
بلکه میروند...
آخ.
گلوم...
گوشم میخاره.
گلوم از درد منفجر شده. من کی سرما میخوردم
تو زندگی؟سال نود و یک بود که سرمای بدی خوردم اما گلو درد توش نبود..الان
هست. تنهام تو خونه با خیال راحت فین میکنم تو دستمال کاغذیا و به خودم میگم
درد.
آخ گلوم.
دیروز دکتر کسخل بش میگم درد میکنه میگه نه فکر میکنی..برم
پنیسیلین بزنم عصر. آب نمک قرقره کردم قورتش دادم نزدیک بود بمیرم. حوصلهی
هیچی ندارم. اگر الان کسی بم میگفت قربون گلوت برم خیلی خوب بود اما نیست
پس گلوم رو فشار میدم و به سال زنگ میزنم فحش میدم..با همین صدای گرفته و
دردگلو..
میگه چته..میگم احمق من مریضم باید قربونصدقهی من
بری..
خیلی چیز میگم..اما حوصله ندارم بشنوم..
من خیلی عوض شدم..هی حرف میزنم اما نمیشنوم..حرف میزنم..میزنم..میزنم..یه
تعمدی دارم تو حرف زدن..
این لپتاپ رو برادر مادرقحبهی سال برام گرفت..روزی ده
بار نتش قطع میشه..کسکش عوضی آشغال چونی..خود سال کثیف نذاش از جای دیگه بخرم..
متنفرم ازت..
چوب.
خوندن و خواب..
اصلا حال ادامه دادن این پست رو ندارم.
نمیخورن این خرا.
میریم تو میکسر...آتیشا رو اون بزرگه میسوزونه...کرم اصلی اون میریزه.
قارچا تپل..هویجا دراز و آبدار..جعفریا تازه..فلفل دلمهها ریز و نقلی..برنج ایرانی..عدس محلی..جو لعاب انداخته..گوجهها تازه..گوشتا تازه...ادویهها دست ساز..سیب زمینیا به قاعده و اندازه..
بعد اینا؟
خدایا شاهد باش که باباشون همیشه به من گفته تو مادر نیستی براشون.
همیشه.
به خودت سپردمش..خودش و بچههاش رو.
متوکله علیک یا الله.
برای کسی نقل کردم چی شنیدم.
اون کسیِ دوم، گفته بود تموم صورتت آرومه جز لب بالات .. گفت بگو از لب بالا.
بامزه بود.
وقتی لقمهای توی گلوی کسی گیر میکند سراغ آب میرود..سراغ چه برود آنکه آب در گلویش گیر کرده
لکل داء دواء یستطب به ... الا الحماقة اعیت من یداویها
برای هر دردی دوایی هست که شفایش دهد ...مگر حماقت که شفادهندهاش را هم بیمار میکند
این رو بابام خیلی دوست داره.
یامحرقاً بالنار وجه محبه ... مهلاً فأن مدامعی تطفیه
احرق بها جسدی وکل جوارحی ...واحذر على قلبی لأنک فیه
ای کسی که با آتش صورت دوستدارش را میسوزاند...آرامتر زیرا که اشکهایم خاموشش میکند
تمام تن و جوارحم را با آن آتش بسوزان...مواظب قلبم باش زیرا که تو در آن جا داری
فلا تجعلی بینی وبینک ثالثاً...فکل حدیث جاوز اثنین شائع
لقد ثبتت فی قلبی منک محبة...کما ثبتت فی الراحتین الاصابع
بین من و تو سومی جای نده(مخاطب مونث) ...که هر سخنی که از بین دو نفر خارج شد شیوع پیدا میکند
از تو در قلب من محبتی جای گرفته و ثابت شده ...آنطور که در کف دست انگشتها روییده
به نانا املاء میگم و سرم توی لپتاپه..میگم :جوارحی..میگه چی؟..منگ نگاش میکنم..نگاه منتظرش خندیده بم... حواسم میاد سرجا: بامداد ...بنویس بامداد..
