو ادبش و از روی نمکی که تو چشما و خنده‌هاشه..گفت کتاب تاریخی زیاد می‌خونه....گفت تاریخی زیاد می‌خونه و رمان..در مورد مادربزرگا هم حرف می‌زدیم که منم در مرد مادربزرگم گفتم ..اونم گفت الله یرحمها.خدا رحمتش کنه. منم دم در بودم سال بوق می‌زد که زود باش..زنگ می‌زد هم به گوشی..خودشم برادرش اومده بود شام می‌خواس..عموشم دم در بود...قاتی شدم..گفتم الله یرحمچ عینی: خدا تو رحمتت کنه عزیزم.
همون موقع یاد زیبا افتادم.
خوراک اینه که براش تعریف کنی این چیزا رو. می‌میرم از خنده. خودشم همیشه دستش پره..فقط اون خیلی براش سخنته اعتراف به این چیزا فرق اساسی من و اون اینه که من برام مهم نیس و اون اونقدر براش مهمه که اگه بمیره روشون نمی‌کنه...جدیدا البته بهتر شده..

البته یه ذره زیبا هم مثل خودمونه..
نمی‌گم چرا ..چون قسمم دادع صداش رو درنیارم...:))))
زیبا بگم: وقت‌تون رو بخیر رو؟!
نه وجدانا بگم..
اگه برام کوفته تبریزی درست کنی نمَ‌گم.

ما نه مثل زن‌هاییم

زن ف گریه می‌کنه برا مرغاش. صبحی نشسته بودیم صبونه بخوریم که دیدم مرغاشون رفتن تو باغچه‌اشون..زنگ زدم به دختره گفتم مرغا الان گلاتونو می‌خورن. زنگ زدم و پشیمون شدم  چون دختره همون موقع زنگ زدمبه مادره که رفته بود خاکسون به مناسبت اربعین و فحش دنیا رو بش داد..نفرینش می‌کرد و اسمِ چون رو هم شنیدیم  و ...و ...و ..بود که می‌شنیدیم..هنو بیرون بودیم که زن ف اومد و باز پیشم گریه کرد برای مرغاش..هی سرش رو تکون می‌ده می‌گه مرغام خیلی قشنگ بیدن مامان‌بن.
دیشب بس که دلم براش سوخته بود از زن هاشم و مادرش که تو کار مرغن و دامپزشکی می‌رن و میان براش پرسیدم گفتن که باید آموکسی‌سیلین بشون بدن..الان بش گفتم آموکسی‌سیلین بشون بده ..گفت چیه..چطوریه..رفتم شربت نانا رو اوردم با سرنگی که قر ار بود امشب بزنم و ...دخترشم هم زنگ زد..نهصد و سیزده بود اول شماره‌اش..همیشه ترس دارم از حرف زدن با این آدما...برخورد باهاشون برام سخت بوده..یعنی ف اینا شبیه خودمونن تو بعضی چیزا اما ...
به‌هرحال دختره بم گف مادرش بلد نیس و اینا من کمکش کنم..دختره سال‌هاس اصفهانه و عروس اونا شده و گف بم چی‌کار کنم که به مادرش کمک کنم..نیازی نبود چون خودم اینا رو می‌دونستم..گف مادرش بی‌چاره چیزی بلد نیس من کمکش کنم.
زن ف برای بچه‌ها و شوهرش حیفه...وقتی ترتمیز می‌شه و به خودش می‌رسه به یه زن وجیه و مقبول تبدیل می‌شه..شلختگی همیشگی از بین می‌ره اما شوهر و بچه‌هاش استثمارش کردن.
شوهره که وحشی ..هنوز که هنوزه می‌زندش..بچه‌هاشم خوردنش.
به خودم گفتم اربعینه به خاطر همین مرغ خروسا که مریضن و دارن تلف می‌شن کمکش کن..بی‌چاره اونم کسی کاراش رو راه نمی‌ندازه..فکر می‌کردم خیلی حالیش باشه برا دام و مرغ و خروس..اما اینم تو شلوغیای زندگی هیچی یاد نگرفته..حتی چیزایی که توقع می‌ره ازش بلد باشه..
مثلا دید من به زن‌های فارس اینه که چیز میز بلد باشن..اما این من رو یاد مادرم می‌ندازه..فرصت نکرده چیزی یاد بگیره...بی‌دس و پاس تو خیلی چیزا...شربت رو حل کردم براش تو آب و سال هم اومد..بن مرغ و خروسا رو دونه دونه گرف..من شربت رو تو آب حل کردم سال ریخت دهنشون..و بن جداشون می‌کرد..آب تصفیه هم نداشتن...بش فلاسک چایمو داد یه لیوان چای خورد..یه قرص استامینوفن هم دادم بش سرش درد می‌کرد..یه بسته قرص ب کمپلکس دادم بش گفتم بکوب حل کن تو آب بشون بده.
گف بیا ترشیامونو ببین..
رفتم دیدم..خیلی دلم سوخ..همه‌اش کپک زده بود..اولین بارش بود درست می‌کرد..قدیم ترشیای مادرمم کپک می‌زد..مادرم هیچ وقت بلد نبود چیزی درست کنه...بعدش..خیلی دیگه بعدش وقتی بزرگ شدیم ما و یادش دادیم..خودمون یواشکی و بی‌صدا از رو دس این و اون نگاه کردیم و دیدیم چی به چیه و بش گفتیم چی‌کار کنه..
بش گفتم نمک بزنه بش..قاشق دهنی نکنن تو ظرفش..مخصوصا بادمجونا..می‌خواسته شکم پر درست کنه..بش گفتم اینا کوچیکه خاله..خوردشون کن با پونه و سرکه و سیر..نمی‌خواد شکم پرشون کنی.
دلم می‌سوزه براش راستش.
گف خدا خیرم بده و این‌که از همه چی سر درمیارم و اینا..منم غمگین می‌شم هی. یاد مادرم میافتم و خجالتاش این موقع و وقتی زبونش سنگین می‌شه و بلد نیس تشکر کنه حتی.
وقتی  خواس به سال بگه آقای مهندس و فامیلشم همون موقع بگه قاتی کرد یه چیز عجیبی از آب دراومد جمله‌هه که بچه‌هاش مردن از خنده... تو دلم گفتم درد..
من دلم سوخ براش چون دیشب وقتی خیاط بم گفته بود خدا بی‌بی‌ات رو بیامرزه یه هو هنگ کرده بودم و گفته بودم خدا تو رو هم بیامرزه.
و همون موقع پشت لبم خیس شد از عرق.
یه بار با مادرم حرف می‌زدیم و مادرم می‌گف چطور زن‌ها خیلی زبون دارن و تعارفی‌ان خیلی اُ ما بلد نیسیم...منم بش گفتم وقتی خیلی کسی تند تند من رو می‌خوره با احوال‌پرسی و تعارف کم میارم و چرت می‌بافم..مثلا با زبون تند و تیز و شسته رفته‌اش  بم می‌گه سلام احوال شما روزتون به‌خیر..به مادرم گفتم می‌خواستم بگم سلام خوبم روز شما هم به خیر..گفتم روزِ خوب..یا یه چیزی بدتر و ضایع‌تر که یادم نمونده اما خودم رو صاعقه‌زده کرد و خشک شده  و صاعقه‌زده عقب عقب برگشتم راه‌م رو گرفتم رفتم ..چون طرف نشنید چی گفتم ..
من و مادرم مرده بودیم از خنده. مادرمم گفت ها بابا ..ما نه مثل زن‌هاییم.

زیر درخت توت نشستم.

رو صندلی.

از دور صدای سخنرانی میاد. سخنران عربه.لابد خونه های پایین دره.

فهمیم و خوش صداس .

من رو یاد واءلی میندازه.

دوست دارم بر م بیرون جایی چیزی بخوریم

اما از  اربعین خجالت می‌کشم.

تو دلم مونده کسی کمکم کنه..یه بار خدا..منم آدمم..منم زنم..جای دوری نمی‌رف..تو مکعب تنگ و خفه‌ای از خستگی حبس شدم..

می‍‌شه گفت مرده‌ام از خستگی

بیمارستان بودم ..دخترم رو بردم.. یه هو پهلو درد گرفتش.. ترسیدم آپاندیس باشه..آزمایش خون و ..جیغ و گریه و ..جیش تو ماشین رو دستم و جیغ و گریه و گریه و ...تا حس کردم حالت تهوع دارم از خستگی...بدنم علنا شروع کرد لرزیدن و نشستم رو جدول...تو ماشین حس کردم دارم تحلیل می‌رم..سر شب دوتا آمپول  زدم..دیروز دوتا زده بودم.. فردا  دوتا دارم...خودم خسته ام...

