از این قاراهای سفید میخورم که توش کشک هم داره..بین انگشت اشاره . شست هست میلیسم و به خودم میگم آخرین باره و باز میلیسم. با اون یکی دستم در ستایش عشقِ آل بدیو رو میخونم.
تو صفحهی بیستش نوشته که شوپنهاور جایی نوشته هرگز زنان را بهخاطر تجربهی شور عشق نخواهد بخشید...آنها بدینسان جاودانگی نوع بشر را ممکن ساختند که در واقع بیارزش بود...
خوشم میاد...میخندم..انگشتام رو هر دو با هم میمکم..سال پشت به من و روبه دیوار چیز نامفهومی میگه...ملافه سوراخه تو تنمه... چشمام رو میبندم و رو بالش میغلتم...
به خودم میگم چته؟!!..میخندم...خو چته؟!..میخندم.
حتی انگار شوپنهاور هم اخمو و عصبی داره میگه: نگا...نگا...إی یکیاشون...نگاش کنید وژادنا...ساعت چنده حالا؟!..ها؟ نخوابیا...در ستایش عشق بوخون. عشق رو با کنایه و طعنه و اطواری تمسخرآمیز میگه. سرشو تکون میده با ادا.
صورتش عین مادرِ ساله. مثل وقتی تو اون عکس نفرت از نگاش میباره سمت من.
میخزم طرف سال پیشونی و دساش رو محکم میبوسم..
برمیگرده..میگه چوکولو نمیخوابی چرا ؟
دماغش رو میبوسم..میگم فردا برام سیگار بخر..
نمیدونم چی میگه..محسن رو تشخیص میدم.
منظورش اینه که خوبه کوچولو و چاقی و اینهمه ادعا داری.
کتاب رو باز میکنم.
خو بفرما عمو شوپن...چی میگفتی؟!
- شوپن و درد عمهام..خو دیگه معلومه بم بگی شوپن وقتی نوشتههام بیفته دس امثال شما کمعقلا (داره به زنها طعنه میزنه..اگه به فمنیستا نگفتم..) بهتر از این نمیشه...وژدانا بده کتابو..بده...بگیر بخواب.
- چاکریم.
- هر هر هر...محسن.
آخخخخخ باید سال رو گاز بگیرم حالا...حیف که دعوام میکنه در حد طلاق...یه جا داره مخصوص گاز..کوچولو و فندقی...بگم کجا شوپن سیاهم کرده.
سوغاتی هایده رو میشنوم
اون مرحوم که می اومد از سفر میشنیدمش ب یادش ...یه سوغاتی هایده بود و یه تصور بغل اون
حالا میشنومش و پاهای برهنه ام و رو می،الم ب لحاف سرد و حس میکنم خدا رحمتش دیوث پفیوز ی بود
بالاخره یکی دو روز خوب هم باش گذرندویم..
میگویم خوب من هم بلد نیستم آنطور هماهنگ پا بلند کنم و فلان..میگوید جان خودش یکبار دیگر..
انجام میدهم و میخندد.
میدانم پسر داییاش را میخواهد...شاید هم بخواهد جلویش قر بدهد. اسمش شاهین است و پوست قرمزی دارد..لپهایش من را یاد مِمُل میاندازد..دماغش خیلی خیلی سربالا..دیگر شور عمل درآمده.گردن یک وری میگوید بیا و فلان. میگویم نانا مشق دارد و...
میدود مییرود دم در میگوید درسته؟! میلرزاند.
میگویم بله...میرود میگویم لیز نخور..جای جواب باز میلرزاند و با خنده میرود.
موفق باشی بوآم.

مادر به او می گوید سفید و بی نمک است مثل باباش.

به نظرتان مثل باباها هستیم.
زنگ زدم به زیبا که بگویم..نه قبلش او زنگ زده بود که بگوید مادرم و مورتون چقدر بد و بیادبند و در مورد عکس پروفایل واتساپ ایوب گفتهاند میلهی هواپیما رفته در پشتش.
مورتون این را به او گفته و مادرم میخندیده. احساس توهین میکرد و میگفت مهم نیست ایوب دوستش دارد یا نه یا دارد یا نه ..بالاخره او دارد با ایوب زندگی میکند و چرا مادرم اینقدر رکیک و بیادب در مورد شوهرش حرف میزند.