کسکش آمده برایم جیمیل داده چه کرمدی؟ به من بگو چه کرمدی؟
خاک بر سرت که میری میری و وقتی میخوای بیای اینطوری میای..میدونی کی حالم بده ..میای از دستت بخندم. پفیوز.
امروز مادر سال به سال زنگ زد..میخاست با من حرف بنزد. شماره@ام را ندراد...حوصله نداشتم...خوب نبودم..وقتی سال اصرار کررد چشمهایم را باز گرئم و گفتم بمیر...فقط برو جایی دور از من بمیر.
به مادرش گفت خواب است..بعدش خواست نصیختم کند یا کون سگ عن آلود را بلیسد که گفتم ..
نمینویسم چ کرمدم چ گفتم
اما یک زن عربستانی کیر شوهرش راب رید
زن ننتوانست طعنه نزند: هر قت کاری داری میآیی.
آشغال.
عوضی.
متنفرم ازش. از خودش و دخترهاش و خواهراش و مادر شوهرش و کل چیزهایی که بهاشان ربط دارد..توی ماشین برای سال گریه کردم و قتی گفت تقصیر خودت است گریه کردم..از سال هم متنفر شدم و ..فیلم بازی کردم..مثلا باهاشان دوستم و بهاشان میگفتم خواهر..اما ازشان متنفر بودم..به اندازهی نفرتی که از ف اینها داشتم...اندازهی نفرتی که از ترون و خواهرش و مادرش داشتم../
خودم میدانستم..کاملا میدانستم چرا خرید کردم...میخواستم چیز قشنگی وارد زندگیام کنم..رنگهایی که تا بهحال نداشتم...
پسر خواهر زن هاشم آمد بوسیدمش..کونش را میخاراند و خم شده بود سمت جلو..ازش متنفر بودم..از مادرش..و آرایش کردنهای ناتمامش..من چرا باید اینجا باشم...
چرا باید زن سال باشم؟
چرا باید زنده باشم
غیبت شماره یک:
دیروز تا رسیدیم خونه هاشم زنش گفت باهار میگه خاله شهرزاد اصلا نشده همینطوری بیاد بمون سر بزنه فقط وقتی کار داره میاد( رفتن به خیاط و آرایشگر)
این رو یعنی باهار گفته. حرف خودش بود که میخواست بم بزنه میذاشتش تو دهن باهار.
ازش متنفرم.
یه روزی که شبیه هیچ روز دیگهای نیس بس که شبیه روزای دیگهاس..یعنی هیچ تعریفی در موردش نمیشه داد جز اینکه یه روزیه که داره میگذره و من دوس دارم چنتا کار خوشگذشتنی توش بکنم
کارتون ببینم
فیلم
کتاب
برم تو باغچه
به شالام نگاه کنم
جزوه ام رو بخونم
برم حموم
نانا رو ببرم حموم
بن رو بگم بره حموم
روتختی و لحاف رو بندازم لباسشویی و رو بالشیا
اتاقم رو برای بار هزارم مرتب کنم که برای باز هزار و یکم بپوکونم
فک کنم دارم سیگار میکشم یا قلیون
به سرماخوردگی که توی گلومه فکر کنم
همینا
کلی مدل باس یاد گرفتم ازشون..اینکه ریون رو چطور با گیپور بدوزم..وقتی حرف زدن در مورد شوهراشون دیدم چقدر شبیه ساله اخلاقشون..همونطوری سختگیر نسبت به ظاهر و سلطهطلب.
اگه عن شدنای دختر سعاد نبود خوش میگذش...
یه طرح مانتو پیدا کردم یعنی فک کنم بدوزمش از این ور از اون طلاقم بدن..بالا تنه ساتن براق مثلا مشکی توپ توپی یا زمینه سفید توپای مشکی این بالاتنه..بعد بالاتنه از کجا شروع میشه؟ از زیر سینه..بعد اون پایین رو دامن تنگ خمرهای رو با ریون میدوزم..دیدم خواهر هاشم اونطور دوخته..
از همه قشنگتر ماه بود اونجا..درشت درشت درشت..
