فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم


یکی از مواقعی که مطمئن میشی تو دردسر افتادی زمانیه که













مادر یا پدرت اسم کاملتو صدا میزنه 

آقای محمد خان تشریف بیارین یه لحظه.

باشه مهما

مهمه؟
شما بعضیاتون شاید با اوباما خندیده باشید..اصغرفرهادی رو صدا زده باشید اصغر اصغر...چاقو دست ابوبکر بغدادی داده باشید و من؟
اما به نظرم کمی هم مهم بود. یعنی خیلی هم بی‌اهمیت نبود. نگید دیگه.

پس من یک جایی بودم که خانمِ آقای شجریان حضور داشتن.

الان هم نه.
یکی دو سال پش.

الکی گفتم اصلا ندیدمش.
اما جایی بودم که گفتن مادر آقای همایون شجریان هم مفتخرشون کرده با حضورش.

مادر ِ همایون نه اون زن دومیش.

راسی من زنِ شجریان رو دیدَم ها.

می‌خوام سال رو ببرم اون‌جایی که با نانا یافتم.

خواننده‌های گرامی سلام.

سرت سلامت سال

دارم فلفل قرمز رو اریب می‌برم رو تخته...سال میاد. می‌گه این برای توی غذائه؟ برای تو غذا نیس. می‌خوام بریزمش تو سالاد..اریبای باریک ..بیشتر برای رنگشه.
سعاد بیرونه..با زن فاضل گرم گرفتن حسابی. هر دوشون به هم سفارش می‌کنن که هوای من رو داشته باشن گُنا داره، تنهایه.
صداشونو می‌شنوم.
سال به بیرون نگاه می‌کنه و می‌گه وقتی می‌دونی دستمون نمی‌رسه بت خوب پوست می‌ندازی محسن..
- باز شروع کردی؟ زنه این‌جاس زشته..تیزه و بی‌کاره..می‌شینه دس می‌گیره برام..دیگه ولم نمی‌کنه.تازه به شوهرشم می‌گه هاشم رو هم می‌شناسی از نانا دهن‌چفت‌تره.
این رو که می‌شنوه دور می‌شه و می‌گه این فلفلا برای تو غذاس؟ برای بار دوم می‌پرسم..
- می‌گم ها.
می‌خونه: من می‌گم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم..
وقتی می‌گه غصه به جایی در بدن اشاره می‌کنه.
بی‌انضباط.
فلفلا رو می‌ریزم تو ظرف سالا...می‌‌خونم: من می‌گم فرقی نداره، من که چیزی نمی‌بازم.

می‌خنده و می‌گه جواباش رو..میاد و تهدید به بودن زن هاشم جواب نمی‌ده یکی از فلفلا رو برمی‌دارم می‌گم به خدا می‌ذارم تو دهن دماغ یا چشات..می‌گه چشام محافظ داره می‌گم دماغت چی با این سوراخاش که عین هواکشه..می‌بینه شوخی ندارم

می‌ره می‌خونه: من می‌گم این‌جا رو باختی...
نگاش می‌کنم که می‌ره  و یه گرم اضافه نکرده از وقتی شناختمش..و فکر می‌کنم قصه همین بود ..تو همون برگی توی این باد.

باهار می‌خنده که خاله اس‌ام‌اس داده به مامان: سلام سُعاد من شهرزاد هستم. این شماره‌امهفکر کردم دوستمه که به مامان اس‌ام‌اس داده. خیلی خندیدم.
- چرا خندیدی؟
واقعا نمی‌دونستم چرا باید خندیده باشه.
- خوب خاله عین بچه‌ها نوشته بودی.
به سعاد نگاه می‌کنم و هیکل چاقش که داره میاد طرفم و داغ می‌شم. دارن مسخره‌ام می‌کنن الان؟ سعاد میاد می‌گه خیلی هم خوب نوشته.
خوب چی باید می‌نوشتم؟
-سلام سعاد جونم..خوبی خانوم گل؟ عزیزدلم من شهرزادم..دوستِ جون جونیت..اینم شماره‌امه عزیزم..بام تماس بگیر زندگیم.
ولک من برا شوهرم این‌طور ننوشتم تا حالا.
چه می‌دونم والا داعش داره سر می‌بره و اُ جیبوتی بامون قطع رابطه کرده اُ اینا گیر چه چیزائی‌ان.
هم بی‌کارن.

خدا چرا پسر من...پسر من و نه هیچ کس دیگر انضباط باید بشه هیفده؟
تو کت کی می‌ره این آخه.