مگر او همسطح یا همسن مورتون است اصلا؟
آه زیبا سطحت من را کشته.
گفتم راست میگوید.....تا بالاخره نوبت من شد و بیمقدمه نالیدم که حوصلهی این یارو را ندارم.وقتی دوستش ندارم چرا باید تحملش کنم؟ لذت نمیدهد به من بودنم باهاش و به نظرم هشتاد در صد حرفهایش دروغ است و بیست در صد از روی صداقت موقتی است. صداقتی ناشی از احساس احتمالا تنانهاش به من..این حس درونش حالتی شبیه محبت میآفریند که وامیداردش به من به خیال خودش راستش را بگوید اما همان هم راستییی حساب شده و هدفدار است.
زیبا دلم حوصلهام سر رفت..خوشم نمیآید ازش..دوستش ندارم..به من خوش نمیگذرد باهاش و نیاز جنسی ِ برآورده نشدهای ندارم که بخواهد با حرفها یا کارهایش برایم برآورده کند.
احساس میکنم وقتم را میگیرد و چیزی به من نمیدهد.
زیباااااااااااااااااااااااا زیبا میدانی؟ حالم شبیه کسی است که گرسنه است و او را بردند یک رستوران گران که غذاهای چکهای میگذارد جلوی آدم. یک چکه ماست..یک چکه سوپ...خوشمزه است اما به درد نخور.
نهاش باید خیلی هزینه کنی برای یک چکه زهرمار که نمیدانی چی تویش است...برای ما به غذاهای خانگی عادت کردههای اینچیزها درپیت است..غذای من باید عطر داشته باشد..وقتی میپختمش پایش کمی رقصیده باشم...یا نانا به رانم آویخته باشد که بوش من رو کشت یا کی آماده میشه پس ماما.
گفتم و شنید و گفت خوب مسدودش کن.
گفتم خوب زشت نیست؟ الکی بیمقدمه.
گفت شهرزاد تو...تو .....تو خیلی گناه داری.
بعد گریه کردیم.
دیشب هم گریه کرده بودیم.
اما امشب
پیش زیبا که میتوانم خیلی خودم باشم...خیلی بیشتر از هر وقت دیگر و او هم
میتواند پیش من بگوید پیرمرد هفتاد و چند سالهاش ممکن است مرده باشد و
غصه بخورد یا ...
و سرانجام به این نتیجه برسیم که بالاخره ته اینها یک
وجب جا است که دور از هم درش دراز میکشیم..من حس کردم اگر ازم دور باشد
دلم تنگ خواهد شد برایش.
او هم گفت نگو..نگو.
گفت کسی را ندارم باهاش حرف بزنم..تو هستی ها..گفتم میدانم چه میگویی و چه میخواهی.
بعد دیگر گریه نکردیم فقط به این نتیجه رسیدیم که مسدودش کنیم و اصلا هم زشت نیست خوب ازش خوشم نیامد مهم نیست اگر ..
خوب
خوب..
نه.
اینطوری نامردی است من خودم همیشه از این نامردیها و بیخبر رفتنها و شماره عوض کردنها و مسدود شدنها...گفتهام.
به زیبا گفتم بهاش خواهم گفت نه احتیاج به خلوت دارم.
و ردوغ هم نگفتهام البته.
زیبا گفت خودت همیشه میدانی چیکار کنی.
زیبا؟
میخوانی اینجا را؟
من
دیروز به کسی گفتم که به تو نگفتم او در مورد تو چه گفت چون به امثال او
نباید راست گفت چون راست و دروغ گفتن ما اثری در احساسشان نسبت به ما
نمیگذارد اینطوری حداقل خوشت میآید که مثل خودشان و به شدت خودشان
دروغگویی.