مادر دختره هم وقتی گفتم از چیزای ساده بیشتر خوشم میاد چون چیزای شلوغ زعبلهام میکنه..خندید و گف ای بابا تو که عربی...فک کردم فارسی...فک کن دختره اومد دنبالمون تا دم در و تا سوار ماشین نشدیم و نرفتیم در رو نبست.
مبادی آداب و باشعور بود..مادرشم بش میگف اگه خردهریز پارچه بمونه و پس ندی به مشتری فردای قیامت از کفنت میبرن..میگف سر دو هفته بده به مشتری پارچه..
فعلا که خوب بودن..در واقع بهترین خیاطی که تا حالا دیدم این بود..از اون آدما که دیدنش حالت رو خوب میکنه.
و اما در مورد تو.
دیشب پیام دادی که شماره بذار. چون خیلی وقت است که مرز ِ چطور باید باشدِ رابطه و ما چطور نباید باشیم درش را رد کردهام - ما یعنی من-مرز برخورد متناسب با برخورد طرف مقابل را....چون دیگری مرزی وجود ندارد که با رد نکردنش به خودم احترام بگذارم،..و چون تمام مرزها مدتهاست شکسته شده و دیگر حدی برای چیزی وجود ندارد..و تمام جریان با تسلیم من در دست تو چرخیده.. سرنخها دست تو بوده: بیا...برو..مزاحم نشو...بیا ببینمت.نیا..نمیبینمت..دور باش..زندگی کن...ما رابطه نداریم..من به تو حسی ندارم..و من به خودم دلداری دادهام در دوست داشتن..دوست داشتنی مثل مال من...دوستداشتنی که نمیشوود کاریش کرد جز اینکه غرور معنی ندارد..و چیزهایی مشابه این که همان موقع هم میدانستهام دروغ است..و میدانستم این هر وقت تو بخواهی، هر وقت تو تشخیص دهی هر وقت تو دوست داشته باشیها اسمش هر چه باشد به ضرر سلامت روح و روان و احترام به خود من است..برای دلداری دادن به خود و از سر تسلیم و بیچارهگی با خودم ..مخصوصا بعد از خواندن کتاب زندگی کوتاه است ای کوتاهپسند اسمش را نهادهام: عشق ...فقط عشق..بیتوجه به برخورد و ...طرف مقابل.
خیلی وقت است این مرزها، عقدهها را شکاندهام..شکسته شده..نمیدانم کی شکانده..و مهم نیست.
.شماره گذاشتم و گفتی پیام میدهی..فکر کردم مثلا در روزهای آینده تصمیم داری اس ام اس بدهی..تصورت کردم که به من فکر کردهای و دلت تنگ شده و خواستی اس ام اس بدهی و من تصمیم گرفتم اس ام اسها را که خواندم شماره را حذف میکنم که زنگ نزنم.....فکر کردم میگوید بیا ببینمت..حتی زود به ذهنم رسید چه بپوشم و ...نکند خیلی چاق به نظر برسم؟...اینها زود از ذهنم گذشت...نمیدانستم چه حسی دارم. آن حس خوشحالی توپُر دلذوب کن دیگر نبود. ..ازم خواستی لاین نصب کنم. لاین یکی از شبکههای اجتماعی است که برای عضو بودن درش لازم نیست هر دو طرف شمارهی هم را داشته باشند کافی است یکی از اطراف که در اینجا طبق معمول ِ نامعمول این چند وقته تویی شمارهی دیگری را داشته باشد. بعد نمیبینی طرف آنلاین شده نشده. برای زیرآبیرفتنهای مورد علاقه و نیازت کاملا مناسب.
آها.
پس تو همانی. خوب پس قرار بوده که باشی؟ معلوم است که خودتی. همان همیشگی.
شماره را گذاشتم..کتاب توی دستم را خواندم..گفتی لاین را نصب کن. نصب کردم..دیدمت...توی لاین. نه خودت را شکلکی که گذاشته بودی.
