فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

زیبا داره برای پسر مفو چرکو..عربو بو دنگوش می میره...بو زفر میده بچه..و من می بوسمش..شکم کمر کف پاش و کف دسشو.

دلم سول میخواد...نیوردنش دیوثا.

ریش سال به دوران پارینه سنگی گریز زده.

سال به خواهرم میگه چرا بدون اجازه اش من رو تو یه گروه عضو کرده...خواهرم میگه گروه شعره خوب...طفلی از تنهایی میاد بیرون..سال میگه من باید اجازه بدم...من به خوام نگاه میکنم..دور از چشم سال میخندیم.

به زیبا میگفتم هر چی بم بگه قشنگتر..عمیقتر...و...خلاصه یه ترش رو من شنیدم...دیگه چیزی برایم تازگی و جذابیت نداره..خوشش میاد ازم؟ مسئله ی خودشه..تازه دیگه اونقدر بزرگ شده ام که بدونم ته همه ی اینا به کجا منتهی میشه...و از همونجا به کجا ختم.

تو یه گروه شعر خواهرم من رو گذاشته...معلمن..زن و مرد برای هم شعر در مورد بوس و بغل می ذارن و برا هم دس می زنن...من یه بار جمله ی زید سابق رو دزدیدم  نوشتم که سه شنبه روزی بود که قیصر امین پور می رف استادش رو می دید...

همه برام دس زدن.

خوشحال شدم.
زید سابقم اندیشمند بود...این چیزی از جاکش بودنش کم نمیکند البته.
حتی کارتونی را دیده بود که من دیده بودم...تنها کسی که کارتون  را دیده بود ..البته برادرم هم دیده و در موردش گفته بود گوز.

پسر زیبا پر از چرک چشمه..بابام می‌گه این مریضی مال کیه...مال بچگیمونه...چطور چشماش اینطور شده...به زیبا نگاه میکنم..جوابی ندارم براش...دو هفته اس حموم نبرده بچه رو..

حمدالله شوهر خواهر کوچیکه ..

ولش کن.

خونه گرم ..پسرِ زیبا پر از مف و چرک چشم...دلم براش می‌سوزه اما بچه‌ام نیس خوب..حالم بد می‌شه..گرچه من از بچه‌ی خودم هم دلم به هم می‌خوره..پسر بزرگه ..
ایوب بچه رو گرفته ..زیبا دعوا می‌کنه باش..سر دوا دادن...
دنیا یه طرف بچه‌ها یه طرف..تو روی ایوب درمیاد...ایوب انگار باباشون نیس..
غبطه می‌خورم بش که این‌همه بچه‌دوسته..من نمی‌تونم..اول خودم بعد بچه‌ها..اون اول بچه‌ها..ثم بچه‌ها ثم بچه‌ها ثم بچه‌ها...بعد دنیا..

به سقف اتاقت

مهتابی نقره ای آویخته ام

که اگر آمدی


پایت به گلدان نگیرد

بیفتد ، بشکند ، ...


از خواب بپرم

ببینم خواب دیده ام !!

آدم‌ها را

می‌شود از تهِ کفش‌هایشان شناخت

یا رفته‌اند و جاده ها را طی کرده‌اند

یا مانده‌اند و سیگارها را له...


#حسین_غلامی_خواه


دارم به اجزای تشکیل دهنده ام تجزیه میشوم ،

آب، 

باد،

خاک ،

و این آتش 

که تو به جانم انداخته ای 

کامران رسول زاده

باطری گوشی تمام میشود. زن گوشی را پرت میکند پایین. وقتی گوشی خاموش شد مرد داشت اسم زن را صدا میکرد. مرد ..
زن به سقف نگاه میکند. هنوز از شدت احساسات مرد جا خورده.

- تو خودتی...هر وقت میدیدمت آرایش نکرده بودی...گاهی فکر میکردم این دختره به قول خودش من رو به هیچ جاش حساب نکرده که هر جوری دلش میخواد جلوم میگرده..به خودم میگفتم اینطور بزرگ شده...دلم میخواست همرات چای بخورم..بات حرف بزنم...احساس میکردم راحت میتونم بات حرف بزنم...توی پیاده رو دیدمت سلام کردی و رفتی..اصلا نگام نکردی..

- کی؟

مانتو عبایی پوشیده بودی ساپورت هم پات بود..یه چیزی بگم؟

- ها بگو.

- لباس خواب صورتی داری؟

زن خندیده بود ..بی صدا.

- نه.

- یک بار هشت صبح رد شدم نان خرد میکردی برای مرغهای همسایه..از دور دیدمت...ریختم به هم..

زن بیصدا می خندد.

یادش می آید آن روز را و  آن لباس را..اما آن آدم را نه...از کجا دیده بودش..

- در زدم..از پشت شیشه گفتی کیه..طرح لباست افتاده بود..باز بود؟ بند داشت؟

- در مورد لباسم حرف نزنیم..

- نمیتوانم آن روز را فراموش کنم..

- فراموش میکنی...

- تو متفاوت بودی..خونه ات ریخته به هم..کتابا بیرون تو باغچه...زیر پایه بخاری کتاب گذاشته بودی روی سکوی توی باغچه...دوتا..

زن می خندد با صدا.

چه چیزهایی یادش است..فکر میکند به چیزها دقت کرده این آدم...

- دوستی داشتم هم اسم شما بود..

- بله و ترکه ای بود و قدبلند و چشمانش عسلی بود..

مرد میخندد

- از کجا میدانی؟

- همه ی مردها در زندگی گذشته اشان دخترهایی را دوست داشته اند که قد بلند و ترکه ای بودند و چشمانشان عسلی بود...

- چشمانشان خاص است..من در زندگی فعلی ام زنی میشناسم که چشمهایش خاص است...

- هاها

- برایش شعری گفتم:
معلم گفت شهر زاد..دو بخش..اسم دوبخش بود و یک معنا داشت برایم

زن در تاریکی و تنهایی روی تخت خانه ای که درش مهمان است دستش را طوری تکان میدهد که یعنی کاف مادرت رفیق...کاف شعرت بزَرگَ وار..
- عنصرت چیه؟

زن فکر میکند من نعله عله عنصرک..آنه وین ادری.

میگوید نوشته اند آتش..نمیدانم...

- من خاکم..

- زن میگوید خاک آتش را خاموش میکند...

