
فعلا این روزها او منبع تامین فیلمهایم شده.
خوب هم هست.
بعد گفت به بن تبریک بگو. گفتم خوب حالا خودت باهاش حرف بزن. گفت ما مردها از این چیزهای ناز بین خودمان نداریم. تبریک تولد اینها خیلی احساساتی است...کار خودتونه.
نمیدانستم درست است این نظر بردارم و واقعا بین مردها تبریک تولد و فلان وجود ندارد یا وجود دارد یا....اما به بن گفتم برادرم چه گفته و او در مورد برادرم گفته بود ابله و خندیده بود.
به خودش خوش نمیگذرد جز در وراجی. وراجی میکند و حالت انتقادی عجیبی دارد که حال بههمزن هم هست و خاص خاندانش.
چند روز پیش آشپزخانه را چیدیم با سعاد.
شام را توی آشپزخانه گذاشتیم که بازتر شده...جا بیشتر دارد. سال گفت:
این حرکت سیاسی است. میخواهند به ما بفهمانند آشپزخانه بازتر و جادارتر شده. توقع دارد عین زنهای دیگر با صدایی نازک طرفداری کنم از خودم که وااااای نه. شما بدبینی...شما مردا...شما آقایون..ما کی خواستیم سیاسی باشیم..اصلا ما خانوما چیکار به سیاست داریم..شما مردایید..
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووغ.
مردهی این بساطهاس. بساطهایی که حوصلهام را تا سر حد مرگ سر میبرند.
ما فقط شام را در آشپزخانه گذاشتیم...که بخوریم.
نمیخواستیم چیزی ثابت کنیم و حالا که او اینطور فکر کرده بود یا گفته بود احساس نیاز نمیکردم با دفاع از خودم در برابر این حرفش دامن بزنم به جوّی که دوست داشت جاریاش کند.
چطور حوصلهاش میشود خدایا؟
تمام جملههایش با این :
شما که...
البته شما که..
کلا شما..
شروع میشود. اکثر جملههاش.
نرمی و انعطاف ندارد. چقدر سرشاخ شدن باهاش خستهام میکند. سرشاخ نمیشوم اما قلبم را میبینم که سرد میشود و میمیرد.
تکرار هزارباره و بیحاصل اینها برایش که لحنش تند است خیلی ..تهاجمی اینقدر نباشد با دنیا و آدمها..دلسردم میکند از همه چیز.
مخصوصا جلوی دیگران لحنش اصلا ملاحظه ندارد و مراعات. دشمنتراش است. نسبت به خودش نفرت، حسادت و کینه درست میکند و اینها به من ربطی ندارد تا وقتی نخواهد من را هم وارد این جریان بکند.
تا اینکه شب شوهر سعاد به زنش گفته بود مامانبن چقدر متواضع و بیادعا و خاکی است..زن جماعت اینطور نیست.
جلوی سال و سعاد.
زنش داشت چای میخورد و زود لیوان چای را گذاشت زیر لب شوهرش..شوهرش گفت چه خبرته سوزندیم و سال آخر شب گفت:
کثافت هاشم. حق ندارد بیاید اینجا دیگر.
اصلا نزاکت ندارد و مراعات وجود خانمها را نمیکند.
در عین حال که تعریف هاشم برایم اهمیتی نداشت واعتنایی به نظرش در مورد خودم نداشتم، توی دلم به ریش جد و آبای سال خندیده بودم.
با موراکامی هم خوب نشدم.
بلند شدم هدیهایی که نانا برای دوستش خریده را کادو کردم. دیروز رفته بودم مدرسهاش. هدیه برده بودم برایش. ذوق کرده بود. میدانستم گریه میکنم. رفتم دم در گریه کردم.
دیدمش خوشحال و خوشکل بین دوستهاش..معلمش گفته بود سال بیاید در جشنوارهی نمیدانم کی شرکت کند و اگر بشود یک چیزی اختراع کند.
من فقط میخواستم هدیهی نانا را بدهم که قشنگترین اختراع زندگیام است.
قبل از خواب.
برای همین خواب دیدنهایم ادامهی ِ بدحالیام شد.خواب سوسکهای به اندازهی یک گردی بزرگ..خواب آدمی که آزارم داده بود تا همین اواخر. لباس چهارخانهی آبی سفید تنش بود...خیلی بد بود لباس. به تنش زار میزد با برادرشوهر بزرگم راه افتاده بود جلویم که راه را نشان برادر شوهرم بده...من پشت سرشان بودم و دیدم دارم تعقیبشان میکنم..خواهرم گفت انگشتهای دخترت قطع شده و تو داری اینها را دنبال میکنی..
دانیال برادرزادهی سال هم بود که نانا را زده بود و من تکانش میدهم..
خسته شده بودم توی خواب...
به پیرمرد روی پاکت قهوهی عربی نگاه کردم...دشداشه پوشیده بود و چفیه و دلهی قهوه دستش بود. شبیه پدرم وقتی برای میهمانهاش قهوه میریزد.
مدتهاست برایش قهوه نخریدهام.
مدتهاست زنگ نزدم به هیچکدامشان.
خوشبهحال مادرم که خوش است. الکی میخندد و ..
چقدرسادهلوحانه است این مقوله.
فعلا قهوهام را میخورم و بکتب اسمک یا حبیبی فیروز را میشنوم.
سه روزه فیلم anguish رو میبینم...مثلا باید ببینم...بایدی هم نداره البته. همینطوری میرم تا وسطاش..امشب سال پرسید دیدی فیلم رو..گفتم ترسیدم و از این بساطا..خوابید کنارم دسم رو گرف...بعد البته پشت کرد و خرو پفش دنیا رو برداش...
اما آخرشم جرزنی کردم و پریدم رفتم جلو
آقا چیزی که قرار نیس ببینی..خوشت نمیاد ببینی نمیبینی..چیزی رو هم که دوس داشته باشی ببینی یا قرار باشه ببینی میبینی بالاخره شده خودش میاد جلو چشمت میگه من رو نیگا.
وقتی بچه بودم و سرخوشتر از اکنون طبعا، خواهرامو مجبور میکردم بیان بشینن من میایستادم روبرو تلویزیون، تلویزیون ترانه پخش میکرد و من دهنمو باز و بسته میکردم و خواهرام میگفتن بهبه چه خوب بلدی.
چون میترسیدن ازم.
- ...
بیخیال بابا.
دلم رو گرفتَم میخندم از نیم ساعت پیش؛ فکر میکنم یعنی هنوز هم بهگُمانشان برای "سارا سلام" ها میمیرم؟
خوب من حتی اسمم سارا هم نیست و "بلندبالا" هم نیستم و موهایم کمند هم نیست...و هیچ چیزم به سارا نرفته و مردهایی نداشتهام و نخواهم داشت که برایم بگویند: سارا سلام.
از این اقاویل تقدیمم کنند.
- ...
یک چیز دیگری بسُرا غلام. مثلا "شهرزاد خداحافظ" بهتر جواب میده، غلام.
حداقل تا حالا بهتر و بیشتر به من اومده و میاد.
میخوای امتحان کن.
منم بای بای کردنم خوب شده اتفاقا.