دل می‌خواد

...

به همین زودی عکسا رسید دستای گلتون درد نکنه. صمیمانه می‌فشارم...

خواننده‌ی فهیم و حرف‌گوش‌کن و دوست به این می‌گن.
اون خاکستریه دل من رو برد.

همون‌طوری که نشستم لب حوض و دارم به صدای روضه‌ی اربعین گوش می‌دم زن ف میاد. مرغاش مرده‌ان و خیلی غصه‌اشه...می‌بینتم...صدام می‌زنه..بلند نمی‌شم..می‌گم بله؟ می‌گه مرغام مردن..خانم فلانی..صداش می‌لرزه..دلم می‌سوزه براش..بلند می‌شم می‌رم پشت فنس.
می‌گم قضا بلا بوده خورده تو سر مرغات..غصه نخور..انشالا که هر چی بلا باشه بخور تو سر مال دنیا. تن خودت و بچه‌هات سالم باشه
از حرفای خودم هم تعجب می‌کنم. نه بابا راه افتادم اگه سال بود کلی می‌خندید از دستم. که این تویی شهرزاد؟ قدیم بات حرف می‌زدیم سرت رو می‌اوردی پایین یعنی ها. می‌گه قربونت برُروم و می‌شینه.. عین بچه‌ها می‌گه شوهرش بش گفته باز براش می‌خره.
پس اکثر زن‌ها یه بعد بچه‌گونه داره وجودشون که تا آخر عمر باشون می‌مونه. می‌گه صدات سی چه گرفته..جیغ زدی؟ زده‌ات؟
می‌گم نه بابا مریضم..می‌گه صبر کن. می‌ره آویشن میاره..می‌ده بم..اتفاقا آویشنامم گم شده..خدا می‌دونه این زنه رو دوست دارم..علیرغم زبون بدش ازش بدم نمیاد..از دختره خوشم نمیاد اما این زنه رو دوست دارم. یه جوری مهرش تو دلمه خودشم حس می‌کنه الابد که می‌گه دوستم داره..می‌گه چندبار اومده و دیده در قلفه.
می‌گم پدر بچه‌ها قفل کرده..می‌گخ بددله؟ می‌گم آره. بهترین جواب.
می‌گه حرومش.
می‌خندم.می‌گه برو آویشن رو دم کن..به آویشن نگاه می‌کنم مثل مال خودمون نیست..می‌گه این مال کوهه..
بعد می‌گه اسفند داری؟
می‌ره میاره با ذغال..بعد کمی اون پا اون پا می‌کنه و می‌گه صداقِتش مو فرک کردوم از دسوم ناراحت شدی... تو قلبت مثِ بلگ گله..
چیزی ندارم بگم..اسفند رو بو می‌کنم..بوش عالیه..می‌گه مال دهاتشونه..بوش خوبه..
پسراش و دوستاشون تو حیاطن..
بعد صدای دخترش بلند می‌شه..
یه جیغ که ته‌اش به ناله ختم می‌شه..
یا سوخته یا مارمولک دیده.
زن می‌دوه و می‌گه چته؟
دختر نمی‌دونم چه جوابی می‌ده که مادره می‌گه زَرمار بگیرت که تو مونه دیونه کردی.
برادرش می‌ره تو..مطمئنم دوستاش صدای جیغ و ناله‌ی خواهرش رو شنیدن..حالا دعوا می‌شه..می‌شینم رو تخت..دعوا می‌شه..
صداشون بلند می‌شه.
منم جای پسره بودم خجالت می‌کشیدم.حتما.
اونم خوب جیغ نکشه چه بکنه..منم مارمولک می‌دیدم یا می‌سوختم جیغ می‌کشیدم..
صدای ِ واقعا که و تف تو رو بی‌حیای جانگرفته‌ات..و جا سنگین نیسی آیات و..اینا رو می‌شنوم..
می‌رم تو آویشن دم کنم.

می‌خوام مانتو بدوزم.
مانتویی دارید که مدل قشنگی داشته باشه؟ از توی نت نه. مانتوهای خودتون.  مثلا تیکه دوزی شده باشه یا سرآستینش مدل خاصی باشه یا حتی مدل ساده و شسته رفته‌ی تمیزی باشه.
فکر کنید از تو عکسای پروفایل ملت به سرقت مدل مانتوهاشون می‌پردازم. تازه عکس کی ؟ زنِ  یارو:)
زید سابق.
زوم می‌کنم..رنگ نه..چیه این رنگ خیلی مردونه و کارآگاه گجتیه...بلندیش هم نه..زمخت می‌شه آدم با این بلندی... مدل یقه و سرآستینش رو کات می‌کنم می‌برم خیاط. می‌پرسه کیه این؟ می‌گم خواهرم.
زیبا بغل دستمه سرشونه‌ام رو گازمی‌گیره. خیاط می‌گه برا این دعوا می‌کنید که عکست رو بریده؟ جای گاز رو می‌مالم می‌گم ها. زیبا با انگشتای پاش از پشت نیشگونم می‌گیره تخصصشه. از درد به خودم می‌پیچم..می‌گم آخخخ خیاط می‌گه یواش کشتیش..عکسته بریده خو نه دستته...زیبا می‌گه این باید ..
بی‌ادبی می‌کنه.
شما کار به اینا نداشته باشید.
مدل مانتو اگه دارید آویزون کنید تن خودتون..هر طور راحتید برام بفرستید.
پنج کیلو کم کردم باز.
 یه روز میام می‌نویسم شدم شصت. قول.
شایدم پنجاه و هشت گرچه تو شصت و چهار هم خیلی خوبم.
کلا اما.
می‌خوام برای خودم کمی ژینگل‌ملانی بشم.
فعلا تو تخت مریضی‌ام اما شما بفرستید.
دیگه  چی؟
آها..از این لباسای زورویی هم داشتید خوبه..شنل و پانچ و اینا. مثلا بگید به این مانتو این  کفش و این شلوار میاد هم بهتر.
وقتی می‌بینم شلوار پاچه تنگ می‌تونم بپوشم حال می‌کنم اما خوب کسی نمی‌ذاره برای بیرون بپوشم اون زیاد مهم نیس چون اول و آخر من می‌پوشم.
‌بیشتر از همه از این کفشایی که ته‌اش دندونه‌داره خوشم میاد..اما خوب پاشنه‌دار هم می‌پوشم..یه دونه دیدم یعنی نوکش سوزن. ته‌اشم سوزن.
مادرم بشون می‌گه اسکربین:)
زمان خودشون قرتی خانم پاشنه دار و پهن می‌پوشیده با شلوار دمپا. قرتی..بعد می‌گه چرا هر جا می‌رفتیم آقات دعوا می‌کرد. خو آروم نمی‌نشستی شما.
بگذریم. به قول مادرم * دوآرته تکرار می‌کنم. بفرستید.
*دوباره.


محسن گل می‌شود.

نانا قرتی بازی بلده درست و حسابی. من خوب تو گوشی سال اسمم هست محسن. یه بار دیدم نوشته خورزو خان. یه بار رونالدو..رونالیدنیو حتی...یه بار دیگه عباس. مثلا ترون تو گوشی شوهرش پرنسس هست. الهام تو گوشی شوهرش: نفس.

نانا خونده بود تو گوشی سال اسمم هست محسن.

رفت لاک اکلیلی‎‌اش رو اورد. برام زد. یه گل از باغچه چید. گفت بگیر دستت. گرفتم. عکس گرفت از دستم. از گوشی من برای گوشی سال فرستاد. این عکس رو گذاشت تو گوشی سال برای من. اسمم رو هم سیو کرد تو گوشی باباش: گلِ گل‌ها.  به باباش گفت حق نداری عوضش کنی.
باباش بین خواب و بیداری گفت چشم. بیدارش کرد بش گفت عوضش نمی‌کنی. باباش گفت چشم بابا..گفتم چشم.
والا خوب بلده. من که هیچ. تعطیل.
به گوشی سال زنگ می‌زدم گوشیش رو پیدا کنم پیداش می‌کردم و می‌گفتم سال یه نفر به اسم محسن داره بت زنگ می‌زنه...گوشی خودم هم تو اون یکی دستم که داره زنگ می‌زنه به سال.
اون‌قدر می‌خندید که عینکش کج شه رو چشاش.


