فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

بوس بغلی غیرمجاز هم می‌خوام
همراه با عشق فراوان.
نه از این عقده‌بازیا که انگار فقط آدم دلش بوس بغلی خالی از عشق بخواد..اون به درد چی می‌خوره> نوچ/...باید عشق باشه  فراوان..من بیمارم.
اسم بیماریم هست عشق‌دوستی و محبت خواهیی ومهرطلبی...این‌جور افراد که با توجه به شرایط اجتماعی سیاسی اعتقادی  اقتصادی جامعه ی ما روز به روز بر کثرتشون افزوده میشه افردای هستن که مادام در پی مهر و مححبت و عشق دیگرانن.
یکی از کمبودهایی که اینگونه افاد مادام باهاش مواجه‌اند همان چیزیه که در پی‌اش هستن. نه چون نیست. چون شانس ندارن.
چاله‌هایی درون روح این آدمها هست که هموار باید پر از این بشود که ما شما رو دوست داریم..شما نازی..خحوبی..ماهی..تو عزی ز دل ما هستی.
اینگونه افراد که در قسمت جنوب  کشور ما در منطقه ای بد آب و هوا زیست میکننند وقت فراغت خویش را به ولاگ نویسی مشغولند و افشای خود.
دیگران در مورد این گونه افراد می‌گویند محتاج توجه و نوازش..و بعد سادیسم خود را درون روح این گونه افراد خالی میکنند.چون اینگونه افراد با توجه با سابقه ی روحی درب و داغانشان نمیگیرند آنگونه افراد را از خود دور کنند و توی دهن جد و اباداشان دوستی کنن.

بلکه می‌روند...
آخ.
گلوم...
گوشم میخاره.

چرا گلوم خوب نمی‌شه؟
بدتر دارم فیلم آدمکش رو می‌بینم.
رزمیه..اما نه از رزمیای الکی طوباح لی‌لی. نوچ. کلی مفهوم توش. فکر کن آدمکش زار بزنه از گریه. اونم کی؟ یه دختر. کرّه‌اییه. یه مرد بندری هست اصرار می‌کنه همه جنساش کرّه‌ایین.
من خیلی گلوددرد دارم. سردرد هم..جیش که رو شاخشه. دیروز بدتر دیدم یه دختره با یه پسره قرار داشتن سوار ..پسره یا مرده یا هر کی هی می‌رفت و می‌اومد تا یه دختره یا زنه یا چی اومد..بعد مثلا هم رو نمی‌شناسن سوار ماشین شدن رفتن گم شدن در خلوت خیابان..
باشه برید بو س بغلی کنید.
ما هم گلودرد داریم.

گلوم از درد منفجر شده. من کی سرما می‌خوردم تو زندگی؟سال نود و یک بود که سرمای  بدی خوردم اما گلو درد توش نبود..الان هست.  تنهام تو خونه با خیال راحت فین می‌کنم تو دستمال کاغذیا و به خودم می‌گم درد.
آخ گلوم.
دیروز دکتر کس‌خل بش می‌گم درد می‌کنه می‌گه نه فکر می‌کنی..برم پنی‌سیلین بزنم عصر. آب نمک قرقره کردم قورتش دادم نزدیک بود بمیرم. حوصله‌ی هیچی ندارم. اگر الان کسی بم می‌گفت قربون گلوت برم خیلی خوب بود اما نیست پس گلوم رو فشار می‌دم و به سال زنگ می‌زنم فحش می‌دم..با همین صدای گرفته و دردگلو..
می‌گه چته..می‌گم احمق من مریضم باید قربون‌صدقه‌ی من بری..
خیلی چیز می‌گم..اما حوصله ندارم بشنوم..
من خیلی عوض شدم..هی حرف می‌زنم اما نمی‌شنوم..حرف می‌زنم..می‌زنم..می‌زنم..یه تعمدی دارم تو حرف زدن..
این لپ‌تاپ رو برادر مادرقحبه‌ی سال برام گرفت..روزی ده بار نتش قطع می‌شه..کس‌کش عوضی آشغال چونی..خود سال کثیف نذاش از جای دیگه بخرم..
متنفرم ازت..
چوب.

 

باورم نمی‌شود این‌همه کار کرده باشم امروز. ناهار و شام و ظرف‌ها و لباس و در نانا و رسیدن به سال و گلودرد و ...بدنم تشنه است. غرق در روغنش می‌کنم..جان می‌گیرد..کاش می‌خوابیدم..دستی ماساژم می‌داد..می‌خوابیدم.
دیروز جزیره‌ی جیوانی رو دیدم. شبیه‌اش رو دیده بودم. شبیه یکی از انیمیشنایی بود که همین اواخر دیدم. اما خوب بود. در کل ژاپنیا از دخترای مو زرد چشم آبی خوششون میاد..همیشه تو انیمیشناشون یکی‌شو دارن.
این یکی روسی بود. تانیا. یادم اومد تو مدرسه دبیر اقتصاد صدام می‌زد تانیا...دوست دارم بیشتر و در مورد چیزای دیگه بنویسم..فعلا دو راه دارم.
خواب..
دیدن فیلم و خواب.

خوندن و خواب..
اصلا حال ادامه دادن این پست رو ندارم.

شیر گرم رو مزه مزه می‌کنم. هیچ‌وقت شیر نمی‌خوردم. بچه بودیم..دوم سوم دبستان..یادمه دوشنبه بود ..شاید اوشین داشت..شاید نداشت..شاید یکی از اون برنامه‌ها بود که یک معمای پلیسی مطرح می‌کرد و هفته‌ی بعد باید حلش می‌کردیم..شام شیر داغ و نان بود..از بوی هل توی شیر بدم می‌آمد..از بوی گلاب هم..از شکل شیر چسبیده به ته ظرف هم..نان را توی شیر می‌خیساندیم  و می‌خوردیم و به تلویزیون چهارده اینچ فیلیپز سیاه و سفید نگاه می‌کردیم..احتمالا شب پدر مادرمان می‌خوابیدند با هم که عضو جدیدی به خانواده‌ی متمول‌شان اضافه کنند..
شیر با با هل و گلاب می‌خورم..شنبه است و نه دوشنبه..سریالی ماجراجویی و ایرانی دنبال نمی‌کنم..از آن برنامه‌ها که جمعه شب پخش می‌کردند..سال کمرش گرفته..بن یک گوشه قهر و خواب است. سال باهاش حرف نمی‍زند..نانا برایم فیلمی عاشقانه با شرکت خودش پر می‌کند...با گوشیم.
کارش خوب است..قاب عکس‌ها را می‌‌برد جلوی دوربین و می‌خواند خانواده‌اش را دوست دارد که عبارتند از پدر مادر برادر و همه در قلبش جا دارند و ...زیرا که او را از کودکی بزرگ کردند..این‌جا عکس پنج ماهگی‌اش را می‌آورد..
شیر را جرعه جرعه می‌‍خورم..محلی و غلیظ است.
پرا شیر نخوردم هیچ وقت؟
چون شب‌ها شلوغ بود و توی استکان‌های کوچک می‌خوردیم و پدرم بداخلاق بود و مادرم اخمو و..از برنامه‌های ایران هم متنفر بودم..بعدش؟
چون سال این‌ها عاشق شیر بودند...همه‌اشان..مخصوصا مادرشان. یاد صادق هدایت می‌اندازم از کثرت تعلقش به این مایع سفید ..قل قل می‌کند..سر می‌رود..جایش می‌ماند روی اجاق گاز...نانا می‌خواند خانوده‌اش را دوست می‌دارد.

نانا داره آرایش می‌کنه. هر چند وقت یه بار از این هوسا به سرش می‌زنه..فاتحه‌ی رژای نازنینم خونده‌اس. همه‌‎اش هم قرمز می‎زنه. می‌گه:
احساس می‌کنم اونا بیشتر بم میان.
با خط لب قرمز ست می‌کنه...نتیجه‌اش طوریه که انگار با صورت رفته تو ساندویچ همبر. با کچاپ مضاعف.

امروز متوجه شدم فیروز خواننده‌ی مورد علاقه‌ام هم‌ماهیِ منه.. متولد آذرماهه

:)

هیفاء وهبی می‌خواد فیلمی بازی کنه که درش با داعش بجنگه..کار با کل قضیه ندارم. کامنتا رو می‌خونم:
یا سلام سیکون فلم جمیل و مؤثر وسیقضی على داعش قضاءا مبرما : ای ول ...فیلمی بسیار زیبا و تاثیرگذار خواهد بود و به طور کلی داعش را نابود خواهد کرد.

