فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

سال دیروز جاسیگاری رو کشف کرد که حاوی ده نخ بود و قیامت به پا شد.
از اینا بگذریم.
یه جوری حسی دارم شبیه این‌که اگه  پروست رو تموم کنم افسرده می‎شم.

حالا در سلول انفرادی خودم بیدار شدم ..روز اول حبسم رو می‌گذرونم.

سال هزار و یه فیلم سرم دراورده. خودش و نانا کتابای توی قفسه‌ی زندان رو چیدن و گفت که از طرف امور فرهنگی زندان اومدن و می‌خوان کتابخونه رو راه بندازن...این‌که خدمات وِیژه برای بعضی زندانیان با ظاهر ِ خاص دارن..این‌که ...باید چک شیم هر چند وقت یک‌بار..بازررسی بدنی داریم..از هر شرایطی این انسان به نفع خودش استفاده می‌کنه..
جدای از این اراجیف من حالا دوس ندارم بلند شم و به زندگی آزاد خودم برگردم.


وقتی بن خیلی کوچیک بود از الانِ نانا کوچیکتر. سوار ماشین شده بودیم و یارو راننده زر زر می‌کرد که ابروهات یه جوریه و چشمات نمی‌دونم...چیزایی که مردا می‌خورن وقتی آدم رو تنها و مجبور به مدارا می‌بینن.
زمستون بود و ماشین نبود و سال نبود و بن رو برده بودم دکتر...تنها ماشینی که ایستاده بود همون بود..بن آمپول زده بود..سرش رو پام بود..و یادش مونده بود و باباش که از دوره برگشته بود گفته بود:
بابا بعضی آدما عاشق مامان می‌شن ها...این رو با تعجب گفته بود. گفته بود که مامان اصلا جواب نمی‌داد..
سال اون موقع هیچ احساس خطر نمی‌کرد ..فقط از این ناراحت بود که بن بلد بود بگه عاشق و ممکنه چی مد نظرش باشه. تو کار طعنه و کنایه نبود.
حالا نانا ..
حالا سال می‌گه آره می‌دونم و منظورش این نیس فقط که آره می‌دونه.
به‌هرحال تونیک رو پس می‌دم.قشنگه..توش خوب می‌شم اما شبیه من نیس. لزومی نداره کسی "عاشقم" بشه. من که دیگه بن نیستم. بن اون سالا. می‌دونم که عاشق در این‌جا چه معانی‌یی می‌تونه داشته باشه.

سال که رفت نانا رو نیشگون گرفتم و جیغ زد. ..خواست بره بگه گفتم حق داره شب یه ذره نوشابه بخوره..بعد دلم سوخت و جاش رو که اصلا هم محکم نبود بوسیدم..خیلی..گفت ماما آدما ممکنه عاشق تو بشن؟
گفت عاشق.
موهاش رو بو کردم و گفتم نمی‌دونم ..فکر نمی‌کنم..اما مهم نیس چون تو رو دارم و برام گل می‌چینی..و دوسم داری و هر اتفاقی می‌افته نمی‌دوی به بابات بگی...
گفت البته بعضی وقتا.

با نانا رفته بودیم بیرون. خودش می‌گف نُزهه. یعنی گردش. به خودم لعنت می‌فرستادم که گوشی اورده بودم. دفعه‌ی بعد نمی‌برم. وقتم دزدیده می‌شه. .تونیک خواهرم تنم بود.
اولش باورم نمی‌شد ماشینا برای اون بوق می‌زدن. تونیکی که تنم بود..عادت نداشتم به این لباسا و عکس‌العملا و واکنشایی که در ملت برمی‌انگیزن.
بعد برگشتنی گرمم شد و ژاکت رو دراوردم و ماشینی ول نکرد. نانا گفت اون مرده همه‌اش به ما نگاه می‌کنه. پنج شش بار فلکه رو دور زد و ایستاد و ..من دست نانا رو گرفته بودم و با خواهرم حرف می‌زدیم..بعد از پله‌ها رفتم بالا و اصلا توجه نکردم چون به حرف نانا دقت نکردم.. در خونه باز موند که برم لباس عوض کنم و با نانا توله  و اسفناج وحشی بچینم از زمین شیب‌دار روبروی خونه..در باز مونده بود و یارو تموم اون مسیر رو از پشت گردنه تا ...کللللی پیچیده بود اومده بود روبروی خونه...دو سه متر با توی خونه فاصله داش و منتظ بود چی بشه یعنی؟ باورم نشد...نانا گفت ماما؟! مرده تو رو دوس داره؟!..مردم از ترس، خجالت، یا هر چی..بن هم بود..گفت خیلی بی‌خیالین تو و نانا..نانا گف خوب مامان رو دوس داره..بن گف این باید خوشحالت کنه؟ باید ناراحت شی...نانا پا کوبید خوب مامانم رو همه دوس دارن..بن گف دختری دیگه..خری ..نانا گف ..من چاقو دستم بود..یارو ایستاده بود..با چاقویی که می‌خواستم باش توله و اسفناج بچینم رفتم رو به در که در رو ببندم..یارو علنی ایستاده بود و منتظر بود چی؟!..نمی‌دونم و مهم نبود..در رو  چاقو به دس با لباس جدیدم که لباس کار بود بستم و وقتی رفت فکر کردم همسن مورتونه شاید..
بعد  من و نانا کلی سبزی چیدیم و تو حیاط تمیز کردیم..
باباش که اومد گزارش داد:
بابا یه مردی دنبالمون اومد..تا دم خونه.
مردم از ترس.
اگه به نانای خر گفته بودم نگو..مطمئنا می‌رفت می‌گفت و اضافه می‌کرد که مامان البته بم گفته بود نگم که بار مثبتِ قضیه بیشتر شه.سال چشاش گرد شد..رنگش هم برگشت..منم راستش اعتراف می‌کنم ترسیدم..گفت چرا با سنگ نزدیش!
نمی‌دونم..فکر کنم از اون یارو هم ترس برم داشته بود و اصلا ندیده بودمش و فکر نمی‌کردم در کل برای اون یارو قضیه جدی باشه که بیاد در خونه زل بزنه بم..یعنی پشتکارش رو حدس نزده بودم چقدر زیاده...برای یه تونیک که خیلیا می‌پوشن..
- چی پوشیده بودی؟
- لباس دیشب
- دقیقا چی؟
-  لباس مشکیه که عبیر دوخت برام.. با شال مشکی. گشاده که روش گیپور می‌افته. آرایشم نداشتم.
اگه می‌گفتم تونیک خواهرم که خونم حلال می‌شد. تف تو روی قرتیم..حالا حتما باید به همه ثابت کنم لاغر شدم...می‌مردم لباسای نخی گل و گشاد همیشگی رو تنم می‌کردم؟..بیا حالا بکش  خانم ِ جی لو. بعد چی؟ این خانمِ ادغامِ بی‌بی‌سی عربی و فارسی رو بردم با خودم...من چه می‌دونستم ..از کی تا حالا این‌طوری نشده بود ..دیدم همه می‌پوشن و باکیشونم نیس..گفتم منم یه بار احساس دختر بودن..و جوون بودن بم دس بده..بس که سال گفته هزار سالته دیگه ..بشین نوه‌هات رو عروس دوماد کن...
- دروغ.
- با ژاکت قهوه‌ای.
- دروغ
- نانا مگه ژاکت قهوه‌ای تنم نبود؟
ژاکت قهوه‌ای رو دقت کرده  بود. یادش مونده.
- چرا بابا بود...بابا مرده بد بود؟!
- نمی‌دونم بابا اما دیگه این رو نگو...مخصوصا جلو فامیل و غریبه‌ها..هیچ‌جا نگو دیگه..
- بابا خب آدما از ماما خوششون میاد..
- - آره می‌دونم..
طعنه.

نانا برایم تعریف می‌کرد که دوتا دختر جدید دارند. یکی‌اشان نمی‌داند که ک، ک است. فکر می‌کند گ است. الهه به مبینا می‌گوید خپل... ماما؟ خپل حرف بدی است؟
گفتم خوب نیست. گفت مبینا آخه چاق است. گفتم خوب باشه..گفت  او که نمی‌گوید، الهه می‌گوید. هر چی ما به‌اش می‌گوییم گناه داره باز می‌گوید...گفت هی ما می‌گوییم نگو و او هی می‌گوید به شما چه..من به‌اش گفتم خوب شما هم بگویید تربچه...گفت چی؟!
گفتم مثل این‌ها...ببین ناز نیستند؟..
گفت چرا...
اما الهه تازه پدرش و مادرش برایش جایزه هم آورده‌اند.
این را می‌گفت چون خودش، جایزه می‌خواست.
گفتم حالا تربچه‌ها را نگاه کن.
گفت تو درست‌شان کردی؟ گفتم ها.

قرار بود شرکت کمد بزند. سکوی زیر کمد را هم زده‌انداما ماه‌هاست کمدها را نیاورده‌اند.کتاب‌ها و قفسه‌ها را از توی اتاق کامپیوتر آوردم توی اتاق بچه‌ها. کمد دیواری قرار بود آن‌جا باشد...کتاب‌ها را چیدم توی طاقچه‌ی اتاق بچه‌ها و کمدهای لباس خودمان و قفسه‌ها را هم چیدم کنار هم. فضایی کم و یک‌نفره به وجود آمد.
نشستم همان‌جا.
خلوت..خاص..خودم و دوست‌های نه چندان بی‌آزارم اما همیشگی‌ام...چشمم افتاد به یکی‌‎اشان: برج بابل. خندیدم..به آن یکی ظرافت جوجه تیغی..مرشد و مارگاریتا..گرگ بیابان..
هزار و نهصد و هشتاد و چهار را سال هشتاد و سه خوانده بودم. باز آوردمش بخوانمش..جلد پنج پروست را شروع کرده‌ام. دوست دارم به عربی بخوانمش. به فارسی هم دوباره.
خواستم عکسی از آن فضا بگذارم دیدم خصوصی است انگار. یک‌جا رفتم زیر پتو چرت بزنم یا خوانده‌ها رسوب کند در واقع و سال آمده عکس گرفته..نشانم که داد فکر کردم...
.

