فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

مبارزه‌ی قهرمانانه‌ی ننه‌سعید با یقه‌ی انگلیسی و استعمارگر مانتو

راسی دیروز رفتم پیش ننه‌سعید..خیاطه...یه مانتویی برام درست کرده..عروسک.

آبی کاربنی رو مشکی..طرحای دیونه داره پارچه..طرح دود ..گیج ویج..زیرش هم لایه حریر دوخته ..بعد یقه‌اش رو هم باز گذاشته..بم گف شوهروم شوهرته می‌شناسه..گف حزب‌اللهیه:)
برای همین برای یقه‌ی انگلیسی و کافر استعمارگرِ مانتو، خودش یقه بِسیجی درست کرده!..می‌گف بسیجیا(مذهبیا، مقیدا) وقتی میان پیشش مانتو می‌دوزن از این چیزا می‌خوان..یه تیکه پارچه دوخته که وقتی روسری و شال بره کنار گردن و سینه بیرون نباشه دعوا راه بیفته..بش گفتم دستت طلا..و دکمه هم گذاش که نخواستم بازش کنم..رفتم تو کوچه پیش سال که تو ماشین بود گفتم قشنگه؟
اولین بار بود که می‌خندید و می‌گف آره..
همیشه یه ایرادی داش یه چیزی..
خیاطه می‌گف برا خواهرتم عین خودت؟ گفتم آره..گف لایه حریر؟ گفتم اون معلمه نمی‌دونم..گف اتفاخا خو معلما باید لباسای قشنج و شیچ بپوشن..
دوس داشتم لپش رو بکشم..اما روم نشد.  گف تموم دوختامه گذاشتوم کنار اینه سیت بدوزوم..
من که خیلی ذوق‌مند شدم از مانتو..یه مادر محترم و یه خانوم با شخصیت می‌شم باش...آیات گفت سنمون رو می‎بره بالا..خو ببره..یعنی چارده سالمونه؟
کارایی که قرار بود بکنیم رو کردیم...حالا بیس ساله هم به نظر برسیم که چی؟..شوهر و بچه و چیزای مگو و بگو و فلان..دیگه باید برای سنمون لباس بپوشیم..وقتی طوری لباس می‌پوشی که کم‌سنتر از سن واقعیت به نظر برسی اتفاقا بدتر سنی که نمی‌خوای به چشم بیاد به چشم میاد.

دارم برای خودم خانومی موقر می‌شم.

خَذَ رَ شورک.
حالا شایدم گاهی قرتی شدم بازم..معلوم نیست.

آل ببردت

دیروز یه تونیک داشتم نشون آیات دادم ...گف خیلی قشنگه. از بندر خریدم..دور یقه‌اش کار شده..گف پوشیده بودیش؟ گفتم ها..گف چه عطری..ای کارایه می‌کنی عمو رو جذب کردی..قبلش داستان جذبتّه رو تعریف کرده بودم ..اضافه کرد زن‌عمو..
ای کارایه می‌کنه عمویه جذب کردی..زن‌عمو.
گفتم فلفل بکوب سی عامو...می‌خندید که خیلی باحالی کسی مثلت ندیدم و اصلا بت نمیاد..و اون قبلنا همه‌اش اخم کرده بودی..و وقتی آدم نردیکت می‎‌شه می‌دونه ...
کلی هم هندونه داد بمون.
بعدش گفت وجدانا به منم یاد بده..می‌خندیدم و جوابی نداشتم...خودش می‌گف آشپزی و تخت گرم..بعد با کف دست به لای پاش اشاره می‎‌کرد و می‌گف آل بوآرِت...
نکبت می‌خندوند من رو.
نمی‌دونم کدوم گوریه الان.

همی دمبه‌ها

حق داش آیات. می‌گف مادر سال دس هم می‌زد بت؟ آرنج  خود آیات روی رونم بود..می‌گفتم گاهی..می‌گف خاک تو سرت که نفهمیدی چرا ازت بدش می‌اومد..مرده‌ی همین دمبه‌ها بود..اون موقع می‌گفتم برو بابا آیات...حالا می‌گم ها پ چی.

مرده بود..به درک.

شانسی به رنگ ماتحت‌ شوهر

هنو دهن یه وری‌اش که بغل گوشش بود و دماغ کجش یادمه ..اسکلت خشک شده‌ای بود که داد می‌زد جذبتّه..اون‌طوری که صورتش کج و کوله می‌شه موقع حرف زدن..هر وقتم رفتم تو اتاق انگشتش تو اون دماغ‌کج بود..بعد از زیر دسش باید غذا می‌خوردیم و ادعای تمیزیش هم خو واویلا..خونه آقام اینا بو می‌ده..کثیف..ظرف‌شون رو برق نمی‌نداختن..
خو مادرم شلخته بود درست..یه مقدارش نمی‌رسید یه مقدارشم خودش بی‌خیاله و الکی خوشه..سرخوش..هی کر کر هر هر...حالا خو آیه‌ی افسردگی شده..وقتایی که می‌رم پیشش خوبه..باز می‌خنده..اما حوصله ندارم چرت و پرتاش رو در مورد معصوم بودن بر حق دختراش تحمل کنم..یه چی هم بش می‌گی از حال می‌ره و می‌پاشه از هم..حوصله ندارم راسش..وگرنه دوس دارم برم پیشش.
به قول زیبا می‌گه ما خو شانسمون مثل کون شوهرامونه.

مادرم هنو یادشه که چطور مادر سال خودش رو می‌زد جلو و می‌گف پسرش رو جذب کردم..ازش بپرسی یا ازش بخوای برات اجرا می‌کنه قشنگ..انگار مادر سال رو احضار کردی اون وقت. دقیق و با ریزه‌کاری.

سال پوست انداخته پیشم. شلوارش رو مبله خودش نیست.
فک کن قدیم شلوار کردیش پیشم بود..رفته بود تهران درس بخونه..یه روز شرجی بود شهریور..من بن رو پنج ماهه باردار بودم..بعد اون شلوار بو گندو رو بغل کردم و گریه کردم بعد اون جادوگر کس‌ندار اومد گف چرا این کارا رو می‌کنی بچه‌ام با غصه رف
چوب تو کون تو و بچه‌ات..
خدایا چقدر زشته این زنه..ازش متنفرم الی یوم‌الدین..هیچ دلم باش صاف نمی‌شه.
اصلا برام مهم نیس که ..به پسرش می‌گم زنگ بزن حال مادرت رو بپرس..حال بابات رو...هی من باید سوکش بدم که زنگ بزنه حال مادرش رو بپرسه..خیلی سرده با مادرش...عین خود مادرشه..بش می‌گم کاری به من نداشته باش....تو باشون خوب باش..مادرته..باباته..هر چقدرم ...باشن نباید ببری ازشون..هی می‌پرسم زنگ زدی؟

هی نه.

مطمئنم فکر می‌کنن من نمی‌ذارم زنگ بزنه..همیشه فکرشون اینه که من رابطه‌ی پسرشون رو باشون سرد کردم..نگاه نمی‌کنن بچه‌های که دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه رو شبانه روزی رفته و فقط یکی دو روز در ماه می‌اومده خونه..خوب عدم وابستگی داره...
از همون اول عقد مادرش تو سرش می‌زد و می‌گف جذبته..
یعنی جذبش کرد..جلوی مادرم..گریه ها..گریه شدید که این پسرم رو جذب کرد...خو بیام شوهر تو رو جذب کنم؟ شوهرمه دیگه بایدم جذبم شه..جذب کی شه پس؟..تو گزینه بده.
الانم همینه..

زنه بم پناه میاره..شاید اگه مادر شوهرم بود هیچ وقت ازش دور نمی‌شدم منم..از خدام بود که مادر شوهرم باشه..بس که مهربون و خوبه..عروسش بلد نیس باش بسازه..وگرنه حرف نداره..زنه توجه می‌خواد و کمک..کسی بش توجه نمی‌کنه و کمک..من کلا اخلاق پیرزنا رو از بچگی بلدم..البته این پیر هم نیس..زنای مسن رو..چون بغل دس مادربزرگ و خاله‌های بابام و ..کلا زنای مسن و اینا بزرگ شدم..خوشم میاد ظرف بشورم باش و بچینم و غذا بپزم و اون حرف بزنه..خیلی هم حرف می‌زنه..عین مادر سال هم هر قصه‌ای رو هزار بار برام می‌گه..این‌که از بیس و نه سالگی دیگه پریود نشده..تا زدنایی که ف بش زده..تا ...تا ..تا...گاهی موهاش رو شونه می‌کردم..براش لباساش رو می‌دوختم سوراخاش رو..اما خو اینا به چه درد می‌خوره..حرمت نگه نمی‌دارن و اذیت می‌کنن.دیروز دلم سوخت براش وقتی یه پارچه زرد دستش بود و یه پارچه قهوه‌ای و گفته بود ستونا رو زرد کنین و سقف رو قهوه‌ای..بعد آیات بش گفته بود برووووو گهههههه بخوووووورررررر.
چشماش شکست. نگاه تو چشماش شکست..بعدش وقتی آیات تو خونه‌امون داش غذا می‌پخت بش گفتم بی‌چاره مامانت..و صدام لرزید..بعد اینم نشست گریه کرد رو مبل که چقدر بده و خدا بکشدت خانم فلانی چطور اینایه دیدی و چطور این چیزایه تریف می‌کنی دلوم کباب می‌شه..یه چیزی رو دلوم نشست..رفت به مادرش گف دا سی خاطر تو..ته‌اش این بود که قبول کردن زرد کنن ستونا رو..
برای این دختره می‌ره کارتون کارتون کیک می‌گیره..تعجب می‌کنم که دختره‌ی گنده  چطور دلش میاد با مادرش این‌همه بد باشه..من تو ذهنم بغلش کردم وقتی پارچه به دس دیدمش...خدایا چطور می‌تونن این‌همه خر باشن.
من اون روزا بغل دس مادر سال..خوش می‌گذروندم..فکر کن آدمی بتونه بغل دس مادر سال خوش بگذرونه...شما فقط به عکسش نگاه کن اُ سلامتی و عافیت از تنت کنده می‌شه..دیگه فک کن ویز و ویز... اما این مهربونه..عروسش نمی‌دونم چشه باش..بچه‌هاشم..به من چه که بشون فکر کنم..
الان داره در حیاط رو می‌زنه..

این‌قدر دلم می‌سوزه براش که نگو...فقط نباید محل بدم..رودارن خیلی..هر چی می‌پزه میاره..هر چی می‌پزم می‌برم براش..اما بچه‌هاش بدن..مخصوصا دخترش خیلی بد دهنه..آخه آدم باید به یه بچه بگه قربون سوراخ ..ونت برم؟!!

خوب آدم می‌میره از خجالت..این حرف رو زن و مردی همسن ما ..دیگه باید طغیان شهوت و احساسات اومده باشه سراغشون که بگن به هم..معمولا هم مردا از این..
نمی‌تونم بنویسمش حتی...داغ می‌شم از خجالت..
آدم پیش این دختره راحت نیست..اونم مثلا می‌گه دوستم داره..اما چه فایده..دوست داشتنش کمکی بم نمی‌کنه..آرامش و آسایش رو ازم سلب کرده..
بعد زن ف می‌خواد اغوام کنه..بام لری حرف می‌زنه از پشت فنس..می‌گه متوجه می‌شی؟..می‌گم آره..می‌‎گه تو با لرا بزرگ شدی از خودمون لرتری دیگه...از خودمونی.
آره جون خودت...اصلا خام نمی‌شم.
برو یه دوست لر برای خودت پیدا کن بهتر قشنگتر می‌شه رابطه‌ات باهاش.

می‌دونم زن ف دوستم داره. می‌بینمش عین پرنده‌ داره بال بال می‌زنه دوربر فنس....درا قفله..بسته‌ی عودی که بش دادم دستشه..می‌خواد ازم بپرسه از کدوم ور روشن می‌شه.
خداییش می‌دونم دوستم داره..اون روز بم گفت به‌خدا به شازده نمی‌دونم کی قسم تو رو اندازه آیات دوس دارم..قسم شازده فلانی از قسم سیدعباس برا ما براشون معتبرتره..یعنی مثلا بگی بگو به خدا..می‌گن خدا چیه..به شازده فلانی..
اون روز رفتم بیمارستان دنبال دندونم که کاری هم نکردم..فقط جرم گیری...دندونای عقل باید جراحی شه..که پولش رو ندارم.
طلا هم ندارم دیگه بفروشم باش دندون تعمیر کنم..شرکت گدای این‌جا هم می‌گه اول شما پول رو بدید بعد ما نصفش رو می‌دیم..
خلاصه زنه اون روز زنگ زد بم و مهربون و عاشقونه..خیلی عاشقونه..طوری که صدام نرم شد و قلبم گرم..
قربون صدقه‌ام می‌رف..تا حالا ندیدم با دختراش این‌طور حرف بزنه..
الان هم از پشت فنس می‌گه سلام عزیز دلوم..دوست عزیزوم..خوشبو باشی ..بعد قسماش: جون تیَلت..سال از همینا زورش می‌گرف..
اما متاسفم زن ف..تو به درد معاشرت نمی‌خوری..دوس داشتنت خوبه..مهربونی..اما لچه هستی..ول نمی‌کنی و دهنتم چفت و بست نداره..من به شما بی‌ادبی و بی‌احترامی نمی‌کنم اما شما می‌کنید..پس حق ندارید نزدیکم بشید.
از پشت فنس سنگین سلام کردم بش و رفتم تو.
بعدش اشکم اومد دم در براش..لیوان آب رو دیدم دیروز که داده بودم دستش.

خاک توی سر دلم اما محل نمی‌دم. آدم نیستن.

مال معاشرت نیستن. همین.

اصلا مریض شده بودم..خواب نداشتم..آسایش..

اولین وعده‌ی شربت جادویی کم‌تر زن‌شونده و کم‌تر درگیر هواهای نفسانی کننده را سر کشیدم. باشد که آدم بی‌تخمی شوم.
آمین.