إذن بهمة هیفاء راح ینتهی داعش ، من زمان یاهیفاء اعلنیها حربا شعواء:
پس با همّت هیفاء داعش به پایان می‌رسد..خوب  زودتر این جنگ خانمان‌سوز را راه می‌انداختی هیفاء.
بس کل شیء ولا الواوا:
واواwawa: همون اوخه به زبان بچه‌گونه...دستم اوخ شده: إیدی واوا.
یه ترانه هیفا خونده بود بوس الواوا یعنی واوای من رو ببوس. جایی که اوخ شده...یه بچه هم اورده بود که ترانه مثلا برای بچه‌ها باشه..از هیفا کسی توقع نداره و نداشته البته برای بچه‌ها چیزی بخونه اما خوب ترانه به زبون بچه‌گونه بود و رو مخ بزرگا..اینه که یارو داره بش می‌ندازه وقتی می‌ری جنگ مواظب واوات هم باش.
خلاصه گاهی یه همچین چیزایی پیدا می‌کنم..خوشم میاد.

یه سوپی درست کردم...یعنی فقط دوست داری بایستی بوش کنی.

نمی‌خورن این خرا.

می‌ریم تو میکسر...آتیشا  رو اون بزرگه می‌سوزونه...کرم اصلی اون می‌ریزه.
قارچا تپل..هویجا دراز و آب‌دار..جعفریا تازه..فلفل دلمه‌ها ریز و نقلی..برنج ایرانی..عدس محلی..جو لعاب انداخته..گوجه‌ها تازه..گوشتا تازه...ادویه‌ها دست ساز..سیب زمینیا به قاعده و اندازه..
بعد اینا؟
خدایا شاهد باش که باباشون همیشه به من گفته تو مادر نیستی براشون.
همیشه.
به خودت سپردمش..خودش و بچه‌هاش رو.
متوکله علیک یا الله.

پرت و پلا.
کارتونم رو ببینم.

پارسال بم گفته بودن خو سودایی هستم..یعنی سال به سال مزاج تغییرمزاج می‌ده؟

اووووف

بادمجون ممنوع!
تو شرفت دموی.

خو خدارو شکر..فکر کن نمی‌دونستم مزاجم چیه و بعد دارفانی رو ترک می‌کردم.
خسران دیگه از این بیشتر نبی.

خو خداروشکر برگه‌ی مزاجمونم رسید. تو گروهی که سال نذاش عضو شم، طب سنتیِ همین دکتره که رفتم پیشش..این تو تلگرام برای اعضا مزاج شناسی‌اشون رو خصوصی می‌ده.
صفراوی دمَوی
یعنی زرد و قرمز: نارنجی.
پَ می‌گوم چرا ای همه مدت مزاجوم پرتقالیه.

تا دم در رسیدم سال چرسید عفونت نکرده گلوش؟
دکتر حرکتی با دستش کرد که نه بابا..اصلا فکرشَم نکن..فوقِ فوقش زنه دیگه. زنته.

سال گفت:
خودش می‌گه خیلی درد داره.
دکتر گف می‌گمت چیزیش نیس..برای سال اخم می‌کنم که  بذار من حرف بزنم دکتر رو به من می‌گه: ها؟ چی شده؟ چته؟

دکتر  گفت خِدمت خانوم..پرسید آب دهنتو قورت می‌دی درد می‌کنه گلوت؟ گفت ها..گفت نه فکر می‌کنی درد می‌کنه اما زیاد ملتهب نیست.
یعنیا:
مو خُوم دوکتور خُوموم.

دکتر از دوستان موجه و بسیار وزینِ ساکن در منطقه بود..گفت عربی چی به هم می‌گید. سال گفت می‌گه گلوم درد می‌کنه..دکتر گفت نه بابا فکر می‌کنه.

رفتم دکتر برای سرماخوردگی. دیگه مثل قبل حوصله ندارم الکی تحمل کنم...تا مریض می‌شم تو مطبم.
دکتر از این چوبا گذاش دهنم گف بگو آآآ...گفتم عااا.
سال خندید.
به سال گفتم پفیوز.
لب‌خوانی.
دکتر گفت با اشاره حرف می‌زنید. سال گفت بم محبت داره...دکتر گفت مبالغه می‌کنه.

حتی اگر تو جنگ شکست خوردیم یه ماهی‌گیر مجبوره ماهی بگیره.
انیمیشنِ جزیره‌ی جیووانی.

گفته بود موندم این فحش‌ها از کجای این صورت میاد آخه(صورت توی عکس)

برای کسی نقل کردم چی شنیدم.

 اون کسیِ دوم، گفته بود تموم صورتت آرومه جز لب بالات .. گفت بگو از لب بالا.
بامزه بود.

هروقت سنبل الطیب رو با لیمو عمانی دم می‌‍کنم ..انگار دارم بارون می‌خورم.

پدرم می‌گفت کتابی داشته و دادتش به کسی و طرف برنگردونده یا گم کرده. سال‌ها، خودش می‌گفت سی‌سال دنبال شعرهای اون کتاب بوده و پیدا نکرده..
حالا این صفحه رو برام فرستاده بود.
بیشتر از همه از بیت‌های زیر خوشم اومد و خوشش میاد.

الى الماء یسعى من یغص بلقمةٍ ... الى این یسعى من یغص بماء

وقتی لقمه‌ای توی گلوی کسی گیر می‌کند سراغ آب می‌رود..سراغ چه برود آن‌که آب در گلویش گیر کرده



لکل داء دواء یستطب به ... الا الحماقة اعیت من یداویها
برای هر دردی دوایی هست که شفایش دهد ...مگر حماقت که شفادهنده‎اش را هم بیمار می‌کند


این رو بابام خیلی دوست داره.

یامحرقاً بالنار وجه محبه ... مهلاً فأن مدامعی تطفیه
احرق بها جسدی وکل جوارحی ...واحذر على قلبی لأنک فیه

ای کسی که با آتش صورت دوستدارش را می‌سوزاند...آرام‌تر زیرا که اشک‌هایم خاموشش می‌کند
تمام تن و جوارحم را با آن آتش بسوزان...مواظب قلبم باش زیرا که تو در آن جا داری


فلا تجعلی بینی وبینک ثالثاً...فکل حدیث جاوز اثنین شائع
لقد ثبتت فی قلبی منک محبة...کما ثبتت فی الراحتین الاصابع


بین من و تو سومی جای نده(مخاطب مونث) ...که هر سخنی که از بین دو نفر خارج شد شیوع پیدا می‌کند
از تو در قلب من محبتی جای گرفته و ثابت شده ...آن‌طور که در کف دست انگشت‌ها روییده




به نانا املاء می‌گم و سرم توی لپ‌تاپه..می‌گم :جوارحی..می‌گه چی؟..منگ نگاش  می‌کنم..نگاه منتظرش خندیده بم... حواسم میاد سرجا: بامداد ...بنویس بامداد..





پدرم این رو برام فرستاده:
ذوق‌‍مند می‌خونمش.

ماشین رو نمی‌بینم از پشت تپه...به آسمون نگاه می‌کنم...عالی...ترسناک..سرد..سگ...خفاش..کتابم زیرمه..بلند می‌شم و بن رو می‌بینم با چراغ قوه اومده...می‌رم طرفش..می‌گه بابا گف بذاریمت..من گفتم اصلا نمی‌ذارم بمونی...چیزی نمی‌گم..می‌گه چی‌کار کردی؟ می‌گم جیش..
می‌‌خنده...جایی که پشت گردنم یه گوله چربی جمع شده و سفته رو می‌گیره ..چندتا مشت می‌زنه توش و می‌گه عاشقتم..می‌بوستم..می‌گم دهنت بو می‌ده...رفتیم خونه مسواک کن و برو حموم.
می‌خنده.

می‌گم باشه و باز برمی‌گرده و گریه می‌کنه بلند.
نوچ.
نشد..هیجانِ جو رو گرفتن..می‌گم الکیه بابا...می‌خوام بن رو بترسونم.. من به بن الکی گفتم الکیه اما نیس..می‌مونم تا نصف راه که رفتین ببین بن چه می‌کنه.
خنگه...نمی‌تونه بام همراهی کنه تو فیلم بازی کردن...سال میاد می‌گه بلند شو بریم تو، خیلی تاریک شد..سگا هم هستن..می‌گم من به بچه‌ها گفتم فیلمه اما ماشین که راه افتاد بگو می‌خوام مامانتونو بذارم و برو...
می‌ره...واقعا می‌رن..تاریک تاریک...آسمون..پر از ستاره..ماه...درخت..تپه..هوای خوب...سگ‌های دور...جیغ پرنده‌ها و جیر جیرکای شب.
جون می‌ده جیش کنی.

