نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391 ساعت 22:25 شماره پست: 128
دیروز اتاق بچههار رو مرتب میکردم که دسه گل عروسیم..اسکلتی که ازش مونده با چن پر نصفه نیمهی رز و جای گلای مریم..دسه گل آبشاریم با تور و گیپور سفید خیلی خاک گرفتهی دورش..این گل هرجا رفتیم هر جا ساکن شدیم هر شهری رفتیم بامون بود.. افتاد و پودرتر شد ..برش داشتم انداختمش تو آشغال سال دوید. برش داش گف چطو دلت میاد؟ گفتم پوسیده دیگه بندازش دور...گف با کمی طنز و شوخی: گل عشقمون.
به نظر بیمزه اومد.از نگه داشتن جنازهها..از نگه داشتن چیزای پوسیده آدمای پوسیده خاطرات پوسیده بدم میاد..دوس دارم زود خط بزنم..بندازم دور..عوض کنم..حذف کنم...چیزی که گذش رفته دیگه..رف گم شد..محو شد..حتی آرشیو همین وبلاگ...سال چسبیده اما..به منم چسبیده...به روحم..به تنم..فکرم..خسته شدم از همه چیت..بم اجازه بده نفس بکشم..دلتنگی کنم برات...بم اجازه بده..جدیدت کنم..اسکلت گله رو باز برداش گذاش رو کمد..اونقد عصبانی بودم که دلم میخواس با کمد آتیشش بزنم.دوازده سال یه اسکلتو نگه داری؟برو حالا برام یه دسه گل بخر اگه راس میگی..یه دسه گل مریم یا رز یا میخک یا نرگس..گرچه ترجیح میدم ..هیچ ترجیحی ندارم.
خدایا ...
گفته بودم این
روزها میگذرد و من در موردشان خواهم نوشت و تعریف خواهم کرد اما حالا که
گذشتهاند نمیخواهم در موردشان بنویسم.
فقط میخواهم خوب بمانم. یا حداقل بد نشوم.
باز.
چقدر طول کشید و چقدر حالا خوبم..آن گونیهای سنگین روی دوشم را بالاخره رسیدم به جایی از سربالاییای که میرفتم و حتی توی خوابم مرتب میدیدمش، رسیدم به جایی که بخواهم پرتشان کنم.
حالا نشستهام و به طول مسیری که طی کردم نگاه میکنم..حداقلِ نتیجهاش این است که خودم را شناختهام..میروم..میروم..میروم..
میبینم..خودم و دیگران را خوب میبینم..
بعد برمیگردم.
سرازیری رو شاد غزلخوان میدوم آنوقت.
حالا کمی از سنگینی بار و طولانی بودن مسیر خستهام..خستگیاش هنوز مانده..اما میرود.
این نیز هم.
چیزهایی برایتان مینویسم. بعدا. وقتی از این روزها دور شدم. فعلا صدای سریال شبکه دو در لابی بلند است. هیچ کس نیست.
اگر هم کسی بود من رویم نمیشد بگویم کمش کند.
دوست
ندارم به خانه برگردم. از برگشتن به خانه خستهام. بماند که از همه چیز
خستهام اما برگشتن به شهر گرم، آب ِ گرم، برگشتن به حشرهها و خزندهها و
جوندهها...
اتفاق
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392 ساعت 1:49 شماره پست: 1538
ظهر
که گریه میکردم .. درست توی باغ هلو و سیب و انجیر و میوههای درشت مثل
کافکای، کافکا در کرانه در جنگل غمهای خود پیش میرفتم و به خودم که آمدم
دیدم بلند حرف میزنم و یکهو ترک برداشت.
چیزی ترک برداشت.
بعد
که برگشتم از آب خیلی یخ به صورتم زدم و توانستم نفسی بکشم ... بعدش وقتی
خواستم با زیبا حرف بزنم و صدایم درنیامد و جلوی مرغ کنتاکی هق هقم بلند
شد..سال آمد. دست گذاشت روی شانهام و گفت: شهرزاد. این افسردگی نیست. این
اتفاقی است که برای تو افتاده. نمیدانم چیست اما گریههایت را بیاور پیش
خودم.
