فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

یک زمانی یک مسواکی داشتم.

دعوا هس سرت .اینکه ناهار خونه ی کی باشی و ته اش دلت بخواد بخوابی.

زیاد.


انشالله زنده می مانم

دیشب خانه ی فلان کس . صبح خانه ی پدر. ظهر خانه ی پدر سال.عصر  خانه ی ترون. الان خانه‌ی عالیه.

پیرن زبر. بوی گاز.مسواک نزده. 

شارژ گوشی چار در صد.

لپ تاپ فراموش شده در منزل ترون

من از پریشب حدود  پنج شش ساعت بیشتر نخوابیدم

در اتاقی با دری  باز خوابیده ام.از جهت خفه نشدن با گاز.

شارژ گوشی سه در صد.

سال میگوید تو محبوب بچه هایی.

خوابم نمی برد

صورت  نشسته

سال میگوید ...

کافکا در کرانه امه.

روحانی رفته پغی.

صد و پنجاهتا هواپیما سفارش داده.



یک  چیزهایی دارم یاد می گیرم. 

النگو رو زنها تو دست راست می ذارن که دیده  شه و دست که بدن و.کار که کنن به چشم بیان

بعد چون من تو دست چپ میندازم  چون دست راست بزرگتره و زود  به زود دراوردن و  عوض  کردن درد داره اینا ادام رو درمیارن دارن و  میگن  که 

درد  داره درد داره ...سوسول

منظورشون  رو می دونم چیه.

میگم خوب درد میگیره دستم

سه نفر دارن میگیرن درد داره درد داره درد داره

فقط نگاشون میکنم

میمونا

الان رفتم توی شومینه رو دیدم به سختی باورم شد توش چوب واقعی نمی سوزه.

زل زدم بش چوبها قرمز بود خوب.

نه واقعنی نبودن.

حیف.

یه خورده احساس امیلی برونته کرده بودم.

خواهرم برای دخترش دامن‌هایی درست کرده که اسم‌شان توتو است. اسم‌شان از خودشان قشنگ‌تر نیست اما به‌نوبه‌ی خودش خیلی قشنگ است.
اختراعاتی می‌کنند این آدم‌ها. امیدوارم نانا گله نکند چرا وقتی نی‌نی بوده برایش توتو نخریدم یا ندوختم.
خوب بابا نمی‌دانستم توی دنیا دامن توتو داریم.
دامنِ توتو.

و چقدر گفتن کبَیند خوب است

وقتی خانه‌ی کسی هستم نمی‌توانم خوب بنویسم. نمی‌توانم خوب فکر کنم ببینم چه می‌خواهم بگویم. مخصوصا اگر کابینت‌هایش ( و چقدر گفتنِ کَبیند خوب است) نمی‌دانم چه کِلاس باشد. یا گلاس؟ های‌کلاس؟ فایبرکلاس؟..های‌گلاس ..از این مقولات سفید..و آباژور.
زیر آباژور ایستادم. روی نوک پا. دستم رسید به یکی از الماس‌ها..بچه که بودم می‌مردم از خوشی یکی‌اش را اگر داشتم. یک‌بار مادرم رفت جایی و یکی‌از این شیشه‌های تراش خورده را آورد که اسمش را گذاشتیم"جواهر" و تویش که نگاه می‌کردی هزار رنگ می‌شد..توی حرم بعد دیدم ازشان اما دستم نمی‌رسید..حالا دستم به یکی‌اشان رسید..چرخاندمش..دور از چشم خواهرم تکانش دادم ..اگر سال بلندم می‌کرد یکی را می‌گرفتم جلوی چشمم و طیف‌های رنگی و شکسته را می‌دیدم..
تویشان مثل توی قطره‌ی اشک است وقتی چشم‌هایت را تنگ می‌کنی و لابه‌لای مژه‌هایت می‌شکند و هزار و یک شکل غریب درست می‌کند.
این‌جا ذهنم ترس‌خورده است از شدت مرتبی. این‌همه براقی را بلد نیستم باهاش چه کنم.
کابینت‌های جابه‌جا زنگ‌زده‌ی من که زیرشان را دستمال می‌کشم..مورچه‌های آشپزخانه که از دست‌شان خلاصی ندارم و فن ِ کثیف ..ظرفشویی که کمی کج است اما کج نیست. کج است اما نگاهش که کنی نمی‌توانی بگویی کج است. حس می‌کنی کج است. هره‌ی باریک پنجره‌ی آشپزخانه که هر چه گفتند بکوبیم جاکولری بسازیم قبول نکردم فقط برای این‌که تویش شیشه‌ی مربایی بگذارم که گلی یا برگی از باغچه دارد یا حتی یک لیوان که به نظرم قشنگ می‌رسد یا مایع دستشویی آبی صدفی که رنگش قشنگ است..
چقدر این‌ها دور به نظر می‌رسند حالا و یک‌طوری‌هایی ..یک‌طورهایی رنگ و رو باخته‌اند انگار.
سال بلندم نکرد و من الماس‌ها را دست زدم فقط نشد بگیرم‌شان جلوی چشمم..
شال‌ها مانتوها صندل‌ها..سبدها..دامن‌ها..را دیده بودم.
همه چیز از دنیای دیگری است.
سبدها حتی از این دست‌فروش‌های همه چی دو تومن نبودند..خوب آن‌ها یک‌جورهایی چاقند و دل‌گنده..و وقتی لباس‌ها را تویشان می‌گذاری می‌توانی ازشان بپرسی: رژیمت چی شد؟ جواب بدهند: هیچی بابا..و غش غش بخندند که جونش رو نداریم شهرزاد..پررویی هم بکنند که خودت چی؟
بگذارم‌شان روی تخت و بگویم: هیچی بابا و غش‌غش همراهشان بخندم.
سبدها این‌جا شناسنامه دارند. سبد فلان..سبد بهمان. شق و رق و جنس خوب و رسمی. خوشم می‌آید. اما زبان‌شان را بلد نیستم.
به سال می‌گویم این آباژور برای چه است؟ چه می‌کنن باهاش؟
می‌خندد.
-خوب روشنش می‌کنن..
-همین؟با الماس‌های الکی پلکی‌اش بازی نمی‌کنن؟
باز سعی‌ام را می‌کنم. اگر یکی‌اش کنده شود خواهرم خودش و من را خواهد کشت.
می‌‌آیم توی اتاق..کمدها..میزها..همه چیز از جنس من نیست. ..جنسش "پولداری" است.  می‌خندد سال وقتی می‌گویم: الان ما توی خانه‌ی یه آدمِ پولداریم یعنی؟
سال می‌گوید: دلت می‌خواد؟
- الماس الکی پلکی آره.

من باید برم.
اَه.
اون دختره چی می‌گف؟ لودَفن کیا نیان تو پیج من؟!
همون‌طوری.

