فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

افسار رو از چاووشی بشنوید. دستتون دور انگشت شست آدمتون باشه خوبه.

نباشه هم خوبه.

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391 ساعت 22:25 شماره پست: 128

دیروز اتاق بچه‌هار رو مرتب می‌کردم که دسه گل عروسیم..اسکلتی که ازش مونده با چن پر نصفه نیمه‌ی رز و جای گلای مریم..دسه گل آبشاریم با تور و گیپور سفید خیلی خاک گرفته‌ی دورش..این گل هرجا رفتیم هر جا ساکن شدیم هر شهری رفتیم بامون بود.. افتاد و پودرتر شد ..برش داشتم انداختمش تو آشغال سال دوید. برش داش گف چطو دلت میاد؟ گفتم پوسیده دیگه بندازش دور...گف با کمی طنز و شوخی: گل عشقمون.
به نظر بی‌مزه اومد.از نگه داشتن جنازه‌ها..از نگه داشتن چیزای پوسیده آدمای پوسیده خاطرات پوسیده بدم میاد..دوس دارم زود خط بزنم..بندازم دور..عوض کنم..حذف کنم...چیزی که گذش رفته دیگه..رف گم شد..محو شد..حتی آرشیو همین وبلاگ...سال چسبیده اما..به منم چسبیده...به روحم..به تنم..فکرم..خسته شدم از همه چیت..بم اجازه بده نفس بکشم..دلتنگی کنم برات...بم اجازه بده..جدیدت کنم..اسکلت گله رو باز برداش گذاش رو کمد..اونقد عصبانی بودم که دلم می‌خواس با کمد آتیشش بزنم.دوازده سال یه اسکلتو نگه داری؟برو حالا برام یه دسه گل بخر اگه راس می‌گی..یه دسه گل مریم یا رز یا میخک یا نرگس..گرچه ترجیح می‌دم ..هیچ ترجیحی ندارم.

باورتان می‌شود؟
روزهای پُست‌های زیر و آدم‌هاشان رفته‌اند؟ باورتان می‌شود هر وقت می‌بینم روحم سبک است..آن ثقل و سنگینی ازش رفته.. و حتی غمی که دارم هم شیرین و اشک درآر و مهربان است ..نه رنج‌زا و موذی...
باورم نمی‌شود..حتی همین غم همیشگی ته دلم..از روی هر چه باشد یک‌جور تنهایی خودخواسته و کفایت‌نفس تویش هست.

خدایا ...
گفته بودم این روزها می‌گذرد و من در موردشان خواهم نوشت و تعریف خواهم کرد اما حالا که گذشته‌اند نمی‌خواهم در موردشان بنویسم.
فقط می‌خواهم خوب بمانم. یا حداقل بد نشوم.

باز.
چقدر طول کشید و چقدر حالا خوبم..آن گونی‌های سنگین روی دوشم را بالاخره رسیدم به جایی از سربالایی‌ای که می‌رفتم و حتی توی خوابم مرتب می‌دیدمش، رسیدم به جایی که بخواهم پرتشان کنم‌.
حالا نشسته‌ام و به طول مسیری که طی کردم نگاه می‌کنم..حداقلِ نتیجه‌اش این است که خودم را شناخته‌ام..می‌روم..می‌روم..می‌روم..
می‌بینم..خودم و دیگران را خوب می‌بینم..
بعد برمی‌گردم.
سرازیری رو شاد غزل‌خوان می‌دوم آن‌وقت.
حالا کمی از سنگینی بار و طولانی بودن مسیر خسته‌ام..خستگی‌اش هنوز مانده..اما می‌رود.
این نیز هم.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392 ساعت 21:43 شماره پست: 1539

چیزهایی برایتان می‌نویسم. بعدا. وقتی از این روزها دور شدم. فعلا صدای سریال شبکه دو در لابی بلند است. هیچ کس نیست.
اگر هم کسی بود من رویم نمی‌شد بگویم کمش کند.
دوست ندارم به خانه برگردم. از برگشتن به خانه خسته‌ام. بماند که از همه چیز خسته‌ام اما برگشتن به شهر گرم، آب ِ گرم، برگشتن به حشره‌ها و خزنده‌ها و جونده‌ها...


اتفاق

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392 ساعت 1:49 شماره پست: 1538

ظهر که گریه می‌کردم .. درست توی باغ هلو و سیب و انجیر و میوه‌های درشت مثل کافکای، کافکا در کرانه در جنگل غم‌های خود پیش می‌رفتم و به خودم که آمدم دیدم بلند حرف می‌زنم و یک‌هو ترک برداشت.
چیزی ترک برداشت.
بعد که برگشتم از آب خیلی یخ به صورتم زدم و توانستم نفسی بکشم ... بعدش وقتی خواستم با زیبا حرف بزنم و صدایم درنیامد و جلوی مرغ کنتاکی هق هقم بلند شد..سال آمد. دست گذاشت روی شانه‌ام و گفت: شهرزاد. این افسردگی نیست. این اتفاقی است که برای تو افتاده. نمی‌دانم چیست اما گریه‌هایت را بیاور پیش خودم.
بعد که برگشتیم هتل. صورتم یک ورم متحرک بود. یک بالون...بالای چشم و زیر چشم و دماغ و لب و گوش و همه‌جایم از گریه ورم داشت و درد می‌کرد. حس می‌کردم چشم‌هایم مال خودم نیست از درد...و حالا اتفاق افتاده: ترک.

خوشحالم که بالاخره میز را با محتویاتش لگد کردم و دادم سگ رویش بریند.تازه‌اش هم...و بعد پستش کردم برای آنان‌که باید.

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392 ساعت 5:29 شماره پست: 1524

خوب سال دارد تق تق می‌کند. باید بروم.
دلم می‌خواست در دوره‌هایی از زندگی‌ام کسی را داشتم که مراقبم می‌بود که به چیزهایی که دچار شدم دچار نمی‌شدم. به ک.ک مثلا گرچه الان مهم هم نیست. خاطرات مبهم مسخره‌ای از آن دوران پردرد دارم که گاهی زیبا بابتش به من طعنه بزند که تو که متخصص عشق‌های عجیب و غریبی.
حالا مشکل من وجود ک.ک در گذشته‌ام نیست. مشکل من حتی داشتن مندنی در حالم نیست من مشکلم چیزی جز این نیست نمی‌توانم دوست ندارم و این‌بار نمی‌دانم چرا با تمام بارهای زندگی‌ام فرق می‌کند.
من تا حالا آدمی مثل مندنی تو زندگی‌ام نداشتم. مندنی ناب است. کم‌یاب و حتی نایاب است اما مندنی انسان است و خدا که عددی نیست انسان است که آزارش به تو می‌رسد.
مندنی آزاررسان شده. بازی را یاد گرفته و شروع کرده دور زدن پیچاندن و چیزهایی از این قبیل و من درست که اولش اشکم دم مشکم می‌رود هی. اما یک روز خدا را چه دیدی آن میز گرد غیر متصل به پایه را شاید زدم و لگد کردم.
میز گرد غیر متصل به پایه یک استعاره است از گفتن برو گم‎‌‌شو به دیگران.

ح جیمی میاید در موردتون ننویسیم اما براتون بنویسیم تو جی‌میل؟
خوبه این داستان؟
بله امن‌تر هم هست.
چیه هی عمومی‌تون می‌کنیم می‎زنن چشمتون می‌کنن پشم پیلیاتون می‌ریزه...ح جیمی بدون پشم پیلی ..اَخیییی.

آه ح جیمی عزیز.
من پیر شدم ح جیمی.
هر چقدرم بگیم دلمون جوونه بالاخره دلمونَم پیر می‌شه ح جیمی و ..
شنیدم گفتی بسه دیگه.

این روزا شییه ظریف شدی.
از قبل ظریف بودی البته.