بن دعوا کرده...با زانوی پاره اومده..این سومین شلواره که از

از اول سال جر می‌خوره تو دعوا..منتظر تماس مدیر هستم.

بش گفتم چی شده..گفته رفتن بازی چندتا پسر گفتن هووی. گفتم همین؟ گفت این کم چیزی نیس. گربه‌های نر رو دیدی چطور مرز و محدوده‌اشون رو علامت گذاری می‌کنن...ندیده بودم. گفت با جیش..و بو..این یعنی به مرز من نزدیک نشو.
ما اون مرز رو مشخص کرده بودیم برای بازی..اینا اومدن گفتن هووی..ما زدیمشون.
گفته بودم با جیش؟!
غش کرد از خنده آره ماما. با جیش.

صبح رفتم مدرسه‌ی نانا. ناظمشون گفت چی شده گفتم سرما خورده.

گفت بس که شیطونه!
تعجب کردم.
نانا؟ شیطون؟
اولین باره می‌شنوم.
ناظم خندید که یه دیقه آروم نمی‌شینه...ورجه وورجه و زبون هم که الی ماشاءالله دراز.
تو شوک بودم هنوز که ناظم گف اول سال خیلی ساکت و آروم بود نگرانش بودیم که منزوی ممکنه باشه یا غیراجتماعی..الان ببینیدش و دیدم وباور نکردم..نانا؟ داره کسی رو هل می‌ده؟!
خانمشون گف شیطونِ..شیطونِ خوب.

سعاد پیشمه باید ناهار امگشت بپزم. ادعاش می‌شه تو همه چی. روشو نمی‌خوام کم کنم...خیلی دلم می‌خواس مثل خودش باشم و خواهرام که اراده کنم روش رو کم کنم ...یعنی کمر همت ببندم که حالش رو بگیرم..  داره از آشپزیم ایراد می‌گیره. حرف نمی‌زنم و صبر می‌کنم بخوره..منتظر تعریفشم نیستم ...در واقع صبری هم نمی‌کنم . فقط می‌پزمش و می‌ذارم جلوش.

حالا بذار ماکسی آبی فیروزه‌ائیم آماده شه بپوشمش ..اون وقت نگام کن.
که فک نکنی ماکسی این استوانه‌های یک نواخته که زن‌های شما می‌پوشن. دیروز تو اتاق ننه سعید زن‌ها مرده بودن براش...خودم چادر ننه سعید رو از دسش گرفتم سرم کردم رفتم به سال نشونش دادم..ننه سعید مرده بود از خنده ..
چرخیدم تو کوچه سال گف قشنگه ..حتی غر نزد که تو کوچه چرخیدم..یقه‌اشم گرد و باز دوختم..بذار وقتی زیر عبای نوام که از سر آستین تا سر شونه نگینای کوچولو و ظریف داره و جنسش نرم و لیزه ..و مشکیه مشکیه..بپوشمش بدون شال و اون گردبنده رو بندازم که شکل ماهیه..اون وقت بم بگو وا؟ شهرزاد؟ مگه پیرزنی عبا سرت می‌کنی..
شما چی بلدین.

- دیگه بسته رژیم و ورزش شهرزاد. صورتت می‌افته..
قهوه و شیرم رو هم می‌زنم و در دل می‌گویم: هاها.

رو تردمیل راه می‌رفتم که سعاد اومد. شلوارک خیلی کوتا جین پام بود و تاپِ دو بنده که ضربه‌دریه از پشت..با دهن باز نگام می‌کنه..خوابشم نمی‌دید که منم ممکنه از این چیزا بپوشم. انگار مچم رو گرفته که تهنا تهنا رفته باشم مهمونی و نگفته باشم.
احساس کرده بود که  ساحت " شلوارک تاپش " حالا زیر سئوال رفته..اینه که بم گف: نگفته بودی.
تو دلم از حال رفتم از خنده. تا این حد نتونست خودشو نگه داره.
این‌جا بود که به عمق اهمیت این جریان براش پی بردم. براش حیثیتیه.
چشم ازم برنمی‌داش..اون در " باکلاسی"   تا مرز شلوارک رو رفته بود امادیگه شورت ؟ اونم جین؟..اونم زخمی؟
زخمی دلش بود که ناله می‌کرد.