نرسیدم دور و بر ابرویم را تمیز کنم. پشت لبم را نیز هم. کناره‌ی لب که قبلا چیزی نداشت و آن‌قدر کرم مثل دیگر زن‌ها شدن به جانم ‌ که قبلا نبود، هم هست مهم نیست اما برداشتنش برایم درد دارد. توی آرایشگاه زن‌ها تخمه می‌شکانند و مو هست که ازشان کنده می‌شود و انگار موها اصلا ریشه ندارد  در جان‌شان..بگو یک آخ..یک نمی به چشم...حرام .
 نگاهش می‌کنم..خوشکل است. نرم و قهوه‌ای..اما زن‌ها ول نمی‌کنند آدم را در این زمینه. وسوسه می‌شوم با ژیلت بزنم. درد ندارد به‌هرحال. سال دارد ریشش را می‌زند و زمزمه‌ای سنتی زیر لب دارد.
از روی سیب آدمش کف برمی‌دارم..می‌زنم گوشه‌ی لب‌هایم..نگاهم می‌کند..اطورای کمی با قلدری برای این‌که کم بیاور، نمی‌دهد.
وقتی نمی‌دهد قیافه‌اش شبیه رحیمی شده که به کریم می‌گوید تو تک دل منو بریدی. وقتی اول ِ اول ویدیو دارد ورق‌های پاسور را می‌چیند و اطرافیان می‌خواهند ازش بگیرند و او یک‌هو برمی‌گردد عقب ..از ترس و خشم شاید..
خیلی برای این تکه خندیده‌ام...تنهایی ده‌بار بیست‌بار برش گرداندم و خندیده‌ام. می‌دانم اگر به کسی این را بگویم اشاره خواهد کرد سمت جایی که قسمت اعصاب و روانش فعال است..می‌گوید برو روزی چهل‌بار ببینش بابام جان.برای دل خودت.
به‌هرحال ژیلت را نداد. ژیلتی نو بود بغل شامپوها..بر داشتم و حمله کرد. پیش‌بینی نکرده بودم.
- احمق! یه دونه مو نبود تو صورتت. حالا با ژیلت می‌زنی؟ فردا پروفسوری هم بذار.
- نه اون مال شما حکماس. ما عوام یا از ته می‌زنیم یا می‌ذاریم فی‌سیبل‌اله بره برا خودش..
- هر هر..خندیدم..وای به‌حالت اگه بش دست زدی بازم.
کف بغل لب رو با جاهایی از صورتش که کف ندارد تمیز می‌کنم و ناامید برمی‌گردم.
به آینه نگاه می‌کنم.
خدا لعنت کناد کیانا جان خدیجه‌ی سابق را. آرایشگر خوبی برایم بود اما رفت. فقط برای این‌که صاحب‌خانه‌اش که پیرمردی رئوف بود را نرفتم راضی‌اش کنم پول کم‌تری از کیانا بگیرد که به کیانا و پیرمرد گفتم بروند یک دوری بزنند در هر جا که می‌پسندند.
بعد این حیات از ده بار که زنگ می‌زنم بیست بارش نیست. آخرین بار ژوئن 1976 رفتم زیر ابرو برداشتم پیشش.
برای سال مهم نیست.
برای من ؟ نمی‌دانم.
بیشتر شنیدن نق دوستان روی اعصاب می‌رود تا شکل صورت.
اما چه کنیم چاره کنیم که همین است.
این منم  سند زنده‌ی حمله‌ی مغول.
به‌هرحال پرپشت نیست.
اما برای قسم که خوب است.

ماکسی آبی را می‌پوشم که چند روز پیش از مامان‌سعید گرفتمش. تمیز و مرتب دوخته. زیر عبایی که سال برایم گرفت این اواخر چیز خوبی می‌‎شود.
الهام، جاری، هم‌عروس یا هر اسم دیگری که داشته باشد بچه‌دار شده. می‌رویم ببینیمش. مادر سال همین چند روز پیش طی وزوزی نامفهوم به من گفته بود که دانیال پسرِ الهام که برایش می‌خوانم زن‌عامو زن‌عامو فلفل بکوب سی عامو و می‌رقصد، گفته این نی‌نی خودم است.
از این تعارف‌ها کردم که آخی و الهی و این‌ها بعدش گفت که تو بهتری؟ کی میاید عموت می‌گه خیلی وقته ندیدمش...بیاد بام حرف بزنه.
صدای خود "عمو" بلند بود که زود بیایدا..بش بگو بیاد ماهی و تمن امحمر برام درست کنه. کله‌پاچه هم داریم.
فکر کردم کله‌پاچه سی چنم بی؟ و گفتم میایم انشالا و از این داستان‌ها.
حالا ماکسی آبی به تن به نقش‌های طلایی روی ماکسی نگاه می‌کنم. چرا هر وقت می‌خواهم بروم حالی سنگین دارم؟ مطمئنم همه از این لباس خوششان خواهد آمد..
مطمئنم می‌خندم..مطئنم به سال خوش خواهد گذشت..مطمئنم...مطمئنم کِدر خواهم شد.

من و او

مادرم یک رسم قشنگی دارد برای خودش که نمی‌دانم معنی‌اش چیست اما فکر یا حس می‌کنم برای این به کارش می‌برد که از برخورد با من احتراز کند.
نمی‌توانم بنویسم چون دوستم ندارد. احتمالا برای این است که با من کم‌تر حرف بزند این‌جا هم نمی‌توانم یعنی منصفانه نمی‌بینمش که ادامه بدهم چون دوستم ندارد.
بیشتر برای این است که فاصله‌ای را حفظ کند که من از دیرباز از وقتی خیلی کوچک بودم وضعش کردم در برابرش و ازش رد نشدم. توی وجودش چیزی بود که در عین‌حالی که به‌اش نیاز داشتم ازش فاصله می‌گرفتم. محبتش را دوست داشتم اما طلبش نمی‌کردم ازش..نمی‌رفتم روی پایش بخوابم..یا..
رابطه بین ما قوی و سرد ماند. نق می‌زنم که چرا با من سرد است چرا گرم نبود..چرا ..اما خیلی کم تلاش کرده‌ام و البته خیلی راضی‌ام هم که این‌کار را کرده‌ام که این فاصله را بپرم از رویش..
چند بار زنگ زده بود و کار داشتم..چند روز پیش که یک‌هو دلم برای بابام تنگ شد و زنگ زدم بعدش عذاب‌وجدان گرفتم که لابد مادرم می‌گوید ببین زنگ زده به باباش و ..
توی پیتزایی بودیم با سال ..منتظر بودم نانا کلاس زبانش تمام شود که زنگ زدم به‌اش..مکث‌های طولانی..دنبال حرف گشتن..خوب گفتن‌های مکرر...دیگه چه‌خبر..دیگه چی‌کار می‌کنیدهای هر دومان حااکی از این بود که از حرف زدن با هام لذتی نمی‌بریم..با پدرم می‌توام از رنگ دیوار بگویم تا عرب ِ بدو در این‌جا..تا...مادرم فکر سرماخوردگی نوه‌اش است و اگر نوه خوب شود برش دارد با خودش بیاوردش و من فکر می‌کردم خوب یک‌بار تنها بیا .
یک‌جورهایی خشم گذرایی از سینه‌ام رد شد. چند وقت پیش خواهرم گفته بود که مادرم نوه‌ی سرفه‌کن را بغل کرده گفته هزار بار قربانت بروم.
خواهرم نتیجه گرفته بود هزار بار هم نه یک‌بار اگر در سال قربان‌مان می‌رفت..
من اصلا نمی‌توانم در مورد مسئله‌ای حکمی صادر کنم. اگر قربان صدقه می‌رفت درد از جای دیگر سر برمی‌آورد. اما بدون شک این‌همه عمیق نبود.
..وقت‌هایی بوده هم که هر دو با هم بخندیم..مثل هم بخندیم..شبیه هم لباس بپوشیم..احساسات شبیه هم و مشترکی داریم و ...
مادرم اگر بروم سفر به من زنگ نمی‌زند بگوید کجایید.
به سال
آدمِ همراه‌مان
جدیدا به بن
در آینده(انشاءالله) به نانا
اما نه حتما به من.
یک چیزی هست بین ما که نمی‌گذارد نزدیک شویم به هم..دافعه‌ی احساسی مثلا. پدرم با من از مادرم خوب خیلی بدتر بود اما این حس را به‌اش ندارم. پدرم هارت و پورت دارد اما بی‌غل‌غش‌تر است...شیله پیله‌اش کم است..حماقت داشت..نعصب داشت..بدجنسی نه.
شاید پدرم را صرفا فردی عصبی می‌دانستم که خشم‌های بیمارگونه‌اش گاهی خارج از کنترلش بود اما مادرم حساب‌شده و برنامه داشت برای آزار.
نمی‌دانم و مهم نیست.
مادرم امروز زنگ زده بود به سال به بن به همه و وقتی برنداشته بودند به من زنگ زده بود می‌گفت خواستی بیای قبلش بم بگو. برایمان خورشتِ ماهی بپزم. فقط من و تو دوست داریم.
به همه زنگ زده بود که بگوید به من  بگویند که وقتی دارم می‌روم به‌اش بگویم که چیزی را بپزد که هیچ‌کس جز من و او نمی‌خورد و دوست ندارد.
رسم زیبایی داری مادر.
به من هم سر بزن.