وبلاگ هم که دیگه نمی‌نویسید..
تلگرام؟ کانال زدی؟
آورین.
پیری اما به روزی.
اصلا از اولشم پیری‌دل‌جوان بودی.
شما.

والا مردیم بس که برات اسم دراوردیم.
ابووسام

زهرا

ح.سین

ساروچی

ز

عمه‌ام..
حالا دیگه دلیلی نداره که در نخوایم اسمت رو بیاریم.

فقط قضیه اینه که دیگه ما آدم قبلی نیستیم زیاد..کمی آروم‌تریم شما هم که اول‌ردی آروم هستی از اساس.
حالا دیگه نه ما شما رو عاشقیم..نه شما ما رو..
ما با هم شوخی می‌کنیم گاهی.
یعنی براتون میل می‌دیم شما طبق معمول برمی‌گردی می‌گی آها..کجا بودی توی این‌همه مدت(چند سالی که نبودیم مثلا)..بعد می‌گی روزگارت بد نیس تکه نانی داری و فلان و چرا جمع نمی‌کنیم بیایم پیش شما...خارج یعنی.
منم می‌گم دوس دارم اما آیا می‌شه؟

خوب ح جیمی عزیز مدتی برای این نبودی که مجبور بودیم نشون بدیم نیستی...می‌خواستیم با نبودنت دیگران را بود کنیم. حالا که دیگران را نابود کردیم  اجباری حس نمی‌کنیم برای نبودت. راحت تشریفت رو بیار و اجازه بده در موردت بنویسیم، برات بنویسیم و حس کنیم می‌خونی.
یعنی مطمئنیم می‌خونی.
چیزی که خنده‌‍ام می‌ندازه که توی مدت گذشته سرپوش نبودت چنان بود که حتی یه‌بار برنگشتم عکسی ازت ببینم...یا نشون بدم به کسی..
چنان نحو و نابود و ناچیز شده بودی استاد که تصمیم می‌گرفتیم فکر کنیم از اساس نبودی و نیستی.
حالا که میل دادیم بت و جوابت رسید که مرحبا و سلام..از خوشی نمی‌گنجیم در پوست خود آیا؟
نه به خدا.
فقط با خودمان تکرار کردیم سلام استاد.
سلام یادگار دورانِ..
دورانِ به قول نانا..
به قول نانا هیچ.

نانا از وقتی اومده داره وطنم وطنم سالار عقیلی رو می‌خونه...
فرجامشه امروز.

پریروز برا خودم دمپایی خریدم. از یه ماشینی که مردی کرد توش دمپایی می‌فروشه. وقتی داد زد دمپایی...دمپایی..من دویدم..سال گف کجا؟ گفتم دمپایی نداریم خو..گف پول ندارم..گفتم باشه گدا...داری می میری..دمپایی مگه چنده..گف پول نداریم..بیس تومن داریم تا آخر ماه..

گفتم مردم از دستت گدا...گدا..گف باشه برو..و داد زد دکمه هاتو ببند..تو راه دکمه هام رو بستم چون ترسیدم یعنی همیشه می ترسم دیر برسم و بره..مثل بچگی وقتی به نون خشکی می گفتیم عمو وُیس...تا بریم گونی نون خشک رو بیاریم و اگه نمی گفتیم میرف...
حتی بین خودمون صداش می‌زدیم عمو ویس.
- بچه‌ها عمو ویس اومده..
لیز هم خوردم چون دمپایی لیزکی پام بود و رو آب خوب شد نیفتادم لگن نمی‌موند برام..آدم باید از یه سنی به بعد عاقل بشه و دس از یه سری کارا و حرکات برداره از جمله دویدن با دمپایی لیزکی پشت سر عمو ویس‌‍‌های زندگیش.
اما من چون عبرت نابگیر و اینام..
بی‌خیال.

بعد اون من رو دید...با اینکه جلو بود..یعنی از تو آینه دیده بود؟ نمی‌دونم..نانا ذوق داش...
دستم رو گرفته بود و نگام می‌کرد:
- ماما خیلی خوشحالی؟
جوابش رو ندادم و رفتیم..از دور رنگ رنگی بود...همه رنگ داش..
به مرد سلام کردم و گفتم برای دخترم دمپایی می‌خوام..دمپایی نانا به مویی بند بود که همون‌جا پای ماشن کنده شد دیگه و به مرد گفتم مشتری‌تونیم..پارسال این موقع ازتون دمپایی خریدیم..گف آره این جنس خودمونه...و به نانا با لهجه‌ی غلیظ کردی گف :
تو که سه کیلو مو رو کله اته..
نانا با همون زنبیل موی فر بم نگاه کرد. از بالا که نگاش می‌کردم شبیه فتی الادغال بود.
شخصیت اصلی کارتون موکِلی..پسر جنگل.
موها رو پیشونی..چشاش دیده نمی‌شد..
مرد دنبال دمپایی گشت توی قفسه‌های ماشین باریش و گف یه دختری دارم اسمش نگاره..شبیه‌اشه..به دختر میگم قژی.
می‌دونستم یعنی مو فرفری به کُردی.
نانا مالیده شد به زانوم و دمپایی مورد علاقه‌اش پیدا شد. براق قرمز پولکی یه منگوله‌ی طلایی یه کیلویی هم وسطش کاشته شده بود..از اونا که وقتی همسنش بودم براشون می‌مردم..الان فقط نگاشون می‌کنم و به یواشکی پیش خودم فکر می‌کنم خیلی بازاری و به قول مردم این‌جا لری و به قول مردم خودمون عربی به نظر می‌رسن.
اما نانا دوس داش..منم ته ته دلم سیاهش رو دوس دارم اما اگه پام کنم اول از همه سال و بعد خواهرام و بعد سعاد می‌کشنم.
پس برای خودم دوتا دمپایی پلاستیکی بردم.
یه آبی که هر چی فکر کردم یادم نیومد چرا دوسش دارم..و خود مرد گف این صورتی رو ببری قشنگه..صورتیه هم قشنگ بود اما دلم پیش آبیه بود..دوتاش رو بردم ..به نانا گفتم برو به بابا و بن هم بگو بیان..لی‌لی‌کنان رف و زنی اومد..
گف برا پسرش دمپایی می‌خواد..پسره دس گذاش رو دمپایی مردونه..مرد گف اینا عربی ان..بیس.
از اون دمپائیا که مورتون زیر شلوار خلاف میپوشه

