فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

تخصیر زنایه

از این قاراهای سفید می‌خورم که توش کشک هم داره..بین انگشت اشاره . شست هست می‌لیسم و به خودم می‌گم آخرین باره  و باز می‌لیسم. با اون یکی دستم در ستایش عشقِ آل بدیو رو می‌خونم.
تو صفحه‌ی بیستش نوشته که شوپنهاور جایی نوشته هرگز زنان را به‌خاطر تجربه‌ی شور عشق نخواهد بخشید...آن‌ها بدین‌سان جاودانگی  نوع بشر را ممکن ساختند که در واقع بی‌ارزش بود...
خوشم میاد...می‌‍خندم..انگشتام رو هر دو با هم می‌مکم..سال پشت به من و روبه دیوار چیز نامفهومی می‎‌گه...ملافه سوراخه تو تنمه... چشمام رو می‌بندم و رو بالش می‌غلتم...
به خودم می‌گم چته؟!!..می‌خندم...خو چته؟!..می‌خندم.
حتی انگار شوپنهاور هم اخمو و عصبی داره می‌گه: نگا...نگا...إی یکی‌اشون...نگاش کنید وژادنا...ساعت چنده حالا؟!..ها؟ نخوابیا...در ستایش عشق بوخون. عشق رو با کنایه و طعنه و اطواری تمسخرآمیز می‌گه. سرشو تکون می‌ده با ادا.
 صورتش عین مادرِ ساله. مثل وقتی تو اون عکس نفرت از نگاش می‌باره سمت من.
می‌خزم طرف سال پیشونی و دساش رو محکم می‌بوسم..
برمی‌گرده..می‌گه چوکولو نمی‌خوابی چرا ؟
دماغش رو می‌بوسم..می‌گم فردا برام سیگار بخر..
نمی‌دونم چی می‌گه..محسن رو تشخیص می‌دم.
منظورش اینه که خوبه کوچولو و چاقی و این‌همه ادعا داری.
کتاب رو باز می‌کنم.
خو بفرما عمو شوپن...چی می‌گفتی؟!
- شوپن و درد عمه‌ام..خو دیگه معلومه بم بگی شوپن وقتی نوشته‌هام بیفته  دس امثال شما ‌کم‌عقلا (داره به زن‌ها طعنه می‌زنه..اگه به فمنیستا نگفتم..) بهتر از این نمی‌شه...وژدانا بده کتابو..بده...بگیر بخواب.
- چاکریم.
- هر هر هر...محسن.
آخخخخخ باید سال رو گاز بگیرم حالا...حیف که دعوام می‌کنه در حد طلاق...یه جا  داره مخصوص گاز..کوچولو و فندقی...بگم  کجا شوپن سیاهم کرده.

بزمرگی رو دوس نداشتم. چیز عجیبی نیس. کاملا قابل پیشبینیه که آدمی مثل من از هیچ چیز بزمرگی خوشش نیاد. ریتم تندش..فحشهاش..خشونتش..کثاقت توش..حوادث..اتفاقات..بلبل زبونی و حاضر جوابی شخصیات که قابل توجه و جالبه اما بعید به نظر میرسه اینهمه آدما جوابی رو میدن که باید بدن...انگار نویسنده جای تمام شخصیات خودش حرف زده...حرف و فحش  بدوبیراه و اینا رو تو دهنشون گذاشته..تو داستان همه حرفی رو می‌زنن...کاری رو می‌کنن که باید بکنن..باید در اینجا یعنی بهترین نوع کار و حرفی که می‌شه کرد یا زد.
از دختر ده ساله گرفته تا ...
این رمانی نیست که در موردش حرف بزنم ..در موردش بخونم..یادآوری کنم حوادثش رو...یا این‌که باز بخونمش...این رمان به من مربوط نیست. به حال و روحی و زندگی من..برای آدماش خوبه..همیشه به یاد خواهم داش که کتابی به اسم بزمرگی خوندم...حوادثش هم یادم می‌مونه اما به عنوان یکی از منفورترین کتابایی که خوندم..
بله لازمه آدم گاهی از این چیزها هم بخونه ...و نگاه عجول و سریع و مشتاق پایانش رو لابه‌لای سطور بگردونه..اما این کار رو با خستگی ذهنی و کسلی‌ایی ناشی از تکرار خشونت و بدوبیراه و درهم‌برهمی می‌کنه..
مطمئنا این رمان خواننده و طرفدارای خودشو داره که من جزئشون نیستم...و علاقه‌ای هم ندارم داشته باشم..و هر اثری که به این مقوله شباهت داشته باشه نه نظرم رو جلب می‌که و نه علاقه‌ام رو.
مثل مکث روی کانال اخباره..خشونت هست..اما علاقه ندارم ببینمش. به کارم نمیاد.

کرم شب رو می‌زنم...بزمرگی - جواد سعیدی‌پور رو میارم بخونم. آخراشم.
احتمالا سال و برادرام این رو می‌خوندن حرف زیادی داشتن برای زدن در موردش. شایدم به زیبا بگم بخونتش در موردش با هم حرف بزنیم.
مثل بچگی..هر وقت چیزی می‌خوندم به زیبا می‌گفتم بخونه که حرف پیدا کنیمب رای زدن..در کل حرف داریم اما این‌طوری حرفای خوب و خوب‌تری داشتیم برای زدن.
داستان تلخیه اما خوندنش برام لازمه از اون جهت که تو دنیایی داریم زندگی می‌کنیم که داعش داره..و چیزهایی مثل داعش..این‌جور داستانا تلخی گزنده و تعمدی و شاید هم کمی غلو شده داره اما خشونت و تلخی و سیاهیش با فضاش همخوانی داره. وصله‌ی ناجور نیس.
جا داره بگم خدا عاقبت به‌خیرمون کنه. شنیدم که گفتن خدایا خوب بمیرانم.

کاش من هم شجریان را دوست می‌داشتم

سال عضو کانال تلگرامم هست.
وقتی موسیقی می‌ذارم میاد می‌گه چقدر زشت...سطح سلیقه‌ات رو پایین نیار.
به‌خاطر همین چرا نمی‌رسی مهدی یراحی که گذاشتم.
چیزی ندارم بگم.

جالبه که تو کشورای عربی اسم شهرزاد خیلی رایجه.
تلفظش SHAH-RAZAD هست..
عربای خوزستان که تو ایرانن ..جز یکی دوتا استثنا نشنیدم و ندیدم بذارن شهرزاد.

توی مدت گذشته آدمای خوب و محترمی اومدن سراغم. زن‌هایی با محبت و دوستایی خوب. مردهایی "انسان".
من خوب‌حال نبودم.
علیرغم میلم نتونستم محبت رو جبران کنم...حق داشتن اگه رنجیدن و رفتن...حالم خیلی بی‌ثبات و متغیر بود...حالا که نسبتا بهترم دلم می‌خواد از همه‌اشون تشکر کنم. محبت‌شون یادم نرفته.
کمکایی که به‌ام کردن..حرفام رو گاهی شنیدن و خوندن و گاهی محبتاشون با یه ممنو و متشکرم و مرسی از دوستی‌تون حد و فاصله‌دار شد...با این وجود موندن و ..
متشکرم.
یه روز یه کتاب می‌نویسم: برای خاطر خواننده‌هام. اگر هم مردم و ننوشتم بدونید که دوس داشتم بنویسم:)
من شما رو دوست دارم.