بابام رفته دبیرستانم مدرکِ دیپلمم رو گرفته.. لازمم شده بود اُ گفته بودن به بابای آدم یا خود آدم می‌دن...
قدیم گفته بودم معدلم هیفده‌اس.
حالا زنگ زده قاه قاه قاه...مرده از خنده که ببین بعد از این‌همه سال دروغت رو شد...اِی پدر سوخته..دیگه تنبیه‌ات می‌شه کرد؟!
پشت گوشم رو می‌خارونم که نه بابا سیزده‌ی قدیم معادل نوزده الانه..بابام بدتر می‌خنده که کوتام نمیاد بزغاله.
اینا یه طرف اُ انضباطه‌ تو کارنامه یه طرف.
سکوت.
چی بگم؟
روم سیا.
قدیما خو سخت نمی‌گرفتن رو نمره و انضباط. مدرسه‌ام بد بود. خودم خوب بودم.

و بنت الشلبیه‌ی فیروز نیز هم.


این‌جا در موردش بخونید.

و گوش دادن به فی‌بالی امل مثلوثی هم نیز هم حین خوابیدن.

الان بهترین چیز دنیا خوابه.

به قول بی‌بی‌ام:
تغده أو تمده
تعشه و تمشه.
ناهار بخور و دراز بکش
شام بخوره و راه برو.

"یه‌هویی"می‌شود گفت میان حرفش دویدم. شایدم هم پریدم.

داشت یک چیزی می‌گفت بعدازظهر که به‌اش گفتم صدای قورباغه هم بلدم. می‌شود گفت میان حرفش دویدم. شایدم هم پریدم.

گفت جدی؟

صدای قورباغه درآوردم..گفت آفرییییین...چه خوب بلدی. انگار الان بغل یه برکه ایستاده باشم و قورباغه‌هایی در حال پرش باشن و  رو سطح برکه پر از نی و بامبو باشه و یه دهکده‌ی سبز و دنجه با نسیم و..  جایی قشنگ  و کارتونی تصور کرده بود. یعنی تصور من از تصور او خیلی انیمیشنی بود.
من قورباغه دیدم. زیاد هم. او می‌گوید ندیده..هی من قورباغه شدم هی او گفت چه جالب...چه قشنگ..من هم کنیز تشویقم. وسط چه قشنگ‌ها و به‌به‌هایش قور..قور..
بعد گفتم صدای قورباغه‌ی نیهیلیسم هم بلدم.
مکث کرد و یادش افتاد نیهیلیسم یعنی چی...منتظر ماند که صدای چیزی که گفتم بلدم را دربیاورم و گفت خوب؟
چیزی نگفتم.نخواندم.
گفتم همین دیگه.
یعنی قورباغه‌ای که رسیده به پوچی و دیگه نمی‌خونه چون به نظرش مسخره و بی‌فایده‌اس ببین این‌طوری:
...
و نخواندم.
مکث کرد باز هم..صدای نفس نفس آمد دیدم خنده. داشت می‌خندید..زیاد هم. اولش قاه قاه بعد قهقهه..بعد ریسه..بعد باز نفس نفس. و سرفه...
از خنده‌اش به خنده افتادم. فکر کردم برای کی تعریف کنم و باورش بشود که به چه و چرا خندیدیم. لازم نبود تعریف کنم یا بگویم.
او تند تند حرف می‌زند.
می‌گوید من شمرده شمرده حرف می‌زنم و موقع حرف زدن به گزینش واژه می‌پردازم و این کار آدم‌های خودپسند است. صدایم بی‌حال و حالت است و ..
من گفتم برای این است احتمالا که آدم‌های دور و برم تند تند حرف می‌زده‌اند و  بی‌فکر. نوع و مدل حرف‌زدن‌شان شلیک کلمه بود فقط. هیچ‌وقت نخواستم مثل‌شان باشم.
او برعکس نخواسته مثل آدم‌هایی باشد که کلمه‌ها را کش‌دار و بی‌حالت و آرام می‌گویند انگار گرافیک کلمه را ببرند گردگیری یا اسکلتش را بررسی کنند. چون دور و برش آدم‌های دماغ بالا گرفته‌ی دو ساعت برای یک واژه فکر کن بوده.
او حرف می‌زد، دست زیر چانه به بیرون نگاه می‌کردم..پرده را زده بودم کنار آن بیرون برکه بود..نیزار..نیلوفرهای آبی پهن برگ..خانه‌هایی آن‌طرف برکه..لک لک..ابر..
می‌گفت امی واینهاوس نشنوم مخصوصا لاوو ایز لوزینگ گیم و اجازه ندهممردم و  مردها بیشتر از حد معینی با من حرف بزنند..
حرفش تمام شده بود یا نشده بود که گفتم: خداحافظ.
عادت بدِ یک‌هو خداحافظی کردن که به بی‌ادبی پهلو می‌زند.
گفت: باشه فقط قبل از رفتن یه بار دیگه قورباغه‌ی معمولی باش..نه نیهیلیسم..حتی شاد نه..طوری که انگار از روی یه برگ پهن روی اون یکی " یه‌هویی" پریده باشی و موج و لرزه بیفته تو سطح آب.
این‌طور شد که حسن‌ختام حرف‌هامان ابوعطا شد.

چون تا حالا احساس نیاز نکردم بخورم یا بچشم.

لباس‌های چرک را می‌گذارم لباس‌شویی. لباس‌های خودم را که قاتی نمی‌شورم با لباس بقیه. می‌پرم روی ظرف‌ها. بن می‌آید و می‌گویم ناهار داریم..گوجه‌ سرخ کنم با نان می‌خورد می‌گوید می‌خورد. شاکر و سرشار از قدرشناسی گوجه را سرخ می‌کنم..برمی‌گردم ظرف بشورم..سینک‌ها پرِ پر.
بن با خبرهایش می‌آید. که دیروز که رفته‌اند پیتزا خورده‌اند با دوست‌هاش مردی به‌اشان گفته اگر شعور داشته‌اند آرام‌تر حرف می‌زده‌اند..بن دست گذاشته روی سینه و گفته آقا شرمنده و دوست‌هاش منفجر شده‌اند از خنده..
می‌پرسید که عجیب بود ماما، ما که ما فقط می‌خندیدیم...
که چون  می‌رودبدن‌سازی دوست‌هاش گفته‌اند راحت به‌اش می‌آید شانزده هفده ساله باشد نه چهارده‌ساله..حتی یکی از دخترها که به پسرهای دیگر محل سگ نداده به بن گفته می‌شه گوشی بن رو ببینه خیلی نازه.
بن خدا را بنده نشده از خوشی و دوست‌هاش زده‌اندش که با این صورتت چی داری تو..
چشم‌هاش را براق کرده و از گوشه چشم گفته: جذابیت.
و بیشتر ازشان مشت و لگد خورده.
این‌ها را می‌گفت هم که سر کلاس عربی و زبان خوابش می‌گیرد..دبیر عربی واقعا مرده است.
و مردی که باهاشان دعوا کرده سی تومن پیتزا خواسته و این‌ها دویست و خرده‌ای چیز میز خریده‌اند..فروشنده طرف آن‌ها را گرفته.
فایده نداشت به بن بگویم کار خوبی نکرده که یارو را دست انداخته، او فقط چهارده ساله است و به قول پسرِ زاغی ِ کافکا در کرانه حتی در مخیله‌اش نمی‌گنجد که چه چیزهایی ممکن است انتظارش را بکشد..گفتن این‌که چند وقت دیگر او به مردی که در برابر ده یازده‌تا نوجوان احساس تنهایی بکند تبدیل شود و پیتزاخوری را با قیافه‌ای که بن  در موردش گفته بود" تلخ و چرک و کثیف" ترک کند..گفتن این‌ها  به او به این می‌ماند که  از کودک نوپایی بخواهی کتاب‌ها را پاره نکند، بلکه مطالعه کند.
گوجه را برایش کشیدم.
بدغذایی‌اش کم‌تر شده. امیدوارم برای نانا هم واگیر داشته باشد. سال را نه. دیشب گریپ‌فروت داشتیم. یکی. یک عدد به‌خاطر من که از نظر سال چیزهای فانتزی و جدید و نو دوست دارم وارده شده بود خانه. گریپ‌فروت از نظر سال خدای چیزهای فانتزی است.
نانا چشید..من خوردم .سال لب نزد...خوب تو از کجا می‌دانی چیزی را که تا حالا نخوردی و نچشیدی بد باشد؟
- چون تا حالا نخوردم و نچشیدم.
لباس‌ها شسته می‌شود. باید پهن‌شان کنم.
امروز ناهار نپخته‌ام.