شنگل،شنگل اِیکنی جونَمَه بسونی
پس فکر کردی همینطوری الکیه؟
همیطوری رو هوا یارو زده عاشق شده؟ جلوش شنگل شنگل میکنه و جونشو میگیره بعد میذاره میره...خاک منه سرش. حداقل یه کار دیگه میکردی. شنگل شنگل کرده اُ جوونه مردمه داده به کشتن و هیچ باکیشم نیس..بمیر..شنگل شنگل بکنِ بیحیا.فردای قیامت باید رو پل صراط که از یه مو باریکتره شنگل شنگل بکنی ..نکردی هم کامیونر کامیونر هیمه اییارن...چو ِ آتشین ایذارن منه قینت..حالا برو شنگل شنگل کن و خدا رو بنده نباش.
#چیزنا #چیزویژه
قاسم چه بدی داشت که یکبار نذاشتی؟
آیدین سیارسریع
روزگار غریبی شده واقعا. این پدر و مادرهای جدیدالاحداث دهه شصتی برای اینکه بچهشون با بقیه بچهها متفاوت باشه اسمهایی رو روی این طفلهای معصوم میذارن که واقعا آدم میخواد بشینه برای مظلومیت بچه هایهای گریه کنه. وخامت اوضاع به حدی رسیده که جدیدا پدر و مادرها وقتی از بچهشون اسم میبرن نمیفهمم راجع به یه شخص حقیقی دارن حرف میزنن یا شخص حقوقی. از هرکسی هم میپرسی اسم بچهات یعنی چی میگه یه اسم اصیل پارسیه. در همین راستا من تا امروز فهمیدم میلان و ویکتور و آندریا دلاورانی از سرزمین توران بودن که به رستم تو جنگها کمک میکردن. «آرسن» هم دلاوری از زابل بوده که مربیگری آرسنالِ زابلِ اون زمان رو به عهده داشته که در افسانههای پارسی هم ازش به نیکی یاد شده. بههرحال در این دوره و زمانه چه خوب و چه بد تنوع اسامی زیاد شده ولی با این حال بسیاری از والدین موقع انتخاب اسم با مشکل مواجه شده و برای خاصتر شدن اسم بچه بطور کاملا انتحاری وارد عمل میشن. مثلا شما به این اسم دقت کنید: «گشواد»! اسم پسر هم هست. معلوم هم نیست اون «واو»ی که مثل آینه دق وسطش اومده مثل واو «خواهر» نوشته میشه ولی خونده نمیشه یا نه. بعد اگه تو مدرسه اون «واو» رو نخونن و بچه متاثر از اسم قشنگش تنبل بار بیاد و حمال بشه شما به عنوان پدر و مادر چه جوابی دارین به بچه بدین؟ یا بچه برگرده با بغض بگه «چرا اسم منو گذاشتن گشواد!؟ من که تو زندگیم کم نذاشتم، من که همیشه زرنگ و فرز بودم!» چه جوری تو صورت بچه نگاه میکنین؟ مورد داشتیم بنده خدا اسمش گشواد بوده، اینقدر حساس شده بود که هر وقت صداش میکردیم میگفت خودتی بیشعور! یا مثلا طرف دلش خوشه اسم وزیر اردشیر بابکان رو گذاشته رو اسم پسرش. حالا اسم چیه؟ «گرانخوار»! بچه به دنیا اومده پستونک زیر ۲۵ هزار تومن نمیخوره. مادرش میآد شیر بده اخم میکنه میگه فقط کیم کارداشیان! آخر با چانهزنی و مذاکره به شیر خشک نستله راضیش میکنن. قطره آهن خارجیش هم دیگه بماند! اینقدر به پدره فشار اومد رفت اسمشو عوض کرد گذاشت «ارزانخوار»، تو پرانتز «ایرانیخوار» ولی خب گرانخواری و لوکسخواری رفته بود تو ذات بچه و دیگه نمیشد کاریش کرد. اصلا انتخاب این جور اسامی عجیب و غریب برای خود پدر و مادر هم خوب نیست. شما الان اسم بچه رو بذار «قاسم»، بذار «جبار»، بذار «صَفَرعلی». این بچه خودش به راحتی به دنیا میآد، نه عکس