من از شما خجالت می‌کشم

بعضیاتون از 89 و 90 دارید شماره می‌ذارید برام و من ..من اخلاقلی مزخرف دارم..می‌دونم حال به هم زنم...اما بس که ..ببینید چن بار امتحان کردم و کسی رو سیو کردم..می‌دونید چی شد؟
حرفی ندارم زیاد.. بعد روم نمی‌‎شه هی اون چیز می‌ده و من: مرسی...ممنون

خیلی کم پیش میاد دوستیم با کسی طول بکشه یا بمونه..یا..
دیگه از یه سنی آدم عادت می‌کنه مثلا به تنهایی..نمی‌دونم..شایدم اشتباه می‌کنم..من هیچ وقت زن محافل پر از جیغ و خنده نبودم...مهمونی‌ها..رفت و آمد‌ها..مهمونای من پسرعموم(قبلا) برادرم..خواهرم..خانواده‌ی سال..یکی دوتا از همکارای سال..
همچین کسایی..
روابطم مثلا این اواخر با زن هاشم بوده و این همسایه‌ها..که اشتباه کردم.
توی این‌همه سال وبلاگ نویسی چندباری هم دوستی‌های مجاز و غیرمجاز مَجازی امتحان کردم..خیلی موفق نبودم توشون. ..معمولا آدما از دور من رو بخونن و دوستم بدارن خیلی بهتر قشنگ‌تر می‌شه به قول اون دس‌فروش سال‌های گذشته روبرو سیدعباس.

جملاتمو کلی سبک و سنگین میکنم وقتی برات می نویسم
انگار بخوای خرمالوی رسیده رو بشوری چقدر مواظبی پوستش ترک نخوره
وقتی
اینا رو می‌خونم شرمنده می‌شم..خجالت می‌کشم ازتون..به خودم می‌گم کاش بیشتر آدم بودم..کاش عین آدم بودم..
من لینک می‌کنم و یه روز همه رو پاک می‌کنم خجالت می‌کشم از صاحبین وبلاگی که وباگ من رو تو لینکاشون دارن..پس دیگه لینک نمی‌کنم..که بعدش خجالت نکشم..یا مثلا سیو می‌کنم شماره‌ی کسی رو و بعد یه روز پاک می‌کنم یا شماره عوض می‌کنم و می‌بینم پیامای اون آدم بی‌جواب مونده تو شبکه‌های اجتماعی یا تو اس ام اس..یا..
آدمی که اتفاقا باهاش هم حرف زده بودیم زمانی و خوش هم گذشته..
یه جور بی‌معرفتی یا عدم توانایی نگه داشتن دوستی هست وجودم که آتیش‌ها و سونامی‌هایی که میاد سراغم گرفتارم می‌کندشون..مثلا ته ذهنم و دلم یاد آدما هستم و دلم براشون تنگ هم می‌شه اما حواسم پرته..هی از خودم می‌پرسم فلانی چی شد..اما ندارمش..شماره رو گم کردم..یا جی‌میل یا میل رو..
این‌طوریه که دوس دارم سرجام باشم و کسی رو از دس ندم...
بچه که بودم ..نوجوون و بعدش و حالا..همیشه یا جلوی جمع بودم یا عقب..همراهی نمی‌تونم بکنم..خسته می‌شم حوصله‌اام سر می‌ره...اعتراض دیگران و خصوصا زن‌ها توی جمع‌های بیرون برو که حالا تقریبا نزدیک صفر شده برام ..این بود که هی وسط خنده و شوخی و حرف و حدیث بلند شدم رفتم تنهایی ...هی می‌رم..هر چند نفر که بام باشن..یه نفر باشه یه ده نفر..راهم رو می‌گیرم می‌رم...اما برمی‌گردم..
خوب این دلخوری پیش میاره..ناراحتی...نمی‌دونم چرا اینطوریه اما هست دیگه
اینا.

رفتم طب سنتی.
دکتره یه مهندسه. مهندس نفت. رفتم تو و چشماش رو دیدم. زرد سبز بود..خوشرنگ. اما فقط خوشرنگ..مثل گلی که می‌بینی تو پارکی و نمی‌خوای بکنی..نمی‌خوای بچینی..می‌ذاری سرجاش بمونه .نگاش هم نمی‌کنی..تو نگاه اول می‌گی چه قشنگ و تموم...بعد انگار داری به میخ یا برگ یا کاغذ دختر یا هر چیزی دیگه نگاه می‌کنی..
جوون بود..حرف زدن باش معذبم می‌کرد.
گفته بودن برو طب سنتی رو هم امتحان کن..رفتم امتحان کردم..ته‌اش یه چشم قشنگ مژه برگشته نتیجه گرفت برامون ...و این‌که تو این شهر اولین زنی هستیم که مشکلی که ما رفته بودیم حلش کنیم رو رفته حل کنه..گف بقیه برعکسن..
ته‌اش یه شربت صفرابر کم کننده‌ی نمی‌دونم چی و فلان داد..
چنتا دم‌نوش...چی بخورم چی نخورم..و فلان.
مهندس نفت چرا باید مطب طب سنتی بزنه خدا می‌دونه اما پرسید بدن کم مو یا پر مو؟..سرما دوست یا گرما دوست...میل جنسی چطوره...ماه تولد...
گفت محبت‌خواه ....حوصله پیچوندن نداری و ..احساساتی و...خیلی زنی.
برام مهم نیس اگر کسی فکر کنه باز تبلیغ کرد..به تخمم..
والا.
خواهره این شده بود براش عقده گویا: متاسفم که این حرف رو دارم در مورد زنی می‌زنم که خواهرمه و ادعای زن بودنش هم می‌شه.
‌ها زنم....خیلی قبل‌تر از وقتی که تو کس دربیاری زن بودم و موندم و زن خواهم موند و زن هم می‌میرم..خیلی زن‌تر از خاله‌چسکی مثل..
گمشو بابا.
وقتی اینا رو گفت من به گوشه دیوار نگاه می‌کردم..گفتم دنبال یه دارو..یا دم نوش یا هر چی هستم این رو کم کنه..احساساتی بودن...و..و.و.و.و....می‌خوام طبع عوض شه..گفت پیش پای شما خانمی اومده بود و گفته بود وقتی شوهرش میاد پیشش تحملش نمی‌کنه..خیلی سرده و ..ته‌اش این بود که ...گفتم خوب شاید دوستش نداره..همین..
گفت نه اتفاقا دوستش هم داره..میل نداره.
به من چه.
برو میل براش درست کن.
یه شربت صفرابر داد و گلاب و...
گفت شبا صورتم رو با گلاب بشورم و رو بالش یه پارچه خیس از گلاب بکشم..و
انشالا گربه باشه جواب بگیریم.
وزن کردم خودم رو سه کیلو کم کرده بودم..فکر نمی‌کرئم نتیجه بگیرم..می‌خوام به مرور و خیلی کم کم اضافه وزن رو کم کنم بم فشار نیاد..
این کتاب باغ همسایه هم به نظرم چرت اومد..


دنبال اسطوخودسم..اینی که دارم خیلی تلخه...باید خوبش گیرم بیاد..چشم خفن اصرار میکرد بخورم ازش...
میدونم تو  کف این موند که این از کجا اومد...دنبالم تا دم پله اومد..یعنی منشی و اونایی که اومده بودن حجامت کنن و بادگیرا و ...رو رد کرد..تا دم پله گفت ما تو اتساپ گروه داریم..بیاید..
گفتم باشص صبر کن میام

یعنی حوصله دارم من

بعدش گفت لیوان میارن و نمی‌دونم رو پهلو و کفلت میذارن تا نمی‌دونم چی بشه..همه‌اش سرکاری.
این دم نوشا بد نیس ولی..یارو خیلی دلش می‌خواس دس بزنه به پیشونی میزان حرارت بدن رو حس کنه..گفتم نه..
خو که چی یعنی..ته‌اش بدونه میران حرارت بدنم چقدره..همه‌اش دیوث بازی و پفیوزی.

ف اینا دارن خونه‌اشون رو رنگ می‌کنن..دیشب اومدن جاروبرقی رو بردن..صبح رفتم بگیرمش. ترسیدم رنگ روش بپاشن یا چیزی بندازن روش..زنه یه بشکه بزرگ فرستاده که آب تصفیه بده بم..برش داشتم اوردم. دخترشم فرستاد بادم که تو خونه‌امون ناهار درست کنه..اومدش و من ظرف شستم..اون غذاش رو پخت..نرسیدم برای بچه‌ها ناهار درست کنم..سرپا بودم و تموم وقت نگران بودم توی کف ظرفای سرامیک رو با چنگال یا چاقو خش بندازه..چاقو رو از دسش می‌گرفتم قاشق چوبی می‌دادم چنگال برمی‌داش..خسته و بی‌رمق صبر کردم حرفاش رو زد..ادویه  کاری و فلان و لیمو دادم..رب و اینا..تا بره..بعد درمیاد تو خونه‌ام پای اجاقم..می‌گه

بابابزرگم از عربا بدش می‌اومد..دسشون نمی‌زد..باشون دس نمی‌داد.
تو دلم گفتم ها دسش رو می‌کرد تو کون سگ لابد و می‌مالیدش به صورتش برای تبرک..جا این‌که به اینا دس بزنه...خو به تخمم دس نزنه..حالا یعنی تو و پدربزرگت و کلتون اجمعین کی هستین و چی هستین که بخواین دوس داشته باشید افتخاره نداشته باشید هم خسرانه..
هم رو دوس داشته باشید ..و دور باشید..
غذاش رو برد و رف و مادرش ظهر نذاش بخوابم..تا چشم رو هم رف اومد..گف بیا بام رنگ انتخاب کن برا خونه..به من چه..زورکی من رو کشید..ده‌تا مرد ایستادن و خودش و دخترش هم رو تکه پاره کردن از فحش..برادره به خواهره می‌گه بکش بیرون..یعنی کی.ری که در من کردی رو بکش بیرون! جلوی رنگ‌آمیزا...تحمل این‌همه وقاحت رو ندارم....مادره سه بار پشت سر هم به دختره گفت گه‌بخور..گه‌بخور...گه‌بخور..

دخترش رو صدا می‌زنه رکس..یعنی سگ باباشه...یه اوضاع عجیبی...کلا گه رو از فرهنگ لغتشون برداری از هم می‌پاشن..جدی می‌گم..

تا حالا ندیدم کسی به مادرش بگه گه بخور..امروز دیدم...دلم به حال مادره سوخت..یه پارچه زرد اورده بود می‌گف این رنگی کنین..بچه‌هاش بش گفتن گه بخور حرف نزن...
دعواشون شد..خیلی بد..مرده با زنه..زنه با دختره..خواهرا با هم..جلوی رنگ‌آمیزا...
برگشتم..خسته و کوفته...عصری باز صدای آژیر بلند شد نمی‌دونم کجا آتیش گرفته بود زنه فیلم غش کردنش بود..اومد خودش رو انداخ بغلم.و گریه..و ضعف..دختراش و پسراش چزونده بودنش...اومد چای دادم بش و تلفنی یک ساعت با دخترش که اصفهانه حرف زد و فحش خواهر مادر داد به این یکی دختر ش آیات..
به من چه بابا..
شما احترام نمی‌ذارید...ستیزه‌جو و آشغالید..حرمت نون نمک حالیتون نیس..تو خونه آدم پای غذای به اسم حرف زدن با آدم می‌رینید..و الا هم تعمد دارید..اسمش حواسپرتی و بی‌شعوری هم نیس...خوب هم تعمد دارید ..
منم ساکت شدم تا غشاش رو کرد...و وقتی رفت در رو بستم و شب که اومد باز نکردم..به سال گفتم حق با تو بود.
من اشتباه کردم.
در رو از روز شنبه قفل کن..نمی‌تونه بیاد دیگه..تلفنا رو بکش و راهشون نده....
واقعا هم حرفی زدن می‌گم دایی بابام اتفاقا با لرا خیلی بد بود..می‌گف یکی فلان و یکی لر رو راه ندید خونه‌ام...عین بابا بزرگ شما..
من حرف اگه نمی‌زنم از بی‌زبونی یا چیزی نیس...حوصله ندارم...یعنی کلا حوصله ندارم..حوصله این مسائل رو ندارم..حوصله یکی به دو کردن و تحمل عن و گه زیادی خوردن آدما رو ندارم... محبت و عشقشونم نمی‌خوام..دس و دلشون اگرم بازه جاش ده برابر برداشت می‌کنن..بسه هر کی بشینه تو خونه‌اش و به اصطاح خودشون گه خودش رو بخوره.
دیروز به زنه گفتم وقتی فکر می‌کنی زرنگی و داری سرم کلا می‌زنی یه برق بدجنسی تو چشماته که عین چی لوت می‌ده.
دختراش مرده بودن از خنده که چه رک حرف می‌زنی..
خیلی احساس زرنگی و فلان دارن..بابا بمیرید تو رو خدا..
خیلی احساس عن بودن دارن..خیلیا..واقعا برام عجیبه..که یکی بره خونه‌ی کسی و رو فرش و قالی‌اش بشینه از غذاش بخوره و بش بی‌احترامی کنه و توجیه‌اش این باشه که بلد نیس حرف بزنه..حالیش نیس..
نه والا ..خوبم بلده و حالیشه اما وقتش نرسیده بود که چوبی که دسم بود رو بکنم تو کون خودش و جد و آبادش..همون چوبای خوشکلی که بابا بزرگ کسخل شده‌اش باشون چوب بازی می‌کرد و در کنار چوب بازی به نفرت به عربا می‌پرداخت و بشون دست نمی‌زد. به چوب خو دس می‌زد؟
همون تو کونش.
یه خطی می‌کشم حق ندارن از اون نزدیک‌تر بشن بم.
والسلام نامه تمام.
کسی روی این پست کامنت نظر و چیزی نذاره..چون یک کلمه‌اش رو حذف نمی‌کنم.

