فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

سول از تصور بازی کردنت و ذوقت موقع سوار شدن تاب و اینا قلبم تند زد الان.

از اون وقتاس که دارم از خودم می‌پرسم حالا ناهار چی بپزم؟ حالا شام چی بپزم؟

مینا زنگ زده دارن میان.
بدتر از امروز پیدا نکرد. به قول دوست‌مون تو حال و هوایِ جنون زنانه هستم. خوبیش اینه که شوهرش فامیلِ زن‌گریزه و فردا برن احتمالا. گرچه سول رو کم می‌بینم
سول عشگ ازلی من کاش هر هشت ساعت می‌بوسیدمت. سول.

روز عجیبیه چون من گیج و منگ بلند می‌شم تلفن رو که روش شماره خونه‌ی ف اینا افتاده از پریز می‌کشم بیرون..روتانا کلیپ رو روشن می‌کنم بدون این‌که فحش بدم به جد و آباء کسی.. بعد از سال‌ها..استثنائا یکی دو تا ترانه می‌بینم خوشم میاد..با چشمای نشسته می‌رم صورت می‌شورم..دو نفر رو تو تلگرام بلاک می‌کنم..به ناهار فکر می‌کنم.
عدسی به نظر بد نمیاد. می‌خورن؟ نمی‌دونم.
به سال زنگ می‌زنم و وقتی برمی‌داره چون نمی‌دونم چی بگم می‌گم اشتباه دسم رف رو شماره.

پوف پوف‌کنان

سال ایستاده بود دم در هال و مورچه‌ها رو از روی شیرینی‌ها فوت می‌کرد. شبیه مورچه‌خوار. با این تفاوت که مورچه‌خوار هورت می‌کشه بالا. این پوف می‌ده بیرون.
پوف پوف کنان بی‌وقفه به مورچه‌ها اعتراض می‌کرد.
می‌گفت زندگی‌اش رو مختل کردن، اصلا هم صد سال تحقیق در موردشون نمی‌نویسه برای نانا( این‌جا نگاش کردم که ببینم جدی می‌گه)..کی جعبه‌ی شیرینی رو گذاشته زمین.
من نذاشته بودم. بن هم.
چندبار پرسید و گفتم نانا.
نانا از پشت سر باباش خودش رو به اعتراض روی زمین غلتوند.
سال همچنان به مورچه‌ها غر می‌زد..برن گمشن و تحقیق نمی‌نویسه..
خنده‌ام نمی‌گیره از این چیزا.
یه چندتا گیره تو هم اورده بود داده بود دست نانا. از این بازی نمی‌دونم چیا. گفته بود بازشون کنه.
- برو روی بچه‌ها رو کم کن باشون..برو بذارشون سرکار.
آیا چون من اصلا رقابتی نیستم؟ یا چون نمی‌خوام روی کسی رو کم کنم؟ یا چون حوصله‌ی قاتی شدن با آدما رو ندارم..یا چون یکی دو بار سعی کردنم در شکستن روتین و نزدیک شدن به آدما اشتباه و مسخره بود...یا مردم و دنیا اونقدر برام مهم نیس که بخوام سرکارش بذارم یا روش رو کم کنم یا از اساس ببینمش و ..چیه که من رو این‌همه از این حرف سال دور نگه می‌داره؟
نمی‌دونستم..فکر می‌کردم مورچه‌ها رو باید براشون فکری کرد. اجاق گاز رو جابه‌جا کرد یا هود یا ظرفشویی و سم ریخت.
تا وقتی این‌کار رو نکنی غر زدن فایده نداره اما سال به مورچه‌ها می‌پرید. حرف نمی‌زد باشون بحث می‌کرد. به آسمون نگاه می‌کردم:
شهرزاد، کجایی؟
این رو پرسید و چندتا پوف پوف دیگه کرد.
چی داشتم بگم؟
هیچی فکر می‌کنم برای مورچه‌ها چه کنیم.

سعف و کرب

ایستاده بودم دم در پذیرایی آقام اینا کفشام رو می‌کندم و ممد اومد.
- آدما پیر می‌شن اما این روز به روز جوون‌تر می‌شه.
فقط من و اون بودیم. نگاش کردم. به برحی نگاه می‌کرد..این بازی رو از بچگی داشتیم.
مثل بگو به خدا. ش رو تو دلت می‌گفتی و قسم نخورده بودی: بخداش. که یعنی بی‌معنیه. یا بخداچ. چ رو تو دلت می‌گفتی.
-این نخله.
این شد اضافه‌اش.
می‌دونستم با نخل نیست اما باش حرف نمی‌زنم خیلی وقته.از همینم سوخته. حالش خوب نیست دیگه..چند بار بیرون و این‌جا اون‌جا دیدمش راش رو بی‌سلام گرفته رفته.
بهتر.
بابام که اومد سلام کرد و گف حاجی منتظرت بودم..بابام راضی نبود که من و اون تو حیاط تنها باشیم..مشخص بود اما ترس داش از اعتراض احتمالا..گفتم الان اومدم..کفشم رو درمی‌اوردم..
- عمو برحی‌تون ماشالا روز به روز سرسبزتر می‌شه..چی بش می‌دی؟
بابام خندید.
- عشق.

-هااااا می‌گم عشق جوونش کرده پس..مال ما خو پژمرده‌ان..فقط سعف و کَرَبه.
مادرم گفته بود زن ممد زمین‌گیر شده..حالش بده و زیاد سرپا نیس.
بابام می‌گه عشق همه چی رو سبز می‌کنه.
- ها حاجی...قلب رو خو دیگه نگو...باغ می‌شه.
می‌رم تو.
دیگه فصل گوز گوز ممد شروع شده.
از شکمت خجالت بکش.
گنده.
سعف و کَرَب: شاخ و برگ نخل...در این‌جا یعنی خشک.

بعد هم می‌ایستی سرخ می‌کنی و صاب‌خونه تا چند روز می‌گه از سر کوچه اومدم بوش می‌اومد...چیپسی بود...دستت درد نکنه...هی می‌گه و می‌گه تا مثل دیشب بگی باشه بابا چارتا دونه ماهی بود کشتیم بس که گفتی..

اونم این‌طوبی بشه قیافه‌اش: خوشمزه بود خو.

نمی‌دونم...خوب لابد یه‌‌کاری...

وقتی مرد برای زن روایت مهمونی‌هایی رو می‌گه که قراره بگیرن که درش وانمود می‌کنن خوش می‌گذره..و سرانجام همه وقتی می‌رن..زن ازش می‌پرسه و بعدش؟
مرد می‌گه نمی‌دونم..خوب لابد یه کاری انجام می‌دیم دیگه..
ملال، خلاء و بیحوصلگی می‌کشتم.. به نگاه ترس‌زده و خالی نیکول کیدمن نگاه می‌کنم.
چقدر این حس رو می‌شناسم.

فقط آدمایی که بچه ندارن از این هدیه‌ها میارن

 یک جایی داره این  rabbit hole که مادری که بچه‌اش تصادف کرده و مرده با مادربزرگ نشستن وسایل بچه رو جمع می‌کنن از تو اتاقش..کفشا..اسباب‌بازیا..لگوها..بچه چهار پنج ساله بوده..بعد مادربزرگ متاثره و فلان..مادر ِ بچه می‌گه زودتر جمع و جور کنیم وگرنه از پسش برنمیایم..بعد دس مادربزرگ می‌ره روی یکی از اون دستگاه‌های سخنگو که من ازشون متنفرم. که هی می‌گن سلام..کوچولو..خوش اومدی..بعد بعضیاش هم سیستمش این‌طوریه که تو اسم بچه رو می‌دی به دسگاه و دیگه رضایت نمی‌ده بچه‌هه که کوتاه بیاد
هی تکرار و تکرار و تکرار
اولش سرگرم‌کننده‌اس.
اما از روز دوم به بعد وقتی  شب و روز بچه و به تبع مادر و پدرش می‌شه سلام کوچولو خوش اومدی..و با فشار دادن یه دکمه این جریان به میلیاردُمین بار تکرار خودش می‌رسه..دیگه حالت تهوعت به استفراغ منجر می‌شه..
اینه که وقتی نیکول کیدمن خاموشش کرد و گف فقط آدمایی که بچه ندارن از این هدیه‌ها میارن( چون نکشیدن) خندیدم..
همراه مادر، مادربزرگی که گریه‌اش گرفته بود و خودم..خندیدم.

برای خودم دارچین دم می‌کنم. چراغا رو خاموش کردم از قبل. بن خوابه. نانا و سال زبان. اتاقم بوی اسفند می‌ده. رسمه عصرای سه‌شنبه اسفند دود کنن.
شبِ چهارشنبه.