زن گف چن؟ مرد گف بیس به پسرش گف نه برا چیمونه..مِی عربیم؟ دمپایی عجمی بمون بده..نگام کرد که منم بخندم. دلایل خودم رو داشتم نخندم.
مرد یه معمولی بش داد و گف هشت..زن به پسر گف اینا بهترن..اونا عربِی‌ان...برا چی‌تَن..پسر نق زد از همونا می‌خوام دوستام همه دارن..زن گف ولمون کن..به من نگاه کرد و گف خاله تو بش بگو..خوبه دمپایی عربی پاش کنه...مردم رد میشن میگن نگا این دمپایی عربی پاش کرده..
تو دلم بش گفتم گوزو و به پسره گفتم هر چی مادرت میگه ببر...اذیتش نکن..اونا گرونه..اینا ارزونه.. اینا براتون خوبه.
به مرد کرد نگاه کردم و مرد خندید و سرشو تکون داد. چون قبلش بم گفته بود از عربای عراقم؟ گفته بودم نه..گف آخ ج رو ج می‌گم نه ی..چون به نانا گفته بودم هاذه اجمل..یعنی این قشنگه..یه جور البته طعنه توش بود به نانا که مرد نگرفته بود..مثل وقتی که به کسی بگی بله این بسیار زیباس که یعنی خیلی زشته.
خودش از کردایی بود که مرزشون بین عراق باریکه و هی  کردا و عربای این ور با کردای عراق و عربای شهرشون به مرور قاتی شدن..زن دادن اُ گرفتن به هم..و از این بساطا.
زن رف و مرد گف نمیدونه چرا کردا و عربا میسازن با هم اما لرا هیچ با عربا نمیسازن.
منم نمیدونستم..فکر کردم شاید چون کردا و عربا هر دو رو دولت مشکل درست کرد.
به قول زید سابق ایوب.
شایدم چون لرا خودشونو فرزندان آریو برزن و خیلی عجم می‌دونن و کوروش هم از خوشونه و هر دولتی بیاد بش وفادارن معمولن..نمی‌دونم واقعا..
اما می‌دونسم اقوام شباهتای زیادی به هم دارن تو همه چی و البته تفاوتایی هم دارن...به قول زن هاشم تو بعضی چیزا خیلی کُنتات دارن.
به هرحال زن دمپایی عجمیش رو خرید و پسر تپلش بن رو که دید سلام اینا کردن با هم  و پسر برگشت ...بن تا چشمش به اون دمپایی افتاد خواستش..احتمالا چون برادرام از اونا پاشون می‌کنن..خودم خوشم نمیاد ازشون...پای آدمایی دیدم که ازشون ترس هم نه...ازشون باید حذر کنی..
و پسرا تو سن بن خیلی دوس دارن حذرانگیز به نظر برسن خوب.
این شد که براش گرفتم و پسره دمپایی رو طرف مادرش پرت کرد..مادر سنگی از رو زمین برداش و من گفتم یا ابلفرز..خواهرمون رف تو کار سنگ زدن.. دیگه کله نمی‌مونه برامون حالا. خوشبختانه جهت سنگ زدنش طرف ما نبی.
پسر فرار کرد و مادر اومد دمپایی رو برداش و به من نگاه کرد که یعنی چرا پسرم رو جمع نمی‌کنم که پسرش رو هوایی کرده.
خو چه بکُنوم؟ می ما عجمیم؟
این ماجرا که گذش سال هم اومد..
سال به بن گف این رو می‌خری دیگه دمپایی من رو که پات نمی‌کنی..مرد توضیح داد که پسرای خودش هم دمپایی و جورابش و اینا رو می‌برن و ...من گفتم این دمپایی آبیه مثل مال بچگیمه و...اینا..مرد گف که تو بچگی اینا دمپایی نمی‌دونستن چیه کفش لاستیکی زورکی گیرشون نمی اومده..مسن بود..ما هم البته خیلی دمپایی به پا نبودیم.
وقتی شاد با دمپایی صورتی و آبی و دمپایی قرمز نانا و سیاه بن برگشتیم..تازه فهمیدم این آبیه رو کجا دیده بودم.
همین مدل مشکیش اما همیشه پای بی بی‌ام بود.

دیشب فرجام رسید بالاخره به سرانجام اُ من؟ انگشتم و کلوچه و..هیعی..روزگار..یه زمانی برای خودم تفکراتی داشتم.

اینا چیه می نویسم واقعا.

کار کثیفم:
کلوچه خوردم و با انگشت دهانم رو تمیز کردم همین.
دسم رو شُشتَم بعدش خوب
الان داغم از خجالت..
چی بود این رو نوشتم بابا

حالا اگه یه پست طولانی در باب ستایش اخلاق نوشته بودم سند نمیشد. اما تا از این پستای رذل خودافشارگر می‌نویسم به قدرتی خدا پست میشه و تازه حذفشم که می کنی پاک نمیشه رفرش می کنی میبینی هنو هس.

الان یه کار کثیف کردم.

نه از لحاظ روحی و اخلاقی ها. از نظر بهداشتی

بذارید بگم که فکرای خیلی بد نکنید که چه کردم حالا

نه نگم بهتره چرا باید بگم و فکر کنم که براتون جالبه

اما اگه نگم فکر میکنید چه کردم حالا

بذارید بگم

روم نشد بنویسم خوووو

اصلا چرا این پست رو نوشتم

می‌دونید از چیه همسایه‌ی من توتورو خوشم میاد؟
من ته اعماق وجودم حس نمی‌کنم اون دختر بزرگه‌ام حتی...یعنی همیشه همراه اون کوچیکه دارم حال می‌کنم..از همه چی.
اما صداش رو درنمیارم.

سال گف اون پیشی که خط خطی می‌کنه تویی.

سُعاد یه بار دیگه هم از تاپ شلوارک نام برده بود .

وقتی خواهرم جمع جور نشست که بچه ای مفی نیافته روش اون به مادر بچه که مشتری مادر شوهرش بود گفته بود. 

برا دخترت تاپ شلوارک بخر.

انگار بگه مفش رو پاک کن که آبرومون جلوی این شهری ها نره. می خواست بگه انگار: درسته این بچه ی دهات ما مفوه اما من میدونم تاپ شلوارک چیه ...و نه تنها میدونم که حتی به دیگران پیشنهاد میدم استفاده کنن.
مفو بودن رو به حساب  تمام افراد این دهات نذارید.
ها بابا.

و باز از اون نگاها به خواهرم انداخت.

خواهرم هنوز آشنا نبود به ضوابط زندگی با سعاد.

اما من که حفظشون شدم بعد از رفتن مشتری با بچه، به اش گفتم سعاد بت میاد تهرانی باشی و اون عین ضریح بم آویخت و گفت بگو بخدا.

گفتم به خود سید عباس.

خواهرم رو  که بردم خونه هاشم  سعاد کمی دیر کرد تا بیاد پیشمون.

بعد که اومد رو به خواهرم که هنوز نسبت به مبحث همیشگی و لازم الوجود #تاپ شلوارک# آب بندی نشده بود توضیح داد که با تاپ شلوارک نشسته بود و ما در زدیم بعد او به خیال اینکه مرد همراهمون هست پریده تاپ شلوارکش رو عوض کرده و موقع تعریف این ماجرا اندازه ی #افتضاح بودنِ# تاپ و کوتاهی شلوارک رو  با دس به خواهرم نشون داد.

بعد تازه وقتی مدل برا پیرهنم انتخاب میکردم گفت پیرن برا چیته تاپ شلوارک بپوش و نگاه طالب موافقتی به خواهرم انداخت.

چون به نظرش خواهرم از من #به روزتر# و  در نتیجه #باکلاس تر# بود.

عشق.

وقتی به خطوط قدیم جوش خورده بر مچ دستم نگاه می کرد گفت اینها چی ان خاله؟

گفتم ...دور از،چشم مادرش که قانع نمی‌شه زود گفتم اینا ...جای چنگ و پنجول گربه اس.

نشونه ها موندن که موندن.



دیروز غزاله دختر هاشم ازم خواست  کف دستم رو باز کنم.

بازیدم.

با کف  دست خودش زد رو کف دستم و به قول معلم‌ها انصافا ومحکم زد.

بعد از مدتی به من گفت دستم رو مشت کنم.

هم مشتیدم.

بعد  مچ دستم رو گشت.

گفت سه تا بچه میاری خاله.


زنگ زدم به سال 

او گفت سلام عزیزم.

من خوشم آمد و خندیدم و از او خواستم سراغم بیاید او به من گفت دی یونه.

قطعی و باز در تخت خود لغزیدم.

کمی دندون درد ..

گلودرد

بیخود درد.

و اینها.


غلت زدن و خیالهای باطلة.

توی تخت تنبل و بی حوصله.

نشانگر موس گیر کرده تو لپ تاپ و اینجا از گوشی می نویسم.

نمیدونم چی بنویسم.

به خودم میگم

فردا.

من باید مرد می‌شدم

شک ندارم

مرد

و همجنس‌‍باز

و در روی هیچ زنی نگاه نمی‌کردم.

ترشی و آهنگِ معروفی

موقع برگشتن ظرف ترشی رو زانوهام بود و یکی از قطعه‌های جواد معروفی از سیستم ماشین پخش می‌شد..چشام رو بسته بودم.
حس نمی‌کردم ناخوشبختم.