ای نامه‌ای که می‌روی به‌سویش

دیروز بم گف یه دِقه گوشی.
تو این فاصله من با صدای داغان و عجیب غریبی که نمی‌دانستم چه خلقش کرده و زاییدتش توی حنجره‌ام آرام می‌خواندم ای نامه که می‌روی به‌سویش از جانب من ببوس رویش.
بعد قهقهه زد و من متوجه شدم که شنیده.
من هم خندیدم.
خیلی.
به خودم آمدم و دیدم داریم می‌خندیم..دارم می‌خندم..بعد از مدت‌ها...به‌خاطر یک همچین صدایی.
به‌خاطر این‌که صدا و تن و کیفیت و فلانش اصلا شبیه ِ این نبود که دلم بخواهد برود روی طرف را ببوسد یک‌جور اصرار نمایشی تویش بود که...
که خنداندمان.ِ

آخر شب سال دپرس روی مبل تو خودش جمع شده بود. پول فکر می‌کنم. سرویس‌تر از این حرف‌هاست که در این سن و با این کور و کچل‌ و چاق‌ها بخواهد عشق و..ریشش را ببه‌خاطر این می‌زد گاهی که حس کند تغییری هم ممکن است رخ بدهد.
چروک زیر چشم و دور چشمش غمگینش می‌کند. چین‌های توی پیشانی. موهای سفید ریش. شاید یک عشق جدید، یک رابطه‌ی گذار و شیرین به دردش بخورد.
اما من نمی‌توانم کمکی به‌اش بکنم در این زمینه. حداکثر کاری که می‌توانم بکنم این است که کاری نکنم. خودم را بزنم به همان چیزی که تا این لحظه خودم را به‌اش نه تنها زده‌ام که کوبیده‌ام.
خانه را مرتب کردم شامش را دادم و بعد صدای ناله شنیدم. شانه‌اش درد گرفته بود. دوست داشت به نظر داغان برسد. قبل از مدتی با خواهرم درددل کرده بود که من نتوانستم کاری کنم چون شهرزاد حساس است.

خوب کسی شیطان را لعنت می‌کند، دیگری آمریکا را سبب بدبختی خودش می‌داند و..ما هم باید نقشی داشته باشیم در این دنیا بالاخره.
هم خوبه.
فکر کن آمده باشی در این دنیا و نخواهی مانع کارهایی بشوی که دیگری اگر نبودی می‌کرد.
همین هم خوب است.

نانا را بردم توی تخت. بن روی زمین خوابیده بود. نانا خواسته بود توی تخت بغل خودم بخوابد که خوابش ببرد. قبول کردم و زود خوابیده بود. بعد دندان‌قروچه‌اش شروع شده بود و سرفه‌ها. نمی‌شد روی کاری که در دست داشتم و تمرکز می‌خواست دقت کنم. نق زدم که چقدر سرفه. چه دندان قروچه‌ی اعصاب‌خردکنی.
سال تکان خورد که به من بفهماند شنیده و یادآور شود یک مادر بامحبت و خوب بهتر است از دندان‌قروچه و سرفه‌ی دخترش نق نزند بلکه نگران شود و بگوید یعنی چه ممکن است باشد؟
ناراحت بودم از سرفه‌ها اما نگران نبودم. می‌دیدم به اندازه‌ی کافی توی روز خوش است. شب چندتا سرفهم هم بکند. چندبار هم دندان‌هایش بیاید روی هم.
وقتی بردمش و رویش پتو کشیدم و پتو را  روی بن. چراغ را خاموش کردم و تاریکی من را بلعید. تاریکس سنگین بود. دلم می‌خواست برای بقیه‌ی عمر همان‌جا سرجایم می‌ایستادم. کاری نکنم فقط تاریکی و سنگینی‌اش دربرم گیرد.
اما نمی‌شد ایستاد.
باید برمی‌گشتم. برگشتم. نشانه‌های افسردگی سال را جمع کردم. جوراب‌ها، کیسه‌های گریپ‌فروت، شورت‌های لوله‌شده..
شورت‌ها را انداختم توی سبد حمام. جوراب‌ها تشت توی حمام.
که کسی نمی‌شست تا کپک بزنند و قبلا بابت این موضوع ناراحت می‌شدم و حالا اگر کپک بزنند فقط می‌گویم بیندازندشان توی سطل..دست‌شان را بعدش حتی اگر نخواستند آب نکشند.
بعد نشستم روی مبلی که جدیدا گذاشتیم جایی که قبل مبل نبود. شعله‌ی بخاری را دادم بالا.
چشم بستم.
آیا کتاب‌های خوب تمام شده‌اند؟
فیلم‌های خوب؟
آیا آدم‌های خوب تمام شده‌اند؟
آیا دوستی‌های خوب؟
عشق‌های خوب؟
هم‌خوابی‌های خوب؟
تمام شده‌اند؟
حرف‌های خوب؟
حس‌های خوب؟
آن زن وقتی گفته این چیزها رفتند این چیزهای خوب حسی داشته شبیهِ الانِ من؟
به پیام پدرم نگاه می‌کنم.
امروز با طیب‌خاطر یک ساعت و نیم باهاش چرت و پرت گفتم.
این آدم به من خیلی بدی کرده..قدیم..اما دوست دارم باهاش حرف بزنم. این موضوع برایم عجیب است. یک مرزی دوره‌ای گذشته که آدمی که آن کارها را با من کرده پشتش ماند.
چهره‌ی جدیدش شبیه قدیم نیست.
می‌گویند پیر اگر بشوی فراموش‌کار هم می‌شوی. من فراموش کرده‌ام یعنی؟
نه.
فقط نمی‌خواهم زنده کنم. زخمی بوده که جوش خورده. نمی‌شود هر چقدر هم که بخواهی هر چقدر هم که چوب و فلان بگذاری لایش بازش کنی باز نمی‌شود. دردش رفته جایش مانده و تو با زخم‌رسانت می‌نشینی خوش می‌گذرانی.
یک زمانی هم‌سنِ الان بن، بدم نمی‌آمد بکشمش.
باهاش مشورت می‌کردم که بروم خانه‌ی راننده‌ی سال یا نروم.  نمایشِ این‌که به نظر او اهمیت می‌دهم. دنبال مشورت باهاشم.
پدرم پشت گوشی به نظرم کوچک شده بود. مرد ِ بزرگ و قوی بچگی‌م نبود. مردِ خشن و هیولای نوجوانی و جوانی‌ام نبود. حماقت‌های آغاز زندگی مشترکم را هم نداشت. کوچک شده بود. آب رفته بود.
در مورد باغچه حرف زدیم.
هاشم این‌ها.
بعد شب برایم پیام داده که دختری کرمانی را افاغنه کشته‌اند.
لینک خبرش را داده بود.
دنبال این برنامه‌هاست.
حادثه، هیجان..هر چه دل‌خراش‌تر جذاب‌تر.
بعد گریه خواهد کرد احتمالا پایش.
از یادآوری آن روزی که خواهرم پیام داده بود پدرم با گریه مشت هوا کرده روبروی کانالی شیعی داد می‌زده ابد والله ما ننسی حسیناه و صورتش را هق هق پوشانده بود خنده‌ام گرفت.
خواهرم نوشته بود جو پدر جان را با خاک یکسان کرده.
پیام را حذف کردم.
پاهایم را دراز کردم.
شاید از سنی به بعد نتوانی چیز جدید بخوانی. ترجیح بدهی خوانده‌های قدیمی که دوست داشتی را بازخوانی کنی.
به ظرف‌شویی و ظرف‌‎هایش نگاه می‌کنم.
حالا بهترم یا قبلا؟
سرشب دفترهای قدیم را پیدا کرده بودم. برگه‎های کلاس داستانِ قدیم را هشتاد و شش و پنج را.
بعد چشمم افتاده بود به دفتر روزانه.
نوشته بودم که سال آمده و ایراد گرفته از ظاهر و آرایشم و من خودم را داشتم آماده می‌کردم و...
دلم برای خود آن زمانم سوخت.
دلم برای خودِ الانم هم سوخت.
و خودی که با پدرش حرف می‌زد ظهر.
ذهن من خسته است.