بعد که برگشتیم هتل. صورتم یک ورم متحرک بود. یک
بالون...بالای چشم و زیر چشم و دماغ و لب و گوش و همهجایم از گریه ورم
داشت و درد میکرد. حس میکردم چشمهایم مال خودم نیست از درد...و حالا
اتفاق افتاده: ترک.
خوب سال دارد تق تق میکند. باید بروم.
دلم میخواست در دورههایی از زندگیام کسی را داشتم که مراقبم میبود که به چیزهایی که دچار شدم دچار نمیشدم. به ک.ک مثلا گرچه الان مهم هم نیست. خاطرات مبهم مسخرهای از آن دوران پردرد دارم که گاهی زیبا بابتش به من طعنه بزند که تو که متخصص عشقهای عجیب و غریبی.
حالا مشکل من وجود ک.ک در گذشتهام نیست. مشکل من حتی داشتن مندنی در حالم نیست من مشکلم چیزی جز این نیست نمیتوانم دوست ندارم و اینبار نمیدانم چرا با تمام بارهای زندگیام فرق میکند.
من تا حالا آدمی مثل مندنی تو زندگیام نداشتم. مندنی ناب است. کمیاب و حتی نایاب است اما مندنی انسان است و خدا که عددی نیست انسان است که آزارش به تو میرسد.
مندنی آزاررسان شده. بازی را یاد گرفته و شروع کرده دور زدن پیچاندن و چیزهایی از این قبیل و من درست که اولش اشکم دم مشکم میرود هی. اما یک روز خدا را چه دیدی آن میز گرد غیر متصل به پایه را شاید زدم و لگد کردم.
میز گرد غیر متصل به پایه یک استعاره است از گفتن برو گمشو به دیگران.
زهرا
ح.سین
ساروچی
ز
عمهام..
حالا دیگه دلیلی نداره که در نخوایم اسمت رو بیاریم.
فقط قضیه اینه که دیگه ما آدم قبلی نیستیم زیاد..کمی آرومتریم شما هم که اولردی آروم هستی از اساس.
حالا دیگه نه ما شما رو عاشقیم..نه شما ما رو..
ما با هم شوخی میکنیم گاهی.
یعنی براتون میل میدیم شما طبق معمول برمیگردی میگی آها..کجا بودی توی اینهمه مدت(چند سالی که نبودیم مثلا)..بعد میگی روزگارت بد نیس تکه نانی داری و فلان و چرا جمع نمیکنیم بیایم پیش شما...خارج یعنی.
منم میگم دوس دارم اما آیا میشه؟
گفتم مردم از دستت گدا...گدا..گف باشه برو..و داد زد دکمه هاتو ببند..تو راه دکمه هام رو بستم چون ترسیدم یعنی همیشه می ترسم دیر برسم و بره..مثل بچگی وقتی به نون خشکی می گفتیم عمو وُیس...تا بریم گونی نون خشک رو بیاریم و اگه نمی گفتیم میرف...
حتی بین خودمون صداش میزدیم عمو ویس.
- بچهها عمو ویس اومده..
لیز هم خوردم چون دمپایی لیزکی پام بود و رو آب خوب شد نیفتادم لگن نمیموند برام..آدم باید از یه سنی به بعد عاقل بشه و دس از یه سری کارا و حرکات برداره از جمله دویدن با دمپایی لیزکی پشت سر عمو ویسهای زندگیش.
اما من چون عبرت نابگیر و اینام..
بیخیال.
بعد اون من رو دید...با اینکه جلو بود..یعنی از تو آینه دیده بود؟ نمیدونم..نانا ذوق داش...
دستم رو گرفته بود و نگام میکرد:
- ماما خیلی خوشحالی؟
جوابش رو ندادم و رفتیم..از دور رنگ رنگی بود...همه رنگ داش..
به مرد سلام کردم و گفتم برای دخترم دمپایی میخوام..دمپایی نانا به مویی بند بود که همونجا پای ماشن کنده شد دیگه و به مرد گفتم مشتریتونیم..پارسال این موقع ازتون دمپایی خریدیم..گف آره این جنس خودمونه...و به نانا با لهجهی غلیظ کردی گف :
تو که سه کیلو مو رو کله اته..