کش رفته از تلگرام سال

فیلسوفی به نام جواد خیابانی
مسعود مرعشی

جواد خیابانی، فیلسوف، شاعر، منجم و ریاضی‌دان ایرانی در ۲۷ آبان ۱۳۴۵ در کرج متولد شد. او از‌‌ همان عنفوان طفولیت زبان به گفتن جملات قصار گشود. جملاتی همچون «شیری که خشک باشه قطعا‌تر نیست» و «حریره بادام قطعا از بادام تهیه می‌شه» از‌‌ همان دوران به یادگار مانده و در تاریخ ثبت شده. در آن ایام وقتی جواد کوچولو لب به سخن می‌گشود قند در دل اطرافیانش آب می‌شد و همه لبخند شیرینی به لب می‌آوردند تا حدی که صدای تلویزیون را کم می‌کردند تا سخنان جواد به گوش برسد. حالا هم بعد از نزدیک به نیم قرن هنوز هم وقتی جواد حرف می‌زند مردم صدای تلویزیون را کم می‌کنند. عجیب است.
جواد در دوران تحصیل به جادوی کلمات اعتقاد خاصی داشت و چون نمی‌خواست از واژگان سر‌سری بهره ببرد همیشه تعابیر خاص و شاعرانه خودش را خلق می‌کرد. جمله معروف «باران شروع به وزیدن می‌کنه» الگویی بود که بعد‌ها همکلاسی او سهراپ سپهری از آن در اشعارش الهام گرفت.
تسلط او به جغرافیا و مکان‌یابی تنه به تنه دکتر احمدی‌نژاد و تسلطش به تاریخ تنه به تنه استاد خسرو معتضد می‌زند. تا جایی که کار‌شناسان او را کاشف «بندر چلسی» می‌دانند.
«ایزاک نیوتون» در کتاب خاطراتش نوشته که سیب اصلی که به کله من خورد در حقیقت تعبیر آن گزارشگر ایرانی بود که گفت: «توپ رو از مرکز زمین به میانه میدان می‌فرسته» و همین جمله باعث شد جاذبه زمین را کشف کنم.
جواد در فلسفه و منطق هم سرآمد دوران خود شد. به گونه‌ای که بعد از «سهروردی» و «پل سیدخندان»، فلسفه شرق با نام خیابانی شناخته می‌شود.
سه‌گانه معروف او هنوز توسط فیلسوفان معاصر به خوبی درک نشده و امید این می‌رود که در قرون بعدی از آن رمزگشایی شود. این سه گانه عبارت است از:
۱- «هر چه دقایق بیشتری از بازی سپری می‌شه به پایان بازی نزدیک‌تر می‌شیم.»
۲- «بامداد امروزه، نه، امروز نیس، دیگه رفتیم تو فردا، پس الان فرداست، دیگه نمی‌تونیم بگیم امروز، الان ۱ بامداد فرداست.»
۳- یک سانتر بی‌هدف… و گل!

اگر اینشتین نظریه نسبیت عام را مطرح کرد خیابانی با نظریه نسبیت خاصش معروف است: «مسی خیلی بهتر از کریس رونالدو است، ولی انصافا رونالدو هم چیزی از مسی کمتر نداره.»
استاد در ریاضیات هم دستی بر آتش داشت. او ضمن اثبات این فرض ریاضی که ۰ مساوی ۰ نیست، با ذکر یک مثال مشخص کرد کسی که با یک نفر نسبتی ندارد می‌تواند با برادر‌‌ همان شخص خیلی بیشتر نسبت نداشته باشد. «کریم انصاری‌فرد هیچ نسبتی با برادران انصاری‌فر نداره! به خصوص با محمدحسن!»
او بسیار قانع بود و با گفتن جمله «نیمار و مسى می‌تونن مثل دو ماشین پرسرعت باشن در مسابقه دوچرخه‌سوارى!» نشان داد که برای دوچرخه‌سواری حتما نیاز به دوچرخه نیست.
در برنامه آقای گزارشگر نشان داد که از استعدادهای جدید این حوزه راضی نیست و به جوانان این عرصه نمرات صفر و یک می‌داد تا بفهمند خیابانی شدن چقدر دشوار است.
همین چند روز پیش بود که «برانکو ایوانکویچ» به احترام خیابانی نام خود را به «ایوانکو برانکویچ» تغییر داد تا روی آقای گزارشگر را زمین نیاندازد.
بگذارید انتهای این متن را به سبک خود استاد تمام کنیم: جواد خیابانی آمده تا حرف جدیدی در ورزش کشور مطرح کند، حرف جدیدی که بار‌ها گفته شده!

خیلی وقته خواب خوبی ندیدم.

خدافظ

چیزی که در ف اینا دیدم و مخصوصا آیات اینه که دشمنی غیرقابل‌درکی برای من، با اقوام دیگر و مخصوصا عرب‌ها دارن. هر گونه دست دوستی و همکاری رو به شدت رد می‌کنن.
به آدم فرصت مسالمت‌آمیز زندگی کردن باشون رو نمی‌دن. آدم دلیل محبت‌شون  رو متوجه نمی‌شه و سبب دشمنی‌اشون رو. با شخص من خوبن اما با چیزایی که بشون وصلم نه.
امشب آیات می‌گفت پدر پدرش خیلی از عربا بدش میاد. نپرسیدم چرا چون برام مهم نبود اما در سکوت از این‌همه دشمنی تعجب کردم. شاید خودشون رو  زیاد دوس دارن و اینه که هر غیری رو باش خصمانه و غیردوستانه برخورد می‌کنن.
خود آیات کینه‌ای عجیب و باز هم غیرقابل‌درکی به عربا داره. البته با ترکا کردا و ..خوب نیس. به هر کدوم لقبی می‌ده که فکر می‌کنه معرف هویتشه اما به عربا که می‌رسه یه جور کینه‌ی تاریخی و لانحل تو جودش حس می‌کنم که بهت‌زده‌ام می‌کنه.
داشت می‌پرسید که برای عروسی فلانی می‌خوای چی‌کار کنی؟ گفتم یه لباس عربی احتمالا بدوزم..از اینا که آستین کلوش دارن...گفت آها..اونا ترکی‌ان. حریم سلطان رو میگفت. ربط هر نوع زیبایی رو به عرب بودن به شدت رد می‌کنه. صراحتا یا تلویحا.
وقتی داشتم به چوب‌بازی نگاه می‌کردم  امشب و دعوای بعدش حس کردم منش افرادی مثل آیات و خونواده‌اش با تمام محبتی که به من ابراز می‌کنن(ظاهرا.و شاید از سر شمردن دندونام باشه که بله این بی‌آزاره و ..می‌تونیم حسابی ازش ببریم..) یه جور قلدرمآبی و جهالته  ناشی از حس نیازشون به اثبات برتریه.
تو چی؟
نمی‌دونم.
مرد عربی این‌جا برنج می‌فروشه. زن ف ازش خرید می‌کنه. گفته بود که اشلونچ زینه؟ که یعنی چطوری خوبی؟
می‌گفت که رفتم به ف گفتم: پدرسگ به من فحش داد..بعد هی تکرار می‌کرد اشلونت...دخترش تصحیح می‌کرد که اشلونچ.
امشب داشتن در مورد دخترعموی ف می‌گفتن که پاخونی شده.
فکر کردم همین رسم دقیقا هست- و بهتر است اضافه کنم بود، چون ندیدم جدیدا- در میان عرب‌ها و اسمش هست ازدواج فصلّیه..می‌تونید سرچ کنید..طوری که آیات و مادرش حرف می‌زدن دختر و زن پاخونی تحقیر می‌شد..دقیقه همین قصه میان عربا تکرار می‌شه.
گاهی از شدت شباهت بعضی آداب رسوم و ..تعجب می‌کنم ..مثلا موسیقی..همون چوبی در میان عربا شبیه‌اش هست میان اینا..دستمال‌بازی مثلا اسمش هست..میون کردا همون رقص معروف کردی هست..که دبکه می‌گن به‌اش...و حتی میون ترکا همون رقص هست کم و بیش..
با این وجود مثلا این اقوامی که از نزدیکی اقلیمی بیشتری دارن با هم دشمنی‌اشون هم بیشتره. حداقل این رو میان آیات اینا شدید دیدم. مثلا توی شهر خودم آدما دوست‌ترن.حداقل تا اون‌جایی که من می‌دونم و تا زمانی که خودم اون‌جا بودم و زندگی می‌کردم و با آدمایی از قومیتا و حتی ادیان دیگه در ارتباط بودم.
عرب و عجم(عمدتا لر)..این بازیا و بگو مگوها رو کم‌تر داشتن و دارن..ترکا..کردا..این‌جا درگیریا بیشتره و شدیدتره..دلیل خاصی نیس اما شاید فرهنگ پایین‌تره..دانش کمتره..
در کل خوب اوضاع اختلاف‌آفرینه..شبکه‌های خارجی هست..وضعیت همسایه‌ها هست..مخالفت با حکومت که به چشم اینا اسلام و به تبع عرب‌دوسته هم هست..با ای وجود  ...
البته برعکسش هم احتمالا هست..اما من کم‌تر حسش می‌کنم.
یعنی پدرم شاید از سرم مذهب و سنش غیرستیزی کم‌تری دیدم درش...تو خونواده‌ی سال بیشتره اما همونا هم بیشتر جنبه‌ی مزاح داره..کمااینکه پدر سال مثلا تکرار می‌کنه که بله آدمای خوبی هستن..فلان و اینا..
این‌جا نه.
این‌طوری نیست. اوضاع خیلی هَمَجیه.
من فکر می‌کنم پس جایی که قومیت متمرکزتره چطوره اوضاع؟ یعنی فکر کن بری جایی که تمام آدماش فلان لباس تنشون باشه و زبانشون فقط و فقط زبان قومی‌اشون باشه نه رسمی و..اون‌جا لابد اوج عداوت‌ها و..
نتیجه‌ای که قبلا با تردید در موردش فکر می‌کردم این روزها بیشتر در رذهنم راسخ شده.
این‌ها آدم‌هایی نیستند که بشه راحت و بی‌دغدغه کنارشون زندگی کرد.
البته.
اینم بگم چون من در کنار آدمای هم قوم و قبیله‌ای خودم هم زندگی کردم. توی روستا..اون‌جا هم در امنیت نبودم و اوضاع به شدت برام متشنج و آسایش سلب کن بود.
کما اینکه وضع کوچه‌ی خواهرم اینا.
فرهنگ ..آداب زندگی کردن سالم حتی درش نزدیک صفره..اونجا از وجود این آدمایی که اینجا همسایه‌ام هستن خالیه اما شاید از سر همون شباهت آدمایی تو اون کوچه سر و صدا می‌کنن که برای من معاشرت باشون از معاشرت با اینا سخت‌تره.
چیز عجیب این‌که آیات که نمی‌دونم واقعا تو اون کتابا چی خونده می‌گه اون رسما خیلی خوب و بهتر بودن. تهِ ته‌اش تعصبش کار می‌کنه نه عقلش..انصافش..وجدانش..حتی برای زن بودن خودش.

کونش بزرگ بود.
مردی که دوس داشتم. .به‌خاظر کونش نبود که دوسش داشتم..اما نمی‌تونستم فکر نکنم که کونش گنده‎‌اس. هیچ نفع و حال و لذتی بم نمی‌داد این مسئله ها..اما کونش گنده بود..گاهی که سرم داد و بیداد می‌کرد یا از دستم عصبانی بود یا ...کونش رو تصور می‌کردم که اخم کرده بم..نمی‌دونم چرا..از اون کونای مهوع برجسته نبود ها..نه یه کون محترم و پهن بود..اما خوب گنده بود..سفید هم بود..من ندیدم..حدس می‌زنم..
تو رو خدا از کون مردی که دوس داشتم خوشتون نیاد..اون برا خودش زن داره..ناموس داره..صاحب داره..منم که دوسش دارم..دیگه شما هم بیاید از کونش خوشتون بیاد..
چه می‌دونم.
حالا فردا میاید می‌گید می‌شه باش آشنامون کنید؟
مو خو شامس نداروم..تف مِ ری شامسوم.
من از کونش خوشم نمی‌اومد..اما بش فکر می‌کردم گاهی..نه از منظر شهوت و اینا..نمی‌دونم چرا.
وقتی بام خوب بود اصلا به کونش فکر نمی‌کردم..به قلبش فکر می‌کردم. به نظرم قلبش کریستالی و زلال می‌اومد..اما وقتی بام بد شد کم‌کم و به مرور تصویر کونش در ذهنم جان گرف..اولش با شورت تصورش کردم.
براش یه شورت خریدم یه زمانی. فک کنم حالا تبعیدش کرده باشه صومالی. شورته رو. بخشیده به فقرا یا باش گاز پاک می‌کنه یا کفش یا توش پارچه گذاشته و بش بوکس می‌زنه..تمرین می‌کنه که عضلاتش رو قوی کنه. عضلات بازوش نه کونش.
البته اهل ورزش نیست. بیشتر اهل فکره.
خی لی فکر می‌کنه. نه با کونش با مغزش.  با کونش هم ..نمی‌دونم. با کونش قر می‌ده..شاید.