چرا؟ چهارشنبه‌ها روزای خوبی نبوده انگار..مثلا گفتن سیدها روزای چهارشنبه‌ چی‌اشون می‌شه؟ نمی‌دونم.
می‌دونم اسفند دود کردم چون از بچگی سه‌شنبه غروبا اسفند دود می‌کردم. با مامان‌بزرگم. چوب جمع می‌کردیم..چوبای باریک..وقتی مامانم زایمان می‌کرد من اسفند دود می‌کردم..حالا خودم رو می‌بینم کوچولو با دو گیس بافته تا زمین..فرق وسط مو..
عصری که موهای نانا رو بافتم یادم افتاد بی‌بی‌ام اصرار داش موهام رو دو گیسه ببافه. مادرم یه گیسه می‌باف..بی‌بی‌ام ته گیسوهام نخای سبز می‌بست..چشم نخورن و بلندتر شن.
ته گیسای نانا دوتا کش موی سبز بستم.
به همون نیت. کشیدمشون رو قبر امامزاده و مشهد که رفتیم..رو درا..رو خود ضریح....به همین نیت..به زنی گفتم دستم رو بگیر برسون..هیچ وخ دسم نمی‌رسه..تو رو خدا..رسوند منو..
جا داش ادامه بدم که بعدش غیب شد.
اما نشد و به پشت سری گف گاو..از رو چادرم بلند شو.
به‌هرحال هم دسش درد نکنه.

سرده هوا.
یا من سردمه؟ رو تخت دراز کشیدم و حس می‌کنم  سردمه. تو خیالم برای خودم زنجبیل و دارچین دم می‌کنم. یا آویشن. یا جوز هند.
یه چیز گرم.
اما فقط سرده..سرده.
دوست دارم بخوابم؟
نمی‌دونم.
یه پارچه‌ی زرد از مادر هاشم خریدم. توپ توپی.ریون. به مدلی که قراره بدوزمش فکر می‌کنم. به این‌که رنگ زرد بم میاد؟ آره میاد.
بعد به این روزام فکر می‌کنم.
روزهای چیزهایی که فکر می‌کردم در من تمام شده باشد.


توله رو سرخ می‌کردم..یخِ یخ بود هوا..درستش کردم و سال روزه بود. مادرش براش تشریبه درست کرد...بوی تشریبه تو خونه‌اشون روزای ماه رمضون سالایی رو یادم انداخ که ماه رمضون زمستون می‌افتاد..از ساعت یک دو ظهر تشریبه رو با مادر سال بار می‌ذاشتیم..اون از بدبختیاش با پدر سال می‌گف و من سیب زمینی پیاز پوست می‌کندم..یاد گرفته بودم چطور بپزمش و از طعمش بدم می‌اومد..بعدا هم برای سال از همون مدلی پختم و خودم دوس نداشتم ازش بخورم...می‌خوردم اما.
بعد کم‌کم تشریبه‌ی خودم رو راه انداختم و سال دیگه سراغ تشریبه‌ی قرمز و غلیظ و کم ادویه‌ی مادرش رو نگرف گرچه وقتی افطاری خورد فیلش یاد هندوستان کرد و گف از اینا درست کن برامون تو خونه.
گفته بودم باشه و می‌خواستم درست کنم. مادرشه بالاخره. دوس داره هر چی درست کنه براش. تازه مادری که باش خوب و مهربون هم بوده ...تا وقتی من زنش نشده بودم.
ایستادم به ظرف شستن و الهام هم اومد..آدم تو اون سن چه سرپائه..وقتی بن دنیا اومده بود منم شبیه این بودم..حتی نانا..تو بیس روز عربی هم می‌رقصیدم..
الهام بَلک لیستش رو، رو کرد. چیزی که از شنیدنش خوشم نمی‌اومد. کارایی که شوهرش گفته بکنه که سر فرم بیاد بدنش..رابطه‌اش با شوهرش تو این مدت..چیزایی که شوهرش ازش می‌خواد...نگاه پدر سال به ماکسی آبی ِ من..
حرفا رو سوق دادم سمت رنگ مو...موهاش پرپشت و خوبه..گفتم روشن کن.
عشقشه این چیزا.
گف باشه برای عید روشن روشن می‌کنه..گفتم سفیدی بت میاد.
اینم عشقشه.
می‌میره برای این‌که بش بگی خوشکلی.
- یووووه..خیه..خوشکل هم باشیم..گیر کیا افتادیم..وجدانا شوهرامونَم آدمن؟ دیدی‌اشون؟ خدا زیادشون کنه..فقط ...
تو گوشش چیزی می‌گم و می‌میره از خنده..
مادر سال از تو اتاقی که زمانی درش می‌خوابیدیم من و بن و سال گفت:
چه خبرته الهام؟ میخوایم بخوابیم..
الهام تو گوشم گف فهمیدی پدر مادرشون جدیدا تو یه اتاق می‌خوابن؟..گاهی شده زایره حموم رفته باشه..خودم دیدم..
ظرفای رویی که سابیدَم رو گذاشتم تو سبد بغل ظرف‎شویی و گفتم مگه آدم نیستن؟ دل ندارن؟
الهام گف دل که چه عرض کنم...چیزای دیگه..
نذاشتم ادامه بده.
- درد...برو بچه‌ات بیدار شد.
با خنده رفت.
برگشتم نگا کردم به اتاق در باز بود.
پدر سال پشت کرده بود به مادر سال و مادر سال به پشت خوابیده بود...کأنه خودِ سال. *رو زنش.

رو زنش: ترجمه‌ی حرف به حرف و واژه به واژه‌ی علی مره هست. که یعنی مدل زنانه‌ی سال. ترجمه‌ای بی‌معنی اما پرمفهوم برای نگارنده.

توی حیاط خلوتِ پدرِ سال نشسته بودم. سردترین روزِ سال بود به‌گمونم. خانواده‌ی سال خونه‌ی شهری خودشون رو اجاره دادن و توی خونه‌ی روستایی خودشون که بزرگ‌تره ساکن شدن. البته بیشتر بخشه تا روستا و ..
خونه همون خونه‌ائیه که زمانِ سربازیه سال من درش با بن زندگی می‌کردیم. قبلا بلوکی بود و زمینش گلی و کل در و دیوارا آجری و سیمانی و پلاستر..حیاط خلوت خاکی و درها زنگ‌زده..موشای گرزه و مار و عقرب و مارمولکای کورکودیل‌طور از در و دیوارا می‌بارید..حالا فرق کرده.از مارمولکا می‌ترسیدم اما از بقیه چندشم می‌شد. موشا اندازه گربه یا بچه گربه بودن..
اون موقع‌ها من برای بن که می‌بردمش دشویی گوشه‌ی حیاط موزائیک و کاشی از کف حیاط دراورده بودم و راه درست کرده بودم. وقتی رفتیم تو بن گفت یادش میاد راهی بود که از روش رد می‌‎شد و می‌رف دشویی.
پرسید تو درستش کرده بودی ماما؟ گفتم آره و بازوهام و پشت گردنم رو به قول خودش<ریگو ریگو> کرد. می‌چلوندشون و من خنده‌ام می‌گیره..کاشی‌هایی که سال قبل از این‌که بره سربازی از دوسش پونصد قرض کرده بود و زده بود به در و دیوار دشویی بیرون رو شناختم..یادم اومد..روبروی حفاظ آهنیِ پنجره‌ها که برادرام مورتون و کوتلاس که حالا با هم قهرن و چشم دیدن هم رو ندارن، برام سمباده کشیده بودن..که سال سبزه تیره رنگ‌شون کنه..نمی‌دونستیم باید رنگ رو رقیق کرد..می‌شه قاتیش کرد..سبز تیره شده بود..من دوس نداشتم اما به‌خاطر سال گفته بودم قشنگ شدن.
پدرش گفته بود سیاهپوستید مگه؟ فقط آفریقائیا رنگای جیغ و تند دوس دارن.
خودش همیشه به سفیدی‌اش می‌نازه و عزیزکرده‌اش هم تنها پسریه که به خودش رفته. ظاهرش و اخلاقش.
و اون حتما سال نیست.حالا نرده‌‌ها نخودی و قهوه‌ائیه. نخودی رنگ مورد علاقه‌ی پدر ساله. قدیم وقتی دور و بر عقد ما زن دومش رو که سال‌ها عاشقش بود رو گرف زن براش شلوارا و پیرن‌های نخودی‌رنگ می‌خرید..خودشم هم از اون لباس خوابای سنتی می‌خرید برای زنه. نخودی.
مادر سال یواشکی نشونم می‌داد و فحش می‌داد به زنه. حتی در خفا جرات نداشت به پدر سال فحش بده.
وقتی با هم بودیم اکثرا می‌گفت خدا ازش نگذره..و زود اضافه می‌کرد البته خدا خودش آگاه‌تره به حال بنده‌اش.
من فکر می‌کردم برو بابا..و بش می‌گفتم عوضش اون بچه‌هاش رو داره. زنه که هیچی نداره..بچه نداره و زمانی دیگه زنِ پدر سال شد که از سن باروری‌اش هم گذشته بود..
مادر سال می‌گف آره..اینم حکمت خداس. حال‌شونو گرف.ببین کی به هم رسیدن.
من به هیچ کدوم از اینا باور نداشتم. فقط دلم به حال مادر سال می‌سوخ.
که بیخودبود.
الانم می‌سوزه.
که بیخوده.
حالا که خونه بزرگ شده پدر مادر سال تو اتاقی می‌خوابن که زمانی سال قبل از این‌که بره سربازی با قرض و قوله برای من و بن گچش کرده بود. که سفید شه.
رنگ شده بود اتاق و بن گف همیشه گوشه‌اش مارمولک می‌دید..یه بارم شب دیده بود یه آدم اومده به ما زل زده و رفته.
نمی‌دونم واقعا دزد بوده یا تصور بچه‌گانه‌اش اما هر بار به اصرار برام این رو تعریف می‌کنه می‌ترسم.
من نمی‌دونم چرا نمی‌ترسیدم اون روزا.  خونه خیلی بزرگ بود و پر از همه چی. سه‌تا نخل بزرگ داشت که توی حیاط درندشت بزرگ با هیاهوی همهمه‌ای مرموز و موهوم داشتن..خونه توی یه گودی بود که دور وبرش نیزاره..همه‌ی خونه دو سه تا چراغ بیشتر نداش و من بن رو داشتم..ماهواره یا تلفن یا چیزی هم نبود. تلویزیون ایران بود. سی‌دی و دی‌وی‌دی و فلان هم..
با بن بازی می‌کردیم..خاک بازی..بعضی شبا برادرام یا بابام می‌اومدن پیشم.
حالا آشپزخونه شده بود اتاق الهام. توش حموم داره و دشویی و ماهواره و یخچال و فلان..
اتاق به هم ریخته‌اش و چرک..الهام حوصله نداره رضایت مادر سال رو جلب کنه. اتفاقا این‌کارا رو می‌کنه که هر چی زودتر جداش کنن. حالا که به‌خاطر اون و بچه‌اش اومدن این‌جا راضی نیست.
وقتی در رو باز کرد انگار نه انگار بیس روز بود همه‌اش که زاییده...بی‌‌خیال بغلم کرد و بوسیدم و گف دیدی کشوندمشون روستا..عمدا بچه‌دار شده بود که جداش کنن.
اینا هم اعتماد ندارن بش جدا بذارنش پس همراش رفته بودن اون‌جا..
کم‌سنی، بی‌خیالی یا چی بود که باعث می‌شد اهمیت نده به غرغر مادر سال نمی‌دونم.شایدم عمدا..آرایش کرده و بدلباس در رو باز کرد. سال رو که دید زد تو صورتش و گف ای وای بابای‌بن هم هس؟ !
به سال می‌گه ابوفلان..بابای فلانی.