آتلیهای میخواد نه فیلم سزارین، حتی تخت بچه هم نمیخواد. خودش هر شب، شب بخیر میگه و میره روی میز ناهارخوری میخوابه، خودش خودش رو پوشک میکنه، میره از سر کوچه شیر شیشهای میخره با کلوچه میخوره بعدش آروغ خودشو میگیره، میگی بیا بریم ختنهات کنیم میگه داداش خودم قبلا ترتیبشو دادم که خرج اضافه نیفته رو دستتون! اصلا اشک تو چشمای آدم جمع میشه. آخرشم هیچ انتظاری ازش نمیره ولی خودش مرام میذاره و میشه متخصص مغز و اعصاب. حالا اسم بچه رو بذار «نیاوش»، «آدرین»، «کارن» و… از همون اول باید خرجش بکنی، کلاس موسیقی و زبان فرانسه و گلف و تنیس بذاریش، مدرسه غیرانتفاعی ثبت نامش کنی و ترمی هشت میلیون شهریه بدی که آقا بشه یه چهره هنرمند و معروف ولی آخرش میبینی کارمند اداره دارایی شده و چون نتونسته آهنگساز یا کارگردان مطرحی بشه افسرده است. ولی اگه همون جبار یا قاسم کارمند دارایی میشد شخمش هم نبود و خیلی هم راضی و خوشحال بود از موقعیتش. پس واقعا این چه کاریه که ما با بچه هامون میکنیم؟ نکنید عزیزان من، دهه شصتیهای عزیز، موقع انتخاب اسم بچههاتون گرانخواری نکنید. / چیزناداتآیآر chizna.ir
#چیزنا #چیزاول #چیزخصوصی #چیزخبردار #چیزویژه #چیزامروز #چیزوگفت #چیزتون #چیزصدادار #چیزویدئویی #چیزکست #چیزنامه
#کاریکاتور #کارتون #طنز #کمیک_استریپ
#chizna
www.chizna.ir
چیزنا در تلگرام و اینستاگرام: @chiznawebsite
والا بخدا
دهن مادر عربی رو پاره کردین.
خو کشتینمون.
مردیم..میخوان بگن تو عربی حالیت نیس و به قول خودشون مستعجمی بعد میان برام مینویسن با ظلمی که مسعولین به ملت عرب تو ایران..
ولک شما یاد بگیرید اول درست بنویسیدش بعد بیاید اینجا نق بزنید.
یعنی دهن نموند برای زبان عربی از دستتون.
بابا من کفش کوروش رو زمانی جلوش جفت میکردم خو؟! من متسعجمم و آتش نمیدانم کدوم آتیش کده رو باد میزدم خاموش نشه اصلا..اروای تخم پانعربیسماتون مسعول نیس. مسئوله.
عمیدالله نیس...تو فارسی عین ندیدم من..من ندیدم..حدس میزنم عینها از عربی وارد شده باشه..مطمدن نیستما و لی حدس میزنم..شما که خوندیش و روندیش و روفتیش و حاملهاش کردی بهتر میدونی خو؟
امیده نه عمید.
خو؟
عمید با فتح عین چیزیه که انشالا میره تو شما راحت میشیم.
ولک مسعولین شنو؟
من نعله عله روح ید ید ید یدکم.
بابا مسئولین مو مسعولین...یعنی حشه القارء مو حچی اضراط...شنوی های؟
ارجوکم...ارجوکم لاتحچون عربی...شگتو حلگ ام العربی ابهای حچیکم.
مسعول یعنی منشول..یسعل..یسعل و ایضرط مثلکم..
خو؟
مسئول یعنی فردٌ ذی مسئولیه.
ذبحتونه الله یذبحکم.


یه کانال درست کردم بِرا دلم تو تلجرام. اسمش هست مزیکا.
موسیقایمو فرستادم توش.
خَیلی قشنگ. حال میکنم باش.
فاطو جنوبیه فاطمهاس..فاطُمه هم میگن.
نکته: کاش دخترش اذیت نکنه.
پوکیدم. فشارم افتاده فکر کنم.
خدایا چقدر چاق شدن خوبه و لاغر شدن سخت. اون یکی رو چشات رو باز میکنی و میخوری این یکی چشات رو میبندی و آب دهنت رو قورت میدی.
عنوان: همینجوریِ تفاوت.