مرد شعر می سراید:

سه شنبه بود که تو گفتی سلام

کاش تمام روزها سه شنبه بود

سه شنبه بود که باد وزید

آتش جان گرفت

خاک بلند شد و سوخت

زن ریز میخندد که یعنی وای بسیار زیبا.

توی دلش دارد میگوید سه شنبه بود که باد وزید..خاک بلند شد و روی سرت نشست.

- صدات حالم رو ...

-وقتی نعره میزنم اصلا شبیه الانم نیست..باید گوش هایتان را بگیرید..

- من یک نفرم..جمع نبندید

- برای من جمع ببندید به اخلاق نزدیکتر است..

-به اخلاق اعتقاد داری؟

- ها بابا...به اخلاق..به عشق..به وفاداری..به تعهد فکری..به  ..
به تخم سگ.
مرد تکرار اسم زن را تکرار میکند.

زن به اتاق نگاه میکند. این اتاق..زمانی جایی بود که زن درش عاشق شده بود...تا مغز استخوان..عاشق کسی که حرفهای قشنگ میزد و بعدتر حرفهای قشنگتری زد...مثلا؟
از زن خواسته بود خواهرش را برایش جور کند..آن روزها که روی این تخت با مرد قبلا..کسی که فکر میکرد ..صدایش میکرد..حس میکرد...وقتی به واژه ی مرد فکر میکرد..وقتی حتی به مفهوم نر بود و ذکوریت فکر میکرد..وقتی..به شغلش فکر میکرد و آنها که در جواب سلامشان میگفت سلام آقا حال شما چطوره...وقتی..وقتی ...وقتی ...

آن روزها فکر نمیکرد روزی برسد که ازش بخواهد با خواهرش "جور" کند برایش..و در مقابل ..
خوب حالا گیریم هم زن به مرد فحش داد..مثلا گفت هم به اش بله شما خواهرت را بیاور و من برادرم را..

اصلا زن آدم این چیزها و حرفهاست..
آن عشوه ای که در چشم و تن و جان و بدن و...آن بوی خوب..عطر موها و پوست..ان بوی گس و تلخ پوستش...برای این آفریده نشده بود که از این کل کلها با مردی که فکر میکرد دوستش دارد بکند...

نه دیگر ...جای نمانده...چیزی نمانده..هر چه زمان بیشتر میگذرد عمق گنداب و غلظت کثافت تویش بیشتر نمایان میشود..گیریم هم به هم گفتند جاکش و جنده..وای خدا..هر دوی اینها با ج شروع میشود..حتی در این هم شبیه همند..زن میخندد..

مرد پشت تلفن میگوید: ...

زن حواسش نیست...یک روز این مرد به او خواهد گفت خواهرت را برایم جور کن..یک روز ....

- بیستا کارتن کتاب دارم..تاریخی...تنهام..یک شهر کوچک و یه قلب بزرگ...تنهام..بیس ساله زنم رو طلاق دادم..بچه هام رو بزرگ کردم..تا حالا به جان هر دو بچه ام قلبم اینطوری نتپیده بود

زن فکر میکند قلبت؟ یا آنجایت؟

یا هر دو؟

یا ..

- دوستم داری؟

- عاشقتم.

زن یادش می آید..اولین بار بود که ان مرد را دیده بود...برایش آب طالبی خریده بود..دستش میزد که ببیند  مثلا واقعا هست..آنجاست؟ لابد  این کارش دروغ بودمثل تمام حرفهایش...فیلمِ مردها.. اسمش را صدا میکرد..زن آن روز هم پرسیده بود:
- دوستم داری؟

- عاشقتم.

غلیظ و از ته دل گفته بود..یا اینطور نشان داده بود..شین هایش با سوت خفیفی همراه میشد که همان روز اول متوجه حضورشان مان حرفهایش شده بود.. سوتهای خفیف کوچولویی که وقتی اسمش را صدا میکرد تیزتر میشدند..

به مرد گفت:

دوستم داری؟

مرد بعدها گفته بود دنبال دوست داشته شدن نباش..نپرس از کسی..کسی یعنی او..نپرس..زن نباید بپرسد اما هنوز از همه می پرسید...دختر و پسرش و...فقط برای اینکه رویش نمیشود از پدرش ..مادرش بپرسد...
مرد جواب داد..عاشقتم

 شینش سوت ندارد.

- نداشته باشد...مگر او که شینش سوت دارد چه کرده بود...به او گفته بود خواهرت را برایم جور کن..

یعنی خواهرم بهتر است؟

خوب قشنگتر است..بهتر است از من...همیشه او را میخواهند..مادر مردی که باهاش زندگی میکند گفته به مرد که چرا خواهرش را نمیگیری قشنگتر است. مرد گفته بود:

مادرم میگوید خواهرت قشنگتر است.

- خوب بگیرش.

- نه دیگه تو خود ت رو به من چسبوندی.

او قشنگتر است. بهتر است. مادرتر است..

تمام مردهایی که شناخته از او خوششان آمد..استاد خط..دکتر..شوهر زنی روستایی که اینجا میشناختش...حتی مردی که به اش شماره داد وقتی باهاش حرف زد:
- خواهرت عجب تیکه اییه.

وقتی رفته بودند بیرون مردهای توی بلم داد زدند: دستهای خواهرت مثِ پِنیره..تو  خیلی چاقی.

زن به مرد گفت:
دست های خواهرم مثل پنیره.

مرد گفت چی؟!

زن گفت خواهرم عاشق پنیره..من  ماست دوست دارم..

مرد اسم  زن را میآورد..میگوید دیوانه واله..عاشق و...زن دستش زیر سرش است...

مرد اسم زن را تکرار میکند...

خواهر میآید..میخندد:

باز تو حرف زدی و باز من بغل دستت بودم..

- صدای کیه؟

مرد میپرسد.

- خواهرم.

همانی که دستهاش مثِ پنیره و یارو خواسته برایش جورش کنم...برایت مهم است؟ زن ازخودش میپرسد.
- دیگر نه.

بهتر..حالا  که بیشتر شناختمش.. میتوانم..میتوانم بگویم دروغ بود...

مرد اسم زن را تکرار میکند...نجواگونه...خیلی...
مثل دعا...
زن میگذارد مرد تکرار کند:
- مرد بی لیاقتی باید باشد کسی ک از دستت بدهد..
اسم زن را تکرار میکند..
لابد تو بالیاقتی حال..