تو توی قلبت الاغ نذار

قبل از این‌که بیایم تو این خونه یه سری جعبه‌های دکوری رایج شده بود. می‌زدی به دیوار و توش هر چی دلت می‌خواس می‌ذاشتی. از گل و گلدون تا این نمادای هنری که زیاد از معنی‌اشون سر درنمیارم اما چون عین آدم صاف و شق و رق و قانون‌مند نیستن ازشون خوشم میاد. طرح‌های کج و معوج چیده شده اما نه به ترتیب. در هم اما همه‌ی اون بی‌نظمی از نظمی کلی برخورداره..انگار تکرار بی‌نظمی باشه..
تو خونه‌ی قبلی اصلا جایی برای این چیزا نبود...وقتی اومدیم این‌جا ذوق داشتم خوشکلش کنم...از خیلی بچگی چیزای تزئینی رو دوس داشتم..اون موقع‌ها نبود..نه خونه‌اش بود و نه آدمای تو خونه اجازه می‌دادن و نه چیزایی که حالا هس اون موقع بود..
سه‌تا جعبه‌اش رو خریده بودم..قیمتی هم نداش. یه دس فروش بود شاید پنج تومن ..هشت تومن..یادم نیس..بعد توش مثلا چیز میز می‌ذاشتی..از قبل سه تا خرگوش چوبی داشتم چیدمشون تو این جعبه‌ها..
روزی که دخترا اومدن..مینا بُغ کرده انگار که حق خلاقیت رو ازش سلب کرده باشم گفته بود خوش‌به‌حالت چطور به ذهنت رسیده این‌طور بچینی...من بودم به ترتیب بزرگی کوچیکی می‌چیدم‌شون..
مینا هزار و یه چیز داره که در موردش بش بگم خوش به‌حالت..البته بدخواهی تو این حرفش نبود. حسرتی عجیب بود که فقط از کسی مثل مینا سر می‌زنه که اگه کسی بره دشویی جلوش..می‌گه خوش‌به‌حالت...تو بچه داری و می‌رسی پشت سر هم بری..من نمی‌تونم..نمی‌رسم..
بعد که نگاه خیره و متعجب طرف رو می‌بینه می‌گه ای وای دارم به دشویی رفتن هم حسرت می‌خورم و ..می‌خنده.
سُعاد، زن هاشم، که میاد پیشم گاهی..این جعبه‌های دکوری رو دیده بود. خوشش هم اومده و رو نکرده بود..اما ته ذهن زن هاشم من دیونگی دارم..دیونگی که درک نمی‌کنه و به نظرش تفسیر ناشدنی میاد...چرا رنگ چیزام ست نیس؟ برای اون ست معنایی داره که با معنی‌ایی که دیگران به کار می‌برن متفاوته.
ست یعنی هم‌خوانی..هماهنگی..تناسب.
برای اون معنی یکسانی رو می‌ده..دیروز یه تونیک سبز پوشیده بود و یه شال سبز و یه کیف سبز و کفش سبز.

یه گلدون گوشتی متحرک بود..هر آن ممکن بود پرنده‌ی گیاه‌خواری حمله کنه بش و اون دس و بال گوشتی سبز رو سوراخ کنه. برای استتار تو جنگ خوب بود.
بم ایراد می‌گیره که "ست کردن" رو رعایت نمی‌کنم..در این‌که من گاهی خیلی شلخته می‌شم شکی نیس. پریروز ماکسیم برعکس بود و زیر عبا  با همون رفته بودم بیرون..دمپایی مردونه هم پام بود..اما جدای از این وقتای بی‌خیالی ِ انتخاب شده...گاهی هم که انتخاب شده و به نظر خودم خوب، لباس می‌پوشم، به شدت راضی نیس.
- وا؟ شهرزاد؟ هیچیت به آبادانیا نرفته..نه تیپت نه لهجه‌ات..نه..
منظورش اینه که چرا مانتوم قهوه‌ای و مثلا شالم مشکیه..باید یه شال قهوه‌ای، کفشی قهوه‌ای، کیفی قهوه‌ای ...و سرانجام به یه بستنی کیم تبدیل شم.
این‌که مثلا تو رنگ کفشت رو با  رنگ رگه‌های تو شالت ست کنی..رژ هم‌رنگ انگشترت بزنی...اینا بی‌معنیه..دیگه بیای مثل من کلا ست نکنی و از هر چی ست کردنه بدت بیاد که دیگه مهدورالدمی.
با وجود این اختلافات اساسی‌یی که من و سعاد در ایدئولوژی و جهان‌بینی به  تیپ‌شناسی  و تیپ‌آفرینی داریم..دیدم که ..یعنی جدیدا دارم می‌بینم خیلی حواسش بوده چی دارم و چی کار کردم اما به شیوه و منش خودش ازش تقلیدی دوستانه و نه بدجنسانه کرده.
تقلیدی که خودش هم با من در میون می‌ذارتش.
- شهرزاد خیلی از اون باکسا که تو داری دوس داشتم ..خریدم.
دیشب دسم رو گرف برد من نشونم بدم..من از این باکسا به قول زن هاشم انواع اقسام دیدم..دایره..چند ضلعی..مربع..مثلث و رنگای مختلف..
دیشب زن هاشم سه‌تا قلب تپنده از تو نایلکس کشید بیرون که آب دهانم رو قورت دادم و گفتم مبارک باشن قشنگن... روی بزرگ‌ترین قلب نوشته بود لاوو. از من خواست نظر بدم چطور باید بچینتشون.
من پیشنهاد دادم طوری ..یعنی جوری رو زمین چیدم‌شون که انگار انفجار قلبه...انفجار عشق..خوشش نیومد.
- شهرزاد بعضی وقتا تعجب می‌کنم ازت..باید اریب از کوچیک به بزرگ بچینی.
باهار گفت وای سلیقه‌ی مامانم حرف نداره..
فکر کردم اگر پنجم دبستان بودم و این قلبا رو می‌دیدم غش‌مند برای خواهرم تعریف می‌کردم که خونه‌ی فلان دوست‌مون چی داره..فکر کن! سه تا قلب چوبی چسبیده به دیوار.
حالا که نبودم، فکری داشت فکر حاضر رو هل می‌داد و با شلنگ تخته انداختن و هر هری‌مآب خودش رو وسط می‌انداخت که مگه دهه‌ی پنجاهه که اریب از کوچیک به بزرگ؟..این فکرم رو در نطفه خفه کردم و به سعاد گفتم اونم می‌شه.
بعد گفت به نظرت کجا؟ پیشنهاد من اتاق خواب بود. که لاوو خودش و هاشم درش منفجر شه.
اما به شدت رد کرد و گفت پونزده تومن پول داده که بذاره تو اتاق خواب؟
اصلا.
پس من رو برد تو پذیرایی. نگاه کردم. گفتم رو اون دیوار..
تصمیم گرفته شد.
اریب از کوچیک به بزرگ  رو دیوار بغل جایی که بعدا میز غذاخوری می‌ذارن..بعد پرسید چرا میز غذاخوری نمی‌خرید؟
گفتم اینا عربن رو زمین غذا می‌خورن..همه‌اشم ماهی داریم..کی ماهی رو میز می‌خوره..ماهی رو زمین با دست..
خندید و گفت نه ..ببین به بچه‌هات یاد بده از همین الان باکلاس باشن. لازمه بعدا.
گفتم باشه.بعد تازه داشتم با قلب در پذیرایی کنار می‌اومدم که رفت چیزایی که می‌خواد در قلب‌ها بچینه رو اورد.
سه‌تا مجسمه‌ی الاغ بود.کلیشه به نظر می‌رسه اما واقعیته. دلیلش رو هنوز نفهمیدم.
خوب مگه ماهی، پروانه..گل..گیتار..حتی تمساح چه عیبی داره..فیل بابا..سگ..گربه...هر چی.
به خودم گفتم به تو مربوط نیس. قلبای اونه اختیارشونو داره. دلش می‌خواد توشون سه‌تا الاغ مجسمه‌ای بذاره. به تو چه..تو توی قلبت  سال و بن و نانا بذار.
الاغ‌های مجسمه‌ای رو گذاش به ترتیب تو قلبا.
نگاش کردم خوشحال بود.
دوسش داشتم.