اسم کوچیک رو صدا نمی‌زنه.

لباس چسبون و یقه‌ی باز و موی روشن رنگ زده و ..به همه چی شبیه بود الا زائو..زدم رو پشتش و گفتم قرتی یعنی نمی‌دونی سال همرامونه؟!..خندید و گف جون مصطفی نه.
مصططفی اسم پدرِ ساله و الهام و شوهرش برای تبرک به اسم پیامبر و انگیزه‌های دگر هم، اسمش رو گذاشتن رو بچه و وقتی بچه رو دیدم شاخ دراوردم که کپی پدر سال هم هس.
الهام خندید و گف وااای دختر و قتی کشیدنش و یه لحظه دیدمش گفتم تف تو روت حاج مصطفی که انگار تو بام خوابیدی نه پسرت...کثافت ازش متنفرم و ببین چطور رد ..رش رو، رو بچه‌ام گذاشته...بعد بچه رو داده بود دستم و گفته بود اما خوبه..دوسش داره پول مول ِ بیشتری بش می‌ده..
بچه صورتی بود..سفید با صورت گرد و موهای روشن..زشت و خوردنی.
دانیال گف زن‌عمو شما هم یه دونه می‌خرید؟ خیلی خوبه..شبا فقط گریه می‌کنه اما روزا خوابه..من نمی‌ذارم روش مگس بشینه.
گفتم بش باشه و پشتش رو گاز گرفته بودم..گفتم بود زن‌عمو ازم مرغ می‌خری؟
- مرغ مرغ مرغ...مرغ..مرغ زنده..لیموشیرین...ماهی..
سوار چرخش شده بود و تو بلندگوی خیالی‌اش فروشندگی می‌کرد.
مرغ ازش خریده بودم  و گفته بودم بعدا باش حساب می‌کنم..که قبول کرد و گف اَه زن‌ها چقدر شلوغ می‌کنن...ببین مرغام فرار کرد..
پدر سال زده بودش : ابن‌الکلب...چه به زن‌ها توجه می‌کنه و خوش و خرم پس افتاده بود از خوشی. بچه با پدربزرگ کشتی گرفت و تو بغلم نشونده بودمش.
پدر سال گفته بود می‌دونه تو بغل کی بشینه ..دیدی توی بغل مهین و مینا ننشست زایره؟!
زایره مادرِ ساله. زنی که رفته زیارت. به‌عنوان احترام این‌طوری صداش می‌کنن. مینا و مهین هم هم‌عروسامَن. لاغرن. خیلی لاغرن.
پدر سال از زن لاغر مثلِ طعم مایونز و ماکارونی و سالادالویه متنفره. حتی برای پسراش.
مادرسال آب جوش رو ریخته بود تو فلاسک و گفته بود نه. زن‌عموشو دوس داره بچه. باش بازی می‌کنه.
- فقط این نیس زایره.
- اونا رو هم دوس داره..فقط باش بازی نمی‌کنن..
- می‌گم این نیس فقط..
صداش آمرانه شده بود و مادر سال غر زده بود که اینم مثل خودت خراب کن و راحت شو.
رفتم شعله‌ی تو حیاط رو روشن کردم و نشستم به سرخ کردن توله. ..
شوهر االهام نگام کرد و گف یخ نکنی...بیا تو. وقتی بن نوزاد بود. همسن الان پسرش بارون می‌زد و کهنه می‌شستم خونه‌اشون..از پدرش خیلی می‌ترسیدم..اگه می‌اومد می‌دید کهنه‌ها نشسته‌اس..داد و بیداد می‌کرد و سال نبود. اگرم بود فرقی نمی‌کرد سال جرات طرف‌داری ازم رو نداش..منم اگه چیزی می‌گفتم دعوا بالا می‌گرف و نمی‌شد جای دیگه برم.
مادر سال نمی‌ذاش پوشک بخریم..و کهنه می‌ذاشتم..برادر سال چتر گرفته بود بالای سرم...همین.
دوسش داشتم..این‌که حماقتای زنش رو تحمل می‌کردم دلیل داش. یه زمانی این آدم تو بارون بالا سرم چتر گرفته بود و دبیرستانی بود..مهربون بود..

انگشتام زخم می‌شد..
بش گفتم لباس پوشیدم..
- لر شدی ها...توله درست می‌کنی..من نمی‌خورم..مگه گاوم.
دوسش داشتم اما دلیل نمی‌شد ندونم چقدر بد حرف می‌زنه. به‌هرحال توله رو برای پدرش و مادرش داشتم درست می‌کردم.

