تو یه گروه شعر خواهرم من رو گذاشته...معلمن..زن و مرد برای هم شعر در مورد بوس و بغل می ذارن و برا هم دس می زنن...من یه بار جمله ی زید سابق رو دزدیدم نوشتم که سه شنبه روزی بود که قیصر امین پور می رف استادش رو می دید...
همه برام دس زدن.
خوشحال شدم.
زید سابقم اندیشمند بود...این چیزی از جاکش بودنش کم نمیکند البته.
حتی کارتونی را دیده بود که من دیده بودم...تنها کسی که کارتون را دیده بود ..البته برادرم هم دیده و در موردش گفته بود گوز.
به سقف اتاقت
مهتابی نقره ای آویخته ام
که اگر آمدی
پایت به گلدان نگیرد
بیفتد ، بشکند ، ...
از خواب بپرم
ببینم خواب دیده ام !!
آدمها را
میشود از تهِ کفشهایشان شناخت
یا رفتهاند و جاده ها را طی کردهاند
یا ماندهاند و سیگارها را له...
#حسین_غلامی_خواه
دارم به اجزای تشکیل دهنده ام تجزیه میشوم ،
آب،
باد،
خاک ،
و این آتش
که تو به جانم انداخته ای
کامران رسول زاده
باطری گوشی تمام میشود. زن گوشی را پرت میکند پایین. وقتی گوشی خاموش شد مرد داشت اسم زن را صدا میکرد. مرد ..
زن به سقف نگاه میکند. هنوز از شدت احساسات مرد جا خورده.
- تو خودتی...هر وقت میدیدمت آرایش نکرده بودی...گاهی فکر میکردم این دختره به قول خودش من رو به هیچ جاش حساب نکرده که هر جوری دلش میخواد جلوم میگرده..به خودم میگفتم اینطور بزرگ شده...دلم میخواست همرات چای بخورم..بات حرف بزنم...احساس میکردم راحت میتونم بات حرف بزنم...توی پیاده رو دیدمت سلام کردی و رفتی..اصلا نگام نکردی..
- کی؟
مانتو عبایی پوشیده بودی ساپورت هم پات بود..یه چیزی بگم؟
- ها بگو.
- لباس خواب صورتی داری؟
زن خندیده بود ..بی صدا.
- نه.
- یک بار هشت صبح رد شدم نان خرد میکردی برای مرغهای همسایه..از دور دیدمت...ریختم به هم..
زن بیصدا می خندد.
یادش می آید آن روز را و آن لباس را..اما آن آدم را نه...از کجا دیده بودش..
- در زدم..از پشت شیشه گفتی کیه..طرح لباست افتاده بود..باز بود؟ بند داشت؟
- در مورد لباسم حرف نزنیم..
- نمیتوانم آن روز را فراموش کنم..
- فراموش میکنی...
- تو متفاوت بودی..خونه ات ریخته به هم..کتابا بیرون تو باغچه...زیر پایه بخاری کتاب گذاشته بودی روی سکوی توی باغچه...دوتا..
زن می خندد با صدا.
چه چیزهایی یادش است..فکر میکند به چیزها دقت کرده این آدم...
- دوستی داشتم هم اسم شما بود..
- بله و ترکه ای بود و قدبلند و چشمانش عسلی بود..
مرد میخندد
- از کجا میدانی؟
- همه ی مردها در زندگی گذشته اشان دخترهایی را دوست داشته اند که قد بلند و ترکه ای بودند و چشمانشان عسلی بود...
- چشمانشان خاص است..من در زندگی فعلی ام زنی میشناسم که چشمهایش خاص است...
- هاها
- برایش شعری گفتم:
معلم گفت شهر زاد..دو بخش..اسم دوبخش بود و یک معنا داشت برایم
زن در تاریکی و تنهایی روی تخت خانه ای که درش مهمان است دستش را طوری تکان میدهد که یعنی کاف مادرت رفیق...کاف شعرت بزَرگَ وار..
- عنصرت چیه؟
زن فکر میکند من نعله عله عنصرک..آنه وین ادری.
میگوید نوشته اند آتش..نمیدانم...
- من خاکم..
- زن میگوید خاک آتش را خاموش میکند...
مرد شعر می سراید:
سه شنبه بود که تو گفتی سلام
کاش تمام روزها سه شنبه بود
سه شنبه بود که باد وزید
آتش جان گرفت
خاک بلند شد و سوخت
زن ریز میخندد که یعنی وای بسیار زیبا.