هنرهای هاشم هرهری

دیروز با هاشم اینا رفتیم ناهار بیرون. غذا از ما میوه و چای و ...از اونا...زن هاشم برای نانا یه جفت گیره‌سر اورده بود. هر وقت من رو دیده یه چیزی گرفته برای نانا یا خودم. حالا هر چی. یه بسته سبزی خورشتی یا آش یا حتی این روزا توله...دوتا شیشه ترشی که خودش انداخته..گیره‌سر برای نانا..لباس زیری برای خودش برده و برای من هم ...ندیدم دست خالی بیاد دیدنم یا برم...مثل خواهریه که کم‌تر داشتم تو زندگی.
دیروز سه‌تا بسته چوب شور خریده بود برای دخترا..برای نانا و باهار و غزاله..بعد که به اینا داد بسته‌ها رو یه چی تو گوش هاشم گفت و هاشم سوار موتور شد رفت..وقتی غذا رو خوردیم و رفتیم پیاده‌روی من و اون..بسته چوب شور رو داد دستم.
به هاشم گفته بود بره برای من بگیره، خودش خواسته بوده بگیره برام اُ فراموش کرده..یادش مونده زمانی گفتم خوشمزه‌اس، مزه‌ی بسکوت تُردای قدیمی رو می‌ده.
- دیدم خوشت میاد..گفتم قبل از ناهار بدم بت دیگه ناهار نمی‌خوری...بعد از ناهار موقع پیاده‌روی بخوریش.
خجالت کشیدم. انگار بچه باشم...بعضی وقتا هم گوشم رو می‌کشه. مثلا وقتی زیاد چای می‌خورم میاد بی‌حرف فلاسک رو از جلو روم برمی‌داره می‌گه بسّه. یا نون پنیر رو زورکی توش گردو می‌کنه که ازش متنفرم.
یقه‌ام رو که بازه می‌بندتش...
- یه ذره حواست به خودت نیس شهرزاد.
می‌گم خو ببخشید.
 دستم رو می‌گیره می‌گه بریم قارچ جمع کنیم..من قارچا رو نمی‌شناسم. .هر کدوم رو پیدا می‌کنم می‌خوام بخورم..می‌مالم به زانوم خاکش رو می‌گیرم کمی و  اون عین موقعی که من به نانا می‌گم هی چیز میز نشسته نخوره از زمین میاد  با حرص و حالتی که انگار خسته شده باشه از دستم، قارچ رو از دسم می‌کشدش بیرون و می‌گه اول به من نشونش بده بعد بذار دهنت....مسموم می‌شی ..
می‌گم باشه..اما دور از چشمش چندتا قارچ می‌ذارم دهنم و نمی‌میرم.
دیشب اصرار می‌کرد برای شام هم بمونیم. سال قبول نکرد. هی گفت تو رو  خدا به شوهرت بگو بمونه...می‌دونستم دوس نداره سال.
گفتم می‌شناسی مردا چقد یه دنده و لجبازن.
وقتی ظرف می‌شوره تو آشپزخونه و من و باهار به هاشم می‌خندیم که ادای آرایشگرای زنانه رو درمیاره..و مثلا صورت سال رو داره درست می‌کنه...و کل آرایش کردنش در حد یه نوازش یا قلقلکه..
- خوب خانوم صورت رو بلند کن.
بعد با نوک انگشت با قلم‌مویی نامرئی به صورت سال دس می‌کشه و سال منجمد و مجسمه‌وار..کمی اخم‌کرده همچنان به جلو نگاه می‌کنه...
بعد می‌گه خوب خانوم پونصد تومن می‌شه..قابلت رو نداره.
من و باهار مردیم از خنده که این بود کل آرایش؟!..بعد به باهار می‌گم فکر کن بابات آرایشگاه بزنه آرایشگاه ِ هاشم.
می‌میریم از خنده که عروساش رو چطوری می‌خواد درست کنه..هاشم می‌‌گه هنری از من بهتره؟ هنری رو نمی‌شناسم. هاشم و زنش می‌گن یه آرایشگر ایرانیه. مرده.
زن هاشم قاتی من و باهار نمی‌شه. ظرف می‌شوره و نگامون می‌کنه و عین مامانا می‌خنده. مثل وقتی من کارامو می‌کنم و گوشم و حواسم به نانا و بنه. خجالت می‌کشم. با خودم می‌گم حالا لابد مثل بعضی خواهرام و مادر سال  در موردم فک می‌کنه نشسته می‌خنده و با بچه‌ها قاتیه اُ کمکم نمی‌کنه. اما نمی‌گه..بلند می‌شم ظرف بشورم باش..می‌گه نه اصلا...برو با باهار حرف بزن..هم اون خوشش میاد هم من.
باهار می‌گه بابا عمو رو درست کن باز...
هاشم می‌گه عمو راضی نیست...عمو که ساله، با اخمی قوی و لبخندی ضعیف به فوتبال نگاه می‌کنه..زن هاشم می‌گه شوهرم اصلا فوتبال دوس نداره...من می‌گم شوهرم؟ پَ عشقشه.

..که خوشم میاد.


آهنگ این ترانه رو خیلی دوس دارم. روزای بارونی دوس دارم بشنومش..یه جوری سبک‌سری و بی‌خیالی و بی‌حالتی توشه که خوشم میاد...موسیقی میون ترانه‌اش رو هم که خیلی دوس دارم.
این رو باش اونایی که عربی متوجه نمی‌شن هم، ارتباط برقرار می‌کنن به‌خاطر آهنگ.
ترجمه‌اش کردم که ارتباط گرفتن باش راحت‌تر باشه.
من "یه بخش از زندگی بودن" و داستان داشتنش رو دوس دارم. یه قصه توشه.

***

إم‌الِژاکیت

یا إم الجاکیت و البنطلون شفتک واقفة فوق البلکون: ژاکت و شلوار پوشیده تو بالکن ایستاده بودی
خمنتک شاب یا مدموزیل یا تواخذینی پاردون: فک می‌کردم پسری، دختر خانوم....من رو ببخش..معذرت می‌خوام
شفتک لابسه بیریه و کاسکیت طالعة بالسوق بثیاب البیت: دیدم لباس نخی پوشیدی و کلاه موتور سرته..همون‌طوری تو بازار راه افتاده بودی..با لباس خونه
من غیر بودرة من غیر توالیت و قاصة شعرک أل کارسون: بدون پودر و بدون آرایش..موهات رو آلاگارسون کوتاه کرده بودی
خمنتک شاب یا مدموزیل لا تواخذینی باردون باردون: فک کردم پسری..ببخشید دختر خانوم..معذرت می‌خوام
شفتک طالعة باللیل وحدک رایحة جای وین ما بدک: دیدم شبا تنها هر جا دوس داری می‌ری و میای
طالعة من هون نازلة من هون: از این خونه پایین میای از اون خونه بیرون می‌ری

خمنتک شاب یا مدموزیل لا تواخذینی باردون: فکر کردم پسری دخترخانوم..من رو ببخش..معذرت می‌خوام..