برات دعا می‌کنم سگا نخورنت

بچه‌ها ترسیده بودن. به سال گفتم شما برید و به بچه‌ها بگو مامان می‌خواد بمون این‌جا. حوصله‌ام سر می‌ره..باید یه بدجنسی خرج کنم..به سال می‌گم بگو مامان می‌خواد بمونه تو تاریکی.
بن نمی‌ره..می‌گه سگا اون‌جا ایستادن..چهارتا سگ واقعا همون‌جا هستن..
بن نمی‌ره ..نانا می‌گه مواظب خودت باش..بن نمی‌ره..
مجبورم بگم بابا فیلمه می‌خوام نانا رو اذیت کنم..می‌ره..نانا تا دم ماشین می‌ره و بعد برمی‌گرده بم می‌گه برات دعا می‌کنم سگا نخورنت...و باز می‌دوه سمت باباش.

نجات‌دهنده همواره حاضر است.

بعد حمله می‌کردن به یه جایی‌اش..تنها جایی‌اش که استخون نداره و گوشتیه..و من و بچه‌ها صورتا چسبیده به شیشه از تو ماشین می‌دیدمش ..داد می‌زدیم ساااااال....و من چون دیگه قضیه ناموسی شده بود  نیروی الهی در روح و تنم می‌دمید و قوی می‌شدم و بچه‌ها می‌گفتم قوی باشید...و میون اشک و ترس و هیجانم می‌بوسیدم‌شون و ..پیشونی نانا و سر بن رو ..و سر می‌خوردم از روی تپه...چندتا معلق هم می‌خوردم..دهن و گوشام پر از شن..و می‌دویدم سمت سال...خفاشا نگام می‌کردن: ووولک اومد إی عربه..اینا کله که می‌کنن دیگه خفاش و زامبی و درآکولا نمی‌شناسن..یکی‌اشون به اون یکی که سعی می‌کنه کمی ..یه ذره گوشت تو بدن سال پیدا کنه می‌گه..حالا بشین این‌جا تا دهن مادر درآکولاتم بیاد پایین..خفاشه اولیه کمی فکر می‌کنه: ناموسا؟آل بوآرِت ترسوندیم..
-نه پ شوخی داروم بات..ولک اینا سوسماره هم إی‌خرن..تو دیگه خِ نصفِ دندونی و دوتا بال..
خفاشه می‌گه: نُونُم..تو إی گی چ إی کِنُوم؟
اولیه پرواز می‌کنه: بیا سر قبر آقام برین..
خفاش دومی هم بی‌خیال می‌شه..من دستام رو می‌زنم زیر باسن سال و گردنش و از تپه می‌رم بالا..عینکش رو برمی‌دارم می‌ذارم تو دهنم که نشکنه...چون من قهرمان و قوی‌ام اما بلد نیستم برونم..یه روز  نزدیک بود یه بچه رو زیر کنم و دیگه نروندم...اینه که سال رو می‌رسونم بن در رو باز می‌کنه و می‌ذارمش پشت فرمون..سال کم کم با تنفس مصنوعی من که خیلی خیلی واجبه بش بدم زنده می‌شه اول از همه تنها گوشت بدنش رو چک می‌کنه که خفاشا نیست و نابودش نکرده باشن و بم می‌گه متشکرم شهرزاد.
من می‌گم من همیشه برای نجاتت حاضرم. دستش رو می‌ذاره رو دستم که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.
منم.

خر إی‌خره؟!

شب شد و خفاشی دوروبر سرمون می‌چرخید. به بچه‌ها گفتم چون شبه الان بمون حمله می‌کنن..نانا خیلی ترسید...بن نشون می‌داد نترسیده..خفاش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد..بن دسته‌ی بدمینتون رو گرف دستش که اگه حمله کرد دورش کنه و به باباش گف بابا بریم دیگه..
خفاشا دوتا شدن..هیجان گرفتم. اگه بمون حمله می‌کردن عین فیلم پرندگان هیچکاک...یآی...جیغ...من نانا و بن رو تو لباسم قایم می‌کردم و طرف ماشین می‌دویدیم و خفاشا اولش حمله می‌کردن به سال بعد گازش که می‌گرفتن تف می‌کردن و می‌گفتن خر إی‌خره؟!

دیگه زیاد نبودم

روبروم کوه بود و دور و برم درخت بی‌عار. آخرای باغ همسایه بودم. اون‌جا که زن یارو، گلوریا افسرده شده بود. فکر می‌کردم چقدر بد. هیچی از افسردگی بدتر نیست. حتی مردن.
روی پتوی نشسته بودم..بن با گوشی بازی می‌کرد. گفتم تو خونه هم می‌تونستی بازی کنی ..بلند شو برو اطراف رو ببین. راه برو...
گفت چی‌کار کنم؟ گفتم یه چیزی کشف کن ..
سرش تو گوشی بود و گفت چیزایی که باید کشف می‌کردم کشف کردم تا حالا..نانا گفت خوب حشره کشف کن.
بن گفت نمی‌تونی حرف نزنی؟..خو بیا کشفت کردم: حشره.
نانا زدش و یا صدایی شبیه نجوا به بن گفت: یه حشره‌ی جدید می‌بینم...تا حالا ندیده بودم..حشره‌ی عجیبیه.
نگاه کردم مگسی رو می‌گفت که نشسته بود پیش‌مون. بن موهاش رو به هم ریخت انگار به سگ کوچولوی شیرینی بگه: گود بوی...خودش و نانا خندیدن و من به بن گفتم بدمینتون رو اوردید؟
گفت آره و مثل همیشه بی‌حوصله و شل و ول رفت طرف ماشین بیاردش..
اوردش و کتاب رو گذاشتم زمین و ضربه زدیم...فکر نمی‌کردم یادم مونده باشه..اوج بازی بدمینتونم سال 90 و 91 بود وقتی تو خط ورزش و فعالیت بدنی بودم..
نانا کمی بپر بپر کرد..بعد سال اومد و نمی‌رسیدم به ضربه‌هاش..بلندتر بود..پریدم و کتفم تیر کشید..سوخت.
نانا باباش رو تشویق کرد و بن بش گفت مسخره مامان رو تشویق کن..نانا برای جبران دوید طرفم  و بازی کردیم..تا که نانا گفت بازی کنم منم؟
بازی کردن...دیگه بن بداخلاق نبود...سال حرکاتی نمایشی دراورد از خودش..مثلا حرفه‌ائیه.
برگشتم کتاب رو خوندم.. فکر کردم  هیچی بدتر از افسردگی میون خونواده نیست.
دیگه زیاد نبودم.


کس‌کش آمده برایم جی‌میل داده چه کرمدی؟ به من بگو چه کرمدی؟
خاک بر سرت که می‌ری می‌ری و وقتی می‌خوای بیای این‌طوری میای..می‌دونی کی حالم بده ..میای از دستت بخندم. پفیوز.

امروز مادر سال به سال زنگ زد..می‌خاست با من حرف بنزد. شماره@ام را ندراد...حوصله نداشتم...خوب نبودم..وقتی سال اصرار کررد چشمهایم را باز گرئم  و گفتم بمیر...فقط برو جایی دور از من بمیر.

به مادرش گفت خواب است..بعدش خواست نصیختم کند یا کون سگ عن آلود را بلیسد که گفتم ..
نمینویسم چ کرمدم چ گفتم

اما یک زن عربستانی کیر شوهرش راب رید

زن هاشم غذای سال را دیشب کنار گذاشته بود. با یک کیسه سبزی. سبزی‌ها را انداختم دور. با کیسه‌اشان. خدا می‌داند چطور تمیزشان کرده و دستش را کجا زده بعد زده به سبزی‌ها.
نان‌های تیری زنِ ف هم هستند..بلد نیستم بخورم‌شان.. می‌گذارم‌شان توی کیسه بدهم به گاو مادر هاشم. چربی‌هایی که بلد نیستم مصرف کنم هم.
نمی‌خواهم شبیه کسی شوم یا کسی شبیه‌ام شود. خطی که دورم است را پهن‌تر و پررنگ‌تر می‌کشم.

من مثل جاروبرقی آشغال‌های اطراف را جمع می‌کنم توی خودم...اطرافم تمیز می‌شود و آشغال‌ها درونم انباشته...چند وقتی خودم را می‌سوزانم.

دیشب زن هاشم می‌گفت شهرزاد به خدا وقتی می‌بینمت دلم باز می‌شه..حالم خوب می‌شه..روحیه‌ام بهتر می‌شه..اما من نه. روحیه‌ام بدتر می‌شه.
برای این‌که با دیگران ارتباط بیری مجبوری خودت ر به سطح اونا برسونی که متوجه تفاوت نشن و دشمنی نکنن. این‌طوری نه فقط لذت نمی‌بری ..گرچه اونا لذت بردن از مصاحبتت، بلکه زخم هم زدی به خودت.
می‌گفت حالم خوب می‌شه..
من؟
نه خوب نمی‌شه..فقط وقت می‌گذره..اگر نخواد برینه تو وقت مثل دیشب البته. شماره خیاط و آرایشگر رو گرفتم..دیگه تنهایی می‌رم پیششون نیاز به محبت و دوستی‌اش ندارم..
امروز هم زن ف اومد ..زنگ پشت زنگ...گفتم حالم خوب نیس و باید تنها باشم..گف اندازه آیات دوستم داره..گفتم دستش درد نکنه و رفت..