نانا با همون زنبیل موی فر بم نگاه کرد. از بالا که نگاش میکردم شبیه فتی الادغال بود.
شخصیت اصلی کارتون موکِلی..پسر جنگل.
موها رو پیشونی..چشاش دیده نمیشد..
مرد دنبال دمپایی گشت توی قفسههای ماشین باریش و گف یه دختری دارم اسمش نگاره..شبیهاشه..به دختر میگم قژی.
میدونستم یعنی مو فرفری به کُردی.
نانا مالیده شد به زانوم و دمپایی مورد علاقهاش پیدا شد. براق قرمز پولکی یه منگولهی طلایی یه کیلویی هم وسطش کاشته شده بود..از اونا که وقتی همسنش بودم براشون میمردم..الان فقط نگاشون میکنم و به یواشکی پیش خودم فکر میکنم خیلی بازاری و به قول مردم اینجا لری و به قول مردم خودمون عربی به نظر میرسن.
اما نانا دوس داش..منم ته ته دلم سیاهش رو دوس دارم اما اگه پام کنم اول از همه سال و بعد خواهرام و بعد سعاد میکشنم.
پس برای خودم دوتا دمپایی پلاستیکی بردم.
یه آبی که هر چی فکر کردم یادم نیومد چرا دوسش دارم..و خود مرد گف این صورتی رو ببری قشنگه..صورتیه هم قشنگ بود اما دلم پیش آبیه بود..دوتاش رو بردم ..به نانا گفتم برو به بابا و بن هم بگو بیان..لیلیکنان رف و زنی اومد..
گف برا پسرش دمپایی میخواد..پسره دس گذاش رو دمپایی مردونه..مرد گف اینا عربی ان..بیس.
از اون دمپائیا که مورتون زیر شلوار خلاف میپوشه
زن گف چن؟ مرد گف بیس به پسرش گف نه برا چیمونه..مِی عربیم؟ دمپایی عجمی بمون بده..نگام کرد که منم بخندم. دلایل خودم رو داشتم نخندم.
مرد یه معمولی بش داد و گف هشت..زن به پسر گف اینا بهترن..اونا عربِیان...برا چیتَن..پسر نق زد از همونا میخوام دوستام همه دارن..زن گف ولمون کن..به من نگاه کرد و گف خاله تو بش بگو..خوبه دمپایی عربی پاش کنه...مردم رد میشن میگن نگا این دمپایی عربی پاش کرده..
تو دلم بش گفتم گوزو و به پسره گفتم هر چی مادرت میگه ببر...اذیتش نکن..اونا گرونه..اینا ارزونه.. اینا براتون خوبه.
به مرد کرد نگاه کردم و مرد خندید و سرشو تکون داد. چون قبلش بم گفته بود از عربای عراقم؟ گفته بودم نه..گف آخ ج رو ج میگم نه ی..چون به نانا گفته بودم هاذه اجمل..یعنی این قشنگه..یه جور البته طعنه توش بود به نانا که مرد نگرفته بود..مثل وقتی که به کسی بگی بله این بسیار زیباس که یعنی خیلی زشته.
خودش از کردایی بود که مرزشون بین عراق باریکه و هی کردا و عربای این ور با کردای عراق و عربای شهرشون به مرور قاتی شدن..زن دادن اُ گرفتن به هم..و از این بساطا.
زن رف و مرد گف نمیدونه چرا کردا و عربا میسازن با هم اما لرا هیچ با عربا نمیسازن.
منم نمیدونستم..فکر کردم شاید چون کردا و عربا هر دو رو دولت مشکل درست کرد.
به قول زید سابق ایوب.
شایدم چون لرا خودشونو فرزندان آریو برزن و خیلی عجم میدونن و کوروش هم از خوشونه و هر دولتی بیاد بش وفادارن معمولن..نمیدونم واقعا..
اما میدونسم اقوام شباهتای زیادی به هم دارن تو همه چی و البته تفاوتایی هم دارن...به قول زن هاشم تو بعضی چیزا خیلی کُنتات دارن.