مرد اسم زن را تکرار میکند..زن میداند قومیت مرد با قبلی یکی است..حتی شهری که به دنیا آمده و حتی شهری که درش زندگی کرده..نمیداند این همه تصادف از سر چیست...مهم نیست..تصادفهای مهمتری در زندگی وجود دارند که همانها مهم نیستند.

دیدن هم در جایی که قرار نبوده ببینند...لابد زن شلوغش کرده بود...صرفا اتفاق و تصادف بوده.
- دا کُر سی چنت بد

زن را را میگوید و مرد مشتاق میگوید:

عزیزم..دا..های دا...
دیگر خانه ی همسایه نرو

مرد اسم زن را تکرار میکند..زن خوابی خفیف میبیند..همان خوابی که اکثرا می بیند..سراشیبی روبروی خانه..در خانه..لیوانی چایی.

شاید یک ثانیه چرت زده

مرد هنوز دارد با حرص و ولع اسم را تکرار میکند.

گوشی خاموش میشود

سی ثانیه دیگر گوشی خاموش میشود

اول شماره ی مرد شماره ی شهر محل زندگی مرد قبلی بود..

به این فکر میکند..سی ثانیه میگذرد..زن حوصله ندارد بگوید خاموش شد...چراغ را خاموش میکند..
باشد..بگذار دوست داشته شوم..حقم است.




زیبا می گوید گفته بودم به تو شهرزاد که تمام میشود..حست عوض میشود...گفته بودم به تو او را خواهی شناخت..به خودت خواهی گفت چطور دوستش داشتم..چطور میخواستمش..

به تو گفته بودم شهرزاد .. به تو گفته بودم دوستت ندارد...

به من گفته بود..

به اش میگویم به من گفته بودی زیبا...

به اش میگویم معتقد بودم که آدمهای هر طور بخواهند باشند اما من نباید مثلشان شوم..به سطحشان نزول کنم...
- فکر میگفتم برادرت را بیاورم میگفت چشم..میگفت خواهم گفت هر کی کرده راضی بوده..
می خندیم باهم.

می گوییم کس مادر و خواهرش...جاکش است خوب ..تبلیغ کردن را خوب بلد است.
حس بدی ته دلم دارم..من این نیستم..واقعا من فکر میکردم این مرد است؟آه.
مرد

مثلا مرد ترانه های ام کلثوم بود..مرد رمانهای عربی..مردی که زن برای خاطرش عبا سرش میکند بدون روسری که گاه و بیگاه باز و بسته اش کند چشمش بیفتد به گردنت..گردن بلند گندمی و صافت..با گوشوارهای زرد طلایی..با زنجیر توی گردن..باا کندوره ای شاد و قشنگ...
واقعا زمانی ترانه های ناظم الغزالی و یسرا محنوش برای این بود؟
- هل تقبل امروتک تترکنی وحدانی...

این را به زیبا می گویم..
- زیبا فکر کن به این می گفتم هل تقبل امروتک تترکنی وحدانی...
می خندیم هر دو

می گوید میدانی شهرزاد اسم تو بدیعه است.

میگویم بله دایی پدرم صدایم می زد بدیعه...میگفت تو واقعا بدیعه هستی..از آن زنهای عراقی که توی سریال گرگ و چشمهای شهر می دیدیم...داستان النخل و الجیران

نخل و همسایه ها..
تو توی داستان همسایه های احمد محمودی...واقعیت را نمی بینی..این کجایش  مرد بود آخر؟ این یکی مثل ایوب است..حتی بدتر..کدام یک از کارهایش مردانه بود مثلا..؟ رفتنهایش..ترک کردنهایت...
میگویم می خواهد با تو بخوابد..
می ترکیم از خنده...

میگوید به اش بگو هر وقت لاله ی گوشش را لیسید..میگویم فکر کن..حالا من دوستش دارم..تو چرا باید ...
زیبا به نظرت مریض است؟
زیبا می گوید ولم کن شهرزاد...این زن بودنت ا درک نمیکرد...می دید زنی شوهر دار دوستش دارد...فکر می کرد جنده...تمام...تازه یک زمانی هم وبلاگت را خوانده و دیده با این و ان پریدی..فکر میکند خوب دیگر اینها خانوادگی در خدمت  منند..
میگویم آره...خودش را خیلی دوست دارد...جا دارد به اش بگویم فاک یو سلف...یعنی بس که خودش را دوست دارد میتواند با خودش عروسی کند...

کل میکشد..من ادای کسی را در می آورم که با خودش ازدواج کرده.


رو تخت زیبا اینام. بچه هاش خوابشون برده..سال اینا رفتن خونه مسعود و عالیه..گفتن برم گفتم نه...من و زیبا تو اتاق آخری هزار و یه حرف داریم با هم بزنیم.
شوهرش با گوشیش که  یه دیقه از دسش  نمی افته تو هال نشسته...
به زیبا در مورد پ میگم...میگم و میگم..میگم اشتباه کردم که تا حالا بیخودی وفا پیشه کردم...که اون یکی  با خواهر مادر خودشم خوابیده و به خواهر مادر زنش خودش و هر کی دم دسشه نظر داره و رحم نمیکنه...که اون یکی بدش نمیاد برادرشم بیاره روم

زیبا میزنه تو صورتش..بگو بخدا.
بخدا.
زیبا  از قصه های خودش میگه ...من بش میگم...در مورد پ میگم که زنش هم قومیتیه یاروه..خیلی اذیتش کرده..طلاق  گرفتن..دختر و پسر داره...تنها بزرگشون کرده..
و میگه چشمای من انقلاب درونش رو به بحران تبدیل کرده و فکر میکنه من غش کرده ام از خوشی..نکرده ام اما بدم هم نیومده. خیلی وقته که مورد دوس داشتن نبودم..سال عصری ولم کرد رف...دعوای بدی بام کرد..
زیبا ذوق زده می پرسه یعنی عاشقت شده؟!

میگم کدوم عشق...ک..مادر عشق..
نمیدونم چطور و چرا اما ..بالاخره نتونسته مقاومت کنه...به زیبا میگم زیبا ب نظرت از پ حرفای قشنگ میشنوم؟ مثلا بم  خواهد گف که تمام مدت گذشته تو فکرم بوده؟...زیبا میدونی دلم میخواد فقط حرفای قشنگ بشنوم..زیبا میگه عشق...کمی داغ و عرق کرده میگم ها..میگه کدوم عشق؟...ک  مادر عشق..میخندیم..