دلم خواست با زیبا حرف بزنم..او من را می‌فهمد..عین خودم غمگین است و هیچ وقت واقعا شاد نیست..اما زبا هم بد است...خیلی بد است...گاهی حرف‌های بد می‌زند به من بی‌که من به او بدی کرده باشم...تازه نمی‌توانم به او بگویم همیشه که چقدر غمگینم...او
نمی@دانم/
امروز مینا به من زنگ زد و ازم خواست یادش بدهم چطور مرغ مهمانی روزی که با شیخ آمده بودند خانه‌ام را بپزم..گفتم به‌اش...فکر این‌که برای ناهار مهمان دارد حالم را بد می‌کرد..از برادرهای شوهرش متنفر بودم و از شوهرش..و از پدر و مادر شوهرش..
دلم سول را می‌خواست..اما سول به همه‌ی این‌ها ربط دارد نمی‌شود فقط بغلش کنی و در حالی‌که دیگران فکر می‌کنن داری می‌خندی گریه کنی..و کسی نبیند. از شوخی‌های سال هم متنفر بودم..از این‌که هی دست می‌برد سمت بدنم متنفرم...
از عشقش به باغچه متنفرم..از فیلم‌ها و برنامه‌هایی که بن می‌بیند و اخلاقش متنفرم..
گرمم است مثل همیشه..گرم..پس این شربتی که دارم می‌خورم مگر قرار نبود حرارت بدن را بیاورد پایین؟..از این‌که هوا هیچ وقت سرد نمی‌شود غمگینم...این یعنی تتابستان‌ها خیلی بد خواهد شد...
تربچه‌ها قشنگند اما ازشان متنفرم..

دیشب یکی از بچه‌ها پی‌پی کرده بود و ریده بد به شیر آب و دیوار و سنگ دستشویی هاشم این‌ها..غزاله نانا را صدا کرد و پرسید تو عن کردی؟ عنت رو شستی؟ خیلی ازش متنفر شدم.
خیلی.
بی‌چاره نانا سر تکان داد یعنی نه و به من نگاه کرد و گفت من کاری نکردم..باهار رفت شستش..حتما شیر دستشویی را شسته و بعدش دستش را نشسته..لباس‌هایش را عوض نکرد و آمد توی آشپزخانه..نفرت داشتم از همه چیز از شرایطی که باعث می‌‎شود با این آدم‌ها در ارتباط باشم...

زن ننتوانست طعنه نزند: هر قت کاری داری می‌آیی.

آشغال.
عوضی.
متنفرم ازش. از خودش و دخترهاش و خواهراش و مادر شوهرش و کل چیزهایی که به‌اشان ربط دارد..توی ماشین برای سال گریه کردم و قتی گفت تقصیر خودت است گریه کردم..از سال هم متنفر شدم و ..فیلم بازی کردم..مثلا باهاشان دوستم و به‌اشان می‌گفتم خواهر..اما ازشان متنفر بودم..به اندازه‌ی نفرتی که از ف این‌ها داشتم...اندازه‌ی نفرتی که از ترون و خواهرش و مادرش داشتم../

خودم می‌دانستم..کاملا می‌دانستم چرا خرید کردم...می‌خواستم چیز قشنگی وارد زندگی‌ام کنم..رنگ‌هایی که تا به‌حال نداشتم...
پسر خواهر زن هاشم آمد بوسیدمش..کونش را می‌خاراند و خم شده بود سمت جلو..ازش متنفر بودم..از مادرش..و آرایش کردن‌های ناتمامش..من چرا باید این‌جا باشم...
چرا باید زن سال باشم؟

چرا باید زنده باشم


همیشه از خودم می‌پرسم این احساس بد چطوری درون آدم شکل می‌گیرد. وقتی همه چیز قشنگ است اما تو پر از ملالی.ابرهای سفید...آسمان آبی..صفصاف و گل‌های زردش و پروانه‌های کوچولوی دور گل‌ها..بوته‌های محمدی و سال که دارد نرگس‌ها را جابه‌جا می‌کند...گنجشک‌ها که پرواز می‌کنند..لبخند گاه و بی‌گاه سال به من...
ملال.
ملال‌انگیز.
باید حالا راه می‌رفتم..یا..
شاید حالا باید ژاپن می‌بودم.
..درختم گل داده.
گرمای مهوعی است..توی آفتاب نمی‌شود نشست یا رد شد..توی سایه خوب است..هیچ‌گاه مثل حالا خودم را درازکش تصور نمی‌کنم توی حفره‌ی کوچکی اندازه‌ی خودم که درش به دور از آدم‌ها و دنیاشان بگندم.

شلغم گذاشتم رو گاز..انشالا نسوزه


شام پیشش خوردم. از کاسه‌ی ماستم با قاشقش برمی‌داشت. من خیلی بددل شدم جدیدا...تو این چیزها ها. نمی‌دونم چه مرگم شده..به دست هیچ کسی اعتماد ندارم. حتی سال وقتی شب دست روی سر و صورت و موهام می‌کشه با خودم فکر می‌کنم زمانی که در اتاق نبودم آیا دستش در دماغش تفریحی کرده یا نه.
خیلی ...
بعد ..
دیدم چهار کیلو کم کردم..فک کن شدم هفتاد و یک...کجایی مرز رویایی شصت

غیبت شماره یک:

دیروز تا رسیدیم خونه هاشم زنش گفت باهار می‌گه خاله شهرزاد اصلا نشده همین‌طوری بیاد بمون سر بزنه فقط وقتی کار داره میاد( رفتن به خیاط و آرایشگر)
این رو یعنی باهار گفته. حرف خودش بود که می‌خواست بم بزنه می‌ذاشتش تو دهن باهار.
ازش متنفرم.

بذارید با هم کمی به غیبت بپردازیم شاید حالم بهتر شد.

یه روزی که شبیه هیچ روز دیگه‌ای نیس بس که شبیه روزای دیگه‌اس..یعنی هیچ تعریفی در موردش نمی‌شه داد جز این‌که یه روزیه که داره می‌گذره و من دوس دارم چنتا کار خوش‌گذشتنی توش بکنم

کارتون ببینم

فیلم

کتاب

برم تو باغچه

به شالام نگاه کنم

جزوه ام رو بخونم

برم حموم

نانا رو ببرم حموم

بن رو بگم بره حموم

روتختی و لحاف رو بندازم لباسشویی و رو بالشیا

اتاقم رو برای بار هزارم مرتب کنم که برای باز هزار و یکم بپوکونم

فک کنم دارم سیگار میکشم یا قلیون

به سرماخوردگی که توی گلومه فکر کنم

همینا

کلی رفتم برا خودم خرید کردم. یعنی با شال پوکوندم..یه رنگایی گرفتم تا الان نگرفته بودم..سفید..آبی نفتی..یه جور صورتی گل‌بهی..روسری آبی با حاشیه‌ی خردلی..دوتا ساپورت..یه دونه پلنگی ..یه جین..از مادر هاشم..مانتوهام رو بردم خیاط روستای شوریده اینا..خیاطه خیلیی خوب بود...فکر کردم برای برادرم بگیرمش..اما مطمئنم اینا خواهند گفت قشنگ نیس...
خیلی خونواده‌ی خوبی‌ان..دختره فقط دندوناش رو هم سواره یه کمی..ماه بود..مهربون..خیلی خیلی مودب.. فارسی رو خیلی بی‌نقص و سلیس در حد بهترین تحصیل‎‌کرده‌ها و عربی رو فصیح صحبت می‌کرد..بذارید تعریف از خود اما یاد خودمون انداخت من رو..یعنی حس کردم دختریای خودمه..لاغر و سبزه..بی‌ادعا و ساده..بعد فکر نمی‌کردی تو روستاس...ژورنالاش عالی و به روز...سلیقه‌ای تو انتخاب رنگ و ست و کمک به مشتری...خونه‌اشون یه خونه‌ی بزرگ و دوری بود..خیلی خیلی بزرگ..کفش پر از توله..اتاقا دور تا دور حیاط..دیوارا کوتاه و گلی و سیمان سفید...دورتا دور اتاقا رو حصیر گذاشته بودن و مخده برای نشستن..حسینیه‌اشون از سال 53 فعالیت داشته..دختره خیلی به دلم نشست..اسمش عبیر بود..خونه بزرگ و ماه بزرگ‌تر و هوا خوب..نخل تو هوای خوب تکون تکون خورد..فکر کردم چه زن خوبی برای برادرم بشه..می‌دونم مامانم می‌گه نه این سبزه‌اس و لاغره و..
من که دوسش داشتم..با زیبا حرف بزنم ببینم چی می‌گه..خیاطی‌اشم عالی...
با خواهرای زن هاشم نشستیم حرف زدیم..فامیل نزدیک عمه‌ام اینا از آب دروامدن از قدرتی خدا...تا دیر وقت شوهراشون پیاده رفتن کربلا..