به هرحال زن دمپایی عجمیش رو خرید و پسر تپلش بن رو که دید سلام اینا کردن با هم و پسر برگشت ...بن تا چشمش به اون دمپایی افتاد خواستش..احتمالا چون برادرام از اونا پاشون میکنن..خودم خوشم نمیاد ازشون...پای آدمایی دیدم که ازشون ترس هم نه...ازشون باید حذر کنی..
و پسرا تو سن بن خیلی دوس دارن حذرانگیز به نظر برسن خوب.
این شد که براش گرفتم و پسره دمپایی رو طرف مادرش پرت کرد..مادر سنگی از رو زمین برداش و من گفتم یا ابلفرز..خواهرمون رف تو کار سنگ زدن.. دیگه کله نمیمونه برامون حالا. خوشبختانه جهت سنگ زدنش طرف ما نبی.
پسر فرار کرد و مادر اومد دمپایی رو برداش و به من نگاه کرد که یعنی چرا پسرم رو جمع نمیکنم که پسرش رو هوایی کرده.
خو چه بکُنوم؟ می ما عجمیم؟
این ماجرا که گذش سال هم اومد..
سال به بن گف این رو میخری دیگه دمپایی من رو که پات نمیکنی..مرد توضیح داد که پسرای خودش هم دمپایی و جورابش و اینا رو میبرن و ...من گفتم این دمپایی آبیه مثل مال بچگیمه و...اینا..مرد گف که تو بچگی اینا دمپایی نمیدونستن چیه کفش لاستیکی زورکی گیرشون نمی اومده..مسن بود..ما هم البته خیلی دمپایی به پا نبودیم.
وقتی شاد با دمپایی صورتی و آبی و دمپایی قرمز نانا و سیاه بن برگشتیم..تازه فهمیدم این آبیه رو کجا دیده بودم.
همین مدل مشکیش اما همیشه پای بی بیام بود.

نه از لحاظ روحی و اخلاقی ها. از نظر بهداشتی
بذارید بگم که فکرای خیلی بد نکنید که چه کردم حالا
نه نگم بهتره چرا باید بگم و فکر کنم که براتون جالبه
اما اگه نگم فکر میکنید چه کردم حالا
بذارید بگم
روم نشد بنویسم خوووو
اصلا چرا این پست رو نوشتم
وقتی خواهرم جمع جور نشست که بچه ای مفی نیافته روش اون به مادر بچه که مشتری مادر شوهرش بود گفته بود.
برا دخترت تاپ شلوارک بخر.
انگار بگه مفش رو پاک کن که آبرومون جلوی این شهری ها نره. می خواست بگه انگار: درسته این بچه ی دهات ما مفوه اما من میدونم تاپ شلوارک چیه ...و نه تنها میدونم که حتی به دیگران پیشنهاد میدم استفاده کنن.
مفو بودن رو به حساب تمام افراد این دهات نذارید.
ها بابا.
و باز از اون نگاها به خواهرم انداخت.
خواهرم هنوز آشنا نبود به ضوابط زندگی با سعاد.
اما من که حفظشون شدم بعد از رفتن مشتری با بچه، به اش گفتم سعاد بت میاد تهرانی باشی و اون عین ضریح بم آویخت و گفت بگو بخدا.
گفتم به خود سید عباس.
خواهرم رو که بردم خونه هاشم سعاد کمی دیر کرد تا بیاد پیشمون.
بعد که اومد رو به خواهرم که هنوز نسبت به مبحث همیشگی و لازم الوجود #تاپ شلوارک# آب بندی نشده بود توضیح داد که با تاپ شلوارک نشسته بود و ما در زدیم بعد او به خیال اینکه مرد همراهمون هست پریده تاپ شلوارکش رو عوض کرده و موقع تعریف این ماجرا اندازه ی #افتضاح بودنِ# تاپ و کوتاهی شلوارک رو با دس به خواهرم نشون داد.
بعد تازه وقتی مدل برا پیرهنم انتخاب میکردم گفت پیرن برا چیته تاپ شلوارک بپوش و نگاه طالب موافقتی به خواهرم انداخت.