بیمقدمه: فلان فیلم را دیدی؟
منظور اینکه ما آمدیم در مورد فیلم حرف بزنیم...حتی اگر یکی دو ماه پیش بود که من رفتم..گذشتهها همیشه برای تو گذشته. گذشتههایی که درشان به من بدی میکنی میگذرد. مرگ بر گذشته فقط برای اینکه گله نکنیم ازت و توضیح نخواهیم. اما اگر زمانی من گفته باشم که از مردی که نیانبونه میزند خوشم میآید در گروه رستاک ..از مرد ماهیفروش..از نجار..از هر کس..اگر زمانی برای ح جیمی پست مینوشتم و این ناراحتت میکرد..اگر زمانی زنگ زدی و جواب ندادم..اگر...اگر..بچگی یا حتی گاهی حماقت کرده بودم..نه این دیگر گذشته نیست...اینها نگذشته.
نه ندیده بودم فیلم را
گفتی خوب زنگ بزن. از لاین.
از خودم پرسیدم چرا خودش زنگ نمیزند. چرا حالا که تماس رایگان است وخودش دارد پیشنهاد تماس را میدهد نمیپرسد: زنگ بزنم؟
- اگه خواستی زنگ بزن.
اگه خواستی...
میشناسمت.. لازم نبود خودت را اینطوری و با این سبک معرفی کنی..: یعنی اگر من تمایل داشته باشم و تو برایت فرقی نمیکند...یعنی حالا خواستی جوابت را هم میدهیم..یک توجهی هم به تو میکنیم..جواب ابراز محبتهای عاشقانه و نیازهای تننانهی تو را میدهیم.
در کل این مد نظرت باشد شهرزاد که: من نمیخواهمت اما اگر خودت بخواهی حاضرم با تو حرف بزنم.
موفق باشی.
یک سئوال:
چه را میخواهی برای که ثابت کنی؟..چه خالی درونی هست توی وجودت که با ارائهی این رفتارها و برخوردها سعی داری پرش کنی؟
جوابش مهم نیست.
بیحوصله بودم و حالم به هم خورد. فکر کردم باز شروع شد. باز شروع کرد. دیدم باهات راحت نیستم. قبلش، روز قبلش برایت چیزهای مهربانی فرستاده بودم که بعد وقتی خواندم دیدم فقط انسانی با تمام وجود و با همهی کیان عاشق، میتواند آنها را بنویسد.
عشقی بدون مرز..بدون چشمداشت.
چیزی که مرتب برای خودم تکرار میکنم.
چرا آمده بودی و چه میخواستی نمیدانم...میدانستم تصمیم گرفتم توی چند دقیقهای که ممکن بود حرف بزنیم تنش ایجاد نکنم..اگر هم مرضی خرج دادی چشمپوشی کنم..مگر من همیشه چشمبهراه پیامی نبودم از تو؟
حالا فرصت حرف پیش آمده بود.
حرف زدیم..سلامی و فلان..
- میتوانم دو دقیقه بروم دستشویی؟
- برو.
رفتی شاشیدی یا هر کار دیگری کردی و برگشتی. خوب وقتی میروی خوب است بنویسی من آمدم.
نمینویسی.
باید بپرسم: برگشتی؟
-آره
خوب است. عافیت باشد.
عکس زن ف را برایت فرستاده بودم. قبلا با تو در موردش حرف زده بودم.
- عکس ناموس مردم را میفرستی برایم حالا..
لحنی شوخی.
- بله...
-..
-..
-..
- تو نژادپرستی..
من یعنی. من نژادپرستم. حرفی که دختر در مورد پدربزرگش زده بود را میگویم.
- بله از عربها بدشان میآید.
- خوب به تخمم.
- منطقی نیست..اما تو توی این موودی.
- به تخمم.
- نظرت مهم نیست.
حوصلهام سر رفت.
-برو گمشو.
واقعا برو گمشو.
آمده بودی دعوا؟...خسته نمیشوی از بحث و جدل و یکی به دو کردنهای کسخلانهات؟ واقعا جدی میگویم. اگر متنفری از من یا بدت میآید جواب نده..یا هزار بار گفتم خوب مسدودم کن و جیمیلها را نخوان یا جیمیلت را بردار.