در مورد غذاهای شهرامون پرسیدید:
این هست
اینجا رو ببینید
ادویهی مرغ و ماهی: زنجبیل-میخک- برگ بو-زردچوبه- فلفل قرمز- ففل سیاه- کمی دارچین-تخم گشنیز-زیره سیاه-هل-کمی لیمو عمانی بدون هسته- توی ظرف بدون روغن یا با یک چکه روغن با حرارت کم..تفت میدید بعد پودر میکنید توی آسیاب درش رو میبندید و تو یخچال میذارید.مقادیر من ذهنیه...بعد با آرد گندم قاتی میکنید و نمک البته..و تکههای ماهی رو توش میغلتونید آرد اشافیاش رو میگیرید و سرخ میکنید.
یا راحت میرید عطاری میگید آقا ادویه ماهی بده.
تموم.
تو و صورت مکعبی و بوی عطرت و لهجه جنوبیِ غلیظت و دست و دلبازی شدیدت و ..مهربانی کن
مهربانان را آدمیت لازم است.
مهر،بانان.
اینطوری بخوانید. عین دبیرهای ادبیات.
- توی لباس مشکی خیلی خوب بودی...مومن
میخندم.
مومن.
ایمان.
از چه وقت ایمانم را از دست دادم؟ از وقتی که پدرم که مذهبی است به من گفت سیاه.
از وقتی که توی تیمارستان زنها را به تخت بستند و زدند و انگولک کردند..از وقتی که راهروی سیاهی که کش میآمد را دویدم که روی در آهنی بکوبم و دادب زنم سال. فکر میکردم پشت در است و او شهر دیگری بود.
از وقتی که آدمی که دوست داشتم به من گفت خواهرم را میخواهد و به من گفت من زندگیاش را خراب کردهام چون قبل من لابد زنهایی که باهاشان خوابیده بود راحت چشم پوشیدند ازش و جدی نگرفتندش.
از وقتی که ندید زندگی من را چه کرد و خرابی زندگیاش را گردن من انداخت..
از وقتی که نانا گفت: ماما چرا همیشه وقتی ظرف میشویی تنهایی...لباس میشویی...غذا میپزی ...وقتی دم در میشینی میگویی: آه فلانی.
فلانی.
گفتم میگویم فاضل..همسایه..چون زنش و دخترش هی اذیت میکنند..خندید: ماما همیشه میگویی..دوستش داری یا از دستش عبصانی هستی؟
دستم روی سرم میرود روبروی خانه..غروب است.
از خودم تنفرم..از آسمان..و هر چیزی که میگویند هست....نیست..قلبم چرا ..
- تو بس نمیکنی تا گندش بالا بیاید.
گندش.
در مورد حس من به خودش میگوید گندش.
گندش.
گندابش.
گندش..برایش مهم است نفهمند با من است فقط. که جایگاهش نرود زیر سئوال. ازش انتظار ندارند با زنی شوهردار پریده باشد.زندگی و شغلش تهدید میشود..
زندگی من؟
هاها.
شغل من؟
هاها.
پارسال یکی دو ماه پیشتر یک روز به سرم زده بود که بروم دیدنش.
یعنی رفتنش بیخبر از خود بیخودم کرده بود...دلتنگ و مرده از اشتیاق...مرده..
برایش نوشتم فردا میآیم شهرت..میخواهم ببینمت..برام سخت هم نبود..سخت که بود اما نه سختتر از دردی که داشتم..
- اگر بخواهی با آمدن و کارهای احمقانهای از این دست به من ضربه بزنی تو و آدمای زندگیتو به خاک سیاه میشونم..هیچی بین ما نبوده و نیست..لطفا مزاحم نشو.
ان چند کلمه را دیدم
- من نمیخواهم به تو ضربه بزنم
- پس چی میخوای؟
- دیگه هیچی...
دوستش دارم؟ نه. تنفر دارم ازش؟ نه.
چرا میخواهمش؟
نمیدانم.
دوستش دارم؟
...
بنویس که آره..
نمیتوانم دیگر نمیتوانم بنویسم آره.
چرا؟
نمیدانم...دیگر مسئله فحش نیست..توهین نیست..تحقیر...مسئله کثافت است..مسئله مثل این است که در اتاقش را باز میگذارد انگار با یاد خواهرم کیرش را میمالد و من تمام فکرهایی که در مورد خواهرم میکند را مثل ابری بالای سرش میبینم..انگار به من بگوید: نگاه کن.