دودیسم

رفتم بیرون.
چتر برداشتم که بالغ و بزرگ به نظر برسم...راه رفتم. چترم نارنجی زرد قهوه‌ای خرمایی..قرمز بود...در عین مُردِگی، زنده بود...پر از برگ‌های پاییزی...انگار کلی برگ پاییزی گرفته باشم روی سرم و باران ببارد روی سرم..راه رفتم و رفتم..مثل پلنگ صورتی که همیشه یک ابر داشت که بالای سرش راه می‌رفت و می‌بارید..فقط بالای سر او..من کلی برگ پاییزی داشتم که بالای سرم پرواز می‌کرد و نمی‌گذاشت قطرات باران که مرده بودند برسند به صورت لطیفم، برسند به صورت لطیفم و مریضم کنند.
اسفناج‌های وحشی و توله را هم عین آن صحنه، دیدم که خیس شده ...خیلی وقت بود که چتر برنداشته بودم..خیلی وقت بود...فکر کنم از بچگی...از خیلی بچگی..تا همین یکی دو هفته پیش...اما چون حالا به قدرتی خدا یک‌هووَکی  بزرگ و عاقل شد‌م و طی این رشد روحی به این نتیجه هم رسیدم که اگر بروم بیرون  زیر باران، هر چقدر هم این ادا لوس و زنانه به نظر برسد در ابتدا به ساکن(چرا توی شما یک مسلمان نیست که به من بگوید ابتدا به ساکن چیست و کجا به‌کار برده می‌شود مردم بس که همین‌طوری در راه خدا و خوشی خودم نوشتمش) مریض می‌شوم و نه تنها کسی نیست که لیوانی آب به دستم بدهد که همان لیوان آب را می‌ریزند روی سرم اگر سرفه کنم و بگویم تب دارم و فلان.... بس که بی‌کس و تهنایم و این‌ها..و تازه بدتر خودم باید برسم به داد سه نفر آدم و چند گیاه و فلان...با همان حال سرفه‌کن و بی‌ادبی‌‌کنِ احیانَ‌نَم.
احیانا...
احیانا.
سئوالی دارم که خودش خودش را مطرح می‌کند در این‌جا..سئوالی که خود به خود مطرح می‌شود و آن این‌که ...فرانسواز را که می‌شناسید.نمی‌شناسید؟ بله. حدس می‌زدم.
چیز تازه و جدیدی نیست.
هیچ وقت فرانسواز را نشناخته بودید.
فرانسواز خدمتکار راوی است در جستجوی زمان از دست رفته. پروست.
خوب؟
راوی با اشاره به کم‌سوادی فرانسواز می‌گوید که او احتمالا را جای احیانا به کار می‌برد.
حالا سئوالم این است:
در جمله‌ی قبلی باید احیانا به کار می‌بردم یا احتمالا؟ احتمالا یعنی  ممکن است..احیانایعنی در بعضی زمان‌ها. نمی‌دانم، ذهنم خسته شد. شما جای من به این فکر کنید. شما از من فکرتان بیشتر است. من برای شما ایده طرح می‌کنم برای تفکر. شما تفکر و تعقل می‌کنید و آخرش می‌آیید به من می‌گویید پرحرف.
نامردها.
خوب فکر نکنید و بقیه‌‌ام را بخوانید.
این شد که زیر باران باید رفت. رفتم و صدای خوردن قطرات باران را روی چتر قشنگم شنیدم. کیف می‌کردم ها. اگر تعریفی برای الکی خوشی ارائه بدهند کاملا در خدمتم گزارش آن حالم را برای آن مورد بنویسم.
اگر زن خوش‌لباس‌تری بودم دقت می‌کردم شال گربه‌ای بنفش به پالتوی ماشی رنگ نمی‌آید و چکمه‌ی قهوه‌ای اما نیستم..زن خوش لباسی هستم اما خوش‌لباس‌تر نشده‌ام هنوز.
پس راه افتادم و شال را طوری چرخاندم دور سرم که موهایم از پشت بیرون نزند و فکر کردم کی این چتر را خریدم..دورنمای تصورم این بود که از بندر.
چه سالی؟
کی؟
یادم نیامد.
مهم نبود...و چون نمی‌توانستم خیلی خیلی دیگر بزرگ و عاقل باشم برای خودم چرخاندمش بالای سرم و قطرات باران پشنگ زد(چرا فکر می‌کنم پشنگ یعنی خنگ؟) روی صورتم..تنها بودم. حتی یک بزونه بیرون نبود. تو بگو یک گِلو.
نه هیچ نبود جز خودم و باران و چتر و باد..و دختری که  از دور نزدیک شد...با چتری مشکی..چتر خم میشد برمی‌گشت..هه هه هه چتر من بهتر بود. خوش‌رنگ‎‌تر هم بود ..و وقتی باهاش می‌چرخیدم کلی رنگ پاییزی می‌پاشند به هوا و فضا...دختر کفش بنفش صورتی پاش بود و ساپورت مشکی ...در دل به سال فحش دادم.
رفتم و رفتم تا رسیدم به مغازه بسته بود.
توی شیشه خودم را دیدم. من هم ساق پاهام شبیه دختر بود...باریک...پس چرا تصورم در مورد خودم خیلی زشتیانه است؟ ...تصویر توی شیشه به من گفت تصورم دور از واقعیت است...تازه تونیک خواهرم، تنم، بود که برای خودش حتی تنگ شده..وقتی پوشیدمش و دیدم اندازه است از حال رفتم...خدایا درست می‌بینم؟
اندازه شده برای من؟ آه...چاقی ...چاقی...چاقی..چاقیِ عزیز...می‌دانم دوستانه داری ترکم می‌کنی..در فراقت نمی‌گریم و از جدایی‌ات دندان بر لب نمی‌گزم که بسیار متشکرم...سال‌ها همراه و رفیقم بودی و حالا سنگین و باوقار ترکم می‌کنی.
دوستت دارم اما بهتر است از هم جدا شویم.
منش‌مان یکی نیست..تو خوشمزه‌ای و من عاشق پوشیدن تونیک‌های لاغریانه هستم.
بعد به اطراف نگریستم و به آژانس گفتم ببردم بازار..راننده خواب بود..با چشمانی نیمه‌باز سوار شد..چتر را به سختی بستم بس که همه چیز بلدم و خواباندمش کف ماشین و شالم را باز کردم و افتاد...خوب بود که سال نبود و خوب‌تر که راننده خواب بود و حواسش به من نبود که فکر نکند برای خاطر چشمان به قی نشسته‌ و صورت نَشُسته‌اش شالم را انداختم...
صد سال.
بعد رسیدم بازار سیگار خریدم صد هزار..صد هزار قدیمی خاک تو سر رحیمی..رحیمی بی‌چاره هفتصتا بچه داره..وقتی می‌ره اداره سر کچلش می‌خاره.
اگه شما رحیمی هستید من با شما دشمن نیستم. این شعر نانا است و خودم در بچگی.
دیگه؟
آها یارو گفت اومگا ندارد. هی پیشنهادهای عجیب داد. مثلا می‌داند زن‌ها چه دوست دارند و مثلا بگوید اصلا از نظر من عیب یا زشت یا بد نیست که زنی ازم سیگار بخرد و درکت می‌کنم که سیگاری هستی..
این‌طوری با من حرف می‌زد. روشنفکر و آماده‌ی یاری.
وینستون خواستم که سال همیشه برایم می‌خرد..اما گفتم چرا تحت سلطه‌ی نظر سال باشم حتی وقتی پیشم نیست. پس به خرید یک مارک دیگر پرداختم که اسمش را نمی‌آورم که برایش تبلیغ نکنم در حالی که به من پول نداده تازه چی؟ بیاید بگوید برو بابا من به تبلیغ تو نیاز دارم ؟ 47 نفر وبلاگت را می‌خوانند و فکر می‌کنی جم تی‌وی هستی که تا یک چیزی نشان می‌دهد ملت می‌روند می‌خرندش.
ندای احتمالی شرکت سیگاری که خریدم را شنیدم و برگشتم و به راننده گفتم برود خانه...راننده که دیگر خواب کم‌تر برش عارض بود چه کرد؟
هیچ.
راند.
و حین راندن به من گفت که خوا خوب است و من جوان. حیف است روزم را با دود و دم خراب کنم.
گفت البته فضولی نمی‌خواهد بکند...من مثل خواهر اویم.
در واقع او کمی بزرگ‌تر از بن بود. از آن‌ها که توی بچگی می‌زدم تا صدای بز بدهند...مثل حمزه...ریزه بود.
خدایا خوشحال بودم که شوهرم نیست. یا دوستش ندارم. فکر نمی‌کنم زمانی بتوانم آدمی را با آن قیافه دوست بدارم. من از او درشت‌تر بودم با این‌که حلا مانکنم.
چرا فکر می‌کنید مانکن باید 35 کیلو باشد؟ من هم شص و چند کیلوام و مانکنم.
چه می‌گفتم؟
منطقی‌اش این است جوابم این باشد: به شما مربوط نیست. اما؟ چون ما مثل خارجی‌ها بی‌عاطفه و قلب نیستیم که در مورد همه چیز هم بگوییم به من چه به خودش مربوط است نات مای بیزنس حکم فحش دارد برای ما بس که امر به معروف و نهی از منکرمان اندازه قلب‌هامان و جاهای دیگرمان گنده است... و کار به همه چیِ هم داریم و از سر دستگیری و کمک و خیرخواهی هی می‌خواهیم هوا را خراب نکنیم و جوانی را دود نکنیم و اخلاق و نجابت و این‌هایمان مثل تمام خصلت‌های دیگر انسانی‌مان چنان ازمان مترشح می‌شود که غرق‌مان می‌کند و هی باید دیگران را هم در جریان این پاکی و انسانیت و خیرخواهی و چیز میزهامان قرار بدهیم و غرق‌شان کنیم در باران رحمت الهی‌مان...پس؟
سکوت اختیار کردم. سکوتی شبیه تشکر..و به راننده گفتم به گمانم نباید برود توی کوچه تنگه. بلکه باید برود توی کوچه‌ گشاده..که کالیبرش به قول  و مثل برادرم زیاد است.
بعد رسیدم خانه و از عشق به خو دپیچیدم.
کمی سر کرایه غر زدم چون آخرین بار کرایه سیصد تومان بود حالا دو و پونصد.
با حسی شبیه اصحاب کهف به درون خانه خزیدم...به پیام سال که نوشته بود عشق از روز ازل با من آغاز گشت جواب دادم مرسی. جواب رسید بوس بر من. جواب دادم بر او و جد و آبادش.
بعد مسدودش کردم موقت که پیامهایی نرسد که حوصله‌ام نکشد جواب بدهم.
و به یارم زنگ زدم.
یارم کیست؟
نمی‌گویم.
کو یارم یارم کو...
در پست آینده کمی به این مورد اشاره خواهم کرد.

خوب الان با لباسی نزدیک به هیچ روی تخت با نه تا نخ سیگار دود شده و یکی میان لب روی کیس آف  فایر می‌رقصم و از شادی دارم غش می‌کنم.

کلی چیز دارم برایتان تعریف کنم.

عجله نکنید

عجله نکنید زنگِ تفریحه. زنگ تفریح.

می‌روم سیگار بخرم...حالم شبیه این بارانی است که توی داستان‌های لاتین هست.

دلم گرفته. در حیاط را باز کردم و بیرون را دیدم. باران بود. یک موجود زنده حتی بیرون نبود. تک و توک ماشین. می‌توانستم بیرون بروم. یکی دو سال پیش توی این بارون..زیر این باران می‌رفتم...چرا حالا نروم؟
چون می‌ترسم فکر کنند دیوانه‌ام؟
یا حوصله ندارم..یا می‌ترسم مریض شوم و بیفتم و کسی به من نرسد؟
آها.
بزرگ و محتاط شده‌ام پس.
نه.
باز می‌روم.
پالتوی ماشی را برمی‌دارم..بدون چتر.
با چکمه..چمکه‌ام پاره است. .آب می‌رود توی پایم..خوب برود..بعد استخوانم درد می‌گیرد..
خوب بگیرد.
شهرزاد کله کردی بروی بیرون نه؟
هی نشانت بدهند به هم بگویند ...به اصطلاح خودشان ...بگویند موجی است؟!
آره.
باشه موفق باشی.
قربانت.

بارونه. دو سه روزه تب می‌کنم..وقتی بیدار شدم فکر می‌کردم خیلی از روز گذشته باشه اما عرق زیرم بود..لای در رو باز کردم به بارون نگاه کردم..جایی که غلت زده بودم خیس و نم‌دار بود از عرق...از گرما..تنم دم داش...
خواب دیده بودم..خوابی تعریف ناشدنی و ترسناک..کاش نانا نرفته بود مدرسه. بغلش می‌کردم.دستش را می‌گرفتم یا می‌بوسیدمش.
دلم خواندن یک چیز روسی را خواست.
یادم آمد دیشب جلد چهار پروست را تمام کرده بودم.
برگشتم توی تخت.