در نهایت آرامشی که دوستم(آلبرتین: این پرانتز از طرف من است نه مترجم یا کتاب) به من می‌داد بیشتر تسکین رنج بود نه شادمانی.
چشمانم را می‌بندم و به جمله فکر می‌کنم:
تسکین درد اما نه شادمانی.
دقتش مبهوتم کرده..باید به کسی می‌گفتم.
ص16

"پرده‌ی شیشه‌ای ِ گلدارِ حیاآمیز"
این را در مورد شیشه حمامی نوشته که حمام او را از آلبریتن جدا می‌کرد.
ص16- منبع قبلی

در میان همه‌ی شخصیت‌هایی که فرد را می‌سازند، ضروری‌تر از همه آن‌هایی نیستند که نمایان‌ترند.
مارسل پروست-جلد پنج در جستجو-ص16

موهام شبیه جوونیای رودی فولر شده. همون رنگ و همون جنس.

نمی‌دونید ننه‌سعید چی دوخته برام...یه ماکسی رنگ فیروزه..دهن مشتریا باز موند..اونقدر قشنگ که نیمه‌کاره دویدم به سال نشونش دادم که تو ماشین بود..
ننه سعید خیلی بام خوبه..مرتبم می‌کنه:)
می‌خندم. مثلا دارم لباسامو می‌پوشم شالم رو مرتب می‌کنه..دکمه‌هایی که یگی در میون بستم رو باز می‌کنه می‌بنده..هیچم نه طعنه می‌شنه نه غر..مثۀ خیلی از زنها نیس.
بام خوبه.
من دوسش دارم.

تور وردا ح====دا دوس شئ داشته باشدی

کار دارم

بعد کیام

نمزم دومم کی/

خدا می‌دونه چقدر دنبال این ترانه بودم...خیلی گشتم..وقتی خیلی خیلی خیلی می‌گردم دنبال چیزی‌ و پیداش می‌کنم از خوشی می‌رم زیر لحاف غلت می‌زنم..سال میاد می‌گه چته می‌گم هیچ.
برمی‌گردم ظرفا رو می‌شورم و می‌شنومش و ذهنم تند تند ترجمه‌اش می‌کنه به فارسی.
تگدیم با عشگ.
به شماها...ترجمه بعدن‌ها.
صداش شبیه یسرا محنوشه. خواننده‌ی مورد علاقه‌ام که سال می‌گه ..بی‌خیال سال.
شاید چون هردو شون از شمال آفریقا هستن؟..
شاید.
اینه ترانه:

حاول


یکی از تخصصای درخشان من اینه که سیگار رو از فیلتر آتیش بزنم و بعد با تعجب نگاش کنم که چرا آتیش گرفته و داره کش میاد و بعد بخوام خاموشش کنم دسم بسوزه و کمی بچکه رو رونم و اشکم بیاد و بعد فکر کنم لعنه عله روح الجگایر.

برای میم:
من از سایت‌هایِ  طربیات- سمعنا-لحن- اسمع   دانلود می‌کنم.
اون سایت هم سایت بدی نیست.
در مورد ترجمه هم الان چندتا کار رو دارم با هم می‌کنم نمی‌رسم. فصل امتحانات بچه‌ها هم هست و کمددیواری هم تازه پنج شنبه میاد یعنی تا اون موقع خونه بازار شام.
اینه که نمی‌رسم اما برسم حتما ترجمه می‌کنم
برای مائو:
مرغ تو فر یادم نرفته فقط وقتم کمه.. بدغذایی بچه‌ها و هر کدوم یه جور خوراک و ...کاری که دستمه و ...
یعنی این نوشته‌ها رو از ظاهرشون هم معلومه که چه تند تند می‌نویسم..بعضی وقتا برمی‌گردم می‌خونم می‌بینم دستور زبان فارسی رو ..املاء انشاء نوشته هم..
خلاصه که یادم نرفته اما ...
شما ببخشید.

تو لاین یه گربه‌هه هس لباسای تنگ سیاه سفید پوشیده خیلی قرتیه..هی بوس می‌ده و لوس می‌شه و فلان. دوسش دارم. خفه کردم با فرستادن استیکراش.

عراقی چرا باید بره ایصفاحان؟!

شکو ماکو

یه خواننده‌ی عراقی پیدا کردم که داره فارسی یاد می‌گیره با سرچ کلمات و ترانه‌هایی عراقی به این‌جا رسیده.
جا خورده که این چیزا رو خود عراقیا نمی‌دونن چطور تو می‌دونی؟ ...چطور فرهنگ عراقی..لهجه..سریالا..فلان.
براش جالبه که...
صداش می‌زنم قادر اَفندی و می‌خنده...البته الان تصمیم گرفتم صداش کنم قَدوری طاح بلقوری.
aivchn.adk@gmail.com
اینه جی‌میلم.
گرچه وقتی جواب می‌دم به‌ات یعنی رسیده دستت جی‌میل.