عام‌المنفعه

رو تخت یاسمین فیلم می‌بینم. سر و صدای بچه‌ها حالتی شبیه میگرن تو سرم درست می‌کنه. عالیه بلند حرف می‌زنه و لحظه‌ای از جیغ کشیدن دس برنمی‌داره. در مورد مردی می‌گه که اومده بیمارستان و سمت زن‌ها نگاه کرده( اتاقی که اون و همکاراش درش شاغلن) و  عالیه بش پریده و ...در مورد ِ اعتیاد جوانان..قلمچیِ یاسمین..در موردِ..
به یاسمین می‌گم می‌شه رو تختش بشینم؟ یاسمین صد و هفتاد و چهار قدشه ..برای دختر در اولِ دبیرستان به نظرم هیولا میاد. یاد خودِ اول دبیرستانم می‌افتم  که اندازه یه فنچ بودم..تو مشت جا می‌شدم و می‌خندم با خودم. وقتی تو بغل سال می‌رفتم یه ذره‌ام بیرون نمی‌موند.
بلند و باریکه..بدن صافی داره که بیشتر شبیه بدنِ یه پسرِ جوونِ لاغر اندامه تا دختری تو اون سن.
مادرش تعصب داره که دامن بلوز تنش نکنه و آرایش نکنه..و..
با اون قدش می‌ره از بالای کمد برام بالش میاره ..می‌گه زن‌دایی کافکا در کرانه رو خوندم که بم دادی..این یکی رو هم خوندم..عقاید یک دلقک رو.
می‌گم خوب؟
می‌گه خوب بودن..
ظاهرش خیلی شبیهِ ناناس.
نانا اگه بزرگ شه شبیهِ الان یاسمین می‌شه. موها مشکی و مجعد..صورت تقریبا گرد و چشای مشکی گرد..دماغ و دهن کوچولو..فکر نمی‌کنم نانا اونقدرام قد بکشه..نمی‌دونم.
پدر مادرش دوس داشتن ریاضی بره اما تجربی رفته و بم من گفته بوده که ته دلش دوس داشته انسانی بره راستش.
بالش نرمالوش رو که میاره می‌ذارمش  پشت سرم و "ربیت هول" می‌بینم..هدفون تو گوشم هست..رسیده به جایی که نیکول کیدمن با پسری که بچه‌اش رو کشته(تصادف) دارن حرف می‌زنن که مسعود میاد..می‌دونم کاری نداره اما دوس داره بیاد حرف بزنه.
سال و عالیه در مورد لرها و عربا شلوغش کردن.
می‌گه چی می‌بینید؟
صفحه‌ی لپ‌تاپ رو می‌چرخونم ببینه. می‌گه ندیده..می‌گه فیلم کم می‌بینه..نمی‌رسه. کلی هم کتاب داره منتظره بازنشسته شه بخونه. می‌ره بالا. قدش برخلاف دخترش  کوتاهه. کمی بلندتر از من.
از رو پله‌ها که می‌ره بالا یاد حرف پدرِ سال می‌افتم که به مادرش گفته بوده ( و مادرسال به من) که عالیه چطور بغل دس این می‌خوابه؟..بس که درشت نیس یعنی، فکر می‌کنم حالا خود پدر سال خیلی هم درشت و اینا نیس..اما طوری حرف می‌زنه که انگار ختمِ مردی و مردانگی روزگاره..خَلقا و خُلُقا.
مسعود قفسه‌های بالا رو باز می‌کنه..کلی کتابه..ذوق می‌کنم.
می‌دونم نباید زیاد یا اون‌قدری که واقعا حس می‌کنم، نشون بدم.
می‌گم چه خوب. کلی سرتون گرم می‌شه پس.
می‌گه آره..
نگاه می‌کنم دولت آبادی..سیاسی ...جلال..شریعتی..مارکز..مولانا...
-خوش‌به‌حال شما...همیشه غبطه می‌خورم به وقتت و حالت..وقت کنم با شما مشورت می‌کنم در مورد خرید کتاب بعدا..شاید هم دوتایی یه کافه راه انداختیم..شما فروشنده بشی..موسیقی با من. شاید هم خودم گاهی خوندم.
صداش خوبه. ساز هم بلده فکر کنم.
ادامه می‌ده: یه گوشه‌اش رو پلاسکو می‌زنیم برای عالیه.
می‌خنده.
- منم پلاسکو دوس دارم. اکثر زن‌ها پلاسکو دوس دارن..بتونم می‌زنم یه مغازه‌اش رو.
چیزی نمی‌گه.
می‌شینه رو صندلی روبرو..
- بهتر شدی انگار..یه مدت خیلی تو خودت بودی..رنگ و روت هم بهتر شده..
فکر می‌کنم به قول مادرم بِدِنه بلغلط.
یعنی غلط کردن شروع شد.
چیزی که نمی‌گم باز ادامه‌ی حرف قبل رو می‌گیره:
بعد یه جایی‌اش رو می‌ذاریم سال تیکه بپرونه به ملت...دقت کردی حرفاش همیشه با شما که...شروع می‌شه؟!..دیدی سر سفره وقتی یاسمین گفت که جدیدا ذغال رو با ز می‌نویسن یعنی زغال  نه ذغال، چه شکلی شد قیافه‌اش؟.. وقتی شما گفتی: سال طوری قاتی کرد انگار زمان نام‌گذاری تو ثبت احوال کارمنده تو اسم بچه‌اش بی‌اجازه دس برده...جای ه مثلا ح نوشته...خیلی خندیدم..آفرین...دقت خوبی داری..
چرا سال نمیاد؟
یواشکی از بغل دسم انگشت می‌ذارم رو اسمش و شماره‌اش رو می‌گیرم..می‌خوام بش بگم بیاد...یا مثلا به هوای این‌که ببینه چی‌کار دارم بیاد و تنها نمونیم با مسعود بیشتر از این.
زنگ می‌خوره گوشیش تو هال و از همون‌جا داد می‌زنه:
بله؟ ...کارم داری؟..دیگه اون‌قدر تکنولوژی عام‌المنفعه شده که نمی‌تونی صدام کنی...باید زنگ بزنی بم؟
مسعود با تعجب می‌پرسه: زنگ زدی بش؟ کارش داری؟
- دسم اشتباهی رف.
سال به قول پاشای کوسکو: تو هیچ وخ راه را پَیدا نمَی‌کنی.

دهن‌سرویس

عالیه که قرمه‌سبزی و برنج رو می‌ذاره سر سفره من همین‌طوری منتظرم. منتظرم بازم بکشه. بازم دیس بیاره و ظرف خورش...انتظارم بیهوده‌اس. نمیاره. حساب نمی‌کنم چن نفریم اما زیادیم. خودش و شوهرش و بچه‌هاش و سال و نانا و بن و دوتا از خواهرزاده‌های مسعود و من.
ظرفای خورش سه‌تاس. سه‌تا بشقاب متوسط. برنج یه دیس.
چیزی ندارم بگم.
نون میارم می‌ذارم بغل دسم. اون‌قدر منتظر ناهار بودم که چشام سیاهی می‌ره.
مسعود دیس ته‌دیگ رو می‌گیره روبروی بچه‌هایی که بغل دس من نشستن:
ته‌دیگ بردارید.
وقتی منم برمی‌دارم می‌خنده: جلوی شما می‌خواستم بگیرم فکر کردم شاید خوشت نیاد. محتاط برخورد می‌کنه. یه تیکه برمی‌دارم.
بعد سالاد رو می‌گیره روبروم.
سال ظرف سالاد رو از دس مسعود می‌گیره برای خودش می‌کشه باز می‌دتش دس مسعود. مسعود برای من می‌کشه..تا مسعود برام خورش نکشیده خودم می‌کشم.
خورشتش با مال ما فرق می‌کنه. اصلا در مورد قرمه‌سبزی نمی‌شه نظر خاصی داد اونم مثل خداس. به تعداد آدمای قرمه‌سبزی‌پَز مدل پختش متفاوته.

تنها نکته‌اش اینه که با قرمه‌سبزی‌ای که بچه‌ها تو خونه بش عادت کردن فرق می‌کنه.

غذای عالیه سلامت‌تره. سال معتقده غذای سلامت مسخره و بدطعمه. غذای ناسالم خوشمزه‌اس. حاضره کم‌تر زندگی کنه اما غذای خوشمزه بخوره.
سبزی‌ها کم سرخ شدن و آب انداختن..و برنج یه قطره روغن نداره.
نانا تو گوشم می‌گه خورشت ِ تو بهتره. می‌گم تو خونه این رو بم بگو..بلند نگو. سرش رو میاره پایین یعنی باشه و عالیه می‌گه ببخشید اگه خوب نشده..
مسعود می‌گه شانس اوردی این‌دفعه خوب شده.
عالیه با ساده‌دلی می‌گه واقعا شانس اوردم.
می‌گم زحمت کشیده و کلی خوب شده و ...سال می‌گه برای شهرزاد کیفیت مهم نیس، کمیت مهمه.
نگاش می‌کنم. بی‌خیال غذاش رو می‌خوره. اصلا حواسش نیس چی به من پرونده تو جمع.
مسعود نگام می‌کنه.
نگاش حامی و امنیت‌دهنده‌اس. توش طرف‌داری و همدلیه.
عالیه بلند می‌خنده و می‌گه سال همیشه این‎طوری حرف می‌زد یه بار دانشگاه تهران اومده بود دنبالم به نگهبان گفته بود..
دانشگاه تهران جای بسیار مهمی در گفتگوهای روزمره‌ی عالیه داره.
- دانشگاهِ تبریز چه کم از دانشگاهِ تهران داره؟
این رو مسعود می‌گه. انگار داره شعری تکرار می‌کنه.
مسعود تبریز درس خونده. مدرک مهندسی‌ای که همون رو سال هم داره، از همون‌جا گرفته. خواه‌ناخواه حساسیت داره به دانشکده فنی بودن سال و دانشکده‌ی نمی‌دونم چه‌ی پزشکیِ تهرانی که ِعالیه رفته.
- حسودی مسعود..
این رو عالیه می‌گه و با دهان بازی که پر از برنج و تکه‌های ته‌دیگه می‌خنده.
سال می‌گه .. دهنت رو ببند آبجی.
دومنظوره‌اس.
این اواخر رابطه‌ی مسعود عالیه خیلی داغون شده. فقط یکی دو روزه ترمیم پیدا کرده. عالیه باز داش فنگ جر و بحث رو می‌نداخ.
مسعود خیلی خوشش اومده، بلند می‌خنده و رو به سال می‌گه دهن‌سرویس.

درد ما را نیست درمان الغیاث.

همیشه بش می‌گفتم بنویس بنویس بنویس..وقتی هم  شروع می‌‌کنه تند تند نوشتن حدس می‌زنم باز گلوش پیش یه عن‌تر مجازی‌تر از خودش گیر کرده.

بعد دیگه نمی‌نویسه تا جدا شن یا خسته شن از هم..الانم که وبلاگ‌نویسی جیره‌ی کاف‌بازی ملت رو تامین نمی‌کنه دیگه..همه پلاسن تو ریدرام و واتس‌گه و فلان و اینستاگه‌رام و اون یکی یادم رف..گاین...اینه که چی؟
می‌ری وبلاگش آخرین پست صد سال پیش وقتی دامن یارو کوتاه بوده و خرما بر فرق سرش..
تف تو روش.
وقتی می‌گه انگیزه ندارم منظورش اینه که زن جدیدی نیومده بش بگه اوه استاد شما چقد غم‌قینی.. اینم بگه صبر کن بیام پیشت غمِ قینم کم می‌شه فرزند.