أَیادی خالیه و صدور عاریه

دستانی خالی و سینه‌هایی برهنه.
سخنرانی نمر را ببنید.
ترجمه:
ما یُحال علی التقاعد لازم ملک الموت یجی یفغس و ایطلع روحا: بازنشسته نمی‌شن باید ملکِ موت بیاد له‌اشون کنه و روح‌شون رو سلب کنه...و ما رو از دسش راحت کنه.
یقول الامام الحسین لایدخل الجنه سفاک الدم: امام حسین می‌‌گه بهشت نمی‌ره اونی که خون‌ریز باشه.

یعنی نایف یدخل الجنه؟ یعنی نایف بهشت می‌ره؟
- لاتتکلم عن نایف...لاتذکر موتاکم...

- پشت سر نایف حرف نزن...مرده‌هاتونو به جز به نیکی یاد نکنید..

انت غبی؟ انت بهیم؟: تو احمقی؟ نادونی؟(حیوونی؟)

قرآن ما تشوفه؟: قرآن رو نمی‌بینی؟
ایگول الحمدلله رب العالمین یوم اذن یفرح المومنون: خدا رو شکر برای روزی که مومنان شاد می‌شوند

شنو ما نفرح؟ چرا خوشحال نشیم؟
الی قتل اولادنه ما نفرح ابموته؟ اونی که بچه‌هامونو کشته به مردنش خوشحال نشیم؟

الی سجّن اولادنه ما نفرح ابموته؟ اونی که بچه‌هامونو زندانی می‌کنه به مردنش خوشحال نشیم؟

ای یعیش للرعب و الخوف ما نفرح ابموته؟ اونی که برای ترسوندن مردم و پراکندن وحشت میون‌شون زندگی می‌کنه به مردنش خوشحال نشیم؟

الحمدلله و انشاءالله یگصف عمرهم واحد تلو الآخر: خدا رو شکر و به امید خدا یکی پشت سر دیگری بمیرن

آل سعود و آل خلیفه ..و..: .آل سعود و آل خلیفه و..
هذه البلد یحکمها ابناء عبدالعزیز الی ان یرث الله الارض و من علیهابر این کشور  فرزندان عبدالعزیز حکم خواهند راند تا این‌که خداوند وارث این خاک و ساکنانش شود.
هاذه تصریح نایف: این اظهارنظرِ نایفِ
خلی یحکمها بنشوف..خل یحکمها بلگبر: بذار حکومت کنه...می‌بینیم...از قبر بذار حکومت کنه

نظام ارعن: نظامی احمق

نظام طاغی: نظامی ستمگر

شنو آل سعود؟ آل سعود چیه؟(کیه؟)

گاعدین ایقتولون عدنه فی البحرین: دارن تو بحرین آدم می‌کشن

اذا فیهم خیر یالا یتفضلوا ایروحوا ایحرروا فلسطین من آل صهیون: اگه خیلی مردن بفرماین برن فلسطین رو از آل صهیون آزاد کنن

مو عله نص ملیون بحرینی: نه که زورشون به نصف میلیون بحرینی رسیده

ناس طیبین او ناس ما یملکون الا ایادی خالیه و صدور عاریه: آدمایی ساده چیزی غیر از دست‌هایی خالی و سینه‌هایی برهنه ندارن

 شدتّهم گالوا ایش؟ (آل سعود) وقتی بخوان رجز بخون چی می‌گن؟
گالوا اسود السنه: می‌گن ما شیرای اهل سنتیم

انتوا اسود السنه؟: شما شیرهای اهل سنتید؟
پیششش: هر هر هر

خرّط: غلط کردید..زر زیادی

اسود السنه امام مِن؟ شیرای اهل سنت در برابر کی؟
گالوا ها ایران...احنه اسود السنه امام ایران: می‌گن آره ایران..ما در برابر ایران شیران اهل سنتیم
مضحکه انتوا؟ خودتون رو مسخره کردید؟

انتو امام ایران؟ یوم یه صدام اله دخل الکویت کلکم شردتوا کلکم جبتوا امریکه اتدافع عنکم: شما در برابر ایران می‌خواید در بیاید؟ وقتی صدام اومد داخل کویت شد همه‌اتون فرار کردید و آمریکا رو اوردید ازتون دفاع کنه
صدام الی ماگدر عله ایران فی ذاک الیوم مو بعد ایران الیوم: صدام که صدام بود نتونس ایران رو اون زمان شکست بده..تازه ایران اون زمان نه ایران حالا
وش گالوا گالوا شیعه و ایران: هی تکرار می‌کنن که ایران و شیعه..(ما در برابر اینا از شما حمایت می‌کنیم)

فد چذبه چذبتوا علی الناس یا آل سعود...ضحکتوا عله هل بهایم: یه دروغی به مردیم گفتی ای آل سعود و به این احمقا خندیدید..




اینو یه شب بافتم..نخ بریده بریده داشتم وصلشون کردم به هم و بافتمشون..خیلی ترتمیز نیس بافتش اما نانا رنگاش رو دوس داش. سفارش هم گرفتم..مامانم..دخترا..و عزازیل، پدرم.
تو تلگرامم اسم بابام عزازیل هس. باید عوضش کنم بذارم مای فاذر. بس که خارجی‌ام.

عام الحزن

دیشب   قسمت اول انیمیشن دفترچه‌ی مرگ رو دیدم. قسمت دو خوابم برد پاش اما یکش خوب بود. با سال دیدیم. سال این روزا افسرده‌اس. از اون افسردگیای میانسالی که آدم به خودش میاد می‌بینه که هر کاری کرده نتیجه نداده و اینا.
من زیاد افسرده شده‌ام. تحملم کرده. حالا اونم من انشاءالله تعالی تحمل می‌کنم. مثلا قبلا بیدار می‌شد چای دم می‌کرد و فلان. حالا می‌شینه رو مبل با ریشی که از ته تراشیده ور می‌ره و به جلو خیره می‌شه. شبا تا دیروقت بیداره و فیلمای گند بسیار درپیت و سوراخ می‌بینه و حاضر نیست بامون سیمپسون ببینه.
بدتر این‌که کم‌تر بم می‌گه چوکولو.
و حاضر نشد اجازه بده تک پوش طلایی رو بخرم که خوشم اومده بود و گفته بود باید دندوناتو درست کنی. دندونام اون ته مهاش درد می‌کنه. خوب مسکن می‌خوردم عوضش طلا خوشکلتره.
قبول نکرد. داره از چیزایی که درش دوس داشتم دور می‌شه.
قبلا  همین‌طوری رو هوا بودنای گاه و بیگاهش رو دوس داشتم. حالا..
تازه چند شب بم گف برم نون بگیرم. رفتم هم. بعد از سال‌ها رفتم نونوایی. کلی خاطره‌ی ابتدای دهه شصتی برام زنده شد.
اونم دور ایستاده بود و دسم می‌سوخ و نیومد کمکم کنه عوضش بم می‌خندید که چقدر نگران و ترسیده اطرافتو نگاه می‌کرد..هی با نگات دنبالم بودی...
نمی‌دونم چرا این ترس گم شدن حتی نزدیک خونه‌امون حتی تو این سن و در حالی‌که سال رو دارم می‌بینم دس از سرم برنمی‌داره..
آره بن همه‌ی سریال رو دیده..برادرم هم..من و سال ...
حالا هم آقای افسرده و به ناامیدی میان‌سالی رسیده اومدن. بهتره برم به‌اش برسم شاید کمی از شدت تلخی‌اش کاسته شد.

فکر در مورد نانا مورچه‌های زیر ظرفشویی و اثری که مردنشون در حرکت و مسیر کل دنیا می‌ذاره..دیکته‌ی ضعیف نانا و..

از دیروز داغونم. فکر کنم سرمای خوشکلی خورده باشم که از فرط  زیبایی‌اش ناکارم کنه.
فعلا با استامینوفن و تا دقایقی دیگر ژلوفن سرپام. از گزارشات درخشان حالِ بدم که بگذریم باید خدمتتون عارض شم که به نانا دیکته می‌گفتم و متوجه شدم دیکته‌اش برخلاف بن ضعیفه. بن هیچ وقت غلط املائی نداشت..بدجنسانه خوشحال شدم و رو به سال گفتم دیکته‌اش از بن ضعیف‌تره. طوری که خودش نشنوه. اما بن شنید و لبخندی همدستانه بم زد. سال داشت موهاشو شونه می‌کرد. گفت آقا شنید؟ منظورش بنه. گفتم ها بله. بن فردا امتحان ریاضی داره و ...لزومی نداره اضافه کنم که سال چقدر داغونه از دستش.
چند روز پیش نانا بم گفته که قبل از خواب نمی‌دونه چرا تو ذهنش مسئله‌ی ریاضی حل می‌کنه. این رو به بن گفتم و بن زد تو پیشونی‌اش که ببین کی خواهر ما شده.
در هر حال باحاله که ببینی چیزایی که درست کردی چقدر با هم فرق می‌کنن. وقتی از خودت شباهت می‌بینی توشون یه جوری می‌شی ...فکر می‌کنی با خودت که این تخم‌سگ تو این مسئله چقدر به من رفته..یا این یکی چقدر شبیه بابای فلان شده‌اشه.
آره دیگه حال می‌کنی با خودت.
الانم دیکته‌ی نانا تموم شده...باید ببرمش حموم. بن خودش حموم می‌ره..الانم به ردیف مورچه‌های زیر ظرفشویی می‌نگرم که هی تصادف می‌کنن با هم. سیاهن. از اون بو دنگوها.
الان انگشتم رفت رو یکی‌اشون بکشمش.  بعد به تاریخچه‌ی زندگیش فکر کردم. این‌که  چی شد که این رو برای مردن انتخاب کردم..سئوالی که وقتی کسی قربانی می‌شه از خودم می‌پرسه..آیا حادثه‌ی مردنش ربط داره به سیر و حرکت کل دنیا؟
یعنی مردنش چه حوادثی رو  برای دیگران رقم می‌زنه؟ وقتی می‌میره و ...می‌دونید حادثه‌ای که پیش میاد کلی حاشیه داره که حوادث دیگه‌ای رو می‌آفرینه.. کسایی میان جنازه رو می‌برن..ممکنه کسی با دیگری در عزاش آشنا شه..خاطراتی برای کسی آفریده می‌شه که روی زندگی آینده‌اش اثر می‌ذاره...فکر می‌کنم لابد آگاهانه‌اس.
کلی فکرای این‌طوری کردم و مورچه رو فوت کردم رفت زیر ظرفشویی...
به نانا گفتم هرمز بنویسه. گفت ه نخوندن. گفتم پس چرا کتاب غلط زیادی کرده...گفت کتاب اشتباه کرده.
این دختره زیاد کتاب نمی‌خونه..دیکته‌اش خوب نیس.
سروش رو نوشته سورش..دانایی رو نوشته دانای.
باید شب‌ها براش کتاب بخونم. به بن بیشتر می‌رسیدم. هر شب براش کلی قصه می‌خوندم. با هم می‌‍خوندیم البته. این یکی رو کم‍‌تر بش رسیدم. اینه که سراغ باباش رفته..
فعلا ببرمش حموم بعدا باز در این مورد با خودم اختلاط می‌کنم.