سنجابِ  بَن‌جنس.


بازگشت گربه انیمیشنی صرفا سرگرم‌کننده‌س. مفهوم و قصه‌ی خاصی نداره. دختری گربه‌ای رو نجات می‌ده و عروس گربه‌ها قراره بشه. صحنه‌ی رژه‌ی گربه‌ها تو خیابون روبروی خونه‌ی دختره بامزه بود..مخصوصا بادی‌گاردا و پرت کردن گربه‌های عامی و شهری..و صحنه‌ی سرگرم کردن دختره تو قصر و رقص دختره که به گربه تبدیل شده بود با اون گربه‌ی نقاب به صورت زده. اون گربه‌ی نر اشرافی که بارون صداش می‌کردن. اون خوب بود و البته یه صحنه دیگه..اون‌جایی که بلندش می‌کنه و می‌دوه..بارون هارو(دختره) رو بلند می‌کنه و می‌دوه..دختره تو بغل بارونه و از پایین نگاش می‌کنه..گربه‌ی مَرد هم روبرو رو نگاه می‌کنه و یه جا نگاشون به هم می‌افته و دختره سرخ می‌شه. من رو تخت تنهایی این کارتون رو می‌بینم. سرم رو می‌کنم تو ملافه.
خوب کسی دوروبرم نیست که بم بگه خودشیرین و لوس.
راحتم با خودم.
انیمیشنی فانتزی و سرگرم‌کننده که وقتی نگاش می‌کنی ازش خوشت میاد اما حس می‌کنی پای هذیون بی‌هدف فکری نشستی که طراحی صحنه، نقاشی و صدابرداری بلده...بی‌هدفی‌اش دقت داره و هدفمنده اما خوب چیزی هم بت نمی‌ده. یه خالی بزرگ داره.
و دیونه‌بازی خاص ژاپنیا که هیچ‌وقت درکش نکردم. چرا شخصیت یه‌هو دندوناش تیز و برنده می‌شه و چیزی رو می‌بلعه. مثلا داریم یه کار جدی رو تماشا می‌کنیم حتی. این برای خودشون خنده‌داره؟ ناشی از تفاوت فرهنگه این عجیب بودنه برام؟
نمی‌دونم.
یا یه‌هو قاتی کردن و شیر شدنای بی‌معنی که یه‌هویی تو صورت هم درمیان و احساس توهین می‌کنن. این اواخر انیمیشنی خوب دیدم فقط که اون رنگارنگ بود. مفهوم توش رو خیلی دوست داشتم.
گرچه سردی و انزوا و یاس توش هم اذیتم می‌کرد. گرچه در رد هر سه‌تای اینا کار شده بود یعنی.  مثلا در انیمیشن رنگارنگ که  در مورد یه نوجون خودکشی کرده‌اس مادر خانواده سر سفره گریه می‌کنه و پدر، پسر و برادر با بی‌اعتنایی و خونسردی غذاشون رو می‌خورن. این احتمالا توی فرهنگ ژاپن هست. این‌همه سردی و اصرار بر نشان ندادن احساسات چیزی که به خودکشی‌های وسیع منجر هم می‌شه..باز این رو می‌شه درک کرد اما تو کارای فانتزی یا نیمه تخیلی‌اشون یه جور افراط و بزرگ‌نمایی در نشون دادن هیجانه.
صورت‌ها یک‌هو گنده‌تر می‌شه...دندونا تیز..صورتا نصف سبز..نصف بنفش..
این‌چیزا حوصله‌ام رو سر می‌بره زیر لب می‌گم باز اینا شروع کردن.در عین حال هنوز وقتای خوبی پای کارتونا می‌گذرونم.

نشسته بودم گوشه باغچه..ته ته‌‍اش بغل در گاراژ موبایل به دست حرف می‌زدم که مستقیم اومد رو پام نشست..بعد رو شونه‌ام.
گرفتمش..ازش عکس گرفتم.
پروازش دادم باز.
نمی‌رفت. صدای سوت دختر همسایه رو شنیدم. دربه‌در دنبالش بود...گرفتمش دادمش بش. گفت عجیبه که نشست رو شونه‌ات..از همه غریبی می‌کنه..نوکت نزد؟ گفتم نه.
گفت هوایی شده.
گرفتش..باز رفت.
گفتم می‌خوایش از قفس نبرش بیرون..می‌ره.
گفت آره..باز نشستم و باز اومد رو زانوم...گرفتمش این‌بار و دادمش دستش..محکم گرفتش و رفت تو.




ستونای زرد جیغ و دیوارای نارنجی خونه‌ی ف رو می‌بینم. صورتم به خارش افتاده، چشمام. پنج‌تا از مرغای زن فِ مرده‌ان. خیلی غصه‌داره..یکی از خروسا. خیلی با هم دعوا داشتن خروسا. زن ف می‌گفت مردا حسودن با هم نمی‌سازن. آیات سنگ می‌زنه به اون یکی خروسه که نمرده و می‌گه تش به جونت بیفته که چقدر اون یکی رو می‌زدی. هوا خوبه جون می‌ده برای والیبال یا بدمینتون.
تو دلم مونده مادرم گوشی رو برداره بگه خوبی؟ زنده‌ای مادر؟ مرده‌ای انشالا؟ اصلا.
به قول خودش ماشالا بچه‌ام ماشالا بچه‌ام ماشالا به خایه‌اش.
ربطی نداره اما وقتی برادرام رو پایین بالا می‌نداخ تو هوا می‌خوند. تاریخ خلاف‌شو ثابت کرد. پسراش از دم بی‌تخم و خایه بودن دختراش از پسراش خیلی خایه‌دارتر بودن. حداقل نموندن نون مفت بخورن و ته ته‌اش زیر بار حرف زور نرفتن و طلاق گرفتن بچه‌اشونو بزرگ کردن.

الهه به نانا گفته پسرعموش با سنگ زده به پاش و دکتر گفته هفتا عمل لازمه که خوب بشه.
فین کردم توی دستمال کاغذی و گفتم مگه خمپاره بش زده؟
خندید.
یادداشت کرد تو دفتر یادداشتش: خمپاره.
که یادش نره به الهه بگه مگه خمپاره بت زده.

راه می‌افتم تو خونه برای سال بالش می‌برم و لحاف. می‌گه دوست داره پیشم بخوابه..اصلا چه اشکل داره اگه پیشم بخوابه. احتمالا عذاب‌وجدان داره. بش می‌گم سرجاش بخوابه..تشکر هم می‌کنم بابت کارتونی که برام دانلود کرده. که ذوق می‌کنم موقع تماشاش.
تلویزیون رو خاموش می‌کنم.
دانلودها رو راه می‌اندازم. نانا رو زمینه یا افتاده از رو تخت نمی‌دونم.
چقدر خونه احتیاج به مرتب شدن داره. سردرد میگرنی سینوزیتیه..کلی داروهای عجیب.
یه لیوان به‌لیمو با لیمو عمانی دم کردم...می‌برمش تو اتاق..یه شعله از بخاری رو خاموش می‌کنم..باتری ساعت رو درمیارم تیک تاک نکنه. لیوان رو گل‌میز.
کارتون رو پلی می‌کنم.
حالا خودم رو شناختَم.
من آدمی‌ام که از تماشای کارتون تو نیمه‌شب خوشم میاد. خیلی از کتابا حوصله‌ام رو سر می‌بره و خیلی از فیلما و آدما هم. اما بازگشت گربه نه. حوصله‌ام رو سر نمی‌بره. باید با نانا ببینمش.
به بن هم بگم دوست داشت ببیندش.
سال گفته بود به نظرم بامزه اومد. فکر کردم خوشت میاد.
خوب بالاخره از معدود آدماییه..یا از معدودِ بسیار اندک آدماییه که می‌دونه از چی خوشم میاد.
این  باعث می‌شه ...
همون.
بازگشت گربه
بازگشت گربه

فارسیش هم بود اما یه خطی.


