آبی کاربنی رو مشکی..طرحای دیونه داره پارچه..طرح دود ..گیج ویج..زیرش هم لایه حریر دوخته ..بعد یقهاش رو هم باز گذاشته..بم گف شوهروم شوهرته میشناسه..گف حزباللهیه:)
برای همین برای یقهی انگلیسی و کافر استعمارگرِ مانتو، خودش یقه بِسیجی درست کرده!..میگف بسیجیا(مذهبیا، مقیدا) وقتی میان پیشش مانتو میدوزن از این چیزا میخوان..یه تیکه پارچه دوخته که وقتی روسری و شال بره کنار گردن و سینه بیرون نباشه دعوا راه بیفته..بش گفتم دستت طلا..و دکمه هم گذاش که نخواستم بازش کنم..رفتم تو کوچه پیش سال که تو ماشین بود گفتم قشنگه؟
اولین بار بود که میخندید و میگف آره..
همیشه یه ایرادی داش یه چیزی..
خیاطه میگف برا خواهرتم عین خودت؟ گفتم آره..گف لایه حریر؟ گفتم اون معلمه نمیدونم..گف اتفاخا خو معلما باید لباسای قشنج و شیچ بپوشن..
دوس داشتم لپش رو بکشم..اما روم نشد. گف تموم دوختامه گذاشتوم کنار اینه سیت بدوزوم..
من که خیلی ذوقمند شدم از مانتو..یه مادر محترم و یه خانوم با شخصیت میشم باش...آیات گفت سنمون رو میبره بالا..خو ببره..یعنی چارده سالمونه؟
کارایی که قرار بود بکنیم رو کردیم...حالا بیس ساله هم به نظر برسیم که چی؟..شوهر و بچه و چیزای مگو و بگو و فلان..دیگه باید برای سنمون لباس بپوشیم..وقتی طوری لباس میپوشی که کمسنتر از سن واقعیت به نظر برسی اتفاقا بدتر سنی که نمیخوای به چشم بیاد به چشم میاد.
دارم برای خودم خانومی موقر میشم.
خَذَ رَ شورک.
حالا شایدم گاهی قرتی شدم بازم..معلوم نیست.
مرده بود..به درک.
هی نه.
مطمئنم فکر میکنن من نمیذارم زنگ بزنه..همیشه فکرشون اینه که من رابطهی پسرشون رو باشون سرد کردم..نگاه نمیکنن بچههای که دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه رو شبانه روزی رفته و فقط یکی دو روز در ماه میاومده خونه..خوب عدم وابستگی داره...
از همون اول عقد مادرش تو سرش میزد و میگف جذبته..
یعنی جذبش کرد..جلوی مادرم..گریه ها..گریه شدید که این پسرم رو جذب کرد...خو بیام شوهر تو رو جذب کنم؟ شوهرمه دیگه بایدم جذبم شه..جذب کی شه پس؟..تو گزینه بده.
الانم همینه..
اینقدر دلم میسوزه براش که نگو...فقط نباید محل بدم..رودارن خیلی..هر چی میپزه میاره..هر چی میپزم میبرم براش..اما بچههاش بدن..مخصوصا دخترش خیلی بد دهنه..آخه آدم باید به یه بچه بگه قربون سوراخ ..ونت برم؟!!
خوب آدم میمیره از خجالت..این حرف رو زن و مردی همسن ما ..دیگه باید طغیان شهوت و احساسات اومده باشه سراغشون که بگن به هم..معمولا هم مردا از این..
نمیتونم بنویسمش حتی...داغ میشم از خجالت..
آدم پیش این دختره راحت نیست..اونم مثلا میگه دوستم داره..اما چه فایده..دوست داشتنش کمکی بم نمیکنه..آرامش و آسایش رو ازم سلب کرده..
بعد زن ف میخواد اغوام کنه..بام لری حرف میزنه از پشت فنس..میگه متوجه میشی؟..میگم آره..میگه تو با لرا بزرگ شدی از خودمون لرتری دیگه...از خودمونی.
آره جون خودت...اصلا خام نمیشم.
برو یه دوست لر برای خودت پیدا کن بهتر قشنگتر میشه رابطهات باهاش.
خاک توی سر دلم اما محل نمیدم. آدم نیستن.
مال معاشرت نیستن. همین.
اصلا مریض شده بودم..خواب نداشتم..آسایش..