کلی مدل باس یاد گرفتم ازشون..این‌که ریون رو چطور با گیپور بدوزم..وقتی حرف زدن در مورد شوهراشون دیدم چقدر شبیه ساله اخلاق‌شون..همون‌طوری سخت‌گیر نسبت به ظاهر و سلطه‌طلب.
اگه عن شدنای دختر سعاد نبود خوش می‌گذش...
یه طرح مانتو پیدا کردم یعنی فک کنم بدوزمش از این ور از اون طلاقم بدن..بالا تنه ساتن براق مثلا مشکی توپ توپی یا زمینه سفید توپای مشکی این بالاتنه..بعد بالاتنه از کجا شروع می‌شه؟ از زیر سینه..بعد اون پایین رو دامن تنگ خمره‌ای رو با ریون می‌دوزم..دیدم خواهر هاشم اون‌طور دوخته..
از همه قشنگ‌تر ماه بود اونجا..درشت درشت درشت..
مادر دختره هم وقتی گفتم از چیزای ساده بیشتر خوشم میاد چون چیزای شلوغ زعبله‌ام می‌کنه..خندید و گف ای بابا تو که عربی...فک کردم فارسی...فک کن دختره اومد دنبالمون تا دم در و تا سوار ماشین نشدیم و نرفتیم در رو نبست.
مبادی آداب و باشعور بود..مادرشم بش می‌گف اگه خرده‌ریز پارچه بمونه و پس ندی به مشتری فردای قیامت از کفنت می‌برن..می‌گف سر دو هفته بده به مشتری پارچه..
فعلا که خوب بودن..در واقع بهترین خیاطی که تا حالا دیدم این بود..از اون آدما که دیدنش حالت رو خوب می‌کنه.

از همین هیچی بین ما نبوده و نیست‌ها

و اما در مورد تو.

دیشب پیام دادی که شماره بذار. چون خیلی وقت است که مرز ِ چطور باید باشدِ رابطه و ما چطور نباید باشیم درش را رد کرده‌ام - ما یعنی من-مرز برخورد متناسب با برخورد طرف مقابل را....چون دیگری مرزی وجود ندارد که با رد نکردنش به خودم احترام بگذارم،..و چون تمام مرزها مدت‌هاست شکسته شده و دیگر حدی برای چیزی وجود ندارد..و تمام جریان با تسلیم من در دست تو چرخیده.. سرنخ‌ها دست تو بوده: بیا...برو..مزاحم نشو...بیا ببینمت.نیا..نمی‌بینمت..دور باش..زندگی کن...ما رابطه نداریم..من به تو حسی ندارم..و من به خودم دل‌داری داده‌ام در دوست داشتن..دوست داشتنی مثل مال من...دوست‌داشتنی که نمی‌شوود کاریش کرد جز این‌که غرور معنی ندارد..و چیزهایی مشابه این که همان موقع هم می‌دانسته‌ام دروغ است..و می‌دانستم این هر وقت تو بخواهی، هر وقت تو  تشخیص دهی هر وقت تو دوست داشته باشی‌ها اسمش هر چه باشد به ضرر سلامت روح و روان و احترام به خود من است..برای دل‌داری دادن به خود و از سر تسلیم و بی‌چاره‌گی با خودم ..مخصوصا بعد از خواندن کتاب زندگی کوتاه است ای کوتاه‌پسند اسمش را نهاده‌ام: عشق ...فقط عشق..بی‌توجه به برخورد و ...طرف مقابل.
خیلی وقت است این مرزها، عقده‌ها را شکانده‌ام..شکسته شده..نمی‌دانم کی شکانده..و مهم نیست.
.شماره گذاشتم و گفتی پیام می‌دهی..فکر کردم مثلا در روزهای آینده تصمیم داری اس ام اس بدهی..تصورت کردم که به من فکر کرده‌ای و دلت تنگ شده و خواستی اس ام اس بدهی و من تصمیم گرفتم اس ام اس‌ها را که خواندم شماره را حذف می‌کنم که زنگ نزنم.....فکر کردم می‌گوید بیا ببینمت..حتی زود به ذهنم رسید چه بپوشم و ...نکند خیلی چاق به نظر برسم؟...این‌ها زود از ذهنم گذشت...نمی‌دانستم چه حسی دارم. آن حس خوشحالی توپُر دل‌ذوب کن دیگر نبود.  ..ازم خواستی لاین نصب کنم. لاین یکی از شبکه‌های اجتماعی‌ است که برای عضو بودن درش لازم نیست هر دو طرف شماره‌ی هم را داشته باشند کافی است یکی از اطراف که در این‌جا طبق معمول ِ نامعمول این چند وقته تویی شماره‌ی دیگری را داشته باشد. بعد نمی‌بینی طرف آنلاین شده نشده. برای زیرآبی‌رفتن‌های مورد علاقه و نیازت کاملا مناسب.
آها.
پس تو همانی. خوب پس قرار بوده که باشی؟ معلوم است که خودتی. همان همیشگی.
شماره را گذاشتم..کتاب توی دستم را خواندم..گفتی لاین را نصب کن. نصب کردم..دیدمت...توی لاین. نه خودت را شکلکی که گذاشته بودی.
بی‌مقدمه: فلان فیلم را دیدی؟
منظور این‌که ما آمدیم در مورد فیلم حرف بزنیم...حتی اگر یکی دو ماه پیش بود که من رفتم..گذشته‌ها همیشه برای تو گذشته. گذشته‌هایی که درشان به من بدی می‌کنی می‌گذرد. مرگ بر گذشته فقط برای این‌که گله نکنیم ازت و توضیح نخواهیم. اما اگر زمانی من گفته باشم که از مردی که نی‌انبونه می‌زند خوشم می‌آید در گروه رستاک ..از مرد ماهی‌فروش..از نجار..از هر کس..اگر زمانی برای ح جیمی پست می‌نوشتم و این ناراحتت می‌کرد..اگر زمانی زنگ زدی و جواب ندادم..اگر...اگر..بچگی یا حتی گاهی حماقت کرده بودم..نه این دیگر گذشته نیست...این‌ها نگذشته.
نه ندیده بودم فیلم را
گفتی خوب زنگ بزن. از لاین.
از خودم پرسیدم چرا خودش زنگ نمی‌زند. چرا حالا که تماس رایگان است وخودش دارد پیشنهاد تماس را می‌دهد نمی‌پرسد: زنگ بزنم؟

- اگه خواستی زنگ بزن.
اگه خواستی...
می‌شناسمت.. لازم نبود خودت را این‌طوری و با این سبک معرفی کنی..: یعنی اگر من تمایل داشته باشم و تو برایت فرقی نمی‌کند...یعنی حالا خواستی جوابت را هم می‌دهیم..یک توجهی هم به تو می‌کنیم..جواب ابراز محبت‌های عاشقانه و  نیازهای تن‌نانه‌ی تو را می‌دهیم.
در کل این مد نظرت باشد شهرزاد که: من نمی‌خواهمت اما اگر خودت بخواهی حاضرم با تو حرف بزنم.
موفق باشی.
یک سئوال:
چه را می‌خواهی برای که ثابت کنی؟..چه خالی درونی هست توی وجودت که با ارائه‌ی این رفتارها و برخوردها سعی داری پرش کنی؟
جوابش مهم نیست.
بی‌حوصله بودم و حالم به هم خورد. فکر کردم باز شروع شد. باز شروع کرد. دیدم باهات راحت نیستم. قبلش، روز قبلش برایت چیزهای مهربانی فرستاده بودم که بعد وقتی خواندم دیدم  فقط انسانی با تمام وجود و با همه‌ی کیان عاشق، می‌تواند آن‌ها را بنویسد.
عشقی بدون مرز..بدون چشم‌داشت.
چیزی که مرتب برای خودم تکرار می‌کنم.
چرا آمده بودی و چه می‌خواستی نمی‌دانم...می‌دانستم تصمیم گرفتم توی چند دقیقه‌ای که ممکن بود حرف بزنیم تنش ایجاد نکنم..اگر هم مرضی خرج دادی چشم‌پوشی کنم..مگر من همیشه چشم‌به‌راه پیامی نبودم از تو؟
حالا فرصت حرف پیش آمده بود.
حرف زدیم..سلامی و فلان..
- می‌توانم دو دقیقه بروم دستشویی؟
- برو.
رفتی شاشیدی یا هر کار دیگری کردی و برگشتی. خوب وقتی می‌روی خوب است بنویسی من آمدم.
نمی‌نویسی.