ذغالی‌ها

تو آشپزخونه نشستم روی زمین. با ذغال روی کشوی دوم کابینتای قدیمی با حروف بزرگ می‌نویسم ABADAN و توی مستطیل می‌بندمش..این کار رو چند ساله می‌کنم؟ قبل از این‌که برم مدرسه. بابام بم حروف انگلیسی رو یاد داده بود..خودش انگلیسی رو از انگلیسیا یاد گرفته بود..همه چی رو با حروف انگلیسی بزرگ می‌نوشت و می‌خوند..
سیگَرت..کاندیشن..چیزای این‌طوری. به شوخی می‌گفت جودبای. یعنی گودبای. می‌گفت عربی که گ نداره پس باید بگیم جودبای..همون رو با حروف انگلیسی بزرگ می‌نوشتم من: joodbay   و می‌خندیدم..به نظرم پدرم بامزه‌ترین مرد دنیا بود..
سال میاد می‌گه حرف نداش شام..
چون گوشتش رو زیاد کرده بودم. چقدر مردا گوشت دوس دارن. بابام..باباش..خودش..بن اما لب نمی‌زنه. من از گوشت چرخ‌شده خوشم نمیاد..دلم می‌خواد گوشت رو له کنم تو هاون چوبی و له شده استفاده‌اش کنم..
با تیکه ذغال کوچیک ...می‌نویسم بابا...
بم می‌گفت کل فتات معجبه بابیها.
هر دختری عاشق پدرش است.
می‌خندید. می‌دونس دوسش دارم...
ادای همه رو درمی‌اورد. راه رفتن خواهرام رو..از کوچیکه شروع می‌کرد که اون روزا ز بود. عین یه موش کوچولو فرز می‌دوید می‌گفت این ز. بعد اون یکی..مینا..محکم عین یه نظامی راه می‌رفت..قد و تلخ..بعد نوبت زیبا بود..مثلا زنانه...فیسو...من قلبم رو تو دسم مشت کرده بودم از ترس...حالا نوبت منه..حالا مسخره‌ام می‌کنه..چی می‌خواد بگه..
شل راه می‌رف..عین معتادا..دسا دو طرف بدن شل...سر رو به آسمون..زبون بیرون افتاده از دهن...یه آدم گیج..حواس‌پرت..دس پا چلفتی..شلخته..بی‌عرضه..
می‌خندیدن..منم.
می‌خندیدم که نشون ندم ناراحت شدم..بلندتر از همه..
بعد تعریف می‌کردم از راه رفتن بقیه..
آره...بابا واقعا چقدر قشنگ راه می‌ره فلانی...بهمانی چه بامزه‌اس.
تعریف می‌کردم که نگن حسوده.
که نظرم شبیه نظرشون باشه و دوسم داشته باشن.
دور اسم بابا با ذغال قلبای سیاه ذغالی می‌کشم. توشون تیرای کوچولوی ذغالی می‌کشم.
سال می‌گه عشقِ سیاه؟!..جادوگری؟
نگاش می‌کنم. چشماش رنگ همین ذغاله..
می‌گم جادوگر بودم خیلی خوب بود...مثلا رنگ چشمات رو  برمی‌داشتم برا خودم..رنگ قلبت رو می‌دادم به بعضیا..
می‌خنده.
دسم ذغالی‌مو می‌بوسه می‌ره.

آمادو میو

وقتی اومد داشتم یه چیزی می‌شنیدم که یادم نیس الان چیه..توقع نداشتم بیاد و وقتی اومد خودم رو پرت کردم طرفش...پرت هم نکردم..برگشتم و ..انگار وزیدم...و کشیدمش سمت خودم...بوی براده آهن و سیگار می‌داد..اینجور وقتا حس می‌کنم غرق می‌شه تو بغلم..یعنی جوری می‌ره بین بازوهام که حس می‎کنم قراره بوده بیفته جایی...قرار بوده پرت شه از جایی و من کشیدمش....اگار بچه می‌شه...کوچیک می‌شه..انگار آب می‌ره...سرتاپای وجودم قلب می‌شه براش...یادم می‌ره ریشش سمباده‌اس...جا می‌خوره که هنوزم این‌طوری بغلش می‌کنم...حس می‌کنم طوفانی آتشین و پرحرارت وزید تو روحم....فکر می‌کنم من قابلیت چقدر زیاد دوست داشتن رو دارم...زیاد...خیلی زیاد...تنم عرق کرد تو همون اتاق سرد.. گردبادی پراز حرارت و اشتیاق...وقتی بعد  چشمام رو باز کردم شنیدم می‌گه مطبوع...مطبوع..مطبوع ِ شیرین... دیدمش که عینکش رو هم برنداشته بود...نرسیده بود...کج شده بود رو صورتش..تازه دلم سوخت بیشتر براش...عینکی خرمغز من...
له و لورده شده بود...
- وحشی ِ  مهربون..
بم گفت این رو...
چیزی نگفتم...
-مطبوعِ خوشبو...
مهدی یراحی می‌خوند چرا نمی‌رسی...؟
زدم رو استاپ گفتم تو که رسیدی...گفت دوستت دارم رطب..
خنده‌ام گرف...گفتم بی‌انضباط...
- سال ؟ دوسم داری؟
- نه..
می‌خندم.
- چرا دوسم داری؟
سعی می‌کنم جا شم تو بغلش..هنوز بعضی جاهام می‌زنه بیرون...
تو گوشم می‌گه: خحس می‌کنم خیلی مردم. غش می‌کنم یواشکی از خوشی...می‌میرم از این حرف...
صورتش انگار خجالت کشیده...خوشم میاد این‌طور سنجاب می‌شه...
بش می‌گم یه فیلم هس اسمش استخونهای دوس داشتنیه من رو یاد تو می‌اندازه..
می‌زنتم..می‌گه یه فیلم هس اسمش هس بدجنسا  له می‌شن.. می‌خواد له‌ام کنه..وسط خنده و دور کردناش..
می‌گم یه فیلمی  دیدم  اسمش هس: جایی برای پیرمردها نیس...
چنتا سرفه‌ی پیرمردانه‌ای می‌کنه..وقتی حس می‌کنم پیر می‌شه واقعا و سرفه می‌کنه..غصه‌ام می‌شه..طفلی لاغروی من..می‎گم یه فیلمی هس سال  و زنش و مغز سوراخِ زنش..
می‌رم تو بغلش می‌گم نمی‌ری هیچ وخ؟
می‌گه باید برم حالا...برمی‌گردم زیر پتو...وقتی داره می‌ره می‌گم خیلی وقته فیلم ندیدیم با هم
می‌گه تو فقط کارتون بین شدی..انیمه ژاپنی شده خوراکت..
می‌گه گرد و خاک کردیم..موهاش رو صاف می‌کنه  چونزن ف در می‌زنه می‌گم بگو نشسته.
می‌گی چی؟
می‌گم مگه طوفان نبودم؟ بگو نشست دیگه...حال خوابه.
یه جوری ادا درمیاره یعنی خلم...یه جوری ادا درمیارم یعنی پفیوزه..
سرشو تکون می‌ده یعنی متاسفه برا خودش
سرم رو تکون می‌دم  یعنی برو بابا.
می‌ره.

باید ب سال زنگ زد 

سال

سال بزرگ

بعد از ت و کسی ب من نگف محسن

سوغاتی هایده رو میشنوم

اون مرحوم که می اومد از سفر میشنیدمش ب یادش ...یه سوغاتی هایده بود و یه تصور بغل اون

حالا می‌شنومش و پاهای برهنه ام و رو می،الم ب لحاف سرد و حس میکنم خدا رحمتش دیوث پفیوز ی بود

بالاخره یکی دو روز خوب هم باش گذرندویم..

سردمه

زیر پتو می نگارم.

و آنی بیرزگنی الله

آیات از زیر باران دوید و رسید بم..آرایش کرده بود. قشنگ شده بود. سبزه است آرایش می‌نشیند توی صورتش..آن یکی خواهرش بدون آرایش قشنگ‌تر است..این یکی با آرایش کلا عوض می‌شود. جذاب می‌شود.چادرش را باز می‌کد شکمش افتاده از بلوز بیرون. فکر می‌کنم همسن این بودم و مجرد یک سانت چربی روی بدنم نداشتم ...حالا بمیرم مثل آن روزها نمی‌شوم و نیازی هم ندارم. نشده از سر آدم‌هایی که شناختم و خواهم شناخت زیادی‌ام.
می‌گوید تولد پسر برادرش است..نمی‌روم؟..حوصله ندارم. می‌گویم صبر کند نصف کیک خانگی دیروز را می‌دهم دستش و چندتا اسکناس.
می‌گوید بیا دیگر و فلان..می‌گویم نه خسته‌ام ضدحال می‌زنم. می‌گوید پسرداییم هم هست. می‌رقصیم امشب. اون حرکته هست یادم دادی؟
قرار بود خودش دستمال‌بازی یادم بدهد که کمی هم یاد گرفتم من مثلا کمی بندری. می‌گم این؟! غش می‌کند از خنده.
- ها خودشه..خدا نکشَت..چطور می‌لرزونی؟!...من نمی‌تونم.

می‌گویم خوب من هم بلد نیستم آن‌طور هماهنگ پا بلند کنم و فلان..می‌گوید جان خودش یک‌بار دیگر..