من از شما خجالت میکشم
بعضیاتون از 89 و 90 دارید شماره میذارید برام و من ..من اخلاقلی مزخرف دارم..میدونم حال به هم زنم...اما بس که ..ببینید چن بار امتحان کردم و کسی رو سیو کردم..میدونید چی شد؟
حرفی ندارم زیاد.. بعد روم نمیشه هی اون چیز میده و من: مرسی...ممنون
خیلی کم پیش میاد دوستیم با کسی طول بکشه یا بمونه..یا..
دیگه از یه سنی آدم عادت میکنه مثلا به تنهایی..نمیدونم..شایدم اشتباه میکنم..من هیچ وقت زن محافل پر از جیغ و خنده نبودم...مهمونیها..رفت و آمدها..مهمونای من پسرعموم(قبلا) برادرم..خواهرم..خانوادهی سال..یکی دوتا از همکارای سال..
همچین کسایی..
روابطم مثلا این اواخر با زن هاشم بوده و این همسایهها..که اشتباه کردم.
توی اینهمه سال وبلاگ نویسی چندباری هم دوستیهای مجاز و غیرمجاز مَجازی امتحان کردم..خیلی موفق نبودم توشون. ..معمولا آدما از دور من رو بخونن و دوستم بدارن خیلی بهتر قشنگتر میشه به قول اون دسفروش سالهای گذشته روبرو سیدعباس.
دنبال اسطوخودسم..اینی که دارم خیلی تلخه...باید خوبش گیرم بیاد..چشم خفن اصرار میکرد بخورم ازش...
میدونم تو کف این موند که این از کجا اومد...دنبالم تا دم پله اومد..یعنی منشی و اونایی که اومده بودن حجامت کنن و بادگیرا و ...رو رد کرد..تا دم پله گفت ما تو اتساپ گروه داریم..بیاید..
گفتم باشص صبر کن میام
یعنی حوصله دارم من
بعدش گفت لیوان میارن و نمیدونم رو پهلو و کفلت میذارن تا نمیدونم چی بشه..همهاش سرکاری.
این دم نوشا بد نیس ولی..یارو خیلی دلش میخواس دس بزنه به پیشونی میزان حرارت بدن رو حس کنه..گفتم نه..
خو که چی یعنی..تهاش بدونه میران حرارت بدنم چقدره..همهاش دیوث بازی و پفیوزی.
بابابزرگم از عربا بدش میاومد..دسشون نمیزد..باشون دس نمیداد.
تو دلم گفتم ها دسش رو میکرد تو کون سگ لابد و میمالیدش به صورتش برای تبرک..جا اینکه به اینا دس بزنه...خو به تخمم دس نزنه..حالا یعنی تو و پدربزرگت و کلتون اجمعین کی هستین و چی هستین که بخواین دوس داشته باشید افتخاره نداشته باشید هم خسرانه..
هم رو دوس داشته باشید ..و دور باشید..
غذاش رو برد و رف و مادرش ظهر نذاش بخوابم..تا چشم رو هم رف اومد..گف بیا بام رنگ انتخاب کن برا خونه..به من چه..زورکی من رو کشید..دهتا مرد ایستادن و خودش و دخترش هم رو تکه پاره کردن از فحش..برادره به خواهره میگه بکش بیرون..یعنی کی.ری که در من کردی رو بکش بیرون! جلوی رنگآمیزا...تحمل اینهمه وقاحت رو ندارم....مادره سه بار پشت سر هم به دختره گفت گهبخور..گهبخور...گهبخور..
دخترش رو صدا میزنه رکس..یعنی سگ باباشه...یه اوضاع عجیبی...کلا گه رو از فرهنگ لغتشون برداری از هم میپاشن..جدی میگم..
تا حالا ندیدم کسی به مادرش بگه گه بخور..امروز دیدم...دلم به حال مادره سوخت..یه پارچه زرد اورده بود میگف این رنگی کنین..بچههاش بش گفتن گه بخور حرف نزن...
دعواشون شد..خیلی بد..مرده با زنه..زنه با دختره..خواهرا با هم..جلوی رنگآمیزا...
برگشتم..خسته و کوفته...عصری باز صدای آژیر بلند شد نمیدونم کجا آتیش گرفته بود زنه فیلم غش کردنش بود..اومد خودش رو انداخ بغلم.و گریه..و ضعف..دختراش و پسراش چزونده بودنش...اومد چای دادم بش و تلفنی یک ساعت با دخترش که اصفهانه حرف زد و فحش خواهر مادر داد به این یکی دختر ش آیات..