باید بپرسم: برگشتی؟
-آره

خوب است. عافیت باشد.

 عکس زن ف را برایت فرستاده بودم. قبلا با تو در موردش حرف زده بودم.
- عکس ناموس مردم را می‌فرستی برایم حالا..
لحنی شوخی.
- بله...
-..
-..
-..
- تو نژادپرستی..
من یعنی. من نژادپرستم. حرفی که دختر در مورد پدربزرگش زده بود را می‌گویم.
- بله از عرب‌ها بدشان می‌آید.
- خوب به تخمم.

- منطقی نیست..اما تو توی این موودی.
- به تخمم.

- نظرت مهم نیست.
حوصله‌ام سر رفت.

-برو  گمشو.
واقعا برو گمشو.
آمده بودی دعوا؟...خسته نمی‌شوی از بحث و جدل و یکی به دو کردن‌های کس‌خلانه‌ات؟  واقعا جدی می‌گویم. اگر متنفری از من یا بدت می‌آید جواب نده..یا هزار بار گفتم خوب مسدودم کن و جی‌میل‎ها را نخوان یا جی‎‌میلت را بردار.
به خودت و من کمک کرده‌ای.

اگر نه دلت خواسته و آمده‌ای چرا عین آدم نمی‌شینی حرف بزنی..اصلا بابا سکس چت کنی یا تلفنی..دیگر بیشتر و رک و راست‌تر از این؟
به خودم گفتم باز هم شروع شد و هر چی بود و نبود را حذف کردم. لاین و شناسه‌ی لاین و..
من و تو آدم‌های هم نیستیم.
‌حتی فرهنگ و نژادمان در این زمینه به ما کمک نمی‌کند..تو ستیزه و خصم‌جویی...دنبال جنگ و دشمنی‌کردنی.
من حوصله‌ای برای این حرف‌ها ندارم..کل کل و ...دو ماه است نیستی.. قبلش یک سال ..بیشتر از یک سال نبودی...قبل‌ترش گاهی یی دو روز بودی و باز هم نبودی...خودت را گرفتی و من ماندم...شماره‌ات را گرفتی ..نه یک‌بار دو سه بار و من ماندم...هنوز عصرهایی که پنج عصر می‌رفتم شارز کنم که با تو حرف بزنم یادم است...پریسال...توی گرمای خرداد..هر پنج عصر از خانه تا مغازه...حالا هم برگشتی که به من بگویی نظرت مهم نیست؟ تحمل نمی‌کنم دیگر..حتی کم‌تر از این را هم.
جهالت و تعصبت در دفاع از باطل نه از سر اعتقاد حتی، بلکه فقط از جهت اذیت کردن من تو را برایم حال به هم زن کرده...آزادی بگویی بهتر یا به درک یا مثل خودم به تخمم..این‌که چه غلطی می‌خواهی بکنی به من ربطی ندارد. اما می‌توانی یکی از هم‌تبارهای غیر متعصب و نژادناپرست اطرافت را برای گفتگوهای چند ماه یک‌بارت پیدا کنی که نخواهی وقتش را با دردهای بی‌درمانت بگیری. حتما چیزهای خوبی دارید به هم بگویید..و این باعث خوشحالی من است..خوب است که خوش بگذرانی و خوش باشی..به من چه‌ی راسخ‌تری در ذهنم جای می‌گیرد آن وقت...بیشتر و عمیق‌تر حس خواهم کرد که آن آدم با نژاد و قوم و قبیله و دانش و فکر و نگاه...و جغرافیا و محیطش از من دور است..علایقش..آدم‌هایی که می‌پسندد..زبانی که باهاش عشق می‌ورزد...این برای من خیلی خوب است.
در آخر لزومی ندارد تکرار کنم که به قول خودت: برو  ی جا دیگه زر بزن.
هیچی بین ما نبوده ونیست

لطفا مزاحم نشو.
اما تکرار کردم.

برای خودم البته نه تو.
این گله از تو نیست. یادآوری به خودم است.
و من الله التوفیق.

چند روز پیش زن ف رو دیدم که داشت می‌گف یه زن عربی خراب بوده(همه‌ی زنای لر سالمن) که با اینا دعوا می‌شه و زن ف بش می‌گه تو که زیر کیر لرایی.

  1.  زن ف می‌دونه من عربم چرا باید این داستان رو تعریف کنه برام و از عرب بودن زن عرب مایه بذاره که حالش خوب بشه..می‌تونس داستان رو بدون ذکر نژاد زن تعریف کنه.
    خوب پاسخ روشنه: بی‌شعوری و عدم داشتن شرافت زبانی و تعمد در توهین رساندن به کسی که خودش توهینی به‌اش نرسانده( به زودی قصه‌های قشنگی در این رابطه و با ایفای نقش زن‌های طرف مقابل اختراع خواهم کرد و از پشت فنس به خوردش خواهم داد..السن بلسن و کس بلکس و البادی اظلم)
  2. زن خراب یعنی جنده. زنی که با مردا می‌خوابه و پول می‌گیره. وقتی در قبال کاری خدماتی که ارائه می‌دی مبلغی دریافت می‌کنی این‌جا دلیل و فلانی برای تحقیر تو وجود نداره.. اگر اون زن خراب زیر ک.یر لرا بوده در قبالش پول گرفته و  تحقیر زن ف بیخود و بی‌جهته...این برمی‌گرده به نگاه مردسالارانه‌ای که این زن‌ها به خودشون دارن..: مرد موجودیه که میاد خودش رو درشون خالی می‌کنه..خودِ کثیف انباشته شده‌اش رو و این از سر قدرت مرد و ضعف خودشونه.مرد فاعله..قویه..زور داره..اونا مفعول..منفعل..ضعیف و بی‌اراده.
  3. اگر پول نمی‌گرفته و عشقی این‌کار رو می‌کرده رابطه دو طرفه بوده. یارو بش تجاوز نکرده یا تو جنگی جاریه و کنیز نبوده که مردانی با توسل به زور مثل مادر کوزت بکننش و تحقیرش کنن بعدش. حتما لذتی می‌برده از این ماجرا که انجامش می‌داده..لذتی روحی یا جسمی..یا هر دو. اینه که اذعان به زیر ک..فلان بودن فقط  نوع نگاه زن ف رو نسبت به قضیه تبیین می‌کنه
  4. زن‌ها در این‌جا و کلا  در هر جایی که من بودم و دیدم ،هم‌خوابی رو حق مرد و هر وقت مرد خواست و یک‌طوری خودشون رو منفعل و در اختیار مرد قرار گرفته حس می‌کنن ..انگار حسشون نسبت به عمل جنسی حس مردیه  که در جنگی..مسئله‌ای شکست خورده و از طرف دشمن و خصمش بش تجاوز شده هم..این رو هم از نگاه مردا به قضیه قرض گرفتن..وگرنه این رو توی سر زن نمی‌زدن. این توهین و تحقیر رو جا داره با توجه به فرهنگ و روحیات و آداب  و رسوم و چیزهای این‌طوری آدمای این‌جا مردهای اون خونواده به مردهای خونواده‌ی زن ابراز می‌داشتن..که خواهر زن یا مادر و دختر شما زیر فلانی‌ها پهنه و شما بی‌خیالید. این برخورنده‌اس...برای مردها...اما وقتی زنی از کاری که می‌کنه لذت می‌بره و راضیه به رخ کشیدن اون کار از طرف زن ف فقط ثابت می‌کنه زن ف خودش رو مرغی تصور می‌کنه یا حس می‌کنه که خروسی با خویی حیوانی روش بپره خودش رو خالی کنه و خلاص...اینه که این حس رو نسبت به زن خراب هم داره..زنی که مردای زیادی از نژاد زن ف باهاش کار توهین‌آمیزی رو می‌کنن که شوهر زن ف با خودش می‌کنه.
  5.  زن ف انگار می‌کنه که مردانی از نژاد و قومیت خودش در جنگی، نبردی پیروز شدن و قومیت زنِ خراب رو کردن...قومیتی قومیت عربی رو کرده و چون کننده لر بوده پس فاتحه و پیروز. وقتی در دعوایی که هیچ ربطی به قومیت نداره به زن می‌گه تو زیر ک.یر فلانی‌ها هستی دغدغه‌ی ذهنش رو رو می‌کنه. می‌تونست به زن بگه: جنده...قحبه..خراب یا هر چی. دغدغه‌ی این زن پیروزیِ قومیتشه...و باربط و بی‌ربط روش می‌کنه..در قبال آدمی از قومیت مقابل که پیش‌قدم نشده برای دشمنی هم..این یعنی: خوی وحشی و جنگ‌طلبی...ضمنا وقتی کسی مرتب در پی اثبات و به رخ کشیدن چیزی باشه درش نقص و کاستی‌ای حس می‌کنه احتمالا.
    وقتی اشاره می‌کنه که بله تو زیر ک.یر افراد خاندان منی یعنی ما شما را کردیم و پیروز شدیم..در این‌جا کردن یعنی پیروز شدن و کرده شدن یعنی شکست خوردن. او نیاز به اثبات این مسئله داره که اونا پیروزن، چرا؟ و دلیل این‌همه اصرار به این‌که اونا خوشحالن از این‌که خوی وحشی وغارت‌گری اطراف رو دارن چیه؟ جواب واضحه: حس ضعف در بعضی موارد.
    این نگاه عام زن ف به مسئله‌ی جنسیه. زن ف و امثال زن ف اولین تحقیر کننده‌ی خودشون و نقششون هستن: ما می‌دیم پس شکسته خورده هستیم..شما(مردها) می‌کنید پس پیروزید..
    پس اگر ما بخواهیم بر شما پیروز شویم باید بکنیم‌تان..چطور؟...
    با هر شیوه‌ی نامحسوسی که می‌توانیم..شاید هم محسوس...و این‌طوری مرد بودن شما رو در شما کم‌رنگ می‌کنیم..مردی که کرده می‌شه آدم خوبی ممکنه باشه اما مردِ خوبی برای یه زن خوب نیس.
  6. امثال زن ف چون ضعیفند و از دید(واقعی یا ساخته‌ی خیال خودشون) مردا به قضیه نگاه می‌کنن ..نگاهی مرغ‌گونه به خودشون و اون زن خراب دارن و شاید به ذهنشون خطور نکنه که بعضی زن‌ها در حین دادن می‌کنن..می‌گیرن و می‌دن..صرفا نیازی ندارن که کرده شن که احساس بهتری در مورد خودشون بشون دس بده که بله ما خواستنی هستیم...نیازشون تعریف شده و مجزای از نیاز مرده...زن هستن و مرد رو می‌خوان. با مرد بودن مرد کار دارن نه آلت جنسیش فقط...اینه که برای لذت بردن خودشون هم احساس مرد بودن به مرد می‌دن و ازش سلبش نمی‌کنن به طور محسوس یا غیر محسوس اگر مرد هم از ابتدای خواستن زن بخواد بهتر، نخواد در حین خواسته شدن توسط زن؛ معمولا اونم می‌خواد..بنابراین زیر فلان کسی بودن نه تنها براشون توهین نیست که بسیار همراه با خوشی و لذته اگرم به فرض زیر بودن نشانه‌ی ضعف و کهتر بودنه زن ف نمی‌تونه درک کنه این خودش  چقدر مولد لذت و حسیه که امثال زن ف از درکش عاجزه...چون زن بودنش معیوبه و با معیوب بودن و کردن زنانگیش مرد بودن مردی که باهاشه رو معیوب و ناقص ..می‌کنه..زن‌هایی مثل زن ف اخته‌کنندگان درجه یکند...
    ضمنا گهی زیر و گهی رو هست..ممکنه اون زن خراب گاهی رو بوده باشه..مگر زن ف بوده اون‌جا و با چشم خودش دیده که همیشه زیر بوده...؟
    این جریان مثل اینه که به کسی که عاشق بستنیه بگی..برو برو بستنی‌ات رو بخور..با قاشق هم بخور..خوب با قاشق خورده لیس هم زده...گاهی هم مالیدتش به جایی و اون جا رو لیسیده. اصل بستنیه که ناخورده آب نشه.
  7. اینکه زن ف قند داره یا دندوناش حساسه و نمی‌تونه بستنی بخوره و بستنی خوردن دیگران رو تو سرشون بزنه چیزی از قیمت و ارزش بستنی و حرمت خورَنده کم نمی‌کنه.
  8. پس؟ زن ِ ف؟ اگه می‌تونی تو هم بستنی‌ات رو بخور.یا حداقل سعی‌ات رو بکن و به زیر و رو بودن کسی کاری نداشته باش..همه قند ندارن و دندوناشون حساس نیس
  9. بوآمی