انجام می‌دهم و می‌خندد.
می‌دانم پسر دایی‌اش را می‌خواهد...شاید هم بخواهد جلویش قر بدهد. اسمش شاهین است و پوست قرمزی دارد..لپ‌هایش من را یاد مِمُل می‌اندازد..دماغش خیلی خیلی سربالا..دیگر شور عمل درآمده.گردن یک وری می‌گوید بیا و فلان. می‌گویم نانا مشق دارد و...
می‌دود میی‌رود دم در می‌گوید درسته؟! می‌لرزاند.
می‌گویم بله...می‌رود می‌گویم لیز نخور..جای جواب باز می‌لرزاند و با خنده می‌رود.
موفق باشی بوآم.

کمربند رو ببند

این درختای بی‌عار رو می‌گن انگلیسیا اوردن جنوب. مادرم اینو می‌گه...ما بشون می‌گیم خَرنوب..درختیه که احتیاج به آب و اینا نداره..خوب می‌مونه...یه جور ثمر هم داره که قبلا  با خواهرام باش کیک تولد درست می‌کردیم. یه کپه خاک و تزیینش همین میوه‌های خرنوب بود..بعدش گلا به غلافای سبز تبدیل می‌شه و خشک می‌شن و رنگ کرمی زردی  پیدا می‌کنن که در روزگار عدم وفور موز ما بشون می‌گفتیم موز...حتی با خواهرام گاهی می‌جوییدیم و مادرم بمون می‌گف بز که زیاد مهم نیس این مورد.
وقتی بارون می‌زنه شکلای موهوم خیال‌آفرینی تولید می‌کنن عین این جنگلایی که کوزت می‌رف در شبای تاریک زمستونی ازشون رد می‌شد ..آب می‌اورد..یا توی قصه‌های دیگه بچه‌ها توش گم می‌شن...
عاشقشونم تو بارون..
از نوک شاخه‌هاشون آب می‌چکه..اگه زیرشو ملت عن نکنن و پهن نکنن جای خوبیه..اما خو می‌دونین تخصصمونه عن کردن و پهن کردن..می‌میریم جایی بریم و اثراتمون نمونه..زمین رو نگاه نمی‌کنم چون حالم می‌گیره از وفور نعمت..سمت بالا نگاه می‌کنم..و فکر می‌کنم خفاشایی سمتم هجوم اوردن...
چارلی‌بازی هم درمیارم..می‌دوم سمت ماشین..تو جاده..گاهی هم از تو خیالم پشتشون قاتل ماتل میاد بیرون..با ابزارای قتل سرد و گرمشون...سال تو ماشین منتظرم می‌مونه...پیشونی رو فرمون منتظر..اخبار گوش می‌ده یا فقط چرت می‌زنه.

این‌جور وقتا می‌دوم سمت سال در ماشین رو باز می‌کنم و خودم رو روی صندلی جلو پرت می‌کنم:
نجاتم  بده..خواهش می‌کنم..اونا هجوم اوردن..
صدام هم تودماغیه عین صدای پیرزنای فیلمای هیچکاک که به فارسی دوبله شده ...یا فیلمای دهه پنجاه و حتی شص..
نگام می‌کنه خیره خیره : سوار شو.
نجات داده نشده اما  هم‌چنان رودار و طالب نجات داده شدن می‌رم می‌شینم..می‌مالم به کتفش...: خواهش می‌کنم آقا...تمنا می‌کنم...من تنهام...وای خدا جونم ..اگه گیرم بیارن تیکه تیکه‌ام می‌کنن...
سال راه می‌افته..جلو رو نگاه می‌کنه. من همچنان ترسیده‌ام...
دور می‌شیم..
صدای هوهوی درختایی که سمتمون دستاشونو دراز می‌کردن می‌شنوم...
هوووو  هوووو.
- تند برو...این جنگل طلسم شده..روح جوب توشه...زار داره...برو...اهل هوا موقع غروب میون این درختا می‌رقصن سال.
به جلو نگاه می‌کن من می‌چسبم به شیشه..
دسای درختا ستمون درازه.
سال دنده عوض می‌کنه: کمربند رو ببند.

***

عکس‎های پست در کانال تلگرام که لینکش رو بلد نیستم شسته رفته بذارم اما همون لینک چنئ پست پایین‌تر رو هر کی روش کلیک کرده تونسته وارد شه.
اگه یاد گرفتم می‌ذارم اما همین‌طوریش هم می‌شه بیاید اما ظاهر لینک ابتداییه. اونایی که اومدن راضی‌ان:)
از این‌که می‌خواید برام تبلیغ کنید مرسی..ببینید خودتون می‌تونید لینک تلگرام ترتمیز برام درست کنید؟ ممنون.
ما شدیم بیس چهارتا.

حکایات بدیعه و غیر بدیعه, [14.12.15 05:56]
یک داستان میخوانم.
قطار ساعت ده لندن
پونه ابدالی.
چیزی در موردش نمی‌دانم...تازه شروع کار است.
خوب بد جذابش را نمیدانم
اما میدانم دختر قصه میخواهد مثل مادرش گندمی شود

مادر به او می گوید سفید و بی نمک است مثل باباش.



می خندم...
مادرها.
ای مادرها که ...
سفید یا گندمی... اگر دوستمان نداشته باشید

به نظرتان مثل باباها هستیم.


بند ناف

ساعت تیک تاک می‌کند. در هال باز است..من یک ملافه‌ی نخی را وسطش  یک سوراخ اندازه‌ی سرم کرده‌ام. یک ملافی کتانی قدیمی و به عنوان لباس تنم است چون بی‌لباسی خسته‌ام می‌کند و خوب نیست و حوصله‌ی لباس هم ندارم.
باران کم می‌زند..لباس بچه‌ها را تو می‌آورم می‌گذارم روبروی هیتر. به باران نگاه می‌کنم...و به بقیه‌ی لباس‌ها که زیرش خیس می‌شوند.
باید جمع‌شان کنم. اما احساس نیاز نمی‌کنم. برایم مهم نیست. فقط با ملافه‌ی سوراخم دراز کشیده‌ام و به بیرون نگاه می‌کنم..بدنم روغن خورده و خوب است و بوی تلخ و گس می‌دهد.
سال دلش من را نمی‌خواهد؟
نمی‌دانم. باران بند می‌آید.
موهایم شانه خورد بالاخره. براق و سشوار کشیده..کرم صورتم بوی پرتقال می‌دهد.
باران باز شروع می‌شود.
با چشم‌های بسته گونه‌ام را می‌مالم روی سرشانه‌ام ..از زیر ملافه. بینی‌ام را توی آرنجم محل اتصل بازو و ساعد دست..گودی نرم و داغ و خوبی است.
توی داستانی که شروع کرده‌ام می‌خوانم که دختر دلش می‌خواهد رنگ پوست مادرش را داشته باشد و نمی‌شود:
قهوه‌ای و قهوه‌ای و قهوه‌ای تر..هر چه تیره‌تر بهتر.
خندیده بودم.
به پوست روغن‌خورده‌ی براق نگاه می‌کنم.
باز می‌خندم.
سال بعد آن شب گفته بود: چطور پدر و مادرت در مورد این شیرکاکائوی گرم و شیرین می‌گویند نه..مثل شهرزاد است دختره..نه..خوب نیست..
چون آن‌ها ...
و چون من هم ..
و چون این حرف سال هم..
و زیرا که مجموعه‌‌ی این زیراها  باعث می‌شوند رگ و بند نافی را که باید سال‌ها پیش با دست می‌بریدم را این روزها با دندان ببرم.
بکَنم.
مادرم مرا که زایید یادش رفت  بند ناف را ببرد. آن چیزی که من را به او وصل می‌کرد هر جا رفت و هر چه کرد و هر چه گفت با همان کشیده شدم و ..
بگذار بِبُرمش.
بالاخره با همان که پوسیده بود هزار بار رفتم تا ته چاه و افتادم و مادرم لب چاه ایستاد که بگوید: مگر کوری؟نمی‌بینی؟ یا پایم گیر کرد به‌اش و سکدری خوردم و مادرم...دست بزرگ زبرش دست کوچک بی‌جانم را دنبال خودش کشید و گفت دست و پا چلفتی..با این چشمای روباهیت..من از چشم‌هایم خجالت کشیده بودم و ..مادرم از چشم‌هایم راضی نبود..بستم‌شان که نبیند و من جایی را ندیدم ..جز همان‌جاها که او نشانم می‌داد..که روباهایی روی تپه از آدم‌ها فرار می‌کردند و خیلی دور..از خیلی دور زل می‌زدند به آدم:
- عین روباه از دور به آدم نگاه می‌کنی..سیر نمی‌شی از نگاه کردن به صورتم..
خوب دوست داشتم ای مادر عزیز که جانم فدای تو..قربان مهربانی و لطف و صفای تو.
خوب مادر نمی‌خواهی بیفتم؟ بند ناف را ببر.
یا بگذار من بجوم و بکنمش.
و عین خیلی‌ه اگر قرار باشد بیفتم ا با طناب دیگران بیفتم نه با بند ناف مادرم..این‌طوری دردش کمتر است.