به من چه بابا..
شما احترام نمیذارید...ستیزهجو و آشغالید..حرمت نون نمک حالیتون نیس..تو خونه آدم پای غذای به اسم حرف زدن با آدم میرینید..و الا هم تعمد دارید..اسمش حواسپرتی و بیشعوری هم نیس...خوب هم تعمد دارید ..
منم ساکت شدم تا غشاش رو کرد...و وقتی رفت در رو بستم و شب که اومد باز نکردم..به سال گفتم حق با تو بود.
من اشتباه کردم.
در رو از روز شنبه قفل کن..نمیتونه بیاد دیگه..تلفنا رو بکش و راهشون نده....
واقعا هم حرفی زدن میگم دایی بابام اتفاقا با لرا خیلی بد بود..میگف یکی فلان و یکی لر رو راه ندید خونهام...عین بابا بزرگ شما..
من حرف اگه نمیزنم از بیزبونی یا چیزی نیس...حوصله ندارم...یعنی کلا حوصله ندارم..حوصله این مسائل رو ندارم..حوصله یکی به دو کردن و تحمل عن و گه زیادی خوردن آدما رو ندارم... محبت و عشقشونم نمیخوام..دس و دلشون اگرم بازه جاش ده برابر برداشت میکنن..بسه هر کی بشینه تو خونهاش و به اصطاح خودشون گه خودش رو بخوره.
دیروز به زنه گفتم وقتی فکر میکنی زرنگی و داری سرم کلا میزنی یه برق بدجنسی تو چشماته که عین چی لوت میده.
دختراش مرده بودن از خنده که چه رک حرف میزنی..
خیلی احساس زرنگی و فلان دارن..بابا بمیرید تو رو خدا..
خیلی احساس عن بودن دارن..خیلیا..واقعا برام عجیبه..که یکی بره خونهی کسی و رو فرش و قالیاش بشینه از غذاش بخوره و بش بیاحترامی کنه و توجیهاش این باشه که بلد نیس حرف بزنه..حالیش نیس..
نه والا ..خوبم بلده و حالیشه اما وقتش نرسیده بود که چوبی که دسم بود رو بکنم تو کون خودش و جد و آبادش..همون چوبای خوشکلی که بابا بزرگ کسخل شدهاش باشون چوب بازی میکرد و در کنار چوب بازی به نفرت به عربا میپرداخت و بشون دست نمیزد. به چوب خو دس میزد؟
همون تو کونش.
یه خطی میکشم حق ندارن از اون نزدیکتر بشن بم.
والسلام نامه تمام.
کسی روی این پست کامنت نظر و چیزی نذاره..چون یک کلمهاش رو حذف نمیکنم.
جواد خیابانی، فیلسوف، شاعر، منجم و ریاضیدان ایرانی در ۲۷
آبان ۱۳۴۵ در کرج متولد شد. او از همان عنفوان طفولیت زبان به گفتن جملات
قصار گشود. جملاتی همچون «شیری که خشک باشه قطعاتر نیست» و «حریره بادام
قطعا از بادام تهیه میشه» از همان دوران به یادگار مانده و در تاریخ ثبت
شده. در آن ایام وقتی جواد کوچولو لب به سخن میگشود قند در دل اطرافیانش
آب میشد و همه لبخند شیرینی به لب میآوردند تا حدی که صدای تلویزیون را
کم میکردند تا سخنان جواد به گوش برسد. حالا هم بعد از نزدیک به نیم قرن
هنوز هم وقتی جواد حرف میزند مردم صدای تلویزیون را کم میکنند. عجیب است.
جواد در دوران تحصیل به جادوی کلمات اعتقاد خاصی داشت و چون نمیخواست از
واژگان سرسری بهره ببرد همیشه تعابیر خاص و شاعرانه خودش را خلق میکرد.
جمله معروف «باران شروع به وزیدن میکنه» الگویی بود که بعدها همکلاسی او
سهراپ سپهری از آن در اشعارش الهام گرفت.
تسلط او به جغرافیا و مکانیابی تنه به تنه دکتر احمدینژاد و تسلطش به
تاریخ تنه به تنه استاد خسرو معتضد میزند. تا جایی که کارشناسان او را
کاشف «بندر چلسی» میدانند.
«ایزاک نیوتون» در کتاب خاطراتش نوشته که سیب اصلی که به کله من خورد در
حقیقت تعبیر آن گزارشگر ایرانی بود که گفت: «توپ رو از مرکز زمین به میانه
میدان میفرسته» و همین جمله باعث شد جاذبه زمین را کشف کنم.
