
-هااااا میگم عشق جوونش کرده پس..مال ما خو پژمردهان..فقط سعف و کَرَبه.
مادرم گفته بود زن ممد زمینگیر شده..حالش بده و زیاد سرپا نیس.
بابام میگه عشق همه چی رو سبز میکنه.
- ها حاجی...قلب رو خو دیگه نگو...باغ میشه.
میرم تو.
دیگه فصل گوز گوز ممد شروع شده.
از شکمت خجالت بکش.
گنده.
سعف و کَرَب: شاخ و برگ نخل...در اینجا یعنی خشک.
اونم اینطوبی بشه قیافهاش:
خوشمزه بود خو.

چرا؟ چهارشنبهها روزای خوبی نبوده انگار..مثلا گفتن سیدها روزای چهارشنبه چیاشون میشه؟ نمیدونم.
میدونم اسفند دود کردم چون از بچگی سهشنبه غروبا اسفند دود میکردم. با مامانبزرگم. چوب جمع میکردیم..چوبای باریک..وقتی مامانم زایمان میکرد من اسفند دود میکردم..حالا خودم رو میبینم کوچولو با دو گیس بافته تا زمین..فرق وسط مو..
عصری که موهای نانا رو بافتم یادم افتاد بیبیام اصرار داش موهام رو دو گیسه ببافه. مادرم یه گیسه میباف..بیبیام ته گیسوهام نخای سبز میبست..چشم نخورن و بلندتر شن.
ته گیسای نانا دوتا کش موی سبز بستم.
به همون نیت. کشیدمشون رو قبر امامزاده و مشهد که رفتیم..رو درا..رو خود ضریح....به همین نیت..به زنی گفتم دستم رو بگیر برسون..هیچ وخ دسم نمیرسه..تو رو خدا..رسوند منو..
جا داش ادامه بدم که بعدش غیب شد.
اما نشد و به پشت سری گف گاو..از رو چادرم بلند شو.
بههرحال هم دسش درد نکنه.
اسم کوچیک رو صدا نمیزنه.
لباس چسبون و یقهی باز و موی روشن رنگ زده و ..به همه چی شبیه بود الا زائو..زدم رو پشتش و گفتم قرتی یعنی نمیدونی سال همرامونه؟!..خندید و گف جون مصطفی نه.
مصططفی اسم پدرِ ساله و الهام و شوهرش برای تبرک به اسم پیامبر و انگیزههای دگر هم، اسمش رو گذاشتن رو بچه و وقتی بچه رو دیدم شاخ دراوردم که کپی پدر سال هم هس.
الهام خندید و گف وااای دختر و قتی کشیدنش و یه لحظه دیدمش گفتم تف تو روت حاج مصطفی که انگار تو بام خوابیدی نه پسرت...کثافت ازش متنفرم و ببین چطور رد ..رش رو، رو بچهام گذاشته...بعد بچه رو داده بود دستم و گفته بود اما خوبه..دوسش داره پول مول ِ بیشتری بش میده..
بچه صورتی بود..سفید با صورت گرد و موهای روشن..زشت و خوردنی.
دانیال گف زنعمو شما هم یه دونه میخرید؟ خیلی خوبه..شبا فقط گریه میکنه اما روزا خوابه..من نمیذارم روش مگس بشینه.
گفتم بش باشه و پشتش رو گاز گرفته بودم..گفتم بود زنعمو ازم مرغ میخری؟
- مرغ مرغ مرغ...مرغ..مرغ زنده..لیموشیرین...ماهی..
سوار چرخش شده بود و تو بلندگوی خیالیاش فروشندگی میکرد.
مرغ ازش خریده بودم و گفته بودم بعدا باش حساب میکنم..که قبول کرد و گف اَه زنها چقدر شلوغ میکنن...ببین مرغام فرار کرد..
پدر سال زده بودش : ابنالکلب...چه به زنها توجه میکنه و خوش و خرم پس افتاده بود از خوشی. بچه با پدربزرگ کشتی گرفت و تو بغلم نشونده بودمش.
پدر سال گفته بود میدونه تو بغل کی بشینه ..دیدی توی بغل مهین و مینا ننشست زایره؟!