قصه از کجا شروع شد؟

من اونقد احساساتی‌ام که وقتی اندی می‌خونه ای سلام عاشقونه اشک تو چشمم جمع می‌شه.
اشکال نداره.
اینم خوبه. یه نعمته.

به اندازه خودشان

زنگ زدم به زیبا که بگویم..نه قبلش او زنگ زده بود که بگوید مادرم و مورتون چقدر بد و بی‌ادبند و در مورد عکس پروفایل واتساپ ایوب گفته‌اند میله‌ی هواپیما رفته در پشتش.

مورتون این را به او گفته و مادرم می‌خندیده. احساس توهین می‌کرد و می‌گفت مهم نیست ایوب دوستش دارد یا نه یا دارد یا نه ..بالاخره او دارد با ایوب زندگی می‌کند و چرا مادرم این‌قدر رکیک و بی‌ادب در مورد شوهرش حرف می‌زند.
مگر او هم‌سطح یا هم‌سن مورتون است اصلا؟
آه زیبا سطحت من را کشته.
گفتم راست می‌گوید.....تا بالاخره نوبت من شد و بی‌مقدمه نالیدم که حوصله‌ی این یارو را ندارم.وقتی دوستش ندارم چرا باید تحملش کنم؟ لذت نمی‌دهد به من بودنم باهاش و به نظرم هشتاد در صد حرف‌هایش دروغ است و بیست در صد از روی صداقت موقتی است. صداقتی ناشی از احساس احتمالا تنانه‌اش به من..این حس درونش حالتی شبیه محبت می‌آفریند که وامی‌داردش به من به خیال خودش راستش را بگوید اما همان هم راستی‌یی حساب شده و هدف‌دار است.
زیبا دلم حوصله‌ام سر رفت..خوشم نمی‌آید ازش..دوستش ندارم..به من خوش نمی‌گذرد باهاش و نیاز جنسی ِ برآورده نشده‌ای ندارم که بخواهد با حرف‌ها یا کارهایش برایم برآورده کند.
احساس می‌کنم وقتم را می‌گیرد و چیزی به من نمی‌دهد.
زیباااااااااااااااااااااااا زیبا می‌دانی؟ حالم شبیه کسی است که گرسنه است و او را بردند یک رستوران گران که غذاهای چکه‌ای می‌گذارد جلوی آدم. یک چکه ماست..یک چکه سوپ...خوشمزه است اما به درد نخور.
نه‌اش باید خیلی هزینه کنی برای یک چکه زهرمار که نمی‌دانی چی تویش است...برای ما به غذاهای خانگی عادت کرده‌های این‌چیزها درپیت است..غذای من باید عطر داشته باشد..وقتی می‌پختمش پایش کمی رقصیده باشم...یا نانا به رانم آویخته باشد که بوش من رو کشت یا کی آماده می‌شه پس ماما.
گفتم و شنید و گفت خوب مسدودش کن.
گفتم خوب زشت نیست؟ الکی بی‌مقدمه.
گفت شهرزاد تو...تو .....تو خیلی گناه داری.
بعد گریه کردیم.

دیشب هم گریه کرده بودیم.

اما امشب پیش زیبا که  می‌توانم خیلی خودم باشم...خیلی بیشتر از هر وقت دیگر و او هم می‌تواند پیش من بگوید پیرمرد هفتاد و چند ساله‌اش ممکن است مرده باشد و غصه بخورد یا ...
و سرانجام به این نتیجه برسیم که بالاخره ته این‌ها یک وجب جا است که دور از هم درش دراز می‌کشیم..من حس کردم اگر ازم دور باشد دلم تنگ خواهد شد برایش.
او هم گفت نگو..نگو.
گفت کسی را ندارم باهاش حرف بزنم..تو هستی ها..گفتم می‌دانم چه می‌گویی و چه می‌خواهی.
بعد دیگر گریه نکردیم فقط به این نتیجه رسیدیم که مسدودش کنیم و اصلا هم زشت نیست خوب ازش خوشم نیامد مهم نیست اگر ..
خوب
خوب..
نه.
این‌طوری نامردی است من خودم همیشه از این نامردی‌ها و بی‌خبر رفتن‌ها و شماره عوض کردن‌ها و مسدود شدن‌ها...گفته‌ام.
به زیبا گفتم به‌اش خواهم گفت نه احتیاج به خلوت دارم.
و ردوغ هم نگفته‌ام البته.
زیبا گفت خودت همیشه می‌دانی چی‌کار کنی.
زیبا؟
می‌خوانی این‌جا را؟
من دیروز به کسی گفتم که به تو نگفتم او در مورد تو چه گفت چون به امثال او نباید راست گفت چون راست و دروغ گفتن ما اثری در احساسشان نسبت به ما نمی‌گذارد این‌طوری حداقل خوشت می‌آید که مثل خودشان و به شدت خودشان دروغگویی.

دیگه نمی‌تونیم از مامان زهره خرید کنیم...چون فحشش دادم..با زیبا بد شده..زیبا باشد بد شده..با هم بد شدن و بدتر...یعنی من اشتباه کردم؟
خو همیشه بم یه چیزی می‌گف بی‌که باش بد باشم.
مگه مرض داش؟
سرطان داری بشین شیمی درمانی‌تو بکن...چته به مردم می‍‌پری...من کاری بت دارم؟
خودم وقتی گفتم داغ شدم و عرق کردم البته..اما خو نه شوهره زیبا نظامیه ازش می‌ترسن ..نمی‌زننمون...وگرنه مامان زهره با یه پسون هم می‌تونه بزنتمون...هر دومونو..
دلم خنک شد.
حسابم پیشش صفره.

شنگل شنگل

شنگل،شنگل  اِیکنی جونَمَه بسونی

پس فکر کردی همین‌طوری الکیه؟
همی‌طوری رو هوا یارو زده عاشق شده؟ جلوش شنگل شنگل می‌کنه و جونشو می‌گیره بعد می‌ذاره می‌ره...خاک منه سرش. حداقل یه کار دیگه می‌کردی. شنگل شنگل کرده اُ جوونه مردمه داده به کشتن و هیچ باکیشم نیس..بمیر..شنگل شنگل بکنِ بی‌حیا.فردای قیامت باید رو پل صراط که از یه مو باریکتره شنگل شنگل بکنی ..نکردی هم  کامیونر کامیونر هیمه ای‌یارن...چو ِ آتشین ای‌ذارن منه قینت..حالا برو شنگل شنگل کن و خدا رو بنده نباش.