لانچیکو لازم نیست.

در روزگاران گذشته در یکی از اون دوره‌های سیاهی و تاریکی خیس خورده در اشک به بن گفته بودم بره بدن‌سازی  و بعدها کسانی رو برام بزنه.
با لانچیکو.
دیروز به من گفته بود:
ماما می‌خوام برم بدن‌سازی و بعدا کسانی رو برات بزنم. داغون کنم.
گفتم برو بدن‌سازی...اما اونایی رو که می‌خواستم بزنی خودم بدون لانچیکو از پسشون براومدم.
گفت بدون لانچیکو؟ چطوری؟
- گفتم چخه...فرار کردند...قبلش نمی‌تونستم بگم...یا می‌گفتم و بعدش استخون نشون می‌دادم..استخون رو می‌ذاشتم رو قلبم و جای گاز رو نشون می‌دادم و می‌گفتم بیاید گاز بگیرید...
- ماما خوب چرا؟
- چون فکر می‌کردم بعدا بزرگ می‌شی با لانچیکو می‌زنی‌اشون..فکر می‌کردم تا اون موقع بذا گاز بگیرن...بعد دیدم مگه خودم چمه؟..من از پس هارتر از اینا براومده بودم..
گف: امروز مامان دوستم مرد..یادت افتادم گریه کردم..صورتش قرمز شده بود چشماش اشک داش..
بوسیدمش.
فکر کردم حالا نگرانی ندارم دیگه..بمیرم هم چیزی از دس ندادم...بالاخره تونسته بودم استخون رو اون‌قدر دور پرت کنم که نخوام بعدها پسرم با لانچیکو استخون‌دوستا رو ازم دور کنه.
به خودم اومدم دیدم حتی استخون‌دوستا قوی نبودن...با یه لگد در کون و زدن مهر باطل شد رو کونشون، خودشون و قصه‌ی گاز گرفتن با دندونای عاریتی‌اشون اکسپایر شدن.
حالا دندون نشون بدن یا قروچه کنن کون خودشون به‌اشون نشون می‌دن.. یعنی استخون هم داشته باشم می‌ذارم رو کون‌شون می‌گ
می‌گم بفرما...خوابشم نمی‌بینن طرف قلبم بیان دیگه.
اینا رو به بن می‌گفتم و تو شکمم مالونده می‌شد..خدایا این پسر بزرگ نمی‌شه؟
همیشه جوجه می‌مونه؟
خوب بمونه..من که از خدامه.
خدایا برام حفظش کن.

دنائت نفس یا طبع یا هر چه...ته‌اش ترشی مال خودم.

ترشی‌های زن هاشم رو باز کردم و جلوش گفتم برای خودم؟ یا خواهرم؟ گفت برای خودت...برای خواهرت بعد درست می‌کنم..
گفتم چه اصراری هست درست کنی؟ گفت ناراحت نمی‌شی؟ گفتم نه.
گفت راستش برای خودت بود ترسیدم بگی چرا برای خواهرم درست نکرده.
گفتم نترس نمی‌گم.
از دنائت نفسم لذت بردم.

خلاصه اینه غلام

زن هاشم ترشی داد.
گف برای خواهرت.
خواهرم رو دیده..بار آخر با خواهرم رفته بودیم پیشش...نشسته بودیم تو مغازه‌ی مادرشوهرش..من ریونا رو می‌دیدم..اول که رفته بودیم خواهرم و این کلی گرم گرفتن سر سریال کیمیا...طوری حرف می‌زدن انگار مثلا خودشون پا به پاش در جریان امورات زندگیش بودن..من رو که گفتم ندیدم محل ندادن و اختلاطی عمیق کردن..در مورد یکی بد و بیراه می‌گفتن که قد و تخسه و...یکی از نقشای شاید فرعی یا کی..که برادرای زن هاشم گفته بودن این رو باید عراقیا گیر بیارن..تا آدم شه.
نمی‌دونسم کیو می‌گفتن.
اما بلند شدم ظرف شستم که گرم بگیرن...خواهرم که با دست پر برای دوستی با اون زن، جلو اومده و کمر همت بسته بود نظر زن هاشم رو جلب کنه که گرم و صمیمی به نظر برسه یه هو انرژِی خالی کرد و تظاهر کردن براش سخت شد.
نمی‌دونم اصرارش برای صمیمی شدن با اون زن چی بود..یا نشون دادن قدرتش در جلب نظرش یا چی.
من کنار زن هاشم خوش می‌گذره بم..خودم تعجب می‌کنم..خوب بله خوب‌تر و بهتر بود اگر آدمی از جنس خودم که حتما از اون بهتر نیس فقط فرق می‌کنه باش داشتم برای مراوده و معاشرت اما جز بهداشت و زیرآبی رفتنای زنانه بد نمی‌گذره پیشش بم...یعنی وقتی پیششم خوب، خوش هم می‌گذره بم..

حرف می‌زنیم..راه می‌ریم..کار می‌کنیم...دیگه هم به بوی دهن و صدای بلندش عادت دارم...سخت نمی‌گیرم و می‌‌گذره..
خواهرم انگار یه هو خسته شده باشه یا کم اورده باشه بدعنق و بی‌‍حوصله نشسته بود و اثری از ذوق و شوق نمایشی اولیه نبود...پارچه‌ها رو می‌دیدم و رو به زن هاشم می‌گفتم ببین این متری چند؟ می‌خوام مدل زیرش رو هشتی دربیارم..جلو سینه‌اش رو پروانه‌ای...
کشی مخمل بود...مخمل خیلی نازک که کش می‌اومد و ..
خواهرم گف سیر نشدی؟
گفتم خوشم میاد..از مخمل خیلی خوشم میاد.
- می‎‌دونم. می‎شناسمت. نفست دنیءِ..از هیچی نمی‌گذره.
به‌اش نگاه کردم.
به زن هاشم که به دیوار نگاه می‌کرد.
پارچه رو دادم زن هاشم.
گفتم یه وقت دیگه.
شب برای سال گفتم و سال گفت:
قاتی نکن مسائل رو..دوستت داره..یه طومار در اثبات این‌که چیزی تو دلش نیس اما خره و بد حرف می‌زنه رو کرد.
قاتی نکردم مسائل رو با هم و به این فکر کردم که خره و دوسم داره و...
نفسِ دنی‌ئَ‌م اجازه نداد فکرم رو ادامه بدم.
دنائت نفس وادارم کرد به این فکر کنم که ..
هیچ.
مثل همیشه باید لگد بزنی به اونی که گازت می‌گیره.

نه نُشونه ب‌جنسی

وقتی به خانه‌ی هاشم رسیدیم پیاده شدم که کتری چن روز پیش رو بدم..باهار و غزاله ذوق کردن:
- خاله جوون شدی.
نشتیم و زن هاشم کلیپس کوچیکی رو داد که می‌ذارن زیر گلو..برای رعایت حجاب. عشق سال...نون تازه خریده بودن..هاشم برام کاکُل اورد..یه جور گیاه شوره..با ماست و خرما می‌خورن..
من با پنیر خوردم و نون تازه..
زن هاشم می‌گف زشته و شام و فلان..گله می‌کرد که ببین چقدر زشته شام نذاشتی بپزم..که شوهرش گف:
خانَم...این نُشونه خاکی بودنه..نه نُشونه بَ جنسی.
به سال نگاه نکردم.
سال هم به من نگاه نمی‌کرد.