St. Vincent

ویتسنت مقدس رو همراه سال دیدم.
پای این یکی حسابی خندیدم. ..جایی که پسر بچه مقاله‌ای می‌خونه که قدیسین میان ما هم هستن..آدمایی زحمت‌کش که دوسمون دارن و بمون کمک می‌کنن و ممکنه حتی پرعیب به نظر برسن  من که رو مبل نشسته بودم با نوک دس زدم رو شونه‌ی سال..که یعنی تو.
دسی که خورده شده بود به شونه‌اش رو بوسید و گف پس سیگار نکش.
وسوسه شدم خاموشش کنم وسط کله‌اش اما چون قدیسه و ممکنه بلاهای بدی سرم بیاد نکردم این کار رو. خیلی هم نمی‌تونستم خوب و حرف گوش کن شم. خاموشش کردم رو دیوار...خاکسترا رو تکوندم با انگشت از رو مبل نبینه و برای مردی که سال می‌گف اتفاقا این من نیستم تویی...عین خودت قاتی و دیونه‌اس..خندیدم..
به سال گفتم سرش رو صاف نگه داره استکان چای رو بذارم روش موقع تماشا..این‌کار رو کرد اما گاهی هم تکونش می‌داد و چای رو سرش می‌ریخت.
گُل میز هم گُل میزای قدیم ساکت و صامت بودن.
حالا هی تکون بخور..هی چایی داغ از کله بخور.
إیششششش نَم‌ ذارن آدم عین آدم فیلم ببینه.

تلخی که به پاش خندیدم.

   دیشب فیلم آگوست اوسِج کانتی رو دیدم.
تنها دیدم تا آخراش که سال با لیوان چای و نون پنیرش نشست همرام دید..نطری در مورد حوادث و ماجراهای فیلم نمی‌ده.این فیلما رو فیلمای مورد علاقه‌ی من می‌دونعه در سکوت نگاه می‌کنه..فیلمای خودش رو چرا...با بن و برادرم داد و بیداد دارن پاش و ..بگیرش و کثافت و ..
 فیلم رو برادرم برام اورده بود. گفته بود خوشت میاد. تلخ اما تو پاش می‌خندی اینو بم گفته بود..منم دیدم فیلم رو و واقعا هم خندیدم. نمی‌دونم چی بود تو اون سیاهی و ناامیدی و بدبختی و از هم پاشیدگی که باعث می‌شد بخندم.
یکی از صحنه‌هایی که پاش گفتم اِی ول جایی بود که جولیا(دختر) به مریل (مادر) حمله می‌کنه که قرصا رو از دسش بگیره..و جایی که مادر ماجرای چکمه رو تعریف می‌کنه هم ..صحنه‌اییه که برای من آشنا و زندگی‌شده بود.
در کل از دیدن این فیلم خوشحالم. خوشم اومد.

August: Osage County

در طول عرضِ تمام زندگیش

نانا یه برگ لیمو رو لخت کرده و نشونم می‌ده:
در طول عرضِ تمام زندگیم این دومین باره که یه برگ رو اون‌قدر می‌کنم که برسه به ساقه‌ی باریک تو برگ.
نمی‌دونم چی بگم و چه اهمیتی داره براش این اما حتما خاطره‌ی خاصی براش داره که داره برام تعریفش می‌کنه.
الان ازش پرسیدم، گف هدفش این بوده که فقط ساقه‌ی باریک برگ رو کشف کنه.
کشفش مبارک.

ناهار چی دارید؟
ما باقلاپلو اُ مرغ.
هر کی گف نوش جونش نوش جون خودشم بشه هر کی گف کوفتت جوابش با خدا.
من مودبم.

قرار شده بود یه کار ترجمه بکنیم با هم..کار رو قاتی احساس می‌کنه یارو. من هم دارم دوره‌ای از زندگی رو می‌گذرونم که اگه کسی بم بگه روزه می‌گم نه شبه..آفتاب رو نشونم بده می‌گم خودت چسبوندیش.
حالا نه که زده عاشق و فلان..از این حرفا که اصلا نیست از ریشه اما مثلا شنیدن مکرر این‌که کار با تو خیلی خوبه..چه انتخاب خوبی برای ترجمه..باهوشی..حتی صدا..داریم در مورد این می‌گیم که نویسنده رو هم بریم در موردش بخونیم یا فقط داستان رو ترجمه کنیم ...از این حرفا... داریم متنی احساسی ترجمه می‌کنیم طرف آه می‌کشه! پس این آدمای تو فیلمای خارجی که با هم فقط کار می‌کنن تو همون فیلمان، فقط؟
احتمالا.
یه جاتو قصه  زن یارو دیگه زن نیس و چاق شده و اینا ...نویسنده نوشته که زنش با اون لباس خاکستری بلند و سنگین تبدیل به خواهرش شده.بش می‌گم برای راهبه همون راهبه رو به کار ببرم یا به نظرت از بی‌احساس..دل‌مرده..یا سردمزاج استفاده کنم؟ منظورم از سردمزاج هم سرداحساس بود..چرا به زبونم اومد..نمی‌دونم..یارو یه چشمش بزرگه یه چشمش کوچیک..حالت کاراکترای کارتونی گرفته قیافه‌اش...یعنی که آره ه ه ه ه چقدر خوبه که تو سردمزاج رو به زبون اوردی.
چقدر خوبه که تو می‎دونی سردمزاجی یعنی چی. یعنی حالتی که مربوط به کاری می‌شه که من مایلم با تو در موردش صحبت کنم.
کار خوب پیش رفته بود ها.
اما دیگه نمی‌خوام.
فوق فوققش زمانی یه ترجمه‌ی ضعف بکنم اما امضای کسی پاش نباشه که موقع شنیدن اصطلاح سردمزاج، خودش گرم‌مزاج شه.

او امسال سال من هستُ هر سال سال من هستُ..

به سال گفتم: باشه عزیزم.
با سری پایین چایی‌اشو هم زد و خشن  با لهجه‌ی عربی غلیظ گفت: عزیزم؟! مگه من نامزدتم؟..
از خلاقیتش خوشم میاد..
جویا شدم کیفیت جمله را گفت کارگر عربش به اون یکی گفته این را...هنگامی که اون یکی به کارگر عرب گفته زود باش عزیزم.
سال گفت تو دلم مونده بود فکشم بیاره پایین.
چایی‌ام رو چشیدم و گفت ولک گفته عزیزم فحش خارمادر که نداده...گفت بعضی عزیزم‌ها حکمِ خارمادر آدم رو دارند.
گفتم شما مردا روانی‌ هستید. ما زن‌ها عین نقل و نبات به هم می‌گیم عزیزم و جونم..گفت: شما خواهر مادر همدیگه هستید.
نون پنیر گردویی که برام درست کرده بود رو در دهن بردم و گفتم جوابات باهوشانه‌‌اس و درست از این رو شوهر منی.
لبخندی زد. بوسی فرستادم.
و زندگی درخشان شد.

حبیبی بدوا  القمر والقمر بعید: محبوبم ماه رو می‌خواد و ماه دوره
والسما عالیة ما بتطالها الأید: آسمون هم که بالاس و دس بش نمی‌رسه

طلعت على السطح دلّوا علی الناس: رفتم رو پشت بوم مردم من رو به هم نشون دادن
قالوا ماادری شو بها وخبّروا الحراس: گفتن نمی‌دونیم چش شده و نگهبانا رو خبر کردن

قلت لهن بدی القمر قالوا القمر غالی: بشون گفتم ماه رو می‌خوام گفتن ماه گرونه
حقه عشر لیالی عشر لیالی سهر: قیمتش ده شبه. ده شبی که بیدار بمونی

وإلی عشر لیالی عالسطح سهرانة: حالا هم ده شبه که رو پشت بوم بیدارم
وحاسة بحالی تعبانة ونعسانة: و احساس می‌کنم خسته‌ام و خوابم میاد

خایفة لأنام وینزل القمر: می‌ترسم خوابم ببره و ماه بیاد پایین
ویلاقینی غافیة: و ببینه که خوابم
وتسرقه جارتنا یا اللی مزاعلتنا:  زن همسایه‌ای هم که باعث دعوا و ناراحتی بین من و محبوبم شده، بیاد و بدزدتش