احتمالا وقتی داره از خوشی به خاک افکندن من به خودش می‌باله با کونش قر می‌ده..شایدم برای زنش. وقتی زنش براش ناز می‌کنه..نه ..این درست نیست. وقتی زنش ناز می‌کنه زنه باید با کونش قر بده..اما تو ذهن من این‌طوریه که اون هر وقت ..شایدم بگه من به تو اصلا فکر نمی‌کنم. یه بار که مادرش رو خیلی دوس داشتم و دلم می‌خواس براش یه روسری مشکی از اینا که زن عجما سرشون می‌کنن بخرم یا حاشیه‌ای نگین‌دار..ازش پرسیدم مامانت در مورد من چه فکری می‌کنه..برام مهم بود مامانش دوسم داشته باشه. ..بس که خودم االکی پلکی و احتمالا چون اون رو دنیا اورده دوسش داشتم..خندید..من داشتم به گلم نگاه می‌کردم. سوفی. دیگه ندارمش. مرد. گرما کشتش.
اون بلند خندید و گفت مادرم در مورد تو فکر نمی‌کنه اصلا.
حتی الان که این رو می‌نویسم اشک به چشمم اومد...اما دیگه مهم نیس. اشک به چشمم اومد چون یاد دلم افتادم اون موقع که همون‌طوری رف رو تیغای ساقه‌های سوفی نشست و عین بادکنک ترکید.
تقصیر اون نبود..اون فقط می‌خواس اذیتم کنه و بام بد باشه. من نباید این فرصت رو می‌دادم اما نه که دوسش داشتم نمی‌تونستم ندم..اونم تا می‌تونس اذیتم می‌کرد.
فیلم قرمز یه تیکه داره از زبان فروتن: می‌دونه من عاشقم..می‌دونه من حسودم باز من رو آزار می‌ده.
دیگه وقتی بدونن می‌دونن دیگه..بعدها روانشناسا بم گفتن اون مثل وودی آلن( البته این مثل ِ از خودمه) ازم بدش می‌اومد چون دوسش داشتم...یعنی فکر می‌کرد من از انجمنی که من رو به عضویت بپذیره متنفرم..یعنی فکر می‌کرد چه انجمن ِ مسخره‌ائیه این..که من رو به عضویت پذیرفته..شایدم.
شایدم برعکس..نمی‌دونم اصلا.
چه فرقی می‌کنه.
اون خیلی آدم بزرگیه. مثل کونش.
محترمه باور کنید. اگه ببیندش پر از احترام و تواضع می‌شید. فروتن می‌شید. خیلی چیزا بلده و خیلی اندیشه می‌کنه. ته اندیشه‌هاش به این ختم می‌شه که من بچسبم به زندگیم و با شوهرم بخوابم.
و البته بعضی وقتا هم اندیشه می‌کنه که کاش بیشتر پول داش....کاش هیچ وقت من رو نمی‌شناخت..کاش اون روز من به اون چراغ سبز سلام نمی‌کردم..توی جی‌میل..یا
این‌طوریه.دیگه نمی‌دونم به چی فکر می‌کنه. شاید به خدا.
شایدم به مفاهیم و معانی زندگی.
مثلا به این‌که زندگی جای دیگریست نه در چیزهای "فانی" که من می‌گویم و می‌نویسم..یا این‌که زندگی کوتاه است..یا این‌که ..نمی‌دانم دیگر.
 شایدم به چیزی فکر نکنه و برا خودش با کون بزرگش زندگی کنه...دراز بکشه و در پوچی غیراقبل تحمل زندگی غرق بشه و فک کنه خوب بسه دیگه برم کتابا رو بخونم تا از خودم راضی باشم...حالا که اون آویزون رو دک کردم و فرستادم سراغ زندگی  و شوهر و بچه‌هاش من هم به زندگی خودم بپردازم..

کتاب بخونم..فیلم ببینم و به چیزی فکر نکنم..و البته ...

اون البته در مورد کون خودش هیچ تصور و تجسمی نداره. اگرم در مورد تنش فکر کنه در مورد کونش فکر نمی‌کنه. مثل همه‌ی مردایی  که خیلی مردن  جاهای دیگه تنش فکرش رو مشغول می‌کنه.

اون اول اولاش که اصلا به کونش فکر نمی‌کردم اما به قلبش خیلی توجه داشتم  زندگیم خیلی شیرین بود...از وقتی جای کون و قلبش عوض شد زندگیم سمت تلخی سردی و ناامیدی گرایید.
من خیلی دوستش داشتم..حالام دارم..اما دیگه چه فایده..اون کون عظیم..محترم..بزرگ..موقّر..جای  اون قلب زلال و کریستالی رو رو تو ذهنم گرف.من اولاش تو کار قلب بودم..
هی به قلب آدما فکر می‌کردم..تا می‌گفتم می‌خوام برم می‌گفت آی قلبم..گریه می‌کرد..الان می‌دونم فیلمش بود احتمالا...مشاورا بم گفتن فیلمش بوده...حیف. من فکر می‌کردم واقعا برام گریه می‌کرده.
احساس مهم بودن و خاص بودن داشتم کمی...
بعدش مشاورا..و همه‌ی اونایی که به قلب آدما اندازه‌ی من فکر نمی‌کنن بم گفتن این‌قدر گیرسه‌پیچ ندم به قلب آدما و سوئیچ کنم رو کون‌شون.
 تکه‌ی آخر رو ازم نخواستن. از خلاقیتای خودمه این تکه.
بم گفتن بابا  یه چیزی بوده...خواسته به دستش بیاره..اورده و رفته..حالا هی بشین عر بزن...اینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ‌قدر غصه‌ام شد که نگو.
اما چه‌کاری می‌تونستم بکنم؟ هیچ.
فقط نشستم و عین سوکورو در سکوت تصویر کون یارو رو در ذهنم شکل دادم. تعمد توش نبود.
یه روز داشتم با ذغال رو دیوار عکس ممه می‌کشیدم. ..ممه‌‍های خوشکل..خوش‌‍فرم..گرد..بعد خسته شدم..سُر خوردم رو دیوار و گریه کردم...خیلی دلم براش تنگ شده بود..خیلی...نه که متاهل مادر و خائن هستم نمی‌تونستم در این زمینه با کسی درددل کنم.
مشاورا بم گفته بودن ابدن توی وبلاگم در موردش ننویسم چون برام زنده می‌شه..من هی نمی‌نوشتم و هی غصه تو دلم منفجر می‌شد..و هی عکس ممه می‌کشیدم..بعد جای نوکِ ممه گل می‌کشیدم..یا چشم و ابرو و ممه‌ها به دو دختر دبستانی تبدیل می‌شدن.
نقاشیم خوب نیس.
یه بار مکعب کشیدم و برای کسی که هنرش خوب بود فرستادم. طرف نمی‌خواست بزنه تو ذوقم..بم گف امروزه هر چیزی بِکرش خوبه..
نقاشیم متوسطه.
از روی کتاب داستانای بچه‌ها می‌تونم تقلید کنم و خوب درمیاد..اما این‌که گلدون بذارم و بکشم؟ اصلا..تو دنیا فقط ممه قشنگ می‌کشم.
اون روز نشسته بودم و زار می‌زدم..تو ذستم ذغال بود..برای خودم سیبیل اینا کشیدم که حس کنم مردم و اصلا زن نیستم..وقتی مرد شدم رو به آینه..و البته قبلش حسابی زار زده بودم...با چشای قرمز و دماغ قرمز و اینا..سیبیل رو کشیدم و ریش..عین مال اون..
راستی..
یه بار که ازش هیچ عکس نداشتم تو ذهنم کشیدمش..و براش فرستادم. جز دماغش که شبیه آلت مردونه‌ی له شده بود تو نقاشی بقیه‌اش شبیه‌اش شد...خودم تعجب کردم.
آره رو به آینه سبیل کشیدم و به خودم تلقین کردم مردم..حس خیلی خوبی بود. زودی احساساتی نشدم دیگه...به سیاست فکر کردم و با تخمم بازی کردم..تیمم شب بازی داشت و هوس خوابیدن با همکارم و همکلاسیم بم دست داد..بعد یاد خودش اتفادم..یعنی شدم مردی که یاد مرد دیگه‌ای افتاده بود..خوب نبود.
جون از همجنس‌بازی متنفرم.نه متنفر نیستم. فقط بم مربوط نیست. آخه برای خودم دوسش ندارم اما برام مهم نیس که تو دنیا هس.
این شد که اون رو زن تصور کردم..و دیگه داشتم فکر می‌کردم اگه زن بود چیش خوب بود به چشم منی که مردم و بلافاصله یاد کونش افتادم. تو شلوار قشنگ بود...
بعد خوشم اومد.
این بازی رو چندبار تکرار کردم..دیدم خیلی خوب می‌شد اگه مرد می‌شدم...چون دیگه شروع کرده بودم به کون آدما فکر کردن نه قلبشون

برای همین وقتی بام عصبانی می‌شد و بم می‌گف کج‌فکر  و این‌که می‌دونه حالا طرف خوب حرفاش عصبانیتاش و دلسوزیاش برای خودم رو نمی‌گیرم و متوجه نمی‌شم و عوضش بعدنا یه روز می‌نویسم یا می‌گم که بله من داشتم بالا می‌اوردم و زار می‌زدم و اون داشت بم فحش می‌داد..توی سکوت مرد شده بودم و فکر می‌کردم خوشکلا وقتی عصبانی‌ان هم خوش‌کونن.
آخه اون روز من واقعا چهار بار بالا اورده بودم و اون بس که از دست حسادتام به خواهرام به ستوه اومده بود و از دستم کلافه شده بم گفت خجالت نکشیدی حرفای دیشب رو نوشتی.
من نوشته بودم..یادم نیست. زرای همیشگی که مادرم تحقیرم می‌کرد پس از برای همین من عقده‌ای شدم  و فلان..اینم گفت که ریده در خاطرات و یه چی دیگه‌ام...و گف که ...از همینا زیاد بم گف..گف می‌دونم می‌ری می‌گی من داشتم بالا می‌اوردم دو اون فحشم می‌داد..دقت نمی‌کردی که چقدر من از سر دلسوزی و برای تو بود که در خاطراتت ریدم...ته‌اشم گف خوب حالا لب کلام حرفام چیه..گفتم ..درس رو درست جواب دادم..گفتم وقتی عصبانی می‌شه جذاب می‌شه و اینا..اونم گفت اینا فان و بانمکه...هر هر هر : فان...اما زندگی یه جای دیگه‌اس..نگفت کجا..احتمالا هر جا که من نباشم. شایدم توی کون سگ یا چی..اما مهم نبود. چون بعدش از سر دلسوزی و تلاش برای این‌که من بچسبم به باغچه و خونه و شوهر اینام مسدودم کرد.
الان من زنی مسدودم. اون مفتوحه.خوش‌به‌حالش ...همیشه وضعیت روحی ِ مردای مفتوح از زنای مسدود بهتر بوده. تاریخ و تجارب سابقش در این زمینه این رو ثابت کرده.
من که به باز بودنش غبطه می‌خوردم.
..خیلی از اون روزا گذشته. حالا من دیگه نمی‌تونم زیاد مرد بشم.
دیگه چیزی با ذغال روی دیوار نمی‌کشم..گاهی چرا خط‌هایی منحنی..می‌گن پرخاشگرم چون. تو مطب روانشناسی ازم خاستن شکل بکشم..چندتا خط منحنی موج‌دار کشیدم گفتن من پرخاشگرم.
اون موقع رفتم جیش کردم و هنگام جیش کردن گریستم...چون فکر می‌کردم حتی وقتی چن خط مسخره می‌کشم هم برچسبی ناخوشایند بم می‌چسبه..چرا نگفته بودن نرمم؟ خشونت‌گریزم؟ حتما باید پرخاشگر...اونم جلوی همسرم.
اینه که حالا دیگه بعضی وقتا تو ذهنم وقتی دلتنگش می‌شم و از زور دلتنگی به خودکشی فکر می‌کنم..با صدای آیات که از زبون برادرزاده‌اش خطاب به من بچه‌گونه می‌گه:
خاله شهرزاد چونم رو دیدی؟ چون چون چون ...خاله شهرزاد من چون‌گنده‌امآ.
اینا رو از زبون اون به خودم می‌گه.
- شهرزاد..! کونم رو دیدی؟ کون کون کون...شهرزاد من کون‌گنده‌امآ.
بعد گریه می‌کنم.
بعضی وقتا.
اما دیگه قربون صدقه‌ی کونش نمی‌رم.
اصلا این کار رو نمی‌کنم. حتی بش فکر هم نمی‌کنم.

سال داره با عالیه حرف می‎زنه. گزارش مفصلی از جزئیات زندگی‌مون..من برهنه‌ام..کاری ..حرکتی می‌کنم..که پاش رو طرفم پرت می‌کنه و قطع می‌کنه که بخنده...یعنی نمی‌‌تونیم بگیم بِز که سال نره گزارش بده به عالیه: گِلو.
شاید معنی‌اش رو متوجه نشید...خیلی مهم نیس..منظور اینه که خبرا می‎بره باش. این خو دیگه فمیدین؟
هاباریکلا..

دوتا ویدیو مال شاهه که انگیسی ره خوب حرف می‌زنه. و می‌گه وضعیت مردم ایران به زودی خوب می‌شه..عربا بش می‌گفتن ابو‌شهناز.این رو همین‌طوری داشته باشید.
..یکی‌اش مال زردشتیاس  و تاسف برای آتیش‌شونه..که آتیش‌شون روشن بوده و عربا خاموشش کردن..مید بای کانال وی او ای..یکی دیگه‌اش یه آدمیه که راه می‌ره و می‌گوزه .. تو صورت پیرزنا..پیرمردا..دخترا..زنا..مردا..لنگشو بالا می‌گیره و می‌گوزه..انگار ایتالیاییه..همه ناراحت می‌شن..یه مردی بش می‌گه- به طعنه - برآوو...برآووو...انگار بگه دمت گرم مردشم هستی..خو دیگه گوزیدی..برو کنار یه بادی بیاد خِفه‌ام کِردی.
اونم لج می‌کنه یارو گوزوئه و بیشتر می‌گوزه...زن یارو برآوو گو، دسش رو می‌گیره می‌برتش...که بیا بابا با این بحث نکن. سر و ته‌اشم بزنی گوزئه دیگه.
حس کردم من و سالیم. یعنی بریم ایتالیا جای این‌که توی قایقای ونیز هم رو ببوسیم..با یه گوزو درگیر می‌شیم.
یه ویدیو دیگه یه آدمی رو نشون می‌ده که از این لباس شکل پیانوها پوشیده و کلاه سیاه. ..کلاه کاسه‌ائیا...مار می‌گیره..ماره رو می‌بوسه با صدا..سم مار رو دهنش ول می‌شه..پسرش رو می‌ذاره تو جعبه‌ای شیشه‌ای با مارا..افعیا..چیزیش هم نمی‌شه.
خطاب به پسرش می‌گه خوب محمدحسن جان تو همین‌جا باش..راحت باش بابا..استراحت کن. صدای روش آلمانیه. برا آلمانیه جالبه این چیزا می‌دونید که.
یه فیلم دیگه‌اش بود یه پسره قرمز رنگ..و خوشکل البته خیلی جگرسوخته با لهجه‌ی شدید پاشایی می‌خونه..آیات به این خیلی خندید...دلم آدم می‌سوخت برای یارو..

دلم سوخت واقعا.