چون به نظرش خواهرم از من #به روزتر# و در نتیجه #باکلاس تر# بود.
عشق.
وقتی به خطوط قدیم جوش خورده بر مچ دستم نگاه می کرد گفت اینها چی ان خاله؟
گفتم ...دور از،چشم مادرش که قانع نمیشه زود گفتم اینا ...جای چنگ و پنجول گربه اس.
نشونه ها موندن که موندن.
دیروز غزاله دختر هاشم ازم خواست کف دستم رو باز کنم.
بازیدم.
با کف دست خودش زد رو کف دستم و به قول معلمها انصافا ومحکم زد.
بعد از مدتی به من گفت دستم رو مشت کنم.
هم مشتیدم.
بعد مچ دستم رو گشت.
گفت سه تا بچه میاری خاله.
زنگ زدم به سال
او گفت سلام عزیزم.
من خوشم آمد و خندیدم و از او خواستم سراغم بیاید او به من گفت دی یونه.
قطعی و باز در تخت خود لغزیدم.
حرف میزنیم..راه میریم..کار میکنیم...دیگه هم به بوی دهن و صدای بلندش عادت دارم...سخت نمیگیرم و میگذره..
خواهرم انگار یه هو خسته شده باشه یا کم اورده باشه بدعنق و بیحوصله نشسته بود و اثری از ذوق و شوق نمایشی اولیه نبود...پارچهها رو میدیدم و رو به زن هاشم میگفتم ببین این متری چند؟ میخوام مدل زیرش رو هشتی دربیارم..جلو سینهاش رو پروانهای...
کشی مخمل بود...مخمل خیلی نازک که کش میاومد و ..
خواهرم گف سیر نشدی؟
گفتم خوشم میاد..از مخمل خیلی خوشم میاد.
- میدونم. میشناسمت. نفست دنیءِ..از هیچی نمیگذره.
بهاش نگاه کردم.
به زن هاشم که به دیوار نگاه میکرد.
پارچه رو دادم زن هاشم.
گفتم یه وقت دیگه.
شب برای سال گفتم و سال گفت:
قاتی نکن مسائل رو..دوستت داره..یه طومار در اثبات اینکه چیزی تو دلش نیس اما خره و بد حرف میزنه رو کرد.
قاتی نکردم مسائل رو با هم و به این فکر کردم که خره و دوسم داره و...
نفسِ دنیئَم اجازه نداد فکرم رو ادامه بدم.
دنائت نفس وادارم کرد به این فکر کنم که ..
هیچ.
مثل همیشه باید لگد بزنی به اونی که گازت میگیره.
با سال رفتیم..شال بنفش و گربهای رو دور صورتم پیچوندم..شیشه رو دادم پایین...غدهای تو گلوم هس انگار درد میکنه..سینوزیت احتمالا..باز عود کرده.
بعد سال گوشی رو زد به ضبط و چیزایی خونده شد..
چشام رو بستم..و وقتی باز کردم...رسیده بودیم..
یه جای پرت میون کوها و دشتای اطرافش..غروب بود..تاریک شده بود..صدای اذان از روستایی دور میاومد..جادهای میگذش و کامیونهایی رد میشدن و نمیدونستم به کجا میره..اما از آدمای توش ترسیدم..جای پرتی بود..ایستادم..ایستادم..سال تو ماشین بود...افتخاری میخوند یا مولا دلوم تنگ اومده..کلاه خاکستری ته ماشین رو برداشتم و سرم کردم..کلاه سوئی شرت رو هم رو همون گذاشتم... جلو رفتم..و بارون گرف..
یههویی...مثل بارونای اکثر جاهای جنوب..یههویی ابر میشه و بارون از نمنم به سیلاب تبدیل میشه...بارون زد..تند تند..تند تند...تنها بودم ..تنها موجود و متحرک..بارون تو دشت دیدنی بود..تو صحرا..هیچ سرپناهی نبود...چاله چاله آب جمع شد...زیر چوبای تیرهای جنبندههایی تکون خوردن..اما بیرون نیومدن..نه پرندهای ..نه جونوری...دشت بود..تپه تپه...بالا رفتم از تپه...پایین اومدم رفتم تو درههای همواز و دشت.....بارون میزد..سال چراغ روشن کرد..بوق زد..یعنی برگرد..