وتعطیه لحبیبی ویحبها حبیبی: و بدتش به محبوبم و محبوبم عاشقش بشه

وأنا صیر غریبة : و من غریبه شم اون میون


شعر : برادران رحبانی

آهنگ: برادران رحبانی

سال: 1967

 خواننده: فیروز

حبیبی بدو القمر


محبوبم، ماه رو خواسته

فیروز از رادیو می‌خونه حبیبی بدوالقمر. قهوه می‌ذارم رو گاز. یه حبه قند دوتا دونه هل..زیرش رو کم می‌کنم..فیروز می‌خونه محبوبم ماه رو می‌خواد و ماه دوره..و دستم به ماه نمی‌رسه..بار سوم که قهوه کف می‌کنه..ترانه قطع می‌شه و موجز الانباء شروع می‌شه.خلاصه‌ی خبرها.
خبری از اعدام شیخ نمر نیست..بار پنجم که کف می‌کنه خاموش می‌کنم..
باز فیروز شروع می‌شه. گوینده با پس‌زمینه‌ی صدای فیروز، گرم و دوستانه اما نه شلوغ، آروم و مخملی می‌گه:
صباح الورد...صباح الیاسمین..صباح الحب و النور و...صباح الحب و ...
و با مکثی به‌جا،  ادامه می‌ده: صباحکم فَیروزیّ.
صبح‌تون به لطافت و زیبایی صدای فیروز یعنی.
خبرهایی (که با صدای دیگه‎‌ایی که مخصوص خبرگوئیه نه اون صدای گرم خاص اجرای زنده‌ی برنامه‌‌های صبح‌گاهی) لابه‌لای ترانه خونده می‌شه هیچ ربطی به صبح به‌خیرهایی که به‌امون می‌گه نداره البته.
اعدام‌های داعش...دشمنی با ایران..اعتراض به دخالت‌های ایران.
بالاخره ترانه رو کامل پخش می‌کنن..از تو کابینت یه نخ اومگا برمی‌دارم که می‌گن سبکه.. دودش سبکه واقعا..قهوه می‌خورم.
فیروز می‌خونه ده شبه رو پشت بوم بیدار موندَم و می‌ترسم بخوابم ماه بیاد پایین و اونو زن همسایه برداره که ناراحتم کرده ...و اونو به محبوبم بده و محبوبم عاشقش شه ..و من غریبه شم...
فکر می‌کنم خود این ترانه‌ها داستانی کوتاه بودن بس که بی‌ یکی بود یکی نبود قصه‌ای برای تعریف داشتن...وقتی باز اخبار از دست دخالتای ایران در مورد اعدام شیخ نمر می‌گه..و اون رو موضوعی داخلی می‌دونه و ..از جیپوتی می‌گه که سفارتش رو بسته در ایران ..خنده‌ام رو می‌خورم...فکر می‌کنم وای چه حرمانی..الان چه بکنیم اگه جیپوتی با ما رابطه نداشته باشه.
رادیو رو می‌بندم..ترانه رو همین‌جا دانلود می‌کنم و بدون مزاحمت و دخالتای کسایی که از دخالت ایران می‌نالن می‌شنومش.
ترجمه بعدا.وقتی ظرف‌ها تموم شد و ناهار پختم و لباس شستم و جارو کردم..و حموم و دشویی رو شستم و کمی رقصیدم و اون وسط سدوم و عموره‌ی پروست رو هم خوندم..و البته پیامای اَبووسام رو دیلیت کردم که همین‌طوری چون کمک کرده در ترجمه و احساس نزارقبانی بودن داره، برای رضای خدا اجازه دادم پرت و پلا بگه که وقتی خوب گفت و خوب‌تر و بیشتر حس کرد توجه‌ام رو جلب کرده، بلاکش کنم و به ریش جد و آبادش با فراغ بال بخندم.
در دل.
حبیبی بدوالقمر.


کیس آف فایر

لباسای نانا رو تنش می‌کنم..موهاش رو شونه می‌کنم می‌بندم..مقنعه سرش می‌کنم..کلاه برف برفکی‌اش  که" بچه‌ها می‌میرن براش ماما" رو سرش می‌کنم..بن رو نوک پایی لگد می‌کنم که صورتش رو آب بزنه..ساندویچا رو می‌برم..با سس و مرغ برای سال..با سس زیاد...با سس کم و بدون مرغ برای بن..بدون سس و با مرغ و کمی نعنا برای نانا..می‌دم دستشون..پول برای آش..کاپشن نانا رو تنش می‌کنم می‌گم چوب شور یا آبمیوه نخره..می‌گه باشه. از اون باشه‌ها که یعنی حتما می‌خره.
پرتقال می‌برم..یه پَرش دهنمه...رو آهنگ کیس آف فایر هم می‌رقصم و نانا می‌خنده..:
- ماما سریع و خنده‌داری..وقت لوس شدن و خوشحالی ندارم..راننده‌ی سال ده بار زنگ زده..روم نمی‌شه بگم حمومه..فکرای معذرت می‌خوام خواهد کرد..در حموم رو می‌زنم می‌گم شادوماد رارننده‌ات خودوشو خفه کرد..صدایی خفه و نم‌دار از لابه‌لای شلوغی دوش می‌گه ولش کن...بن می‌گه سرویس اومد..کیف نانا رو سبک کردم..بش می‌گم هی لازم نیس حالا کتابای داستاناش رو ببره پزشو بده پیش دوستاش...کیفش سنگین می‌شه:
بچه‌ها عاشق نقاشیاشن آخه..مخصوصا وقتی قورباغه شاهزاده می‌شه..صورتش رو آب می‌زنم و چون وقت ندارم خشکش کنم تو شکمم می‌مالونمش که خشک شه..کیف‌دار می‌خنده.
بن برای دست انداختنش تند تند و لوس مژه می‌زنه و خوشبختانه نانا ندیدتش که کش پیدا کنه و صدای بوق که میادبن می‌ره و داد می‌زنه سرویس...کفش نانا رو پاش می‌کنم..نانا محاله جواب نده ..به بن می‌گه خوب باشه.. پابرهنه برم؟!..دارم کفش پام می‌کنم دیگه..دارن می‌رن و نیم‌خیز از اتاق چادرم رو برمی‌دارم..می‌دوم دنبالشون..بن رو نمی‌بوسم که این براش حکم گذاشتن تل صورتی پاپیون‌دار خواهد داشت  روی سرش...زن که راننده‌ی سرویس نانا و بن  و دخترایی که نانا می‌گه له‌اش می‌کنن و سرویس اختصاصی می‌خواد زین‌بابت و من بش می‌گم تو خواب حتما، دست تکون می‌ده..جوابش رو با سر می‌دم..
نانا نوک پایی می‌ایسته..می‌بوسمش..می‌گم مواظب باشید..می‌رن..
برمی‌گردم..سال فس فس می‌کنه..شلوارش رو می‌پوشه..پیرنش رو می‌بندم..موهاش رو شونه می‌کنه لقمه رو می‌گیرم زیر دهنش..پلیورش رو تنش می‌کنم..جواب گوشی رو می‌ده..لقمه‌ رو با یه نون اضافه می‌ذارم تو نایلکس..دنبال کلیدشه..با دستی اسپری بش می‌زنم... با اون یکی دست کلیدش رو می‌دم دستش سرشیری که خریده ببره کارگاه رو می‌ذارم تو نایلکس براش با نون باگت ...ماشین رو روشن می‌کنه چون امروز راننده‌اش کار داره..در گاراژ رو باز می‌کنم می‌ایستم کنار...رادیو رو روشن می‌کنه و صدای بسته شدن در سفارتا رو می‌شنوم...دست تکون می‌ده  با لبخندی غرض‌دار، در گاراژ رو با پا می‌بندم مثلا خیلی حرفه‌ایَم..و البته می‌دونم به‌خاطر چی می‌خنده..وقتی در گاراژ رو می‌بندی باید هزار و یه جور خم و راست شی...محلش نمی‌دم.
می‌دونه دارم تو دلم می‌گم لبخند خبیث تو باعث قوت قلبِ منه سال.
صدای بسته شدن در سفارتا و حاشیه‌هاش رو همچنان می‌شنوم و این صدا با  سال دور می‌شه..در گاراژ رو می‌بندم.
بوسه‌ی آتشین لوئیس آرمسترانگ در این صبح سرد مه‌آلود می‌باره و گرمم می‌کنه.

سین آن چیزی که گفتی تمام کردم.
توی آن بلاگی که می‌دانی، هست.
آن‌جا خواستیی کامنت بگذار و آدرس جی‌میلت را هم تایپ کن.

ای نامه‌ای که می‌روی به سویش *** از جانب من نزن تو گوشش *** فقط ببوسش.


استاد ِ بزرگ، برای شما جی‌میلی فرستاده شد. مطمئن نیستم  آدرس جی‌میل‌تو درست وارد کرده باشم ...از قبل سیو شده داشتم.
لطفا جی‌میل‌تو چک کن.
که کار رو تموم کنیم.
اون وبلاگ رو هم چک کن.
اگه این رو خوندی خبر بده.
راه دیگه‌ای برای خبر کردنت به ذهنم نرسید.
گفته بودی ازت نامی برده نشه. امیدوارم هویت فوق‌سری‌ات از این طریق فاش نشده باشه و نیای مثل دفعه‌ی پیش ... بله.

خواهش می‌کنم، وظیفه‌اس.

جی‌میل قبلی رو می‌دونید طبق معمول ناکار کردم پس دیگه کار نمی‌کنه. خرابه.

‌حرفی چیزی بود از طریق گزینه‌ی "تماس بامن" همین بغل بنویسید..اگر  جی‌میل یا ئی‌میلتونو رو درست وارد کنید از همون‌جا جواب پیغام‌تون رو می‌دم.
از این‌که حالم رو پرسیدید ممنونم.