بدنم خیس عرق است. توی اتاق بخاری را با دو شعله روشن کرده‌ام. رویش قابلمه‌ی آب اکالیپتوس روشن است. زیر تخت کپه کپه دستمال‌کاغذی‌های مصرف شده که دور  و بر نایلکسی که باید تویش جا می‌گرفتند پخش شده‌اند... باید جمع‌شان کنم...شلختگی مریضم می‌کند..روحی مریضم می‌کند..کثیفی.. بسته‌های دارویم پیشم.. پیف پاف کیفم شالی که باهاش سرم را بسته‌ام..کتابی که تمام کرده‌ام و ازش خوشم نیامد. روی تخت..شبیه کارتون‌ها یا فیلم‌هایی که درشان آدم‌های سرما خورده‌اند..
باغ همسایه.
شروعش خیلی بهتر از ادامه و پایانش بود. هیچ لذتی از این کتاب نبردم. جز شروعش.
انگار طنز دوست‌داشتنی‌اش همان‌جا ته می‌کشد. آخرش که پای قورباغه سفارش می‌دهند و می‌خورند. چندشم می‌شود و بی‌حوصله‌تر از قبل منتظرم تمام شود. به سال گفتم بنویس رویش در فلان تاریخ تمام شد»: بی‌طعم..بی‌‎مزه..یا نه..بنویس: با طعم پایِ قورباغه.
برگه‌های  کنده شده از دفتریادداشت نانا هم هست که :
دوشنبه کامون داریم.
کانون یعنی.
توی یک برگه نوشته فقط صابون که یادش بماند صابون ببرد.
اما یک برگه‌ی دیگر که درش نوشته رفتم فلان‌جا پشتم درومد. روی د فتحه و روی ر ضمه و  روی میم باز فتحه داریم.
دوستش دارم چون شکسته نوشته. یک بچه‌ی کلاس‌اولی می‌داند توی دفتر خاطرات یا برای دل خودش می‌تواند شکسته بنویسد.
ازش پرسیدم   جریان چه بوده گفت داشته بازی می‌کرده شلوارش کشیده شده و آنا و سینو به‌اش خندیده‌اند. بس که خجالت کشیده یادداشت کرده فراموش کند یا ...یا برایش مهم بوده خلاصه.
نمی‌توانم نمیرم برایش از ذوق.
اما نمی‌توانم ببوسمش یا بغلش کنم. دور روز است از دور برایش بوس می‌فرستم و هوا را بغل می‌کنم. می‌گوید دلش برای شکمم تنگ شده. وقتی بغلش می‌کرد و می‌بوسیدش.روی تخت با گلبرگ برایم نوشته ماما.

 به سال در مرد سینو و آنا گفتم..ناراحت و بغ کرده گفت هیز.
راستش خودم هم برایش ناراحت شدم.

سردرد دارم. سال روی مبل بیرون، توی هال خواب است. به‌خاطر مریضی من. وقتی پیشنهاد را دادم ذوقی خفیف درش حس کردم. برای تایید حرفم گفت بله محیط این اتاق که که خیلی آلوده شده. به من برخورد. اتاق من آلوده است. منظوری نداشت حساسیت‌های همیشگی من که می‌دانم باید نشان ندهم.
 گفت دیروز همان چند دقیقه‌ای که پیشت  بودم حس کردم سرما خوردم. رفتم دوتا سرماخوردگی با هم خوردم
 اما آیا این حس من اشتباه است؟ آیا به اشتباه حس می‌کنم سال همیشه از پیشنهاد تنها خوابیدن لذت می‎‌برد؟
 سال یک روز سر من داد زده بود بی‌شعور و احمق آزادی سلب کن.
بی‌شعور و احمقش مهم نبود. نکته در آزادی‌سلب‌کنش نهفته بود.از آن جهت که برملا می‌کند  احساسش را در مورد کارها و رفتار من با او. یک روزی بود که در گوشی فیلم ِ حال‌خوب‌کن برای مردها دانلود می‌کرد. بعد پشت در ایستادم و دیدم که گوشی را زیر مبل سراند..وقتی به عمد صدای پا درآورده بودم که یعنی دارم نزدیک می‌شوم..از لای در دیدم که گوشی را سراند.
آن موقع نمی‌دانستم بهتر است خودم را گاهی به ندیدن بزنم..این‌طوری زندگی بهتر و آرام‌تر می‌گذرد..تازه فکر نمی‌کردم داستان یک فیلم مسخره است..فکر می‌کردم قضیه چیز دیگری است که ان چیز دیگر بعدها پیش امد البته..خیلی چیزهای دیگر در بعدهای دیگرتر.
وقتی گفتم مگر چه تویش است عصبانی شد و این حرف را زد. گفت دهنت هم بوی پیاز می‌دهد ضمنا. مثلا اوج تحقیر من.
انگار توی دلش مانده باشد. دهنم بوی پیاز نمی‌داد اتفاقا...اصلا پیاز نمی‎خوردم..و نمی‌خورم..بخواهم می‌خورم ولی آن روز نخورده بودم.. پیاز خرد کرده بودم برای ناهار...یا شام. دیده بود پیاز دستم است فکر کرده بود خورده‌ام.
چندبار این را تکرار کرده. عماد برای امتحانش می‌گویم به‌به این تخم‌مرغ چقدر با پیاز خوب است...ولی پیاز نمی‌خورم..مسواک می‌زنم...دهان شویه و نخ دندان..و می‌روم پیشش. با زمختی تمام کنارم می‌زند: دهنت بوی پیاز می‌دهد.
و من می‌خندم. می‎‌دانم قضاوت‌هایش بر اساس پیش‌فرض‍های سفت و سخت ذهنش است نه واقعیت. مثل حکم همواره‌اش در مورد مادر بودنم.
به‌هرحال شاید من واقعا آزادی او را سلب می‌کنم. صبح‌ها که خیلی دوست دارد برود دور بخوابد.
 این برای من بهتر هم هست. چون من دلم می‌خواهد کتاب بخوانم..یا توی نت باشم و او خواب باید باشد. این‌ها مهم نیست چیزی که هست این است که یک‌طورهایی ذوق حس می‌کنم توی وجودش وقتی حس می‌کند بنابر شرایط باید از من دور بخوابد. نه این‌که مثلا  ازش بخواهم من. نه این ناراحتش می‌کند و دلگیر.
اما وقتی قصه‌ای پیش می‌آید مثلا  مهمانی کسی می‌آید و او بهتر است برود جای دیگر بخوابد شاد می‌شود گویا.
شاید ذوق شکست روتین باشد و ملال زناشویی...شاید..
نمی‌دانم دقیقا اما می‌‍دانم امشب آن ذوق را حس کردم و به روی خودم نیاوردم. گفتم از من مریض می‌شوی آره. بالاخره باید یک کدام‌مان سرپا باشد بچه‌ها به ما نیاز دارند..شاید این‌طوری از مسئولیت محبت به من که حتی اکر من نخواهم او حس می‌کند باید بدهد یا توقع دادم بدهد رها می‌شود.
هر چه هست خوشحالم که امشب دور از من است. قهر نیستم با او یا دلگیر اما وقتی دیدمش روی مبل بدون پتو و ملافه خروپفش بلند است و دیدم عمیق خوابیده و آسوده..
شاید باید دور شود گاهی...حالا به بهانه‌ی بیماری من یا ساس‌های گرفته از خانه‌ی ضیغم یا..
‌در کل هیجان‌انگیز و فلان نیست اما مرد خوبی است.
حالا دیگر صرف خوب بودن یک آدم برای چه کافی نیست و برای چه وافی، را نمی‌ دانم.
درسش را نخوانده‌ام.

داغونم 

داغون

میدونستم میگن سینوزیت ...رفتم پیش زن هاشم آمپول زدم دوتا ..

بی چاره بم رسید ...

یعنی تا حالا اینطوری سرماخوردگی  از پا نینداخته بودم ....

فقط دلم میخواد یه نقطه تو بدنم باشه که درد نکنه...