خلاصه که:
خاله شکو شنهو الخبر گلیلی

فدوه رحتلچ لیش ما تحچیلی..
:)

عنوان: اصطلاحیه به این معنی :چی هست و چی نیست. معادل چه خبر.
عراقیا و خوزستانیا می‌گنش.
عربای دیگه تو دنیای عرب، برای مشخص کردن عراقیا تو جمع از این اصطلاح استفاده می‌کنن..چون جالبه براشون.  بقیه نمی‌گنش.
به شوخی.


یک‌جا تو رمان گتسبی و فیلمش البته، گتسبی برای دیدن  دی‌زی به اندازه‌ی یه گل‌فروشی گل میاره خونه‌ی نیک. گرون‌‍ترین و قشنگ‌ترین گل‌ها رو ردیف  می‌‌کنه و هدفش فقط دیدن خوشحالی و ذوق دی‌زیِ.

و چون خودش این رو خواسته" کسی که مجبورش نکرده بود" بعد از مرگش که به نوعی برای خاطر دی‌زی و حتی محافظت از اونه. دی‌زی نه تنها نمیاد شاخه‌ای گل از اون دنیای گلی که گتسبی غرقش کرده بود درش رو روی قبر گتسبی بندازه که  حتی شاخه‌ای گل از بلواری..چمنی..درختی..بچینه و..اون برای فرار و محافظت از خودش رفته بود.
و درستش هم همینه.
دنیا برای امثال دی‌زی ساخته شده. محل پیشرفت و بزرگی و موفقیت‌شونه.
خوب  گتسبی هم می‌خواست نکنه.
کسی مگه مجبورش کرده بود؟
مثلا برای قلبش؟ یا آرزوهاش؟ همونا بودن که به کشتنش دادن و البته همراش زیر خاک پوسیدن.