جواد در فلسفه و منطق هم سرآمد دوران خود شد. به گونهای که بعد از
«سهروردی» و «پل سیدخندان»، فلسفه شرق با نام خیابانی شناخته میشود.
سهگانه معروف او هنوز توسط فیلسوفان معاصر به خوبی درک نشده و امید این
میرود که در قرون بعدی از آن رمزگشایی شود. این سه گانه عبارت است از:
۱- «هر چه دقایق بیشتری از بازی سپری میشه به پایان بازی نزدیکتر میشیم.»
۲- «بامداد امروزه، نه، امروز نیس، دیگه رفتیم تو فردا، پس الان فرداست، دیگه نمیتونیم بگیم امروز، الان ۱ بامداد فرداست.»
۳- یک سانتر بیهدف… و گل!
اگر اینشتین نظریه نسبیت عام را مطرح کرد خیابانی با نظریه
نسبیت خاصش معروف است: «مسی خیلی بهتر از کریس رونالدو است، ولی انصافا
رونالدو هم چیزی از مسی کمتر نداره.»
استاد در ریاضیات هم دستی بر آتش داشت. او ضمن اثبات این فرض ریاضی که ۰
مساوی ۰ نیست، با ذکر یک مثال مشخص کرد کسی که با یک نفر نسبتی ندارد
میتواند با برادر همان شخص خیلی بیشتر نسبت نداشته باشد. «کریم
انصاریفرد هیچ نسبتی با برادران انصاریفر نداره! به خصوص با محمدحسن!»
او بسیار قانع بود و با گفتن جمله «نیمار و مسى میتونن مثل دو ماشین
پرسرعت باشن در مسابقه دوچرخهسوارى!» نشان داد که برای دوچرخهسواری حتما
نیاز به دوچرخه نیست.
در برنامه آقای گزارشگر نشان داد که از استعدادهای جدید این حوزه راضی نیست
و به جوانان این عرصه نمرات صفر و یک میداد تا بفهمند خیابانی شدن چقدر
دشوار است.
همین چند روز پیش بود که «برانکو ایوانکویچ» به احترام خیابانی نام خود را
به «ایوانکو برانکویچ» تغییر داد تا روی آقای گزارشگر را زمین نیاندازد.
بگذارید انتهای این متن را به سبک خود استاد تمام کنیم: جواد خیابانی آمده
تا حرف جدیدی در ورزش کشور مطرح کند، حرف جدیدی که بارها گفته شده!
کتاب بخونم..فیلم ببینم و به چیزی فکر نکنم..و البته ...
اون البته در مورد کون خودش هیچ تصور و تجسمی نداره. اگرم در مورد تنش فکر کنه در مورد کونش فکر نمیکنه. مثل همهی مردایی که خیلی مردن جاهای دیگه تنش فکرش رو مشغول میکنه.
اون اول اولاش که اصلا به کونش فکر نمیکردم اما به قلبش خیلی توجه داشتم زندگیم خیلی شیرین بود...از وقتی جای کون و قلبش عوض شد زندگیم سمت تلخی سردی و ناامیدی گرایید.
دلم سوخت واقعا.
یه جا یه عربی لیز میخوره با دشداشه میافته..آیات بلند میخنده.
دوتا فیلم که میگن ایران همه پولاش رو برای لبنان خرج میکنه و مردمش تو آشغال زندگی میکنن. مید بای بیبیسی فارسی.
دیگه؟
یه بچهی لر با صورت خیلی زخم و زیلی..خیلی خیلی..تهدید میشه و باید بگه چشم و نمیگه و اشکش درمیاد و میگه نیتروم..آیات میگف بلد نیست بگه چشم..میگفت چشت..یارو که باباشه یا برادر بزرگ یا عموش هم میگه تا نگی چشم ..اینم میگفت مممچشت...یعنی م رو برای تاکید اول چشت میاورد.
آدم دلش میخواست دهن یارو رو ببره بش خدمت کنن..بچههه ترسیده..زخم و زیلی..
آیات میخندید که بلد نیست بگه چشم.
یکی هم توشمال میزنه پس میافته از رو صندلی.
وقتی همه رو دریافت کردم آیات پیام داد: دیدی؟
نوشتم آره..نوشت خندیدی؟
نوشتم دستت درد نکنه.
نوشت ها بابا بخند..روحت سبک میشه.