دس تکون دادم یعنی باش.
نمیدونم دید یا نه..صورتم..موهام..خیس شد..ایستادم و اطراف رو نگاه کردم....اگه شب بمونم تو این دشت و صحرا...فکری بچهگونه و بانمک..
راه رفتم باز..و نشستم..هیچ کس شک نمیکرد انسانم.
حتما یه برآمدگی کوچولو و بیاهمیت و تیره به نظر میرسم...هیچ کس متوجه وجودم نمیشه..منم این رو میخوام..بارون زد..اریب شد..ولرمیاش رو از دس داد..سرد شد...روسریم چسبید به پیشونیم..صورتم رو گرفتم رو به بارون..چیزی نداش..سورمه بود..چشام رو بسته بودم..بارون رو صورتم میزد..
باد ملایمی وزید..لرزم گرف کمی...اگر یه بوته..یا مورچه..یا یه سنگ بودم میتونستم بمونم...
اما خوشبخت بودم؟
نمیدونستم.
رفتم سمت سال که شروع کرده بود زنگ زدن.
حق داش. خطر داش موندن.
چراغای روستا از دور روشن شدن.
دکلای برق...سال با این دکلا سر و کار داش..من با دکل خودم سر و کار دارم که ساله.
نشستم تو ماشین..سرد بود..سال گلههای همیشگی رو کرد..بخاری رو روشن کرد..
شال خیس رو برداشتم از رو سرم...سوئی شرت رو ...کلاه رو..تاریک شده بود..آرنجم رو گذاشتم رو چشام و چاووشی خوند رفیقم کجایی...
جلوتر که رفتیم بارون بند اومده بود...لباسام خشک شده بود کمی...شال رو برداشتم..
موسیقی هی تکرار میشد.
زند هی میخوند جان من کجایی...کجایی
چاووشی خوند رفیقم کجایی
من ساکت بودم..شاید حتی خواب دیدم...خوابم یادم نموند اما زیر آرنجم چرت زدم..
سال ایستاد ..نگاش کردم..پیاده شد..در رو برام باز کرد...شعله رو نشونم داد...بزرگترین شعلهی نفتی که دیده بودم...بزرگ..
تکیه دادم به ماشین و موسیقی میخوند جان من کجایی..سرم پایین بود..با نوک پا نوشتم کجایی..بیا که دوست مایی..
سال پرسید به کی فکر میکنی؟
جا خوردم.
- هیشکی.
- من رو دوس نداری..به کس دیگهای فکر میکنی؟
به کس دیگهای فکر نمیکردم و دوسش هم داشتم. چند وقت پیش بود عصبانی میشدم ..از خودم دفاع میکردم..داد میزدم...در میکوبیدم..هلش میدادم..
حالا با نوک کفش روی گِل نوشتم کجایی.
روی گل نه. با فاصله از گل. توی هوا.
- تو رو دوس دارم.
- نداری.
میشد داد بزنم آره جهنم..باور نکن دوس ندارم..هیشکی رو دوس ندارم..نمیتونم کسی رو دوس داشته باشم حتی خودم...میتونستم بگم ..نه نگم..میتونسم گریه کنم و بگم چرا این حرف رو میزنه...میتونستم ..
رفتم تو ماشین..
نکست رو زدم...زنی خوند المنه لله که در میکده باز است...حقیقت نَه مجاز است...
به سال که پشت فرمون نشس گفتم: سال هم دراز است..
سعی کرد بخنده.
ماشین رو روشن کرد.
- شهرزاد دوسم داشته باش..من بدون دوس داشتن تو مفتمم گرونه..
دس گذاشتم رو دسش..به بیرون نگاه کردم..
- دوستت دارم
زن خوند حقیقت نه مجاز است..
شعله...بزرگترین شعله..دور شد.
خواهرم بم زنگ زد صبح. حال و احوال کردیم و فلان بعد پرسید شوهرت چطوره.
