فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

گرسنه‌ام.
دارم به ساندویچ مرغ سرد و کاهو و مایونز و آویشن فکر می‌کنم.
فقط فکر می‌کنم چون هیچ کدام را نداریم.

البته زندگی یک چیز قشنگ دیگر دارد هم که به همان قبلی خیلی مربوط است.
آشپزی.
دیده‌اید تا این جمله را جایی بگویید کسی خواهد گفت: خوش به حالت حداقل تو آشپزی را دوست داری من چه بگویم که نه دوستش دارم و نه بلد ش هستم..
خوب تو بمیر.

تنها چیز قشنگ دنیا خوردن غذا است.
بله روانشناس‌ها، روانشناسی خوانده‌ها اسمش این است: جستجوی لذت و خوشی در غذا. خودش است: افسردگی.

با همسایه‌ها مدت‌هاست رابطه ندارم.  جریان ارتباط با مردمم مسخره بود. من نمی‌توانم چون مردم را دوست ندارم. چرا ادایش را دربیاورم که مردم‌دوست و..
چه‌ی مردم دوست‌داشتنی است مثلا؟
خوب هیچ.
راحت شده‌ام.
من بدترین‌ها را برای ارتباط انتخاب کرده بودم. حالا که نیستند حتی از دور، از توی خانه‌اشان هم برایم سنگینند. ثقیلند. حتی ارتباطم با هاشم این‌ها.
این هم یک جور مسخره‌گی بی‌‌سر و ته است.
دوست‌شان ندارم و نمی‌دانم اگر آن‌ها دارند، چرا دارند.

حالا یک آدم افسرده هستم. آدمی تلخ با گوشه‌ی لب‌هایی رو به پایین و قلبی سرد. حتی وقتی حمام بودم فکر می‌کردم زیاد نمانده بالاخره تمام می‌شود.
به بزرگ شدن بچه‌ها نگاه می‌کنم و پیر شدن سال.
از خودم نام نبردم چون که پیر دنیا آمدم.

تمام دلایل حالِ خوب ِ صبح و عصر و حتی شب حالا از من دورند.

این صدای چه جور پرنده‌ای است که به گوش می‌رسد الان؟ نزدیک پنجره؟ نمی‌دانم. برای کشف این چیزها دیر شده؟ برای کشف درخت زبان گنجشک..یا سوزنی یا کشف..یا
لابد باید در نوجوانی کتاب‌های روسی می‌خواندم.



وی همچنان خاطرنشان کرد که ملت رو کاف‌خل کردن با این سریالا. کیمیا و شهرزاد و عمه‌ام(عمه‌‌اش...می‌دونسین اسم عمه‌ی سال شرنوط هس؟!..باور کنین..تازه تو روستای هاشم اینا دوتا زن هستن همسایه‌ان یکی‌اشون هس اسمش ایران اون یکی *اَمریکه..و پدر سعاد هم اسمش طهران هس..حجی طهران)..یه کودکِ زیبارویی مثِ مصطفی زمانی میارن آدما رو صدا کنه شهرزاد..شهرزاد..

والا خوبه.

* توضیح: تو عربی قدیمی و احیانا الان به علت مامعلومی اسم بعضی کشورا و شهرا رو آدما می‌ذارن.
هند..(اونی که جیگر حمزه رو خورد)
مصریه
سوریه
تِرکیه
تِرکی(تُرکی برای پسره این اسم)
حالا این یارو هم اسم دخترش رو گذاشته آمریکا.
همسایه‌‌اشونم ایرانه.
طهران هم شنیده بودم.
همین..گفتم یه وقت فکر نکنید به این ماجرا خسته شید.
ها راسی شرنوط یعنی چی خو؟

صدازننده‌ی نام ما آن طفلِ زیبارویی است که با صدایش نارنجک به اسم ما می‌بندد و ما منفجر می‌شویم..از هق‌هق. بله از هق‌هق‌ و لاغیر.

سریال شهرزاد رو ندیده بودم.
حالا که کلیپش رو برام فرستاد و دوست‌مون که زمانی یوزارسیف رو بازی می‌کرد و حالا دیگه اصلا شبیه روزای پیامبر بودنش نیس بازیش و اون‌طوری ترانه رو -که در ترانه پانزده‌سال هستم با بن پنجاه روزه و تنهایی و اینا..شبیه حال و روز من بود- صدا می‌زنه:
شهرزاد...
خوب احساساتم ..یعنی وسوسه شدم ببینمش.
حداقل کسی صدام بزنه شهرزاد نه شهرو و شَی‌رزا..
بی‌بی‌ام خو نیس دیگه صدام بزنه شَه‌رَزاد...
مصطفی زمانی شما صدامون کن که صدات مث قیافه‌ات پیامبرگونه‌اس.
از شدت پاکی.

نه صداش خیلی زشته..الان سال خفه‌‌ام کرد و گف آیا این کودکِ زیبارو(مودبانه‌ی ناسزای سال) از او بهتر من رو صدام می‌زنه شهرزاد؟! وی اذعان کرد که نگارنده زمانی که یوزارسیف رو می‌دیده لقد می‌زده از شدت خنده و  می‌گفته   صداش شبیه رکس، روباه ِ نیلزه...
و به شکنجه‌ام پرداخت.
زیر شکنجه حرفم رو پس گرفتم.
بعد از رفع شکنجه حرفم رو پس گرفتم.
خوب آدم عوض می‌شه هی.

بعد دیگه چیزی ندادم و نگرفتم و به مصطفی زمانی گوش جان سپردم که می‌‌گه همه‌چی‌شو باخته(شهرزاد) و می‌خواد من رو نگه داره..هدفون رو گذاشتم تو گوشم و چن‌بار تکرار شد..سال اومد گف چی گوش می‌دی..با آهی زیر لب می‌گفتم صدا کن مرا..صدای تو خوب است.
گوشش داد و گف باید دوبله کنن صداهای به این زشتی رو.
بعد گف خیلی به‌ام میدون داده ..بچه‌پررو...حالمم رو می‌گیره.

یه‌بار مصطفی زمانی صدام کردآ.

درختچه‌ی حنا..قر می‌ده می‌ره بالا.

ستاره‌های روی زمین


اولین گل ستاره‌ای.