حال‌به‌هم‌زنه همه چی می‌دونید؟

حال

به

هم

زن.

خلوت‌هایی که درشان بیگانه رهش نبود و از این صوبتا.

ﻧﺎزﯾﺴﺖ ﺗﻮ را در ﺳﺮ،ﮐﻤﺘﺮ ﻧﮑﻨﯽ،داﻧﻢ

دردیست ﻣﺮا در دل،ﺑﺎورﻧﮑﻨﯽ،داﻧﻢ 


خاقانی

دارم برنج را آبکش می‌کنم که نانا می‌گوید خانمِ ب کارت داره.
زیر قابلمه را خاموش می‌کنم در لیوان زعفران را می‌گذارم رویش دم بیاید و زیر قارچ‌ها را خاموش می‌کنم روی گوشت‌های چرخ‎شده را می‌پوشانم و می‌روم. از سر راه روسری برمی‌دارم و می‌روم توی باغچه. هر چه به‌اش نزدیک‌تر می‌شوم زده‌گی‌ قلبیم ازش بیشتر می‌شود..تا ببینتم و سلام بلندبالای تحویل‌بگیری بکند.
از لای لوزی‌های فنس سرانگشت به هم می‌رسانیم و سلام و فلان. موهایش را رنگ کرده و ابروهایش هم تمیز شده. می‌پرسد کجایم و دلش خیلی خیلی تنگ شده و دیگر تحمل نداشته نبیندم و بم عادت کرده بوده  حتی آیات گفته که دلم برای ...
می‌گویم خانه‌ام درگیر درس بچه‌ها و زندگی و فلان. می‌گوید خوب چرا توی باغچه نمی‌آیم؟ می‌گویم کار که تمام نمی‌شود...بعد خودش گزارش می‌دهد که مرغش را خوابانده. چهارده‌تا تخم زیرش هست. برایم اسفناج گرفته...تخم‌مرغ محلی گذاشته کنار...و این‌که آیات موهایش را رنگ کرده او دوست ندارد رفته رنگی مشکی زده رویش و تازه عصر می‌خواهد حنا هندی بزند به‌اشان ..رنگ قرمز قشنگی شده بود.
و دیشب آیات توی ابروهایش " گشته" و او ابروی کت و کلفت دوست ندارد. دوست دارد قوس داشته باشد ابرو. بعد نگاهم کرد
لاغر شدی.
با لبخند.
هنو رژیمی؟
- نه. خسته شدم..ضعف می‌کنم خیلی.
-اسفناج با ماست بخور
- باش
- خوشکل شدی تحویل‌مون نمی‌گیری؟
می‌خندم.
چیزی که در خودِ الانم حس نمی‌کنم خوشکلی است. هر چیزی ممکن است باشم. خسته..بی‌حال..مریض‌طور اما خوشکل‌ نه. تعریف‌های مهردهِ مهر‌خواه.
حرفم نمی‌آید. به مرغ‌ها نگاه می‌کنم. می‌گوید یک خروس دیگر داشته برده توی حیاط آخری زندانی کرده..با این یکی نمی‌ساخته..این هم مرغی جدید است. سیاه و سفید.
از ناهارم می‌پرسد که هنوز نخورده‌ام. و این‌که ناهار و شامم پس یکی می‌شود.
طعنه.
از کمدش می‌گوید که آتش گرفته نمی‌توانم توی دلم نگویم جهنم حالا که بم طعنه زده. زبانی هم حوصله ندارم بگویم آخی. فقط می‌گویم تعمیر می‌شود لابد.
کمد دخترش هم که خیلی شیک و سیاه و سفید است.
همه‌ی این بحث‌ها سر کمد برای این است که شرکت برای اتاق کامپیوتر کمدی دیواری زده. درپیت و غیراستاندارد اما می‌تواند شلوغی خانه را در خودش جا دهد.
می‌گوید بعد بیا پیشم و از این حرف‌ها..می‌روم برایم اسفناج و تخم‌مرغ بیاورد.
به گل‌های ستاره‌ای نگاه می‌کنم. ..و قبلا وقت بیشتر توی باغچه داشتم. حالا نمی‌شود توی باغچه رفت مخصوصا گوشی به دست.
می‌آیم تو و به بن می‌گویمب رو اسفناج و نمی‌دانم چه از زن همسایه بگیر.
می‌گوید: ماما راحت شده بودیم..دوباره قاتی نشی باشون..
مثل پدرش و بدتر از من معاشرت‌گریز است.
می‌گویم نه..نگران نباش..دیگه خودم رو شناختم...اصلا خُوم دوکتور خُوموم.

همونی که موهاشه قبلن دم اسبی می‌بس

همونی که موهاشه قبلن دم اسبی می‌بس
+ نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393 ساعت 8:15 شماره پست: 607
بازوهایم را می‌مالم که از کرختی بیایند بیرون...نفسی عمیق می‌کشم و بوی چوب سوخته را می‌کشم توی ریه...در مسیر دود می‌نشینم...کاش بوی دود برای همیشه قاتی خونم می‌شد...می‌نشیند کنارم. کمی با فاصله.

شما هم مال منطقه‌ی مایید؟ منطقه را کمی شبیه منطخه می‌گوید. نمی‌دانم منطقه‌اشان کجای دنیا است اما از روی لهجه حدس می‌زنم مال منطقه‌ی ما باشد. می‌گویم از کجا آمده‌ام . می‌گوید ها فکرشه کرده.
نمی‌پرسم چرا. می گوید آخه سبزه‌یی. فکر می‌کنم رنگ قرمز دستکش و شال هم اتاقی‌ام که داده به من نظرش را لابد جلب کرده نه سبزه بودنم ..و روی ماسه‌ها دایره می‌کشم...تو در تو.
می‌پرسد همراه کی هستم و وقتی می‌گویم همراه خودم می‌گوید کجا شاغلم ..؟
چرا باید جوابش را بدهم؟ نمی‌دانم. می‌گویم همراه کسی نیستم اما از طرف کسی آمده‌ام...شاغل هم نیستم جایی.می‌پرسد می‌تواند سیگار بکشد؟ شانه بالا می‌اندازم..مارلبرو است انگار...هم اتاقی‌هایم زیر آلاچیقند...من بهارنارج سفارش داده‌ام آنها چای و قلیان...مرد می‌پرسد آقامون کی هستند..می‌گویم  کی هستند و ذوق زده می‌گوید ئهههههه؟ مهندس؟پسر خوب و محجوبیه...خدا حفظش کنه بِرات. ممنونی می‌گویم و مرد ادامه می‌دهد بش بگی فلانی می‌شناسه...بوگو همونی که موهاشه قبلا دم اسبی می‌بس...بعد دود سیگار رو از بینی می‌دهد بیرون..و به دایره‌هایی که روی ماسه کشیده‌ام نگاه می‌کند: قبلا مسئول نبودوم...حالا مسئول شدوم..دیگه کوتاه کردم...دست به پشت گردن کوتاه و صافش می‌کشد..پاکت را می گیرد طرفم: سر تکان می‌دهم که یعنی نه...
می گوید ها خوب می کنی.. بعد ادامه‌ی حرف قبلش را می‌گیرد: مسئولیت نه خوبه.
سرم را می‌آورم پایین یعنی بله.
-تهنایی مثل اینکه...
چیزی نمی‌گویم.
-مو هم تهنایوم...زن و بچه‌امه فرستادوم دانمارک..اول پسروم رف بعد دخترومم گف: "مَنم می رم".
وقتی جای دخترش حرف می زند دیگر لهجه ندارد.
-بعد مادرشون پاشه تو یه کفش کرد که دلوم برا بچه‌هام تنگ می‌شه اونم فرستادوم...مهندس می‌دونه... بچه‌هام که رفتن خیلی هم برام حرف دراوردن...از رو حسودی ها...چشم دیدنومه نداشتن..که چی؟! دهاتیه...دور از جونت...از ده‌کوره اومده مسئولمون شده...ناگفته نماند مهندس خیلی پسر ماهیه، محترم آقا...پیشش که إی حرفایه می‌زدن می‌گف از ای گوش بشنو از او گوش در کن...
فکر می‌کنم دهاتی بودن دور از جونت ندارد. فحش که نیست گرچه به عنوان فحش هم به کار گرفته شود.
آماده می‌شوم و بلند می‌شوم...ماسه‌های مانتویم را می‌تکانم..می‌روم طرف آلاچیق هم اتاقی‌هایم..می‌گویم خدافظ..می‌گه خدا به همرات عمو جون...
از عمو جونش جا می‌خورم و درست که نگاه می‌کننم می‌بینم بالای پنجاه باید داشته باشد صدایش جوان بود پس..نزدیک شصت شاید...این‌هایی که معجزه‌ی ثروت به قول زازا خوب نیگرشون می‌داره....هم اتاقی شماره یکم می‌گوید یارو چی بت می‌گف...؟ می‌گویم می‌پرسید از کجا اومدم و فلان...می‌گوید همکارمونه...آدمی به کثیفیش ندیدم تو عمرم...
هم اتاقی گیره‌سرپاپیونی پاکت مور سبز را جلویم می‌گیرد..بلند و باریک و استایل به قول خودش. سر تکان می‌دهم: مرسی نمی‌کشم..
از قوری بهارنارنج می‌ریزم..هم اتاقی شماره یک می‌گوید بیا! ببینش..نگاش کن، نگفتم؟
به مرد نگاه می‌کنم...زنی با لب‌هایی تیره و موهایی روشن نزدیک می‌شود به‌اش...لب‌هاش رنگ جگر تیره‌ است...
قلیان هم‌اتاقی شماره یک قرقر می کند: بُخُدا کثیفه.