حقیقت نَه‌ مُجاز است

با سال رفتیم بیرون. سرم رو کردم تو هال و سلام کردم به دوستای بن.
بعد از مدت‌ها به لباس روزای خوبم برگشته بودم.
آدیداس صورتیم و شلوار دمپا گشاد و ریش ریشی..گوشواره‌های گل گلی سفید  و روسریِ چهارخونه..سارافون زیر چین چینی‌ام..خوب بودم..سوئی‌شرت روزای خوب و شادم تنم بود..خاکستری با قلبای مشکی..با گربه‌های خزی و سفید رو جیب..هدفون تو گوشم..انگشترم یه گل تور توری صورتی با نقطه‌های مشکی بود...سال کمی نگام کرد..راضی نبود اما دلیلی برای گیر دادن نداش..
بس که قبلا قرتی‌تر بودم..حالا تازه روسفید و سنگین شده بودم پیشش.
قرتی که می‌گم از نظر اون البته.

با سال رفتیم..شال بنفش و گربه‌ای رو دور صورتم پیچوندم..شیشه رو دادم پایین...غده‌ای تو گلوم هس انگار درد می‌کنه..سینوزیت احتمالا..باز عود کرده.
بعد سال گوشی رو زد به ضبط و چیزایی خونده شد..
چشام رو بستم..و وقتی باز کردم...رسیده بودیم..
یه جای پرت میون کوها و دشتای اطرافش..غروب بود..تاریک شده بود..صدای اذان از روستایی دور می‌اومد..جاده‌ای می‌گذش و کامیون‌هایی رد می‌شدن و نمی‌دونستم به کجا می‌ره..اما از آدمای توش ترسیدم..جای پرتی بود..ایستادم..ایستادم..سال تو ماشین بود...افتخاری می‌خوند یا مولا دلوم تنگ اومده..کلاه خاکستری ته ماشین رو برداشتم و سرم کردم..کلاه سوئی شرت رو هم رو همون گذاشتم... جلو رفتم..و بارون گرف..
یه‌هویی...مثل بارونای اکثر جاهای جنوب..یه‌هویی ابر می‌شه و بارون از نم‌نم به سیلاب تبدیل می‌شه...بارون زد..تند تند..تند تند...تنها بودم ..تنها موجود و متحرک..بارون تو دشت دیدنی بود..تو صحرا..هیچ سرپناهی نبود...چاله چاله آب جمع شد...زیر چوبای تیره‌ای جنبنده‌هایی تکون خوردن..اما بیرون نیومدن..نه پرنده‌ای ..نه جونوری...دشت بود..تپه تپه...بالا رفتم از تپه...پایین اومدم رفتم تو دره‌های همواز و دشت.....بارون می‌زد..سال چراغ روشن کرد..بوق زد..یعنی برگرد..
دس تکون دادم یعنی باش.

نمی‌دونم دید یا نه..صورتم..موهام..خیس شد..ایستادم و اطراف رو نگاه کردم....اگه شب بمونم تو این دشت و صحرا...فکری بچه‌گونه و بانمک..
راه رفتم باز..و نشستم..هیچ کس شک نمی‌کرد انسانم.
حتما یه برآمدگی کوچولو و بی‌اهمیت و تیره به نظر می‌رسم...هیچ کس متوجه وجودم نمی‌شه..منم این رو می‌خوام..بارون زد..اریب شد..ولرمی‌اش رو از دس داد..سرد شد...روسریم چسبید به پیشونیم..صورتم رو گرفتم رو به بارون..چیزی نداش..سورمه بود..چشام رو بسته بودم..بارون رو صورتم می‌زد..
باد ملایمی وزید..لرزم گرف کمی...اگر یه بوته..یا مورچه..یا یه سنگ بودم می‌تونستم بمونم...
اما خوشبخت بودم؟

نمی‌دونستم.
رفتم سمت سال که شروع کرده بود زنگ زدن.
حق داش. خطر داش موندن.
چراغای روستا از دور روشن شدن.
دکلای برق...سال با این دکلا سر و کار داش..من با دکل خودم سر و کار دارم که ساله.
نشستم تو ماشین..سرد بود..سال گله‌های همیشگی رو کرد..بخاری رو روشن کرد..
شال خیس رو برداشتم از رو سرم...سوئی شرت رو ...کلاه رو..تاریک شده بود..آرنجم رو گذاشتم رو چشام و چاووشی خوند رفیقم کجایی...
جلوتر که رفتیم بارون بند اومده بود...لباسام خشک شده بود کمی...شال رو برداشتم..
موسیقی هی تکرار می‌شد.
زند هی می‌خوند جان من کجایی...کجایی
چاووشی خوند رفیقم کجایی

من ساکت بودم..شاید حتی خواب دیدم...خوابم یادم نموند اما زیر آرنجم چرت زدم..
سال ایستاد ..نگاش کردم..پیاده شد..در رو برام باز کرد...شعله رو نشونم داد...بزرگترین شعله‌ی نفتی که دیده بودم...بزرگ..
تکیه دادم به ماشین و موسیقی می‌خوند جان من کجایی..سرم پایین بود..با نوک پا نوشتم کجایی..بیا که دوست مایی..
سال پرسید به کی فکر می‌کنی؟
جا خوردم.
- هیشکی.
- من رو دوس نداری..به کس دیگه‌ای فکر می‌کنی؟
به کس دیگه‌ای فکر نمی‌کردم و دوسش هم داشتم. چند وقت پیش بود عصبانی می‌شدم ..از خودم دفاع می‌کردم..داد می‌زدم...در می‌کوبیدم..هلش می‌دادم..
حالا با نوک کفش روی گِل نوشتم کجایی.
روی گل نه. با فاصله از گل. توی هوا.
- تو رو دوس دارم.
- نداری.
می‌شد داد بزنم آره جهنم..باور نکن دوس ندارم..هیشکی رو دوس ندارم..نمی‌تونم کسی رو دوس داشته باشم حتی خودم...می‌تونستم بگم ..نه نگم..می‌تونسم گریه کنم و بگم چرا این حرف رو می‌زنه...می‌تونستم ..
رفتم تو ماشین..
نکست رو زدم...زنی خوند المنه لله که در میکده باز است...حقیقت نَه مجاز است...
به سال که پشت فرمون نشس گفتم: سال هم دراز است..
سعی کرد بخنده.
ماشین رو روشن کرد.
- شهرزاد دوسم داشته باش..من بدون دوس داشتن تو مفتمم گرونه..
دس گذاشتم رو دسش..به بیرون نگاه کردم..
- دوستت دارم

زن خوند حقیقت نه مجاز است..
شعله...بزرگ‌ترین شعله..دور شد.

عبصانی یا شاد؟

دوستای بن اومده بودن.
- ماما نیا بیرون. سلام هم نمی‌خواد بکنی..میوه اینا هم نمی‌خوایم..فقط بیرون نیا.
صداشون رو می‌شنوم..کلفت و مردونه..یا همون سنی که اطرافیان به پسرا می‌گن درش حرف نزنن فقط با اشاره و اینا کار کنن..اطرافیان لب‌خوانی خواهند کرد..خود آقایونِ پسرای تازه بالغ، زحمت نکشن.
بن گف نرم پیش‌شون و نرفتم..نانا دوس داش بره. به بن گفتم بذاره نانا با فاصله بشینه پیش‎شون.
نانا به محض دیدن دوستای برادرش جیشش گرف. هی جیش دارم و...انگار یه درام آب خورده باشه..بش گفتم دامن پنج سانتی‌اش رو عوض کنه..یا زیرش ساپورت بپوشه و عین آدم رد شه.
گف باشه..و وقتی موافقت بن رو برای بودن نانا تو همون اتاق جلب کردم دیگه جیش نداش فقط نشسته بود پشت سر پسرا و به هیاهوشون با کمی تعجب می‌خندید
و می‌اومد بم بگه: ماما عبصانی هستن یا شادن؟!