بعدازظهره..ناهار ناهار ماهی روی منقل گذاشتم...برادرم و پسر عموم سر زدن و رفتن..مردا تو پذیرایی بودن..من رفتم اتاق کامپیوتر...بین آشپزخونه و پذیرایی ظرف بردم و سفره و برنج و ماهی..روم نشد عکس بگیرم از چیزی...نرسیدم حتی...تند تند..ناهار گذاشتم....قهوه‌ی بعد از ناهار رو دادم و اینا خوردن و ظر‌ف‌ها موند..ظرفا رو شستم..لباسامو عوض کردم..برادرم و پسر عموم رفتن ..سال نشست پای کامپیوتر..من منقل و چای رو بردم تو اتاقم...فیروز گذاشتم..پنجره رو باز کردم..در رو از تو قفل کردم و فقط بوهای عطرای رو در فضا رو از هم تشخیص دادم.
بوی زعفرون...بوی هل..بوی غنچه‌ی گل محمدی..بوی عود...بوی بخور جاوی..بوی روغن عود روی بدنم..بوی حشوی ماهی که از سبزیای باغچه بود...برادرم اون‌قدر خورده بود که  پسرعموم بش گفته بود حالا خودت فلس در میاری...چته ماهی نخوری تو زندگیت؟!

پسرعموم چاق و طاس شده...
توی پتوی نرمالوم که مثل گربه‌ی بزرگ مهربونی مالیده می‌شه بم خر خر می‌کنم بغل منقل...سال می‌گه معتادی..
فقط یه نخ سیگار بم بدن خوبه..یا یه دونه پک قلیون. یه دونه و لاغیر.
دیگه هر چی فکر می‌کنم نمی‌دونم چی بنویسم..
یعنی حیفه بنویسم و این لحظات رو زندگی نکنم.
پس منقل بر شما.

خوابم نمی‌بره.
طول باغچه رو طی می‌کنم. موردها رو تکون می‌دم. وقتی بچه بودیم ..فیروز توی گوشم می‌خونه : انا مین الصحانی من عز النوم..صوب و اعیونک ودانی من اول یوم..؟ کی من رو از خواب عمیقم بیدار کرد؟ و سمت چشمات من رو برد از همون روز اول؟!..شاخه‌های مورد رو تکون می‌دم که روشون پر از قطره‌های بارونه..وقتی بچه بودم همیشه زیر شاخه‌های مورد می‌ایستادم تکونشون می‌دادم بعد از بارون..خیابون روبروی خونه خالیه..توی گودیش آب جمع شده..بارون اریب می‌زنه و زیر نور تیر چراغ براقا هاشورای نازکی می‌بینم...سردمه..شال گربه‌ای بنفشم رو سفت می‌بندم دور سرم.
القطه البنفسجیه.
زمانی کسی من رو گربه‌ی بنفش صدا زده بود. القطه البنفسجیه...صدای بارون زیر پلیت گاراژ تند تند مثل ریزش دونه‌ها برنج روی پشت سینی مسی...می‌رم تا ته گاراژ..اون روزا رنگ بنفش رو دوس داشتم.....می‌شینم رو تاب ... خیسه..بدنم لرزه می‌افته...گوشی رو می‌ذارم تو جیبم..نگهبان رد می‌شه و با تعجب و ناباوری نگام می‌کنه..
چطور زنی تو این بارون و تو این هوا و این ساعت بیداره و روی تابه.
فکر می‌کنم اگه می‌تونستم دیده نشم خوب بود.
از دیده شدن..از زیاد و هی دیده شدن..از مرتب دیده شدن..از نگاه شدن..از توجه جلب کردن..از همه‌ی اینا..
کاش نامرئی می‌شد آدم..
امشب هاشم با فاصله‌ی  خیلی کمی از من برای خودش چای ریخت از روی منقل و تا سعاد رفت گفت: به‌خاطر شما چوب جمع کردم ..دوبار..تا برسید آتش خوابید..دوبار روشن کردم....شما گفتی بوی دود رو دوس داری...سعاد نه از بوی دود خوشش میاد نه بوی قهوه...
چای ریخت برای من هم..من فکر کرده بودم خوب خوشش نمیاد دیگه...عیب نیس. خوب منم از چیزای طلایی خوشم نمیاد و براق..نمی‌دونستم چی بگم...اگه زن دیگه‌ای بود جای من باز هاشم می‌رف برای خوشحال کردنش دوبار از خونه قدیمی گِلی‌اشون تو این بارون و گل و شل چوب خشک از انبار بکشه بیرون ..چون گفته بودی خونه‌ی مادرِ آقا هاشم وقتی با سعاد بودیم کلی آتیش روشن کرده بودن..چه بوی دود و چوب خوبی...
سعاد گفته بود از بوی دود خیلی بدم میاد..چه اشکال داش که بدش بیاد؟..اشکالی نداش و عیبی هم ...فقط زنش نبود؟...نه. این چیزا به هاشم نمی‌چسبه..دوس داره خوشحالم کنه فقط.
نیم‌رخش رو دیدم..روزای اول..اون اول اولا...چقدر از این چهره نفرت داشتم..حالا معمولی بود..زنش رو دوس داره..عاشق من هم نیست..دوس هم نداره بم دست درازی کنه..اما توجه کرده بم..اینا رو تند تند به خودم می‌گه که نترسم..که نزنم به چاک..که فرار نکنم..که بعد از دردسر فرار کننده‌ام نَرمه.
گفت سعاد شما رو دوس داره..چای رو گذاش پیشم و گف مثِ شما دوستی نداره..همیشه بِی‌ید.
زنش دوسش داره..خودشم..
پس چی؟
چته شهرزاد؟ از چی ناراحتی؟
- از این‌که نمی‌‌خوام از این توجه‌ها بم بشه..از این‌که هر جا برم و با هر کی سرانجام توجهی جلب می‌شه بم که نمی‌خوام..نوع توجه ناراحت‌کننده‌اس. هیزی معمولی نیس که بگی " مردا همینن".
آرایش نمی‌کنم..لباس خوب نمی‌پوشم..نمی‌خوام دوستی‌ها..کمک‌ها...دستگیری‌های آدمایی رو از دس بدم که توجه آدماشون بم جلب شده..
- شما خیلی بلدین..زن‌ها این‌جا نه بلدن.
یاد بابای علی بچه‌های آسمان می‌افتم...: آقا علی شما هم ماشالا خوب بلدی ها.وقتی زنگ خونه‌های پولدارا رو می‌زنن و می‌خوان بگن باغبونن..
تو زندگی واقعی خیلی خیلی کم پیش میاد بخوام جلب توجه کنم...می‌ترسم..احساس خطر می‌کنم..اگر می‌تونستم لباسی بپوشم که هیچ نگاهی رو سمتم جلب نکنه می‌کردم..اگه می‌تونستم دیده نشم..
می‌دونم هاشم برای لباس و آرایش نیس که این حرفا رو زده..فقط برای این که دوس داره کارایی رو بکنه برام که خوشم میاد..چون می‌گه زن‌ها إی چیایه دوس ندارن..
سعاد خودش رو دختر شهری می‌دونه و اینا رو دهاتی...میون زن‌هاشون که ساده و شلخته می‌گردن طوری می‌گرده که انگار تو شهرترین شهر دنیاس...باید ثابت کنه دهاتی نیس..باید ثابت کنه بلد نیس تو خونه نون بپزه..
بعد هاشم گفته بود مامان‌بن زنه..
والله مَره..انتی مَره.
من هم ترسیدم..خیلی ترسیدم..چون سعاد خیلی بم خوبی می‌کنه..اصلا نمی‌خوام رقابت و دشمنی‌ و حسادتش رو جلب کنم..اگه عصری اون نبود از حال گرفتگی می‌مردم..
کسایی هستتن مثل ر..دوست می‌مونن با آدم..نه با من..با سال..و از طریق سال با من...خوب و انسانی.
کسانی مثل مسعود..مثل هاشم..مثل ف ..مثل هر کس دیگه‌ای...مثل پ...اینا نمی‌تونن دور بمونن..باید رو کنن و بگن و این همه چی رو خراب می‌کنه...
این شد که به سعاد گفتم بیا پیشم...آقا هاشم می‌گه تا خانومم نیاد چای نمی‌خورم...چای ریخته منتظرته.
هاشم چای دوم رو ریخت و گذاشت جلو خودش..زنش که اومد..فراموش کرد چی بم گفته اصلا...با زنش حرف زدیم و خندیدیم..و سال که اومد دور آتیش شلغم خوردیم...
سریال ترکی‌اشون شروع شد و هاشم گفت مطمئنم مامان‌بن..خواهر عزیزم...در مورد این سریالا نظرخودش رو داره..نه مامان بن؟!
به سال نگاه کردم و گفتم نظر؟ نظر چیه؟!...من هم مثل سعاد این سریالا رو دوس دارم..خوشم میاد...اما سال نمی‌ذاره...سعاد با بشقابای تخمه از راه رسید و گف: کی خوشش نمیاد از این سریالا؟! والا همه زن‌ها می‌بینن. مگه این‌که حزب‌اللهی باشن..شهرزاد هم خو حزب‌اللهی نیس.. هم مثِ خودمونه.
من به ساعت گوشی یواشکی نگاه کردم و تو دلم خمیازه کشیدم.

گل‌های جوری رو کندم..خوشبو و خوشرنگ...گذاشتم توی لیوان لبه‌ی طاقچه‌ی باریک روبروی ظرفشویی که همه می‌خواستن نابودش کنن جاکولری بزنن و من قبول نکردم که روش لیوان گل بذارم..بعدش به سینکای پر از ظرف نگاه کردم و با دس آب از تصیفه خوردم و بعد اینو نوشتم.