به خودت و من کمک کردهای.
اگر نه دلت خواسته و آمدهای چرا عین آدم نمیشینی حرف بزنی..اصلا بابا سکس چت کنی یا تلفنی..دیگر بیشتر و رک و راستتر از این؟
به خودم گفتم باز هم شروع شد و هر چی بود و نبود را حذف کردم. لاین و شناسهی لاین و..
من و تو آدمهای هم نیستیم.
حتی فرهنگ و نژادمان در این زمینه به ما کمک نمیکند..تو ستیزه و خصمجویی...دنبال جنگ و دشمنیکردنی.
من حوصلهای برای این حرفها ندارم..کل کل و ...دو ماه است نیستی.. قبلش یک سال ..بیشتر از یک سال نبودی...قبلترش گاهی یی دو روز بودی و باز هم نبودی...خودت را گرفتی و من ماندم...شمارهات را گرفتی ..نه یکبار دو سه بار و من ماندم...هنوز عصرهایی که پنج عصر میرفتم شارز کنم که با تو حرف بزنم یادم است...پریسال...توی گرمای خرداد..هر پنج عصر از خانه تا مغازه...حالا هم برگشتی که به من بگویی نظرت مهم نیست؟ تحمل نمیکنم دیگر..حتی کمتر از این را هم.
جهالت و تعصبت در دفاع از باطل نه از سر اعتقاد حتی، بلکه فقط از جهت اذیت کردن من تو را برایم حال به هم زن کرده...آزادی بگویی بهتر یا به درک یا مثل خودم به تخمم..اینکه چه غلطی میخواهی بکنی به من ربطی ندارد. اما میتوانی یکی از همتبارهای غیر متعصب و نژادناپرست اطرافت را برای گفتگوهای چند ماه یکبارت پیدا کنی که نخواهی وقتش را با دردهای بیدرمانت بگیری. حتما چیزهای خوبی دارید به هم بگویید..و این باعث خوشحالی من است..خوب است که خوش بگذرانی و خوش باشی..به من چهی راسختری در ذهنم جای میگیرد آن وقت...بیشتر و عمیقتر حس خواهم کرد که آن آدم با نژاد و قوم و قبیله و دانش و فکر و نگاه...و جغرافیا و محیطش از من دور است..علایقش..آدمهایی که میپسندد..زبانی که باهاش عشق میورزد...این برای من خیلی خوب است.
در آخر لزومی ندارد تکرار کنم که به قول خودت: برو ی جا دیگه زر بزن.
هیچی بین ما نبوده ونیست
لطفا مزاحم نشو.
اما تکرار کردم.
برای خودم البته نه تو.
این گله از تو نیست. یادآوری به خودم است.
و من الله التوفیق.
چند روز پیش زن ف رو دیدم که داشت میگف یه زن عربی خراب بوده(همهی زنای لر سالمن) که با اینا دعوا میشه و زن ف بش میگه تو که زیر کیر لرایی.
این مسئله تاریخیه و حل نمیشه و من دیگر حوصله تحمل و اعصابی برای مدارا ندارم..یکی مثل اکبر عبدی محتویات رودهاش رو از دهنش خارج میکنه و هیچ...هیچ آب از آب تکون نمیخوره..کافی بود ...ترکا دس تو حکومت و دولت دارن..کردا رو ازشون میترسن..از عربا هم میترسن اما وضعیت قابل مقایسه نیست...کشورای عربی زیادی هستن که آدمای توهین شده و زخمی رو جذب کنن سمت خودشون ..حساسیت زیاده..
دیگه حوصلهای برای دعوا و توضیح و فلان برام نمونده..فاصله میگیرم...
خود عربا هم وضعیت فرهنگی درستی ندارن..جدی میگم . من اصلا دواطلب زندگی کردن میونشون نیستم...خوبیاشونو دوست دارم و احترام میذارم اما اصلا در روستایی عربنشین علاقهای به زندگی کردن ندارم..بعضیا رو خریتشون جلو میبره و اینا رو تعصب و سختیاشون عقب نگه میداره یا به کشتن میده..امار جرم و جنایت میونشون زیاده..