زایره مادرِ ساله. زنی که رفته زیارت. بهعنوان احترام اینطوری صداش میکنن. مینا و مهین هم همعروسامَن. لاغرن. خیلی لاغرن.
پدر سال از زن لاغر مثلِ طعم مایونز و ماکارونی و سالادالویه متنفره. حتی برای پسراش.
مادرسال آب جوش رو ریخته بود تو فلاسک و گفته بود نه. زنعموشو دوس داره بچه. باش بازی میکنه.
- فقط این نیس زایره.
- اونا رو هم دوس داره..فقط باش بازی نمیکنن..
- میگم این نیس فقط..
صداش آمرانه شده بود و مادر سال غر زده بود که اینم مثل خودت خراب کن و راحت شو.
رفتم شعلهی تو حیاط رو روشن کردم و نشستم به سرخ کردن توله. ..
شوهر االهام نگام کرد و گف یخ نکنی...بیا تو. وقتی بن نوزاد بود. همسن الان پسرش بارون میزد و کهنه میشستم خونهاشون..از پدرش خیلی میترسیدم..اگه میاومد میدید کهنهها نشستهاس..داد و بیداد میکرد و سال نبود. اگرم بود فرقی نمیکرد سال جرات طرفداری ازم رو نداش..منم اگه چیزی میگفتم دعوا بالا میگرف و نمیشد جای دیگه برم.
مادر سال نمیذاش پوشک بخریم..و کهنه میذاشتم..برادر سال چتر گرفته بود بالای سرم...همین.
دوسش داشتم..اینکه حماقتای زنش رو تحمل میکردم دلیل داش. یه زمانی این آدم تو بارون بالا سرم چتر گرفته بود و دبیرستانی بود..مهربون بود..
انگشتام زخم میشد..
بش گفتم لباس پوشیدم..
- لر شدی ها...توله درست میکنی..من نمیخورم..مگه گاوم.
دوسش داشتم اما دلیل نمیشد ندونم چقدر بد حرف میزنه. بههرحال توله رو برای پدرش و مادرش داشتم درست میکردم.
تنها نکتهاش اینه که با قرمهسبزیای که بچهها تو خونه بش عادت کردن فرق میکنه.
غذای عالیه سلامتتره. سال معتقده غذای سلامت مسخره و بدطعمه. غذای ناسالم خوشمزهاس. حاضره کمتر زندگی کنه اما غذای خوشمزه بخوره.
سبزیها کم سرخ شدن و آب انداختن..و برنج یه قطره روغن نداره.
نانا تو گوشم میگه خورشت ِ تو بهتره. میگم تو خونه این رو بم بگو..بلند نگو. سرش رو میاره پایین یعنی باشه و عالیه میگه ببخشید اگه خوب نشده..
مسعود میگه شانس اوردی ایندفعه خوب شده.
عالیه با سادهدلی میگه واقعا شانس اوردم.
میگم زحمت کشیده و کلی خوب شده و ...سال میگه برای شهرزاد کیفیت مهم نیس، کمیت مهمه.
نگاش میکنم. بیخیال غذاش رو میخوره. اصلا حواسش نیس چی به من پرونده تو جمع.
مسعود نگام میکنه.
نگاش حامی و امنیتدهندهاس. توش طرفداری و همدلیه.
عالیه بلند میخنده و میگه سال همیشه اینطوری حرف میزد یه بار دانشگاه تهران اومده بود دنبالم به نگهبان گفته بود..
دانشگاه تهران جای بسیار مهمی در گفتگوهای روزمرهی عالیه داره.
- دانشگاهِ تبریز چه کم از دانشگاهِ تهران داره؟
این رو مسعود میگه. انگار داره شعری تکرار میکنه.
مسعود تبریز درس خونده. مدرک مهندسیای که همون رو سال هم داره، از همونجا گرفته. خواهناخواه حساسیت داره به دانشکده فنی بودن سال و دانشکدهی نمیدونم چهی پزشکیِ تهرانی که ِعالیه رفته.
- حسودی مسعود..