آمین

با نانا رفته بودیم بیرون راه بریم..در مورد مدرسه‌اش می‌گف و پروژه‌ی علومش و سنگ جمع کرد و تاب بازی کرد و ..یه هو بش گفتم بریم اون پشت.
تا حالا نرفته بودیم..اولش زمین لخت بود با چمن خوشرنگی که نرم و تازه روییده بود این ور اون ور..رنگ شفاف خوشکلی داش شبیه سبز کمرناگی جعبه‌های مدادرنگیِ بچگی‌ام..اونی که کلی جمع کردم تا خریدم..
قبل از این‌که بابام بکوبتش با آجر.
وقتی آجر رو برداشته بودم سبزا لابه‌لای شیارای آجر بود..گفته بود باش زن سر لخت می‌کشم.
گور باباش.
اون چمنا سرزنده بودن..رفتیم رو تپه‌ها و برخلاف تصورمون اون پایین همه‌اش نیزار بود..رفتیم طرف درختای وحشی..نانا گف اون‌جا خونه‌ی الکی‌مونه..تپه تپه خیس و گلی بود از بارون..چوبی فرو کردیم توی یکی از تپه‌ها مثلا پرچمونه.
شبیه قمبل بود.
کلی قمبل تو دنیا هس که دلم می‌خواد این‌طور نشونه‌هایی روشون بذارم.
بعد پایین نیزار توله‌هاش یکی اندازه‌ی یه بشقاب پلوخوری بود..بغل آب بود و بارون زده بود..کلی اسفناج هم بود..چندتا کاکل نی چیدم..و صداشون...خدا.
عاشق صدای به هم خوردن نی‌هام..بالاشون پرنده هس و زیرشون جونور..بعد سمور دیدیم..شایدم سگ آبی...برای خودشون کانال درست کرده بودن زیر گل..گوشی نبرده بودم که زنگ نزنم یا کسی زنگ نزنه بم و وقتم رو با نانا بدزده برای همین نشد عکساشو بگیرم..تپه تپه خونه مورچه..با گِلای گرد کوچولو..رفتیم پایین‌تر و به کشف بزرگ نائل اومدیم.
خدایا.
یه راه مخفی بود.
جای پای حیوون بود. تازه پنجه رو زمین بود. مال سگ و گربه نبود. شاید شغال..روباه..گرگ؟! نمی‌دونم. فکر نکنم گرگ باشه..اما پهن بود...شاید جن.
یآی.
مردم از هیجان.
دس نانا رو گرفته بودم و نانا گف ماما از تو تنه‌ی درخت رد شیم..خواستم رد شم و یادم اومد که هشت نه ساله نایستم..یا حتی هفت ساله یا شش ساله..
خودش رد شد و من دلم آب شد..بعد حین دویدن فکر می‌کردم..یعنی نمی‌دونم چرا و این‌جا بود که از شدن تعجب شوکه شدم که دیدم دارم به خودم می‌گم اگه مامانم بفهمه می‌کشتم.
اگه به بابام بگه.
اما کیف هم داش و یه‌هو به خودم اومدم. ایستادم به نانا نگاه کردم.
و غم عجیب اما نه بدی سراغم اومد.
حسم در مورد نانا ..نانا نبود.
دسش رو که گرفته بودم و دنبال خودم می‌کشیدم  و دستور می‌دادم که بپر...این رو بچین بپرسیم چیه بعدا..اونو ببین...وای الان ما یه راز داریم..و فلان...دیگه نانا نبود. زیبا بود. خواهری که سه سال از من ..و هزار سال..با من..و
و هنوز نمی‌دونم دوستش دارم یا نه. دوستش دارم و ازش کینه دارم و کینه دارم و نمی‌تونم دوستش نداشته باشم.
دیدم باید به خودم بگم اگه سال بفهمه...وای اگه کسی اون‌جا گیرمون می‌نداخ..بیشتر که نانا بام بود ترسیدم براش..اما هیجان و کیفش نمی‌ذاش جلوتر نرم.
هی به خودم گفتم دیونه..احمق..نامحتاط..اما نمی‌تونستم بایستم..
نانا با موهای قرمز تیره..که به شکلاتی می‌زد..رنگ موهاش رو دیگه سال ادعا نمی‌تونس بکنه که به اون رفته..با فر موهاش که اونم..با بلندی موهاش و نرمی موهاش که اونم مال سال نیس...می‌دوید کنارم..چشمای سیاهش برق می‌زد از خوشی و کمی ترس..جلو رفتیم و ...دهن‌مون باز موند.