بعضی وقت‌ها که میان خانواده‌ی سال نشسته‌ام و حرص و ولع و طمع‌شان را برای تصاحب  مبالغ ناچیزی می‎بینم که درست است من به همان‌ها هم دست‌رسی نداشته‌ام یا خانواده‌ام ،اما به داشته‌های خودم راضی بودم...یعنی فکری برای تصاحب‌ آن مبالغ آن هم به آن شیوه‌ی دنیء نداشته‌ام..وقتی می‌بینم‌شان که با یک اسکناس پنجاهی دم تکان می‌دهند و نرم می‌شوند..دم تکان دادن‌های پدرش و تشکرهای بی‌مقدار مادرش را،  سال را درک می‌کنم که موقع حرف زدن با من پشتش را بخاراند.
که  من باید تذکر بدهم این کار از شان مردی به سن او در حضور دیگران و مخصوصا زنش بعید است..این کار به معنی سبک کردن من است. اولا مردی انتخاب کرده‌ام که این رفتار بی‌ملاحظه را پیش من انجام می‌دهد ثانیا او را از چشم من می‌انداخت ثالثا برای خودش ناراحت می‌شدم.. چرا باید احترام و وقاری را که من دوست دارم برای مردی که باهاش زندگی می‌کنم قائل باشم  را از دست بدهم.می‌فهمم چرا وقتی تازه عقد کرده بودیم دستش تا آرنج توی دماغش بود و با من حرف می‌زد.
این‌طور بزرگش کرده بودند.
تربیتش تربیت فرودستان بود. فحش نمی‌دهد و نشنیده اما کف پایش توی صورت کسی که پیشش نشسته پهن شده. باید هی درستش کنی..هی باید یادش بدهی..هی باید تذکر بدهی که وقتی کسی سر سفره‌ات نشسته بگو بسم‌الله ..بفرما..نه که طرف منتظر است بگویی بفرما و تو بخوری...و وقتی بپرسید ازت شروع کنیم آقای فلانی..بگویی من چه می‌دانم
یک‌بار عقد بودیم..یادم نیست حرف چی بود که برادر بزر‌گ‌ترش در حضور زنش و مادرش  و من پشتش را گرفت توی صورت‌مان و گفت قشنگ است...قشنگ است فلانی توی این.
صاعقه به من زده بود. پدرم اهل بددهانی بود اما خودش را سبک نمی‌کرد. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.
این که چرا عادت پستش در تکرار این‌که من برای بچه‌ها مادر نبودم تمام نمی‌شود. من به شیوه‌ی مادرش مادر نبوده‌ام. گدایی نکرده‌ام..برای رضایت شوهرم و پسرهایم ازم و شهیدنمایی و فلان به ذلت و خواری تن نداده‌ام..ندویدم جوراب شوهرم را بشورم..ندویدم شورت و زیرپوش پسرم را بشورم با دست.  که بگویند...
بله گاهی هم شده که دلم خواسته تشت بیاورم و پای شوهرم را بشورم. این کار را نه مثل کنیز و کلفت و ..مثل زنی می‌کردم که دوست دارم به شوهرش خدمت کند..کاری که مادرم برای پدرم می‌کرد..
دیدن و حس این چیزها ذاتا عصبانی‌اش می‌کند. پدرم ممکن بود به زن بگوید... و بگوید و بگوید...اما نمی‌گوید گوزو..نمی‌گوید خوب گوزات رو کندی بلند شو برو..
این‌ها راحت است برایشان این چیزها.
یک‌بار نشسته بودیم و دخترم چیزی طرف مادربزرگش پرت کرد. هل داد. تذکر دادم که نکن. همان‌موقع بلافاصله این‌کار را مادربزرگش، مادر پدرش تکرار کرد. چیزی که در دستش بود را هل داد، سُراند طرف آدم روبرویش. پدرم ما را طوری بار آورد که بعضی چیزها را مراعات کنیم.
پا دراز نکنیم، پشت نکنیم..خیلی چیزها..
نمی‌گویم آدم همه چیز درستی بود. خیلی عیب‌ها داشت و دارد اما ندیدمش که کار سبکی بکند.
یادمان داد موقع بردن آب برای کسی با پیش‌دستی ببریم و بایستیم که آب را بخورد و لیوان را برگردانیم.
من وقتی رفتم توی ان خانواده احترامی را برایشان قائل بودم که اولا به حساب ضعف می‌گذاشتند و ثانیا لایقش نبودند و این طمع‌کارشان می‌کرد.
شستن دهان در ظرف‌شویی..مسواک کردن در همان.
نصف کردن صابون‌های گلنار و زیرش اسفنج گذاشتن که آب نشود و هدر..این‌ها برای من عجیب و مشمئزکننده بود.
مشکل من با آن‌ها این نبود خسیس بودند یا مال‌دوست..یا حتی بدذات و عقده‌ای. مشکلم. دنائت نفس حقارت و پستی‌شان بود. وقتی یک‌بار در حضور مادرم سال از پدرم نقل کرده بودم که فلانی به همه می‌گوید عمو(عمو در عربی خوزستان  حکم ارباب را دارد گاهی. غلام‌ها نوکرهای خانه‌زاد و فلان این کلمه را در برخورد با ارباب‌هاشان استفاده می‌کردند) ناراحت شد که خوب مگر چیست آدم متوضعی است.
نه متواضع نبود پست بود.
خط باریکی به باریکی یک مو هست بین پستی و تواضع. مویی که به قول عرب‌ها و پدرم می‌تواند کمر شتر را نصف کند. الشعره التی قطمت ظهر البعیر.
مویی که باریک هست اما آن‌قدر تاثیر گذار و تند و تیز که کمر شتر را قطع می‌کند.
این اخلاقی است که من دوست ندارم.
وقتی لرها آمده بودند خانه‌ام زن‌هاشان شیرینی زیاد خوردند. شیرینی خریده بودم که بخورند.
زن هاشم حواسش بود: شهرزاد هر کدام هفت‌تا خوردند.
هنوز که هنوز است می‌گویدش. توجه و تکرار این جزئیات نشانه‌ی کهتری طبع آدم‌هاست برای من. توجه به این‌که چقدر می‌خورد فلانی..چطور می‌خورد..
پدرم ما را این‌طور بزرگ نکرد.
نباید توی صورت کسی که کی‌خورد نگاه کنیم یا به لقمه‌هایش توجه کنیم. اگر مهمان بود حتی اگر سیر شده باشیم صبر می‌کردیم او بگوید الحمدلله یا دست شما درد نکند و بعد نشان می‌دادیم که تمام شده غذا خوردن‌مان. زیاد می‌کشید که مهمان اگر خواست  و رویش نشد باز بخواهد معذب نباشد.
مهمان را گرامی می‌داشت..احترام می‌گذاشت.
‌چیزی که در آن‌ها می‌دیدم این بود که از لحظه‌ی ورود مهمان غر می‌زدند..اگر برای امام‌حسین می‌پختند و سائلی می‌آمد دم در ردش می‌کردند. دعوا می‌شد. برای من این‌ها عجیب بود و هست.
همین ف این‌ها با تمام بی‌تربیتی‌ها و..فلان من ترجیح‌شان می‌دهم در این نکته. در خورد و خوراک با خودشان و دیگران تعارف ندارند.اگر غذایی می‌پزند باید به فقیر و همسایه و ندار ببخشند.
گدابازی ندارند.
بی‌شعوری و بی‌فرهنگی درمی‌آورند اما حقارت در خورد و خوراک نه.
خانواده‌ی سال مجموعه‌ای عجیب از انواع حقارت‌ها بودند.
حالا دیگر ترسی از جار زدن این مسئله ندارم.
ببنید اگر عربی را بدانید یا باهاش سروکار داشته باشید می‌دانید تحبیب با تحقیر فرق می‌کند.
اگلیس چای..که همان گلاس است به انگلیسی ..یعنی لیوانکی چایی..خانواده‌ی سال نگاهشان به پیرامون و خودشان مانند نگاه‌شان به لیوان‌های چای است. پدرشان افتخارشان این است که صبح یک تخم‌مرغ نیمرو می‌خورد.
تاکید دارد که فقط یکی..با لیوانکی چایی. فکر می‌کند بانمک است و الفاظ تحبیبی دارد به کار می‌برد مثل این‌که در مورد دختری بیست ساله که جا دارد در موردش بگوید بنت یا بت به همان عربی محلی بگوید ابنیه. دختر کوچک این‌حا تحبیبی و مهرآمیز است  این لفظ. تصغیری دوستانه و محبت‌آمیز تویش هست.
دخترک مثلا..اما وقتی می‌گویی زنک...
پدر سال در مورد لیوان چای می‌گوید لیوانک بی‌که نیازی داشته باشد کوچکش کند. لیوان لیوان است. می‌تواند در مورد استکان یا نیم‌لیوان یا چیزهای این‌طوری مقدار کمتری چای بنوشد تا این‌که یک لیوان چای کامل بنوشد اما نشان بدهد که کم است..که بی‌ارزش است..
این ناشی از نگاه عام و کلی خودش در مورد خودش و زندگی و ...
حقیر کردن خود.
فکر می‌کند اگر بگوید من روزی یکی فقط یک تخم مرغ نیمرو می‌خورم ما خواهیم گفت چه باحال برای خودش رسم و قانونی برای خوردن دارد. اما این نیست. این‌ها ناشی از نیازش است به کم کردن مصرف. همان نیازی است که وادارش می‌کند در مورد لیوان بگوید لیوانک.
وقتی شامی باشد و بخواهد پسرهایش را صدا کند می‌گوید خوب بیایید دیگر همه‌اش سه چهارتا تخم‌مرغک کوچک داریم و ...خوب خورده می‌شود همه نیایند.
انگار اگر خورده شد نمی‌شود مثلا باز درست کرد...یا
این حقارت به سال هم رسیده..زندگی با من کمی عوضش کرد و زندگی با او کمی عوضم کرد. اما هنوز وقتی می‌خواهیم برویم خانه‌ی  هاشم و به‌اش می‌گویم  دست خالی نرویم می‌رود نیم‌کیلو نارنگی می‌گیرد.
برش می‌گردانم که برو بیشتر بگیر و فکر می‌کنم عوض نمی‌شود. اگر زنی از خودشان می‌گرفت راه پدر مادرش را ادامه می‌داد. وقتی به خانه‌ی پدرم آمد و دید ممکن است روی قالی کهنه و پاره بنشینند و مبل نداشته باشند ..و اما گدا و بدتر از آن، گدامنش نیستند تازه متوجه شد که دنیا فقط کارتون‌هایی نیست که بگذارد کف کفشش و به خودش بنازد که قانع است.
من از ولخرجی حرف نمی‌زنم من از زاویه‌ی دید به خود و به دنیا نگاه می‌کنم.
پدر سال زن سومش را که گرفت با چه زن اولش را راضی کرد؟ یک خانه به خانه‌هایی که به اسمش است اضافه کرد.  اگر پدرم سر مادرم هوو می‌آورد مادرم مطمئنا خانه‌ای از او قبول نمی‌کرد. ممکن بود باهاش بماند و ..اما حتما از خودش دورش می‌کرد  و حاضر نمی‌شد چیزی به اسمش کند.
یعنی حق سکوت بدهد به‌اش چون قضیه برایش قلبی است نه جی