گشواد

#چیزنا  #چیزویژه 


قاسم چه بدی داشت که یک‌بار نذاشتی؟

آیدین سیارسریع


روزگار غریبی شده واقعا. این پدر و مادرهای جدید‌الاحداث دهه شصتی برای اینکه بچه‌شون با بقیه بچه‌ها متفاوت باشه اسم‌هایی رو روی این طفل‌های معصوم می‌ذارن که واقعا آدم می‌خواد بشینه برای مظلومیت بچه‌ های‌های گریه کنه. وخامت اوضاع به حدی رسیده که جدیدا پدر و مادر‌ها وقتی از بچه‌شون اسم می‌برن نمی‌فهمم راجع به یه شخص حقیقی دارن حرف می‌زنن یا شخص حقوقی. از هرکسی هم می‌پرسی اسم بچه‌ات یعنی چی می‌گه یه اسم اصیل پارسیه. در همین راستا من تا امروز فهمیدم میلان و ویکتور و آندریا دلاورانی از سرزمین توران بودن که به رستم تو جنگ‌ها کمک می‌کردن. «آرسن» هم دلاوری از زابل بوده که مربی‌گری آرسنالِ زابلِ اون زمان رو به عهده داشته که در افسانه‌های پارسی هم ازش به نیکی یاد شده. به‌هرحال در این دوره و زمانه چه خوب و چه بد تنوع اسامی زیاد شده ولی با این حال بسیاری از والدین موقع انتخاب اسم با مشکل مواجه شده و برای خاص‌تر شدن اسم بچه بطور کاملا انتحاری وارد عمل می‌شن. مثلا شما به این اسم دقت کنید: «گشواد»! اسم پسر هم هست. معلوم هم نیست اون «واو»‌ی که مثل آینه دق وسطش اومده مثل واو «خواهر» نوشته می‌شه ولی خونده نمی‌شه یا نه. بعد اگه تو مدرسه اون «واو» رو نخونن و بچه متاثر از اسم قشنگش تنبل بار بیاد و حمال بشه شما به عنوان پدر و مادر چه جوابی دارین به بچه بدین؟ یا بچه برگرده با بغض بگه «چرا اسم منو گذاشتن گشواد!؟ من که تو زندگیم کم نذاشتم، من که همیشه زرنگ و فرز بودم!» چه جوری تو صورت بچه نگاه می‌کنین؟ مورد داشتیم بنده خدا اسمش گشواد بوده، اینقدر حساس شده بود که هر وقت صداش می‌کردیم می‌گفت خودتی بی‌شعور! یا مثلا طرف دلش خوشه اسم وزیر اردشیر بابکان رو گذاشته رو اسم پسرش. حالا اسم چیه؟ «گرانخوار»! بچه به دنیا اومده پستونک زیر ۲۵ هزار تومن نمی‌خوره. مادرش می‌آد شیر بده اخم می‌کنه می‌گه فقط کیم کارداشیان! آخر با چانه‌زنی و مذاکره به شیر خشک نستله راضیش می‌کنن. قطره آهن خارجیش هم دیگه بماند! اینقدر به پدره فشار اومد رفت اسمشو عوض کرد گذاشت «ارزانخوار»، تو پرانتز «ایرانی‌خوار» ولی خب گرانخواری و لوکس‌خواری رفته بود تو ذات بچه و دیگه نمی‌شد کاریش کرد. اصلا انتخاب این جور اسامی عجیب و غریب برای خود پدر و مادر هم خوب نیست. شما الان اسم بچه رو بذار «قاسم»، بذار «جبار»، بذار «صَفَرعلی». این بچه خودش به راحتی به دنیا می‌آد، نه عکس آتلیه‌ای می‌خواد نه فیلم سزارین، حتی تخت بچه هم نمی‌خواد. خودش هر شب، شب بخیر می‌گه و می‌ره روی میز ناهارخوری می‌خوابه، خودش خودش رو پوشک می‌کنه، می‌ره از سر کوچه شیر شیشه‌ای می‌خره با کلوچه می‌خوره بعدش آروغ خودشو می‌گیره، می‌گی بیا بریم ختنه‌ات کنیم می‌گه داداش خودم قبلا ترتیبشو دادم که خرج اضافه نیفته رو دستتون! اصلا اشک تو چشمای آدم جمع می‌شه. آخرشم هیچ انتظاری ازش نمی‌ره ولی خودش مرام می‌ذاره و می‌شه متخصص مغز و اعصاب. حالا اسم بچه رو بذار «نیاوش»، «آدرین»، «کارن» و… از همون اول باید خرجش بکنی، کلاس موسیقی و زبان فرانسه و گلف و تنیس بذاریش، مدرسه غیرانتفاعی ثبت نامش کنی و ترمی هشت میلیون شهریه بدی که آقا بشه یه چهره هنرمند و معروف ولی آخرش می‌بینی کارمند اداره دارایی شده و چون نتونسته آهنگساز یا کارگردان مطرحی بشه افسرده است. ولی اگه همون جبار یا قاسم کارمند دارایی می‌شد شخمش هم نبود و خیلی هم راضی و خوشحال بود از موقعیتش. پس واقعا این چه کاریه که ما با بچه هامون می‌کنیم؟ نکنید عزیزان من، دهه شصتی‌های عزیز، موقع انتخاب اسم بچه‌هاتون گران‌خواری نکنید. / چیزنا‌دات‌آی‌آر chizna.ir


#چیزنا #چیزاول #چیزخصوصی #چیزخبردار  #چیزویژه  #چیزامروز #چیزوگفت #چیزتون #چیزصدادار #چیزویدئویی #چیزکست #چیزنامه

#کاریکاتور #کارتون #طنز #کمیک_استریپ

#chizna

www.chizna.ir

چیزنا در تلگرام و اینستاگرام:‌ @chiznawebsite

-من برم؟ -بفرما.

اولین دعوا: دیش‌دیرررریررررین

مسعول نیس مسلول

والا بخدا

دهن مادر عربی رو پاره کردین.
خو کشتین‌مون.
مردیم..می‌خوان بگن تو عربی حالیت نیس و به قول خودشون مستعجمی بعد میان برام می‌نویسن با ظلمی که مسعولین به ملت عرب تو ایران..

ولک شما یاد بگیرید اول درست بنویسیدش بعد بیاید این‌جا نق بزنید.
یعنی دهن نموند برای زبان عربی از دستتون.
بابا من کفش کوروش رو زمانی جلوش جفت می‌کردم خو؟! من متسعجمم و آتش نمی‌دانم کدوم آتیش کده رو باد می‌زدم خاموش نشه اصلا..اروای تخم پان‌عربیسم‌اتون مسعول نیس. مسئوله.
عمید‌الله نیس...تو فارسی عین ندیدم من..من ندیدم..حدس می‌زنم عین‌ها از عربی وارد شده باشه..مطمدن نیستما و لی حدس می‌زنم..شما که خوندیش و روندیش و روفتیش و حامله‎اش کردی بهتر می‌دونی خو؟
امیده نه عمید.
خو؟
عمید با فتح عین چیزیه که انشالا می‌ره تو شما راحت می‌شیم.

لا وژدانا گلی عمید الله شنو؟

عمیدالله شنو؟ ها؟ شنو؟
عمید یعنی رئیس...یعنی قائد...زعیم..یعنی رکن...یعنی اصل..
امید یعنی اَمل..کلمه فارسیه..هنوب انتوا اتگلون عمید الله...دقیقا یعنی شنو؟ وضحو لی...انتو عرب؟ عجم؟
متنه من حچیکم ..طلعت روحنه..
ولک عمید شنو ؟ خو یعنی شنو؟
منظورکم به امید خدا؟!
نعله عله کلمن گال انتو عرب...انتو لاعرب و لاعجم و لا حتی اوادم..انتوا فشله. اتفشلون.

مسئولین مو مسعولین

ولک مسعولین شنو؟

من نعله عله روح ید ید ید یدکم.
بابا مسئولین مو مسعولین...یعنی حشه القارء مو حچی اضراط...شنوی های؟
ارجوکم...ارجوکم لاتحچون عربی...شگتو حلگ  ام العربی ابهای حچیکم.

مسعول یعنی منشول..یسعل..یسعل و ایضرط مثلکم..
خو؟
مسئول یعنی فردٌ ذی مسئولیه.
ذبحتونه الله یذبحکم.

اَلهی آمین

انشالا که عشگش مستدام.

که پیش دست و بازویت بمیرم

زیر سر اون دس و بازوئه که آشغال می‌برده بیرون و دوست‌مون دلش خواسته پیشش بمیره..بابا همون یه تیکه سفیده عمو جان...اونم رنگ کم اوردن احتمالا..
وجدانا کسی این روزا بم بگه مرمر خودش یه نعمتیه...همین پریشب بود که آقام بم گف سیاه.
عالیه..اعتمادبه‌سقفم سر به آسمون گذاش.

نکنه ؟!

نکنه داره طعنه می‌زنه بم اون وخ؟ و خودم حواسم نیس؟
شایدم.

مرم و معنای شب

فکر کن پدر آدم به آدم بگه سیاه..مادر آدم انگار آدم مرض مسری داشته باشه و وقتی بش بگن این شبیه‌اته صورتش تو هم بره و یه دفعه‌ای یکی تو همی روزا..ها همی روزا که نه تربیت دارن و نه خونوادگی و از وحشت اومدن پیدا می‌شه به آدم می‌گه مرمر
بعد می‌گن نه خدا دوستت نداره..الکی فکر نکن خوبی.
والا به خودش عاشقمه...حالا رو نمی‌کنه ماخوذبه‌حیاس احتمالا..به خودم درگوشی می‌گه.