خودمو توی تلگرام اد کردم.
پیام میاد برام..
چطوری؟ مثل این‌که دلت گرفته؟ نکنه تنهایی؟
اَه بیکاره این زنه..می‌گه اسمش شهرزاده..یه نمه خودپسنده انگار..شایدم نباشه نمی‌دونم..
به‌هرحال جواب ابهلان خاموشسیت.

توی تلگرام خودم رو اد کردم.
برای خودم می‌نویسم چطوری؟ مثل این‌که دلت گرفته؟ نکنه تنهایی؟
یه دونه تیک می‌خوره.
به سال می‌گم ببین آنه اما جوابم رو نمی‌ده.

می‌‌گه کی؟
می‌گم یه زنه‌اس می‌گه اسمش شهرزاده..یه نمه خودپسنده انگار..شایدم نباشه..
می‌گه ولش کن...اصرار نکن.
بخواد جوابت رو می‌ده.
می‌خوام ها..اصرار هم نکردم دیگه.
جواب نمیاد.

حالم خوب نیس حالا.

افسرده‌ام.

مربای هویج یکی از منفورترین چیزای دنیاس. نه چون دنیا پر از مارمالادای توت فرنگی و فلانه..نه چون  مرباهای گل محمدی و پرتقال و زردآلو مخصوصا عرضه اندام می‌کنن و هویج حرفی برا گفتن نداره..نه چون وقتی دوم دبستان بودم یه عالمه مربای هویج با پیاز خوردم و نصف شبی تا صبح بالا می‌اوردم و بعدش ازش زده شدم..نه چون..
چون الان گمش کردم.

نمی‌دونم چرا مرباها در حد سک سک پیداشون می‌شه تو خونه‌امون. بعد مفقودالاثر می‌شن..احساس می‌کنم توطئه‌ی ساله. قایمشون می‌نه نخورم.
خوب توی تست سبوس دار چی بمالم؟
تموم ظرفا کثیفه چاقو نداریم بای خیار گوجه رو با دندون تیکه کنم بذارم لای نون تست..لیوان چای خوری نداریم..
من الانم حالم گرفته‌اس.
خیلی هم.

چرا این حال گرفتگیای عمیق که هی می‌رن و میان تموم نمی‌شن؟

نمی‌دونم.فکر کنم باید اتاقم رو مرتب کنم..ظرفا رو بشورم..آشپزخونه رو مرتب کنم کاری که دسمه رو تموم کنم و ..
یحتمل بهتر شم

شایدم نشم

فردا می‌رم جلسه داستان

شاید خوش بگذره.

شاید

شک دارم البته


کل الأساطیر ماتت …. بموتک … وانتحرت شهرزاد

نزار قبانی شعری داره که در رثای جمال‌عبد‌الناصر سروده:

کل الأساطیر ماتت …. : تمام اسطوره‌ها پس از
بموتک … وانتحرت شهرزاد : مرگت مردند و شهرزاد خودکشی کرد..
امروز متوجه شدم جز قصاید ممنوع بوده.

عاین یا دکتور الگلب

چم جرح مجروح

و فراگ خلانی صعب

اثر عله الروح.

شجریان می‌خونه آتشم بر جان..نانا می‌شنوه برجام با خنده می‌گه چی ماما؟ چی می‌گه برجام؟! همونی که ایران توش قبول شد؟

این دوتا چقدر فلفل می‌خورن..دیروز برای خودم و نانا تو حیاط پای شعله کوچیکه ماهی سرخ کردم ..إبیاح..حال داد...چیپسی و سوخاری شد..ناهار خوردیم دوتایی. بن نخورد با ما که بهتر. یه گعده‌ی زنونه شد.
می‌گف ماما چقدر خوبه کسی رو داشته باشی توی یه بشقاب با دس همراش برنج ماهی بخوری..هی سس تند ریخ هی آتیش گرفتم..بعد بش گفتم مرز بذاریم پس..فلفل رو قاتی غذام نکن.
مثل یه زن کوچول غذا می‌خورد..همه چیش زنونه و خانومانه‌اس. عجیبه برام.
چون مثلا بن هیچ وخ ازم نمی‌پرسید خوب دیروز وقتی با بابا رفتید خیاطی چی‌کار کردید؟ مامان‌سعید چی گف؟
دیروز هم بم می‌گف تو از همه خواهرات بهتری!
عجیب بود برام.
بن اصلا تو نخ این چیزا نبود و نیس.
دوس دارم دوتا دختر دیگه بیارم. دوتا.
دوس شدیم با هم.
امروز برام سه‌تا گل خورشید اورده.
انگشتم رو دید زد تو صورتش و گف بشین بشین نمی‌خواد کار کنی.
دوس دارم مثلا هی از روش کپی پیست کنم بس که دوسش دارم.

عکس زیاد دارم بعد می‌ذارم.

دال عدس قل قل می‌کنه..فلفل توش زخم انگشتم رو سوزوند. رفتم دیدم بن یه سس خیلی تند رو که دیروز خریدم کف دسش می‌ریزه بغل کامپیوتر می‌لیسه..یه سس سیر و گوجه و فلفل قرمز داشتم نصفش رو تموم کرده..نانا هم یاد گرفته.
اگه گذاشتم فلفل بیاد تو خونه دیگه.
اصلا برا بن خوب نیس حالا.
این مرده هر چی بش می‌گی متوجه نمی‌شه.

الانم یاد ایام می‌شنوم انگشتم مُثوضه ...و اون‌جایی که می‌گه بِلبِل طبعش کنون باشد زه تَهنایی خموش...نغمه‌ها بود او را...وقتی  می‌رسه به  "نغمه‌ها"می‌خونه ضجه می‌زنم بین خودم و خودم..

از درد انگشت.

می‌دونید چه اتفاقی برام افتاد؟

انگشتم برید.

خون ریخت کلی ازش.
جهنم؟

اون دفعه‌ای که انگشتتون برید و خون اومد من گفتم جهنم؟ یا نگرانتون شدم؟

خوبه والا.

الان به این نتیجه رسیدم که هر چی از شجریان دوس دارم مربوط به دوران مجردیه.

یاد ایام

و یکی دیگه که از بس که زدم ریگ به بیابان به کف..یا شایدم خار مغیلان همه در پا شکست..
فک کنم این بود.
یادم نیس اسمش چی بود.
اون موقع هیجده نوزده سالم بود روی یاد ایام می‌رقصیدم با درد یعنی...یه اضطراری بود که توش نوار می‌ذاشتم(بله متعلق به دوران دایناسورام من) و برنج پاک می‌کردم و می‌شنیدمش...
تازه باش می‌خوندَم هم.