نانا می‌آید و خودش را روی مبل روبروی آشپزخانه پرت می‌کند با کمی اطوار ناراحتی می‌گوید:
هستی با من قهره. اولش من باش قهر شدم به شوخی، اون جدی گرف و قهر شد. هر چی بعدش گفتم ببخشید..ببخشید شوخی کردم..جدی نبود..آشتی نکرد.
بن همان‌جا ایستاده بود.
- احمق! به‌اش گفتی ببخشید...؟ زیاد هم؟ پشت سر هم؟ خوب پس منتظر باش برگرده. چرا باید معذرت بخوای؟ اون ظرفیت تحمل یه شوخی کوچیک رو نداشته؟
برادر هستی هم‌کلاسی بن است. با هم در مورد اذیت‌های  خواهرها و این‌ها درددل می‌کنند.
نانا با ناراحتی نگاهش می‌کند.
- خوب دوست دارم بام دوس باشه.

- با این روشی که تو در پیش گرفتی نه تنها دوستت نمی‌شه، حتی برنمی‌گرده تو سرت بزنه.

نانا طرفش حمله می‌کند.
بن می‎‌ایستد.
- می‌دونی می‌تونم بزنمت اما نمی‌زنمت تو هم پررو نشو.
نانا برمی‌گردد روی مبل روبروی آشپزخانه که درش پرتقال پوست می‌گیرم براشان.
- ماما چی‌کار کنم؟
- به‌اش محل نده.
سرش را می‌اندازد پایین.
بن به‌اش می‌گوید لباسات رو جمع کن. شل و ول و مثلا غمگین می‌رود جمع کند.
بن می‌خواند:
سلاح هم می‌کشه هم امنیته واسه خونه..آب هم غرق می‌کنه هم رفع همه‌ی تشنگیاس.
نانا می‌بیند حواسم به بن هست.
می‌خواهد جلب توجه کند. می‌خواند:
آتیش...
بعد با دهان باز به سقف نگاه می‌کند. دهانی بی‌دندان. فکر دارد می‌کند.
آتیش هم می‌سوزونه هم گرمی ِ تموم قلباس.
تلاشش بیخود نبود.موفق می‌شود.
توجه‌ام جلب شده. بغل باز می‌کنم. می‌دود سمتم.
- ماما ژایزه برام می‌گیری چون باهوشم؟!
خودپسند.

قبلا  که این کار را گرفته بودم دستم، اولش یعنی، سنگین و خسته کننده بود برایم. حالا هم هست اما شده لذت‌بخش‌ترین قسمت روزم. طوری لذت سرد و غیرانسانی‌ای به من می‌دهد که حس می‌کنم شدم وینستونِ 1984..وقتی پای کارش است و کاری را می‌کند که نه به‌اش معتقد است و نه دوستش دارد اما او را از دنیایی که دوست ندارد جدا می‌کند.
همین.

بحث تو گروه خواهرا سر لباس و مزونِ آرمیتا  که جدید باز شده و دکولته بودن لباس عروسی و دامن پف هست  و ست رگه‌های روتختی با رنگ سقف ...و لباس حریر خواهرا که بهتره شبیهِ هم باشه..و عروس دامادی که ما باید با لباسای حریر دورشون بچرخیم و من شمع درازتر رو بگیرم   چون بزرگ‌ترم...و فلان ..

من عکس یه دس گذاشتم. نوشتم دست خونی دبستان یادتونه؟
فقط جوابم رو با فحش می‌دن.
خو چرا؟
اگه اون دس خونی از تو چاه دشویی، هر آن امکانش نبود که بیاد بیرون و حال‌مون رو بگیره که ما نمی‌رسیدیم به روزی که درش در مورد رنگ گل‌های برجسته‌ی در و ستش با گل‌میخای پرده حرف بزنیم. بس که خوشحالیم که دیگه دس خونی وجود نداره و نیس تو زندگی‌مون.
همون دس خونی بود که ما رو تو استرس ظهورش نگه داش که حالا قدر نعمت بدونیم که دیگه نیس و در مورد رنگِ آبی کدرِ روتختی با دستگیره‌های سطل زباله‌ی تو اتاق خواب حرف بزنیم...و بحث کنیم که نه ستش با رنگ سقف بهتره.
یا سطل آشغال بود؟ اون سطل کوچیکا که بغل میز آرایش و تخت اینا هس.
این حس قشنگ و لطیف و پربار الان‌مون رو، وجودش رو مدیون اون دستِ خونی هستیم.
اگه نبود اون دست خونی، و ترس وجود و ظهور یه‌هویی‌اش موقع اجابت مزاج، از اول ِ اولش شاد بودیم و خوشبخت و حالا نمی‌خواستیم دستگیره‌های سطل زباله تو اتاق خوابمون رو با رگه‌های توی روتختی‌مون ست کنیم..منظورم اینه که لذت حرف زدن در این مورد که همراه شده الان با قدر عافیتِ نبود دست خونی در زندگی‌مون عمیق و عالیه.
این شد نوشتم سلام. آیکن دست گذاشتم.
دستِ خونی‌ای که دیگه نیست به شما سلام می‌کند.
همه نادیده می‌گیرنم.

حالا که دهه‌ی فجر شده یا بهمن کلا، خوشحالم که مجبور نیستم روزنامه‌دیواری درست کنم. یک مشت چرت برای یک مشت احمق. نوشته، جک، کاریکاتور...سرگرمی..نقاشی..تزیین...عن..
تازه این کارها را میان دخترها باید انجام می‌دادی اکلیل...روبان..قهر و آشتی و گروه گروه...سردبیر گوزوخانم مثلا..بعد اون ته ته ته..اسم من...کشیدن گل و بلبل و پولک چسباندن و دور اسم‌ها ابر صورتی خوشحال کشیدن هم..
بعد جدول هم داشت ایستاده باید حل می‌کردی؟..
آخیییش همیشه -و تا آخر عمر- از این‌که دیگر دانش‌آموز نیستم خوشحالم.
بهترین خاطره‌ی دبستانم انتشار شایعه‌ی دستِ خونی توالت‌ها بود...دامن زدن به این شایعه و دیدن ترس و جیغ الکی دخترها. شایدم هم راستکی.
اما به‌هرحال یکی از بهترین خاطرات دوران دبستانم ماند که ماند.

بعضی وقت‌ها لوس شدم و دارم با سال حرف می‌زنم و مثلا رد می‌شم چشمم تو آینه به خودم می‌افته که دارم می‌گم مربی زبانم نمی‌خوام با مربی بن یکی باشه.
- نمی‌خوام شریفی باشه. می‌خوام حمیدی باشه.
خودم رو می‌بینم با لب  لوچه‌ی جلو و اخم مسخره.
فکر می‌کنم چطور تحملم می‌کنی سال؟
من شوهر خودم بودم به خودم می‌گفتم الان لوس شدی؟ صبر کنم بیام بزنمت.

هه

زن گفت:
وقتش زود پیش آمد...خیلی ضایعم؟ پشیمانت می‌کنم از دعوتم به زنگ زدن به‌ات وقتی به‌ات نیاز دارم؟
- خانمِ بالغ و بزرگ‌سال..
خندیده بود.
- آدم اگر بالغ باشد و بزرگ‌سال فکر نمی‌کند به این‌که دیگران در موردش چه فکر می‌کنند وقتی به یکی‌اشان زنگ می‌زند. فقط حرفش را می‌زند..ضمنا کمی بلندتر می‌دانم صدایت لطیف و زیباست.. اما متاسفم درست نمی‌شنوم..
زن خنده‌اش گرفت.
- مسخره.

- خوب حالا کمی شبیه خودتی.

- خوب نیستم.
- می‌دانم وگرنه زنگ نمی‌زدی.
- ظهر گریه کردم.

- نزدیک موعد دیوونه شدن‌های زنانه نیست؟
- بی‌خیال بابا..
- خوب..
به یه بغل بزرگ فکر می‌کردم که دکمه‌هاش رو خودم باز کنم و برم توش

- دکمه‌های بغل رو؟

- لباس صاب‌بغل رو..
- بی‌تربیت.

- خوب ..خوب ..
- بزرگسال و بالغ

- غلط کردم این رو گفتم...کوتاه میای حالا؟

- تو خیلی احساساتی هستی...کودک/جوان..تعریف آدمِ درونته.

 - درون خودت آدم داره

-ئه! دختر بد..خوب در مورد دکمه‌ی بغل می‌گفتی

- بمیر

- می‌خوای اصلا یه چیزی بخون..یا نه..چیزی نوشتی؟ ..

- نمی‌رسم..برسم کاری که دستمه رو تموم می‌کنم..