این گل رو سال‌ها پیش فکر کنم مادرم یا پدرم در فضای باز روبروی خونه‌امون کاشت. دوستش نداشتم چون به نظرم می‌اومد اون‌موقع‌ها گلی که عطر نداره به درد نَم‌خوره. اول دبستان بودم فکر کنم.
ازش خوشم نمی‌اومد. وقتی سال سرباز بود توی حیاط خونه‌ی روستایی برا خودم باغچه‌ای دس و پا کردم. از این بذرا از بابام گرفتم شایدم خریدم از همون مرده‌ای که ازش بذرامو یاد گرفتم بعدا بخرم و کاشتم ..رنگ رنگی بودن.
مادر سال و پدر سال وقتی باغچه‌ی کوچیک رو که دورش سنگ بود رو دیدن گفتن کی برات شیشه‌های خاک و کاشیا رو دراورد؟ کی شخم زد..دستای زخم و زیلی‌ام رو پشت سرم قایم کرده بودم و گفته بودم برادرم.
مثلا منم کسی دارم خیلی بی‌کس هم نیستم حالا.
اون موقع برادرم کوچیک بود البته.
وقتی اومدیم تو این خونه از همون اول باغچه لج کرد و بم گف یادته چقدر بدت می‌اومد از این گل‌ها بشین تا تحویلت بدم‌شون..هی گفتم آقاااا بد نشو دیگه.
سه سال بود هر کاری کردم یه دونه‌اش نمی‌شکفت.
امسال اولین غنچه‌اش رو داد.
البته باغچه دست از بدجنسی‌اش برنداش و کوکبام رو امسال تو مشتش قایم کرد و نذاش یه دونه‌اش سبز شه. یعنی تا سبز می‌‎شد سوت می‌زد و گنجیشکا می‌ریختن نفله‌اشون می‌کردن.
به سال می‌گفتم و باور نمی‌کرد اسفنجا و کوکبا رو گنجیشکا بخورن.
اما خوردن.
الانم سال با ناباوری می‌گه واقعا کوکبا و اسفنجا سبز نشد؟
می‌گم آره..این‌چیزا شوخی نداره..باید بجنگی که به دس بیاری. مترسک بذاری..نخ ببندش و کاغذ به نخ..یا بشینی و هی گنجیشکا رو فراری بدی.
نکردیم این‌کار رو و حالا نه کوکب داریم و نه اسفناج.
اما الان مثلا چی داریم؟...اینو:

از صحنه‌های خوب شروع روز..

مخصوصا وقتی لحظه‌ی آخر کمش می‌کنی و فروکش می‌کنه  بعد شعله رو می‌دی بالا و باز قاتی می‌کنه و تو بش می‌گی یواشِت عامو یواشِت.



چَرا...چَرا

من الان خسته‌ام. انگشتای پاهام ورم کرده و داغونم. سرم درده جَوون با این وجود یاد یه خاطره‌ی بی‌ربط افتادم که هم‌اکنون به نقلش می‌پردازم.
وقتی دوم یا شایدم سوم دبیرستان بودم با ترون نشسته بودیم زنگ آخر که زنگ بیکاری بود، تو حیاط. بچه‌ها همه از خلافای زندگی‌اشون و بامزه‌ بودن‌شون می‌گفتن..یکی می‌گف سرانجام پسردایی‌اش مشخص شده که برادرشه و تازه کی؟ بعد از این‌که حسابی با هم درآمیخته بودن و از این جریانات.
ترون مقید و معتقد و با..کلا خواهر سال بود دیگه.
غمگین نشسته بود و به بقیه نگاه می‌کرد من البته داستان خیلی بانمکی هم نداشتم اما به حرفای دیگران می‌خندیدم و خوشی می‌کردم...از دست همه چی، عین الان بن، می‌خندیدم. ترون نمی‌تونست. اولا به نظرش حرام، اشتباه و گناه بود و سبک‌سری و سبک‌بازی می‌اومد این عملِ دورهمی با خلاف‌ها و جانی‌ها و بی‌اصل و نسب‌ها اما به‌خاطر من و این‌که می‌دونس دوس داشتم تو این جوها باشم مدارا می‌کرد. عذاب وجدان داشت. شبح مادرش هم بود که همیشه انگشت ملامت بلند کرده روبروش ایستاده بود که بگه نشستی بین این دخترای بد؟ خودشم احتمالا حس می‌کرد تو زندگی چی‌کار کرده مگه؟ فقط درس خونده. همین. اینم اصلا جالب و بانمک و بامزه نیس. خلاصه با این‌که ترون خیلی خیلی کم نسبت به خودش حس بدی پیدا می‌کرد و خودش رو مثل اکثریت قریب به اتفاق افراد خانواده‌اش محق و درست می‌دید، دچار سندرمِ من بامزه نیستم شده بود.
من حسش کردم. متوجه شدم چه‌اشه اما نمی‌تونستم و شایدم نمی‌خواستم کمکش کرده باشم. خودم رو زدم به ندیدن چون ته دلم ازش خوشم نمی‌اومد اما بدم هم نمی‌اومد و در عین حال دوس هم داشتم کمی تو خودش ببینمش و این عصبانی‌ام می‌کرد چون حس می‌کردم تو کی هستی که وقتی حس می‌کنی کامل نیستی، یا چیزی کم داری، غمگین می‌شی مگه؟ حتما باید تو همه چی اول باشی حال‌به‌هم زن؟..و در عین حال دلم هم خنک می‌شد ..و دلم هم می‌سوخت و خنده‌ام هم می‌گرفت تو دلم.
بعد یه‌هو با سری پایین  با وقارِ کابوی‌ای پیر که دور آتیش داره عرق مرقش رو توی یه قوطی زنگ زده می‌خوره و به آتیش که حکم خشت خام رو داره در این‌جا، چشم دوخته  شروع کرد خلافِ بامزه‌ی زندگی‌اش رو  برای اون جوونایی که فکر می‌کردن خیلی پشت دنیا رو فتح کردن تعریف کردن:
وقتی دبستان بودم یه آخوند اومده بود مدرسه‌امون هی داد می‌زد چَرا؟...چَرا؟ الان نمی‌دونم چرا تو ذهنم کله‌اش شبیه خره.
و  حالتی گرفت به خودش که مثلا  کابوی پیر جرعه‌ای می‌خوره تفی می‌کنه تو آتیش و بلند می‌شه می‌ره و جوونا رو  مشعوف و شوکه به حال خودشون رها می‌کنه که به نقل ماجراهای از سر جوانی و نه چندان بانمک خودشون بپردازن.
بچه‌ها بعد از مکثی قابل‌تامل به هم نگاه کردن و خندیدند.
نه به‌خاطر ماجرا به خاطر طرز بیان و تعریف ترون و این‌که حس کرده بود حالا که داره به آخوندی بی‌حرمتی می‌کنه با اون تصوری که تو ذهنش  ازش پیدا کرده بود، پس یه یاغیه.
مثلا لابد پشت کرده به دین و خدا و حتی مادرش.
و تعلیمات مادرش.
و کتاب قانونی که مادرش عین کتاب سبزِ مرحوم قذافی، نوشته و به بچه‌هاش سال‌ها حکومت مستبدانه، یاد داده بود. با لحنی غمگین این رو گفته بود. انگار بگه من چیزی جز این ندارم برای تعریف..مثل شما ماجراهای زیادی توی زندگی نداشتم اما آیا این یکی برایتان کافی نیست؟
بعدش من دیدمش دراز و بلند دور می‌شد بی‌که برگرده نگامون کنه...عین پیرهایی که قبل از مرگ بعد از نقل حرف‌شون سرفه هم می‌کنن.. دنبالش دویده بودم و بش گفته بودم وایسا..بِز...بزِ خر بین.
اونم دسش رو انداخته بود دور بازوم: شهرزاد بام دوس می‌مونی؟ فقط تو دوستمی.
گفته بودم حتما.
اون موقع دیگه با تامل و تعقل، بابای بچه‌هام رو انتخاب کرده بودم.