دعوت‌نامه‌ای که نمی‌خواستم فرستاده شود

توی لیست چتِ گوگل اسمش هست. دستم رفت روی دعوت‌نامه  و فرستاده شد برایش..فکر می‌کنم حواسم پرتِ صحبت با زیبا بود،  استثنائا این‌بار و این‌بار جزء موارد نادری بود که درشان نمی‌خواستم دعوتش کنم به چت.
تاسف بود و بی‌خیالی.
کاش نمی‌رفت دعوت‌نامه.
حالا هم که رفت خوب رفت دیگر...مهم نیست. باید اسمش را بردارم از لیست. مطمئنا این چیزی است که خودش هم می‌خواهد.
قلپ‌قلپ دم‌نوش داغ می‌خورم و به دنیا و مشکلاتش فکر می‌کنم. این مسئله کجای مشکلات این دنیاست آخر؟ هیچ. دعوت‌نامه‌ای که در دنیای مجازی نمی‌خواستی بفرستی فرستاده شد.
خوب چی؟
یک قلپ می‌خورم خوب فرستاده شده باشد: به ... به.. همان.

من بلد نیستم کلاس بگذارم، با توجه به معیارهای آدم‌های اطراف برای تعیین کلاس آدم‌ها.
کلاس گذاشتن یعنی چه؟ نمی‌دانم دقیقا. خیلی توی نخش نرفته‌ام و دقت نکرده‌ام. اما احتمالا دوری کردن از یک سری چیزها و نمایش یک سری چیزهای دیگر است.

چاووشی می‌خواند: یه زخم قشنگ  ..
فکر می‌کنم واقعا زخم‌های قشنگ وجود دارد؟
بیشتر شبیه شعر است.

دقت کردید هر وقت از شوهرا می پرسید 

منشیا

همکارای زن شاغل باشون خوشکلن؟ ؟

می‌گن نه

بعد بیرون می بینی اشون می بینی خوشکل نیستن فقط، زیبا هستن و خوش اندام و پولدار.

اینجا واجب میشه فحش بخورن.

هر کی هم گفت خوب ازشون نپرس از خودشون بدتره.


نه ببخشید برگشتم نگاه کردم مساوی دو قلب.

تعلیم و تربیت

خوب نگاه می‌کنم.
دوتا چیز کشیده و خطشان زده...شبیه و تقلید از نقاشی‌های خودم...یعنی می‌دانسته چی کشیدم؟ نمی‌دانم..
.. چیزی نوشته و شستدش: پشت ... تقلیدی بسیار موفق هم از پشتی که قدیم کشیدم.
بی‌ادب.
آدم سواددار می‌شود این چیزها را بنویسد؟
صداش می‌کنم و ازش توضیح می‌خواهم. فقط می‎خندد...به‌اش می‌گویم دیگر خوب نیست نقاشی‌های این‌طوری بکشد..می‌گوید تازه یک بار من یک نقاشی کشیده‌ام که خودش و بن شلنگ را رویش گرفته‌اند و بعدش روی من..یادم نمی‌آید...
- تو می‌خندیدی و ما ناراحت بودیم از دستت ماما..
- آها.
-دیگه نکش.
می‌خندد هنوز.

 

خائن


هوس نماز کرده‌ام. می‌روم وضو بگیرم و وقتی برمی‌گردم چشمم می‌افتد به دیوار آجری. روی یک آجرش نوشتم ماربولوی قرمز..روی یک آجر دیگر سیگَرت..بعد اسم سال و فامیلش.. اول اسم خودم...ممه‌هایی خط خورده.....دقت می‌کنم...وااای. یک پشت  هم هست که دارد کاری بی‌تربیتی می‌کند..البته شستمش اما جایش مانده..چند آجر پایین‌تر کار‌های نانا را می‌بینم با ذغال.
پنج به اضافه‌ی ده مساوی پانزده..اسم بابا...قلب...سه تا قلب منهای یک قلب مساوی یک قلب...عشق ریاضی. توی چه چیزهایی به من رفته و توی چه چیزها به باباش.
خائن.

دختره‌ی پولدار و پسره‌ی نجار

داشتم می‌خوندمش. از قبل اسمش رو شنیده بودم اما همیشه به نظرم داستانی می‌اومد که نخوندنش چیزی از خونده‌هام کم نمی‌کنه.. غروب بود..سال اسفند رو دور سرم چرخوند. ازم یاد گرفته بود. خندیدم..گفت چرا می‌خندی؟ و رفت تو..من تو حیاط بودم..بغل یه شعله‌ی کوچیک که روشن کرده بودم سردم نشه..بعد بوی بخور جاوی اومد...اینم برای این انجام می‌داد که ته اسفند دود کردنام من انجامش می‌دم..برده بودش تو اتاقم..
رسیدم جایی که دختر می‌ره بازار و می‌بینه دکون نجاری پسره رو بستن.
گریه‌ام می‌گیره. بس که غصه‌ی توش قابل‌لمس و زندگی‌شده‌اس برای من...وقتی خیلی غمگین و غصه‌دار برمی‌گرده.. خیلی غصه دارم. می‌رم تو..راه می‌رم بی‌هدف میون ااتاق خواب و آشپزخونه که سال توش فیلم می‌بینه..می‌بیندم..می‌گه چیزی می‌خوای؟ سرم رو تکون می‌دم یعنی که نه.
چشمام رو می‌مالم..می‌گه گریه کردی..می‌گم آره..می‌پرسه چرا..می‌رم پیشش. فیلم رو پوز می‌کنه. می‌گم برای یه داستان..برات تعریفش کنم؟ می‌گه اسمش چیه؟ می‌گم ..می‌گه این نوشته‌ی اونی نیس که مرده اما به اسم زنونه می‌نویسه؟ فهیمه رخیمی رو می‌گه.  می‌خندم و می‌گم نه. اونم مرد نبود زن بود واقعا.
بعد براش تعریف می‌کنم: یه دختره‌ی پولدار عاشق یه پسره‌ی نجار می‌شه بعد باباش دکون یارو رو می‌بنده ختره هم می‌ره می‌بینه دکون یارو قفله..تعطیله کلا..
- خوب؟
 گریه‌ام می‌گیره خیلی.

مهربون می‌شه..دماغم همین‌طوری موقع گریه فعاله حالاسرما هم خوردم..برام مهم نیس بم بگه گربه یا مفو..دماغم رو به آرنجم می‌مالم و می‌خنده. می‌گه دکون من رو که نبستن.