قبل از تو هیچ‌کس به من مرمر نگفت

همیشه وقتی پست می‌ذارم اولش به لاتین تایپ می‌شه. ئه! منم نوشتم لاتین. چون تا حالا از این واژه‌ی عریق استفاده نکرده بودم. اولین بارمه. آره با همون حروف چی‌چی‌اَن تایپ می‌کنم می‎بینم نصف پست رو رفتم و حتی کلمه‌‎ای مفهوم نیست. فکر کن یک حرف.
بنابراین دیگه شروع کردم از ابتدا به ساکنِ( هیچ وقت نفهمیدم یعنی چی ابتدا به ساکن)  پست‌ها به مانیتور توجه کردن.
می‌گه که وقتی با من حرف می‌زنه آروم می‌شه چون چیزهایی که دوس داره در وجودم هست. زندگیش پر از شلوغی و استرسه و وقتی بام حرف می‌زنه آروم می‎‌شه. آخه ایشون مثل بنده هنردوستن.
اولین مردیه که حس کردم یا اون‌جا نداره یا از دسش داده چون جز اشاره‌ی کمرنگی به لباس خوابی صورتی دیگه سراغ چیزی از این دس نرف.
البته امروز گف که اشتباهی توی گروه خانواده‌اش که دخترش و دخترای برادرش و خواهراش هستن عکس آبجی‌یی وجیهه و مقبول رو سند کرده که پشتش رو گرفته رو به دوربین و نصف پشتش بیرون بود.
می‌گفت خودش رو از گروه حذف کرده و تنش لرزیده و رفته خودش رو از اون گروه فسق و فجور که مثل اکثریت قریب به اتفاق مردان صالح بالاجبار و بر اثر رودربایستی و فشار دوستان بر تخم‌شان عضو شده بوده هم حذف کرده و پسر خواهرش که مدیر گروهه بعدش گفته دایی ببخشید که به شما گفتم کدوم خر آشغالی این رو داده. چون خواهرانش توی آن گروهن و او غیرتی شده بوده.
من زورکی می‌خندیدم...به نظر خودش باحال و بانمک بود..من به نظرم کل این گروه و اون گروه شدنا و رفتنا و اینا شبیه بوی ترش استفراغ مونده در زیر صخره‌ای تره...دیدید در یه روزی نم‌دار می‌رید یه صخره رو بلند می‌کنید یا جابه‌جا کنید تا روش بشینید و با بوی استفراغی ترش و مونده مواجه می‌شید؟ ندیدید.
تقصیر من نیس شما ندیده‌اید.
همون بو ..تصور و تجسمش من رو یاد این گروهای خونوادگی می‌ندازه.
نمی‌دونم چرا.
تصور خواهراش..برادراش..بچه‌هاشون و تصور اون تو این سن و با این وزن و ..
همه‌اشم فلینی می‌کنه جلوم که یعنی فیلم دیده...
- شهرزاد این شناسه‌ی تلگرامت فیلم قدیمیه؟..کارگردانش فلینیه؟
آه فیلم‌بین...فیلم‌بینِ بزرگ..بعد از تو هیچ کس به فلینی سلام نکرد.
- اون دوران درخشان دیگه تکرار نمی‌شه...من می‌ترسم شهرزاد از وابستگی می‌ترسم اما مطمئنم خودت حواست هست.
باشه عموی شیطون.
خلاصه اسم منم مرمره.

یه کانال درست کردم بِرا دلم تو تلجرام. اسمش هست مزیکا.

موسیقایمو فرستادم توش.
خَیلی قشنگ. حال می‌کنم باش.

تفایُت

این‌قدر خسته‌ام که حد نداره...فکر می‌کنم از رژیم باشه. یه لرزه تو تنمه.
حالا زن هاشم هم زنگ زده دارن میان یعنی جا داره بگم تش به جونت بگیره فاطو.

فاطو جنوبیه فاطمه‌اس..فاطُمه هم می‌گن.

نکته: کاش دخترش اذیت نکنه.
پوکیدم. فشارم افتاده فکر کنم.
خدایا چقدر چاق شدن خوبه و لاغر شدن سخت. اون یکی رو چشات رو باز می‌کنی و می‌خوری این یکی چشات رو می‌بندی و آب دهنت رو قورت می‌دی.

عنوان: همین‌جوریِ تفاوت.

شهرام ناظریمه امروز...بسیار. همین که می‌خونه:
بی تو هم به سر می‌شود...
دارم قلیه می‌پزم.. و می‌شنومش...عاشق بوی سبزی سرخ شده و له کردن سیر تو هاون چوبی‌‎ام...عاشقشما...آیات از بوش اومد...می‌گه خانم فلانی یعنی خدا دادِت..این مرده‌ی براش غذاهای تند درست می‌کنی و ازش کار می‌کشی...
هر وقت دیگه بود حیا پیشه می‌کردم می‌زدم تو سرش که چی می‌گی بابا...الان اومده ازم قلیه یاد بگیره..هیچی نگفتم دریده و با ناز و ادا خندیدم در تایید فرمایشاتش...اینم می‌گه جوش نمیاری از این‌همه تندی؟ می‌گم مگه من می‌خورم؟ تندی برای مردا خوبه..
اینم داره می‌ترکه...جهنم.  اگه کل کل نمی‌کنم دلیلش این نیس که بلد نیستم..حوصله ندارم.
بی‌خیال...راستی امروز پ می‌گه شما خیلی جذابین...منم ته موش مردگی: با این صورتم آقای فلانی...نمی‌بینید مردم از زردی..و موهام شونه نزده..
خندید : با همینا هم خانوم.
اینقددددددد خوشم میاد می‌گه خانوم.
حس عجم بودن دارم.

در مورد غذاهای شهرامون پرسیدید:
این هست

این‌جا رو ببینید



برای سین ببخشید اگر دیر شد.

ادویه‌ی مرغ و ماهی: زنجبیل-میخک- برگ بو-زردچوبه- فلفل قرمز- ففل سیاه- کمی دارچین-تخم گشنیز-زیره سیاه-هل-کمی لیمو عمانی بدون هسته- توی ظرف بدون روغن یا با یک چکه روغن با حرارت کم..تفت می‌دید بعد پودر می‌کنید توی آسیاب درش رو می‌بندید و تو یخچال می‌ذارید.مقادیر من ذهنیه...بعد با آرد گندم قاتی می‌کنید و نمک البته..و تکه‌های ماهی رو توش می‌غلتونید آرد اشافی‌‎اش  رو می‌گیرید و سرخ می‌کنید.
یا راحت می‌رید عطاری می‌گید آقا ادویه ماهی بده.
تموم.

کاش پاهای سال سمتم نبود. اصرار دارد رو به قبله بخوابد.
اگر اصرار این را نداشت حالا سرم می‌رفت روی سینه‌اش و بعد از تمام کردن کاری که ازم خواسته شده بود، کمی خواب موفقیت می‌دیدم.

من به مو زنبیلی نخواخم گفت که کسی جز او را شناخته‌ام رابطه با زید سابق یادم داده چه بگویم و چه نگویم و در این رابطه موفق خواهم شد بر خلاف قبلی و برای خودم ثابت خواهد شد که آدم بدی نیستم که هیچ کس نخواهدم.

خوب حالا دیگر راحت شد.
توی زندگی خوبش ..من هم هستم خدای عزیز را دارم..و این آدم مو فرفری که عاشق اصفهان است و هنوز زنش را دوست دارد..با اینکه رفته زن یکی دیگر شده..و فکر می‌کند من خیلی جذاب باشم اما پدرم در موردم می‌گوید سیاه و مادرم فکر می‌کند مرضی مسری دارم اگر بگویم شبیه اش هستم مثلا..
و خواهرم دلش می‌خواهد با الف آشنایم کند که عین سمندون دست می‌ذارم روی سینه: در خدمتم.
الف..الف صورت مکعبی عزیز..زید سابق من دوست دارد با زیدت بخوابد..من دوست ندارم با تو بخوابم..اما دوست دارم تو با زیدِ..
با زید سابقم..
چیز.
دعوا کنی.

تو و صورت مکعبی و بوی عطرت و لهجه جنوبیِ غلیظت و دست و دلبازی شدیدت و ..مهربانی کن

مهربانان را آدمیت لازم است.
مهر،بانان.
این‌طوری بخوانید. عین دبیرهای ادبیات.

- تو نباید افسرده باشی...یک چیزی پنهان می‌کنی که نمی‌دانم چیست..من هیچ وقت با زنی تلفنی حرف نزدم..می‌ترسم برای موقعیتم..این‌جا کوچک است همه هم را می‌شناسند..نتوانستم از تو چشم بپوشم..یک بار روضه بود با زن‌های همسایه توی کوچه چای دادید..یادت است؟
- بله..