توی دلش دارد میگوید سه شنبه بود که باد وزید..خاک بلند شد و روی سرت نشست.
- صدات حالم رو ...
-وقتی نعره میزنم اصلا شبیه الانم نیست..باید گوش هایتان را بگیرید..
- من یک نفرم..جمع نبندید
- برای من جمع ببندید به اخلاق نزدیکتر است..
-به اخلاق اعتقاد داری؟
- ها بابا...به اخلاق..به عشق..به وفاداری..به تعهد فکری..به ..
به تخم سگ.
مرد تکرار اسم زن را تکرار میکند.
زن به اتاق نگاه میکند. این اتاق..زمانی جایی بود که زن درش عاشق شده بود...تا مغز استخوان..عاشق کسی که حرفهای قشنگ میزد و بعدتر حرفهای قشنگتری زد...مثلا؟
از زن خواسته بود خواهرش را برایش جور کند..آن روزها که روی این تخت با مرد قبلا..کسی که فکر میکرد ..صدایش میکرد..حس میکرد...وقتی به واژه ی مرد فکر میکرد..وقتی حتی به مفهوم نر بود و ذکوریت فکر میکرد..وقتی..به شغلش فکر میکرد و آنها که در جواب سلامشان میگفت سلام آقا حال شما چطوره...وقتی..وقتی ...وقتی ...
آن روزها فکر نمیکرد روزی برسد که ازش بخواهد با خواهرش "جور" کند برایش..و در مقابل ..
خوب حالا گیریم هم زن به مرد فحش داد..مثلا گفت هم به اش بله شما خواهرت را بیاور و من برادرم را..
اصلا زن آدم این چیزها و حرفهاست..
آن عشوه ای که در چشم و تن و جان و بدن و...آن بوی خوب..عطر موها و پوست..ان بوی گس و تلخ پوستش...برای این آفریده نشده بود که از این کل کلها با مردی که فکر میکرد دوستش دارد بکند...
نه دیگر ...جای نمانده...چیزی نمانده..هر چه زمان بیشتر میگذرد عمق گنداب و غلظت کثافت تویش بیشتر نمایان میشود..گیریم هم به هم گفتند جاکش و جنده..وای خدا..هر دوی اینها با ج شروع میشود..حتی در این هم شبیه همند..زن میخندد..
مرد پشت تلفن میگوید: ...
زن حواسش نیست...یک روز این مرد به او خواهد گفت خواهرت را برایم جور کن..یک روز ....
- بیستا کارتن کتاب دارم..تاریخی...تنهام..یک شهر کوچک و یه قلب بزرگ...تنهام..بیس ساله زنم رو طلاق دادم..بچه هام رو بزرگ کردم..تا حالا به جان هر دو بچه ام قلبم اینطوری نتپیده بود
زن فکر میکند قلبت؟ یا آنجایت؟
یا هر دو؟
یا ..
- دوستم داری؟
- عاشقتم.
زن یادش می آید..اولین بار بود که ان مرد را دیده بود...برایش آب طالبی خریده بود..دستش میزد که ببیند مثلا واقعا هست..آنجاست؟ لابد این کارش دروغ بودمثل تمام حرفهایش...فیلمِ مردها.. اسمش را صدا میکرد..زن آن روز هم پرسیده بود:
- دوستم داری؟
- عاشقتم.
غلیظ و از ته دل گفته بود..یا اینطور نشان داده بود..شین هایش با سوت خفیفی همراه میشد که همان روز اول متوجه حضورشان مان حرفهایش شده بود.. سوتهای خفیف کوچولویی که وقتی اسمش را صدا میکرد تیزتر میشدند..
به مرد گفت:
دوستم داری؟
مرد بعدها گفته بود دنبال دوست داشته شدن نباش..نپرس از کسی..کسی یعنی او..نپرس..زن نباید بپرسد اما هنوز از همه می پرسید...دختر و پسرش و...فقط برای اینکه رویش نمیشود از پدرش ..مادرش بپرسد...
مرد جواب داد..عاشقتم
شینش سوت ندارد.
- نداشته باشد...مگر او که شینش سوت دارد چه کرده بود...به او گفته بود خواهرت را برایم جور کن..
یعنی خواهرم بهتر است؟
خوب قشنگتر است..بهتر است از من...همیشه او را میخواهند..مادر مردی که باهاش زندگی میکند گفته به مرد که چرا خواهرش را نمیگیری قشنگتر است. مرد گفته بود:
مادرم میگوید خواهرت قشنگتر است.
