دیشب خانه ی فلان کس . صبح خانه ی پدر. ظهر خانه ی پدر سال.عصر خانه ی ترون. الان خانهی عالیه.
پیرن زبر. بوی گاز.مسواک نزده.
شارژ گوشی چار در صد.
لپ تاپ فراموش شده در منزل ترون
من از پریشب حدود پنج شش ساعت بیشتر نخوابیدم
در اتاقی با دری باز خوابیده ام.از جهت خفه نشدن با گاز.
شارژ گوشی سه در صد.
سال میگوید تو محبوب بچه هایی.
خوابم نمی برد
صورت نشسته
سال میگوید ...
کافکا در کرانه امه.
روحانی رفته پغی.
صد و پنجاهتا هواپیما سفارش داده.
یک چیزهایی دارم یاد می گیرم.
النگو رو زنها تو دست راست می ذارن که دیده شه و دست که بدن و.کار که کنن به چشم بیان
بعد چون من تو دست چپ میندازم چون دست راست بزرگتره و زود به زود دراوردن و عوض کردن درد داره اینا ادام رو درمیارن دارن و میگن که
درد داره درد داره ...سوسول
منظورشون رو می دونم چیه.
میگم خوب درد میگیره دستم
سه نفر دارن میگیرن درد داره درد داره درد داره
فقط نگاشون میکنم
میمونا
الان رفتم توی شومینه رو دیدم به سختی باورم شد توش چوب واقعی نمی سوزه.
زل زدم بش چوبها قرمز بود خوب.
نه واقعنی نبودن.
حیف.
یه خورده احساس امیلی برونته کرده بودم.
به قول بیبیام:
تغده أو تمده
تعشه و تمشه.
ناهار بخور و دراز بکش
شام بخوره و راه برو.
گفت جدی؟
صدای قورباغه درآوردم..گفت آفرییییین...چه خوب بلدی. انگار الان بغل یه برکه ایستاده باشم و قورباغههایی در حال پرش باشن و رو سطح برکه پر از نی و بامبو باشه و یه دهکدهی سبز و دنجه با نسیم و.. جایی قشنگ و کارتونی تصور کرده بود. یعنی تصور من از تصور او خیلی انیمیشنی بود.
من قورباغه دیدم. زیاد هم. او میگوید ندیده..هی من قورباغه شدم هی او گفت چه جالب...چه قشنگ..من هم کنیز تشویقم. وسط چه قشنگها و بهبههایش قور..قور..
بعد گفتم صدای قورباغهی نیهیلیسم هم بلدم.
مکث کرد و یادش افتاد نیهیلیسم یعنی چی...منتظر ماند که صدای چیزی که گفتم بلدم را دربیاورم و گفت خوب؟
چیزی نگفتم.نخواندم.
گفتم همین دیگه.
یعنی قورباغهای که رسیده به پوچی و دیگه نمیخونه چون به نظرش مسخره و بیفایدهاس ببین اینطوری:
...
و نخواندم.
مکث کرد باز هم..صدای نفس نفس آمد دیدم خنده. داشت میخندید..زیاد هم. اولش قاه قاه بعد قهقهه..بعد ریسه..بعد باز نفس نفس. و سرفه...
از خندهاش به خنده افتادم. فکر کردم برای کی تعریف کنم و باورش بشود که به چه و چرا خندیدیم. لازم نبود تعریف کنم یا بگویم.
او تند تند حرف میزند.
میگوید من شمرده شمرده حرف میزنم و موقع حرف زدن به گزینش واژه میپردازم و این کار آدمهای خودپسند است. صدایم بیحال و حالت است و ..
من گفتم برای این است احتمالا که آدمهای دور و برم تند تند حرف میزدهاند و بیفکر. نوع و مدل حرفزدنشان شلیک کلمه بود فقط. هیچوقت نخواستم مثلشان باشم.