جووونم سبکبالی روح.
عزیزم
خوشبواَم..
میخندم..
انگار وقتی گیجه بهتره..فک کن مست شه. چه چیزا که نگه.
گم شه.
شهرزادی من رو ببوس
شهرزادی دوسم داشته باش
شهرزادی من رو ناز کن
میخندم..کمی توش فیلم و ادائه اما به روش نمیارم..براش میوه میبرم..کیوی رو میبرم..پرتقال رو دایره..دایره ..اعتراض میکنه..شل و ول تحتتاثیر مسکنها و شلکنندههای عضلاتی که برای درد کمر میخوره:
چرا دایره؟ تو که میدونی من میخوام قاچش کنی..
میگم بخور دیگه بچه نشو..
دس برنمیداره..سرپیچی نمیکنه برای لحظهای از قواعد مسخرهی خورد و خوراکش...میخوره..چای میریزم باز...
- شهرزادی گیجم..
خندهام رو میخورم.
- تو دلت مسخرهام نکن.
قهقهه میزنم.
یه قصه هم داشت که یه فقیری بود و خدا بش برکت میده چون نمیذاره نون زمین بریزه و روش پا بره...شاید از اون روزا بود که دردم این شد ببینم کسی پا رو نون بذاره..تو نونواییا مخصوصا...
الانم غذای نانا رو گازه..همونطوری که خودش دوس داره..برای بن هم ماکارونیشلوغ درست میکنم به قول خودش..منم که دارم نون و ماست میخورم و عشق دنیایه میکنوم به قول زنِ ف.
پرسیدم مامانت اومد؟ گف آره..بش میوه دادم که نخواس..گف تو خونه خورده. باز پرسیدم: بابات رف دنبالش؟ گف ها..رف یه چیزی نوشت مامانم رو اورد..میوه رو خوردم و یههویی گف که مادربزرگم جنس اورده خاله...خیلی..یه شلوار دمپادارایی اورده دیونه میشی...سفیدیه من بردم..چنتاشو خودم بردم.
تعلیمات مادرش...تحریکم میکرد برای خرید. باشه صبر کن تا ازت بخرم. زورکی حسابم رو صفر کردم پیشت. مِ مجبورم. خودم میرم بندر ارزون میخرم...اگه قسطی بده پولش رو یه سال بعد یا تیکه تیکه بدم ها..اما نقدی نه.
گفتم مبارکت باشه...بعد نانا اومد و سلام نکرد بش..گفتم برو پیش نانا تو..بعد میوه خوردم ..
دیروز مادربزرگش رو تو بندر دیدم اتفاقا..اومده بود جنس ببره..منم رفته بودم برای نانا و بن خرید کرده بودم.
دیشب بود..دریا تاریک و پرکف و عصبانی..کفشام پر از آب شده بود..
ادامهی خاصی نداره تا همینجا بسه.
خوب پس من چرا مریضم؟ چرا بیمارم؟ چرا شبیه هیچ یک از آدمهایی که میشناسم نیستم. چرا آدمها فراموش میکنند..رد میشوند..میروند..من این اشک که ته ته کلهام لانه کرده..میجوشد تا سرمژه و توی گلو قل قل میکند و بهاش رو بدهم میریزد.
من الان خیلی قاتیام. زمان..خاطرات..مکان حوادث و آدمها قاتی شدهاند برایم...
قدیم یک روز توی فرودگاه گفتی ننویس از من..خوب یا بد ننویس ازمن...یکبار هم پشت تلفن..گفتی ننویس از من..حرف نزن از من..گفتی کسی گفته چیز باطل با ترک ذکرش از یاد میرود....گفتی روی دیوار با ذغال و با گچ از من ننویس...
من روی دیوار عکس دوتا ممه کشیدهام با ذغال...نمیدانم چرا..بعد ضربهدر کشیدهام رویشان..و بالایش روی آجر بالایش اولِ اسم خودم و خودت را نوشتهام...شبیه فحش شده...وقتی نگاهش میکنم یک کسره زیر حرف اول اسمم میگذارم و فکر میکنم دیوار دارد تحقیرم میکند.
تو من را تحقیر کردی خیلی.
دلیلش چیست؟ خودت حس حقارت داشتی؟ عصبانی بودی؟...فقط از من بدت میآمد؟ میخواستی بروم؟
دلیلش چه بود که آنهمه توهینآمیز با من برخورد میکردی..چرا؟
من گیجم و قاتی کردهام.