شهرام ناظری هم رو هم کیش مهر دوس داشتم چون عکس طباطبایی تو کتاب تاریخمون بود من و ترون می‌گفتیم تو گِل افتاده که این‌ شکلی شده و می‌خندیدیم و سال عصبانی دورادور من و از نزدیک بر ترون خرده می‌گرفت که دارید بر این آدم جلیل‌القدر سخره مَی‌کُ‌نید(افغانی بوده سال؟)
الانم هم همونا رو دارم

البته یک شب آتش در نیستان رو هم تو سوم چهارم دبستان شنیدم..و حس کردم مهمم.

دپیوف

کسی هس سیوش کردم: دپیوف... قاتی شده‌ی دو واژه‌ی پرمعنا و گرانقدر  پفیوز و دیوث.
عکس کسی رو هم گذاشتم براش حالا که ...ولش کن.
کلا یارو زنگ می‌زنه بت گوشی می‌نویسه دپیوف در حال تماس بعد عکس یارویی که بلاهت از وجناتش هویداس بت سلام می‌کنه.

آه بدبختم

کسی را آن‌قدر دوست دارید که وقتی عکسی بد ازش می‌بینید، لباس‌هایش..اندامش..نگاهش..در آن عکس داغان است..نگاهش حتی..ژستی که مثلا توی عکس گرفته به تن همه چیز آن عکس زار می‌زند..عکسی که فلاکت و نکبت از سر و رویش می‌بارد..
عکس را که می‌بینید فکر می‌کنید آه بدبختم.
یعنی آدم توی عکس که عین بدبختی و چپ و چولی است تبدیل به  "بدبختِ شما" می‌شود.
یعنی بدبخت بودنش را هم می‌خواهید مال خودتان کنید.
این می‌دانید خاصیت کدام روانی است؟
می‌دانید.

سال گفت چرا این‌قدر صداش بلنده؟

گفتم نمی‌دونم..میای  حرف نزنیم در موردشون؟ فقط دیگه هر چی اصرار کردن همراشون نریم جایی. اصلا سال سلیقه و اینامون فرق می‌کنه با مردمِ دوروبرمون..بعدشم راستش با تو به من خوش می‌گذره فقط...رانندگی تو..موسیقیِ تو..شوخیات با من..حتی دو ساعت و نیم حرف نزدنت تو مسیر به نفعمه. می‌خوابم یا فقط موسیقی می‌شنوم..تو وسطش دستم رو می‌گیری من یه جات رو مثلا دس یا دماغت رو گاز می‌گیرم..
بی‌خیال.
نگام می‌کرد که تند تند اینا رو می‌گفتم..
- با این نگاش که می‌دوه تو صورت آدم

- چی؟

گفت دستت رو بده. ..دادم گف بریم تو ماشین فقط برگردیم خونه با خودمون باشیم.

سال می‌گفت دیگه توبه..باید کمتر بشه رابطه با اینا..و تمام حرفایی که از قبل می‌زدم بش و اون به حساب اجتماعی نبودن می‌ذاش. مردم‌گریزی مثلا.

ساکت سعی می‌کردم نسیم شور دریا رو به تمام تن و بدن و روحم برسونم و سال گف تو حسودی؟

- آره...کسی رو دوس باشته باشم بش حساس می‌شم
- منظورت اینه که من رو دوس داشته باشی

- منظورم تو بودی

- ولی بی‌خیالی انگار

- خودت داری می‌گی انگار. ظاهرا.

- رقیب قدر نیس؟! تو موضع رقابت حسش نمی‌کنی نه؟

- نمی‌دونم..عجیبه که این مسائل رو زن به وجود بیاره فقط..می‌شه فضا سالم باشه..این جوها ملولم می‌کنه.

- وای چوکولو ملول شد..چوکولو کی‌جا می‌ری؟

- سال؟ ..چرا دوسم داری؟

- چون آدم خوبی هستی.

- چرا حسش نمی‌کنم پس؟

- چون چوکولویی

- نه جدی

- بهتر که حسش نکنی

- چرا؟

باد سرد وزید و نانا دوید طرف‌مون..دسش رو گرفتم و به سال گفتم بریم دیگه.