اگه الان سریال بود این پست یا فیلم پیام بازرگانی می‌ذاشتم بعد می‌گفتم چی دیدیم.
یه شلوار مردونه..با کلاه روی سرم..پشت کرده بود به ما.
همه‌اش نی بود..دور تا دورمون..بعد نی‌ها رو سوزونده بود کسی و وسطش مخفیانه زمین زراعی درست کرده بود..خیلی هیجان داشت.
چون خیلی پرت بود..خیلی صدای باد تو نی‌ها می‌پیچید و هوهو می‌کرد...و من یخ کردم از ترس.
اما مترسک بود.
خیلی گنده.
بعد باز از رو نرفتیم..رفتیم جلو و دیدیم جو کاشتن و گندم..و شمبلیله..شایدم یه جور گیاه مخدر.
آخری رو دوس داشتم خودم حس بزنم..بعد گیاه حُمیض رو دیدم. که قدیم با بی‌بی‌م که می‌رفتیم پایین ..یه جایی که زمان شاه مال انگلیسیا بود و بعد از جنگ داده بودن به جنگزده‌ها پشت پرچیناش درمی‌اومد..ترش بود...اگه زیبا بود می‌شناخت.
کندمش که نشون ِ نشونِ..نشون هیشکی ندم.
بعد دیگه واقعا ترسیدم. شوخی بردار نبود..فکر کن وسط نی‌هایی به ارتفاع چند متر جایی درست کرده باشن گرداگردش نی و یه راه باریک برای رفت و آمد..دویدیم و برگشتیم و گیج شدم و راه رو گم کردیم..نذر کردم برگردیم و اینا نانا رو شریک جرمام نکنم و راه رو دیدم..باورم نشد همچین راهی رو رفته باشیم..نانا سنگ قرمز هم انداخته بود که پیدا کنیم مثلا..باهوشه بچه‌ام.
البته یه ذره هم فیلمیه عین خودم.
اشکال نداره.
خوش می‌گذره بعدا بش.
بعد یه مرده رو دیدیم..گنده لباس سیاه..از لای درختا می‌اومد..که دویدیم...خیلی زود...خیلی زود...نانا کند من کندتر.
تازه مرد پشت سرمون بود و نانا یه ذره همه‌اش..من خوب تو ذهنم هشت نه سالمه اما واقعنی‌اش که واویلا..بعد که تصور کردم مرد چطور نگامون کرده دلم خواست خجالت می‌کشیدم.
حوصله نداشتم برای خجالت.
عوضش نانا کلی بابونه چید..من کاس برگاش رو می‌خوردم و اون نق می‌زد که مگه نگفتی برای مو خوبه و دم می‌کنی و فلان.
یادم اومد مادر سال به بابونه می‌گفت بابونگ.
و نانا گلی که خودش صداش می‌زنه گل خورشید رو دید..بش گفتم اگه یه ذره بودیم خوب بود؟ می‌گف آره علفا برامون درخت بودن..
بعد گف براش از کلاس اولم بگم تا هشتمم.
و ازشدت فرق کردن کتابا و خانوما تعجب کرد و گفت کاش زودتر نرسیم .
گفتم بازم می‌ریم.
بعد توله و ترشک و چیزامونو که نشون سال دادیم گفت جای دوری که نرفتیم. به نانا گفته بودم رازه و بین خودمون می‌مونه اما همون موقع گفته بود به بابا اشکال نداره؟ گفتم نه. گفت به بن؟ گفتم نه..گفت به مورچه‌ها؟
گفتم بگو ماما.
به همه بگو. مورچه..ابرا..مارمولکا..غبار تو هوا..دیوارا..بگو. مریض می‌شی نگی مادر.
این شد که با خیال راحت برای باباش تعریف کرد و سال بم گف دیونه نرو دیگه..گفتم پس بیا نشونت بدم چه جای خوبیه. گفت می‌دونم کجاس..اتفاقا پاتوقِ ..برای و دور از چشم نانا ادای بوس بغل دراورد.
گفت کارگراشون که از شهرای اطراف زید مید میارن اون‌جا می‌رن شیطونی.  می‌دونم جای دیگه‌ای رو می‌گه اون‌جا رو دیدم. همین امروز یه جفت کنار هم نشسته شیطنت می‌کردن.
گفتم نه ندیدی.
گفت نترسیدی؟
گفتم یه کم..اما کیف داش خیلی..ترسش مخصوصا...بعد تازه چی؟خوش گذش.
نوچ نوچ کرد.
خوشحال بودم که دیگه هش ساله نیستم. هش ساله بودم بابام با این حرفا قانع می‌شد؟
کوفتم می‌شد.