با عبا می‌رم مدرسه‌ی بن: نه مامان.
نمی‌خواد دوستاش متوجه شن عربم. ..با نانا تو مدرسه عربی صحبت می‌کنم: نه ماما..لومون می‌دن.
خدایا لو دادن..فکر کن چه کردی که لوت بدن...بچه‌ها یه روز بزرگ می‌شن و این که چی باشن و کی رو خودشون انتخاب می‌کنن.  تو گروه مدرسه‌ی پسر خواهرم خواهرم عضوه..مادرا میان روز تولد کوروش رو تبریک می‌گن و می‌گوزن که بله بیاید از این به بعد فلان کنیم و بهمان.
مهوعه اوضاع...واقعا مهوعه.
باید هی از خودت دفاع کنی. می‌ری بیرون با بچه‌ات که هزارتا بچه‌ی کوروش زاده فارسیش ادبیاتش و کتاب خوندنش به همین فارسی رون‌تره عربی صحبت می‌کنی ده‌تا نماینده‌ی موبد بزرگ و آتش‌های فروزان یزد و اصفهان و بهمان ازت می‌خوان که عربی صحبت نکنی.

این مسئله تاریخیه و حل نمی‌شه و من دیگر حوصله تحمل و اعصابی برای مدارا ندارم..یکی مثل اکبر عبدی محتویات روده‌اش رو از دهنش خارج می‌کنه و هیچ...هیچ آب از آب تکون نمی‌خوره..کافی بود ...ترکا دس تو حکومت و دولت دارن..کردا رو ازشون می‌ترسن..از عربا هم می‌ترسن اما وضعیت قابل مقایسه نیست...کشورای عربی زیادی هستن که آدمای توهین شده و زخمی رو جذب کنن سمت خودشون ..حساسیت زیاده..

دیگه حوصله‌ای برای دعوا و توضیح و فلان برام نمونده..فاصله می‌گیرم...
خود عربا هم وضعیت فرهنگی درستی ندارن..جدی می‌گم . من اصلا دواطلب زندگی کردن میون‌شون نیستم...خوبیاشونو دوست دارم و احترام می‌ذارم اما اصلا در روستایی عرب‌نشین علاقه‌ای به زندگی کردن ندارم..بعضیا رو خریت‌شون جلو می‌بره و اینا رو تعصب و سختی‌اشون عقب نگه می‌داره یا به کشتن می‌ده..امار جرم و جنایت میون‌شون زیاده..
اون روز رفته بودم پیش حیات موهام رو رنگ کنم. در مورد فلان طایفه ازش پرسیدم با بی‌شعوری تمام ازشون حرف زد..با نفهمی تمام ازشون بد گفت و گفت تا دخترش گفت شاید ازشون باشه زنه مامان..دخترش همسن بنه..
زن‌های اطرافم قریب به اتفاق بی‌شعور و احمقند. مخصوصا در حرف زدن. زن‌هایی که اطرافم هستن رو من در رده‌ی موجوداتی قرار می‌دم که خودشون رو ابزارجنسی می‌بینن..همین. مرغی در قفس که خروسی رش بپره بکندش و در عین کردن تحقیرش هم کنه.

زن‌هایی که در دنیای واقعی و حقیقی باشون در ارتباطم اینا هستن.
هم و غمشون چیه؟ شوهر رو بگیر تو مشتت. خونواده‌اش رو بگیر تو مشتت.
خوب که چی؟
مگه زندگی صحنه‌ی نبرده که هی باید این اون رو تو مشت بگیره. اگه این‌طوریه من می‌سپرمش به اهلش...هی تخم هم رو بگیرید تو مشت و بعد تو کون هم فرو کنیدش.
فکر می‌کنی زندگی طنابیه که باید دست یکی باشه و دیگری رو دنبال خودش بکشه. نمی‌شه کنار هم راه برن. هی باید یکی دیگری رو بکشه..
زن‌ها هی در پی زرنگی و یاد گرفتن سیاستایی که از دم با شکست مواجه‌هه..بعد احساس زرنگی...وای وای...
من هر وقت به حرف کسی گوش دادم دیدم سیاست اصلی رو من دارم و نتیجه‌ی مطلوب و مدنظرم رو بم می‌ده شیوه‌ای که به کار بردم..بله سیاست زنانه نتیجه‌ای می‌ده مد نظر زن‌هایی که به کارش می‌برن.
نتیجه‌ای که من می‌خوام جنسیت نداره. زنانه مردانه نیست. برای اینه که ...