جدیدا جوی درست شده بود که درش من طرف هاشم رونده شم و فضا طوری شکل بگیره که سال و سعاد تو یه گروه قرار بگیرن. سعاد چیزی می‌گفت و سال نه از اون..نه یک جور دیگه بگمش.
هاشم و سال خوب شبیه هم نیستند اصلا. هاشم چیزی می‌گفت و سال می‌کوبیدش و زن به کمک سال می‌رفت. این‌طور توی یه جبهه قرار می‌گرفتند.
من گاهی به درد بی‌درمان دل‌سوزی برای آدمایی که احساس انزوا و تنهایی به‌‌اشون دس داده گرفتار می‌شم. وقتی می‌دیدم خیلی توی انزوا قرار گرفته هاشم گاهی از سر دلسوزی و گاهی به دلیل این‌که حس نکنه سال و زنش همدستن خیلی و حسادت یا حس رقابت یا چیزی که سال حسش نمی‌کرد از سر بی‎شیله پیله بودن و زن خیلی حسش می‌کرد و در پررنگ کردنش به نفع خودش می‌کوشید که از سال و طرف‌داری غیرمستقیمش برخوردار شه و شوهر رو سبک‌تر کنه و در عین‌حال حسادتش رو تحریک کنه...باعث نشه مشکلی پیش بیاد..
خوب سعاد بدی داره اما دوستِ بدی نیس..دوس نداشتم برای چیزایی که خودش داره به وجود میاره و دامن می‌زنه دوستی‌اش..
دورادور و کنترل شده بد نبود.
چندبار به سال گفته بودم هاشم رو جلوی زنش نکوبه خیلی. سرکار و تو شرکت مسائل‎شون رو حل کنن...وقتی هاشم به زنش می‌پره یا چیزی از این دس در طرف‌داری از زن چیزی نگه گرچه هاشم مقصره اکثرا. من حس می‌کردم توی حاشیه روندن هاشم عواقب بدی پیدا کنه. مثلا همین رابطه‌ی زنش با من رو کم‌تر کنه یا..
..
چند روز پیش رفتیم بندر..می‌خواست برای دختراش روتختیِ ست بخره و با هم رفتیم.
زن گله می‌کرد که شوهرت سرده و چطور تحمل می‌کنی و چرا با هم حرف نمی‌زنید. نمی‌دونست که من خیلی بیشتر از سال طالب حرف‌نزدنم و خوش می‌گذره به من تو این جریان اکثرا.
می‌گفت که اون و هاشم توی مسیر یه دیقه ساکت نمی‌شین و هاشم رو نبینم که الان سنگینه( سنگینه؟!) و فلان قبلا شوخ بود خیلی. تو جمعای خونوادگی کلیپس می‌ذاشته و رژ می‌زد و شال و همه می‌خندیدن و ...
به بیرون نگاه کرده بودم که طیفای سبز ملایم و تیره می‌شد و گفته بودم آها.
نانا صورتش تو شکمم بود. تو گوشم گفته بود که از ترانه‌ی دخترعمو قربونت برم متنفره. ترانه‌ای که دخترای هاشم هزار بار شنیده بودن و سعاد گفت دخترعموهاشون میان و اینا پخشش می‌کنن و با هم می‌رقصن و نانا تو گوشم می‌گف ماما خو اشگد اتگول های الجمله؟
ماما چقدر باید این جمله رو تکرار کنه.
رسیدیم و من زیرسفره خریدم برای وقتایی که میهمونا زیاد می‌شن و می‌خوام سفره‌ی طولانی بندازم و قالیا رو بچه‌ها داغون می‌کنن..دوتا رو با هم گرفتم ...بعد اومد و گف نه مادرشوهرش ارزون‌تر می‌ده.
سال خوشش نیومده بود که یعنی چی هر چی می‌گیریم این می‌گه گرون گرفتید. من  این اخلاق زن‌ها رو می‌شناختم وقتی نتونن یا دلشون نیاد یا هر چی...تو سر چیزی می‌زنن که تو خریدی که احساس کمبود رو جبران کنن. بالاخره خواهر داشتم و خواهر شوهر و جدیدا سعاد و اینا در این زمینه  آب‌بندیم کرده بودن.
دلیل خاصی هم نداره البته اکثرا.
این‌طوری‌ان دیگه.
خوششون میاد احتمالا.
بعد سال گفت عبا بگیریم برات.عباهای بندری خیلی نرمه و رو سرآستین و مچیِ عبا و دور سرش نگینای مشکی کار شده. تا حالا این پیشنهاد رو نداده بود.
شاید چون خودم چیزی نخواسته بودم.
قبول کردم و به سعاد گفته بودم بیا ببینش. نمی‌اومد. عجیب بود برام. علنا می‌پیجوند نیاد..بعد سال عبا رو خرید و اومد و گف سرت کن.
سرم کردم با لحن همیشگی ِ تو سرِ جنس بزنش گف:
نهههههه. عمه‌ام(مادرشوهرش) جنس بهتری میاره...این که جنسش ندا نیس. چادریه. این پارچه چادریه.
مرد گف: خیاطی؟
سعاد با روداری زن‌هایی که نمی‌خوان در چیزی کم بیارن گفت فروشنده‌ام
- می‌گم خیاطی؟
این فروشنده رو سال صداش می‌زنه آقای اخلاق. خوش‌اخلاقه و اسم آدما رو یادش می‌مونه. ما رو که دید گف شیش هف ماه پیش اومده بودید پرو..اسم شما هم فلانه..
کلا ایستادن پیشش و حرف زدن باش برای سال سرگرم‌کننده‌اس.
مردی پرخاشگر نیس یعنی.
با این وجود تو روی زنِ هاشم دراومد که:
- خیاطی؟( که ادعای شناختن پارچه رو داری؟)
- فروشنده‌ام..خیاط هم هستم.
سال تو گوشم گفت گوزو.
بعید بود از سال . خنده‌ام رو خوردم  و مرد ادامه داد خوب پس بش بگو چطور بشوردش.
سعاد ساکت ایستاد.
مرد گفت می‌دونی چطوری بشوری؟
گفتم آره از قدیم عبای مامانم رو خودم می‌شورم. با آب سرد و شامپو.آویزونش هم باید ایستادنی باشه.
مرد گفت آفرین واردی و سال  برای تشویق آروم زد در جایی که دوس دارم بنویسم شونه بود اما نبود. دور از چشم بقیه نیشگونش گرفتم و مرد گف که سالمه و فلان و اینا..و سعاد بالاخره رویی که همیشه درش حس می‌کردم اما زمینه و بستر رو کردنش آماده نبود رو رو کرد.
-  جنسش ضعیفه.
موقع ناهار هاشم علنی به زن‌ها نگاه می‌کرد و قربون صدقه می‌رف و حباب با بوس می‌داد سمت‌شون  و از این کارا. ظاهرا شوخی بود اما مرده بود برای این کارا...دختر کوچیکه رو صدا می‌زد مانا..و زن‌های عرب رو که می‌دید می‌گف اللللله های والا راویه.
که یعنی به به این‌چقدر رسیده‌اس.
زن عصبانی بود که این کارا یعنی چی و علنی دیگه آخه..ناهار خیلی دیر خورده شد و زن البته کلی چیز میز به اصرار خودش آماده کرده بود..موقع کباب کردن من بشقابم رو با تیکه‌های مرغ روش برداشتم..سال باد می‌زد هنوز و ..
زن منتظر سال موند.
:))
وقتی دخترش به مادرش گفت: مامان چرا نمی‌خوری؟ گفت:
- زشته مامان. همه باید بیان.
من بشقاب دومم رو هم خوردم چون شام  و صبونه نخورده بودم و ساعت چهار عصر بود..می‌خواستم بشقاب سوم رو بخورم که سال اومد و زن شروع کرد..سال نگام کرد و گف خوردی چوکولو؟ گفتم ها..گفت نوش جونت گارفیلد.
هاشم گفت گارفیلد کیه؟ سال برام دلستر ریخت و گفت غذاتو بخور.
بعد از ناهار چای ریختم از رو منقل و برای شوخی گفتم چای بگیرم؟
اصطلاحی از شهری که مادرِ زن اهلشه.
زن گفت این اصطلاح آدمای باکلاسه.
- وقتی بخوای باکلاس شی باید این‌طوری حرف بزنی.
دقیقا چش بود نمی‌دونم اما درد داشت.به سال گفتم می‌رم راه برم تو ساحل. بغل دریا غذا می‌خوردیم و سال گفت صبر کنم خودشم بیاد که از خدام بود.
هنو نشسته بودیم که باز سمت و سوی جو و فضا طوری گردونده شد که همون ماجرای گروهاو جبهه‌ها شکل گرفت.
من اهل شروع دشمنی نیستم. کشش هم نمی‌دم. کل‌کل و من بگم تو جواب بدی و فلان رو هم  حالت تهوع بم می‌ده. با این وجود زن یه تو سری و سال یه پس گردنی لازم داش.
- نمی‌دونم چرا هر چقد سال و سعاد شبیه همن من و آقا هاشم شبیه همیم..هر چی می‌گذره این شباهت رو بیشتر حس می‌کنم..فکر کنید هم رو زودتر می‌دیدیم.
هاشم لبخندعورت‌خلانه‌ی همیشگی‌اش رو زد. حتی ذره‌ای عقل توی سر نداشت و سال که رو زانوم خوابیده بود نشست و تو گوشم گفت این چه حرفی بود زدی.
زن از اعلام شباهتش به سال خوشحال بود و از شباهت شوهرش به من ناراحت.
شباهت کل دنیا به من یا من به اون به ...به....
به.
زن گفت خوب هاشم سبک و جلفه..جلف بازی زیاد درمیاره و واقعا آبروبره..
هاشم البته اون روز روسفید کرده بود زنش رو جلوی ما.
وقتی زن ادعاش شده بود که خودش با قاشق چنگال خوردن رو یاد هاشم داده و من البته داشتم با دس مرغ و برنج می‌خوردم هاشم بش گفته بود آره حجی طهران که حمال بازار بوده براشون چنگالای نقره‌ای می‌اورده لابد..
پدر سعاد.
دایی هاشم.
به سال گفتم بعدا بش می‌گم چرا این حرف رو زدم.
هاشم خوشش نیومده بود که بگن سعاد شبیه شاله روحیات و رفتارش.
بعد بلند شدم و راه رفتم..سال به من رسید.دستم دور بازوش بود و می‌گفت امروز این زن سنگ تموم گذاش تو نشون دادن خودش...عجیب بود براش که چشه.
- چوکولو تو چقدر با هم فرق می‌کنی برام...هاشم اینا پشت سرمون بودن و زن دستش دور بازوی شوهرش بود..وقتی برگشتم نگاشون کنم هاشم اشاره  کرد به زن و خندید. که یعنی همین‌کاری که شما می‌کنید ما هم می‌کنیم.با بلاهت همیشگی دهنش باز بود.

مخصوصا وسط یا آخر جمله.

ویاک عینی خذنی

لا تروح و اتعذبنی مگدر علی فرگتک ویاک اروح.

خیلی خوبه آدم به کسی بگه عینی.
خیلی.

وَیاک عینی خذنی
لا اتروح و اتعذبنی.

اما سال بوسیدشون و گف مو قشنگم.

امروز موهام شبیهِ نامجوئه.
محسن نامجو.

دیدید اسمِ بعضیا رو سیو می‌کنید gohe sag بعد می‌نویسه به تلگرام پیوستند. به اعتبار و رسمیت شناخته شدن خاصیت اسمی که سیوش کردید انگار.