یه روز یه جایی که دشت...یه جایی که درختای عجیب..سنگای عجیب...کلی چیز میز داشته باشه می‌رم زندگی.
به نانا گفتم پیر شدم و تو جوون و قوی رو الکلنگ می‌بریم بالا؟ چون دارم می‌برمت بالا حالا.
گف زورم برسه آره.
ولی باید یکی رو پیدا کنم هموزنم. مثل مورتون برادرم بالا نگه‌ام داره.یا حداقل اندازه هم بالا پایین شیم.
سال رو که چند سال پیش بردم بالا نگه داشتم....چند سال پیشترش هم سال و نانا و بن رو با هم بالا نگه می‌داشتم. همه خودواده یه طرف من یه طرف.
..فکر کنم بن بعدنا این آرزومو برآورده کنه...من رو ببره بالا یا با هم بالا پایین شیم.
آمین.

می‌دونم ممکنه فحشم بدین اما اشکال نداره.
دوس دارم کمی برم بلاگفا.

چیزایی که وقتی مامانا عبصانی می‌شن می‌گن و بعد می‌شینن آب دهن قورت می‌دن البته نه ترس....چرا راستش از ترس.

نانا با خبراش اومد.
الهه همچنان به مبینا می‌گه خپل و نانا ازم می‌پرسید فرق خپل و تپل چیه. توضیح می‌دادم براش و حَمیسه‌ی توله و اسفناج می‌خوردم که عالی شد..و زن ف اومد ازش برد..دخترش می‌گف اصلا فکر نمی‌کرده توله رو بشه این‌طوری پخت..اسفناج با حلقه‌های پیاز و ..لیمو خشک و فلفل و ادویه..و کمی رب و گوجه..یعنی گوشات تکون می‌خورد می‌چشیدیش.
دادم به سال برد برای سعاد زن هاشم.
فکر نمی‌کردم نانا و سال بخورن اما خوردن..بن کم خورد که مهم نیس برام. عدس پلو داش.
منم خوردم و نانا تعریف می‌کرد که الهه هی می‌گه خپل و ..چرا می‌شه اون(نانا) به من بگه تپل و به‌خاطر اینه که دوسم داره اما الهه وقتی  به مبینا می‌گه خپل مثل فحش می‌مونه این حرفش؟
..خلاصه  مثل مادری فهیم و دنیادیده توضیح می‌دادم که چرا به قدرتی خدا بعضیا تپل و نازند  و نمی‌شه بشون نگی تپل و نازنین‌زهرا و اینا ..و بعضیا خپل و چرا باید به تپل‌ها بگیم تپل و..و به خپل‌ها نگیم خپل...چیزی بشون نگیم. یا حداقل تو دلمون بشون بگیم.
شاهی باغچه آب‌دار و باحال بود و پپسی خنک هم می‌خوردم و خوش بودم و نانا گفت الهه..
- هم الهه؟ لاااااااااااااا حول اِل‌لا.کشت یمون با الهه...مردیم.
گفتم این الهه کیه اصلا که شاخ شده این‌قدر..گف بد نیس ریختش اما از قیافه‌اش معلومه پرروئه..گفتم وقتی قدقد کرد یه خورده سکوت کن..مکث کن و بش بگو  چی می‌گی بو چس تخم‌مرغی...وقتی انکار کرد..به بچه‌ها بگو رفته بودید تغذیه بخرید اون چسید فکر کردی اولش کسی پی پی کرده بعد اون خندیده و گفته به کسی چیزی نگی نانا..
جیغ زد که وای نه ماما ژسته...خوب نیس این حرف بی‌تربیتیه و حال به هم زنه...بن از روبرو تلوزیون گف ماما به من هر چی یاد دادی بسمه..این دختره دیگه..بی‌خیال شو.
گفتم خو بش بگو گوز تیز.
گف وااااااای؟!...ماما من دخترما...زود از حرف بن خوشش اومد.
گفتم خو منم مرد نیستم اما می‌گم..گفت آخه تو که مدرسه نیستی..گفتم مدرسه هم بودم می‌گفتم.
گفت خوب اگه پدر و مادرش رو اورد؟ گفتم منم می‌رم.
گفت نه دوس ندارم بگم. گفتم پس مقنعه‌اش رو بنداز تو چاه دشویی. گف نه.
گفتم هلش بده تو دشویی...بعد گریه کن بگو حواست نبود..گف نه ..
گفتم چی‌کار کنیم پس؟! و دس زیر چونه زدم و منتظر موندم خانمِ مودبِ دختر ِ خوب، پیشنهاد بده چطوری حال الهه رو بگیره.
فکر کردنش طول کشید.
گفتم می‌تونی رو تخته بنویسی الهه بوی سگی می‌ده که راسو بوسیدتش.
بن ااز روبرو  تلوزون خندید و نانا هم کمی خندید و مردد گفت هنوز اونقدارم حروف نخوندن تازه‌اشم همه می‌فهمن کار اونه.
گفتم می‌خوای بیام بزنمش؟ گفت نه. من که مبینا نیستم..به اون که نگفته خپله. گفتم پس چی‌کار کنیم نانا..؟
گفت فکر کنم خدا مجازاتش کنه.
گفتم برو بابا. بشین تا مجازاتش کنه..اول خودمون حالش رو بگیریم بعد خدا هر کاری خواس بکنه..به ما چه ..شاید خدا نخواد مجازاتش کنه... هی خلاصه فکرامونو رو هم ریختیم..سرانجام به این نتیجه رسیدیم که الهه رو اغوا کنه یه کار بدی بکنه و بدوه به خانوم بگه..
بعد یه هو یادش افتاد که ماما مبینا فحش می‌ده..گفتم خو شیرش کن جد و آباد الهه رو بیاره جلو چشمش.
گفت  مبینا حتی گفته ک..کش..گفتم تو نگو و لی اون خوب کرده. سرش رو تکون داد که یعنی نمی‌گه اصلا خودش  این رو...
- می‌دونم این رو وقتی مامانا عبصانی می‌شن می‌گن..
آب دهنم روقورت دادم  و گفتم نههههه ببین نانا..این رو نمی‌گن مامانا...یه وقت به خانم‌تون نگی....گفت اتفاقا گفته اما گفته که مبینا این حرف رو زده....خانوم هم کلی دعواش کرده.
اوفییییش خیالم راحت شد.می‌دونستم خانوم خبرگزاری نانا‌نیوز خبر به این مهمی و داغی رو از قلم نمی‌ندازه برای گزارش...حاضر و آماده‌اس برای نقلش تمام نفس‌هایی که اطرافیان می‌کشن..
به‌هرحال قرار شده الهه رو یه فکری براش بکنیم.
نمی‌شه این‌طوری رو اعصابه خیلی.