این رو عالیه میگه و با دهان بازی که پر از برنج و تکههای تهدیگه میخنده.
سال میگه .. دهنت رو ببند آبجی.
دومنظورهاس.
این اواخر رابطهی مسعود عالیه خیلی داغون شده. فقط یکی دو روزه ترمیم پیدا کرده. عالیه باز داش فنگ جر و بحث رو مینداخ.
مسعود خیلی خوشش اومده، بلند میخنده و رو به سال میگه دهنسرویس.
همیشه بش میگفتم بنویس بنویس بنویس..وقتی هم شروع میکنه تند تند نوشتن حدس میزنم باز گلوش پیش یه عنتر مجازیتر از خودش گیر کرده.
بعد دیگه نمینویسه تا جدا شن یا خسته شن از هم..الانم که وبلاگنویسی جیرهی کافبازی ملت رو تامین نمیکنه دیگه..همه پلاسن تو ریدرام و واتسگه و فلان و اینستاگهرام و اون یکی یادم رف..گاین...اینه که چی؟
میری وبلاگش آخرین پست صد سال پیش وقتی دامن یارو کوتاه بوده و خرما بر فرق سرش..
تف تو روش.
وقتی میگه انگیزه ندارم منظورش اینه که زن جدیدی نیومده بش بگه اوه استاد شما چقد غمقینی.. اینم بگه صبر کن بیام پیشت غمِ قینم کم میشه فرزند.
شما هم مال منطقهی مایید؟ منطقه را کمی شبیه منطخه میگوید. نمیدانم منطقهاشان کجای دنیا است اما از روی لهجه حدس میزنم مال منطقهی ما باشد. میگویم از کجا آمدهام . میگوید ها فکرشه کرده.
نمیپرسم چرا. می گوید آخه سبزهیی. فکر میکنم رنگ قرمز دستکش و شال هم اتاقیام که داده به من نظرش را لابد جلب کرده نه سبزه بودنم ..و روی ماسهها دایره میکشم...تو در تو.
میپرسد همراه کی هستم و وقتی میگویم همراه خودم میگوید کجا شاغلم ..؟
چرا باید جوابش را بدهم؟ نمیدانم. میگویم همراه کسی نیستم اما از طرف کسی آمدهام...شاغل هم نیستم جایی.میپرسد میتواند سیگار بکشد؟ شانه بالا میاندازم..مارلبرو است انگار...هم اتاقیهایم زیر آلاچیقند...من بهارنارج سفارش دادهام آنها چای و قلیان...مرد میپرسد آقامون کی هستند..میگویم کی هستند و ذوق زده میگوید ئهههههه؟ مهندس؟پسر خوب و محجوبیه...خدا حفظش کنه بِرات. ممنونی میگویم و مرد ادامه میدهد بش بگی فلانی میشناسه...بوگو همونی که موهاشه قبلا دم اسبی میبس...بعد دود سیگار رو از بینی میدهد بیرون..و به دایرههایی که روی ماسه کشیدهام نگاه میکند: قبلا مسئول نبودوم...حالا مسئول شدوم..دیگه کوتاه کردم...دست به پشت گردن کوتاه و صافش میکشد..پاکت را می گیرد طرفم: سر تکان میدهم که یعنی نه...
می گوید ها خوب می کنی.. بعد ادامهی حرف قبلش را میگیرد: مسئولیت نه خوبه.
سرم را میآورم پایین یعنی بله.
-تهنایی مثل اینکه...
چیزی نمیگویم.
-مو هم تهنایوم...زن و بچهامه فرستادوم دانمارک..اول پسروم رف بعد دخترومم گف: "مَنم می رم".
وقتی جای دخترش حرف می زند دیگر لهجه ندارد.
-بعد مادرشون پاشه تو یه کفش کرد که دلوم برا بچههام تنگ میشه اونم فرستادوم...مهندس میدونه... بچههام که رفتن خیلی هم برام حرف دراوردن...از رو حسودی ها...چشم دیدنومه نداشتن..که چی؟! دهاتیه...دور از جونت...از دهکوره اومده مسئولمون شده...ناگفته نماند مهندس خیلی پسر ماهیه، محترم آقا...پیشش که إی حرفایه میزدن میگف از ای گوش بشنو از او گوش در کن...