- نگفتی چیه آخرش اما مهم نیس..ببین یه کار کن..
- چی؟

‌- بزرگ‌سال و بالغ نشو..برای چیته..و از آدما نخواه باشن..وقتی به تو خوش می‌گذره که نباشی ..وگرنه تو جلسه یک ساعت در مورد کرم قلیون‌کش آلیس در سرزمین عجایب سخنرانی نمی‌کردی.
زن داغ شد.
قلبش زد.
خیلی در این مورد حرف زده بود؟ ..خیلی مسخره و شیرین‌عقل به نظر رسیده بود؟
الان داشت دستش می‌انداخت.
- اگه کمی بیشتر اذیتم کنی احتمالش هست گریه کنم..زیاد هم..
- اذیتت نمی‌کنم اتفاقا..ببین..تو..
..

- من چی؟

- تو ..یه جور منگیِ ..
- خو باشه..
- چرا نمی‌ذاری ادامه بدم

- نمی‌خوام..

- قدیما تو جلسه یه بار گفتی نَموخوام

- اشتباه کردم..نباید تو جمع این رو می‌گفتم..

- خودت بودی اون موقع

- اشتباهه که همه جا و برای همه خودم باشم

- آه...ای نقاب‌دار

- مسخره..اینم تازه من می‌گفتم

جمعه یکی از بهترین جلسه‌ها بود..وقتی دیدم هستی یه نوستالژی پرمایه اومد سراغم..وقتی هم برامون در مورد کِرم قلیون‌کش حرف زدی..
خنده..صدای خنده.
- نخند ابله.

- خوب ...خوب..وقتی حرف زدی به خودم گفتم این جلسه این آدم رو..این زن رو کم داره

- آخی...یعنی داری مخ می‌زنی الان..هر دو پیر شدیم بابا..حداقل من..بی‌خیال

- خو چون پیر شدی دارم می‌گم اینارو...دیگه بخوام مخت رو بزنم که چی..
- بیخود..باید دلت بخواد بزنی..
- چی رو؟

- مخم رو

- ای خدا...بالغ و بزرگ‌سال.
مرد می‌خندد.
حال زن کمی..کمی..فقط کمی بهتر شده.
قطع که می‌کند به کرم قلیون‌کش فکر می‌کند و لبش را گاز می‌گیرد. واقعا آن‌همه در موردش گفته بود توی جلسه؟!
مرد راست می‌گفت: بالغ و بزرگ‌سال.
هه.


به یکی و نصفه آدمی که می‌شناسم یا جدیدا شناخته‌ام زنگ زدم و جواب نیامد.
به گوشی نگاه کردم و حرف‌های ظهر توی جانم رسوب کرد. تلخ و سرمازده به روز جمعه فکر کردم و جلسه‌ی روز جمعه. کتاب‌هایی که توی پاکت بنفش چهارخانه برای تولدم گرفته بودم.
مثلا آدم فکر می‌کند با خودش که ئه! جالب است که یادم بوده‌اند یا..
اما جالب نیست.
دلیلش را نمی‌دانم هیچ دلیلی نمی‌توانم برایش بیاورم اما جالب نیست. دیدمش.
- چه می‌کنی؟
- سعی می‌کنم زندگی کنم
- زنگ زدن به آدم‌های جایی در این سعی کردن نداره؟
-چرا ... داری سعی می‌کنی بگی به تو زنگ نمی‌زنم و فلان؟
- و فلان.
- یک وقت‌هایی هست که خیلی تنها باشم و حالم بریزد به هم و احتیاج داشته باشم کسی به من بگوید چه خبر اگه دچارش شدم به‌ات زنگ می‌زنم...فقط قول می‌دهی چرت نبافی و عین آدمی بالغ و بزرگ‌سال به من گوش بدهی؟
- مثلا خودت را بالغ و بزرگ‌سال تصور می‌کنی حالا؟
و خندیده بود.
وسط خنده‌ها سیگار کشیده بود. خنده‌اش اذیت نمی‌کرد یا شوخی‌اش.
اما یک چیزی بود که اذیت می‌کرد. اذعان به این‌که گاهی باید کسی باشد که بشنودت.
 این‌که مثل همه نیستی و گاهی می‌ریزی به هم و چنان زیر و رو می‌شوی که باید..باید کسی باشد که بتوانی زنگ بزنی به‌اش و بگویی:
سلام من یه روانی‌ام و او بداند که یه روانی بودن ژست و ادا و تلاش برای متفاوت بودن و تظاهر ..نیست.
حتی روانی بودن هم نیست.
درد است.
وقت‌هایی در زندگی‌ام هست که صدایم در نمی‌آید. انجمادی فکری و عاطفی و روحی و روانی و..سراغم می‌آید. این‌طور وقت‌ها معمولا برای زنده ماندن سراغ کسانی می‌روم که حسم به‌اشان طوری است که ..واقعا نمی‌دانم چه‌طوری است اما بعد انگار بهتر می‌شوم.
حل می‌شود.
شماره را گرفتم و فکر کردم او هم در نوع خودش بدبخت است و دارد می‌میرد.


ظهرها نمی‌خوابم. خستگD چند روز گذشته یا گریه‌های  عجیب و نابه‌موقع ظهر یا چه..یا هر چه که خسته شدم و خوابم برد. خواب‌هایم معمولا تکراری‌اند..یک خواب مرتب تکرار می‌شود و این‌که اسم وبلاگ‌های قبلی می‌شد خواب‌هایی که تعقیبم می‌کنند دلیل داشت.
ظهر خوابی جدید دیدم.
جدید در تلخی و جدید در رعب‌انگیز بودن. توی خواب هم، خواب می‌دیدم..خوابی که در خوابم می‌دیدم از شدت مهیب بودن غیرقابل وصف بود..فکر کن اقیانوسی به وسعت دنیا علیه‌ات بشورد و تو بدوی.
بدوی.
بدوی. با تمام خردی و کوچکی ارتفاع موج‌ها را ببینی..کف‌شان...از دور از جایی دور با فاصله ایستاده باشی و ببینی که چیزی دارد دنبالت می‌دود چقدر بزرگ است..
و می‌دانی که قرار است غرق شوی.
بعد بی‌انرژی و بی‌رمق با قلبی که یک ثانیه تا ایستادن داشت از شدت تپش، بلند شدم. سال روی مبل روبروی تلویزیون عین موجودی کوچک که سردش است جمع شده بود توی خودش ..خواب بود....رد شدم. دست بردم بالای یخچال سیگار نداشتیم.
سردم شده بودم. نه فقط برای لباس تابستانی‌ام..سردم شده بود انگار چون دیگر جانی برای دویدن در خودم سراغ ندارم و این اواخر خیلی دویده بودم.
به گوشی نگاه کردم ... به که زنگ بزنم آخر؟

خو تو بزرگواری

اما نباش !

دل به دل  پخش می‌شه تو ماشین. صندلیم رو خوابوندم..با دستام می‌رقصم..هوا سرده...شیشه پایین..چشام رو بستم و دستام دور هم می‌چرخن.
روی صورتم رو پوشوندم...انگار نسیم و باد بزنه زیر تنم از تو شیشه‌ی ماشین دودم کنه ببره من رو بیرون با خودش...می‌خونه من که عاشقم مست و سرخوشم..
سال شال رو می‌زنه کنار می‌گه مستی در راهِ خدا ها.
دوباره شال رو می‌کشم رو صورتم.
خوابم میاد...کاش بیدار نشم.