خوب بمیره...دی زی که اون رو نکشته.

رمان و فیلم گتسبی بزرگ رو  که دیدم بهتر عواملی که تجربه‌اشون این لبخند و نگاه رو خلق می‌کنه درک و لمس کردم. لبخندی این‌طور امیدوار، تسلیم ...مهربان..بامحبت..و...برای جبران غم‌ها و سختی‌های از سر گذشته لب‌ها روی هم فشرده شده..آدمی که باید برای خودش و دیگران ثابت شه...دنیایی که  از روی تحمل سختی همچین نگاه و لبخندی به آدم می‌ده ، وجود صاحب این نگاه و این لبخند  رو هم که انگار از تمام فراز و نشیبی که سر راهش قرار گرفته گذشته و تو چشم دنیا با همین نگاه زل زده و بش لبخند می‌زده که بازم..چیزی داری رو کن رو،  تحمل نمی‌کنه.. نابودش می‌کنه. انگار اگر قرار بوده بمونی و تاب بیاری باید با قوانین خود دنیا پیش می‌رفتی.
درست سر بزنگاه توطئه کنی...خیلی راحت و با توپ پر ..حرفات رو ..همه چیت رو پس بگیری و ..قشنگ و تمیز هزار و یه انگشت داشته باشی که طلبکارانه سمت دیگران بگیری..فقط برای این‌که وجود این رو نداشتی که بگی: بی‌لیاقت..بی‌‎عرضه..سست..احمق و حقیر و کم‌مایه و ناچیزم..اندازه‌ی احساسی که به من عرضه می‌شده نبودم..نمی‌تونم...کون پیش رفتن و تحمل سختی ندارم.
نفعت رو در نظر بگیری و از روی جسد آدمی که برای خاطر تو ناممکن رو ممکن ساخته بگذری.
این‌طوری موفق و قوی و زنده‌ای...یک روز هم البته می‌میری..دنیا برای کشتنت البته وقتی صرف نمی‌کنه. حقیرتر از اونی که بات بجنگه.
خیلی راحت عین هر چیز یا هر کس دیگه‌ای یه مردن معمولی رو تجربه می‌کنی. راحت می‌میری..راحت زندگی هم کرده بودی..جیغات رو هم زده بودی..با دیگران بازی هم کرده بودی...و خیالت راحته که حرف نداری.
درستی.
بعد از مردن هم هر طور مرده باشی فرق نمی‌کنه..هیچ کس برنگشته که بگه چطوریه.
دنیا هم البته هیچ وقت که اون‌طوری که نیک ابتدای داستان دلش خواسته به طور خبردار برای خاطر اخلاق نمی‌ایسته حتی اگر نویسنده دلش می‌خواسته گتسبی رو استثنا قرار بده... سیخ می‌ایسته چون آماده‌ی فتح و پیش روی در دیگرانه.
لئوناردو چقدر این لبخند رو خوب دراورده.



من از تمام فیلم زمانی برام جالب بود که دی‌زی در بغل این مَرد..آروم..بی‌حرف، حس خوبی به این مرد می‌داد.مطمئن..و بعد چمدان‌هاش رو بست و سراغ زندگی‌یی رفت که از اولش هم به همون متعلق بود.
این چیز جدید و مهمی نیست.
فقط این وسط آدمی می‌میره..از بین می‌ره که با توجه به شمار مرده‌ها در طول تاریخ بشریت برای امثال این موضوع این نکته هم فاقداهمیت به نظر می‌رسه.
خوب بمیره..دی‌زی که اون رو نکشته.

چرا من و او به هم نگفته‌اییم تا حالا عزیزم؟ یا که هم را دوست داریم؟
نمی‌دانم.
فکر نکنم هم بگوییم.
خیلی هم خوب.

از دست اداهای من شاکیست.

خیلی ادا درمیارم و جدی نیستم..و..

غلام؟!
غم بزرگی توی غلبم هست قلام.

چه لاین کیفیت خوب و صدای بهتری داره وقتی طرف صحبتت نتش خوب باشه..می‌پرسید سرد نیس لباست اینه؟ گفتم چرا الان گرم می‌شم شال‌گردن نانا رو برداشتم از رو دسه‌ی تردمیل که به باریکی یه نخه انداختم دور گردنم.
گفت عرق نکنی از گرما.

نمی‌دونم کجام چُزاس.