نگاش می‌کنم. اعتماد به نفس شیرین و خنده‌داری داره. خنده‌دارِ خوب نه بد.
می‌گه: زن احساساتی من.
خود همین برام دردآوره..خیلی.
گریه می‌کنم..می‌گه بیا..می‌رم با اشکام و آب دماغم که به آرنجم می‌مالم و مواظبم به لباسش مالیده نشه که غر نزنه بعدش یا تو دعواهای بعدنی وقتی من سرش داد می‌زنم ریقو اون نگه مفو بم...گریه می‌کنم اوضاعِ من موجود چاق تنهایی هستم راه می‌افته..موجود چاقی که وقتی احساساتی می‌شه موجودی لاغر  به دادش می‌‎رسه.. حداقل مسخره‌اش نمی‌کنه..بش نمی‌گه دیونه...لوس..فلان..فقط رو سرش می‌بوسدش و وقتی موجود چاق داره می‌گه ببخشید چاقم و  دارم له‌ات می‌کنم جدی و خیرخواهانه بگه لاغر می‌شی عزیز دلم..کافیه اراده کنی.
موجود چاق هم که احساساتیه و برای بعضی کارتونا و بعضی فیلما و بعضی داستانا و بعضی ترانه‌ها و موسیقیا گریه می‌کنه بگه: اصلا هم.
شربت برطرف‌کننده‌ی احساسات به درد عمه‌ی سازنده‌اش می‌خوره.

از عجایب روزگار این که عربستان مستندی سه قسمتی علیه داعش درست می‌کنه..بسیار عالی.

هیچی قهوه‌ی تلخ نمی‌شه...سیامک انصاری و هادی کاظمی توش..و اون یکی ..جواد عزتی؟
هادی کاظمی ِ خوب و خورد..دوست‌داشتنی‌ بود..مریضه آدم چی تایپ می‌کنه. نزدیک بود بنویسم خوردنی.
فردا میان می‌گن نانجیب و بی‌حیا.
همینم کم مونده.
همیشه از بچگی دختر ایوب  مورد علاقه‌ام بود  از شدت حیا..یا اون دختر شعیب بود؟ همونی که با استحیاء قدم برمی‌داشت و حضرت موسی خوشش اومد اونم رف به باباش گف بابا این مرده خیلی کارش درسته قویه و...موخوامش..فک کن بابای من بود...سر به نیستم می‌کرد....حضرت شعیب هم کار کشید از حضرت موسی تا یعنی جون نموند براش بعد دخترش رو بش داد.

پس اون حضرته کی بود ...چقدر حضرت داریم..اشکال نداره لازمه..خوبه این‌قدر حضرت داریم و این‌همه بی دین و ایمانیم اگه یکی داشتیم چی کار می‌کردیم....اون حضرته که خیلی صبر می‌کنه و زنش موهاش رو می‌بره و بعد اون می‌گه اگه خوب شدم صدتا شلاق می‌زنمت..قبلش با چشمی که نمی‌دید..دست زده بود بش حس کرده بود موهاش رو بریده و اون زمانا فقط زنای ناخوب مو می‌بریدن..فروخته بود موهاش رو..فک کن از اون زمان جویل داشتیم...وقتی هم خوب می‌شه با صدتا گُل می‌زندش. ..یا با این خوشه های خرما باریکا..خیلی لطیف...اون وقت مردای ما..نگاه کن اینجا می‌خواد بگه به قسم و اینات وفادار باش...حتی اگه قسمه رو دور بزنی..

بابام و بی‌بی‌م بچگیم رو با این قصه‍‌ها پر کرده بودن...عاشق داستان حضرت یوسف بودم البته. خیلی با روحیاتم جور بود.

نگاه! نگید قوی بودن مهم نیس..این خود حرف دختر پیامبره ..گفت قویه و اینا...یعنی گفت خوبه اما در کنار خوب بودن قوی هم بود...اصلا می‌گن حضرت موسی با یه دست گردن یکی رو می‌‍چسبید طرف جانش از کانش می‌زد بیرون..الانم همینه...یه اسرائیل که اندازه نصف بعضی از کشورهای عربی نیس..با یه دست تخمشون رو گرفته و ده بیا فشار...آخ هم نمی‌گن لامصبا.
امام راحل ما گف بابا مسلمونا نفری یه دونه ..یه دونه نگف تانکر آب یا ..گف یه سطل آب بردارید بریزید تو کون اسرائیل آب میبرتش...بعد مسلمونا؟!
تف هم ننداختن طرفش....نفری یه تف می‌نداخ اسرائیل غرق می‌شذ...اما مسلمونا بدشون هم رو بکشن...هی سر ببر کشتی بگیر...تا عامو ابوبکربغدادی هس و اسرائیل رو همون آبایی که مسلمونا تو فرج کنیزای مسلمون و غیر مسلمون به دست اومده از غنایم ریختن می‌ره قایق سواری..کلا هدف چیه مگه؟..

خلاصه آره.

برو ولی به رسم یادگار شناسنامه‌ات رو تو خونه جا بذار

آخی:)

چی بگم؟
این صفحه رو برام فرستاده. چون هم می‌دونه حواس‌پرتم و ممکنه صفحه رو باز نکرده ببندم توضیح داده که تا ته‌اش رو ببین. زود نبند.
منم دیدم. یه ترانه از چاووشی بود.
بعد این رو گذاشته.
با تیزهوشی خارق‌العاده در میان عطسه‌ها و سرفه‌ها و گلودرد و فک درد و ...متوجه شدم آهنگ سریال شهرزاده.
 دانلودش کردم..شنیدمش.
از ذوق پام رفت توی قابلمه‌ی اکالیپتوس با ملافه. رو زمین بود.
همه‌اش یه طرف شهاب‌ حسینی‌ش یه طرف..و علیدوستی با اون دماغش..دماغ سنجابی‌یی که تو آدما دوست دارم. که همیشه حس کردم شبیه ناناس..وقتی ترانه علیدوستی پانزده ساله بود و نی‌نی‌دار شده بود بر صفحه‌ی سینما من هم بن به بغل و لواشک در دهان زل زده بودم توی یکی از سینماهای انقلاب به‌اش و به سال که  مقنعه‌ام رو می‌کشید  جلو می‌گفتم ئه اینم تنهایی بچه‌اش رو بزرگ کرد..
زنی هم وقتی ترانه کف پای بچه‌اش رو ذغالی کرد و بوسیدش گفت: وا!
با تعجب. پشت سرم بودم. من برگشتم نگاهش کردم که یعنی مگه چیه؟..تقصیر ماس که تو ندیدی از این‌‌چیزا؟
چرا عین آدم اینستاگرام درست نمی‌کنم ترانه اینا رو چک کنم.
جواب دارم: حالم بد می‌شه. قاتی شدن حتی در این حد حالم رو بد می‌کنه.
هوس لواشک کردم.
فعلا به همون بنی که تو بغلم بود گفتم برام چای دم کنه و به شلغما سر بزنه...اگه می‌تونه هم سوپ رو گرم کنه که دادش در اومد: به هیچ وجه ماما...فقط چای.
ای بچه‌ی نمک‌نشناس خوبه که تو پنجاه روزگی بردمت سینما با خودم و لواشک خوردم...هی هی...هر چی زحمت کشیدم برات ...نوش‌جونت.
قبلا بهشت زیر پای مادران بود..حالا زیر پشتشونم نیست... دیگه کسی سوپ هم براشون گرم نمی‌کنه.
تازه سوتین  پرت شده کف زمین‌شونم هم با نق نق  با نوک انگشت پا می‌گیرن سمت‌شون که یعنی این رو بردار..خوب باشه بابا غیرتی.

فمیدیم بزرگ شدی..
حیف اون فیلمایی که بردمت تو پنجاه روزگی ببینی.

اما عقلت درگیر احساسات انسانیه.

مهارت تو بسیار بالاست

اما عقلت درگیر احساسات انسانیه.

فیلم ِ آدمکش(قاتل)
نقد فیلم  رو در سایت نقد فارسی بخونید.
بعضی جاها حس کردم موسیقی فیلم..اون‌جایی که نی می‌شه خیلی شبیه نی‌هاییه که در فیلمای روستایی مصری نواخته می‌شه.