اون روز رفته بودم پیش حیات موهام رو رنگ کنم. در مورد فلان طایفه ازش پرسیدم با بیشعوری تمام ازشون حرف زد..با نفهمی تمام ازشون بد گفت و گفت تا دخترش گفت شاید ازشون باشه زنه مامان..دخترش همسن بنه..
زنهای اطرافم قریب به اتفاق بیشعور و احمقند. مخصوصا در حرف زدن. زنهایی که اطرافم هستن رو من در ردهی موجوداتی قرار میدم که خودشون رو ابزارجنسی میبینن..همین. مرغی در قفس که خروسی رش بپره بکندش و در عین کردن تحقیرش هم کنه.
زنهایی که در دنیای واقعی و حقیقی باشون در ارتباطم اینا هستن.
هم و غمشون چیه؟ شوهر رو بگیر تو مشتت. خونوادهاش رو بگیر تو مشتت.
خوب که چی؟
مگه زندگی صحنهی نبرده که هی باید این اون رو تو مشت بگیره. اگه اینطوریه من میسپرمش به اهلش...هی تخم هم رو بگیرید تو مشت و بعد تو کون هم فرو کنیدش.
فکر میکنی زندگی طنابیه که باید دست یکی باشه و دیگری رو دنبال خودش بکشه. نمیشه کنار هم راه برن. هی باید یکی دیگری رو بکشه..
زنها هی در پی زرنگی و یاد گرفتن سیاستایی که از دم با شکست مواجههه..بعد احساس زرنگی...وای وای...
من هر وقت به حرف کسی گوش دادم دیدم سیاست اصلی رو من دارم و نتیجهی مطلوب و مدنظرم رو بم میده شیوهای که به کار بردم..بله سیاست زنانه نتیجهای میده مد نظر زنهایی که به کارش میبرن.
نتیجهای که من میخوام جنسیت نداره. زنانه مردانه نیست. برای اینه که ...
من احساساتم بم ضربه میزنه..هر بلایی هم سرم بیاد در کل راضیام..حداقلش حساب وجدانم با خودم پاکه و روحم سبکه..خوشبختانه عذاب وجدان کمی دارم در برابر کارایی که کردم و بم لذت رسوندن ..گیریم بعدش نتیجه به نفعم نبوده..اما در خود هممون لحظات و ساعات من تو اوج بودم و از این راضیام و کمبودی حس نمیکنم
این چشم و ابرو اومدنا و اشاره کردنا و تو رو خندیدن و از پشت غمه کردن و اینا رو هم میدونم..
اگه بخوام مردی رو خر کنم و باش زندگی کنم خودم از خودم راضی نیستم چون دارم با یه خر زندگی میکنم..ترجیح میدم با اولین شکّم بش جرش بدم..دهنش رو ببرم آسفالت و روزای بعد رو سبکبال و راضی باشم..تا هی خودم رو بخورم که مدارا کردم..
اصلا هم نمیکنم..هر وقت دلم خواست فحش میدم و میزنم و هر وقت هم دلم خواست خودم افسار خودم رو میدم دست آدم روبروم و میگم بتاز.
دیگه حالا این گروههای نمیدونم بیاید زنانگی شکوفای خود را بر گردهی مردان بکشیم و نمیدونم چه
فقط مشکلم تو زیاد احساساتی بودنمه...همین.
دلسوزیای بیجام برای آدما...عشقای بیخود..دلتنگیای بیجهت..نرمدل بودنای خارج از حد و وصفمه..این عیب اساسی منه...کل این هیاهوی بیرون و عمل کردن و دماغ بریدن و پلاستیک تو کون کردن و نمیدونم چی از من دوره..خیلی دور...مشکلم ظاهرم نیس..یا تیپم..یا
مشکلم اینه که دوست میدارم.
زیاد دوست میدارم..دوست میداشتم...
هنوب اهومه ایطیحون حظم بیدهم.
احسن