- خوب بگیرش.
- نه دیگه تو خود ت رو به من چسبوندی.
او قشنگتر است. بهتر است. مادرتر است..
تمام مردهایی که شناخته از او خوششان آمد..استاد خط..دکتر..شوهر زنی روستایی که اینجا میشناختش...حتی مردی که به اش شماره داد وقتی باهاش حرف زد:
- خواهرت عجب تیکه اییه.
وقتی رفته بودند بیرون مردهای توی بلم داد زدند: دستهای خواهرت مثِ پِنیره..تو خیلی چاقی.
زن به مرد گفت:
دست های خواهرم مثل پنیره.
مرد گفت چی؟!
زن گفت خواهرم عاشق پنیره..من ماست دوست دارم..
مرد اسم زن را میآورد..میگوید دیوانه واله..عاشق و...زن دستش زیر سرش است...
مرد اسم زن را تکرار میکند...
خواهر میآید..میخندد:
باز تو حرف زدی و باز من بغل دستت بودم..
- صدای کیه؟
مرد میپرسد.
- خواهرم.
همانی که دستهاش مثِ پنیره و یارو خواسته برایش جورش کنم...برایت مهم است؟ زن ازخودش میپرسد.
- دیگر نه.
بهتر..حالا که بیشتر شناختمش.. میتوانم..میتوانم بگویم دروغ بود...
مرد اسم زن را تکرار میکند...نجواگونه...خیلی...
مثل دعا...
زن میگذارد مرد تکرار کند:
- مرد بی لیاقتی باید باشد کسی ک از دستت بدهد..
اسم زن را تکرار میکند..
لابد تو بالیاقتی حال..
مرد اسم زن را تکرار میکند..زن میداند قومیت مرد با قبلی یکی است..حتی شهری که به دنیا آمده و حتی شهری که درش زندگی کرده..نمیداند این همه تصادف از سر چیست...مهم نیست..تصادفهای مهمتری در زندگی وجود دارند که همانها مهم نیستند.
دیدن هم در جایی که قرار نبوده ببینند...لابد زن شلوغش کرده بود...صرفا اتفاق و تصادف بوده.
- دا کُر سی چنت بد
زن را را میگوید و مرد مشتاق میگوید:
عزیزم..دا..های دا...
دیگر خانه ی همسایه نرو
مرد اسم زن را تکرار میکند..زن خوابی خفیف میبیند..همان خوابی که اکثرا می بیند..سراشیبی روبروی خانه..در خانه..لیوانی چایی.
شاید یک ثانیه چرت زده
مرد هنوز دارد با حرص و ولع اسم را تکرار میکند.
گوشی خاموش میشود
سی ثانیه دیگر گوشی خاموش میشود
اول شماره ی مرد شماره ی شهر محل زندگی مرد قبلی بود..
به این فکر میکند..سی ثانیه میگذرد..زن حوصله ندارد بگوید خاموش شد...چراغ را خاموش میکند..
باشد..بگذار دوست داشته شوم..حقم است.
زیبا می گوید گفته بودم به تو شهرزاد که تمام میشود..حست عوض میشود...گفته بودم به تو او را خواهی شناخت..به خودت خواهی گفت چطور دوستش داشتم..چطور میخواستمش..
به تو گفته بودم شهرزاد .. به تو گفته بودم دوستت ندارد...
به من گفته بود..
به اش میگویم به من گفته بودی زیبا...
به اش میگویم معتقد بودم که آدمهای هر طور بخواهند باشند اما من نباید مثلشان شوم..به سطحشان نزول کنم...
- فکر میگفتم برادرت را بیاورم میگفت چشم..میگفت خواهم گفت هر کی کرده راضی بوده..
می خندیم باهم.
می گوییم کس مادر و خواهرش...جاکش است خوب ..تبلیغ کردن را خوب بلد است.
حس بدی ته دلم دارم..من این نیستم..واقعا من فکر میکردم این مرد است؟آه.
مرد
مثلا مرد ترانه های ام کلثوم بود..مرد رمانهای عربی..مردی که زن برای خاطرش عبا سرش میکند بدون روسری که گاه و بیگاه باز و بسته اش کند چشمش بیفتد به گردنت..گردن بلند گندمی و صافت..با گوشوارهای زرد طلایی..با زنجیر توی گردن..باا کندوره ای شاد و قشنگ...