فکر میکنم دهاتی بودن دور از جونت ندارد. فحش که نیست گرچه به عنوان فحش هم به کار گرفته شود.
آماده میشوم و بلند میشوم...ماسههای مانتویم را میتکانم..میروم طرف آلاچیق هم اتاقیهایم..میگویم خدافظ..میگه خدا به همرات عمو جون...
از عمو جونش جا میخورم و درست که نگاه میکننم میبینم بالای پنجاه باید داشته باشد صدایش جوان بود پس..نزدیک شصت شاید...اینهایی که معجزهی ثروت به قول زازا خوب نیگرشون میداره....هم اتاقی شماره یکم میگوید یارو چی بت میگف...؟ میگویم میپرسید از کجا اومدم و فلان...میگوید همکارمونه...آدمی به کثیفیش ندیدم تو عمرم...
هم اتاقی گیرهسرپاپیونی پاکت مور سبز را جلویم میگیرد..بلند و باریک و استایل به قول خودش. سر تکان میدهم: مرسی نمیکشم..
از قوری بهارنارنج میریزم..هم اتاقی شماره یک میگوید بیا! ببینش..نگاش کن، نگفتم؟
به مرد نگاه میکنم...زنی با لبهایی تیره و موهایی روشن نزدیک میشود بهاش...لبهاش رنگ جگر تیره است...
قلیان هماتاقی شماره یک قرقر می کند: بُخُدا کثیفه.
- با این روشی که تو در پیش گرفتی نه تنها دوستت نمیشه، حتی برنمیگرده تو سرت بزنه.
نانا طرفش حمله میکند.
بن میایستد.
- میدونی میتونم بزنمت اما نمیزنمت تو هم پررو نشو.
نانا برمیگردد روی مبل روبروی آشپزخانه که درش پرتقال پوست میگیرم براشان.
- ماما چیکار کنم؟
- بهاش محل نده.
سرش را میاندازد پایین.
بن بهاش میگوید لباسات رو جمع کن. شل و ول و مثلا غمگین میرود جمع کند.
بن میخواند:
سلاح هم میکشه هم امنیته واسه خونه..آب هم غرق میکنه هم رفع همهی تشنگیاس.
نانا میبیند حواسم به بن هست.
میخواهد جلب توجه کند. میخواند:
آتیش...
بعد با دهان باز به سقف نگاه میکند. دهانی بیدندان. فکر دارد میکند.
آتیش هم میسوزونه هم گرمی ِ تموم قلباس.
تلاشش بیخود نبود.موفق میشود.
توجهام جلب شده. بغل باز میکنم. میدود سمتم.
- ماما ژایزه برام میگیری چون باهوشم؟!
خودپسند.
بحث تو گروه خواهرا سر لباس و مزونِ آرمیتا که جدید باز شده و دکولته بودن لباس عروسی و دامن پف هست و ست رگههای روتختی با رنگ سقف ...و لباس حریر خواهرا که بهتره شبیهِ هم باشه..و عروس دامادی که ما باید با لباسای حریر دورشون بچرخیم و من شمع درازتر رو بگیرم چون بزرگترم...و فلان ..
من عکس یه دس گذاشتم. نوشتم دست خونی دبستان یادتونه؟
فقط جوابم رو با فحش میدن.
خو چرا؟
اگه اون دس خونی از تو چاه دشویی، هر آن امکانش نبود که بیاد بیرون و حالمون رو بگیره که ما نمیرسیدیم به روزی که درش در مورد رنگ گلهای برجستهی در و ستش با گلمیخای پرده حرف بزنیم. بس که خوشحالیم که دیگه دس خونی وجود نداره و نیس تو زندگیمون.
همون دس خونی بود که ما رو تو استرس ظهورش نگه داش که حالا قدر نعمت بدونیم که دیگه نیس و در مورد رنگِ آبی کدرِ روتختی با دستگیرههای سطل زبالهی تو اتاق خواب حرف بزنیم...و بحث کنیم که نه ستش با رنگ سقف بهتره.