او زنهای خودش را دارد.
من هم بروم مردهای خودم را پیدا کنم؟
نمیدانم.
به زیبا گفتم: هر وقت برایش عکس از مانتویم میگذارم یا مینویسد مبارک..فقط میارک..نمینویسد حتی مبارک باشه..یا چیزی نمیگوید.
زیبا آه میکشد:
دوست دارم الف با تو بود..مهربان بود..از اول تا آخر مهربان بود..مثل او نبود که اول مهربان باشد و بعد اینطوری گند بزند و مسئولیت گند دن را بیندازد گردنت..
او مهربان است..همین چیزی که میخواهی..مهربان است..تو مرد مهربان نداشتی..سال مهربان نیست...خوب است و مهربان نیست..
- خوب بگو الف بیاید با من مهربان باشد دیگر آدم عمیق و باسواد و درس خوانده نمیخواهم...فرق نمیکند سطحی..غیرسطحی...کسی باشد که تعریف کند از مانتویم...به من نگوید گمشو بابا..
- به تو گفته؟
- مهم نیست.
مرد میگوید مومن بودی.
میخوانم: یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت..
میخندد.
- سالهاست دلم برای بغل کردن جسمی نرم تنگ شده...همه چیز را درون خودم سرکوب کردم...به زنها نگاه نمیکنم..سعی میکنم نگاه نکنم..
- صیغه چرا نمیکنید..اگر به ارتباط حرام حساسید.
- نه..حسی ندارم به این مسئله..نیازی به زنهای یکی دو ساعته ندارم.
آخخخخخ کمرم شکست.
بله. آخر ما داریم در فیلمی سینمایی زندگی میکنیم. خدا میداند جملهها را از کدام فیلم گند یا رمان زردی کش رفته..
مهم نیست..نشان میدهد دوست دارد..مهربان است..نمیگوید گمشوبابا..و میگوید: دوست دارم فقط مال من میبودی..توی هر جمله و حرفی ازت نمیخواهد بروی تی افق محو شوی..
خوب بابا شری نمیخواهدت..متنفر است ازت...
نمیگوید شمارهات را میدهم میگویم هر که کرده راضی بوده.....شری کمی شبیه شغی است. عزیزم به فرانسه؟ کمی شبیه شقی هم هست. شقی. شق کرده.
حوصله ندارم بخندم. باز فکر میکنم نمیگوید برو برای متخصص عین ان دکتر ساک بزن
نمیگوید اگر خوب بدهی همه یک دست میکنندت..
نمیگوید..
اگر بگوید فقط میاندازمش بیرون. طلبکار برنمیگردد که ..
- تا حالا کسی را بغل نکردم..بیست سال..
- اتفاقا بغل خوبی دارید ظاهرا..مطمئنا زنهایی هستند که دلشان بخواهد تویش بخزند..
توی دلم ادامه میدهم و ازت خاطرهی بد نداشته باشند...و سر شام به تو نگفته باشند سریال ایرانی دنبال کن روشنفکر...به طعنه..و توی لاین به تو نگفته باشند مگه تو بس میکنی؟!
و..
فقط یک بغل است..یک بغل بی اول و آخر..جایی برای کمی خواب..کمی چشمِ بسته..کمی خمیازه..کمی خندیدن..کمی پناه..کمی امنیت...کمی..
کمی چرت.
کمی زر.
کمی ور.
کمی شر..
کمی ور
کمی چرت
کمی پرت
کمی مَرد.
نه اندام..روحیه..کمی روحیع..کمی تعصی قشنگ..کمی شبیه مردهای داستانهای عرببی..کمی غیرت..کمی ..کمی خنده..
کمی.
کمی
کمی.
کمی.مقدار.زیادی از دیگر کمیها.

بعد از تو هیچ کس به آینه سلام نکرد
رت باتلر.
خنجرن رفتن تو کونم
بابام البته میگه قلبم.
خسته شدیم بس کن..فمیدیم عاشقید...کشتین ما رو.