بِز: بُز...همین‌طوری بدون هیچ‌دلیل قابل‌‎ذکری به بُز می‌گفتیم بِز.

اول صبح آدم باید چشش بیفته به این دندونا..رژ قرمز رو دندون زرد.
پرچم اسپانیا.

یکی از اشتباهات من در زندگی قبول خطر بیرون رفتن با دیگرانه. همه‌ی ماجرا یه طرف تحمل موسیقیا‌شون یه طرف.  یک ساعت و اندی چینه چینه دامنت‌ها و ...آهنگای"شاد"ِ دل‌آتیش‌زن.
آهنگایی که تو عروسیا ضبط می‌شه و وسطش می‌گن به افتخار آقا داماد کوناتونو لخت کنید و فلان..
واقعا الان پشیمونم و از این پشیمونی سودی حاصلم نمی‌شه.
سکوت می‌کنم و درس عبرت می‌گیرم.
بعد حرف زدن....وای.
زن‌ها که ...یک لحظه برای رضای شیطان کم‌تر حرف بزنید و مردا؟!
‌من چیزیم نیس. فقط صبح‌ها تا ظهر حرف نمی‌زنم..به‌خدا قهر نیستم..به‌خدا...
*به‌خدا من فاحشه نیستم .
شمایید...شایدم باشم که بلند شدم راه افتادم با این قوم و قبیله.
من خیلی شبیه آدمام که مثلا سرگرمیام شبیه‌اشون باشه یا قاتی‌خورم خوب باشه؟..خو بیا. حالا تا شب تحمل کن:
چینه چینه دامنت ..چقدر خوبه مادرت..
- چته ..دیشب نخوابیدی؟..آره ههههه..دیشب نمی‌دونم چن‌شنبه بود..
تف به اون ریختا. به اون دهنا که اینا رو می‌گه.
نه تف به من.
من اومدم.

* اسم یه داستان از گلشیری.

شوریده؟ عوع.