یه جا یه عربی لیز می‌خوره با دشداشه می‌افته..آیات بلند می‌خنده.
دوتا فیلم که می‌گن ایران همه پولاش رو برای لبنان خرج می‌کنه و مردمش تو آشغال زندگی می‌کنن. مید بای بی‌بی‌سی فارسی.
دیگه؟
یه بچه‌ی لر با صورت خیلی زخم و زیلی..خیلی خیلی..تهدید می‌شه و باید بگه چشم و نمی‌گه و اشکش درمیاد و می‌گه نیتروم..آیات می‌گف بلد نیست بگه چشم..می‌گفت چشت..یارو که باباشه یا برادر بزرگ یا عموش هم می‌گه تا نگی چشم ..اینم می‌گفت ممم‌چشت...یعنی م رو برای تاکید اول چشت می‌اورد.
آدم دلش می‌خواست دهن یارو رو ببره بش خدمت کنن..بچه‌هه ترسیده..زخم و زیلی..
آیات می‌خندید که بلد نیست بگه چشم.
یکی هم توشمال می‌زنه پس می‌افته از رو صندلی.
وقتی همه رو دریافت کردم آیات پیام داد: دیدی؟
نوشتم آره..نوشت خندیدی؟
نوشتم دستت درد نکنه.
نوشت ها بابا بخند..روحت سبک می‌شه.
جووونم سبک‌بالی روح.

آیات بیس و پنج‌تا ویدیو برام می‌فرسته..یکی‌اش چوب‌بازی...همون موقع که دارم فکر می‌کنم چه عجبی دعوا نشد می‌شه..چه جورم..می‌زنن زیر پای هم..و بعد همه می‌ریزن با چوب...یکی هست گنده..سیبیلا با ریش قاتی تا رو سینه..کون گنده..آیات توضیح می‌ده که آدمای فلان طایفه کون‌گنده‌ان..اون یکیا چشم قشنگن..یکی رو هم می‌گه که ولن.
مادرش می‌گه که تو عروسی فلانی من و بچه‌هام ایستاده بودیم نگهبانی می‌دادیم که دعوا نشه..آیات با مادرش خیلی لجه..بش می‌پره که برووووو باباااااااا..توهم می‌زنی معصومه.
دلم برای مادرش می‌سوزه اما دخالت نمی‌کنم..زن ف بلند می‌شه می‌ره. دامنش از رو کونش سوراخه..بش می‌گم دامنت قشنگه..می‌گه قابل‌نداره..می‌خوایش؟ دختر براذرم سیم گرفته..آیات می‌گه ها با ای سوراخ روش چقدرم قشنگه که می‌بخشی به این و اون..ولی جدای از اون سوراخ زیرش قشنگه.
می‌گه من و شهرزاد بین‌مون از این حرفا نیس..منظورش اینه که دامن سوراخم ازش قبول می‌کنم من.
اَخی من خوبم.

دستام بوی گوشت می‌ده..با آبلیموی طبیعی می‌شورم..می‌ره کم‌کم..می‌سوزه..زیر لب می‌گم مُثوضه...ذغال برمی‌دارم..چند تکه سنگ بخور جاوی می‌ندازم توش..می‌گردونم خونه..کمی روغن بخور می‌ریزم رو ذغالا...اختراعات خودم..با پودر میخک..پودر میخک می‌پره..زیاد خوب نیس..همون روخن بخور بخوبه..دیدم زن‌های عرب لای سینه‌ها و زیر گوشا و گردن می‌مالن ازش..زیربغل... عطرش میاد...خونه رو پر می‌کنه..سال با صدای ضعیف می‌ناله:

عزیزم

خوشبواَم..
می‌خندم..
انگار وقتی گیجه بهتره..فک کن مست شه. چه چیزا که نگه.
گم شه.

حال سال خوب نیست. می‌گوید شهرزادی من رو ببوس..ببوس..عین پشه‌ی درازی شده که بش پیف پاف زده‌ان...وز وز می‌کنه..

شهرزادی من رو ببوس

شهرزادی دوسم داشته باش

شهرزادی من رو ناز کن

می‌خندم..کمی توش فیلم و ادائه اما به روش نمیارم..براش میوه می‌برم..کیوی رو می‌برم..پرتقال رو دایره..دایره ..اعتراض می‌کنه..شل و ول تحت‌تاثیر مسکن‌ها و شل‌کننده‌های عضلاتی که برای درد کمر می‌خوره:
چرا دایره؟ تو که می‌دونی من می‌خوام قاچش کنی..

می‌گم بخور دیگه بچه نشو..
دس برنمی‌داره..سرپیچی نمی‌کنه برای لحظه‌ای از قواعد مسخره‌ی خورد و خوراکش...می‌خوره..چای می‌ریزم باز...
- شهرزادی گیجم..
خنده‌ام رو می‌خورم.
- تو دلت مسخره‌ام نکن.
قهقهه می‌زنم.

آدامس د ارچینی می‌جوم و چای می‌ریزم برای سال...حالش خوب نیست..همیشه یک چیزی‌اش هست..دلش ..کمرش..چشمش..کونش...والا.
فکر می‌کنم او..او بلد بود کباب کند.بلد بود کی کباب کند..کجا را کباب کند...بلد بود ازم پذیرایی کند.. پنجره‌ها باز..باد بهاری..باغچه‌ی پر از گل..فروردین بود...سیخ‌‌ها کوچک بود..گوجه‌ها کوچک بود..قوری چای بغل ذغال‌ها کوچک بود...من کوچک بودم..او بزرگ بود.شکلک درمی‌آوردم..می‌خندید که نکن..زشت نشو..
به نظرم بزرگ‌ترین آدم دنیا بود..
دوستش را آورده بود.
می‌خواست من را به رخ دوستش بکشد..طاس و سیبیلو...خوش‍‌چهره..رکابی زرشکی پوشیده بودم..حرف زدیم..یادم نیست..من حواسم نبود که کجام..پیش کی..حرف از سیاست و کتاب و طوایف و احساسات می‌زدم.. انگار با پدرم..برادرم..عمویم..حرف می‌زنم..از چیزهایی که دوست دارم نه از چیزهایی که او دوست دارد ازشان بگویم...گرچه از همان چیزها هم که می‌گفتم خوشش می‌آمد و از گوینده که من هم..می‌گفت مثلت ندیدم...زیاد زن دیده بودم انگار..حسودی‌ام نمی‌شد به این مسئله..نمی‌دانم چرا..چون شاید حس می‌کردم جای من محفوظ است...شاید چون یاد نگرفته بدم هنوز حسودی کنم..آن‌قدر ساده و بی‌تجربه که حتی حسادتم نمی‌آمد...می‌پرسید اینا رو از کجا می‌دونی..توقع نداشت دختری که ظاهر و لباسی ساده...خیلی ساده دارد..توی خانه‌ای در جایی دور...و ..دور افتاده زندگی می‌کند..بداند این‌ها کتیبه‌های مصری است...این‌ها...این‌ها...دوستش گفته بود اذیتش نکن دختر خوبی است..برگشته بود نگاهم کرده بود می‌دونم..دختر خیلی خوبیه..برای همین دوستش دارم..اذیتش نمی‌کنم..پیش آن یکی دوستش هم برده بود من را..شبیه بهرام بیضایی بود ..چشم‌ها آبی..سر و مو سفید...فحش داده بود به این که چطور همچین دختر کوچولو و ظریفی تور کردی..که بلد بود شجریان هم بخواند...
فکر می‌کنم و یادم می‌آید نواربهداشتی‌ام را فراموش کرده بودم خانه‌اش.. توی سطل دستشویی خانه‌اش...بعدش با خنده تعریف می‌کرد زنش آمده بود گفته بود که شکر خدا وقتی نیستم پریود هم می‌شی..
آن وقت‌ها تعجب کرده بودم که برای زن  مهم نبود و باهاش زندگی می‌کرد هم‌چنان..خیلی عجیب بود برایم.
حالا عجیب نیست.
به حرف زن می‌خندم.

کباب گوشت خوب بود اما باش حال نکردم..شاید چون گذشته‌ای ندارم باش..الانم برای ایجاد عشق و علاقه برای این‌جور چیزا دیر شده. برخلاف آیات که می‌گه از ماهش با سبزی توش خیلی خوشش اومده..و از قلیه خیلی تعریف می‌کنه..می‌گه که باباش و برادرش خیلی خوشش ون اومده و فلان..من حس می‌کنم برای لذت بردن از غذایی یا هر چیزی باید ارتباطی عاطفی داشته باشم باش..مثلا جوییدن کندر من رو یاد مادربزرگم می‌ندازه..قلیه من رو یاد بچگی و زن‌عموهام..ماهی روی ذغال من رو یاد خودم می‌ندازه..روزای اول زندگی با سال...بوی ماهی سرخ شده ..بوی زفری خوب پخته نشده‌اش حتی من رو یاد مادرم می‌ندازه..برنجای شله‌ی خوب دم نیومده و ماهی‌های سرسری سرخ شده که پوست‌شون سوخته و توشون آب‌داره..مادری که اون روزا دوسش نداشتم..اما دوس داشتم که بیام خونه و ببینم ماهی و برنج داریم..
اما تکه‌های گوشت کباب شده..با چربی من رو یاد چیزی نمی‌ندازه..اگه کوبیده بود من رو یاد جمعه شبایی می‌نداخ که ممد می‌اومد خونه‌امون و بابام کوبیده درست می‌کرد...تند تند مرتب و تمیز.
اینه که خوردیم..گفتیم خوبه..اما دواطلب نمی‌شم هیچ‌وقت که باز کباب کنم..


آیات می‌ره تکه‌هایی که نخوردن رو می‌ذارم رو دیوار برای بوسی. صداش درنمیاد دیگه..شایدم لوس می‌کنه خودش رو..حموم می‌رم..آیات می‌گه چه لباسای ساده..گوشواره‌های ساده بت میاد. ساده رو می‌گه سادّه.
منظورش ماکسیمه. ماکسی رو می‌گه ماسکی. عکسی رو دیده بود که ین مادر سال و خواهرشم و جاریم..عین جوجه‌ام..یه ذره‌ام همه‌اش..مادر سال بغل دستمه. آیات گفته بود عین مارمولکیه که روش بی‌حس‌کننده زدن. می‌گه تو این عکس دیگه بیش از اندازه خوبی...خیلی سادّه‌ای اونقدر که آدم یبوستش می‌گیره.
بش گفته بودم ولش کن..ازش خوشم نمیاد اما خوشمم نمیاد غریبه‌ها پشت سرش حرف بزنن..نمی‌دونم چرا. شاید چون مادر مردیه که باش زندگی می‌کنم..الاخره مادربزرگ بچه‌هاشه..
همیشه می‌گه سادّه‌ای..
عطرم هم کشتتش. شاید یه دونه براش خریدم..اگه خیلی گرون نشده باشه. اولین دوس پسرم می‌گف که عطر جدایی میاره. بعد در فراق آیات خون می‌گریم.

زن ف نزدیک یک کیلو گوشت تازه با چربی اورد. فکر کنم گوشت کره‌بز بوده..شایدم..نمی‌دونم. کبابش کردم. تکه‌های کوچولو رو ذغال قرمز..خوب بود..چربیاش هم خوب بود. آیات اومد یه سیخش رو برد..یکی‌اش رو خورد سرش رو تکون داد گف تو همه چی بلدی ها..مِثلا نگا کُ باغچه‌ات تربچه داره..ماهی درست می‌کنی..جان‌خودت از اون ماهیا یادم می‌دی که سبزیای توش نسوزه و درنیاد از توش؟ پوستشم سوخاری بشه؟
گفتم فردا درست می‌کنم بیا پیشم ..تا نبینی یاد نمی‌گیری..گفت باشه..گفت یه چی گرد هم درست کردی برامون..توشون گوشت هست؟..رو سیخ گوشت دوسه‌تا گوجه کوچیک گذاشتم. بار برگشتم بغل منقل..کتری رو با برگ گل و هل و زعفرون پودر شده گذاشتم بغل گل‌های ذغال...گفت ها..از اونام یادم بده..خیلی خوشحالم بات آشنا شدم..
بخدا..دلم می‌خواست از ته دلم بگم منم..خوشحال هم بودم اما برای من تبعات داشت این آشنایی. سال می‌گه باشون سرسنگین شو..حوصله‌اشونو ندارم..شایدم حق داشته باشه..اما من خیلی تنهام این‌جا..حوصله نَاروم..بشینوم فرک ا‌ی‌کونوم...
گوشت رو سال زیاد نخور..بن نخورد..نانا دوتا خورد..خودم خوردم..سال نق زد که چربی رو نخور برای سن‌مون خوب نیست..گفتم سن خودت..البته راست هم می‌گفت دوس نداشتم..دو سه‌تا طلایی شده‌اش رو خوردم بد نبود..اما چربی خالص دیگه..اونم حیوانی..
آیات نشست روبروم و تعریف می‌کرد وقتی بچه بوده باباش روغن حیوانی رو توش گردو خورد می‌کرده با ته استکان(آخی) بعد عسل می‌ریخته اینا می‌خوردن..برای همین ضربه‌هاش جون‌داره...من خو رو آب و خیال‌بافی و کتاب‌خوندن بزرگ شدم..وقتی بچه بودم هر چی جلوم می‌ذاشتن می‌خوردم..کباب و همبر دوس داشتم.. اما دنبتال غذا هم نبودم..براش دعوا نمی‌کردم..مخصوصا دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان و سالای اول عروسی..گاهی تموم روز و شب یه سیب..یه ..
مادرم سرش گرمه بدجنسیش و کتکایی که می‌خورد و بچه‌هاش بود..کاری به غذام نداش..وقتی هم دیپلم گرفتم ..یه سال فقط نخواستم برم معلم شم و پشت کنکور موندم..باباهه درمی‌اومد می‌گف این داره حق کوچیکترا رو می‌خوره..سهم اینا رو داره مصرف می‌کنه..جلوم می‌گف..منم گفتم این خونه دیگه موندن نداره..رفتم افتادم تو بغل حاتم‌طایی با بار مضاعف. سال و خانواده‌اش...
به اینا فکر می‌کنم و گلای آتیش رو جابه‌جا می‌کنم..دستام رو بو می‌کن..بوی دستای زن ف رو می‌ده..همیشه این بو رو می‌ده.از خودم می‌پرسیدم بوی چیه..بوی چربیه...بوی گوشت هم هست.

اما هم خُوتی

ف که میاد(یه هفته خونه‌اس یه هفته کاره) زن  ف به قول پسرش ف کوچیک یه پاش دشوییه یه پاش حمام..ناهارش با مال هر روز فرق می‌کنه. کباب دنده می‌ذاره..چنجه..ماش‌پلو درست می‌کنه...پسرش می‌گه ناهار امروز مامان پرفکته.زنِ ف محل نمی‌ده و در حالی‌که داره دور می‌شه می‌گه مو خو نُنونُم چی ای‌گی..اما هم خُوتی.
من نمی‌دونم تو چی می‌گی اما خودتی.
پسرش و آیات اینا می‌خندن..پسر کوچیکه می‌گه امروز دا غذای خاص درست کرده.من از پشت فنس در حالی‌که دارم شلنگ رو می‌برم تو کرت شاهیا  به آیات می‌گم غذای خاص برای آدمای خاص.
زن ِ ف می‌گه مِی از سر راه اوردمس؟ شوهرمه دوسش داروم.
یاد مامانم اینا می‌افتم.