یا سطل آشغال بود؟ اون سطل کوچیکا که بغل میز آرایش و تخت اینا هس.
این حس قشنگ و لطیف و پربار الانمون رو، وجودش رو مدیون اون دستِ خونی هستیم.
اگه نبود اون دست خونی، و ترس وجود و ظهور یههوییاش موقع اجابت مزاج، از اول ِ اولش شاد بودیم و خوشبخت و حالا نمیخواستیم دستگیرههای سطل زباله تو اتاق خوابمون رو با رگههای توی روتختیمون ست کنیم..منظورم اینه که لذت حرف زدن در این مورد که همراه شده الان با قدر عافیتِ نبود دست خونی در زندگیمون عمیق و عالیه.
این شد نوشتم سلام. آیکن دست گذاشتم.
دستِ خونیای که دیگه نیست به شما سلام میکند.
همه نادیده میگیرنم.
- خوب حالا کمی شبیه خودتی.
- خوب نیستم.
- میدانم وگرنه زنگ نمیزدی.
- ظهر گریه کردم.
- نزدیک موعد دیوونه شدنهای زنانه نیست؟
- بیخیال بابا..
- خوب..
به یه بغل بزرگ فکر میکردم که دکمههاش رو خودم باز کنم و برم توش
- دکمههای بغل رو؟
- لباس صاببغل رو..
- بیتربیت.
- خوب ..خوب ..
- بزرگسال و بالغ
- غلط کردم این رو گفتم...کوتاه میای حالا؟
- تو خیلی احساساتی هستی...کودک/جوان..تعریف آدمِ درونته.
- درون خودت آدم داره
-ئه! دختر بد..خوب در مورد دکمهی بغل میگفتی
- بمیر
- میخوای اصلا یه چیزی بخون..یا نه..چیزی نوشتی؟ ..
- نمیرسم..برسم کاری که دستمه رو تموم میکنم..
- نگفتی چیه آخرش اما مهم نیس..ببین یه کار کن..
- چی؟
- بزرگسال و بالغ نشو..برای چیته..و از آدما نخواه باشن..وقتی به تو خوش میگذره که نباشی ..وگرنه تو جلسه یک ساعت در مورد کرم قلیونکش آلیس در سرزمین عجایب سخنرانی نمیکردی.
زن داغ شد.
قلبش زد.
خیلی در این مورد حرف زده بود؟ ..خیلی مسخره و شیرینعقل به نظر رسیده بود؟
الان داشت دستش میانداخت.
- اگه کمی بیشتر اذیتم کنی احتمالش هست گریه کنم..زیاد هم..
- اذیتت نمیکنم اتفاقا..ببین..تو..
..
- من چی؟
- تو ..یه جور منگیِ ..
- خو باشه..
- چرا نمیذاری ادامه بدم
- نمیخوام..
- قدیما تو جلسه یه بار گفتی نَموخوام
- اشتباه کردم..نباید تو جمع این رو میگفتم..
- خودت بودی اون موقع
- اشتباهه که همه جا و برای همه خودم باشم
- آه...ای نقابدار
- مسخره..اینم تازه من میگفتم
جمعه یکی از بهترین جلسهها بود..وقتی دیدم هستی یه نوستالژی پرمایه اومد سراغم..وقتی هم برامون در مورد کِرم قلیونکش حرف زدی..
خنده..صدای خنده.
- نخند ابله.
- خوب ...خوب..وقتی حرف زدی به خودم گفتم این جلسه این آدم رو..این زن رو کم داره
- آخی...یعنی داری مخ میزنی الان..هر دو پیر شدیم بابا..حداقل من..بیخیال
- خو چون پیر شدی دارم میگم اینارو...دیگه بخوام مخت رو بزنم که چی..
- بیخود..باید دلت بخواد بزنی..
- چی رو؟
- مخم رو
- ای خدا...بالغ و بزرگسال.
مرد میخندد.
حال زن کمی..کمی..فقط کمی بهتر شده.
قطع که میکند به کرم قلیونکش فکر میکند و لبش را گاز میگیرد. واقعا آنهمه در موردش گفته بود توی جلسه؟!