وچسبیده بم که پ زنگ اگه زد بدم باهاش حرف بزنه..

من ته دعوا می‌خندم...مثلا داره می‌گه فلان..من می‌گم بولَن‌تر بفرما..می‌گه خاک بر سر من که دارم با تو حرف می‌زنم..من می‌خندم...بعد می‌‍رم طرفش یعنی چاووشی‌ام:
نشد که از دلم جدا کنم تو رو..شل و ول و ته‌اش ته‌اش می‌گم برو برو برو..
می‌خنده و می‌گه بمیر..
می‌گم زنده باش تو جوون.
می‌گه بات حرف نمی‌زنم زیاد بم فحش دادی..می‌گم همه رو به خودم برگردون..می‌گه می‌دونی نمی‌کنم..می‌گم چاکریم برای همین.

صبح هم رو جر دادیم از دعوا..بعد رفتم زدم رو پشتش..قهر بود بام.. لوس شدم اینا..محلم نداد..اغواگری کردم به پشیزی حساب نکرد..محسن شدم خندید..می‌گه قلدریت به قدت نمیاد.
چه کنم ..؟ نردبون بودم خوب بود؟
اصلا ثابت شده هورمون زنانه در زنای قد متوسط رو به کوتاه فراوون‌تره.
بوخدا.
حتی وقتی محسنن.

می‌دونید ترکیب مخش اینه: یک -دو -سه -چهار...پنج.
ترکیب روح منم اینه: یک...چیز...ها؟!...بفرما چایی...دو....بعدِ دو چیه؟سه؟..ها خو.. سه.....عباس خوبه؟!...هزار.
من قاتی‌ام.
اون خونسرد و ریلکس.
اون متهم‍‌ کننده.
من در هنگام حس اتهام  از طرف او، او را کننده.

دوسش دارم.
گناه دارم بچه‌ام پیر شده اما هنو خره. چه بکنم باید بزنمش گاهی.

ریش سال رو بایدب بینید از نوک انگشت پاش شروع شده و با امتدادی پرپشت به مژه‌هاش پیوسته...و از همون‌جا با شیبی ملایم سمت پیشونی‌اش ممتد شده..تنها  جایی که یادم می‌اندازه این آدم زمانی شوهرم بوده چونه‌اشه که سفید شده کمی..
صبح هم با کوسن زدمش.
روم سیاه اما حقش بود..بعدش ازش خواستم بزنتم با کوسن جلوی بچه‌ها قبول نکرد. اگه می‌زدم پاره‌اش می‌کردم.

هر چی بخوام بشنوم شهادته یا وفاته...دیگه چاووشی که غمگینه..شاد که نیس که روش برقصیم.

خسته شدم.
هر روز که بخوام شال قرمز جگری اینا سرم کنم سال می‌گه وفاته یا شهادت عوضش کن. خفه شدم...کاش اسکیمو بودم.

پنج‌سانتی‌متر در ثانیه رو دیدم.ازش خوشم اومد.

بللللللله. گریه هم کردم. مگه می‌شه پای کارتونا گریه نکنم من تا شاد نباشه دشمن؟ گریه هم کردم..کمی البته. کلا این‌جور انیمیشنا یه چیزی داره که نمی‌دونم چیه اما خوبِ خوب می‌فهممش. با لحظه لحظه‌اش می‌تونم هم‌‌ذات‌پنداری کنم..

گذر زمان و ...
همه از تغییر می‌نالن. من درش غرق می‌شم.

یک گل هم کنده از باغچه گذاشته بغل گوشش. عین سنجاب توی کارتون بنر شده. با دهان باز و دست روی گونه آینه را می‌گیرد رو به  صورت رنگ رنگی...می‌گوید:
به این می‌گن آرایش...خوشکلما ماما.کیفم را برمی‌دارد. کدام هم؟ کیف گل گلیم که زیبا کیسه‌ی صفرایم را هم بوسید و ندادمش بش..شال زرد قشنگم اشارپ است یعنی..بسته روی گردن..قر می‌دهد.
می‌گم درست راه برو...عادت می‌کنی این‌طور راه بری..خوب نیست.
در جوابم  می‌خندد چشم سفیدانه می‌گوید:
- نه فقط وقتی با دوست پسرم راه می‌رم این‌طوری راه می‌رم...دوست پسر بعدنام. شایدم تو ده سالگی دلم بخواد دوست پسر داشته باشم الان حوصله ندارم.
سرم می‌گوید دینگ دونگ.

نانا حالا یک سیب خورده( سیب حوا...هر هر هر) و دارد آرایش می‌کند..آهنگ یادگاری محسن چاووشی را زیر لب تکرار می‌کند هم..می‌گوید:
ماما ریمل خیلی دوست دارم...خیلی آدم رو جذاب می‌کنه..
ریمل نازنینم به فاک فنا نشست.
سورمه هم کشید. شبیه شیطان‌پرست‌ها شده و دور ابرویش یک بیضی کشیده...چرا باید ابرو رنگ کند؟ حالا ابروهای من کم‌رنگ است..ابروهای این‌ها که عین مادر اکیوسان پهن و سیاه است. خودش و پدرش و عمه‌اش...گفت با دستمال آرایشی پاک کنم..پاک کردم جیغ زد اون یکی خوب بود ماما. ای تو روحش. خودش و باباش و عمه‌اش.
خیلی هم با سوز می‌خواند نشد از دلم جدا کنم تو رو..حالا دارد رژگونه می‌زند..با انگشت‌های از هم فاصله‌دار که رویشان لاک طلایی دارد..چشم‌های بسته و متاثرش من را کشته.
- ماما من و تو باید برنزه شیم..می‌دونی ماما؟ ما جذاب‌تریم...النا گفت الان مد برنزه‌اس.
به سقف نگاه می‌کنم.دستم روی سرم است..جویل مردینیان کی تمام می‌کند آخر؟

هنگام نوشتن پست قبلی گوشت و پیاز سوخت. می‌خواستم برای نانا قرمه‌سبزی بگذارم..باز درست کردم. دیر می‌پزد حالا.