او برعکس نخواسته مثل آدمهایی باشد که کلمهها را کشدار و بیحالت و آرام میگویند انگار گرافیک کلمه را ببرند گردگیری یا اسکلتش را بررسی کنند. چون دور و برش آدمهای دماغ بالا گرفتهی دو ساعت برای یک واژه فکر کن بوده.
او حرف میزد، دست زیر چانه به بیرون نگاه میکردم..پرده را زده بودم کنار آن بیرون برکه بود..نیزار..نیلوفرهای آبی پهن برگ..خانههایی آنطرف برکه..لک لک..ابر..
میگفت امی واینهاوس نشنوم مخصوصا لاوو ایز لوزینگ گیم و اجازه ندهممردم و مردها بیشتر از حد معینی با من حرف بزنند..
حرفش تمام شده بود یا نشده بود که گفتم: خداحافظ.
عادت بدِ یکهو خداحافظی کردن که به بیادبی پهلو میزند.
گفت: باشه فقط قبل از رفتن یه بار دیگه قورباغهی معمولی باش..نه نیهیلیسم..حتی شاد نه..طوری که انگار از روی یه برگ پهن روی اون یکی " یههویی" پریده باشی و موج و لرزه بیفته تو سطح آب.
اینطور شد که حسنختام حرفهامان ابوعطا شد.
خوب کسی شیطان را لعنت میکند، دیگری آمریکا را سبب بدبختی خودش میداند و..ما هم باید نقشی داشته باشیم در این دنیا بالاخره.
هم خوبه.
فکر کن آمده باشی در این دنیا و نخواهی مانع کارهایی بشوی که دیگری اگر نبودی میکرد.
همین هم خوب است.
میگه کی؟
میگم یه زنهاس میگه اسمش شهرزاده..یه نمه خودپسنده انگار..شایدم نباشه..
میگه ولش کن...اصرار نکن.
بخواد جوابت رو میده.
میخوام ها..اصرار هم نکردم دیگه.
جواب نمیاد.
حالم خوب نیس حالا.
افسردهام.
مربای هویج یکی از منفورترین چیزای دنیاس. نه چون دنیا پر از مارمالادای توت فرنگی و فلانه..نه چون مرباهای گل محمدی و پرتقال و زردآلو مخصوصا عرضه اندام میکنن و هویج حرفی برا گفتن نداره..نه چون وقتی دوم دبستان بودم یه عالمه مربای هویج با پیاز خوردم و نصف شبی تا صبح بالا میاوردم و بعدش ازش زده شدم..نه چون..
چون الان گمش کردم.
نمیدونم چرا مرباها در حد سک سک پیداشون میشه تو خونهامون. بعد مفقودالاثر میشن..احساس میکنم توطئهی ساله. قایمشون مینه نخورم.
خوب توی تست سبوس دار چی بمالم؟
تموم ظرفا کثیفه چاقو نداریم بای خیار گوجه رو با دندون تیکه کنم بذارم لای نون تست..لیوان چای خوری نداریم..
من الانم حالم گرفتهاس.
خیلی هم.
چرا این حال گرفتگیای عمیق که هی میرن و میان تموم نمیشن؟
نمیدونم.فکر کنم باید اتاقم رو مرتب کنم..ظرفا رو بشورم..آشپزخونه رو مرتب کنم کاری که دسمه رو تموم کنم و ..
یحتمل بهتر شم
شایدم نشم
فردا میرم جلسه داستان
شاید خوش بگذره.
شاید
شک دارم البته
نزار قبانی شعری داره که در رثای جمالعبدالناصر سروده:
کل الأساطیر ماتت …. : تمام اسطورهها پس از
بموتک … وانتحرت شهرزاد : مرگت مردند و شهرزاد خودکشی کرد..
امروز متوجه شدم جز قصاید ممنوع بوده.
عکس زیاد دارم بعد میذارم.
دال عدس قل قل میکنه..فلفل توش زخم انگشتم رو سوزوند. رفتم دیدم بن یه سس خیلی تند رو که دیروز خریدم کف دسش میریزه بغل کامپیوتر میلیسه..یه سس سیر و گوجه و فلفل قرمز داشتم نصفش رو تموم کرده..نانا هم یاد گرفته.