صبح با قوقولی‌قوقوی خروسای زن ف بیدار شدم. دوتا خروس و سیزده‌تا مرغ. خروسا هنو نرسیده دعواشون شد..ف که از کوه و کمر میاد نون تیری و نون بلوط میاره. امروز یه سینی پر نون تیری و پیاله بزرگ ماست بم داد..
نون رو تر می‌کنن..خشکش هم با ماست می‌خورن..آیات دل تو دلش نیس که آقاش اومده.
من یاد خیلی بچه بودنم می‌افتم وقتی هنو زیبا دنیا نیومده بود..نون تیری می‌خوردیم..بی‌بی‌م می‌گف برای این‌که نریزه زمین و پا روش نذارین یه کیسه درست کنین بزرگ توش رو پر از نون تیری بکنید و هر وقت خواستید سرتونو نزدیک کیسه کنید ازش بخورید. نریزه زمین.

یه قصه هم داشت که یه فقیری بود و خدا بش برکت می‌ده چون نمی‌ذاره نون زمین بریزه و روش پا بره...شاید از اون روزا بود که دردم این شد ببینم کسی پا رو نون بذاره..تو نونواییا مخصوصا...

الانم غذای نانا رو گازه..همون‌طوری که خودش دوس داره..برای بن هم ماکارونی‌شلوغ درست می‌کنم به قول خودش..منم که دارم نون و ماست می‌خورم و عشق دنیایه می‌کنوم به قول زنِ ف.


زیر دوش آب گرم..خیلی گرم به داستان‌هایی که تا حالا خوندم فکر می‌کنم.باشون قهرم. دروغ،خیالبافی،عقده‌گشایی..نق‌نق..غرغر..خودبزرگ‌بینی خاص‌ ِ نویسنده‌ها...
سرم رو خشک می‌کنم..داره نماز می‌خونه اون. چقدر دیر..برهنه رد می‌شم، رکوع رفته، از جایی که رد می‌شم سرش می‌خوره بم..اعتراض‌آمیز و بلند می‌گه سبحان ربی العظیم و بحمده..یعنی الا و للا از این‌جا رد شی؟
فکر می‌کنم با این ریشش...سمباده..دستش رو کمرشه..درد گرفته.
به من چه. دلم نمی‌سوزه. بره خودش رو قوی کنه. آمپول تقویتی بزنه..غذا بخوره..یا هر چی..موهام رو شونه می‌کنم..می‌ره مسواک کنه..برمی‌گردم رو تخت. می‌پرسه قرص کلسیم رو خوردم؟ می‌گم آره.با سر..کتاب رو باز می‌کنم:
برو جلو ببینم. یک بار بزرگی از شانه‌ی من برمی‌داری. این سرخوردگی جنسی است که داری به صورت وفاداری نشانش می‌دهی. ما دیگر این‌قدر سن داریم که بدانیم هیچ‌کس نمی‌تواند دیگری را کاملا ارضا کند. مگر گاه‌گداری..وای به‌حال وقتی که دونفر بیشتر از بیست سال با هم بوده‌اند..

به صفحه‌ی صد و هفتاد و یک که رسیدم احساس کردم داستان یک مرد ...یر بریده شده را دارم می‌خوانم. ..یعنی این رمان را مردی نوشته که حسرت‌زده است و عمری چیزی نداشته که در پیکری مو طلایی فرویش کند....هی انگشت شستم باقیمانده‌ی صفحات را لمس کرد و هی گفتم با خودم  خو باشه فمیدیم..دید هم زدی و زیر پنجر‌ه‌ات هم خوابیدن..خو دیگه چی داری بُمون بگی؟

سال اینا که برگشتن بش گفتم چندتا شکلات و یه موز و چنتایی میوه بذاره تو نایکلس برا غزاله. برداشته یه شکلات گذاشته تو نایکلس یه متری. یه دونه.
یعنی خدا
فاگینی ِ حی و حاضر.
فاگینی خسیس بود.  تو فیلم الیورتویست از پسربچه‌ها کار می‌‍کشید.

سفیدیه اون برده

بیرون نشستم رو تخت سمت باغچه.  هاشم و غزاله اومدن. غزاله با روسری و کاپشن..دوید طرفم. سال و پدرش رفتن کارگاه که سال برگه‌ی مرخصی  ِ هاشم رو بنویسه که بره کربلا پیاده. غزاله گف سلام..داشتم لبو می‌خوردم..گفتم می‌خوری؟ گف نه خوردیم قبلا..

پرسیدم مامانت اومد؟ گف آره..بش میوه دادم که نخواس..گف تو خونه خورده. باز پرسیدم: بابات رف دنبالش؟ گف ها..رف یه چیزی نوشت مامانم رو اورد..میوه رو خوردم و یه‌هویی گف که مادربزرگم جنس اورده خاله...خیلی..یه شلوار دمپادارایی اورده دیونه می‌شی...سفیدیه من بردم..چنتاشو خودم بردم.
تعلیمات مادرش...تحریکم می‌کرد برای خرید. باشه صبر کن تا ازت بخرم. زورکی حسابم رو صفر کردم پیشت. مِ مجبورم. خودم می‌رم بندر ارزون می‌خرم...اگه قسطی بده پولش رو یه سال بعد یا تیکه تیکه بدم ها..اما نقدی نه.
گفتم مبارکت باشه...بعد نانا اومد و سلام نکرد بش..گفتم برو پیش نانا تو..بعد میوه خوردم ..
دیروز مادربزرگش رو تو بندر دیدم اتفاقا..اومده بود جنس ببره..منم رفته بودم برای نانا و بن خرید کرده بودم.
دیشب بود..دریا تاریک و پرکف و عصبانی..کفشام پر از آب شده بود..
ادامه‌ی خاصی نداره تا همین‌جا بسه.

دوست دارم این وراج نق نقوی لوس که عین یک ور کون پدرش است از شدت شباهت در ظاهر و اخلاق و آن دراز موذی را آن‌قدر بزنم که صدای کلاغ بدهند. فقط دعوا و یکی به دو...فقط دعوا.
فقط دعوا.
کی بزرگ شوند زن بگیرند شوهر کنند..بروند از خانه‌ام..کار هم پیدا کنند و هر چند وقت یک بار پولی برایم بفرستند.

 ژاکت قهوه‌ای می‌پوشم..قهوه‌ای شکلاتی، رنگی که از بچگی دوست دارم و رفتم توی حیاط که بر پوست کشیده‌ی شب دست بکشم..پوست شب را نمی‌بینم..به پوست خودم دست می‌کشم و چون ایوانی هم پیش رویم نیست..صفحاتی از باغ همسایه می‌خوانم ..دلم فیلم می‌خواهد. لبو می‌گذارم روی گاز برای سال.
مسخره.
شلغم نمی‌خورد بعد لبو دوست دارد.
لبو! طعم گل می‌دهد.

نانا دارد در مورد صدام و عراق با سال حرف می‌زند. خیلی خیلی خیلی حرف می‌زند این روزها.

برایت نوشته بودم چرا نوشتی؟ بدوبیراه بود که داده بودند به من. فکر کردم تویی. تو گفتی نبودی. شاید هم بودی. نمی‌دانم..می‌دانم وقتی خواندم‌شان. چشم‌هایم را بستم و به عقب برگشتم..روی بالش.
فکر می‌کردم خودتی.
گفتم چرا؟..نوشته بودم که مگر چه کرده‌ام با تو...وقتی زیاد ناراحتم ادبیات نوشته‌ام ضعیف می‌شود..فعل‌ها فاعل‌ها..هر چیزی..مفاهیم..جابه‌جا و نابه‌جا می‌شود.
تو گفتی تو نبودی..گفته بودم اگر خواسته‌ات این است که بروم خوب چرا بدوبیراه ..نوشتی بری بهتره...ولی نبودی.
تو من را دوست نداری. وقتی به آرشیو این وبلاگ مراجعه می‌کنم می‌بینم سال‌هاست نیستی.از مرداد آن سال ببین چقدر ماه پشت سر هم ردیف می‌شود... یک سال..دو سال..سه سال..نیستی. مثلا تا همین اواخر به خودم می‌گفتم دوستم دارد اما مجبور است برود و نباشد و نمی‌شود...اما نیست هزار بار خودت گفتی‌اش. ثابتش کردی.

خوب پس من چرا مریضم؟ چرا بیمارم؟ چرا شبیه هیچ یک از آدم‌هایی که می‌شناسم نیستم. چرا آدم‌ها فراموش می‌کنند..رد می‌شوند..می‌روند..من این اشک که ته ته کله‌ام لانه کرده..می‌جوشد تا سرمژه و توی گلو قل قل می‌کند و به‌اش رو بدهم می‌ریزد.
من الان خیلی قاتی‌ام. زمان..خاطرات..مکان حوادث و آدم‌ها قاتی شده‌اند برایم...
قدیم یک روز توی فرودگاه گفتی ننویس از من..خوب یا بد ننویس ازمن...یک‌بار هم پشت تلفن..گفتی ننویس از من..حرف نزن از من..گفتی کسی گفته چیز باطل با ترک ذکرش از یاد می‌رود....گفتی روی دیوار با ذغال و با گچ از من ننویس...
من روی دیوار عکس دوتا ممه کشیده‌ام با ذغال...نمی‌دانم چرا..بعد ضربه‌در کشیده‌ام رویشان..و بالایش روی آجر بالایش اولِ اسم خودم و خودت را نوشته‌ام...شبیه فحش شده...وقتی نگاهش می‌کنم یک کسره زیر حرف اول اسمم می‌گذارم و فکر می‌کنم دیوار دارد تحقیرم می‌کند.
تو من را تحقیر کردی خیلی.
دلیلش چیست؟ خودت حس حقارت داشتی؟ عصبانی بودی؟...فقط از من بدت می‌آمد؟ می‌خواستی بروم؟
دلیلش چه بود که آن‌همه توهین‌آمیز با من برخورد می‌کردی..چرا؟
 من گیجم و قاتی کرده‌ام.
نمی‌توانم پست بهتری بنویسم..
حتی تصمیم دارم این پست را که تمام کنم حسابی گریه کنم...

حرف زدن با مردها..زن‌ها..دخترها..مشاورها..فایده نداشت...
تو گفتی قواعد را رعایت نمی‌کنی چون...مثلا تو فرمول داری و طبقش پیش می‌روی...؟
بعد موفق شدی فراموشم کنی و از من متنفر؟
پس احمقی.
پس فراموشی‌ات پوشالی و عشقت پوشالی‌تر است...
من احساساتی‌ام اما  می‌توانم روی صداقت عشقم ...بگذریم. کسی به صداقت عشق من نیازی ندارد.
گفتی به بدی‌های من فکر کن..به بدی‌های واقعی و غیرواقعی... به بدی‌هایت فکر می‌‎کنم.

به این فکر می‌کنم که مطلبی را برایت فرستادم و گفتی برای خودت از رویش بنویس...
گفته بودند که اگر کسی بیاید حق دارد برود.
غلط زیادی...خوب برود گم شود..
می‌رود بله و کسی می‌ماند...
می‌دانی از چه ناراحتم؟ من دیگر زن مغرور قبلی نیستم...توی مدت گذشته خودم را  به سطح‌هایی آلودم که قبلا خیی بالاتر ازش قدم می‌زدم..با این همسایه‌ها حرف می‌زنم ..با ان آدم‌ها که فکر نکنم...خسته هم هستم..حوصله هم ندارم...کار و درس و نوشتن ازم برنمی‌آید..ذهنم خسته شده....
به بدی‌های تو فکر می‌کنم.
به چیزهایی که مرتب تکرار می‌کردی:
ما توی رابطه نیستیم.
تو معشوق و محبوب من نیستی


ادم می‌کنی..شماره می‌گیری و نمی‌دهی و مسدودم می‌کنی..
می‌روی بی‌که از قبل خبر بدهی...که به اصطلاح خودت بیشتر جر نخورم در این رابطه..
من زن مغرور قبلی نیستم.
من زن قبلی نیستم

من آدم قبلی نیستم

همه..همه ..همه می‌گویند خیلی طول کشید...آدم‌های احمق پر از عقده و آشغالی که زمانی برنمی‌گشتم نگاهشان کنم به خودشان اجازه دادند سرم داد بزنند..فریاد بزنند و ملامت کنند..نشان دهند که برای من است که عصبانی هستند اما دروغ بود...فرصت خالی کردن حقارت پیش آمده بود...
من آدم قبلی نیستم.
این را حس می‌کنم..خوشحال می‌شوم..می‌خندم..اما زورکی..خیلی زورکی...
آدله یادت است؟
من سراغ طالع‌بین هم رفتم...سراغ فال قهوه..فال حافظ...استخاره ...من سراغ امام حسین و امام رضا و خدا و محرم و صفر و...خیمه‌ی سبز...
من نمی‌دانم...
من سر مشاور هم رفتم..سراغ درمان‌گر هم رفتم..سراغ مردهایی که از دید یک مرد حرف زدند و سراغ زن‌هایی که دلشان می‌سوخت...سراغ خودم هم رفتم..
امشب دیدم باید بروم...از این وبلاگ...از این دنیا هم...خوب من آدم‌های اطراف را دوست ندارم..
حالا می‌دانم این نیست. تو خیلی ساده و راحت دوستم نداری.درست است من از دوست نداشته شدن توسط تو نمی‌میرم..زندگی می‌کنم و زنده می‌مانم..اما خودم را دوست ندارم.

خودی که برای به دست آوردنت اذیتش کرده‌ام..این حس انزجار و نارضایتی از خود همیشه همراه من است.
اوایل که رفته بودی اسمت را سرچ می‌کردم..تک و توک بود اسمت این‌جا و آن‌جا...بعدش که رفتی اسم برادرت را..برادرزاده‌ات..شهرت را..مثلا فکر کن یک روز به عکس آدم‌های توی نماز جمعه‌ی شهرت نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم.
می‌توانی بخندی.