واقعا زمانی ترانه های ناظم الغزالی و یسرا محنوش برای این بود؟
- هل تقبل امروتک تترکنی وحدانی...
این را به زیبا می گویم..
- زیبا فکر کن به این می گفتم هل تقبل امروتک تترکنی وحدانی...
می خندیم هر دو
می گوید میدانی شهرزاد اسم تو بدیعه است.
میگویم بله دایی پدرم صدایم می زد بدیعه...میگفت تو واقعا بدیعه هستی..از آن زنهای عراقی که توی سریال گرگ و چشمهای شهر می دیدیم...داستان النخل و الجیران
نخل و همسایه ها..
تو توی داستان همسایه های احمد محمودی...واقعیت را نمی بینی..این کجایش مرد بود آخر؟ این یکی مثل ایوب است..حتی بدتر..کدام یک از کارهایش مردانه بود مثلا..؟ رفتنهایش..ترک کردنهایت...
میگویم می خواهد با تو بخوابد..
می ترکیم از خنده...
میگوید به اش بگو هر وقت لاله ی گوشش را لیسید..میگویم فکر کن..حالا من دوستش دارم..تو چرا باید ...
زیبا به نظرت مریض است؟
زیبا می گوید ولم کن شهرزاد...این زن بودنت ا درک نمیکرد...می دید زنی شوهر دار دوستش دارد...فکر می کرد جنده...تمام...تازه یک زمانی هم وبلاگت را خوانده و دیده با این و ان پریدی..فکر میکند خوب دیگر اینها خانوادگی در خدمت منند..
میگویم آره...خودش را خیلی دوست دارد...جا دارد به اش بگویم فاک یو سلف...یعنی بس که خودش را دوست دارد میتواند با خودش عروسی کند...
کل میکشد..من ادای کسی را در می آورم که با خودش ازدواج کرده.
رو تخت زیبا اینام. بچه هاش خوابشون برده..سال اینا رفتن خونه مسعود و عالیه..گفتن برم گفتم نه...من و زیبا تو اتاق آخری هزار و یه حرف داریم با هم بزنیم.
شوهرش با گوشیش که یه دیقه از دسش نمی افته تو هال نشسته...
به زیبا در مورد پ میگم...میگم و میگم..میگم اشتباه کردم که تا حالا بیخودی وفا پیشه کردم...که اون یکی با خواهر مادر خودشم خوابیده و به خواهر مادر زنش خودش و هر کی دم دسشه نظر داره و رحم نمیکنه...که اون یکی بدش نمیاد برادرشم بیاره روم
زیبا میزنه تو صورتش..بگو بخدا.
بخدا.
زیبا از قصه های خودش میگه ...من بش میگم...در مورد پ میگم که زنش هم قومیتیه یاروه..خیلی اذیتش کرده..طلاق گرفتن..دختر و پسر داره...تنها بزرگشون کرده..
و میگه چشمای من انقلاب درونش رو به بحران تبدیل کرده
و فکر میکنه من غش کرده ام از خوشی..نکرده ام اما بدم هم نیومده. خیلی وقته که مورد دوس داشتن نبودم..سال عصری ولم کرد رف...دعوای بدی بام کرد..
زیبا ذوق زده می پرسه یعنی عاشقت شده؟!
میگم کدوم عشق...ک..مادر عشق..
نمیدونم چطور و چرا اما ..بالاخره نتونسته مقاومت کنه...به زیبا میگم زیبا ب نظرت از پ حرفای قشنگ میشنوم؟ مثلا بم خواهد گف که تمام مدت گذشته تو فکرم بوده؟...زیبا میدونی دلم میخواد فقط حرفای قشنگ بشنوم..زیبا میگه عشق...کمی داغ و عرق کرده میگم ها..میگه کدوم عشق؟...ک مادر عشق..میخندیم..
وچسبیده بم که پ زنگ اگه زد بدم باهاش حرف بزنه..
بللللللله. گریه هم کردم. مگه میشه پای کارتونا گریه نکنم من تا شاد نباشه دشمن؟ گریه هم کردم..کمی البته. کلا اینجور انیمیشنا یه چیزی داره که نمیدونم چیه اما خوبِ خوب میفهممش. با لحظه لحظهاش میتونم همذاتپنداری کنم..
گذر زمان و ...
همه از تغییر مینالن. من درش غرق میشم.