اگه گذاشتم فلفل بیاد تو خونه دیگه.
اصلا برا بن خوب نیس حالا.
این مرده هر چی بش میگی متوجه نمیشه.
الانم یاد ایام میشنوم انگشتم مُثوضه ...و اونجایی که میگه بِلبِل طبعش کنون باشد زه تَهنایی خموش...نغمهها بود او را...وقتی میرسه به "نغمهها"میخونه ضجه میزنم بین خودم و خودم..
از درد انگشت.
میدونید چه اتفاقی برام افتاد؟
انگشتم برید.
خون ریخت کلی ازش.
جهنم؟
اون دفعهای که انگشتتون برید و خون اومد من گفتم جهنم؟ یا نگرانتون شدم؟
خوبه والا.
الان به این نتیجه رسیدم که هر چی از شجریان دوس دارم مربوط به دوران مجردیه.
یاد ایام
و یکی دیگه که از بس که زدم ریگ به بیابان به کف..یا شایدم خار مغیلان همه در پا شکست..
فک کنم این بود.
یادم نیس اسمش چی بود.
اون موقع هیجده نوزده سالم بود روی یاد ایام میرقصیدم با درد یعنی...یه اضطراری بود که توش نوار میذاشتم(بله متعلق به دوران دایناسورام من) و برنج پاک میکردم و میشنیدمش...
تازه باش میخوندَم هم.
شهرام ناظری هم رو هم کیش مهر دوس داشتم چون عکس طباطبایی تو کتاب تاریخمون بود من و ترون میگفتیم تو گِل افتاده که این شکلی شده و میخندیدیم و سال عصبانی دورادور من و از نزدیک بر ترون خرده میگرفت که دارید بر این آدم جلیلالقدر سخره مَیکُنید(افغانی بوده سال؟)
الانم هم همونا رو دارم
البته یک شب آتش در نیستان رو هم تو سوم چهارم دبستان شنیدم..و حس کردم مهمم.
سال گفت چرا اینقدر صداش بلنده؟
گفتم نمیدونم..میای حرف نزنیم در موردشون؟ فقط دیگه هر چی اصرار کردن همراشون نریم جایی. اصلا سال سلیقه و اینامون فرق میکنه با مردمِ دوروبرمون..بعدشم راستش با تو به من خوش میگذره فقط...رانندگی تو..موسیقیِ تو..شوخیات با من..حتی دو ساعت و نیم حرف نزدنت تو مسیر به نفعمه. میخوابم یا فقط موسیقی میشنوم..تو وسطش دستم رو میگیری من یه جات رو مثلا دس یا دماغت رو گاز میگیرم..
بیخیال.
نگام میکرد که تند تند اینا رو میگفتم..
- با این نگاش که میدوه تو صورت آدم
- چی؟
گفت دستت رو بده. ..دادم گف بریم تو ماشین فقط برگردیم خونه با خودمون باشیم.
ساکت سعی میکردم نسیم شور دریا رو به تمام تن و بدن و روحم برسونم و سال گف تو حسودی؟
- آره...کسی رو دوس باشته باشم بش حساس میشم
- منظورت اینه که من رو دوس داشته باشی
- منظورم تو بودی
- ولی بیخیالی انگار
- خودت داری میگی انگار. ظاهرا.
- رقیب قدر نیس؟! تو موضع رقابت حسش نمیکنی نه؟
- نمیدونم..عجیبه که این مسائل رو زن به وجود بیاره فقط..میشه فضا سالم باشه..این جوها ملولم میکنه.
- وای چوکولو ملول شد..چوکولو کیجا میری؟
- سال؟ ..چرا دوسم داری؟
- چون آدم خوبی هستی.
- چرا حسش نمیکنم پس؟
- چون چوکولویی
- نه جدی
- بهتر که حسش نکنی
- چرا؟
باد سرد وزید و نانا دوید طرفمون..دسش رو گرفتم و به سال گفتم بریم دیگه.