یا از شدت غرور و بالیدن به خودت خوش بشوی. حال کنی با خودت. هیچ کس مثل من به تو حال نداد. حال جسمی نه. حال روحی. خوشت آمد از خودت. به حس‌های خوبی که عجز و لابه‌ی من به تو می‌دهد فکر می‌کنم..التماس‌هایم..گریه‌هایم..صدایم..پست‌هایم..و تمام آن بمان و نروهایی که با ناز کنار زدی و نادیده گرفتی..
چرا می‌روم و نمی‌توانم در رفتنم بمانم..نمی‌‍توانم..می‌خواهمت..می‌خواهمت..من تو را می‌خواهم..
چرا باید تو را بخواهم؟
یعنی مریضم؟ ضعف بزرگی دارم؟ برای خودم احترام قائل نیستم؟ خودخواهی ندارم؟ بیمار روحی روانی‌ام..بیکارم؟ احساساتی‌ام..فقط دوستت دارم..
آره. فقط همین.
من دوستت دارم.
به کم‌ترین‌ها راضی‌ام. الیسا یک ترانه‌ای دارد. می‌خواند به قلیلی ارضی.
به کمم راضی‌ام.
چقدر بد.
خیلی بد.
نباید به زیاد هم راضی بود اما این حرف است.
حرف است. حرف‌ها قشنگ است. همیشه اما نیست.
یادت است که تو خدای زدن حرف‌های قشنگ اول کار و حرف‌های بد وسط و آخر کاری.
این برای یک زن خوب نیست نوشتنش. این‌قدر خود را واله و شیدا نشان دادن. خودم دوستش ندارم و امیدوارم با نوشتنش ازش شفا پیدا کنم. امیدوارم..کمی کورسویی از امید دارم...که یک روز شفا پیدا کنم از تو. خوب شوم ازت.
یک روز.
یک روز دیگر ..
تو چی‌کار می‌کنی؟
فرمولت چیست؟
چطوری توانستی؟
می‌خواهم اعتراف کنم برایت. همه‌اش را همین‌جا.
نمی‌دانم می‌خوانی..نمی‌خوانی..می‌خوانی و نشان می‌دهی نمی‌خوانی که باحال‌تر و بی‌اعتناتر به نظر برسی یا نمی‌خوانی ...
نمی‌دانم.
من تصمیم داشتم خودم را لاغر کنم که ازم خوشت بیاید..بله..چیزهای دیگر هم هست. مثلا دماغم را ببرم..و بروم سوزن فرو کنم توی صورتم. فکر می‌کردم شاید این‌طور جذاب بشوم.
بعد خسته شدم.
من بالاخره پیر می‌شوم..همیشه زن‌های جوان‌تر و زیباتر از من توی دنیا هست و خواهد بود.
تو برای این‌ها مرا دوست نخواهی داشت.
من فکر می‌کردم به اسم شهرت..وقتی توی رادیو می‌آورندش..وقتی ..دوست داشتم ..
مثلا بلوک‌های توی ویدیوهایی که حدس می‌زنم رفته باشی توی آن شهرها را نگاه می‌کنم..بلوک‌ها مثل مال خودمانند..نخل‌ها یا درخت‌ها.
ئه! تو این‌ها را دیده‌ای.
چرا من تو را دوست دارم آخه؟ چرا.
من نباید تو را دوست داشته باشم. کسی که اندازه‌ی من اذیت شده باشد توی زندگی باید یک جایی درب اذیت و آزار را روی خودش می‌بست. باید به ثباتی نسبی می‌رسید.
چرا هی تو را می‌خواهم و هی تو را دوست دارم و هی به هر چیزی که نگاه کنم یاد تو می‌افتم..به ماه. من به ماه از بچگی نگاه می‌کنم..
من چقدر برای تو جی‌میل نوشته‌ام؟
هزارتا شد؟
چقدر برایت عکس فرستادم؟ دوهزارتا شد؟
چقدر برایت صدا ضبط کرده‌ام..یا این اواخر فیلم‌ داده‌ام..من فیلم‌ها را که می‌دهم حذف می‌کنم نمی‌بینم..صداها را هم..شاید بعدش یک‍‌بار بشنوم..بعدنش و حذف کنم...خجالت می‌کشم..
به شال‌هایی فکر می‌کنم که به هوای این‌که تو سرم ببینی خریده‌ام..مانتوها..کفش‌ها انگشترها گوشواره‌ها رژها..کرم‌ها لاک‌ها و سایه‌ها و عطرها ..
من نباید این‌کار را بکنم.
تو چرا من را اد کردی توی یکی از این شبکه‌ها. همان که شماره‌ام را داشتی و من نداشتم..چرا بدترین حرف‌ها را می‌زدی به من..
چرا ..
من گیجم..پریشانم..کمی پریشانم..هر وقت توی کتاب چیزی می‌خوانم..می‌خوانم مردی از زنی تعریف می‌کند می‌گویم این من نیستم..او این‌طور من را نمی‌بیند..او دوستم ندارد..
او من را نمی‌خواهد..
برم بهتره. بله برم بهتره. تکرارش می‌کنم که تو بگویی ... که..تکرارش می‌کنم که بگویی ادیتت کرده. بله کرده. اذیتم =کرده. دلم را شکانده..
تو تمام این  مدت من را با فکر ادیت می‌کردی.
با فکر. فکر می‌کردی چه ممکن است ناراحتم کن..خیلی اثر بدی بگذارد رویم و دلم را بشکاند ..همان را انجام می‌دادی.
تمام چیزهایی که به تو ربط دارد.
فکر کن تلگرام ان زن را چک می‌کنم..ممکن است از تو عکسی بگذارد؟
ح یادت است؟
ح دوستت.
یادت است؟
یادت رفته؟
توی اتاق با تو بود. من ازش می‌پرسیدم که هوا چطور است که بدانم توی چه هوایی هستید..می‌گفت نمی‌دانم چرا هی حال هوا را از من می‌پرسی..می‌گفتم اروز غذا چه خوردی..
تمام دنیای اطرافم برای من ح شده.
ح ..
نمی‌دانم.تو گفتی بری بهتره.
من خیلی خسته شده‌ام..از مادرم خسته‌تر..مادرم ته دلش قرار دارد. من ندارم.
آن اواخر حرف زدنت با من مثل پارس کردن بود...این را نمی‌نویسم که بگویم فلانی..ما حس و تصویر و تجسم ذهنی من از ان برخوردها این است.
وقتی می‌گفتی پیام نده برادرزاده‌ام هست. اخم‌آلود تصورت می‌‎کردم..حست می‌کردم با دندان‌هایی که به هم می‌فشری..وقتی می‌گفتی خوب پس برو یک جای دیگر زر بزن..وقتی می‌گفتی عکست رو نشون دادی برو بساطت را یک جای دیگر پهن کن...وقتی می‌گفتی گم شو..حالا چی می‌خوای؟..برو جایی که بودی..
تو من رو می‌زوندی..و نه تنها می‌زوندی که پا و بدن و روحم رو حین رد شدن گاز می‌گرفتی..به من حمله می‌کردی..من از تو ترس بدی داشتم. نه ترسی که عشق و احترام بیاورد

مثل ترسی که از این دختره همسایه دارم...ترسی که آدم از آدم‌های پرخاشگر دارد..
فکر کنم باید کاملا ازت قطع امید می‌کردم و نکردم..روزنه‌ها را می‌بستم..
خوب نکردم چون دوستت داشتم و دارم..چون تصور زندگی بدون وجودت..بدون امکان نوشتن برایت..بدون احتمال خواندنت سخت است..کشنده و دویانه کننده است..می‌ترسم باز سر از جای نباید دربیاورم..سر از راهروهای تاریک ..تنگ..کش‌دار..آدم‌هایی غرق در شاش خود...استفراغ قرص بخورها..کلمات لزج..سختی قورت دادن لقمه‌ها..دنیای چاقی ..ورم..
دنیای اضفه وزن و سنگینی..
می‌ترسم دل بکنم و در یکی از این راهروها سقوط کنم..شاید هم باید سقوط کنم و طقوط کنم و بروم تا ته تاریکی و ادیت و اذیت‌تر شوم تا ازت کینه به دل بگیرم و فکر کنم..به‌خاطر این بود که ..از دست این بود ...برای این بود که من را کشیدند..و آمپول‌ها را توی بازو و آرنجم فرو کردند..
می‌ترسم..
می‌ترسم..
وقتی کمی ازت دور می‌شوم خراب می‌شوم..
نمی‌دام چرا..از دور ...دور هم..خوب تو که مراقبم نیستی

تو پشت کردی و در را بستی..محکم..
پس مراقبت چی از من...قاتی شده همه چیز..
می‌ترسم مریض شوم..تحمل دلتنگی ندارم..خیلی خیلی خیلی...
باید بروم

یعنی؟باید..
خیلی وقت است باید می‌رفتم..شلوغ نباید می@کردم..وقتی گفتی تمام باید می‌گفتم باشه..و می‌زرفتم..هی رفتی..ادمید..رفتی آمدی من بودم..بعد رفتی و م ن مادندم و باز رفتی و من..
چقدر اذیتم

همه‌اش تصویر آدله می‌آید جلوی چشمم که تند تند نامه می‌نوشت روی برگه..یعنی عاقبت من..
سرم درد می‌کند از دندانم.

تو نمی‌دانستی راستی.
بگذار به تو بگویم.
تئو کافی است انلاین شوی که گریه کنم....هر بار بی‌صدا..چون زیاد می‌خواهمت و نمی‌شود گفت..
چون وقتی بگویم تو می‌گوییی چرت نگو..
چرا

چرت تویی.شعار توی دنیا زیاد است.

زندگی کن

خوش باش

عشق بورز

جایگزین کن

خوب لامصب چطور کسی مثل تو پیدا کنم نه که میاب باشی اما تو خودتی و چطور مثل تو به گندی و عوضی بودن تو پیدا کنم

به تو گفتم برای من کسی مثل خودت پیدا کن. ..خودت پید ا کن که فراموش کنم..من نمی‌توانم...نمی‌توانم با کسی دیگر..
بلد نیستم..آدم این چیزها نیستم..من نمی‌توانم بپرم..نمی‌توانم..
به تمام مردهای مجازی و واقعی که این مدت از خودم راندم فکر می‌کنم..هیچ‌کدام نمی‌دانستند دلیلش تویی..

من اگر تو نبودی می‌شد ..
من سر م و دندانم درد می‌کند می‌فهمی.

تو جدی نگرفتی..زود خسته شدی..کم آوردی..تو

تو بازی کردی..تو شاد بودی..همه‌اش بازی بود برا ی خودت بود

من جدی


..


سئوالی که از خودم همیشه پرسیده‌ام من نیز هم.

یعنی واقعا آدم‌هایی وجود دارند که شام زیر نور شمع رسم رایج‌شان باشد؟

باغ همسایه-خوسه دونوسو

ص123

اون شب که نشسته بودیم دم در با مادرم. می‌گفت آره خواهرت ساده و بی‌تجربه‌اس. بچه‌اس..مگه چند سالشه...خودش با پای لنگونش می‌بردش خونه شوهره..شوهره ماشین داره..برادر داره..مادر شوهر و خواهر شوهر داره..نزدیک هم هست..همسایه..اونا نمی‌یان دنبالش و مادرم هی باید ببرش که با شوهرش خوش بگذرونن احیانا..می‌تونستم بش بگم منم که عقد کردم همسن این بودم..منم هر وقت می‌خواستم برم شوهرت می‌گفت می‌خوای بری...منم شوهرم نبود این‌جا و هر وقت می‌اومد مادرش اینا نمی‌ذاشتن دو دیقه تنها باشیم هی می‌اومدن می‌رفتن تو اتاق که دستم رو نگیره مبادا..پیش شما هم که واویلا.
نشد یه بار من رو برسونی..بام هم‌دل باشی ..جلوی شوهرت پشتم دربیای..اگرم به پسره حسی داشتم تاریکی و کوچه و خیابون به داد می‌رسید نه تو..که برگردی بگی چیه هر وقت میای از حال می‌ری مگه چی‌کار کردی..موذی و بدجنس و بی‌حیا بودی.
یا یه بار بگی بچه‌اس این دختره..کم‌سنه... و بی‌تجربه..بی‌تجربه واقعا هم بودم..کم‌سن و بی‌تجربه بودم..خیلی خیلی بی‌تجربه..نه تو رو بلد بودم و نه شوهرت و نه شوهرم و نه خودم رو حتی.
اینا گفتنش فایده نداره. دیدم دردی ازم دوا نمی‌کنه گفتنش .. و فقط حال مادره رو خراب می‌کنه. مادره پناه اورده حرف بزنه..می‌ذارم حرف بزنه..ساکتم.حرفاش رو می‌زنه و می‌گه عقد که کرد خواهرت همه باش بد شدن..گناه داره..نمی‌دونم چشون شد..بقیه‌ی خواهرات روندنش.
حتی تو که باش خیلی خوب بودی، سرسنگین شدی.
منم گیر کردم وسطتون. من خسته شدم..نمی‌کشم دیگه..مریضم..فلان..به صفصاف  نگاه می‌کنم تا بالاخره ساکت می‌شه و می‌پرسه به خدا یه حرف کسی بم بزنه می‌پاشم از هم..نمی‌کشم کسی بم بگه تو..می‌افتم بیمارستان..بس که  مشکلاتتون زیاده.ناخودآگاه می‌گم تو..می‌گی چی؟ می‌گم تو...تو...تو هم گناه داری خاله.
می‌خنده.
عین آمنه گفتمش که اومده بود کمکم.
می‌گه مادرش می‌گفته سگ بیابو مادر نیابو.
از قبل شنیده بودمش.
نه همیشه.
سگ باش و مادر نباش.
نه. بعضیا مادرن و سگ نیستن.