یک‌بار قبلا، داشتم به کسی می‌گفتم هیچ‌وقت نمی‌تونم خوب دعوا کنم..یعنی ته دعوا خنده‌ام می‌گیره یا دلم می‌سوزه یا گریه می‌کنم...مثلا بچه که بودم با ممد می‌رفتیم بیرون. تیروکمان داشتم اما سنگام درست نمی‌خورد به گنجشکا.. یا نمی‌خورد یا می‌خورد تخت سینه‌ام..ممد می‌گف هیچ وقت چیزی نمی‌شی...چیز خوبی ازت درنمیاد...شایدم من دلم نمی‌خواست بخوره بعد ممد گنجشکا رو با با یه بسم‌الله کله‌اشون رو می‌کند  می‌نداخت تو چاله‌ی آتش..می‌خوردن خودش و دوستاش..به منم می‌دادن..دلم برای اون موجودات کوچولوی کباب شده می‌سوخت...
جواب داد خوب شاید برای این بوده که برای دعوا کردن،..زدن گنجشکا با تیروکمان..و کندن کله‌اشون آفریده نشده باشی..می‌گفتم نه..می‌شد یاد بگیرم...
می‌گفت ربطی نداره...یادم بگیری همیشه جاهایی کم میاری..یعنی واقعا بعضی چیزا ذاتیه؟
داشتم فکر می‌کردم شاید اگر آدمکش برای زندگی تربیت شده بود بهتر نبود؟ برای زندگی‌ بخشیدن به آدما..مداوا..یا نوازش‌شون..یعنی تو کدوم بهتر بود؟...آدمکشی که نقطه ضعفش احساساتش بود یا زنی معمولی که کلیشه بود زن بودنش و اصلا هم به فکر آدمکشی نمی‌افتاد. ملال یا مهارت و هیجان همراه با نقظه ضعف؟
شایدم هم همین بهتره.
آدمکشی باشی ماهر که گاه احساساتت جلوی کشت و کشتارت رو بگیره..گرچه همین ممکنه سبب کشته شدنت بشه یه زمانی...حداقلش این‌طوری راحت‌تری...اما توش زجره و همیشه هم آخرش پیروزی از آن تو نیس.
پرچه آخر فیلم بمون می‌کن زن قابل اعتمادیه و می‌شه روش حساب باز کرد..اما اگه یه روز دشمناش بدونن می‌توننب راش تله بذارن..یه بچه تو بغل یه زن..بچه‌ای توی گهواره..یا چیزای این‌طوری این از کفایت و لیاقت کارش کم می‌کنه..شاید نباید پستای حساس بگیره..تو زندگی معمولیش از خودش دفاع کنه.
اما اون وقت مردی که همون استعداد رو داره یا زنی حتی، که استعداد کم‌تری از اون داره و فقط احساساتش کم‌تره ازش موفق‌تر می‌شه.
پرچه همیشه موفقیت همراه با خوشحالی و شادی نیست.
ما آدمکش رو دوست داریم..بش مهر پیدا می‌کنیم و دلمون می‌خواد از اون محیط دورش کنیم و کار دیگه‌ای بدیم دستش..کاری که احساساتی بودن عیب توش حساب نشه.
شاید آدمکش تو مسیری قرار گرفته و تعلیماتی دیده که برای روحیاتش مناسب نبوده..مجبور شده آدمکش باشه..و اگه ترجیح شخصیش باشه شاید دلش می‌خواست یکی از همون کنیزای رقاص باشه..
گرچه الانم که نوشتمش از زور حس ملال و یکنواختی توش خمیازه‌ام گرفت خودم.

خوبه دیشب ظرفا رو شستم..فک کن بیدار میشدم و ظرفشویی رو پر از برگ چایی و شیر دلمه بسته و تخم مرغ میدیدم..و اون بو...اون بوی خوش خاص تخم مرغ...و شیر..
هر چی به موجود زنده ربط داره بو گند میده..شبر تخم مرغ..پی پی..جیش..عطسه..دهن..هر چی...

متنفرم از همه ی اینا

خوابدیه بودم بین خواب و بیداری هذیان مریضی ومده بود سراغممخواب کله پاچه می دیم...خوشم نمی اومد..ازش می ترسیدم..یعنی تو خواب می گفتم این کله ی خونیه و دارن می پزنش که بخورنش..
کله پاچه دوست دارما..اما ازش می ترسم..از بچگی...فکر میکنم کله و پا رو باید دفن کرد نه که خورد...کله ی گوسفند اونم..گناه داره..اما تقصیر خودشه خوشمزه اس..
همه چیش..سیرابی..زبون..اون غضورفا مال پا..آبش..لیموهای توش

مامانم یه طور یمی پزدش میخوای سجده کنی از عشق براش..
اگه خوب شدم به سال میگم یکی دوتا کله ی شیک ببره اونجا مادرم درستشون کنه

اما ازشونم میترسم...خوب نگاشون نمیکنم

اما ترسم از وقتی داعش اومده ریخته..کمتر دشه..بس که عکس و فیلم کله ی بریده تو دستاشون دیدم..بهتر شدم

داعش این نفع رو برای من داش

ترسای بیخود رو از دلم زدود ..ترسای واقعی کاشت.

اما همچنان می ترسیدم...مثلا خواب دیدم مستر بونز..؟ کی بود تو سمپسون...اون یاروو لاغره پولداره...همونی که اون عینکی همجنسباز میخوادش...یادم نیس..بالا سرم پرواز میکنه..عین مارمولک دم داش

همیشه وقتی تب میکنم این یکی از خوبامه..شاید چون عمیقا عمیقا ازش متنفرم...
نماد چیزای زشت دنیاس برام

معده ام قار و قور میکنه گرسنه بیمار بی حال  و کمی خشمگینم

سال یادش رفته در رو قفل کنه امروز زن ف اومد..زنگ زنگ زنگ..باز نکردم..در در در..بعد در رو باز می‌کنه سرش رو میاره تو: خانم فلانی...بلند شد با فحشای شدید...خیلی شدید...که به ذهن شیظان هم خظور نمیکنه رفتم دم در..فقط من رو دید گف بوآخشی خواب بیدی..مزاحمت شدوم..گفت امر بفرما..گفت سرنگ داری؟

گفتم نه مِ معتادم؟

گف نه خو می‌خوام برا مرغا نم چی بزنوم..
گفتم داروخونه داره..سرپا نمیتونم بایستم..خددافظ..
اینم گف عزیزوم..
برو بابا..کم مونده فقظ عزیز تو باشه..نصفِ کلِ حرفات دروغه..من عزیز مادرم نبودم دیگه تو آخر عمری اومدی برام عزیزت بشم.
به قول مادرم : یالا  هی‌ گَل.
برگشتم زیر ملافه با برگه اکالیپتوش و ثابلمه..بس که زنگ زدم جیغ زدم پای تلفن و فحش دادم سال یه اکالیپتوس کنده گدذاشته تو ماشین اورده...جیباش هم برگه اکالیپتوس داش...
کمر درد هم داره

دلم خیلی سوخت وقتی برگای اکالیپتوس رو دراورد داد بم..توکده بود زیرنویس فیلم رو با فیلم برام راه بندازه.

ها بلد نیستم

شما لدی؟

آفرین

من نیستم

بعد باز رف...
منم گفتم بمون پیشم به چغندر و شلغم و عشق بده.کمی عشق.

گف اون لبوئه اسمش نه چغندر و باید بره..با کمردرد رف.

بحمدلله هم اکالیپتوس شوره  دوسته.

جر خورده از  مریضی

جانا شفایمان ده.

پونه و عسل آشغاله

زنگ زدم خیلی به شال فحش دادم..خیلیا..لینقدر که حد نداره...به همه چی از لهجه ی کثیفش گرفته تا ماد رش تا...خیلی خوشحاب نیسم...گلوم درد میکنه..دوست دارم بخوابم..زیرنویس فیلمه هم نمیاد

بی چاره سال همیشه کوچولو و بچه می مونه..پسربچه اس انگار همیشه...حتی راه رفتن و تهدید کردنش

یه مزاحم داره گوشیم تهدیداشو باید بخونی...با شما جدی برخورد میشود و از این حرفا.


هر وقت چیزی گم می‌شه یاد مادرسال می‌افتم. مثلا همین آویشن که گم شده.
اما امروز دلم به حالش سوخت..برای سال ها نه مادرش..بعد همونطوری که داشتم فحشش میدادم...تو دل گفتم عشقم سال.نمیدونم چرا یاد این  افتادم که هی خرابکاریامو جمع میکرد قبلا