اما نمی‌پرسم

از جلوی خونه توله چیدم. با اسفناج وحشی. اسفناجا رو جدا با برنج ایرانی پختم و پیاز داغ روش گرفتم... توله رو با اسفناج قاتی کردم و با پیاز داغ و رب و گوجه پختم..لیمو عمانی البته بدون هسته....اسفناجا رو هم جدا با لوبیا چیتی ..
وقتی آماده شد خواهرم اون‌قدر دوس داش که هر چی مونده بود رو تو ظرف برد اون ور..خوب هم کرد چون آدمای من تنها آدمایی هستن که از چیزایی که درست می‌کنم یا نمی‌خورن یا کم می‌خورن...
عکساش رو فرستاده که همه ریختن دور ظرف و خواهرم از ترس این‌که تموم شه عین دارو کم کم و یه ذره یه ذره انگار مثلا دوا باشه هر روز ازش می‌خوره...و به بقیه خیلی کم داده.
مادرم هم خورده و گفته این دختره هر چی درست کنه خوب می‌شه مثل جوونیای خودمه.پیاز داغ و نون درست کنه آدم کیف می‌کنه می‌خوره..منم این‌طوری بودم..بچه‌ها رو این‌طوری بزرگ کردم
خندیدم.  زیاد یادم نمیاد مامانم پخت و پز کرده باشه..برای مهمون می‌پخت..شاید البه دستش خالی بود..اما خیلی یادم نمیاد مثلا عزت و احترامی داده باشه بمون تو غذا..تند تندی بود اکثرا کاراش..می‌دونم البته مثل اکثر مادرا خوبی داشته باشم به خودش رفتم و هر بدی به بابام.
مثل خودم نسبت به بچه‌هام
یاد قدیم افتادم. یه بار غذا پخته بودم بابام با لهجه‌ی جنوبی به فارسی گفته بود ماشالا دختِ گُتوم. از ماماش بهتره.
مادرم شب غذای زنی سی و چن ساله رو پخته بود و از بچه‌ها نه خواهر و برادرم خواسته بود نظر بدن.
غذای منِ هنوز به بیس سالگی نرسیده رو با غذای خودش مقایسه می‌کرد و از بچه‌هاش که ازش می‌ترسیدن نظر می‌خواس:
خوب حالا بگید غذای من بهتره یا شهرزاد؟
بچه‌های کوچیک لوس شده طرفش دویدن: تو ..تو..
بزرگ‌ترا براشون مهم نبود و جوابی ندادن.
من با احساسات دخترِ نوجوانی که دلش می‌خواس مادرش کنارش باشه نه رو در روش، خودم رو تنها حس کرده بودم...و متعجب بودم.
-خوب مامان من دخترتم..نمی‌خوام ازت تو مسابقه‌ای ببرم. خوب بود تشویقم می‌کردی نه این‌که زورکی ازم ببری.
به پدرم فکر کردم که داره از غذایی که فرستادم می‌خوره...خوشش اومده؟ تعریف کرده؟
دوس دارم بدونم اما نمی‌پرسم.

از گوشه چشم

با زن هاشم خورش بادمجون درست می‌کردیم که زن ف زنگ زد. قبلش پیام داده بود که عُظمی نامی ازش پولی که بم داده بود رو خواسته. خودم چندبار پول رو برده بودم بش بدم ولی هر بار گفته حلالت یا فلان..یا چی.
خلاصه پول نقد نداشتم از زن هاشم گرفتم دادم سال و بش گفتم یه گلدون براش خریم یه سه راهی درست کردی براش..یه قوطی رُب برد و...اینا رو حساب کن.
سال رفت و چون عین هم رودارن و تعارف ندارن تو این چیزا پول داده بود و زن داشته قسم می‌خورده که جوون نمی‌دونم کی‌یوم و فلان که سال گفته خدافظ و اومده...مدت‌هاس که روابط رو صفر کردم..حسی برای معاشرت باشون ندارم...
بعد فرداش داشتم می‌رفتم طرف ماشین و اون روبروی قفس مرغاش بود. یه لحظه چشمم بش افتاد و عجیب بود که حس کردم و حسم کم اشتباه می‌کنه که دارم ذات این آدم رو می‌بینم. نگاهی که کینه و نفرت و غیظ و بغض توش بود..از گوشه چشم. خیلی ضایع. یه رفتار بچگانه رو وقتی از آدمی بزرگ می‌بینی خنده‌ات نمی‌گیره. مثلا وقتی  بچه‌ای اون‌طور به خیال خودش یواشکی نگات می‌کنه با خودت می‌خندی یا حتی علنی چش تو چشمش  می‌ذاری لپش رو می‌کشی یا زیر چونه‌اش رو قلقلک می‌دی و بش می‌گی کی‌شیلوی ضایعِ من. عزیزِ متقلبم.

اما وقتی این حرکت..این نگاه از گوشه‌ی چشم رو از کسی می‌بینی  که بچه نیس و شکستش در عدم توانایی‌اش در پنهان کردن این نگاه از روی سادگی و صاف بودن قلبش نیس که از روی ساده‌لوحی‌شه..از روی خر فرض کردنته..و فکری که با خودش کرده: نمی‌بینه...حس نمی‌کنه..
یه‌هو به خودت میای و با خودت فکر می‌کنی...فکر هم نه...با تمام وجودت و با حسی که در جای مطمئن و  معتقدی از روحت حس ریشه داره: ذاتِ این آدم اینه.
ذات واقعیش..یا حداقل قسمت اعظمِ ذاتی که به میل یا علیرغم میلش همچون دستی طرف گلوت، از تو چشاش تنگ شده‌اش، بیرون زده و و برملا کننده‌ی واقعیتِ حسِ پنهانش به توئه..طبقه طبقه..روی هم انبار شده..دلیلش مهم نیس و این‌که نتونسته پنهانش کنه هم مهم نیس...کمی منزجری از این‌که زوایای تاریک روح انسانی رو دیدی که به دوست داشتنت تظاهر می‌کنه.
..با خودت می‌گی چه وفادارنه از من خوشش نمیاد. با خودت لبخند می‌‎زنی.
آره این‌همه رسیدن به این‌همه نتیجه از روی تماشای چند ثانیه‌ائیه عریانیِ نگاه.
بعد دست بلند می‌کنی با نگاهی آغوش باز کرده:
سلام معصومه خانم.
تمام آن حجم وسیع روی هم انبار شده و ذخیره شده تبدیل به لبخندی دوستانه و صد در صد متظاهرانه می‌شه که صاحبش سمتت می‌دوه و به جون این و اون قسم می‌خوره که مجبور شده..
نگاش می‌کنی..تو دروغگویی صادقه.
-مهم نیس.
 مهم نیس..محبت و کینه و نفرت این آدما؟
- مهم نیس.

برو

خواهرم بم زنگ زد صبح. حال و احوال کردیم و فلان بعد پرسید شوهرت چطوره.

- گف نماز بخونم..پد اورده بود لاکم رو پاک کنه...وقتی با خنده دستم رو عین ملکه‌ها دادم پاک کنه ناراحت شد و قهر کرد..عصبانی شد ..بعد پاک کردم لاکم رو و رفتم بش گفتم سال؟! لاکم رو پاک کردم عزیزم..نگاه کن.
وقتی برگش نگام کرد هر دو انگشت وسط دستام عمودی بود.
خوب بدون لاک بودن. گیریم فقط اعلام پاکی نبود. کمی ناپاکی هم بود در پیام‌شون.
این عصبانی‌ترش کرد و..
- نماز بخون خوب..براش مهمه..براش مهمی.
- باشه.
- حرف گوش کن شدی..
- چه کنم پس؟
- هیچی..مرد خوبیه دوستت داره..
پیش خودم تکرار کردم: دوستم داره.
شوهرم دوستم داره و من چون شوهرم دوستم داره و دوست داره نماز بخونم برای این‌که عصبانی نشه و ناراحت، و شاد شه نماز می‌خونم.
- باشه..راسی نماز رو چطور می‌خوندن؟ دو رکعت نماز می‌خونم برای رضایت خاطر شوهرم؟
- درد..سخت نگیر شهرزاد..
- نه بابا سخت چیه..شل گرفتم..حسابی..هر کی هر چی ازم می‌خواد می‌گم چشم..هر چی شما بخوای.