ب ئو سِ إ یِ د أ غِ م أآ م أآ

کتابی که دستم است را تمام می‌کنم..باید فیلمش را هم ببینم بعدا..خوبی این کار با تمام سنگینی‌اش این است که وقتی شروع می‌کنی تحلیلش ماهیت اثر برای خودت هم روشن‌ یا روشن‌تر می‌شود و متوجه نکته‌هایی می‌شوی در کتاب یا فیلم که در خواندن‌های قبلی به‌اشان بی‌توجه یا کم‌توجه بوده‌ای.
وقتی مطلب برایت روشن می‌شود از درک و فهمش هم لذت بیشتری می‌بری حتی اگر لذت‌آفرین نباشد و این است آن نوع لذتی که در موردش می‌گویم.
خود اثر خواه فیلم باشد خواه کتاب ممکن است لذت‌بخش نباشد از جهت عدم تطابقش با معیارهای لذت‎آفرین برای خواننده یا بیننده اما فهمِ خوب و درک عمیق،  به آدم لذتی می‌دهد حاصل آرامش ِ پس از فهم.
رضایت از خود افزایش می‌یابد وقتی می‌بیند که خوب فهمیده و گره‌ها برایش باز شده.
برای من حداقل این‌طور است.
کتاب را که تمام کردم و دم‌نوشم را لیوان دوم این دم‌نوش سرخ را رنگ را که خوردم..رفتم توی حیاط کمی هوای بارانی را بو کردم..لباس‌ها را جمع کردم کاپشن و مانتوی بافتنی سفید نانا را که با دست شسته بودم عصر برداشتم..بوشان کردم که خیلی خوشبو بودند. انگار نانا را بو می‌کردم. این روپوش بافتنی سفید را چهارسالگی برایش خریده بودم و تمام راه تخس و قد قهر بود که نه دوستش ندارد. حالا دوست‌هاش گفته بودند خیلی قشنگه و دل نمی‌کند ازش. دلم بوسیدنش را خواست اما بیدار می‌شد.
با این وجود رفتم یک دل سیر بوسیدمش.
یادم آمد عصر خودش را روی بازوهایم ول داده بود و گفته بود دوس دارم خودم رو روی این تن تپل و نرم بندازم.
خندیده بودم.  زنی به سن من می‌داند این حرف را مردها می‌زنند یا دختربچه‌هایی که خودشان لاغرند و در تن گرم  و مادرانه‌ی مادرهایشان دنبال نرمی و مهربانی‌اند.
- خدایا شکرت که به من مامانِ تپل دادی..خدایا شکرت که بوی مامانم خیلی خوبه..
قهقهه زده بودم. چه شوهر خوبی می‌شد برایم این دختر.
بعد گفته بود شب که مرسی که امروز با من خیلی مهربون بودی و خوب.
بوسیده بودمش.
- لبات داغه ماما...بوسه‌ات هم داغه.
بعد لی‌لی‌کنان دور شده بود و گفته بود:
ب ئو سِ إ یِ د أ غِ م أآ م أآ
بوسه‌ی داغ ماما
این روزها همه چیز را صداکشی می‌کند.

تکراریه اما آقای گوزا هم جزء سه‌گانه‌ی مفرح زندگیمه.

سال موسیقی‌هایی می‌شنود که دوست ندارم. باهاشان ارتباط نمی‌گیرم و از آدم‌هایی که می‌شنوندشان خیلی احمقانه بدم می‌آید. شجریانِ عزیز.
سراج و این‌ها.
از شجریان دو چیز دوست دارم لب خندانِ تو و ..نه دیگر ای بت من را دوست ندارم.
از ناظری بیشتر یا در واقع کم‌تر خوشم نمی‌آید.
افتخاری را هم نمی‌دانم.
اما هر چیزی سال بشنود معمولا صلاحیتش را از دست می‌دهد در نزد من برای پسندیدن. یک همچین جبهه‌هایی می‌گیرم.
خوب واقعیت این است که هر وقت موسیقی پهخش کند فکر می‌کنم خیلی زشته و می‌گویم: سال خیلی این ترانه زشته.
وقت‌های کمی هست هم در زندگی‌ام تحمل کرده‌ام و احساس کرده‌ام پیش خودم خیلی حقم خورده شده..البته سال هر چیزی خوشم بیاید توی ماشین پخش می‌کند.
اما وقت‌هایی که او بخواهد از همای، آن یکی فرقیه که وطنم وطنم خوانده و ریختش عصبی‌ام می‌کند و اسمش یادم نیامد و همایون شجریان و خود شجریان و سراج و ..
وقتی این‌ها را می‌شنود من می‌گویم خیلی زشتند و منتظرم عوضش کند و وقتی نمی‌کند واقعا افسرده می‌شوم.
حالم بد می‌شود حس می‌کنم در هوایی گرم و جان‌گداز...الان یاد چیزی افتادم که چند سال پیش دیدم پس نوشتن پست را رها کردم و به دانلود لینک بعدی پرداختم و خندیدم تا وقتی که سال گفت اگر او یک مرد مقتدر و حسابی بود من را ساعت دوازده می‌خواباند تا این‌که صدای خنده‌ام را بشنود...معلوم نیست از سر چی.
فکر می‌کند زیدم دارد جک می‌گوید برایم؟
نه بابا.
خنده‌‌ی جان‌سوزم اصلا از سر خیانت نیست. از سر این است سال...چیزی که می‌خنداندم اصلا جان‌گوز بودن جمله نیست..واکنش یارو برای جمع و جور کردنش است.

البته سال می‌گوید که او اگر ازش خواسته نشود توی زندگی شرکت کند، مثلا چای دم کند و فلان قاعدتا نخواهد یا نخواهد یا نخواهد که..
او آن وقت توی چیدمان جاادویه‌ای و جای سبزهای خشک که ظرف‌های خالی ماست است و فلان دخالت نخواهد کرد.
فرمایشش کاملا متین.
سال مرد خوبی است.
خیلی خوب.
من دیوثم.

خوب گرمم است. چیزی که خوردم هم گرم بود. زنجیل داشت.
سال مردی خانگی است. خانه را تمیز دوست دارد. مرتب. کابینت‌ها را چک می‌کند که ببیند درست چیده شده‌اند( طبق نظر او) یا نه..وقتی خانه تمیز است او هم خیالش راحت است. روی مبل روبروی تلویزیون می‌نشیند دستش را دراز می‌کند که من بروم همان‌جا و با او برنامه‌ای ببینم که دارد پخش می‌شود.
بعدش معمولا به من می‌گوید من چشم و چراغ کون زندگی‌ هستم.
خوب من قدرنشناسم می‌دانید؟ فکر کنید چند میلیون زن دوست داشته‌اند جایِ من باشند؟
چقدر بانمک.

من قلیان نمی‌کشیدم.
وقتی برادرها می‌آمدند روی مخده‌ها تکیه می‌دادیم. ترانه‌های قدیمی گوش می‌دادیم و گعده‌ای خواهربرادری تشکیل می‌دادیم. خوش می‌آمد انگار کافه هستیم.
هیچ وقت با سال کافه نمی‌رویم.
کافه جای خیلی بدی است پر از فساد و این‌ها.
عوضش در خانه می‌مانیم و ..عوضش در خانه می‌مانیم و عکس آن‌جایمان را برای مردم می‌فرستیم.

تمام پستی را که می‌خواستم بنویسم در فاصله‌ی درست کردن چیزی برای خوردن در ذهنم نوشتم.
مهم نیست. از جاهای دیگری بگوییم و چیزهای دیگرتر.
سال قلیانم را داد به هاشم. بدون هماهنگی با من. قلیان قشنگی بود. خیلی وقت و دقت گذاشته بودم انتخابش کنم. شیشه‌اش به نظرم زنانه آمده بود.
حالا کرمش خوابید.
لابد قلیان کشیدن مثل خیانت کردن بد است.