- گف نماز بخونم..پد اورده بود لاکم رو پاک کنه...وقتی با خنده دستم رو عین ملکهها دادم پاک کنه ناراحت شد و قهر کرد..عصبانی شد ..بعد پاک کردم لاکم رو و رفتم بش گفتم سال؟! لاکم رو پاک کردم عزیزم..نگاه کن.
وقتی برگش نگام کرد هر دو انگشت وسط دستام عمودی بود.
خوب بدون لاک بودن. گیریم فقط اعلام پاکی نبود. کمی ناپاکی هم بود در پیامشون.
این عصبانیترش کرد و..
- نماز بخون خوب..براش مهمه..براش مهمی.
- باشه.
- حرف گوش کن شدی..
- چه کنم پس؟
- هیچی..مرد خوبیه دوستت داره..
پیش خودم تکرار کردم: دوستم داره.
شوهرم دوستم داره و من چون شوهرم دوستم داره و دوست داره نماز بخونم برای اینکه عصبانی نشه و ناراحت، و شاد شه نماز میخونم.
- باشه..راسی نماز رو چطور میخوندن؟ دو رکعت نماز میخونم برای رضایت خاطر شوهرم؟
- درد..سخت نگیر شهرزاد..
- نه بابا سخت چیه..شل گرفتم..حسابی..هر کی هر چی ازم میخواد میگم چشم..هر چی شما بخوای.
- اینطوری حرف نزن...برای خودتم خوبه..آروم میشی...به خوبیای شوهرت فکر کن..ثوابِ حداقلش اینه که شاد میشه ازت و حالش خوب میشه و مطمئن باش حال خوبی که براش درست میکنی یه جای زندگیت به درد میخوره.
- میدونم.
- از لحنت بوی طعنه و سرسری بودن میاد.
- دیگه ولم کن بابا...باشه هم که میگیم باید بو نده باشهامون..
- شهرزاد چته؟
- هیچی برم نماز بخونم. سال داره در میزنه.
- آه..از دستت..برو..
- چی بود نیتش؟!..نماز میخونم که شوهرم شاد باشه یا ناشاد نباشه..یا..
- شهرزاد برو.
- برات مهم نیست یعنی؟
- با آدمی که نماز میخونه حرفی ندارم.
شنیدن این حرف عصبانیش کرد. صدای نفس سنگینش و روی هم فشرده شدن دندوناش رو شنیدم..آدمای حق به جانبی مثل سال که حس میکنن خودشون خدای درستی و حق و صواب دنیان..و حق سر بریدن و تکفیر و از بین بردن آدمی که فقط مثل خودشون فکر نمیکنه زو دارن تحمل این رو ندارن که جوابی که باید بشنون، بشنون. من از نظر اون لایق حرف زدن باهاش نبودم چون نماز نمیخونم و برعکسش اصلا قابل تصور نیس. مثل خدایی که بندهاش بهاش بگه برام مهم نیس که هستی..ممکنه بخنده و بگه برو بینیم تو کی هستی مگه و ممکنه غضبش بگیره و عزت نفسش بره زیرسئوال و بندهی نافرمان و یاغی رو بخواد گوشمالی بده.
سال و امثال سال خدای کوچک خود بزرگ بین دنیا هستن..حتی آدمایی که بر عکس سال فکر میکنن و با کسی به صرف داشتن ایمان و ظاهری مذهبی دشمنی میکنن.
من به سال گفتم آدمیام که از حرف زدن با کسی که نماز میخونه خوشم نمیاد. خوب واقعیت نداره. برای من نماز خوندن یا نخوندن آدما مهم نیس چون به من مربوط نیس. به خودشون و خدایی که فکر میکنن هس یا فکر میکن نیس ربط داره. اما آدمایی که خودشون رو تنها آدم درست دنیا میدونن، تنها فکری که حق موندن و دوام داره، اینطور فکر نمیکنن. ابوبکر بغدادی باشن یا ملک سلمانِ سعودیه یا اطرافی که جرات اشاره بشون رو ندارم یا همین سال.