دیشب با زن هاشم نشسته بودیم تو حیاط..این شروع پست قبلی هم هست.
یه جور دیگه بیاغازیمش.
زن هاشم گفت..نه . من به زن هاشم گفتم خیلی وخته ماهی نخوردم.. این مَرده(سال) هی می‌گه پول ندارم اُ ندارم...
سُعاد گفت نه ما خیلی ماهی می‌خوریم.
می‌دونستم اینو. آخه اونا هر ماهی‌ای می‌خورن. من هم معمولا اکثرِ ماهیا رو می‌خورم. مهم اینه که خوب بپزنش..بیشتر از نوع طرز پختش برام مهمه.درست بپزیش و طعم‌دارش کنی.
.سال نه. فقط شوریده می‌خوره و یکی دوتا دیگه.
خونواده‌اشم این‌طورن. مادرش مخصوصا. هر ماهی‌ای رو نمی‌خورن اُ چون ماهی گرونه سالی یه دفعه یا چن دفعه در سال یه چی می‌گیرن در حد بویش. مثِ گربه بوش می‌کنن و می‌گن  الهی شکر. ماهی خوردیم.
بعضی وقتا هم کسی، پسری، دختری دامادی براشون ماهی می‌خره.
زن هاشم گف والا دروغ بگم؟ نه،(خودش به خودش نه می‌گف که دروغ نگفته باشه به من) خداییش ما همیشه می‌خوریم..همه چی...اگه ماهی‌خور باشی همه جور ماهی می‌خوری..قبول داری؟
گفتم ها.
این حرف خواهرم هم هس.
من قبولش داشتم اما دلیل و علتی نمی‌دیدمش برای جریانی که زن هاشم می‌خواس بش اشاره کنه و طی‌اش ماهی خوردن سال رو ببره زیر سئوال.
این‌که سال هر ماهی رو نمی‌خوره، دلیل نمی‌شه ماهی‌خور نباشه. سال کم‌خوره. از هر چیزی بهترینش رو کم می‌خوره. کیفیت براش مهمتره از کمیت.
اگه به حجم و مقدار ماهی‌ای که سال می‌خوره توجه کنیم نه سال ماهی‌خور نیس و اگه به حجم و مقدار کل غذاش که ماهی هم جز اونه چرا هس.
بماند اصلا که ماهی‌خور بودن یا نبودن افتخار محسوب می‌شه یعنی بار مثبت داره یا نداره...که از نظر زن هاشم داره.
گفتم سال ابیاح دوس نداره. من خیلی دوس دارم...
گف اتفاقا خیلی میاد دم خونه‌امون..
گفتم خو برام بگیر...
سیب زمینیا رو جابه‌جا کرد و ظاهر احتیاط‌آمیزی به خودش گرف اُ مثلا خیرخواه هم شد:
- نه خواهر شوهرت دوس نداره..یه وخ دیدی بت گف چرا بی‌اجازه ماهی ابیاح خریدی..؟ بیا پیشم ناهار..برات  ماهی سرخ می‌کنم با برنج چمپا هم شویدپلو درست می‌کنم..سرخو رو با سیر و آبلیمو سرخ می‌کنم خوب می‌شه..هر ماهی بگی داریم.
از سرخو به خاطر بوی کلرش خوشم نمیاد. نگفتم این رو. مادرشوهرش براشون ماهی می‌خره. یه بار بودم خرید براشون. مادر شوهرش که عمه‌ی واقعی‌اش هم هس به پسر و دختراش می‌رسه.
ادامه داد: قزل می‌گیرم شکم‌پر درست می‌کنم...قزل فقط کباب..وختی سرخش می‌کنی خُو همه‌اش دُمبه‌یه..بیا پیشم سالاد و ترشی هم درست می‌کنم.
داش اغوام می‌کرد. موفق هم شد.
گفتم تا ببینم.
ماهی‌اش تا حالا رو نخوردم و ..تمیزی غذاهاش داغونم می‌کنه راسش.
تو رعایت کردن یا نکردن بعضی چیزا خیلی با ما فرق دارن..هر چی سعی می‌کنم بی‌خیال شم نمی‌تونم. تحمل تو یه لیوان آب خوردن و برگردوندن غذای دس خورده و دهن زده رو تو قابلمه و نشستن میوه و سبزی قبل از پوست کندن و سرخ کردن حتی و ..ناخنک زدن بچه‌ها به غذاهای خام و پخته..
از پس تحمل کردن اینا به سختی..خیلی به سختی برمیام.
بدتر خوردن تربچه با صدا پیشم..خام خام..برگ‌های تربچه که آب داره...با دس نشسته تو سبزی خوردن گشتن..
با وجود اینا حتی وسوسه‌ی خوردن ماهی..آخ ماهی.
قلیه...
- اصلا ما همه چی درست می‌کنیم..خارو..سرخو..حسون..نیزه...ابیاح..شما ابیاح رو چطور درست می‌کنید؟
حالا بادمجونا رو می‌نداخ.
اون یکی رو که دخترش خاک خام گاز زده بود، سروندم زیر بشقاب نبینه که در آینده خواهیم دید که می‌بینه.
- ما؟ خونه آقام کبابش می‌کنن، سرخش می‌کنن..اونام همه جوره ماهی‌خورن...من سرخش می‌کنم..خیلی هم دوس دارم...شانگ هم دوس دارم..سال شوریده..
-* اَخخخخخخخ...**عووووووع..متنفرم از شوریده..
در وجناتش گربه‌ای دیدم که به گوشت بالای دیوار می‌گه: بو می‌دی.
چندش نمایشیِ تو صورتش طوری بود که انگار کسی ماهی شوریده‌ی گندیده‌‌ی نپخته و خامی  رو خورده باشه جلوش.
تو دلم می‌گم ***هیبمت راسچ...شوریده بده؟! نه پَ ماهیای دو سانتی که می‌خورین خوبه..
بم می‌گه میای؟...می‌گم سال بذاره ها..خو تو برام بخر حالا..
بادمجونی رو که گذاشتم زیر بشقاب رصد کرده...برش می‌‍داره می‌ذارتش تو روغن.
- نه خیه...شر می‌شه...تو بیا.
- خدا کریمه. ..میام ..من تضخانه و تمن امحمر و ماهی سرخ شده هم دوس دارم
- ووووی! اینو خو فقط عمه‌ام دوس داره(مادرشوهرش)
- تازه بوگو چی؟ از اون خورشتای قرمز ماهی هم دوس دارم..قدیمیا..نه قلیه ها..
- می‌دونم..تو خیلی دیگه ماهی خوری.
نشان افتخارم رو به سینه‌ام می‌زنم و بادمجون نصف سرخ شده رو برمی‌دارم می‌ذارم رو دیوار بوسی بخوره.
- گناه داره گشنه‌اشه..
- بس که حرف ماهی زِدیم اومد
مجبورم بخندم.
می‌خندم.

* معادلِ اَی- اَه.
**آوای استفراغ- یه چیزی مثل اوووغ- هیوغ.
*** این رو وقتی به کار می‌برن که طرف خیلی ادعاش می‌شه.
هیجم بیت راسک: خونه‌‌ات خراب..راسچ که محلی راسک هست یعنی سرت همین‌طوری برای بامزه‌گی اضافه شده.

دس بوستم

دیشب با زن هاشم نشسته بودیم تو حیاطمون بادمجون و پوتیته سرخ می‌کردیم. رو شعله‌ی تو حیاط. بوسی هم اومد رو دیوار. صداهای عجیبی از خودش درمی‌اورد. شبیه سرفه. انگار خفه شده باشه. فکر کنم داره می‌میره کم‌کم.
یه ماهی‌تابه دارم سرامیک گذاشته بودمش رو شعله و زن هاشم اصرار کرد خودش سیب زمینی بادمجونا رو پوس بگیره سرخ کنه. وقتی رو چیزی اصرار می‌کنه حوصله ندارم نه بگم. ولم نمی‌کنه تا کار خودش رو بکنه. حوصله دارم من؟
خو باشه سرخ کن.
بعد می‌گف وای شهرزاد چقدر این ماهی‌تابه‌ات کُنده کارش ..من یه مسی دارم زودی همه چیو سرخ می‌کنه. قبلش تو آشپزخونه قیمتش رو ازم پرسید.
سرویس سرامیک رو سال شهریور برام گرف. شایدم مهر.
خوبن دوسشون دارم.
اتفاقا خیلی هم داغ می‌شن.
اون با مسی مقایسه می‌کنه.
بعد یه‌هو گف الان این ماهی‌تابه‌ات رو می‌گیرم پرت می‌کنم ها بس که کُنده. تو دلم گفتم یِواشت عامو یِواشت. چه خبرته...این‌قدر یعنی درد داره؟
هی گفت و گفت تا دسش رف رو بدنه‌اش و گف: آی ی ی...خدا لعنت کنه این ماهی‌تابه سرامیکیا رو..فقط گرونن.
یعنی مسی بود احتمالا بدنه‌هه و دسش می‌رف روش، دسش رو می‌بوسید بدنه‌هه و می‌گف: ببین من چقدر خوبم. تازه قیمتم مناسبه. حداقل به گرونی ماهی‌تابه‌ی شهرزاد نیستم.