خواهرم می‌ره پول مامان‌زهره رو بده. من نمی‌رم باهاش چون در گذشته‌ای نه چندان دور به‌ مامان‌زهره فحش دادم و مطمئنا هنو یادش نرفته. حقش بود.
اما دیگه فحش نمی‌دم بش. نباید اون موقع هم می‌دادم اما مهم نیس الان.
خواهرم می‌ره با پالتوی قرمز و کفشم و نمی‌دونم چه‌ام. بش می‌گم بیام باهات؟ و نمی‌خوام برم. اینو می‌گم که بگه نههههههههه و من خوشم بیاد. دس و پا می‌زنم از چیزی خوشم بیاد.
می‌گم و می‌گه نهههه....خوشم میاد.
تو کوچه‌اشون ماشینی ظرف رویی می‌فروشه. زن‌ها دوروبرشن. به خواهرم می‌‌گم تو کوچه‌اتون کون هم بفروشن زن‌ها دوره می‌کنن ماشین رو،  بخرن. می‌پرسه چه کونی؟ شونه بالا می‌ندازم چه می‌دونم..کون دیگه.
تایید می‌کنه.
بزرگ شده. شلوغ نمی‌کنه دیگه. فقط سرش رو میاره پایین که یعنی درست می‌گی. دس می‌ده بام و می‌گه به امیددیدار. خونه‌ی مامان‌زهره و ارزان‌سرای عروس جزیره‌اش چهارتا خونه پایین‌تره..
زن‌ها برمی‌گردن نگام می‌کنن. مامان‌کریم کوتوله و سر بزرگه. سیاهپوسته اما از اون قد بلنداش نه. شبیه نژادیه که تو شرق آسیا یا ساکنین اصلی یکی از قاره‌هاس. ترسیدم بنویسم استرالیا بعد نباشه.
بعد زنِ حاجی  هس استوانه‌ای با جیرینگ جیرینگ طلا. خواهرم همیشه ازش به عنوان زنی خوشبخت یاد می‌کنه دو دستش دوازده‌تا النگوی کت و کلفت داره. شوهرش شرکتیه. منم خوشم میاد دو دسم النگو داشته باشه اما نه اون مدل و نه دوازده‌تا. مثلا شیش‌تا باریک اما توپر ‌این‌ور...دوتا هم تو اون دس. دوتا تک‌پوش..گاهی دسم بکنم. وقتی احتیاج به برق زدن و دیلنگ دولونگ داشته باشم.
حسنه هم هس..دراز و بلند. زیدِ احتمالی شوهرِ خواهرم.ساپورت به پا. یکی هم هست کُرده. چادر خونگی سفید سرشه..اون یکی چادر سورمه‌ای سرشه..فارسه.لره فک کنم..
دو سه تا عبا به سر و یه مانتویی.
زن‌ها همه‌‌اشون، به رسم زن‌های عرب با گوشه سر وانداختن ابرو بالا بم سلام می‌کنن. حرکتی که من و خواهرم اداش رو تو خلوت‌مون درمی‌اوردیم می‌خندیدیم.
- اشلونچ عینی؟
چطوری عزیزم.
زیر لب و خورده شده می‌گنش. ش و چ سوت‌دار می‌شه.
سرم رو میارم پایین برای همه یعنی خوبم ممنون.
نمی‌شه در برابر نگاشون مقاومت کرد. اگه بایستی از دور تماشا کنی و قاتی جمع‌‌شون نشی ذوبت می‌کنن زیر نگاه.
در همین اثنا و نه اثنای دیگری، انانا رو می‌بینم روسری قرمز ساتن با راه‌های رنگ رنگی زرد و آبی و سبز و فلان و نقشای فانتزی به سر می‌دوه با سینو. دنبال یه چرخن. بچه‌های سنه‌ی چهل.
چیزی ندارم بش بگم.
نصیحتام اثری نداره درش. فقط اشاره می‌کنم و می‌گم چه عجب روسری سرت کردی؟ می‌گه سینو به‌اش گفته بت میاد. اگه من بش می‌گفتم صدهزار سال سیاه قبول نمی‌کرد حتی دسش بزنه.
سینو داد می‌زنه خاله پیرن مامانمو پوشیدی؟
یه ماکسی قرمز با بته‌جقه‌های مشکی.
زن‌ها برمی‌گردن نگام می‌کنن. بشون لبخند می‌زنم که یعنی بچه برا آدم آبرو نمی‌ذاره..بلند می‌خندن: وووووی خو آبروتِ بورد.
اینو مادر نسل بومی استرالیا می‌گه . خانمِ تاسمانی.
به سینو می‌گم بدو بیا..خوشحال میاد مثلا چی دارم بش بدم حالا..میارمش تو بش می‌گم گوزو همه چیو بلند نمی‌گن.
می‌گه به مامانش می‌گه چی بش. گفتم  مامانش از خودش گوزوتره.
ناراضی می‌ره نانا میاد می‌گه نباید به سینو..
نگاش می‌کنم..خودشو می‌ماله بم: مامان بم از اینا که به خاله و سینو گفتی نگیا.
نمی‌گم.
خمیازه‌ کنان در رو می‌بندم.
زندگی شاید زنی باشد که ...چی بود ادامه‌اش؟
در را می‌بندد آرام آرام؟
ها.

ورق می‌زنم صفحه‌های نت رو. چیزی را نمی‌خوانم..نمی‌نویسم..به حرف‌های خواهرم در باب خوشبختی‌مان گوش می‌دم. این‌که ما خوشبختیم و بچه‌هامان دارند بزرگ می‌شوند و زندگی می‌گذرد و ما هم مثل همه‌ی آدم‌های داریم بزرگ‌تر می‌شوم..من سرم درد می‌کند و جیش دارم که نگه داشته‌ام و هدفی توی نت ندارم و حوصله‌ی خاطره‌بازی ندارم ...دلم قهوه و سیگار و بییی...ب می‌خواد.
برم نماز.

یکی از حال‌های خوبِ زندگی برای من، زمانیه که خوابِ بعداز ماهی رو زدم..چای و قهوه رو منقل رو می‌ذارم..بغل ذغال می‌شینم  نرم رنمک و با فاصله بخور و عود پودر می‌پاشم رو ذغالاو...و سعدی البیاتی می‌شنوم..*هلی یا ظلام یا هلی
بعد خواهرم نگام می‌کنه و می‌گه حال خوب درست کنی تو شهرزاد.
یه جور صمیمیت و هم‌خونی توشه که تو سن‌های پایین‌تر حس نمی‌کردم.

http://m.l7n.me/audio/82886e64

از صبح بس که شنگول منگول رو شنیدم.. شوهر خواهرم میگه این خوب قدیمیه خیلی..
جواب نمیدم.

و می گم *شیکلت نداری؟

میگه نه بقرعان.

با همون لهجه میگم یعنی خیلی ادعات میشه فَضولی میکنی تو خیابون..

میخنده می گه آخخخ بویه...

*شکلات

بیدار شدم. نمیدونستم کجام. نشستم و دیدم رو تخت خواهرم هستم. تاریک بود گوشیم خاموش شده بود. بس که هی  دو سه تا آواز و موسیقی که دوس داشته بودم رو تکرار کرده بود...سال نبود..رد شدم و دیدم شوهر خواهرم گوشی به دس با بالشی زیر سینه دراز کشیده..پسرش  کنارش بود..سلام کردم و فکر کردم چرا سال رفته؟ چرا من رو بیدار نکرده ببره با خودش؟

خواهرم مدرسه بود لابد..شال رو روی دس و بازوم انداختم و شوهر خواهرم پرسید چی میخورم..چای دم کرده و فلان..می گم ممنون و  می بینم سرده هوا برای این ماکسی نخی...نانا دیشب بم چسبیده بود و لگدمالم کرده بود...تا سر و صورتم رو بشورم و گوشی رو بزنم به شارژ و ببینم سال پیام داده که سلام چوکولو رسیدم ...

شوهر خواهرم تخم مرغ درست کرده چای ریخته و گذاشته تو سینی..پسرش رو شسته؛  مامی کرده..دواش رو داده..غذاش رو داده..

فکر میکنم چرا سال من رو نبرده..کی میاد دنبالم حالا؟ مدرسه ی بچه ها چی...سرم درد میکنه..حوصله فکر کردن ندارم...شوهر خواهرم ماهی دراورده..میگه من برنج درست می کنم شما ماهی سرخ کن..سرم رو تکون می دم یعی باش.

میدونه حوصله حرف زدن ندارم سر صبح

میپرسم سیگاراتون کجاس؟ میگه بالای هود..می رم تو حیاط یخه..می گه همینجا بکشید اشکال نداره ..اما بچه اش گناه داره..می رم تو حیاط..حوصله ام نمی کشه بکشمش...باز میذارمش بالا هود..شوهر خواهرم می گه چیزی لازم ندارید.؟

فکر میکنم می گن خواهر زن مثل نون زیر کبابه...گاهی لابد خود کبابه...این مرده رو نگاه می کنم...فکر میکنم شوهر خواهر چی؟ سماق رو کبابه ؟ یا چی؟

بش میگم نون بده..نون رو که گذاشته رو هیتر گرم شه میده..
- پیاز نداری؟

می گه چرا. بلند میشه بیاره. همیشه من با صیغه مفرد باش حرف میزنم اون جمع.

...ازم میترسه کمی؟ احترام میذاره؟

هر چی هست راضی ام از این وضع


من لابد حکم پیاز بغل کباب رو دارم برای این مرد.

خیلی هم خوب.

ضدعفونی می کنه بدن رو.

فایده های پیاز ثابت شده اصلا ...خیلی هم نزدیکش شی اشک درآر هم هس.

پیاز قاچ شده به دس نزدیک میشه.

بچه اش رو بلند میکنه مزاحم صبحونه خوردنم نشه.

هوس میکنم بگم فلفل نداری ؟

بی خیال.

صبحونه میزنم.

براتون قصه میگم آما میخوابین ...

دعای خوبی نیس

شبیه دلتنگی و بلاتکلیفیه

فرداش امتحان ریاضی هم داری

سرعت اینجا خوبه.

ایرانسل.

اونجا  که ...تف او سف

از تو ماشین پست میذارم

تکنولوژی اسیرم کرده.

بن  می خواد بره ارتش.

خوبه.

من می خوام بخوابم.

هیچ وقت نمی تونم خوبیهای دیگران رو جبران کنم.

همین ترون.

میشه برگشت خونه و خوابید؟ امیدی هست؟

یه ترانه ی روسی بود که هیچی اش یادم نمیاد جز اینکه یک چیزهائی اش تکرار میشد مرتب.

حالا به سبک  همون  ترانه که هیچی اش یادم نمیاد جز اینکه بعضی  چیزها درش تکرار میشد...

 تکرار میکنم

خواب

خواب 

خواب