- این‌طوری حرف نزن...برای خودتم خوبه..آروم می‌شی...به خوبیای شوهرت فکر کن..ثوابِ حداقلش اینه که شاد می‌شه ازت و حالش خوب می‌شه و مطمئن باش حال خوبی که براش درست می‌کنی یه جای زندگیت به درد می‌خوره.

- می‌دونم.
- از لحنت بوی طعنه و سرسری بودن میاد.
- دیگه ولم کن بابا...باشه هم که می‌گیم باید بو نده باشه‌امون..
- شهرزاد چته؟

- هیچی برم نماز بخونم. سال داره در می‌زنه.
- آه..از دستت..برو..
- چی بود نیتش؟!..نماز می‌خونم که شوهرم شاد باشه یا ناشاد نباشه..یا..
- شهرزاد برو.

هاشم و مامان‌باهار

با سال حرف می‌زدم. چه می‌گفتم؟ حرف خاصی نبود ... خیلی وقته که عصبانی نشدم. از اون عصبانیتای یکی دو سال پیش که خرد کردن و داد و بیداد و بد و بیراه داره. فقط داشتم بش چیزی می‌گفتم..یک‌جور پافشاری روی چیزی..مثلا می‌گفتم من چیزی غیر از این حالیم نیس.
توی زندگی معمولی در قبال آدم‌های خشک‌ و عصا قورت‌داده نرمش نشون دادن، فایده‌ای نداره. تجربه نشون داده که وقتی باهاشون عین خودشون برخورد می‌کنی دلت خنک می‌شه. گرچه خشک‌مغزی و سفت و سختی‌شون اون‌قدر زیاده که نه صد در صد نه از روی بدجنسی  بلکه،  از روی چیزی که ما عوام در موردش می‌گیم خریت برمی‌گردن بت می‌گن: چی می‌گی هاشم.
هاشم کارگر سال آدمی بی‌منطق و نمونه‌ی واقعی رفتاریه که هیچ تعریفی نداره.
شاید در موردش بشه بگی: معمولی و خر.
داد بیداد و خر   شدنا و نگذشتن از یک حرف یا یک کلمه و سیاست نداشتن...
سال بم گف هاشم...چی می‌گی هاشم.
مدت‌هاس متوجه شده‌ام توی بحثا و جمع‌های خونوادگی من و هاشم اتفاق نظر داریم و سال و سعاد.
نمی‌دونم من مرد بودنم بیشتر از ساله یا سال زن بودنش بیشتر از من یا من زن بودنم کمه یا...نمی‌دونم فقط بازی جنس مخالف بودنه..یا نه..واقعا ..البته واقعیت اینه که من خودم هاشم رو قبول ندارم..اما می‌بینم گاهی حق داره..و تنها می‌مونه تو جمع..و وقتی می‌بینم سال خیلی از زنش طرف‌داری می‌کنه و نگاه اون بی‌حمایت و تنهاس جدیدا یکی دو کلمه در طرف‌داری ازش می‌گم بی‌که قلبا قبولش داشته باشم.
اینم چیز جدیدی نیس چون من اکثریت قریب به اتفاق آدما رو اگرم دوس داشته باشم قبول ندارم.
اینم قابل افتخار کردن نیس فقط شرح وضعیته.
القصه که سال بم گف هاشم.
خوب ناراحت کننده بود چون هاشم یه لمپنه.
شایدم من لمپن باشم اما خوب یه یا به عبارت دقیق‌تر و گویاتر بعضی از لمپن‌ها دوس ندارن بشون بگی لمپن  چون احتمالا پیش خودش حتی فکر می‌کنن روشنفکر کتاب‌خون و بادرک و شعور و منطقی اینان.
این شد که چیزی نگفتم.
شب بود که نمی‌دونم باز چه حرفی شد و سال بم گف ها ها هاشم.
وقتی آروم بش گفتم جونم سُعاد ناباورانه بم زل زد.
وقتی قهر کرد و من برای آشتی پیش‌قدم شده بودم و با خنده‌ای که خیلی سعی می‌کردم کنترل کنم بش می‌گفتم مامان‌باهار قهر نکن دوستم دیگه با من...ترشیا رو چطور اون‌قدر خوب انداختی راستی..
خودشم خندید.
بم گف سعاد رو قبول نداره و از هاشم بدش نمیاد..حتی گاهی تو دلش طرف هاشمه..اما ..نگاش کردم.
فلسفه‌بافی نداش موضوع.
فقط وقتی حرفی رو که خود سال به من می‌زد عکسش رو بش برگردوندم..تلخ شده بود و شرمنده و من دیگه بش نگفتم سعاد.
تا وقتی که اون بم نگفته باشه هاشم البته.

بعد هم آدم می‌تونه یه جور دیگه به قضیه نگاه کنه.
احتیاط همراه با لذت امنیت هست.
ریسک کردن همراه با احساس اعتماد به نفس  و شجاعت.

شاید نباید جهت افکارم مقایسه‌ای باشه و از خودم بپرسم کدوم بهتره؟ شاید فقط باید دوتا موضع رو بررسی کنم هیچ‌وقت نگم کدوم بهتره و کدوم بدتر.
فقط اونا رو در درآورهای" محتاط پس امن‌تر با هیجان کم‌تر"  و " نامحتاط و بی‌خیال اما لذت  عمیق‌تر و خوشی بیشتر" بذارم.
هر دوش خوبه و برای زندگی لازمه و ازدیاد هر کدوم تو دوره‌هایی از زندگی مشکل‌آفرین می‌شه اولی غُبن  و ملال و بی‌حوصله‌گی و ترس ِ بیخودمی‌آفرینه و دومی خطر و شکست و از دست دادن.

از دور

با خواهرم و شوهرش دور آتیش بودیم. توی جنگل درخت‌های وحشی که بین این شهر و مرکز استان روییده. تپه تپه..توی خود تاریکی و جنگل که بودیم زیر نور چراغ‌های ماشین آتیش روشن کردیم و چای می‌خوردیم..وقتی از جنگل دور شدیم کم‌کم و برگشتیم نگاه کردیم تازه فهمیدیم که جای رعب انگیزی بودیم..جایی که وقتی از دور می‌دیدیمش به خودمون می‌گفتیم واقعا ما اون‌جا بودیم؟ واقعا ما درون اون فضای رعب‌آور نشسته بودیم بی‌خیال و این چشم‌های براق اطراف رو نمی‌دیدیم..که فقط به‌خاطر آتیش نزدیک نمی‌شدن..
فکر می‌کردم با خودم کدوم بهتره؟
وقتی درون خطری و چون درون خطری احساس خطری نمی‌کنی و حالش رو می‌بری؟
یا وقتی از دور به خطر نگاه می‌کنی و محتاطی اما حال و هیجانی نصیبت نمی‌شه که اگر درون خطر بودی سراغت می‌اومد؟
بعد تازه اگر درون خطر باشی و بدونی که درون خطری اما از بیرون نگاش نکنی هیجانش از مورد اول حتی بیشتره..اینه که گفتن برای ریختن ترست از چیزی با اون چیز مواجه شو..همیشه جواب نداده البته. مثلا من به مارمولک نگاه می‌کنم اما دسم برای زدنش فلج..می‌خوام بزنمش..شایدم بزنمش اما چشمام رو بسته‌ام و تنم سر تا پا داره می‌لرزه.
دیدید از کسی می‌شنوید که شبی خطرناک فلان کار رو کرده و بهمان...و بش می‌گید واقعا؟!..چطور تونستی آخه..بعد خود همون آدمه حین تعریف کردن برای شما کم‌کم براش خودشم روشن می‌شه که عجب بی‌کله بودم و چه خطری رو پذیرفتم و به جون خریدم ها..
هر چی بود ماشین که دور شد و دیدیم کجا بودیم همه به خودمون گفتیم: چه جایی نشسته بودیم...به جن بگی بره می‌ترسه.