I'm Your Man-Leonard Cohen

اینم(کلیک) که از اون من نوکرتم‌های در همه‌ی ابعادِ مردونه‌اس..که سر و ته‌اش سر یه ماه هم میاد اما حداقل یه فایده داره شنیدنش برای من و اون این‌که تنهایی و دور از نگاه همه می‌تونم پشت ماشین برای خودم با مردی با صدایی به این بمی برقصم و فک کنم ولک تو مای مِن؟ خدا رو کولت با إی دروغات...اما خوشم میاد چه کنم.
بُخون. بُخون.

بم گف:

زنگ نمی‌زنی چرا.

خودم می‌تونم میزان  اهمیت و معنی این جمله رو بدونم فقط.

din din din

این(کلیک) رو می‌شنیدم بغل آتیش.
انگلیسیم اونقدرام خوب نیس اما چیز خوبی بود..شنیدنش حس پرتی‌وومن به آدم می‌ده.
بعد از توبه طبعا.

سال‌ها پیش که جوون‌تر بودم..

امروز من و نانا بغل آتیش این آهنگ رو شنیدیم و به سبک خودمون رقصیدیم.
این‌جا کلیک کنید که دانلودش کنید: alexander rybak fairytale
احتمالا دوسش داشته باشید.

من دوسش داشتم.

متن و ترجمه این‌جا(کلیک)


توضیحِ لکن غیرت نیست ِ موجود در عنوان پستِ زیر
قدیما تو اون خونه روستایی که بودیم چنتا پسر بچه‌ خوشه‌های رطب و خرمای نخل پیرمردی رو بریدن و فرار کردن..پیرمرد می‌دوید و داد می‌زد: بابا اینا می‌گیرید..بابا اینا دوزد  شودن..خرما می‌دوزدن...رطب حرامی کردن... برحی بوردن
جوونایی که همون‌جا ولو بودن، بی‌خیال نگاه می‌کردن و گفتن نمی‌تونیم بگیریم‌شون عمو..فرار کردن..پیرمرد ایستاد و نامیدانه به رفتن دزدا نگاه کرد متاسف سری تکون داد و گف: می‌تونه بابا...می‌تونه..لکن غیرت نیس.

 

کارگرها مشغول کارند. له‌اشون نکنید...یکی هم میاد له‌اتون می‌کنه..فکر می‌کنید نمی‌کنه؟..می‌کنه بابا..می‌کنه..لاکن غیرت نیست.

کارگرا کار می‌کنن:



و این رو درست می‌کنن



و ما به سرکارگرشون خسته نباشید می‌گیم و گُلِ خورشید می‌دیم.

دختری که به مردی که دوست دارد بدون این‌که پلک بزند نگاه می‌کند

نشسته بودیم جایی و من استامبولی می‌کشیدم..برخلاف توقعم بن سه‌تا بشقاب خورد..نانا هم دوتا..سال و برادرم..نانا عاشق سالاد شده بود..موسیقی از تو ماشین بود. جای خلوتی بود. خودمون بودیم فقط.
موسیقی چیزی تو مایه‌هاتِ(مایه‌های، مهتاب زنی که ازش لوازم آرایش می‌خرم می‌گه مایه‌هاتِ) کانتری بود. برادرم گف احساس می‌کنم تگزاسم.
بعدازظهری بود که از اون‌چه فکر می‌کردم سردتر شد..ناهار رو خوردیم..من بلند شدم هیزم جمع کنم.
بهانه بود دور شم.
تپه‌ها رو پایین و بالا رفتم و دیدم درختا وحشی‌تر می‌شه..رسیدم به تپه‌هایی که شن‌های سرد داشت و لخت بود..آفتاب غروب می‌کرد داشت..
خلوت بود...حتی ردپای جونور و حیوون هم نبود. اولش بلند گفته بودم: هی ..زندگی احمقانه. بعد به خودم تشر زدم که چه مرگته..جای به این خوبی و آدمات و..چرت چرا می‌گی.
بعد دیدم اعتقادی ندارم بش. به احمقانه بودنش نه به این دلیل که غیر احمقانه بود. نه.
احمقانه نبود.
غیراحمقانه هم نبود.
تعریفی نداشت. مهم نبود چی بود. لحظه رو زندگی می‌کردم..می‌تونستم با صدای بلند هر چی دلم بخواد بگم. داد بزنم. جیغ بزنم.
چیزی‌ام نیومد برای گفتن یا جیغ زدن. جز زمزمه‌ی ترانه‌ای که زیاد هم بلد نبودم .
یه ترانه‌ی لری.
صدای خواننده قدیمی و قشنگ بود.
اما نمی‌دونسم زیاد چی می‌گه. شاید از روی یه فیلم قدیمی برش داشته بودن..از اون‌جاش خوشم میاد که می‌گه همه چیم به قربونت غیرآتفنگوم. وقتی اَ می‌دادن به کلمات باحاله.
چِطَور.
شَوق.جور خوبی می‌شه..
اگه داد می‌زدن بقیه نمی‌شنیدم..خیلی دور شده بودم..تاریک شد کم‌کم. شالم رو برداشتم و گیر موهام رو باز کردم..دکمه‌های مانتوم رو  هم، و درش اوردم ..رو خاک سرد دراز کشیدم.
غلتیدم رو خاک...ستاره داش می‌اومد تو آسمون و ماه..اگه کسی من رو می‌دید...
دوس داشتم کمی بیشتر بترسم..
نمی‌ترسیدم..
خوب بود.
صورتم چسبید به شن.
برگشتم رو شکم..تا حالا فرم  زنانه‌ی بدنم رو روی خاک ندیده بودم..به اثری که درست شده بود نگاه کردم...به همش زدم.شن چسبیده بود به تنم.
این شنه یا ماسه؟
یه زمانی این‌جا دریا بوده. مثلا مورچه نبوده. مثلا کسی نمی‌اومده روش غلت بزنه..
ماسه...
ماسه بادی.
ماسه.
وقتی بچه بودم از کلمه‌ی ماسه خوشم می‌اومد.
زن در شنِ روان.
زن در ماسه‌ی روان.
زن در ریگ روان.
من در ریگ روان.
روان ..
روان..
روان اسمی عربی هم هست. اما نه به معنای فارسیش.
جمع مکسر اسم رانیه هست که رانیا هم می‌گن.
رانیه یا همون رانیا یعنی دختری که به  چیزی زیبا زل زده. دختری که به مردی که دوست دارد بدون این‌که پلک بزند نگاه کند. یک نگاه طولانی بدون پلک زدن این می‌شه یا دختری که خیلی به شرف و والا طبعی اهمیت بده.
روان در عربی معنی گلی دریایی هم می‌ده.
یا از الرَوُن هم مشتق شده..که به معنی صدای بلند و لطیفه.
گفته شده اسم رودی در بهشت هم هست.
شاید هم زا اسم ریّان مشتق شده که دری از درهای بهشته. مثلا تانیث شده‌ی اون اسم.
بالاخره یکی از اسم‌های قشنگ دخترانه محسوب می‌شه در عربی.
فکر می‌کردم اگه اسمم رَوان بود ..داستانی شاید برام نوشته می‌شد: روان در شن روان.
زیاد باب دل نبود اسم فیلمه.
تو فارسی معنی خوبی پیدا نمی‌کرد.
اگه اسم دخترم روان بود و می‌خواستم مثل نانا صداش بزنم ناناتی...باید می‌گفتم روانتی..روانیتی..
خوب نمی‌شد.
روان و ریتال.
ریتال هم قشنگه.
دختری که قرآن رو ترتیل می‌خونه.
فکر کردم این‌جا، تو این منطقه و کشور، کسی از اسمای عربی، قشنگاش رو نمی‌‎شناسه. اونایی که می‌شناسن  تمی مذهبی دارن و از طرف غیرمذهبیا مطلوب محسوب نمی‌شن..که این مهم نیست. هیچ اسم قشنگی بلااستفاده نمی‌مونه در دنیا.
بعد تلفن زنگ خورد..صدا قطع و وصل می‎‌شد..سال گف کجایی دور نشو..اون‌طرف خ..و قطع شد.
لابد خطرناکه.
با خودم گفتم اون طرف خره. اگه نبود من می‌تونستم بیشتر روی شن و ماسه‌ی سرد بغلتم.
خودمو تکوندم ...لباسمو پوشیدم و دویدم..رو یکی از تپه‌ها نانا گریه می‌کرد..ترسیده بود چون دور شده بودم..از دور داد زدم ناناتی..
دوید طرفم.
براش یه گل خورشید چیده بودم.
این اسم رو خودش گذاشته بود رو این گل.شاید یه روز نانا هم، روان، بشه و به مردی که دوست داره بدون این‌که پلک بزنه زل بزنه. دختره منه بالاخره که تو روان شدن و روانی بودن صاحب سبکم.
روان شو نانا..
بعد ترسیدم یه هو وقتی دسش رو گرفته بودم و می‌رفتیم سمت بقیه..فکر کردم مرتیکه امیدوارم روانی‌اش نکنه فقط.
می‌کشمش.