نمیتوانم پست بهتری بنویسم..
حتی تصمیم دارم این پست را که تمام کنم حسابی گریه کنم...
حرف زدن با مردها..زنها..دخترها..مشاورها..فایده نداشت...
تو گفتی قواعد را رعایت نمیکنی چون...مثلا تو فرمول داری و طبقش پیش میروی...؟
بعد موفق شدی فراموشم کنی و از من متنفر؟
پس احمقی.
پس فراموشیات پوشالی و عشقت پوشالیتر است...
من احساساتیام اما میتوانم روی صداقت عشقم ...بگذریم. کسی به صداقت عشق من نیازی ندارد.
گفتی به بدیهای من فکر کن..به بدیهای واقعی و غیرواقعی... به بدیهایت فکر میکنم.
به این فکر میکنم که مطلبی را برایت فرستادم و گفتی برای خودت از رویش بنویس...
گفته بودند که اگر کسی بیاید حق دارد برود.
غلط زیادی...خوب برود گم شود..
میرود بله و کسی میماند...
میدانی از چه ناراحتم؟ من دیگر زن مغرور قبلی نیستم...توی مدت گذشته خودم را به سطحهایی آلودم که قبلا خیی بالاتر ازش قدم میزدم..با این همسایهها حرف میزنم ..با ان آدمها که فکر نکنم...خسته هم هستم..حوصله هم ندارم...کار و درس و نوشتن ازم برنمیآید..ذهنم خسته شده....
به بدیهای تو فکر میکنم.
به چیزهایی که مرتب تکرار میکردی:
ما توی رابطه نیستیم.
تو معشوق و محبوب من نیستی
ادم میکنی..شماره میگیری و نمیدهی و مسدودم میکنی..
میروی بیکه از قبل خبر بدهی...که به اصطلاح خودت بیشتر جر نخورم در این رابطه..
من زن مغرور قبلی نیستم.
من زن قبلی نیستم
من آدم قبلی نیستم
همه..همه ..همه میگویند خیلی طول کشید...آدمهای احمق پر از عقده و آشغالی که زمانی برنمیگشتم نگاهشان کنم به خودشان اجازه دادند سرم داد بزنند..فریاد بزنند و ملامت کنند..نشان دهند که برای من است که عصبانی هستند اما دروغ بود...فرصت خالی کردن حقارت پیش آمده بود...
من آدم قبلی نیستم.
این را حس میکنم..خوشحال میشوم..میخندم..اما زورکی..خیلی زورکی...
آدله یادت است؟
من سراغ طالعبین هم رفتم...سراغ فال قهوه..فال حافظ...استخاره ...من سراغ امام حسین و امام رضا و خدا و محرم و صفر و...خیمهی سبز...
من نمیدانم...
من سر مشاور هم رفتم..سراغ درمانگر هم رفتم..سراغ مردهایی که از دید یک مرد حرف زدند و سراغ زنهایی که دلشان میسوخت...سراغ خودم هم رفتم..
امشب دیدم باید بروم...از این وبلاگ...از این دنیا هم...خوب من آدمهای اطراف را دوست ندارم..
حالا میدانم این نیست. تو خیلی ساده و راحت دوستم نداری.درست است من از دوست نداشته شدن توسط تو نمیمیرم..زندگی میکنم و زنده میمانم..اما خودم را دوست ندارم.
یا از شدت غرور و بالیدن به خودت خوش بشوی. حال کنی با خودت. هیچ کس مثل من به تو حال نداد. حال جسمی نه. حال روحی. خوشت آمد از خودت. به حسهای خوبی که عجز و لابهی من به تو میدهد فکر میکنم..التماسهایم..گریههایم..صدایم..پستهایم..و تمام آن بمان و نروهایی که با ناز کنار زدی و نادیده گرفتی..
چرا میروم و نمیتوانم در رفتنم بمانم..نمیتوانم..میخواهمت..میخواهمت..من تو را میخواهم..
چرا باید تو را بخواهم؟
یعنی مریضم؟ ضعف بزرگی دارم؟ برای خودم احترام قائل نیستم؟ خودخواهی ندارم؟ بیمار روحی روانیام..بیکارم؟ احساساتیام..فقط دوستت دارم..
آره. فقط همین.
من دوستت دارم.
به کمترینها راضیام. الیسا یک ترانهای دارد. میخواند به قلیلی ارضی.
به کمم راضیام.
چقدر بد.
خیلی بد.