نانا پشت در گیر کرد و گریه کرد...اول فحشش دادم که دست و پا چلفتی و زود گریه کن است و مادرش را نفرین کردم که همچون بی‌عرضه‌ای را دنیا آورده بعد بغل و بوسه و گل دادن و بلند کردن و اجازه دادن به‌اش که مفش را توی شکمم پاک کند(کاری که من در هنگام گریه روی سینه و کتف سال می‌کنم) و سپس عین نی‌نی غش کرده از عشق توی تخت گذاشتمش.
بن نیامد.
مرغ زن همسایه آمد توی باغچه‌امان
. با فحش و سنگ بیرونش کردم...و بلند طوری که زن ف بشنود گفتم به‌اش مرغِ لر..بمیر که هی میای تو باغچه‌ی مردم کسی نیس جمعت کنه.
حالا بن هم نیامده.
می‌دانم به اسم کلاس فوق‌العاده می‌رود الواتی با دوست‌هاش..هی گیم نت..هی پیتزا..هی ..دوتاشان هم خوب دوست‌دختر دارند..دخترها را دیدم...جوشو..سیبیلو..دماغ گنده..پسرها بدتر از دخترها...دخترها هنوز آن‌جا درنیاورده‌اند  و عشوه‌هاشان را..بن هم خودش را کشته برای یک کارتون. قصه‌اش یک پسر سیزده ساله است یک زید دارد و د بیا بوس و بغل زیر برف.

گفته ببینمش.
دیدمش اتفاقا دیشب و براش گریه کردم..خیلی. ..خیلی غم‌انگیز بود. اما اگر خواب دیده با تماشای این کارتون بخواهد چیزی به من برساند خیر باشد انشاالله خوابش.
بعد می‌نویسم چرا. فعلا باید زنگ بزنم سال که زنگ بزند مدرسه و مدیر مدرسه‌ی بن را بشوید(جونم ادبیات) چرا نظارت نمی‌کنند کی می‌رود کی می‌آید..باید جرشان بدهد.
کلامی با او.
دستی با من.


حسود نیستم اما کسی به غیر خودم...

غلط کند که بخواهد رقیب من باشد

امید صباغ نو

حلقه‌ی بی طعمه‌ای که سمت گلویم برمی‌گشت

مادرم یک ماه شایدم هم بیشتر، به من زنگ نزده. تمام روزهایی که با خودم فکر می‌کردم چرا به من زنگ نمی‌زند..روزهای سرماخوردگی ِ شدیدم که از فرط عدم مراقبت به آنفلونزا و بعد سینوزیت و بعدش به بستری شدن و گرفتن سرم گذشت زنگ نزد...شبی که نانا حالش بد شد و نصف شب بردمش بیمارستان به زیبا زنگ زدم که او به مادرم گفت. فردایش با لحن سرد طلبکارانه‌ی همیشگی‌اش زنگ زد که غر بزند چرا نانا را بردم با دخترهای هاشم بازی کند و مریض شده. نباید بپر بپر کند.
مادرم جزء قوم و قبیله‌ی "تقصیر خودت است شهرزاد" هست. همیشه انگشت اتهامش آماده است که بگیرد سمتت و متهمت کند. انگار خشمی از خودش دارد..نارضایتی..حرصی ابدی از من که هر اتفاقی بیفتد حتی اگر متضرر درش خودم باشم انگشتش را بگیرد سمتم و بگوید تقصیر خودت است شهرزاد..خودت مقصری شهرزاد..
مادرم مدت‌هاست به من زنگ نزده از عقددخترش. او و دخترش می‌نشینند می‌گویند که بله شبیه هم بوده زندگی‌شان...کاری به این حرف‌ها ندارم..برایم اهمیتی ندارد.
مادرم هر کسی را عزیزکرده‌ی خودش بداند..هرکسی را دوست داشته باشد به خودش تشبیه‌اش می‌کند. این روزها دختر کوچکش از همه بیشتر شبیه‌اش است. ظاهر و زندگی‌اش.
به خودم نگاه می‌کنم.
تمام عمر گفتم شببیه مادرم هستم و مادرم سکوت کرد. دیگران گفته‌اند و او سکوت کرد. پدرم برادرهایم شوهرم من را جای مادرم اشتباه گرفتند توی لباسش و او سکوت کرد.

دوست ندارد بگوید شبیه‌اش هستم. نمی‌گوید سکوت می‌کند.
تا می‌تواند من را از خودش می‌راند. حالا سال‌هاست که خودم مادرم. بچه دارم..بچه‌هایم محبتی را که به‌اشان می‌دهم به خودم برمی‌گردانند اما هنوز یک خالی بزرگ هست که هیچ چیز پرش نمی‌کند.
نه بوسه‌های بن و نه خنده‌های نانا و نه دست‌های سال..
هنوز منتظرم بشنوم که مادرم به من بگوید من و تو مثل همیم...نمی‌گوید یا بگوید زورکی می‌گوید یا وقتی می‌گوید که علنا می‌بینم دارد خرم می‌کند که کاری بکنم برایش..
توپر و باارزش نمی‌گویدش که من ذوق کنم بله دوستم دارد و چون دوستم دارد می‌گوید مثل خودشم..تا می‌تواند دورم می‌کند..
شبیه پدرت هستی.
برایم مهم نیست حالا..فقط منتظر تلفنش می‌مانم.
به زیبا می‌گویم چرا مادرم به من زنگ نمی‌زند اصلا..زیبا به مادرم می‌گوید و یک شب خودم به او زنگ می‌زنم. می‌گویم چرا به من زنگ نمی‌زنی مادر؟
می‌گوید شارژ ندارد.
برای برادرم که افغانستان است شارژ دارد اما ..چیزی نمی‌گویم. پیش زیبا می‌گوید که شهرزاد گفته به او زنگ نمی‌زنم..خوب شماره عوض می‌کند هی.
این تز خودش نیست. دیگران یادش داده‌اند. او سخاوتمندانه مستعد دریافت هر چیزی است که علیه من گفته شود.
سکوت می‌کنم.
او پیرتر و من بزرگ‌تر از آن شده‌ام که سر این چیزها باهاش بحث کنم.
و دیروز بود که مادرم گوشی را برداشت و شماره‌ام را گرفت.
یک بار

دوبار

سه بار

چهار بار

برمی‌دارم.
گزارش می‌دهد:
پسر دختر دایی‌ات..پسر چهارساله‌اش مرد.
هنوز توی تختم.
وقتی ان جوان را اعدام کردند..وقتی دستگیر کردند..شبی که بود که یک روتختی داشتم..خریده بودمش..باهاش کیف می‌کردم. زنگ زد ساعت دوی شب بود.زنگ زد که بگوید فلانی را اعدام کردند.
همانی که اسم دخترش را همین اسمی گذاشت که روی دخترم است.
اگر سه چهار سال پیش بود می‌ریختم به هم..می‌پاشیدم شاید..حتی ممکن بود دیوانه‌بازی دربیاورم زنگ بزنم به کسی و گریه کنم.