بارای اولی که این برادرم اومده بود پیشم..با سال و اون رفته بودیم جیگر بخوریم..مردی پاپتی و دیونه هر چن قدم یه بار می‌ایستاد و می‌گف ریدوم مِنه ا.مام..ریدوم منه شه.دا...ریدوم منه خدا...

من خیلی لریم خوب نبود. سال گف مِن یعنی تو

الان بش گفتم چطوری؟ پاش رو کوبید زمین گف ریدوم منه زندگیم...حالا دیگه لریم خوب شده. گفتم زندگیم نه..زندی‌ایم بایستی(به قول بابام) بگی.

زد پس کله‌ام گف لر.
گفتم عرب.
مامانم زنگ زده بم می‌گه می‌دونم الان همین‌طوری هر و کرت به راهه.
حالا یعنی خودش خیلی جدیه.
گف می‌دونی اسم پسر عموت چیه...
ادای ممد رو دراوردم: نیکا دایی جان...
مامانم رفت از خنده به فارسی می‌گه: سی چی‌طوری می‌گه..


جوووووون

همه سریال شهرزاد رو دیدن.
برادرم بم داره می‌گه بمیر.
خوب سریال دیدنم نمیاد.

چرا؟

برادرم می‌گف تو از سال هشتاد و شش تا اردیبهشت نود و دو یه شماره داشتی از اردیبهشت نود و دو تا دی نود و چهار هشت شماره عوض کردی.
چرا؟
جواب: *چنّک عیوز امخنچرا.
همچون پیرزنی افسرده‌ای.

دل چ می‌خواد این‌جا؟

برادرم داره پاسور یادم می‌ده..هر ورقی می‌ندازه می‌گم تو تک دل من رو بریدی..تو تک دل من رو بریدی..وای وای وای ..به‌خدا مسلمون نیستی...(کلیک)
می‌گم من یکی با تو بازی نَم‌کنم..می‌گه  تو بازیکن نیستی..(کلیک)

برادرم یه چیزایی اورده برام که یعنی وقتی می‎شنویشون فقط باید بگی گوم سویلی قلیون.

برادرم اومده و داره به جد و آباءم فحش می‌ده که به بابام دانلود از یوتیوب رو از تو گوشی یاد دادم اینم گیر داده به برادرم..برادرم می‌گه ولک نمی‌ذاره بخوابم.. بعدشم که  بیدار می‌مونم اُ یادش  می‌دم...درست یاد نمی‌گیره...گیج‌بازی درمیاره اُ دمغ می‌گه من که ازت راضی نیستم.

انا حر و کلمتی حره(کلیک)

از امل مثلوثی
خواننده‌ای تونسی. ترانه‌اش یکی از سرودهای انقلاب‌های تونس شد.


دیما دیما هم یکی از ترانه‌های خوبشه.

‏هر انسانی یک بار

برای رسیدن به یک نفر

دیر می کند،

و پس از آن

برای رسیدن به کسان دیگر

عجله ای نمی کند ...