- توی لباس مشکی خیلی خوب بودی...مومن

می‌خندم.
مومن.
ایمان.
از چه وقت ایمانم را از دست دادم؟ از وقتی که پدرم که مذهبی است به من گفت سیاه.
از وقتی که توی تیمارستان زن‌ها را به تخت بستند و زدند و انگولک کردند..از وقتی که راهروی سیاهی که کش می‌آمد را دویدم که روی در آهنی بکوبم و دادب زنم سال. فکر می‌کردم پشت در است و او شهر دیگری بود.
از وقتی که آدمی که دوست داشتم به من گفت خواهرم را می‌خواهد و به من گفت من زندگی‌اش را خراب کرده‌ام چون قبل من لابد زن‌هایی که باهاشان خوابیده بود راحت چشم پوشیدند ازش و جدی نگرفتندش.
از وقتی که ندید زندگی من را چه کرد و خرابی زندگی‌اش را گردن من انداخت..
از وقتی که نانا گفت: ماما چرا همیشه وقتی ظرف می‌شویی تنهایی...لباس می‌شویی...غذا می‌پزی ...وقتی دم در می‌شینی می‌گویی: آه ف‌‌لانی.
فلانی.
گفتم می‌گویم فاضل..همسایه..چون زنش و دخترش هی اذیت می‌کنند..خندید: ماما همیشه می‌گویی..دوستش داری یا از دستش عبصانی هستی؟
دستم روی سرم می‌رود روبروی خانه..غروب است.
از خودم تنفرم..از آسمان..و هر چیزی که می‌گویند هست....نیست..قلبم چرا ..
- تو بس نمی‌کنی تا گندش بالا بیاید.
گندش.
در مورد حس من به خودش می‌گوید گندش.
گندش.
گندابش.
گندش..برایش مهم است نفهمند با من است فقط. که جایگاهش نرود زیر سئوال. ازش انتظار ندارند با زنی شوهردار پریده باشد.زندگی و شغلش تهدید می‌شود..
زندگی من؟
هاها.
شغل من؟
هاها.
پارسال یکی دو ماه پیش‌تر یک روز به سرم زده بود که بروم دیدنش.
یعنی رفتنش بی‌خبر از خود بیخودم کرده بود...دلتنگ و مرده از اشتیاق...مرده..
برایش نوشتم فردا می‌آیم شهرت..می‌خواهم ببینمت..برام سخت هم نبود..سخت که بود اما نه سخت‌تر از دردی که داشتم..
- اگر بخواهی با آمدن و کارهای احمقانه‌ای از این دست به من ضربه بزنی تو و آدمای زندگیتو به خاک سیاه می‌شونم..هیچی بین ما نبوده و نیست..لطفا مزاحم نشو.
ان چند کلمه را دیدم
- من نمی‌خواهم به تو ضربه بزنم

- پس چی می‌خوای؟

- دیگه هیچی...

دوستش دارم؟ نه. تنفر دارم ازش؟ نه.
چرا می‌خواهمش؟
نمی‌دانم.
دوستش دارم؟
...
بنویس که آره..
نمی‌توانم دیگر نمی‌توانم بنویسم آره.
چرا؟
نمی‌دانم...دیگر مسئله فحش نیست..توهین نیست..تحقیر...مسئله کثافت است..مسئله مثل این است که در اتاقش را باز می‌گذارد انگار با یاد خواهرم کیرش را می‌مالد و من تمام فکرهایی که در مورد خواهرم می‌کند را مثل ابری بالای سرش می‌بینم..انگار به من بگوید: نگاه کن.
او زن‌های خودش را دارد.
من هم بروم مردهای خودم را پیدا کنم؟
نمی‌دانم.
به زیبا گفتم: هر وقت برایش عکس از مانتویم می‌گذارم یا می‌نویسد مبارک..فقط میارک..نمی‌نویسد حتی مبارک باشه..یا چیزی نمی‌گوید.
زیبا آه می‌کشد:
دوست دارم الف با تو بود..مهربان بود..از اول تا آخر مهربان بود..مثل او نبود که اول مهربان باشد و بعد این‌طوری گند بزند و مسئولیت گند دن را بیندازد گردنت..
او مهربان است..همین چیزی که می‌خواهی..مهربان است..تو مرد مهربان نداشتی..سال مهربان نیست...خوب است و مهربان نیست..
- خوب بگو الف بیاید با من مهربان باشد دیگر آدم عمیق و باسواد و درس خوانده نمی‌خواهم...فرق نمی‌کند سطحی..غیرسطحی...کسی باشد که تعریف کند از مانتویم...به من نگوید گمشو بابا..

- به تو گفته؟

- مهم نیست.

مرد می‌گوید مومن بودی.
می‌خوانم: یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت..

می‌خندد.
- سال‌هاست دلم برای بغل کردن جسمی نرم تنگ شده...همه چیز را درون خودم سرکوب کردم...به زن‌ها نگاه نمی‌کنم..سعی می‌کنم نگاه نکنم..
- صیغه چرا نمی‌کنید..اگر به ارتباط حرام حساسید.
- نه..حسی ندارم به این مسئله..نیازی به زن‌های یکی دو ساعته ندارم.
آخخخخخ کمرم شکست.
بله. آخر ما داریم در فیلمی سینمایی زندگی می‌کنیم. خدا می‌داند جمله‌ها را از کدام فیلم گند یا رمان زردی کش رفته..
مهم نیست..نشان می‌دهد دوست دارد..مهربان است..نمی‌گوید گمشوبابا..و می‌گوید: دوست دارم فقط مال من می‌بودی..توی هر جمله و حرفی ازت نمی‌خواهد بروی تی افق محو شوی..
خوب بابا شری نمی‌خواهدت..متنفر است ازت...
نمی‌گوید شماره‌ات را می‌دهم می‌گویم هر که کرده راضی بوده.....شری کمی شبیه شغی است. عزیزم به فرانسه؟ کمی شبیه شقی هم هست. شقی. شق کرده.
حوصله ندارم بخندم. باز فکر می‌کنم نمی‌گوید برو برای متخصص عین ان دکتر ساک بزن

نمی‌گوید اگر خوب بدهی همه یک دست می‌کنندت..
نمی‌گوید..
اگر بگوید فقط می‌اندازمش بیرون. طلب‌کار برنمی‌گردد که ..
- تا حالا کسی را بغل نکردم..بیست سال..

- اتفاقا بغل خوبی دارید ظاهرا..مطمئنا زن‌هایی هستند که دلشان بخواهد تویش بخزند..
توی دلم ادامه می‌دهم و ازت خاطره‌ی بد نداشته باشند...و سر شام به تو  نگفته باشند سریال ایرانی دنبال کن روشنفکر...به طعنه..و توی لاین به تو نگفته باشند مگه تو بس می‌کنی؟!
و..
فقط یک بغل است..یک بغل بی اول و آخر..جایی برای کمی خواب..کمی چشمِ بسته..کمی خمیازه..کمی خندیدن..کمی پناه..کمی امنیت...کمی..
کمی چرت.
کمی زر.
کمی ور.
کمی شر..
کمی ور

کمی چرت

کمی پرت

کمی مَرد.
نه اندام..روحیه..کمی روحیع..کمی تعصی قشنگ..کمی شبیه مردهای داستان‌های عرببی..کمی غیرت..کمی ..کمی خنده..
کمی.
کمی
کمی.
کمی.مقدار.زیادی از دیگر کمی‌ها.