دیروز پرسیدم: ئه؟..باشه.
گفت گفتم بگویم نگویی که خبرم نکردید.
نه نمی‌گفتم. من هیچ توقعی ندارم ازت که زنگ بزنی خبرهای بد را به من بدهی. دوست دارم گاهی زنگ بزنی بگویی باغچه‌ات چه شد..چیزی کاشتی؟..هوا چطور شد؟..همسایه‌هات خوبن؟ راستی تخم گذاشت مرغ‌شان؟...خودت خوبی مادر؟
مادر.
هاها.
مادرم هیچ وقت..هیچ وقت..هیچ وقت..زنگ نخواهد زد اگر هزار سال دیگر عمر کنم که بپرسد: خوبی مادر؟
مادر.
وقتی حامله بودم سر نانا گفت: حالا بگذار مردم بچه‎‌اشان را دنیا بیاورند..خدا بزرگ است.
دقیق شدم. کدام مردم؟ چه کسی را می‌گفت؟..آها من.منظورش من بودم. آن‌قدر قلبش به من سرد است که نمی‌تواند بگوید اگر انشاءالله بچه‌ات را به سلامتی دنیا آوردی.
مردم.
من برای مادرم مردم هستم. واقعیت این است. من ازش فرار می‎‌کنم..با شوخی و توی سر و کله‌ی مادرم زدن سعی می‌کنم نبینمش..اما من برای مادرم مردم هستم.
من حتی یک نفر نیستم..یک نفر غریبه..مجموعه‌ای از غریبه‌ها هستم..غربتم مضاعف است.
حالا زنگ زده بودم به‌اش که بگویم زیبا کجاست.وقتی زیبا نیست..برنمی‌دارد احساس تنهایی اذیتم می‌کند...از دیشب پیام می‌دهم..زنگ می‌زنم و نیست..کجاست...به مادرم زنگ می‌زنم که ببینم از او خبری دارد. شلوغ است.
رفته عزا.
می‌گوید نه..ماجده این‌جاست..سلام می‌رساند..تعطیل است شنبه می‌آیید. به سال بگو بیاوردت..بیایید عزا.
مادرم فکر حالم را نمی‌کند. اگر بروم عزا حالم بد می‌شود..فکر مسیر را..خستگی را..فکر این‌که هفته‌ی پیش آن‌جا بودم و او عین دیواری که به‌اش تکیه داده بودم با من سرد بود..هی قلاب می‌انداختم سمتش..کاش چیزی بگیرد به قلاب..خالی و بی‌طعمه برمی‌گشت حلقه‌اش می‌گرفت تو گلویم..نمی‌شد حتی همراه با بغضی که توی گلویم بود پنهان آبش کنم...

کش رفته از واتساپ سال

پوسترسازمان یونسکو بمناسبت روز جهانی زبان عربی 18 دسامبر (27 آذر)

38 کلمه بمعنای عشق و محبت به صورت یک قلب

کش رفته از واتساپ سال

هوای آبادان دقایقیست مرزهای "ناموسن چقد سرده" را رد کرده و به وضعیت :"خدا رو کولت یخ کردیم" رسیده


 دم‌نوش سنبل‌الطیب می‌خورم و یاسمن..بوی بارون و تازگی رو می‌خورم..گوشام تکون می‌خوره از خوشی..
می‌رقصم رو آهنگای پایین..سال در رو باز می‌کنه می‌گه هر کی از اینا بخوره رقصش خوب می‌شه؟!..جای جواب می‌لرزونم...حرکتی شبیه خستگی در کردن درمیاره یعنی که کارش درسته..می‌گه عوض شدی با این موهات..بت میاد..می‌گم شدم هفتاد یا شص و نه..
می‌گه آفرین چوکولو...
می‌‌خواد ببوستم..بهاءسلطان می‌خونه کان یا ما کان می‌رقصم باز..می‌گه بیا کارت دارم..
می‌خندم..می‌گم می‌خوام کارتون ببینم یا فیلم ترسناک.
می‌گه اصلا ربطی نداره اما تویی دیگه. هیچیت به هم ربط نداره..
می‌گم نامربوط خودتی و  ترانه‌ی بعدی بهاء سلطان رو می‌ذارم که از قدیم دوس داشتم...دوس دارم وقتی می‌خونه که او سبت کل الدنیه و ادیتک عمری و حیاتی..ادیتک حنیه و..
بناقص حیاتی

او بیئنا یا ئلبی الوحدینا ویا الی فات: من و تو  تنها موندیم  ای قلبم با اون‌چه گذش

هنروح انت و انا: من و تو از دس خاطره‌ها کجا بریم؟

م ذکریات؟
این رو بهاء سلطان تو ترانه‌ی پایین می‌خونه..من پایین‌تنه رو می‌لرزونم .. فقط این از رقص عربی یادم مونده...نیم دور می‌زنم مثلا بهاء سلطان این رو داره برام می‌خونه..و روبرومه...چشمک می‌زنم..برمی‌گردم..بن دم در آشپزخونه ایستاده..سیخ رو می‌ذارم زمین..می‌گه بر قص ماما..من خوشم میاد..
می‌گم نمی‌رقصیدم..کف دال عدس رو برمی‌دارم از رو قابلمه...و می‌ریزم تو ظرفشویی.
می‌گه خیلی وقته اینجام چشات رو بسته بودی..با چشای باز برقص ماما.

سیخ رو برمی‌دارم مثلا عصا رو به دیوار می‌رقصم ... سایه‌ام خوب و سبک می‌رقصه..روی کان یا ما کان می‌رقصم...رنگم زرده به خاطر مریضی و چشام پف داره اما سایه‌ام خوب می‌رقصه.
رنگش زرد نیس و چشاش پف نداره. سایه‌ام می‌رقصه.