#یاشار_کمال ( ۲۰۱۵- ۱۹۲۳)

حق‌گیرون

یک‌بار از سوپری شیدا روبروی خانه‌ی پدرم این‌ها ترشی خریدم. گندیده بود. تویش بَنک داشت. به هوای همان خریده بودم.سال دوره‌ی آموزش قبل از استخدامش را می‌‌گذراند. سطل سبز کم‌رنگ بود و شیشه‌ای و تویش مثلا ترشی بنک و چیزهای دیگر باید می‌بود اما گندیده بود.
وقتی جریان را خانه‌ی پدرم تعریف کردم پدرم به من گفت بلد نیستم حقم را بگیرم باید ترشی را مستقیم می‌بردم پاسگاه.

تو کجا و ما کجا

سال با هم‌کلاسی‌هایش در گروه یا کانالی از تلگرام عضو است. با هم‌دانشگاهی‌هایش هم.  نمی‌دانم چه به هم می‌گویند اما می‌بینمش گاهی می‌خندد.
خوشم می‌آید. من دانشگاه نرفتم و هم‌دانشگاهی ندارم اما دبیرستان را چرا. موفق شدم مدرک دیپلم اخذ کنم. معدلش مهم نیست. مدرکش هم فکر کنم ..در موردش فکر نکنم حالا.
آخر شب وقتی شروع کردم تند و تند جمع کردن خانه، شستن مقنعه‌ی نانا با صابون به پیشنهاد زنِ هاشم و انداختن نشانه‌های افسردگی بن در سطل آشغال که همانا کاغذ کیک و آدامس و قوطی‌های نوشابه است که حکم ته‌سیگار و چیزی مثل آب‌جو یا هر اطوار مشابه دیگرِ بزرگ‌سال را دارد..با خودم فکر می‌کردم من هم‌کلاسی دارم؟
داشتم.
یکی‌اشان ترون است خواهرِ سال. یکی دیگرشان را حدود یکی دو ماه پیش بیرون در این شهر دیدم. ذوق کردم و او من را نشناخت..خیلی هالیوودی‌طور گفت: آممممم صبر کن ببینم. ..اوممم تو شعری چیزی می‌گفتی توی کلاس؟
گفتم نه..ادبیاتم خوب بود. انشاءم.
البته حق با او بود.
من شعر هم گفته بودم. دبیرستان ما دبیرستانی دولتی در منطقه‌ای خلاف‌خیز بود و می‌شد هر چیزی ببافی و برای آدم‌هایش بگویی شعر.
ترجیح دادم خاطرانت سیاهِ عرق‌ِ شرم درآرم را رو نکنم در این زمینه و تنها استعداد انشاء‌نویسی را یادآوری کنم به‌اش.
خودش کمی چاق شده بود. موهایش عنابی بود.
من هم ازش خاطره داشتم از دوم راهنمایی.
اصلا یادش نمی‌آمد.
از رنگ موی زن‌ها ایراد گرفته بود که آن موقع‌ها دکلره می‌کردند. نارنجی می‌شد. گفته بود عین عَن بچه می‌ماند..حالا تیوپ‌های بهترین رنگ شوهر مهتاب دستش بود و اگر هم دلم می‌خواست بزنم روی شانه‌اش که یادت می‌آید اِمل؟! نمی‌توانستم.
یک خاطره‌ی دیگر هم.
یک‌بار توی همان خط واحد که ما را از ایستگاه دوازده تا ایستگاه ده می‌برد گفته بود چیه آدم برای دیگران میهمانی بگیرد. هی می‌آیند می‌گویند توی خورشتشان سر گوجه‌فرنگی دیدیم.
دوم راهنمایی بودیم و برایم کمی عجیب بود که دختری به سن من به این‌چیزها توجه کند.
بعد من کمی این پا آن پا کرده بودم...سال را نشان داده بودم که این برادر ترون هست ها...همان دختری که دستش را کج می‌گرفت می‌گفت خانم اجازه.
من یک دختر و یک پسر دارم..فلان‌جا خانه‌امان است..
دیدمش انگار توی چشم‌هایم سر گوجه‌فرنگی دیده باشد گفت موفق باشی.
دیگر هم‌کلاسی ندیدم یا دوست.
بعد یادم آمد یک‌بار کسی آمده بود شهرمان. توی دبیرستان از ما خواستند سرودی بخوانیم با لهجه‌ی جنوبی که اولش این‌طور شروع می‌شد :
ای رهبِرِ ایران ما همه پیرو راتیم...فرمان تو بده ما همگی جملِه فِداتیم.
تمرین سرود خوب پیش رفت تا وقتی که روز سرود، سر سرودخوانی مهناز سمیه را نیشگون گرفت..سمیه افتاد روی معصومه و شلوار کسی کشیده شد و کسی توی میکروفون عر زد آخ ..ک..مادرت..یِواش انداختیم خو..
خود مسئولِ خیلی بزرگ  البته نیامده بود..مثلا بگو فرمانده و نماینده و.. نمی‌دانم کسانی‌که آدم‌های دولت بودند...
ما را در دفتر خواستند..آنی که فحش داده بود را اخراج خواستند بکنند....هی آدم‌های کت شلواری بیا و برو..من برای اولین‌بار تیپ مدهبی دولتی می‌دیدم..موها یک طرف شانه شده...ریشو..دست‌ها به حالت تواضع و احترام بالای کمربند در هم غلاف شده...حس کردم توی سریالی ایرانی هستم. که فخرالدین صدیق شریف درش مدیر مدرسه‌ای دانا و حکیم است.
مدیر  جیغ و ویغ کرد..ترون خیلی متاسف شد که از اول می‌دانسته این‌ها( که دوست‌های منند و از همراهی باهاشان منعم کرده بود) آدم نمی‌شوند.
چند وقت پیش خواهرم گفته بود شهرزاد هر وقت یادتان می‌افتم مجسم می‌کنم که چند آدم خلاف توی کار مواد مخدره و شرخری و فلان را برده‌اند به عنوان مبلغ اخلاق توی منطقه پخش کرده‌اند..سرودتان..حرف‌ها و کلمات به تنتان زار می‌زد.
تا همین اواخر سرود را برای سال می‌خواندمش.
سال اولش خیلی از این سرود تنفر داشت. می‌گفت از هر چی لهجه‌ی جنوبی است بدش می‌آید چون "سبک" است. همیشه گوشزد می‌کرد لطفا آبادانی صحبت نکن.
همان وقت‌ که من زنگ می‌زدم می‌گفتم برایم خواستگار آمده من را می‌خواهی بیا من را بردار برو..نمی‌خواهی بگذار به درد خودمان باشیم و با این عبد خشخاش بریم سراغ زندگی و بدبختی‌هاش مثلا...با کلی دهن‌سرویسی شماره اتاقش می‌گرفت و دوستا‌هاش بعد دعواش می‌کردند که چرا با دختر نامحرم حرف می‌زند.
ولک ما زن کی شدیم؟
سئوالی است که هنوز از خودم می‌پرسم. هنوز بعضی رفتارهای سال برایم عادی نشده و عادت نکردم به‌اشان.
خلاصه آن سال ملت ریختند و نامه نوشتند و پول گرفتند. مادرم به من پیله کرد نامه بنویس. نوشتم هم.
اما نه آن‌طور که دوست داشت.
-با سلام خدمت جناب آقای فلانی( اسم مسئول خیلی بزرگ) من دختر خانواده‌ی فلان و بهمان به این آدرس، نیاز به کمک مالی دارم.
خواهمشندم همکاری لازم را مبذول بفرمایید.
پول ندادند به مادرم و پدرم حرص می‌خورد اگر نیومدن بگیرنت بیا تو صورتم تف کن.
همکاری لازم؟ ولک همکارته؟ رفیقته؟..این‌جوری می‌نویسن آخه؟
گفته بود که باید می‌نوشتی یا ابن رسول الله...تمام مدت من و خواهرم می‌خندیدیم به این حرف او و من در دل حالت تهوع داشتم از آن وضع.
نمی‌دانم نوشتند یا ننوشتند اما به گمانم در یکی از این مسئول آمدن‌ها چیزی به‌اشان رسید.
 حالا سال و دوستانش؟ سال از این‌ها چه می‌داند؟
او تیر آن سال از روی نرده‌های خوابگاه پریده..پاپتی توی خیابان کوی.دانشگاه و فلان...چقدر از من دورند حرف‌ها و خاطرات او... از زندگی‌ام..خاطراتم..از روحیه‌ام..از طنزی که برایم جالب است...
دوستانش اکثر ا ایران نیستند اگر باشند در سفارت‌خانه‌ای وزارت‌خانه‌ای..یا تدریس باب دلی در دانشگاهی محترم و معتبر....پیشرفتی روحی..
اطارف سال را هاشم‌ها و ..پر کرده‌اند. خودش می‌گوید راضی است و ..اما من چیز دیگری می‌بینم.
شاید پدر سال راست می‌گفت.
که آن سال وقتی فهمیده بود بن را باردارم گفته بود تو زندگی پسرمان را خراب کردی. تو بهترین پسرمان را بدبخت کردی.
سال بهترین پسرشان بود.
احساس گناه نمی‌کنم  از این بابت فقط بین خودمان باشد: کمی شرمنده‌ام.