من احساساتم بم ضربه می‌زنه..هر بلایی هم سرم بیاد در کل راضی‌ام..حداقلش حساب وجدانم با خودم پاکه و روحم سبکه..خوشبختانه عذاب وجدان کمی دارم در برابر کارایی که کردم و بم لذت رسوندن ..گیریم بعدش نتیجه به نفعم نبوده..اما در خود هممون لحظات و ساعات من تو اوج بودم و از این راضی‌ام و کمبودی حس نمی‌کنم
این چشم و ابرو اومدنا و اشاره کردنا و تو رو خندیدن و از پشت غمه کردن و اینا رو هم می‌دونم..
اگه بخوام مردی رو خر کنم و باش زندگی کنم خودم از خودم راضی نیستم چون دارم با یه خر زندگی می‌کنم..ترجیح می‌دم با اولین شکّم بش جرش بدم..دهنش رو ببرم آسفالت و روزای بعد رو سبک‌بال و راضی باشم..تا هی خودم رو بخورم که مدارا کردم..
اصلا هم نمی‌کنم..هر وقت دلم خواست فحش می‌دم و می‌زنم و هر وقت هم دلم خواست خودم افسار خودم رو می‌دم دست آدم روبروم و می‌گم بتاز.

دیگه حالا این گروه‌های نمی‌دونم بیاید زنانگی شکوفای خود را بر گرده‌ی مردان بکشیم و نمی‌دونم چه

فقط مشکلم تو زیاد احساساتی بودنمه...همین.

دلسوزیای بی‌جام برای آدما...عشقای بیخود..دلتنگیای بی‌جهت..نرم‌دل بودنای خارج از حد و وصفمه..این عیب اساسی منه...کل این هیاهوی بیرون و عمل کردن و دماغ بریدن و پلاستیک تو کون کردن و نمی‌دونم چی از من دوره..خیلی دور...مشکلم ظاهرم نیس..یا تیپم..یا
مشکلم اینه که دوست می‌دارم.

زیاد دوست می‌دارم..دوست می‎‌داشتم...
هنوب اهومه ایطیحون حظم بیدهم.
احسن

لو چان عیمی بلبیت لااتگول طاسه

زن ف دو بار به گوشی من..یه بار به گوشی بن و دو بار به سال زنگ زده..سال گفت برندار. بعضی چیزا رو واقعا باید به مردا واگذار کرد..من دلم می‌سوزه اون دلیلی برای دل‌سوزی نمی‌بینه. گفت هر چی گفتن بگو شوهرم راضی نیست. برام مهم نیست بد و هیولا به نظر برسم پیش‌شون فقط اگر حرفی شد و گله‌ای کردن بگو عموی شوهرم  هم می‌گفت آدم سیاه طایفه‌اش رو بگیره اما حور و پری از این خوشبوها نگیره.
گفت اینا فکر می‌کنن ما دشمنی بلد نیستیم یا تو خاندان و طایفه‌ی ما افرادی مثل پدربزرگ اینا وجود نداره..پدر بزرگشون رو خیلی تخس و حرف بزن فرض  می‌کنن..گفت اینا عادت دارن به قلدری و چماق‌کشی ...باید تو روشون دربیای عقب بشینن..هر چی حرمت نگه می‌داری اینا به حساب ضعف و ترست می‌ذارن نه شعورت. گفت خودش سرکار حسابی می‌چزوندشون..عرب و عجمشونو حد نشون می‌ده بشون.
مثلا سال هی زنگ می‌زده به ابوعلی راننده‌اش..سعید در مورد ابوعلی راننده‌ی سال گفته بود  که کجاس این...شایدم در حال سواری گرفتنه.
سال می‌گه چندبار بش تذکر دادم که در مورد آدما این‌طور حرف نزنه پیشم...می‌گفت اگر ربع این حرفا رو در مورد من بزنه نه به چماق و داد و بیداد خیلی رسمی و اداری نابودش می‌کنم.
خوشم میاد.این مردیه که من انتخاب کردم.
چیزی که بین خودمون دیدم اینه که وقتی مثلا غیری هست بینمون به خودمون می‌گیم حرمت نگه دار. یه ضربالمثل محلی هست که می گی لو چان عیمی بلبیت لا اتگول طاسه.
اگه غیرعربی(فارس) تو خونه بود نگو طاسه.
طاسه تو عربی خوزستانی همون کاسه‌اس. می‌گه نگو طاسه که این نگیره به خودش و نرنجه...یه وقت فکر نکنه در موردش گفتی طاس...اما اینا برعکس ستیزه‌جو هستن.
مثلا هاشم اینا یه دوست لر داره زنه...اینقدر با هم خوبن که نگو...یه زن لره با شوهر و بچه‎اش تو روستای عرب نشین نشسته..همه باش خوبن بش می‌رسن و پناهش دادن...این چیزیه که من دیدم..شاید برعکس این هم بوده که اذیتش کرده باشن اما من خودم ندیدم.
زن هاشم به دختراش می‌گه جلوی این عربی صحبت نکنید..
بعد من کافیه می‌رفتم اون‌جا که اینا سوییچ کنن رو لهجه‌ای که فکر می‌کنن متوجه نمی‌‎شم...کِس‌خِل رو که چندبار در مورد خودم شنیدم.
من زمانی که مجرد بودم تک و توک همکلاسیای دبیرستانم که فارس بودن اومده بودن خواسگاری..برای برادری فامیلی کسی. ..تو جاهایی که بودم هم مثلا کتابخونه‌ای ارشادی..فلانی بودن پسرایی که مایل بودن بامون وصلت کنن اما من قبول نکردم و حالا خوشحالم.
فکر می‌کنم اگر زمانی زن مردی غیرعرب می‌شدم و خانواده‌اش بم توهین می‌کردن و اون ازشون طرف‌داری می‌کرد...اصلا خودش توهین می‌کرد...این چیزا برای ما کس‌خلی و هرهری و دور همی نیست. جوون‌های رعنایی برای همین چیزا اعدام شدن..جون‌شونو رو در عنفان جوانی از دست دادن برای این‌که حاضر نبودن توهین آدمایی مثل اینا رو تحمل کنن..اینا نماینده‌ی کل نگاه جامعه به ما هستن.
من اینطوری حس می‌کنم..راستش تا حالا غیر از این خیلی کم حس کردم.
همه‌جا از مدرسه و همسایه و بدو تولد با موج نفرت و عداوت و تحقیر و توهینی عجیب مواجه بودم..اگر هم تعصبی درون من هست واکنش طبیعیمه به اون موج توهینی که یک دم خفه نمی‌شد.
مادرهایی داغ‌دار شدن...دخترهایی که هم‌سن و هم‌اسم دختر منند یتیم..زن‌های جوانی بیوه..پدرهایی دل‌سوخته و عزادار ..از فامیل و آشنای دور و نزدیک جون خودشون رو از دست دادن...چون همین چیزا غرورشون رو زخمی می‌کرد..
یه مشت قلدر چوب به دست نوکر دولت طرفشون می‌خزیدن که بیان و مرز و خط حرمت رو رد کنن و بشکونن و عقده و تحقیر و غرور پوشالی مزخرف ناشی از عقده اشون رو این ور خط بالا بیارن
هیچ مرزی برای حقارت وجود نداره.
من که اینا رو بی‌جواب نمی‌ذارم اما این وسط خودشون از دست دادن نه من...گرچه شعور و قدرت درک این رو نداشته باشن اما من می‌تونستم دوست و همسایه‌ی خوبی براشون باشم
اینا همه‌اش شعاره اما.
عرب و عجم با هم نمی‌سازن..وگرنه همسایه‌ها می‌ساختن..حالا چرا ما از بد حادثه گیر این کشور و آدماش افتادیم خدا می‌دونه اما چیزی که هست اینه که می‌دونم یه روز می‌رم و این کشور گل و بلبل رو با فتخارات و کورش پیامبرش و آتشکده‌هاش که اجدادم نابود کردن می‌سپرم به دست خودشون..
و در یکی از همین کشورایی که کسی حداقل گیر به زبان و نژادم نده به خوردن سوسمارم می‌پردازم..و به روح پرفتوح صادق هدایت و فردوسی و طغرل بفرمایید شام و آدمایی مثل همین ف اینا که همه‌اشون از نظر من در یه حد و سطح و فرهنگن درود می‌فرستم.
درود و نه سلام.
سلام بهشتیه.
درود آتشین.
درود آتشین مرا پذیرا باشید.



یکی دوتا هم حرف که می‌خوان بزنن حساب سال رو می‌کنن..دوست دارم این‌طوری...برای همین این بار سپردمش به خودش...
چرا معلم ریاضی دو مراهنمایی رو نزدم؟ حیف.
مستحق پاره شدن بود.

یاد مادربزرگ کیانا جان خدیجه‌ی سابق می‌افتم آرایشگر سابقم(قبل از این‌که اخراجش کنم) یه بار رفته بودم خونه‌اش. کیانا جان خدیجه‌ی سابف داش کارم رو انجام می‌داد مادربزرگه هم داش نماز می‌خوند.
از تو هال صداش می‌اومد که: خدایا کافرایه مسلمون کن.