باید یک چیزهایی را توی زندگی‌ام تمام کنم

کان یا ما کان

یه ترانه‌ی قدیمیه..نه خیلی قدیمی..اون‌قدر قدیمی که قبلا وقتی سال پیشم نبود می‌شنیدمش...کمی توی هوا بودم..حالا روی زمینم..می‌شنومش و ..خوشحالم که توی هوا نیستم.
البته بدون کلمات نمی‌شه معنی‌اش رو متوجه شد..زیاد مهم نیست. بیشتر برای دل خودمه..
کان یا ما کان یعنی یکی بود یکی نبود.

خواهرم برام می‌نویسه دوس دارم بمیرم. از ته دل دوس دارم بمیرم. نمی‌دونم چی بگم. دلم به حالش می‌سوزه.بش می‌گم دم‌نوشا خوبن. احساس افسردگی رو کم می‌کنن. بتونی بخوری خوبن.چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه.
فقط می‌دونم امروز زنی این‌جا خودش رو حلق‌آویز کرد.
شاید اونم زمانی برای خواهرش نوشته حالم بده خیلی بد دوس دارم بمیرم...
نگران فکر می‌کنم چی‌کار می‌تونم بکنم. شاید باید بره دکتر..شایدم فقط گریه کنه یا بخوابه...دیروز وقتی می‌دیدمش می‌خنده و می‌خندونه فکرش رو نمی‌کردم این‌همه امروز عمیق نتونه و نخواد زنده باشه.

پله رو برای زن ف گرفتم و اون رفت بالا. گفتم مواظب باش. تعریف کرد که بچه بوده با دوستاش می‌رفتن از درخت بالا و اون همیشه می‌برده. توی زمین آقاش درخت کنار داشتن و اون از بلندترین‌شون بالا می‌رفته. من یاد مادرم افتادم اونم قبلا می‌گفت شنا می‌کرده  و از ته شط گِل می‌اورده تا ثابت کنه  به عمق آب رسیده..از برادراش می‌برده. پله رو نگه داشتم که بره رو قفس و قفس رو تعمیر کنه.
گفت دستم شفاس و مرغا خوب شدن و ...بش گفتم نیفت و به دمپایای لنگه به لنگه‌اش نگاه کردم. یه سفید یه نارنجی. مادرم هم از این کارا می‌کرد..برام تعریف کرد که دیروز پسرش چاقو اورد مرغا رو سر ببره..بش گفته اینا دلخوشی منن و پسره گفته که تو هم و غمت رو گذاشتی برای اینا و..
چی‌کارش داشتن.
عرضه ندارن ببینن مادرشون از چندتا مرغ نگهداری می‌کنه... می‌دونم آیات تعجب می‌کنه که چرا از مصاحبت مادرش خوشم میاد. چی تو وجود مادرش دیدم. نشستیم رو تاب و دلش نمی‌خواس بره. یه گل بش دادم و کمی رازقی چیدم بش دادم.
برام از مادرش می‌گف که وقتی مرد..همیشه یادشه و گریه می‌کنه..من بش گفتم دیروز که رفتم خونه بابام به بابام گفته بودم برام از این صابون صورتیا بگیر..رفته بود گشته بود و چون مثل همونا پیدا نکرده بود از همون رنگ یه نوع دیگه خریده بود..هیچ کس جز بابام این‌طوری نیس که اگه نوعی از چیزی که خواستم پیدا نکنه یه مشابهش رو برام بگیره.. دلش نمیاد خواسته‌ام رو برآورده نکنه.
شاید برای زن ف قابل درک نباشه که ..شاید فک کنه مگه ششتا صابون چنده...اما برای من عزیزه.
می‌دونم شوهرش برای دختراش شوهر کرده‌اش پول عمل دماغ و عمل لب و دانشگاه و..رو می‌فرسته...من پول عمل دماغ و لب نمی‌خوام..می‌خوام بابام یادش بمونه چی ازش خواستم ..و مشابهش رو بگیره..نیاد بگه پیدا نکردم.
نبود.
این کار رو بابای آدم می‌کنه براش.
دیروز وقتی بابام در رو باز کرده بود بوی خوب اومده بود...تمیزی و وجاهت و خوشبویی ازش می‌بارید. خوشحال شده بودم دیده بودمش..دیکران هزار و یه دلیل داشتن و دارن ازش بدشون بیاد. من یه دلیل فقط لازممه که دوسش داشته باشم: بابامه
با زن ف این حرفا رو می‌زدیم..که دخترش اومد تو حیاط..زن گف آیات خانوم خوبی؟...و گل رو طرف دخترش گرف. دختر گل رو نگرف..به اون سمت نگاه کرد به دس زن ف نگاه کردم و به دختر.
گل رو خودم گرفتم و گفتم گل باشی.
ادویه‌هایی که براش خریده بودم رو بش دادم..دختره به مادره می‌گفت هر بلایی سرت بیاد دلم برات نمی‌سوزه..جهنمت که پادرد داری..جهنمت که ..
چطور دلش می‌اومد؟ فکر کن یک‌بار مادرم از پشت فنس همسایه بم بگه شهرزاد خانوم خوبی؟ و گلی بگیره طرفم.
آیات شروع کرد تعریف که مهران مدیری تو برنامه‌ای اسم سگش رو گذاشته کوروش مردم احساس توهین کردن و...چرا اینا رو به من داشت می‌گفت. مستقیم تو چشمام نگاه می‌کرد و اینا رو می‌گفت. انگار توطئه‌ی من باشه یا این دسیسه رو من چیدم و به مهران پول داده باشم که برو به پدر ایران توهین کن.
حرفی نمی‌زنم.
نه مهران مدیری برام مهمه و نه کوروش و نه سگی که اسمش چیه و نه مردمی که اعتراض کردن و ..و نه حتی اونایی که شماتت می‌کنن یا خوششون میاد یا..به زن ف نگاه می‌کنم که پیشمه و انگار بم پناه اورده و اون می‌گه مردم شستنش..پخشش متوقف شد...
می‌گم نمی‌دونم چیزی در این رابطه و رو خاک می‌شینم. زن ف پیشمه داره برام پیچکا رو می‌بنده..مانتوش خیلی کثیفه و سنجاق بزرگی لابه‌لای دکمه‌هاش هست..دخترش همین‌طوری می‌گه که خیلی حرف بدی زده و ...به مادرش می‌پره که چرا رفته رو نردبون...زن می‌ره اون سمت و می‌گه  آیات این چوب رو بم می‌دی؟..دختر می‌پره که نه اصلا..
نمی‌خوام دخالت کنم. مادر دخترن..دختره بچه نیس..فقط نگاش می‌کنم..زیر نگام به این ور اون ور نگاه می‌کنه و سرانجام می‌گه اعصابم رو خرد می‌کنه این مادرم..
فکر می‌کنم کاش مهران مدیری اسم سگش رو می‌ذاش مادرِ آیات، احتمالا آیات لایق دل‌سوزی  و احترام می‌دیدش اون وقت.