حق با شماست

کتاب‌ها را می‌گذارم زیر تخت. دست‌هایم را روی سینه غلاف می‌کنم. سال با همسرش گوشی مشغول است. حالا هدفون در گوشش است و من آواز موسیقی بی‌جانی را می‌شنوم صد در صد سنتی.
خوب سال مردی سنتی است. موسیقی‌هایش سنتی است. سنتی فکر می‌کند و سنتی دلش می‌خواهد زندگی کند. به‌خاطر من کمی پاپ شده..خیلی هم موفق نبوده زیاد بماند اما دیدم تلاش کرده.
من؟
خوابیده‌ام به پشت. فکر می‌کنم باید قرص بخورم. امروز کار خاصی نکردم   و فردا برادرم می‌آید. دوست ندارم بیاید. امروز تولد بن بود و مادرم به او زنگ زد که تبریک بگوید. پس می‌تواند زنگ بزند. برادرهایم هم.
حس این‌که به تو بگویند با بچه‌ات خوبیم اما با تو نه دارم.
شاید احساسم غلط باشد و بدبینانه اما فرقی هم نمی‌کند. فکر کن زنگ می‌زدند. فکر کن می‌آمدند..چیزی می‌خریدند.
نه زندگی قشنگ‌تر یا حتی قشنگ هم نمی‌شد.
همین بود که هست.
چرخیدم.
لابد آدم‌هایی که این‌جا را می‌خوانند فکر خواهند کرد این زن چقدر می‌نویسد. چه وقت خالی‌ای.
چه سرِ بی‌کاری.
مهم است؟
فکر نمی‌کنم.
اما حق دارند.

به فکر خوردن چیزی هستم و در دست گرفتن کاری که باید تمام شود.

سال هم چیزی از استاد ارشد طهماسبی می‌شنوه. شعر از ازرقی هروی.

ولک من دارم با کی زندگی می‌کنم؟
اصالت همراه موهاش از تمام وجودش می‌ریزه.
چاکرشیم چه کنیم دیگه.

یه خواننده بود قدیم اسمش تو ای اف ام بود. رامین فک کنم. یا آرمین.

اول ترانه‌هاش آه می‌کشید.
آدم می‌پاشید از هم.
چند روز پیش کسی لینک ترانه‌اش رو گذاشته بود..چه دوس پسر خوبی چه آرایشی.
نوستالژیِ غمناکی سراغم اومد.

تو این لینک(کلیک)

ارغوان علیرضا قربانی رو می‌تونید دانلود کنید و مشخصاتش رو بخونید.
از این لینک(کلیک) دانلود می‌شه فقط.
آهنگش شبیه هزار و یکشبه کمی.

هیچی دیگه همین. چیز خاصی نداره جز این‌که قشنگه.

شخماتیک

مادرم عاشق کالباس است. منم. سوسیس. منم.
بس که گفته‌اند بد است و سرطان می‌آورد و از تخم گربه درستش می‌کنند و فلان دیگر نمی‌توانیم با خیال راحت گربه‌امان را بخوریم. بس که فیلم بد نشان دادند و..
الان هوس کرده‌ام سوسیس بندری درست کنم...تند تند تند...با گوجه و سیب‌زمینی له ..از آن‌ها که روغن قرمز از اطراف ساندویچش شره می‌کند مدت‌هاست شاید بیشتر از یک سال و نزدیک دو سال است که سوسیس پایش را توی خانه‌امان نگذاشته.
فردا می‌روم می‌خرم برای خودم. به بچه‌ها نمی‌دهم. من هم آرزوهایی دارم برای خودم.
گیریم تخماتیک.