نانا پشت در گیر کرد و گریه کرد...اول فحشش دادم که دست و پا چلفتی و زود گریه کن است و مادرش را نفرین کردم که همچون بیعرضهای را دنیا آورده بعد بغل و بوسه و گل دادن و بلند کردن و اجازه دادن بهاش که مفش را توی شکمم پاک کند(کاری که من در هنگام گریه روی سینه و کتف سال میکنم) و سپس عین نینی غش کرده از عشق توی تخت گذاشتمش.
بن نیامد.
مرغ زن همسایه آمد توی باغچهامان
. با فحش و سنگ بیرونش کردم...و بلند طوری که زن ف بشنود گفتم بهاش مرغِ لر..بمیر که هی میای تو باغچهی مردم کسی نیس جمعت کنه.
حالا بن هم نیامده.
میدانم به اسم کلاس فوقالعاده میرود الواتی با دوستهاش..هی گیم نت..هی پیتزا..هی ..دوتاشان هم خوب دوستدختر دارند..دخترها را دیدم...جوشو..سیبیلو..دماغ گنده..پسرها بدتر از دخترها...دخترها هنوز آنجا درنیاوردهاند و عشوههاشان را..بن هم خودش را کشته برای یک کارتون. قصهاش یک پسر سیزده ساله است یک زید دارد و د بیا بوس و بغل زیر برف.
دوست ندارد بگوید شبیهاش هستم. نمیگوید سکوت میکند.
تا میتواند من را از خودش میراند. حالا سالهاست که خودم مادرم. بچه دارم..بچههایم محبتی را که بهاشان میدهم به خودم برمیگردانند اما هنوز یک خالی بزرگ هست که هیچ چیز پرش نمیکند.
نه بوسههای بن و نه خندههای نانا و نه دستهای سال..
هنوز منتظرم بشنوم که مادرم به من بگوید من و تو مثل همیم...نمیگوید یا بگوید زورکی میگوید یا وقتی میگوید که علنا میبینم دارد خرم میکند که کاری بکنم برایش..
توپر و باارزش نمیگویدش که من ذوق کنم بله دوستم دارد و چون دوستم دارد میگوید مثل خودشم..تا میتواند دورم میکند..
شبیه پدرت هستی.
برایم مهم نیست حالا..فقط منتظر تلفنش میمانم.
به زیبا میگویم چرا مادرم به من زنگ نمیزند اصلا..زیبا به مادرم میگوید و یک شب خودم به او زنگ میزنم. میگویم چرا به من زنگ نمیزنی مادر؟
میگوید شارژ ندارد.
برای برادرم که افغانستان است شارژ دارد اما ..چیزی نمیگویم. پیش زیبا میگوید که شهرزاد گفته به او زنگ نمیزنم..خوب شماره عوض میکند هی.
این تز خودش نیست. دیگران یادش دادهاند. او سخاوتمندانه مستعد دریافت هر چیزی است که علیه من گفته شود.
سکوت میکنم.
او پیرتر و من بزرگتر از آن شدهام که سر این چیزها باهاش بحث کنم.
و دیروز بود که مادرم گوشی را برداشت و شمارهام را گرفت.
یک بار
دوبار
سه بار
چهار بار
برمیدارم.
گزارش میدهد:
پسر دختر داییات..پسر چهارسالهاش مرد.
هنوز توی تختم.
وقتی ان جوان را اعدام کردند..وقتی دستگیر کردند..شبی که بود که یک روتختی داشتم..خریده بودمش..باهاش کیف میکردم. زنگ زد ساعت دوی شب بود.زنگ زد که بگوید فلانی را اعدام کردند.
همانی که اسم دخترش را همین اسمی گذاشت که روی دخترم است.
اگر سه چهار سال پیش بود میریختم به هم..میپاشیدم شاید..حتی ممکن بود دیوانهبازی دربیاورم زنگ بزنم به کسی و گریه کنم.
دیروز پرسیدم: ئه؟..باشه.
گفت گفتم بگویم نگویی که خبرم نکردید.
نه نمیگفتم. من هیچ توقعی ندارم ازت که زنگ بزنی خبرهای بد را به من بدهی. دوست دارم گاهی زنگ بزنی بگویی باغچهات چه شد..چیزی کاشتی؟..هوا چطور شد؟..همسایههات خوبن؟ راستی تخم گذاشت مرغشان؟...خودت خوبی مادر؟
مادر.
هاها.
مادرم هیچ وقت..هیچ وقت..هیچ وقت..زنگ نخواهد زد اگر هزار سال دیگر عمر کنم که بپرسد: خوبی مادر؟
مادر.