می‌دونید الان چی دوس دارم؟

لپ تاپ رو بکوبم به دیوار..چکش بردارم و میز تلوزیون رو با خود تلویزیون و گلدون و کولر و چیزهای موجود در این‌جا رو خرد کنم..بعد یه غذای خوب بخورم..برم دستشویی..کرم بزنم احتمالا و بخوابم.
بعد وقتی بیدار شدم همه چیز تمیز مرتب و سرجاش باشه و چیزی هم خراب نشده باشه و بابتش خرابیش پولی نخوام بدم

اما در کل یه نیاز به خرد کردن عجیب تو وجودم هست الان با دندون..حتی..و چکش و دست و پا..

دوس دارم یه نفر رو هم(یک نفر و نه هر کس دیگری..همان یک نفرمرده شور برده‌ را)  از یک جایش بکشم و موهاش رو مشت کنم و ...منظورم اینه که با خشم دامادش کنم.
دلم هم فوق همه‌ی اینها درد دارد.

کسی رو ندارم با خیال راحت بنویسم براش که پفیوز عوضی دیوث آشغال حمق کثافت لجن..حوصلم سر رفته الان ...بعد نیاد بگه پتاسیمت کمه.
تو هم کاف‌کشیت زیاده

انیمیشن صدای دریا رو دیدم.song of sea
نقاشیا قشنگ بود ..دختر بچه خیلی شیرین...حتی یه جا آخرش گریه کردم اما از صبح تا حالا حتی صورتم رو نشسستم....از چه روی نمی‌دونم اما نمی‌تونم بگم از تماشای این انیمیشن خوشم اومد یا لذت بردم...حوصله‌ام سر رفت خیلی.


یه انیمشیشن دیدم. یه آهنگ فرانسوی بچه‌گونه گوش دادم به مدیر خواهرم که نوشته بود اعراب توی فرانسه و انگلیس وضعیت اون کشورا رو خراب کردن فحش دادم. نوشتم آلت تناسلیِ فلانی در ماتحت شما.
خواهرم خیلی عصبانیه. البته یارو دیگه مدیرش نیست. مرده. قبلا بود..با هم ارتباطکی دوستانه داشتن. خواهرام به درددلای یارو در زمینه‌ی بد بودن زندگیش گوش می‌داد و اون دیر اومدنا و فلانش رو بش می‌بخشید..وقتی گوشیش رو داد که نوشته بود..دیدم به اون چه. مگه تو انگلیس یا فرانسه‌اس؟ یا فقط از جهت این‌که فهمیده خواهرم کیه و چیه این رو فرستاده.
- کیر تمام اعراب ... تو کون شما، ارباب
همین‌طوری.بی‌جهت.

خواهرم اولش مواخذه‌ام کرد. بعد بوسیدم.

یه روز فلج کننده..درش فلجم..موها شونه نشده کپه رو هم...همه چی از ریشه و بن تعطیل..تنها کاری که می‌کنم اینه که فاصله‌ی دستشویی تا اتاق خواب و دستشویی تا هال رو طی کنم. جام عوض می‌شه.
غذایی نپختم و هیچ کار دیگری نیز هم...یه جورایی اساسی و ریشه‌ بریده، بی‌حوصله‌ و ساکتم...حتی فکر آشپزی عصبانیم می‌کنه

سال قاشق چای‌خوری رو برداشت نگاش کرد و گفت این شبیه قاشق چای‌خوری ماس.

خوش‌به‌حالش.
واقعا سال..خوش‌به‌‎حالت. حتی خودت نمی‌دونی چقدر دوست داشتم جات باشم.

ما به زردچوبه می‌گیم: کورکوم.

کاری در زبان تامیل یعنی سس.

پرسیده بودید

گرمساله یه جور ادویه‌ی مرغه
نمی‌دونم کجای تهران می‌شه گیر اورد. حتما هست من نمی‌دونم کجا.
این‌جا رو دیدم براتون.

شاید با برنج هم بشه. من ترجیح می‌دم با نون بخورم..یا خالی.

پرسیده بودید

مرغ تنتوری یا اون‌طوری که بعضیا می‌گن تندوری رو من این‌طور درست می‌کنم:
مرغ رو که رون باشه بهتره رو  توش شیار ایجاد می‌کنم و از شب قبل تو پیاز درشت غیر رنده شده (برای این‌که فقط طعمش رو بگیره و باش کباب نشه)، ماست، زعفرون، فلفل سبز تند و گرمساله و زردچوبه وآب لیموی تازه و کمی رب گوجه و سس مایونز  و نمک و کچاپ کمی(سس سیری که فلفل قرمز و کمی رب داشته باشه کار سه تا رو با هم انجام می‌ده: رب گوجه، سیر و فلفل قرمز) یه حبه سیر و روغن زیتون یا روغن مایع معمولی رو تقریبا ده دوازده ساعت تو یخچال نگه می‌دارم روش رو سلفون کشیدم. روز بعد یا تو فر کباب می‌کنم مدت پختش چهل  و پَن دیقه‌اس با حرارت صد و هشتاد معمولا..ربع ساعت اول باز درش میارم روش اون سسه رو می‌مالم باز می‌ذارمش تو فر... یا به روش داییم که جاشوئه و با هندیا سر و کار داره تو آلومینیوم می‌پیچونم  و می‌ذارم تو یه قابلمه و قابلمه رو گاز..داییم دونه دونه می‌پیچتش تو آلومینیوم و رو تو قابلمه می‌ذارتش  این‌طوری یکی دو ساعت وقت می‌گیره..گاهی هم داییم کف قابلمه رو نمک دریا می‌ماله و مرغ رو روش می‌چینه...و هی زیر و روش می‌کنه..این‌طور نمی‌چسبه..قبلش هم نمک نمی‌زنه و شوری نمک دریا کم کم به خوردش می‌ره...اما برای ما لازم نیس...چون ظروف نچسبه و تو کشتی رو دریا هم نیستیم.


برای عکس مانتوها ممنون