شنیدن این حرف براش گرون اومد. مثل آدمی که خودش رو مرجع تمیزی و بهداشت و زلالی بدونه و با هیچ کس دس نده و زمانی که خودش رو راضی به دس دادن با کسی کرده انگار سر طرف منت گذاشته طرف دربیاد بگه نه متاسفم باهات دس نمیدم از کجا معلوم که اونقدر که نشون میدی تمیزی.
یا فقط سرش رو تکون بده یعنی که نه..باهات دس نمیدم.
همین.
عصبانی گف: بیخود.
بلند شدم برم جای دیگه بخوابم که من رو کشید. از این تیکهاش خوشم اومد چون زور داش...حس کردم زورش بم چربید..و خودم رو دیدم جای اینکه بزنم تو گوشش یا بگم برو بمیر میبوسمش.
بعد دیدم زنها یا کلا آدمها گاهی به همین راحتی توی سینهای که به خشم و تسلط باشون برخورد کرده وا میرن..این احساس کرنش در برابر طرف قویتر غریزیه انگار..باید بلند شن بزنن و نابود کنن و بگن درتو بذار دم بیای..عوضش زیر گردن یارو رو میبوسن و در جواب طرف که میگه نماز میخونی؟ نه نمیگن. آره هم نمیگن. میگن شب بخیر.
خودم رو پرت میکنم رو زمین.
گوشی چیزایی میخونه ....در رو از تو قفل میکنم ...به ساعت نگاه میکنم که شکل هلال ماهه.
به تابلوی ای پادشه خوبان ...به چیزام رو قفسه ها ...گلهای خشکم.. گلدون شیشهای که توش سنگهای ...کاسهی بلوط ...فانوس ...
صدا و حرفای خواننده غمگینه ...
خیلی وقت بود که این غم و تنهایی خوب نیومده بود سراغم ...
سال با حرص و کینه از تو هال یا جای دیگهای داد میزنه کمش کن اینا بخوابن.
بی حس و مسخ...بیحرکتم..
خیلی سخت تکون میدم دستم رو و گوشی رو میارم کمش میکنم ...
چرا نمیتونه فقط زندگی کنه ؟
فقط زندگی.
برا خودش.
سال با من قهره. وقتی باش حرف میزنم سرش رو تکون میده ..یعنی نه
یا آره.اکثرا یعنی نه.
من نشسته بودم جک میخوندم از گوشیش که اون پد لاک پاک کن اورد و خواست لاکهای ناخنم رو پاک کنه که نماز بخونم.
خنده ام گرفت چون شبیه صورت خوب کرده نشده ی خانوم های دم در مدرسه شده بود صورتش،وقتی برا لاک و نمیدونم چی آدم رو میبردن دفتر یا برا آینه یا کتابای فهیمه رحیمی و چیزای مشابه.
صورت لاغر دراز و اخمو ...شبیه پربونی بچه های مدرسه ی والت
معلمه.
دستم رو کشیدم نداد ...قهقهه زدم و بش برخورد.
گفت تا لاک ....لاک هم نه باقیمانده ی لاک اندازه یه سر سوزن لاک رو پاک نکنم و به عبادت خالق یکتای جهان هستی نپردازم من را در تخت و خانه و در محضر خدا ترک خواهد کرد.
بر فرق سر زدم که چه خسارتی و به نماز ایستادم اما نپذیرفت و گفت اول پاک کردن لاک بعد وضو بعد نماز ...
باز جک خواندم و او جایش را برداشت و دور شد.
من گوشی اش را دادم بش،...جیش کردم _ربطی نداره_ و پاهام رو رو ب هیتر گرفتم ...ساق پام سوخت و سال گفت به نانا باید مواظب امانت باشه چون فردا به خانمش خودش جواب بده که کتاب داستان کجا رفته.
جو خونه بخاطر خشم سال از اون چه در من بی خیالی و فلان می نامه استرس زاس و من تصمیم دارم عبادت رو جدی دنبال کنم تا شیطان و هوای نفس از من همچون سال دور شن.
بدرود
همچنان نت ندارم و به خوندن جکهای گوشی سال که ایوب می فرسته براش مشغولم و به این نتیجه رسیده ام که از بین صدتا جک و لطیفه دوبار لبخند زدم.
پس ...
چه اصراری هست بخند م به جک اصلا.
نخندم.