مرد راست میگفت: بالغ و بزرگسال.
هه.

ورق میزنم صفحههای نت رو. چیزی را نمیخوانم..نمینویسم..به حرفهای خواهرم در باب خوشبختیمان گوش میدم. اینکه ما خوشبختیم و بچههامان دارند بزرگ میشوند و زندگی میگذرد و ما هم مثل همهی آدمهای داریم بزرگتر میشوم..من سرم درد میکند و جیش دارم که نگه داشتهام و هدفی توی نت ندارم و حوصلهی خاطرهبازی ندارم ...دلم قهوه و سیگار و بییی...ب میخواد.
برم نماز.
از صبح بس که شنگول منگول رو شنیدم.. شوهر خواهرم میگه این خوب قدیمیه خیلی..
جواب نمیدم.
و می گم *شیکلت نداری؟
میگه نه بقرعان.
با همون لهجه میگم یعنی خیلی ادعات میشه فَضولی میکنی تو خیابون..
میخنده می گه آخخخ بویه...
*شکلات
بیدار شدم. نمیدونستم کجام. نشستم و دیدم رو تخت خواهرم هستم. تاریک بود گوشیم خاموش شده بود. بس که هی دو سه تا آواز و موسیقی که دوس داشته بودم رو تکرار کرده بود...سال نبود..رد شدم و دیدم شوهر خواهرم گوشی به دس با بالشی زیر سینه دراز کشیده..پسرش کنارش بود..سلام کردم و فکر کردم چرا سال رفته؟ چرا من رو بیدار نکرده ببره با خودش؟
خواهرم مدرسه بود لابد..شال رو روی دس و بازوم انداختم و شوهر خواهرم پرسید چی میخورم..چای دم کرده و فلان..می گم ممنون و می بینم سرده هوا برای این ماکسی نخی...نانا دیشب بم چسبیده بود و لگدمالم کرده بود...تا سر و صورتم رو بشورم و گوشی رو بزنم به شارژ و ببینم سال پیام داده که سلام چوکولو رسیدم ...
شوهر خواهرم تخم مرغ درست کرده چای ریخته و گذاشته تو سینی..پسرش رو شسته؛ مامی کرده..دواش رو داده..غذاش رو داده..
فکر میکنم چرا سال من رو نبرده..کی میاد دنبالم حالا؟ مدرسه ی بچه ها چی...سرم درد میکنه..حوصله فکر کردن ندارم...شوهر خواهرم ماهی دراورده..میگه من برنج درست می کنم شما ماهی سرخ کن..سرم رو تکون می دم یعی باش.
میدونه حوصله حرف زدن ندارم سر صبح
میپرسم سیگاراتون کجاس؟ میگه بالای هود..می رم تو حیاط یخه..می گه همینجا بکشید اشکال نداره ..اما بچه اش گناه داره..می رم تو حیاط..حوصله ام نمی کشه بکشمش...باز میذارمش بالا هود..شوهر خواهرم می گه چیزی لازم ندارید.؟
فکر میکنم می گن خواهر زن مثل نون زیر کبابه...گاهی لابد خود کبابه...این مرده رو نگاه می کنم...فکر میکنم شوهر خواهر چی؟ سماق رو کبابه ؟ یا چی؟
بش میگم نون بده..نون رو که گذاشته رو هیتر گرم شه میده..
- پیاز نداری؟
می گه چرا. بلند میشه بیاره. همیشه من با صیغه مفرد باش حرف میزنم اون جمع.
...ازم میترسه کمی؟ احترام میذاره؟
هر چی هست راضی ام از این وضع
من لابد حکم پیاز بغل کباب رو دارم برای این مرد.
خیلی هم خوب.
ضدعفونی می کنه بدن رو.
فایده های پیاز ثابت شده اصلا ...خیلی هم نزدیکش شی اشک درآر هم هس.
پیاز قاچ شده به دس نزدیک میشه.
بچه اش رو بلند میکنه مزاحم صبحونه خوردنم نشه.
هوس میکنم بگم فلفل نداری ؟
بی خیال.
صبحونه میزنم.