نباید به زیاد هم راضی بود اما این حرف است.
حرف است. حرفها قشنگ است. همیشه اما نیست.
یادت است که تو خدای زدن حرفهای قشنگ اول کار و حرفهای بد وسط و آخر کاری.
این برای یک زن خوب نیست نوشتنش. اینقدر خود را واله و شیدا نشان دادن. خودم دوستش ندارم و امیدوارم با نوشتنش ازش شفا پیدا کنم. امیدوارم..کمی کورسویی از امید دارم...که یک روز شفا پیدا کنم از تو. خوب شوم ازت.
یک روز.
یک روز دیگر ..
تو چیکار میکنی؟
فرمولت چیست؟
چطوری توانستی؟
میخواهم اعتراف کنم برایت. همهاش را همینجا.
نمیدانم میخوانی..نمیخوانی..میخوانی و نشان میدهی نمیخوانی که باحالتر و بیاعتناتر به نظر برسی یا نمیخوانی ...
نمیدانم.
من تصمیم داشتم خودم را لاغر کنم که ازم خوشت بیاید..بله..چیزهای دیگر هم هست. مثلا دماغم را ببرم..و بروم سوزن فرو کنم توی صورتم. فکر میکردم شاید اینطور جذاب بشوم.
بعد خسته شدم.
من بالاخره پیر میشوم..همیشه زنهای جوانتر و زیباتر از من توی دنیا هست و خواهد بود.
تو برای اینها مرا دوست نخواهی داشت.
من فکر میکردم به اسم شهرت..وقتی توی رادیو میآورندش..وقتی ..دوست داشتم ..
مثلا بلوکهای توی ویدیوهایی که حدس میزنم رفته باشی توی آن شهرها را نگاه میکنم..بلوکها مثل مال خودمانند..نخلها یا درختها.
ئه! تو اینها را دیدهای.
چرا من تو را دوست دارم آخه؟ چرا.
من نباید تو را دوست داشته باشم. کسی که اندازهی من اذیت شده باشد توی زندگی باید یک جایی درب اذیت و آزار را روی خودش میبست. باید به ثباتی نسبی میرسید.
چرا هی تو را میخواهم و هی تو را دوست دارم و هی به هر چیزی که نگاه کنم یاد تو میافتم..به ماه. من به ماه از بچگی نگاه میکنم..
من چقدر برای تو جیمیل نوشتهام؟
هزارتا شد؟
چقدر برایت عکس فرستادم؟ دوهزارتا شد؟
چقدر برایت صدا ضبط کردهام..یا این اواخر فیلم دادهام..من فیلمها را که میدهم حذف میکنم نمیبینم..صداها را هم..شاید بعدش یکبار بشنوم..بعدنش و حذف کنم...خجالت میکشم..
به شالهایی فکر میکنم که به هوای اینکه تو سرم ببینی خریدهام..مانتوها..کفشها انگشترها گوشوارهها رژها..کرمها لاکها و سایهها و عطرها ..
من نباید اینکار را بکنم.
تو چرا من را اد کردی توی یکی از این شبکهها. همان که شمارهام را داشتی و من نداشتم..چرا بدترین حرفها را میزدی به من..
چرا ..
من گیجم..پریشانم..کمی پریشانم..هر وقت توی کتاب چیزی میخوانم..میخوانم مردی از زنی تعریف میکند میگویم این من نیستم..او اینطور من را نمیبیند..او دوستم ندارد..
او من را نمیخواهد..
برم بهتره. بله برم بهتره. تکرارش میکنم که تو بگویی ... که..تکرارش میکنم که بگویی ادیتت کرده. بله کرده. اذیتم =کرده. دلم را شکانده..
تو تمام این مدت من را با فکر ادیت میکردی.
با فکر. فکر میکردی چه ممکن است ناراحتم کن..خیلی اثر بدی بگذارد رویم و دلم را بشکاند ..همان را انجام میدادی.
تمام چیزهایی که به تو ربط دارد.
فکر کن تلگرام ان زن را چک میکنم..ممکن است از تو عکسی بگذارد؟
ح یادت است؟
ح دوستت.
یادت است؟
یادت رفته؟
توی اتاق با تو بود. من ازش میپرسیدم که هوا چطور است که بدانم توی چه هوایی هستید..میگفت نمیدانم چرا هی حال هوا را از من میپرسی..میگفتم اروز غذا چه خوردی..
تمام دنیای اطرافم برای من ح شده.
ح ..
نمیدانم.تو گفتی بری بهتره.