او لیست بلندبالایی از بدبختی‌هایش رو کرد.
زنش وقتی طلاق گرفته رفته زن یک گردن کلفت کونی شده(کونی از من..همین‌طوری) و سه تا بچه آورده..خودش چربی دارد و قند..شام سیب زمینی آبپز و کره می‌خورد(مرض داری؟)..موتور هم دارد و می‌تواند یک روز ابری ببردم روی موتور اگر دوست دارم..اما دست‌انداز باشد  بهتر که من بترسم و او ترسم را ب رطرف کند..
دخترش دانشجوی گوز گوزی است و پسرش دبیرستانی.
قند دارد.
وقتی صدایم را می‌شنود با خودش می‌اندیشد دوست دارد با من شوخی کند..رویم آب بریزد و رویش آب بریزم..با شلنگ و از تشتی گنده در حیاط.
چرا هیچ وقت استخر ندارد آرزوهای عشاقم؟
ها؟
خوب بغل استخر باشیم و او هلم بدهد و من ..آها. خوب من شنا بلد نیستم.
باورش نمی‌شود بین ما و او یک دیوار نازک یا یک پرده و شیشه است..گاهی من می‌چسبیده‌ام به شیشه و او می‌ایستاده طرح اندام قشنگم را می‌دیده و داغان می‌شده آقو.
داغان.
برادرش سرطان دارد..پدرش با عصا می‌رود بقالی..یک برادر داشته خودکشی کرده..خواهرش توی آشغال‌ها می‌گردد و ..
توی شرک گربه‌هه این را می‌گوید: مادرم مریضه و پدرم تو آشغال‌ها می‌گرده..اوج بدبختی خودش را نمایان می‌کند بدین‌شان کسی می‌کیرد.
غلط تایپی بود می‌خواستم بنویسم می‌میرد. درستش نکردم. الخیر بماوقع.
یک بار هم بازوی سفیدم گل چیده گذاشته توی گلدان بغل تاب...یک‌بار مردی عینکی و دراز هلم داده توی ماشین و من با گریه در را بستم و دور شدم..ماشین دنبالم می‌آمده و من می‌رفتم...
روزش را یادم است. سال ازم خواسته بوده حجاب رعایت کنم.
لج کرده بودم و موهایم را کشید..وحشی شده بود..خر.
او اعصابش خرد شده بود و دلش می‌خواست مرد لاغر عینکی را نابود کند.
- بی‌خیالش در موردش حرف نزن...
- دوستش داری؟ خوش‌بحالش..
- هر هر هر..
توی دلم آخری را می‌گویم.
یک‌بار با چادر سورمه‌ای روی پله نشسته بودم و فکر می‌کند گریه می‌کردم چون هی چشم‌هایم را خشک می‌کردم
- دوست دارم با تمام کتاب دوستی و شعر و قصه و موسیقی‌ات برای من بودی...می‌ترسم...چیزهایی درون خودم سرکوب می‌کنم که رویشان را بیست سال است پوشانده‌ام..وقتی تو اول دبستان بودی من دانشگاه بودم..
حساب کتابش بهتر از من است.
- آره...شما زمان شاه را دیدی؟
- آره..کاش ندیده بودم...
- زن‌ها لختی بودند؟
می‌خندد.
- حسرت می‌خورم که زودتر نشناختمت...صدایت را می‌شنوم فکر می‌کنم از من دوری...خیلی دور..من از موسیقی  کتاب..سفر..شعر..تئاتر..هنر..شوخی خنده...
گفتی افسرده بودی...چرا ؟ تو با این روحیه چطور افسرده می‌شوی؟!
- می‌شوم
- چرا؟...
چون که.

 شدم شصت و هشت.
وقتی رژیم را شروع کردم وزنه نشان داد هفتاد و دو ممیز 6. روی دیوار با خودکار نوشته‌ام..نمی‌دانم چند آذر این وزنم است. نانا برای این‌که نظم و ترتیب را یادم بدهد روی برگه نوشتش و چسباند. وزن خودش را هم و بابا و بن را.
روی هم وزن من نمی‌شود اما مهم نیست من دارم به وزنی می‌رسم که سال بتواند بلندم کند..عین اول اول‌ها. وقتی از پله‌ی خانه‌ی کاشی بالا می‌رفت و من توی بغلش خودم را به غش زده بودم...نمی‌دانم سر چی بود دعوا..اما اول عروسی‌مان بود...خانه نداشتیم هی باید می‌رفتیم خانه‌ی این و آن هم را ببوسیم و من گریه کنم..یا بخندم..یادم نیست..دعوامان شد او من را زد..من او را زدم..او خواست خفه‌ام کند من لگدش کردم توی تخمش و او دلش را گرفت..و به من گفت طلاقم می‌دهد..من خیلی ترسیدم.
هم از طلاق و هم از تخم او که ترکیده بود..مرده بودم از ترس.
چاره‌ای نداشتم جز این‌که خودم را بزنم به غش...از حال رفتم..موهایم هم بلند و خوب بود و لاغر بودم..دوتا ران بودم و مو و دوتا چشم..چیزهای کم دیگری هم وجود داشت اما بیشتر این‌ها بودم..
توی دستگاه متخصص تغذیه گفته‌اند جزء دسته‌ی ران‌دارانم...اول از همه وقتی رسید به ران چراغ قرمز شد و دستگاه گفت دود دید...دود دید..زنه مال تغذیه گفت مرز را رد کرده.
جلوی سال...سال خندید.
مردهای لاغر زن‌های لاغر دوست دارند چون کون داشتن زن‌های چاق را ندارند..
این را بعدا گفتم به‌اش توی دعوا..او گفت خفه شوم و کار به مراودات صمیمانه کشید..کون‌شان که می‌سوزد ثابت می‌کنند مردند.
سال من را بلند کرده بود ..از پله برده بودم بالا..موهایم تا زمین می‌رسید و من شاد بودم...چقدر باحال...عین اسکارلت و رت باتلر...
آه رت باتلر

بعد از تو هیچ کس به آینه سلام نکرد

رت باتلر.


به مورتون میگم چرا بم گفتی بی انضباط
میگه چون باکلاسی.

سال و سیمین دارن به زیبا می خندن که حقوقش جدیدا با کسورات و فلان شده ده تومن.
زیبا شونه اش رو می ماله و می گه عوضیا.

به مورتون میگم ببرم رو موتور بگردونم دلم گرفته... میگه زین برات کوچیکه..گفتم کون خودت دوبرابر یه سینی گرده...چطور جات میشه؟
بم گف بی انضباط.

مادرم هم نشسته شرح فوت بچه ی پسر دایی و دختر داییم رو میده..بابام هم دلش خوشه که یه زن دایی داشته عاشق ابروهای مادرم بوده..

خنجرن رفتن تو کونم

بابام البته میگه قلبم.

خسته شدیم بس کن..فمیدیم عاشقید...کشتین ما رو.

نانا خوب نمیشه..جر خوردیم از مریضی...هی تقویتی بده...هی کون بده...بزرگه هم مریض شده..پدرشونم هی ریش بلند کن.

عن گروها دراومده..

گروه گوز

گروه کون

گروه خط

گروم موسیقی

شبکه های اجتماعی ملت ندیده رو گایید

رفتیم پیش مامان زهره.من و زیبا...گفتن حراج کرده تونیکا و بلوز شلواراش رو برای پسر الهام میخواستم دو دست لباس بخرم..تا رفتیم دراومد گف چقدر سیاه شده سون رو میگف..می ترسی بیرون بیاریش سیاهتر شه؟! و خندید...چیزی نگفتم..بعد که دید سون من رو میخواد و گف چون شبیه اشه دوسش داره و من دیگه نتونستم تحمل کنم...سیده؟ باشه...مگه سید دیوث نداریم؟ والا داریم...
بش گفتم مامان زهره خوب پسونتو بریدن اُ اینقدر زبونت درازه باید کست رو ببرن بلکه ساکت شی...
زیبا زد تو صورتش..اینم دهن باز و کون بسته ایستاده بود نگام میکرد...بعد زیبا فاصله ی خونه ی مامان زهره تا خونه اشونو بوسیدم...هی ببوس هی کنجیر بگیر..هی میگفت حرف دلمو زدی..از کی دلم میخواس بش بگم..گفتم والا بخداداریم ازت خرید می کنیم..نفع بت می رسونیم...درد بی درمون داری آروم نمی شینی
بعضیا رو کلا باید کاف خواهر مادر و خودشونو جلو پشمشون بگایی که دس از سرت بردارن.

یارو آدرس وبلاگمو می‌خواد...بشین تا بدمش بت...
یه چیزایی بم گفته که حاصل دقت و توجه فرساینده‌اش به من بوده گویا...من نمیدونستم..
مثلا اینکه تو باغچه ام چی کاشتم...نانا یه روز از مدرسه اومده و افتاده و من بش گفتم مثل عمه اش گاوه...بن رو یه بار دمپایی پرت کردم و پریده تو خیابون بم گفته به زودی خونه رو ترک میکنه من بش گفتم هی گَل..خیلی چیزای اینطوری...
خوشم میادا...اما به درد نمیخوره این خوش اومدنه..یعنی چه نفعی به حالم داره..جز یه ذره احساس خوشی مورد توجه بودن که اونم مثل نمیدونم چی بر برگهای زندگی با تابیدن اولین اشعه های کونِ غم تبخیر میشه.