دوست دارم گاهی عین دخترها و زن‌هایی که دیده‌ام از مادرم پارچه‌ای بگیرم..مادرم تو وسایلش پارچه‌ای باشه و بگه بیا برش دار. یا بره و یه پارچه ببینه و بگه این برای شهرزاد خوبه.
این اتفاق نمی‌افته. حتی همین پارچه رو که خواستم گفت نه. نمی‌گم بی‌محبت یا خسیس می‌گم چیزی که تو مادرا و زن‌های دیگه می‌بینم و حسرت‌دارم می‌کنه تو مادرم نیس...مثلا این روبالشی..این حوله..یه پیرن مشکی و گل‌زرد داش براش تنگ شد من بردمش. امروز پوشیدمش گفتن چقدر بت میاد. می‌گم مال مادرمه..خوشم میاد وقتی بگم از مادرم چیزی بردَم. طوری نشون می‌دم که انگار خود مادرم گفته ببرش.. نه این‌که من ازش خواسته باشم و ..
دوتا انگشتر داشت. البته چیز خاصی هم نداره ها..اما منم تو بعضی چیزا انگار بزرگ نمی‌شم..دوتا انگشتر یه نقره و یه طلا. دوتاشونو داد به دختر کوچیکه‌اش. دلم می‌خواست یکی‌‌اشون برای من باشه. چون از اونه وگرنه طلا و نقره دارم.
یه بار رف کربلا برام یه بلوز قرمز اورد. برا دخترا هم زرد گرف. دخترا انداختن دور یا نپوشیدن یا هر وقت دیدنش گفتن چیه این مادرم اورده آخه..من تا زده دارمش..هر وقت می‌بینمش شاد می‌شم که این رو مادرم داده..دلم می‌خواست می‌تونستم عین بقیه فکر کنم چیه این مادرم اورده آخه..بقیه‌ی مادرا فلان بهمان میارن. من از همین خوشحال می‌شم و هی جلوی مادرم می‌پوشمش که ببین من دوستش دارم و واقعا هم دوستش دارم. نرمه و بم میاد رنگش.
گله کرده بود که من نشستم انتخاب کردم و کسی از خریدام خوشش نیومد.
مثلا دوس دارم چیزاش رو بده من..حتی مستعملش رو..اما چیز خاصی نداره و ..یه سورمه دون داش..برنجی اصل..از اونا که میله‌هاش بلندن..دوسش داشتم..اما دلم نمیاد ببرمش می‌گفتم مال عروسیشه. دادش به یکی از دختراش و گمش کرد..با حسرت بش گفتم خوب چرا به من ندادیش آخه؟
امروز دیدم مادر آیات به افسانه دخترش دو سه تا پارچه داد ..
چقدر دلم خواست..مادرم یه روز بگه اینا مال تو.
حتی اول عقد یه جانماز مخمل سبز داشت ازش خواستمش..نداد.
نمی‌دانم چرا خواسته‌ها، حرفا و هر چیز و کار من برای مادرم سنگین و ناخوشایند بود.
بگذریم.

نارهم تاکل حطبهم

دعوا شد.
زن جفتیه‌ی خونه‌ی ف با ف اینا و دختراش.
ما تو خونه درختی بودیم..یعنی یه درخته که دورش  فنس کشیدن و من شن‌کش می‌کشیدم و زیر و روش می‌کردم که زن ِ ف مرغاش رو که سپرده از دهات براش بیارن رو بیاره بندازه دور همین درخته..زن همسایه‌ی ف اینا نعره زده سر بچه‌اش. خیلی دادای محکم و مقتدری می‌زنه..یه جوری که آدم می‌ترسه..بیشتر هم چون می‌دونی طرف بچه‌اس می‌ترسی...می‌ترسی که نه..یعنی غصه‌ات می‌شه و ترس برت می‌داره که طفلی الان چقدر ترسیده یه ذره بچه..خوب بچه‎ی خودشه، باشه..یه جورایی ارعاب و ترسوندن توش هست داداش که آدم به اضطرابی که تو جون بچه می‌افته فکر می‌کنه.
خلاصه که این داد که زد آیات گفت فک می‌کنه این‌طور داد بزنه مردم فک می‌کنن چه باکلاسه و چه تربیتی داره به بچه‌اش می‌ده. زنه شنید یا نه نمی‌دونم اما دقایقی بعد به بچه گفت مامان چرا بلد نیستی با اسباب‌بازیات درست بازی کنی..لرِ وحشی.
شوهر زنه لره..خودش هم نمی‌دونم..لره یا لر نیست نمی‌دونم..می‌گن مال یکی از شهرستانای خوزستانه..ف اینا می‌گن  زنه دوس داره نشون بده که لر نیست..اما لره..ف اینا می‌گن نوکیسه و تازه به دوران رسیده‌ان اما من نمی‌دونم چیزی ازش جز این‌که مانتوش قشنگه و خوب می‌رونه..شوهرشم طاسه و عینکیه و کمی ناز داره حرف زدنش.
ف اینا می‌گن مثل زنایه.
ف اینا این رو شنیدن..آیات گفت ..یر لرا تو چونت..
خودم می‌دونم ده بار نوشتم ف اینا.
من چادرم رو کشیدم رو صورتم و خنده‌ام رو خوردم آخه خیلی مردونه و ارتجالی گفتش..یعنی فی‌البداهه و بی‌فکر....زنه نمی‌دونم چی گفت..آیات گفت مِی لرا ...ییدنت که..زنه باز چیزی گفت..بعد زن ِ ف  گفت یه زن عربی بوده که همسایه‌اشون بوده فلان جا..زنِ  شوهرش لر بوده....با ف اینا دعواشون می‎شه..گفته حالا می‌دم عربا جرتون بدن..زن ف گفته تو خو زیر ..یر لرایی..
زن همسایه‌ی ف این رو شنید( همسایه‌ی فعلی نه قبلی) و به خودش گرفت و یه چیزی گفت ..من زمین رو شن‌کش می‌کشیدم..به نانا که ده بار افتاده بود و دو بار قهر کرده بود گفتم برو خونه..خاکا رو نرم می‌کردم..آیات  برای تنفس وسط دعوا اومد طرفم..گفت خاک‌بازی دوس داری؟! گفتم ها..نشنید چون رفت دعوا با زن جفتیه..
زنه هی داد می‌زد بی‎فرهنگا...اینام می‌گفتم ها تونه تِرانیا ریدن ...
بذر رو پاشیدم و آب‌پاشی کردم.. به این فکر کردم که برز که می‌گن شاید جابه‌جا شده‌ی بذره حروفش..مثلا برزِگر که می‌گن..شاید بذرِگر بوده..بذرپاش یعنی...یا کشاورز یا چی...تو اوج دعوا وقتی دیگه کار به کافای پدر مادر رسیده بود برگشتم خونه..زن ِ ف گفت نه خوبه ای‌طور می‌ری...صب بکن یه استکان چای بدومت..گفتم نه..باشه بعدا..
نشستم تو  باغچه‌ی خونه‌امون..آب دادم به ستاره‌ائیا که داره بالا میاد..اسفنجای هلندی رو دیدم که برگاشون پهنه..گفتم واقعا هر گیاهی سبزی‌یی شبیه جونه‌اشه..مثلا شویدا از همون اولشم سیخ و درازن..تره‌ها..اسفناجا از اولشم تپلن..
صدای تهدیداشون می‌اومد که فلان و اینا...به من چه هر دوشون به یک اصل و ریشه برمی‌گردن..اینام شبیه تخم و ریشه‌هاشونن شاید...پدربزرگ آیات گفته که هیتلر لر بوده..هیتلُر...گفته که چون آریایی بوده اینام آریایی‌ان..و گفته که خیلی از کلمات تو لری از ریشه‌ایی انگلیسیه..یا ریشه‌ی خیلی از کلمه‌های انگلیسی لریه مثلا سیت دان..اصلش سی دات بود. یعنی برای مادرت.
بله. تا این حد این زبان و آن گویش که از یک ریشه و اصل بزرگَوارند به هم متصلند و در هم آمیخته‌اند. شِدید آمیخته‌اند..نه إی‌طور. شِ دید.
اینا رو پدربزرگ آیات گفته و آیات با کمی اعتقاد می‌گدشون به من.
دعوا که بالا گرف دیگه نمی‌‎شد موند..رفتم تو اتاق.
نارهم تاکل حطبهم...آنه شلی غرض.
آتششون هیزموشون رو بخوره.به من چه.

دیروز با آیات شوِ لباس زیر راه انداختیم..مایوی دو تیکه که به قول آیات دو سانت از بدن رو نمی‌پوشونه..برای سایزای زیر دو سال طراحی شده.....وقتی آرایش می‌کنه خوشکل می‌شه..عوض می‌شه کلی..دوست دارم منم بشم مثلش..درشت بشم و قوی...دیروز با کفش عروس‌شون که رفته بود بیرون شو لباس دادیم خونه‌اشون...پاشنه‌تیز و مخملی...کسی خونه‌اشون نبود..از این ور اتاق به اون ور اتاق دس به کمر راه می‌رفتیم..بعد من خودم هم مانکنم هم طراح لباس..وقتی میام اول سرم پایینه...بعد خیلی باعتماد به نفس راه می‌رم و مثلا آدمای اطراف دس می‌زن..آیات مرده بود از خنده که طراح لباس چرا خودش لباس زیر پوشیده پس؟..
با چادر مادرش هم شو داشتیم..آیات با موبایلش مثلنی تند تند ازم عکس می‌گیره..بعد من رو باید ببینی...مثلا مرلین مونرو هستم..هی زنانه و اغواگر می‌خندم..بوس می‌فرستم.. مالیده می‌شم به دیوار...خجالت نمی‌کشم هم..ژستای مونرو رو می‌گیرم..با آیات مردیم از خنده...گل گوشه‌ی مو داشتم..خال روی گونه..از این دخترا هستن که تا مامان‌شون می‌ره بیرون می‌رن خال مصنوعی می‌ذارن..مادرش گوشی‌اش رو فراموش کرده بود..زنگ خورد دی‌بلال بود..از جا پریدیم و وقتی به سرتاپامون نگاه کردیم که با لباس زیر بود و حس و حال مانکنی و ایلی صعب بودن داشتیم و صدای دی‌بلال بلند شده بود.. دیگه جون نموند برامون از خنده..
روسری می‌بستم به گردنش..کلاه یه وری ..عینک..بعد تیپای داغون هم داشتیم..کاپشن‌های برادراش.. با شلوارای کردی..این دیگه رپ بود..چفیه عربی روی شونه و کاپ رو سر این تیپ تکاوری و رزمی...رفته بود لباس محلی مادرشم اورده بود که یعنی تلفیقی کار کنیم...

دوستم باید باید باید عین خودم چاق باشه.
بیخود که لاغره.
بره چاق شه.

اگه دوس داشتم باش می‌رفتم استخر...به چاقیش می‌خندیدم.

از صبح زود ذهنم مشغولِ إی چیایه.

یه بار خو اطربزینه ایستاد برام.
به‌خدا. یعنی موندم چطور سوار شم باش؟ ببندتم پشتش؟ عین گوسفند پشت موتور؟ یا بچسبم بش..بعد مردم نمی‌بیننم؟ نمی‌گن این کیه..خیلی هم احساس شیک بودن داشتم اون روز..
این‌جور وقتا دوس دارم یارو بگیرم بش بگم چی باعث شد فک کنی مورد مناسبی برای پریدن با توام جوون رعنا؟ ها؟
اطربزینه از این سه‌چرخه‌هاس ..از این موتورا که پشتشون یه جا داره توش سیلندر گاز و ..کپسول گاز و گاهی نون خشک..یا سبزی..یا ماهی..یا چی می‌ذارن..بعضی وقتا هم آدم.
گاهی حتی زید.
وگرنه یارو برام بوق نمی‌زد با لهجه غلیظ بگه: کوجا می‌ری عینی؟ ببرمت.

چطوری می‌گن مثلا یارو یه نمی‌دونم ..یه مرتیکه پولدار رو بلند کرده..یعنی چطوری؟ از صبح زد به این فکر می‌کنم..یعنی چی می‌گن..چی‌کار می‌کنن..برام عجیب و جای سئواله..کمی.
مثلا .. خیلی باید خوشکل بود؟ خیللللیییییییییییییییییی؟
یا همه چی عملی و رو فرم و رو مد؟
یا این‌جوری حرف زد موقع برداشتن گوشی: اُووووم‌بلللللله؟
کاش صدام می‌رفت تو وبلاگ حالا..یه بار زنگ زد یه زنه به سال منشی مهندس خارتوسیان بود..دیدم یه صدا نازک داره با سال حرف می‌زنه دویدم باز شماره‌اش رو گرفتم برداشت این‌طوری بود ص داش: اُووووووم‌بللله؟! تو دماغی و لزج.
بعد عکسش رو دیدم تو واتساپ لبا جلو بود. دماغ خوکی و موها کاهی .ابروآ پت پهن..شبیه دندون‌پزشک این‌جا..لنز سبز هم داشت.
خیلی دلم خواست.
فک کنم بشم این‌طوری. بعد یکی مثل مهندس خارتوسیان میاد که منشی‌اش بشم و در جواب زنِ سال که اومده چکم کنه می‌گم: اُووووممم بَللللله؟
اما نمی‌شم.
خیلی دیگر دیر شده برای اُوووووووم‍‌ بللللله شدن. دیگه هانیه توسلی زن رضا عطاران می‌شه تو فیلما نه دختر شب‌های روشن.
با یکی دوتا بچه تازه‌اشم.

دیروز یه پیرمرد عاشقم شد. دلم خوش بود گل زدم به موهام و گوشواره خوشکل. رفتم لب دریا. فقط پیرمردا من رو می‌پسندن.
مهم نیس.
اونام خلقت خدایَن.
تازه یارو دید سال رقیبشه سرش رو انداخت پاینن ذکر گفت رفت. صبر نکرد در راهم کمی مبارزه کنه حتی. گرچه عصاشم بلند می‌کرد می‌گوزید اما دلم می‌خواست ..تا گفت آقاتونه و گفتم ها بله..گفت زنده باشین اُ هله‌ یا بابا.
رفت.
موندم چرا از این ماشین گرون گنده‌ها یه بار نمی‌ایسته پیش پام...همه‌اش پراید...دیگه بمیرم سمند..تف مِ ری شامسوم.

از شیش و نیم بیدارم. .الکی قهوه می‌خورم و می‌رقصم و سیگار می‌کشم ..آرایش هم می‌کنم..معلوم نیست برای کی. عمه‌ام هم از هووش کتک خورده دیگه نمی‌شه حواله داد بش..بدبختر از اونی شده که براش رقصید.