می‌گن شب به‌خیر

سال برگشت روی تخت خوابید.
بین خواب و بیداری حس کردم توی تخته. پرسیدم:
اومدی؟
گفت:
با آدمی که نماز نمی‌خونه حرف نمی‌زنم.
حوصله نداشتم چیزی بگم. پشت کردم..حس کردم برگشت طرفم.

- برات مهم نیست یعنی؟
- با آدمی که نماز می‌خونه حرفی ندارم.
شنیدن این حرف عصبانیش کرد. صدای نفس سنگینش و روی هم فشرده شدن دندوناش رو شنیدم..آدمای حق به جانبی مثل سال که حس می‌کنن خودشون خدای درستی و حق و صواب دنیان..و حق سر بریدن و تکفیر و از بین بردن آدمی که فقط مثل خودشون فکر نمی‌کنه زو دارن تحمل این رو ندارن که جوابی که باید بشنون، بشنون. من  از نظر اون لایق حرف زدن باهاش نبودم چون نماز نمی‌خونم و برعکسش اصلا قابل تصور نیس. مثل خدایی که بنده‌‎اش به‌اش بگه برام مهم نیس که هستی..ممکنه بخنده و بگه برو بینیم تو کی هستی مگه و ممکنه غضبش بگیره و عزت نفسش بره زیرسئوال و بنده‌ی نافرمان و یاغی رو بخواد گوشمالی بده.
سال و امثال سال خدای کوچک خود بزرگ بین دنیا هستن..حتی آدمایی که بر عکس سال فکر می‌کنن و با کسی به صرف داشتن ایمان و ظاهری مذهبی دشمنی می‌کنن.
 من به سال گفتم آدمی‌ام که از حرف زدن با کسی که نماز می‌خونه خوشم نمیاد. خوب واقعیت نداره. برای من نماز خوندن یا نخوندن آدما مهم نیس چون به من مربوط نیس. به خودشون و خدایی که فکر می‌کنن هس یا فکر می‌کن نیس ربط داره. اما آدمایی که خودشون رو تنها آدم درست دنیا می‌دونن، تنها فکری که حق موندن و دوام داره، این‌طور فکر نمی‌کنن. ابوبکر بغدادی باشن یا ملک سلمانِ سعودیه یا اطرافی که جرات اشاره بشون رو ندارم یا همین سال.
شنیدن این حرف براش گرون اومد. مثل آدمی که خودش رو مرجع تمیزی و بهداشت و زلالی بدونه و با هیچ کس دس نده و زمانی که خودش رو راضی به دس دادن با کسی کرده انگار سر طرف منت گذاشته طرف دربیاد بگه نه متاسفم باهات دس نمی‌دم از کجا معلوم که اون‌قدر که نشون می‌دی تمیزی.
یا فقط سرش رو تکون بده یعنی که نه..باهات دس نمی‌دم.
همین.
عصبانی گف: بیخود.
بلند شدم برم جای دیگه بخوابم که من رو کشید. از این تیکه‌اش خوشم اومد چون زور داش...حس کردم زورش بم چربید..و خودم رو دیدم جای این‌که بزنم تو گوشش یا بگم برو بمیر می‌بوسمش.
بعد دیدم زن‌ها یا کلا آدم‌ها گاهی به همین راحتی توی سینه‌ای که به خشم و تسلط باشون برخورد کرده وا می‌رن..این احساس کرنش در برابر طرف قوی‌تر غریزیه انگار..باید بلند شن بزنن و نابود کنن و بگن درتو بذار دم بیای..عوضش زیر گردن یارو رو می‌بوسن و در جواب طرف که می‌گه نماز می‌خونی؟ نه نمی‌گن. آره هم نمی‌گن. می‌گن شب بخیر.

برا خودش

خودم رو پرت می‌کنم رو زمین.

گوشی چیزایی می‌خونه ....در رو از تو قفل می‌کنم ...به ساعت نگاه می‌کنم که شکل هلال ماهه.

به تابلوی ای پادشه خوبان ...به چیزام رو قفسه ها ...گلهای خشکم.. گلدون شیشه‌ای که توش سنگ‌های ...کاسه‌ی بلوط ...فانوس ...

صدا و حرفای خواننده غمگینه ...

خیلی وقت بود که این غم و تنهایی خوب نیومده بود سراغم ...

سال با حرص  و کینه از تو هال یا جای دیگه‌ای داد می‌زنه کمش کن اینا بخوابن.

بی حس و مسخ...بی‌حرکتم..

خیلی سخت تکون می‌دم دستم رو و گوشی رو میارم کمش می‌کنم ...

چرا نمی‌تونه فقط زندگی کنه ؟

فقط زندگی.
برا خودش.

 

سال با من قهره. وقتی باش حرف میزنم سرش رو تکون میده ..یعنی نه

یا آره.اکثرا یعنی نه.

من نشسته بودم جک میخوندم از گوشیش که اون پد لاک پاک کن اورد و خواست لاکهای ناخنم رو پاک کنه که نماز بخونم.

خنده ام گرفت چون شبیه صورت خوب کرده نشده ی خانوم های دم در مدرسه شده بود صورتش،وقتی برا لاک و نمیدونم چی آدم رو میبردن دفتر یا برا آینه یا کتابای فهیمه رحیمی و چیزای مشابه.

صورت لاغر دراز و اخمو ...شبیه پربونی بچه های مدرسه ی والت

معلمه.

دستم رو کشیدم نداد ...قهقهه زدم و بش برخورد.

گفت تا لاک ....لاک هم نه باقیمانده ی لاک اندازه یه سر سوزن لاک رو پاک نکنم و به عبادت خالق یکتای جهان هستی نپردازم من را در تخت و خانه و در محضر خدا ترک خواهد کرد.

بر فرق سر زدم که چه خسارتی و به نماز ایستادم اما نپذیرفت و گفت اول پاک کردن لاک بعد وضو بعد نماز ...

باز جک خواندم و او جایش را برداشت و دور شد.

من گوشی اش را دادم بش،...جیش کردم _ربطی نداره_ و پاهام رو رو ب هیتر گرفتم ...ساق پام سوخت و سال گفت به نانا باید مواظب امانت باشه چون فردا به خانمش خودش جواب بده  که کتاب  داستان  کجا رفته.

جو خونه بخاطر خشم سال از اون چه در من بی  خیالی  و فلان می نامه استرس زاس و من  تصمیم دارم  عبادت  رو  جدی دنبال کنم  تا  شیطان و هوای نفس از من  همچون سال  دور  شن.

بدرود


همچنان نت ندارم و به خوندن جکهای گوشی سال که ایوب می فرسته براش مشغولم و به این نتیجه رسیده ام که از بین صدتا جک و لطیفه دوبار لبخند زدم.

پس  ...

چه اصراری هست بخند م به جک اصلا.

نخندم.

نت ندارم و با ایرانسل می نویسم و هیچ چیز نمی تونه حال پرعمقی بم بده.

دیشب گرگ بیابان رو شروع کردم.

خسته شده بودم از پروست و هزار و نهصد و هشتاد و چهار.

یه موراکامی هم وقتی از دو حرف میزنم از چه حرف میزنم.

بد نبودن.می گن وقتی زرد چوبه و چی رو قاتی کنی بزنی ب زانوت روشن میشه

دلت پاک باشه.

انتخاب سوفی رو دیدم.

جز صحنه ی دور کردن دختر از مادر بقیه اش خمیازه های تو دماغی کشیدم.