وقتی حامله بودم سر نانا گفت: حالا بگذار مردم بچهاشان را دنیا بیاورند..خدا بزرگ است.
دقیق شدم. کدام مردم؟ چه کسی را میگفت؟..آها من.منظورش من بودم. آنقدر قلبش به من سرد است که نمیتواند بگوید اگر انشاءالله بچهات را به سلامتی دنیا آوردی.
مردم.
من برای مادرم مردم هستم. واقعیت این است. من ازش فرار میکنم..با شوخی و توی سر و کلهی مادرم زدن سعی میکنم نبینمش..اما من برای مادرم مردم هستم.
من حتی یک نفر نیستم..یک نفر غریبه..مجموعهای از غریبهها هستم..غربتم مضاعف است.
حالا زنگ زده بودم بهاش که بگویم زیبا کجاست.وقتی زیبا نیست..برنمیدارد احساس تنهایی اذیتم میکند...از دیشب پیام میدهم..زنگ میزنم و نیست..کجاست...به مادرم زنگ میزنم که ببینم از او خبری دارد. شلوغ است.
رفته عزا.
میگوید نه..ماجده اینجاست..سلام میرساند..تعطیل است شنبه میآیید. به سال بگو بیاوردت..بیایید عزا.
مادرم فکر حالم را نمیکند. اگر بروم عزا حالم بد میشود..فکر مسیر را..خستگی را..فکر اینکه هفتهی پیش آنجا بودم و او عین دیواری که بهاش تکیه داده بودم با من سرد بود..هی قلاب میانداختم سمتش..کاش چیزی بگیرد به قلاب..خالی و بیطعمه برمیگشت حلقهاش میگرفت تو گلویم..نمیشد حتی همراه با بغضی که توی گلویم بود پنهان آبش کنم...
38 کلمه بمعنای عشق و محبت به صورت یک قلب

او بیئنا یا ئلبی الوحدینا ویا الی فات: من و تو تنها موندیم ای قلبم با اونچه گذش
هنروح انت و انا: من و تو از دس خاطرهها کجا بریم؟
م ذکریات؟
این رو بهاء سلطان تو ترانهی پایین میخونه..من پایینتنه رو میلرزونم .. فقط این از رقص عربی یادم مونده...نیم دور میزنم مثلا بهاء سلطان این رو داره برام میخونه..و روبرومه...چشمک میزنم..برمیگردم..بن دم در آشپزخونه ایستاده..سیخ رو میذارم زمین..میگه بر قص ماما..من خوشم میاد..
میگم نمیرقصیدم..کف دال عدس رو برمیدارم از رو قابلمه...و میریزم تو ظرفشویی.
میگه خیلی وقته اینجام چشات رو بسته بودی..با چشای باز برقص ماما.
یه ترانهی قدیمیه..نه خیلی قدیمی..اونقدر قدیمی که قبلا وقتی سال پیشم نبود میشنیدمش...کمی توی هوا بودم..حالا روی زمینم..میشنومش و ..خوشحالم که توی هوا نیستم.
البته بدون کلمات نمیشه معنیاش رو متوجه شد..زیاد مهم نیست. بیشتر برای دل خودمه..
کان یا ما کان یعنی یکی بود یکی نبود.
میدونید الان چی دوس دارم؟
لپ تاپ رو بکوبم به دیوار..چکش بردارم و میز تلوزیون رو با خود تلویزیون و گلدون و کولر و چیزهای موجود در اینجا رو خرد کنم..بعد یه غذای خوب بخورم..برم دستشویی..کرم بزنم احتمالا و بخوابم.
بعد وقتی بیدار شدم همه چیز تمیز مرتب و سرجاش باشه و چیزی هم خراب نشده باشه و بابتش خرابیش پولی نخوام بدم
اما در کل یه نیاز به خرد کردن عجیب تو وجودم هست الان با دندون..حتی..و چکش و دست و پا..
دوس دارم یه نفر رو هم(یک نفر و نه هر کس دیگری..همان یک نفرمرده شور برده را) از یک جایش بکشم و موهاش رو مشت کنم و ...منظورم اینه که با خشم دامادش کنم.
دلم هم فوق همهی اینها درد دارد.
سال قاشق چایخوری رو برداشت نگاش کرد و گفت این شبیه قاشق چایخوری ماس.
خوشبهحالش.
واقعا سال..خوشبهحالت. حتی خودت نمیدونی چقدر دوست داشتم جات باشم.