من خیلی خسته شدهام..از مادرم خستهتر..مادرم ته دلش قرار دارد. من ندارم.
آن اواخر حرف زدنت با من مثل پارس کردن بود...این را نمینویسم که بگویم فلانی..ما حس و تصویر و تجسم ذهنی من از ان برخوردها این است.
وقتی میگفتی پیام نده برادرزادهام هست. اخمآلود تصورت میکردم..حست میکردم با دندانهایی که به هم میفشری..وقتی میگفتی خوب پس برو یک جای دیگر زر بزن..وقتی میگفتی عکست رو نشون دادی برو بساطت را یک جای دیگر پهن کن...وقتی میگفتی گم شو..حالا چی میخوای؟..برو جایی که بودی..
تو من رو میزوندی..و نه تنها میزوندی که پا و بدن و روحم رو حین رد شدن گاز میگرفتی..به من حمله میکردی..من از تو ترس بدی داشتم. نه ترسی که عشق و احترام بیاورد
مثل ترسی که از این دختره همسایه دارم...ترسی که آدم از آدمهای پرخاشگر دارد..
فکر کنم باید کاملا ازت قطع امید میکردم و نکردم..روزنهها را میبستم..
خوب نکردم چون دوستت داشتم و دارم..چون تصور زندگی بدون وجودت..بدون امکان نوشتن برایت..بدون احتمال خواندنت سخت است..کشنده و دویانه کننده است..میترسم باز سر از جای نباید دربیاورم..سر از راهروهای تاریک ..تنگ..کشدار..آدمهایی غرق در شاش خود...استفراغ قرص بخورها..کلمات لزج..سختی قورت دادن لقمهها..دنیای چاقی ..ورم..
دنیای اضفه وزن و سنگینی..
میترسم دل بکنم و در یکی از این راهروها سقوط کنم..شاید هم باید سقوط کنم و طقوط کنم و بروم تا ته تاریکی و ادیت و اذیتتر شوم تا ازت کینه به دل بگیرم و فکر کنم..بهخاطر این بود که ..از دست این بود ...برای این بود که من را کشیدند..و آمپولها را توی بازو و آرنجم فرو کردند..
میترسم..
میترسم..
وقتی کمی ازت دور میشوم خراب میشوم..
نمیدام چرا..از دور ...دور هم..خوب تو که مراقبم نیستی
تو پشت کردی و در را بستی..محکم..
پس مراقبت چی از من...قاتی شده همه چیز..
میترسم مریض شوم..تحمل دلتنگی ندارم..خیلی خیلی خیلی...
باید بروم
یعنی؟باید..
خیلی وقت است باید میرفتم..شلوغ نباید می@کردم..وقتی گفتی تمام باید میگفتم باشه..و میزرفتم..هی رفتی..ادمید..رفتی آمدی من بودم..بعد رفتی و م ن مادندم و باز رفتی و من..
چقدر اذیتم
همهاش تصویر آدله میآید جلوی چشمم که تند تند نامه مینوشت روی برگه..یعنی عاقبت من..
سرم درد میکند از دندانم.
تو نمیدانستی راستی.
بگذار به تو بگویم.
تئو کافی است انلاین شوی که گریه کنم....هر بار بیصدا..چون زیاد میخواهمت و نمیشود گفت..
چون وقتی بگویم تو میگوییی چرت نگو..
چرا
چرت تویی.شعار توی دنیا زیاد است.
زندگی کن
خوش باش
عشق بورز
جایگزین کن
خوب لامصب چطور کسی مثل تو پیدا کنم نه که میاب باشی اما تو خودتی و چطور مثل تو به گندی و عوضی بودن تو پیدا کنم
به تو گفتم برای من کسی مثل خودت پیدا کن. ..خودت پید ا کن که فراموش کنم..من نمیتوانم...نمیتوانم با کسی دیگر..
بلد نیستم..آدم این چیزها نیستم..من نمیتوانم بپرم..نمیتوانم..
به تمام مردهای مجازی و واقعی که این مدت از خودم راندم فکر میکنم..هیچکدام نمیدانستند دلیلش تویی..
من اگر تو نبودی میشد ..
من سر م و دندانم درد میکند میفهمی.
تو جدی نگرفتی..زود خسته شدی..کم آوردی..تو
تو بازی کردی..تو شاد بودی..همهاش بازی بود برا ی خودت بود
من جدی
..
باغ همسایه-خوسه دونوسو
ص123